۲۰ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#ناف_بر_بی_رحم_من
#پارت_۱
با صدای زنگ در چشمهام رو باز کردم
یعنی کی میتونست باشه این وقت شب؟؟
اول فکر کردم ممکنه بی بی از راه رسیده باشه
اما نه اون که تا صبح محال بود برسه
طرف هم پشت در انگار سرآورده بود
بی محابا دستش روی زنگ بود و بیخیال نمیشد
ناچار از تخت کنده شدم و رفتم تو سالن
دگمه آیفون رو زدم
کمی زمان لازم داشتم تا تو تاریکی تشخیص بدم کیه
هرچی دقت کردم نشناختمش
گوشی رو برداشتم و باصدای خواب آلو و عصبی پرسیدم:
کیه؟؟؟
_ در و باز کن ایاز
با شنیدن صداش خواب از سرم پرید
گیلناز؟؟؟!!! این وقت شب؟؟ چطور تونسته پیدام کنه؟؟؟
دگمه آیفون رو فشار دادم و منتظر شدم آسانسور بیاد بالا
وقتی در آسانسور باز شد با دیدنش تو اون لباس محلی با ساک کوچیک آبی رنگ توی دستش وارفتم
گیلناز!؟؟ اینجا چیکار میکنی؟؟
از آسانسور بیرون اومد و سرش رو تکون داد
_همین جا میخوای سوال جوابم کنی؟؟؟
من ایازم.. پسر یکی از مشهورترین و پولدارترین خان های زادگاهم که برای تحصیل اومدم شهر و موندگار شدم با وجود تمام مخالفتهای ایل و تبارم
اونجا دختری رو از نوزادی برام ناف بر کردن
اوایل خیلی برام مهم نبود این مسئله اما از وقتی که پام به شهر باز شد همه چی شکل و رنگ دیگه ای به خودش گرفت
_قراره همینجوری اینجا وایسیم ایاز؟؟
از جلوی در کنار رفتم و گیلناز کفشهای مشکی و و خاکیش رو درآورد و جفت کرد یه گوشه
وقتی رفت داخل فوری کفشهارو برداشتم و تو جاکفشی درست طبقه ی آخر جاشون دادم و در جاکفشی رو بستم و رفتم داخل
در و که بستم خیره شدم بهش و سوالم رو تکرار کردم
چه جوری اومدی گیلناز؟؟ با کی اومدی؟؟ چرا اومدی؟؟
ساکش رو گذاشت روی زمین و اومد نزدیکم
_اومدم تکلیف منو روشن کنی
#ناف_بر_بی_رحم_من
#پارت_۱
با صدای زنگ در چشمهام رو باز کردم
یعنی کی میتونست باشه این وقت شب؟؟
اول فکر کردم ممکنه بی بی از راه رسیده باشه
اما نه اون که تا صبح محال بود برسه
طرف هم پشت در انگار سرآورده بود
بی محابا دستش روی زنگ بود و بیخیال نمیشد
ناچار از تخت کنده شدم و رفتم تو سالن
دگمه آیفون رو زدم
کمی زمان لازم داشتم تا تو تاریکی تشخیص بدم کیه
هرچی دقت کردم نشناختمش
گوشی رو برداشتم و باصدای خواب آلو و عصبی پرسیدم:
کیه؟؟؟
_ در و باز کن ایاز
با شنیدن صداش خواب از سرم پرید
گیلناز؟؟؟!!! این وقت شب؟؟ چطور تونسته پیدام کنه؟؟؟
دگمه آیفون رو فشار دادم و منتظر شدم آسانسور بیاد بالا
وقتی در آسانسور باز شد با دیدنش تو اون لباس محلی با ساک کوچیک آبی رنگ توی دستش وارفتم
گیلناز!؟؟ اینجا چیکار میکنی؟؟
از آسانسور بیرون اومد و سرش رو تکون داد
_همین جا میخوای سوال جوابم کنی؟؟؟
من ایازم.. پسر یکی از مشهورترین و پولدارترین خان های زادگاهم که برای تحصیل اومدم شهر و موندگار شدم با وجود تمام مخالفتهای ایل و تبارم
اونجا دختری رو از نوزادی برام ناف بر کردن
اوایل خیلی برام مهم نبود این مسئله اما از وقتی که پام به شهر باز شد همه چی شکل و رنگ دیگه ای به خودش گرفت
_قراره همینجوری اینجا وایسیم ایاز؟؟
از جلوی در کنار رفتم و گیلناز کفشهای مشکی و و خاکیش رو درآورد و جفت کرد یه گوشه
وقتی رفت داخل فوری کفشهارو برداشتم و تو جاکفشی درست طبقه ی آخر جاشون دادم و در جاکفشی رو بستم و رفتم داخل
در و که بستم خیره شدم بهش و سوالم رو تکرار کردم
چه جوری اومدی گیلناز؟؟ با کی اومدی؟؟ چرا اومدی؟؟
ساکش رو گذاشت روی زمین و اومد نزدیکم
_اومدم تکلیف منو روشن کنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ فروردین
۲۱ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
لینک کانالpoint_down
https://rubika.ir/pagestoriimahsan
برای دوستانتون بفرستیدsparkles
حمایت کنید شب هم پارت داریمheart_eyes
توجهno_entry
کانال «خصوصی» هم زدم دارم کل پارت هارو تو چند روز میذارم داخلش خواستی عضو بشی پیام بده بهم اونایی هم که قبل از قطع شدن اینستا هزینه رو پرداخت کردن اما موفق نشدن عضو بشن و بخونن بهم پیام بدن فیش رو بفرستن و عضو خصوصیمون بشنheart
https://rubika.ir/pagestoriimahsan
برای دوستانتون بفرستیدsparkles
حمایت کنید شب هم پارت داریمheart_eyes
توجهno_entry
کانال «خصوصی» هم زدم دارم کل پارت هارو تو چند روز میذارم داخلش خواستی عضو بشی پیام بده بهم اونایی هم که قبل از قطع شدن اینستا هزینه رو پرداخت کردن اما موفق نشدن عضو بشن و بخونن بهم پیام بدن فیش رو بفرستن و عضو خصوصیمون بشنheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ فروردین
۲۱ فروردین
۲۲ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۲
چی میگفت برای خودش؟؟
چه تکلیفی؟؟
دستش رو کشید روی صورتش و لب زد:
_درست دوماهه ایاز خان.. درست دوماهه از آخرین باری که اومدی روستا میگذره
همون شبی که قول دادی کار و یکسره میکنی
قول ندادم گیلناز..گفتم اگه بتونم
یه سیگار از روی میز برداشتم و رفتم سمت تراس
_هاا پس بگو سیگاری هم شدی
راه رفته رو برگشتم و با غیض خیره شدم بهش
چرت نگو گیلناز چرت نگو که به اندازه ی کافی با این کارت ازت عصبانی هستم
بیشتر از این کفریم نکن به تو هیچ ربطی نداره
_آره تو راست میگی یه عمر اسم تو که سر زبونها نبوده.. با این قایم موشک بازیات آبروی من و خانواده م رو بردی
همه پشت سرمون حرف میزنن میگن حتما گیلناز عیب و ایرادی داره که ایاز غیبش زده
برای همین اومدم شهر دنبالت ایاز
اومدم پیدات کنم
یعنی چی؟؟؟
_یعنی چیش و از من نپرس
باباجان چرا نمیفهمی من اینجا برای خودم زندگی جدیدی ساختم
کار دارم شرکت دارم چندین نفر زیر دستم کار میکنن
خیال ازدواج ندارم فعلا
چرا دست از سرم برنمیداری آخه؟؟ چی از جونم میخوای؟؟
مگه من گفتم تو نوزادی ناف برمون کنن گیلناز؟؟
چشمهاش آنی بارونی شد
از بچگی همینطور بود به محض اینکه بهش حرف میزدیم اشکش در میومد و هق میزد
با صدای هق هقش اعصابم بیشتر بهم ریخت
بسه محض رضای خدا صدات و بیار پایین
#پارت_۲
چی میگفت برای خودش؟؟
چه تکلیفی؟؟
دستش رو کشید روی صورتش و لب زد:
_درست دوماهه ایاز خان.. درست دوماهه از آخرین باری که اومدی روستا میگذره
همون شبی که قول دادی کار و یکسره میکنی
قول ندادم گیلناز..گفتم اگه بتونم
یه سیگار از روی میز برداشتم و رفتم سمت تراس
_هاا پس بگو سیگاری هم شدی
راه رفته رو برگشتم و با غیض خیره شدم بهش
چرت نگو گیلناز چرت نگو که به اندازه ی کافی با این کارت ازت عصبانی هستم
بیشتر از این کفریم نکن به تو هیچ ربطی نداره
_آره تو راست میگی یه عمر اسم تو که سر زبونها نبوده.. با این قایم موشک بازیات آبروی من و خانواده م رو بردی
همه پشت سرمون حرف میزنن میگن حتما گیلناز عیب و ایرادی داره که ایاز غیبش زده
برای همین اومدم شهر دنبالت ایاز
اومدم پیدات کنم
یعنی چی؟؟؟
_یعنی چیش و از من نپرس
باباجان چرا نمیفهمی من اینجا برای خودم زندگی جدیدی ساختم
کار دارم شرکت دارم چندین نفر زیر دستم کار میکنن
خیال ازدواج ندارم فعلا
چرا دست از سرم برنمیداری آخه؟؟ چی از جونم میخوای؟؟
مگه من گفتم تو نوزادی ناف برمون کنن گیلناز؟؟
چشمهاش آنی بارونی شد
از بچگی همینطور بود به محض اینکه بهش حرف میزدیم اشکش در میومد و هق میزد
با صدای هق هقش اعصابم بیشتر بهم ریخت
بسه محض رضای خدا صدات و بیار پایین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۳
بهتره بری تو اتاق فعلا دیروقت بگیر بخواب فردا درباره ش حرف میزنیم
_اما؟
بی اما.. برو گیلناز برو
برگشتم تو تراس و روی صندلی نشستم
از همونجا با وجود نور کمرنگ اتاق و از پشت پنجره قدی هم میتونستم ببینمش
ساکش رو برداشت و کمی دور و ورش رو نگاه کرد و رفت سمت اتاقی که نشونش داده بودم
حالا باید چیکار میکردم؟
تو این شرایط حساس زندگیم که کلی براش زحمت کشیده بودم گیلناز هیچ جایی تو برنامه هام نداشت
حداقل حالا نمیتونستم
سیگار و تو جاسیگاری خاموش کردم و برگشتم تو سالن
گوشیم و از روی میز برداشتم ساعت نزدیک دو بود
شانس آوردم بلایی سرش نیومده این وقت شب
وقتی آخرین بار به اصرار آدرسم رو گرفت فکرشم نمیکردم که بخواد بیاد شهر
چون اصولا دختر ترسو و ضعیفی بود
میخواستم شماره ی پاشا رو بگیرم میدونستم دیر میخوابه اما حوصله م نکشید و لم دادم روی مبل
هرطوری شده باید گیلناز و راضیش میکردم برگرده روستا
هرجوری حساب کتاب میکردم گیلناز تو برنامه هام جایی نداشت
سرم رو تکیه دادم به دستهام و چشمهام رو بستم
نخیر دیگه نمیتونستم بخوابم
خواب از سرم پریده بود
رفتم آشپزخونه و از تو کابینت یه شیشه مشروب بیرون کشیدم و همونجا دوسه تا پیک سرکشیدم
یه سیگار و دوباره دوسه تا پیک دیگه
چشام گرم شدن و تنم دااغ شد
سیگارم و نصفه کشیدم و تو جا سیگاری خاموشش کردم.
رفتم سمت اتاقم و همونجوری با لباس روی تخت ولو شدم.
بخاطر خوردن مشروب خیلی زود خوابم برد.
روز بعد هم خواب موندم و وقتی چشم باز کردم از آشپزخونه صدای ظرف و ظروف میومد
یه لحظه با خودم گفتم نکنه کسی اومده تو خونه؟
نیم خیز شدم برم آشپزخونه که یهو یاد گیلناز افتادم
#پارت_۳
بهتره بری تو اتاق فعلا دیروقت بگیر بخواب فردا درباره ش حرف میزنیم
_اما؟
بی اما.. برو گیلناز برو
برگشتم تو تراس و روی صندلی نشستم
از همونجا با وجود نور کمرنگ اتاق و از پشت پنجره قدی هم میتونستم ببینمش
ساکش رو برداشت و کمی دور و ورش رو نگاه کرد و رفت سمت اتاقی که نشونش داده بودم
حالا باید چیکار میکردم؟
تو این شرایط حساس زندگیم که کلی براش زحمت کشیده بودم گیلناز هیچ جایی تو برنامه هام نداشت
حداقل حالا نمیتونستم
سیگار و تو جاسیگاری خاموش کردم و برگشتم تو سالن
گوشیم و از روی میز برداشتم ساعت نزدیک دو بود
شانس آوردم بلایی سرش نیومده این وقت شب
وقتی آخرین بار به اصرار آدرسم رو گرفت فکرشم نمیکردم که بخواد بیاد شهر
چون اصولا دختر ترسو و ضعیفی بود
میخواستم شماره ی پاشا رو بگیرم میدونستم دیر میخوابه اما حوصله م نکشید و لم دادم روی مبل
هرطوری شده باید گیلناز و راضیش میکردم برگرده روستا
هرجوری حساب کتاب میکردم گیلناز تو برنامه هام جایی نداشت
سرم رو تکیه دادم به دستهام و چشمهام رو بستم
نخیر دیگه نمیتونستم بخوابم
خواب از سرم پریده بود
رفتم آشپزخونه و از تو کابینت یه شیشه مشروب بیرون کشیدم و همونجا دوسه تا پیک سرکشیدم
یه سیگار و دوباره دوسه تا پیک دیگه
چشام گرم شدن و تنم دااغ شد
سیگارم و نصفه کشیدم و تو جا سیگاری خاموشش کردم.
رفتم سمت اتاقم و همونجوری با لباس روی تخت ولو شدم.
بخاطر خوردن مشروب خیلی زود خوابم برد.
روز بعد هم خواب موندم و وقتی چشم باز کردم از آشپزخونه صدای ظرف و ظروف میومد
یه لحظه با خودم گفتم نکنه کسی اومده تو خونه؟
نیم خیز شدم برم آشپزخونه که یهو یاد گیلناز افتادم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی sparklesناف بر بی رحم منsparkles
#پارت_۴
حولمو برداشتم و رفتم حموم
باید یه فکر اساسی برای این دختر میکردم.
چطور میتونستم از سرم بازش کنم؟
یه دوش سرسری گرفتم و حوله پیچ از حموم بیرون رفتم.
سوت زنان جلوی آیینه وایساده بودم که دیدم داره تماشام میکنه.
با تعجب برگشتم.
گیلناز؟
_از وقتی اومدی شهر آب زیر پوستت رفته.. لاغر و نزار بودی.. ماشاالله چه هیکلت خوب شده
گیلناز مگه تو محرم نامحرم حالیت نیست؟
چه جوری روت میشه بدن منو دید بزنی؟
بی رحمانه بهش حمله کردم.. از قصد بود
سرخ و سفید شد حتی بغضش گرفت
دستپاچه نگاهش رو دزدید روش و برگردوند
با صدایی که از ته چاه درمیومد به سختی گفت:
_دیریا زود محرم میشیم
از کی تا حالا شرع و عرف حالیت شده ایاز خان؟
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.
حوله رو از دور تنم باز کردم و انداختمش روی رخت آویز
تیشرت و شلوارم و پوشیدم و بعد از شونه کردن موهام طبق معمول ادکلن و خالی کردم روی خودم.
ساعتم رو بستم و از اتاق بیرون رفتم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
گیلناز از خونه بیرون نمیری.
زنگ میزنم آقام میگم یه نفر و بفرسته بیاد ببرت شهر.
تو چشم بهم زدنی خودش و انداخت جلوی در و دستهاش رو از هم باز کرد.
چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟ از جلوی در کنار برو دیرم میشه.
_به هیچ کس زنگ نمیزنی ایاز تا باهام حرف نزنی از اینجا نمیرم.
باشه برگردم باهم حرف میزنیم.
_مرد باش قول بده.
گیلناز نرو روی مخم سر صبحی.
_من از صبح زود بیدار شدم برات ناشتایی حاضر کردم.
#پارت_۴
حولمو برداشتم و رفتم حموم
باید یه فکر اساسی برای این دختر میکردم.
چطور میتونستم از سرم بازش کنم؟
یه دوش سرسری گرفتم و حوله پیچ از حموم بیرون رفتم.
سوت زنان جلوی آیینه وایساده بودم که دیدم داره تماشام میکنه.
با تعجب برگشتم.
گیلناز؟
_از وقتی اومدی شهر آب زیر پوستت رفته.. لاغر و نزار بودی.. ماشاالله چه هیکلت خوب شده
گیلناز مگه تو محرم نامحرم حالیت نیست؟
چه جوری روت میشه بدن منو دید بزنی؟
بی رحمانه بهش حمله کردم.. از قصد بود
سرخ و سفید شد حتی بغضش گرفت
دستپاچه نگاهش رو دزدید روش و برگردوند
با صدایی که از ته چاه درمیومد به سختی گفت:
_دیریا زود محرم میشیم
از کی تا حالا شرع و عرف حالیت شده ایاز خان؟
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.
حوله رو از دور تنم باز کردم و انداختمش روی رخت آویز
تیشرت و شلوارم و پوشیدم و بعد از شونه کردن موهام طبق معمول ادکلن و خالی کردم روی خودم.
ساعتم رو بستم و از اتاق بیرون رفتم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
گیلناز از خونه بیرون نمیری.
زنگ میزنم آقام میگم یه نفر و بفرسته بیاد ببرت شهر.
تو چشم بهم زدنی خودش و انداخت جلوی در و دستهاش رو از هم باز کرد.
چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟ از جلوی در کنار برو دیرم میشه.
_به هیچ کس زنگ نمیزنی ایاز تا باهام حرف نزنی از اینجا نمیرم.
باشه برگردم باهم حرف میزنیم.
_مرد باش قول بده.
گیلناز نرو روی مخم سر صبحی.
_من از صبح زود بیدار شدم برات ناشتایی حاضر کردم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۵
ناشتایی نمیگن اینجا میگن صبحانه.
_حالا هرچی.. بیا یه لقمه بخور بعد برو.. ضعف میکنی نمیتونی کار کنی.
نمیخورم دیرم میشه.
_قد یه لقمه دیرت نمیشه.
بدو رفت سمت آشپزخونه و یه لقمه نون و یه لیوان شیر برام آورد.
این چیه؟ سر صبح عادت ندارم شیر بخورم.
_عجیبه عادت هات فرق کردن.. قبلا که روستا بودی شیر و سرشیر نبود قهر میکردی همه جا رو بهم می ریختی.
تو دهنت داری میگی روستا. اینجا شهر گیلناز شهر.
لقمه رو داد دستم
_باشه حداقل اینو بگیر دستم و رد نکن.
لقمه رو گرفتم و کمی بهش نزدیک شدم.
صورتش گل انداخت.
حس کردم نفسش رو تو سینه ش حبس کرده.
آروم پچ زدم؛
نکن گیلناز این کار و با خودت نکن.
این راهی که شروع کردی بن بست.
نباید میومدی.
همه تا الان نگران شدن.
با لبهای لرزون گفت:
_نامه گذاشتم براشون.
سرم رو تکون دادم.. دیگه بدتر گیلناز.. خدا میدونه چه فکرهایی میکنن.
_خب فکر کنن ما...
نذاشتم جمله ش رو تموم کنه.. لقمه رو دادم دستش و با غیض گفتم:
هیچ مایی درکار نیست گیلناز اینو تو کله ت فرو کن.
در و باز کردم و بدون توجه به رنگ نگاهش از خونه بیرون رفتم.
کفشهام و پوشیدم و دگمه ی آسانسور و زدم.
#پارت_۵
ناشتایی نمیگن اینجا میگن صبحانه.
_حالا هرچی.. بیا یه لقمه بخور بعد برو.. ضعف میکنی نمیتونی کار کنی.
نمیخورم دیرم میشه.
_قد یه لقمه دیرت نمیشه.
بدو رفت سمت آشپزخونه و یه لقمه نون و یه لیوان شیر برام آورد.
این چیه؟ سر صبح عادت ندارم شیر بخورم.
_عجیبه عادت هات فرق کردن.. قبلا که روستا بودی شیر و سرشیر نبود قهر میکردی همه جا رو بهم می ریختی.
تو دهنت داری میگی روستا. اینجا شهر گیلناز شهر.
لقمه رو داد دستم
_باشه حداقل اینو بگیر دستم و رد نکن.
لقمه رو گرفتم و کمی بهش نزدیک شدم.
صورتش گل انداخت.
حس کردم نفسش رو تو سینه ش حبس کرده.
آروم پچ زدم؛
نکن گیلناز این کار و با خودت نکن.
این راهی که شروع کردی بن بست.
نباید میومدی.
همه تا الان نگران شدن.
با لبهای لرزون گفت:
_نامه گذاشتم براشون.
سرم رو تکون دادم.. دیگه بدتر گیلناز.. خدا میدونه چه فکرهایی میکنن.
_خب فکر کنن ما...
نذاشتم جمله ش رو تموم کنه.. لقمه رو دادم دستش و با غیض گفتم:
هیچ مایی درکار نیست گیلناز اینو تو کله ت فرو کن.
در و باز کردم و بدون توجه به رنگ نگاهش از خونه بیرون رفتم.
کفشهام و پوشیدم و دگمه ی آسانسور و زدم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۶
بی حوصله سوییچ رو از جیبم در آورم ماشین و از پارکینگ بیرون کشیدم و رفتم سمت سرکت
دلم میخواست یه کاری کنم اما چی؟
چطور باید گیلناز و دست به سر میکردم؟
آخه چرا باید وقتی من یه نوزاد بودم نافم و گره میزدن و اسم میذاشتن روم؟
این چه رسم مسخره ای بود؟
چرا مجبورمون میکردن چشم بسته تن به انتخابشون بدیم؟
نه اینکه گیلناز دختر بدی باشه نه اصلااا.. اتفاقا دختر خوبی بود.. خیلی هم خوب... بسیار زیبا و به گوشم رسیده بود خواستگارهای زیادی داره که منتظرن بهشون اشاره کنه.
ولی گیلناز بارها و بارها گفته بود فقط ایاز والسلام.
اوایل خیال میکردم ازم کم محلی ببینه خسته میشه میره پی زندگیش اما..
عصبی داشبورد و باز کردم و پاکت سیگارم و برداشتم
با حرص یه نخ سیگار گذاشتم گوشه ی لبم
تا شرکت هنوز راه زیادی مونده بود
با اومدن گیلناز برنامه هام بهم ریخته بود
دو روز دیگه همکارام دعوت بودن آپارتمانم
هیچکدوم از اعضا خانواده م نمیدونستن که من تو شهر چیکار میکنم
چون خودم نمیخواستم
باید هرجوری بود گیلناز رو راهی میکردم.
همچنان تو فکر بودم که خاکستر سیگارم ریخت روی شلوارم
با حرص سیگار و از پنجره ی ماشین پرت کردم بیرون که از شانس گندم افتاد روی یه خانوم و چه فحشهایی بدرقه ی راهم کرد
بالاخره رسیدم شرکت.. ماشین و سپردم به نگهبان و رفتم سمت محوطه
همون موقع ارغوان رو از دور دیدم
مانتو تنگ و سرمه ای پوشیده بود و نصف موهای بلوطیش از زیر روسری ریخته بود روی صورتش
نگاه جذابش روم ثابت بود
قدم سست کردم تا بهم برسه
_سلام
سلام چطوری؟
_هییی
هیی؟ چرا اونوقت؟
_بماند... به نظر پکر میای یا من اینطور حس میکنم؟
بدخواب شدم طوری نیست
#پارت_۶
بی حوصله سوییچ رو از جیبم در آورم ماشین و از پارکینگ بیرون کشیدم و رفتم سمت سرکت
دلم میخواست یه کاری کنم اما چی؟
چطور باید گیلناز و دست به سر میکردم؟
آخه چرا باید وقتی من یه نوزاد بودم نافم و گره میزدن و اسم میذاشتن روم؟
این چه رسم مسخره ای بود؟
چرا مجبورمون میکردن چشم بسته تن به انتخابشون بدیم؟
نه اینکه گیلناز دختر بدی باشه نه اصلااا.. اتفاقا دختر خوبی بود.. خیلی هم خوب... بسیار زیبا و به گوشم رسیده بود خواستگارهای زیادی داره که منتظرن بهشون اشاره کنه.
ولی گیلناز بارها و بارها گفته بود فقط ایاز والسلام.
اوایل خیال میکردم ازم کم محلی ببینه خسته میشه میره پی زندگیش اما..
عصبی داشبورد و باز کردم و پاکت سیگارم و برداشتم
با حرص یه نخ سیگار گذاشتم گوشه ی لبم
تا شرکت هنوز راه زیادی مونده بود
با اومدن گیلناز برنامه هام بهم ریخته بود
دو روز دیگه همکارام دعوت بودن آپارتمانم
هیچکدوم از اعضا خانواده م نمیدونستن که من تو شهر چیکار میکنم
چون خودم نمیخواستم
باید هرجوری بود گیلناز رو راهی میکردم.
همچنان تو فکر بودم که خاکستر سیگارم ریخت روی شلوارم
با حرص سیگار و از پنجره ی ماشین پرت کردم بیرون که از شانس گندم افتاد روی یه خانوم و چه فحشهایی بدرقه ی راهم کرد
بالاخره رسیدم شرکت.. ماشین و سپردم به نگهبان و رفتم سمت محوطه
همون موقع ارغوان رو از دور دیدم
مانتو تنگ و سرمه ای پوشیده بود و نصف موهای بلوطیش از زیر روسری ریخته بود روی صورتش
نگاه جذابش روم ثابت بود
قدم سست کردم تا بهم برسه
_سلام
سلام چطوری؟
_هییی
هیی؟ چرا اونوقت؟
_بماند... به نظر پکر میای یا من اینطور حس میکنم؟
بدخواب شدم طوری نیست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۷
شرکت طبقه ی اول بود.
قبل از همه پاشا میرفت شرکت و همه ی فایلهارو حاضر میکرد.
با دیدنمون لبخند گل و گشادی تحویلمون داد و گفت:
_شیطونا باهم اومدید؟؟
نه بابا تو محوطه همدیگه رو دیدیم
_ایشالا به زودی باهم میایید یه شام هم به ما میدید
اگه مشکلت شام که دوروز دیگه میای خونمون تا جا داری بخور ولی نفرینمون نکن
دستش رو انداخت دور گردنم چشمکی زد و ادامه داد:
_باشه بابا ما که نمیدونیم بدجوری گلوتون گیر کرده ایازخان
صدام و صاف کردم و برگشتم سمت ارغوان
خنده ش رو قورت داد و رفت سمت اتاقش.
_طرف خوش خوشونش شدها
اینجوریام نیست پاشا میدونی که ارغوان تو مود عشق و عاشق نیست
_تو که هستی
بیخیال پسر اونقدر صنم دارم یاسمن توش گمه بهتره بریم به کارا برسیم
_مهمونی به راه دیگه؟؟
چرا به راه نباشه!؟؟
با یه شرکت خدماتی صحبت کردم پس فردا صبح میان
_عالیه پسر
سرم و به علامت تایید تکون دادم و رفتم اتاق خودم
اما مگه میتونستم تمرکز کنم؟
برنامه هام و تو سیستم ذخیره میکردم که تلفن اتاقم زنگ خورد
منشی شرکت بود
بله خانم نعیمی
_ایازخان یه تماس دارید اصرار دارن مستقیم وصل کنم اتاقتون اما خودشون رو معرفی نمیکنن
رفتم
#پارت_۷
شرکت طبقه ی اول بود.
قبل از همه پاشا میرفت شرکت و همه ی فایلهارو حاضر میکرد.
با دیدنمون لبخند گل و گشادی تحویلمون داد و گفت:
_شیطونا باهم اومدید؟؟
نه بابا تو محوطه همدیگه رو دیدیم
_ایشالا به زودی باهم میایید یه شام هم به ما میدید
اگه مشکلت شام که دوروز دیگه میای خونمون تا جا داری بخور ولی نفرینمون نکن
دستش رو انداخت دور گردنم چشمکی زد و ادامه داد:
_باشه بابا ما که نمیدونیم بدجوری گلوتون گیر کرده ایازخان
صدام و صاف کردم و برگشتم سمت ارغوان
خنده ش رو قورت داد و رفت سمت اتاقش.
_طرف خوش خوشونش شدها
اینجوریام نیست پاشا میدونی که ارغوان تو مود عشق و عاشق نیست
_تو که هستی
بیخیال پسر اونقدر صنم دارم یاسمن توش گمه بهتره بریم به کارا برسیم
_مهمونی به راه دیگه؟؟
چرا به راه نباشه!؟؟
با یه شرکت خدماتی صحبت کردم پس فردا صبح میان
_عالیه پسر
سرم و به علامت تایید تکون دادم و رفتم اتاق خودم
اما مگه میتونستم تمرکز کنم؟
برنامه هام و تو سیستم ذخیره میکردم که تلفن اتاقم زنگ خورد
منشی شرکت بود
بله خانم نعیمی
_ایازخان یه تماس دارید اصرار دارن مستقیم وصل کنم اتاقتون اما خودشون رو معرفی نمیکنن
رفتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
با لایک حمایت کنید تا بقیه پارت هارو هم بذارم قشنگامheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۸
وصل کن خانم نعیمی ببینم کیه
_چشم
بعد از چند ثانیه وصل شدم به شخصی که پشت خط بود
بله بفرمایید
سکوتــــــــــــ
بفرمایید الو؟؟
_ایاز
صدای لرزون گیلناز رو شنیدم و چشمهام رو بستم
گیلناز برای چی زنگ زدی گیلناز تو میخوای منو دیوونه کنی؟؟
_با صدایی که سعی داشت لرزشش رو پنهان کنه گفت:
_بی بی اومده گفتم خبر بدم زودتر بیای خونه
خونه؟ چه خودمونی شدی گیلناز!! باشه میام قطع کن
گوشی رو بی اختیار کوبیدم و با حرص از روی صندلی بلند شدم و رفتم پشت پنجره
چه بیخودی هوا گرمه دارم خفه میشم اه
_با نشستن دستی روی شونه م فوری برگشتم
کی اومدی ارغوان؟
دستش رو آروم کشید روی بازوم و انگشتهاش رو قلاب کرد لای انگشتهام
نقطه ضعفم رو میدونست
فاصله ش رو باهام کمتر کرد
مانتوش اونقدر تنگ بود که اگه تمرکز میکردی روی بالاتنه ش قالب سینه هاش اولین نگاه محوت میکرد
بوی عطر خاصش پیچید زیر بینیم
چشمهام رو بستم و زمزمه کردم:
عطرت و عوض کردی
_دوسش نداری؟؟ این عطر معروف به عطر سکـ.ـسی.. هیچ مردی نمیتونه در برابرش مقاومت کنه.
دیگه از این عطرای خطرناک نزن
انگشتش رو کشید روی بینیم و بعد لبهام
فاصله مون رو کم و کمتر میکرد
با نگاه خمارگونه ش پچ زد:
_فقط یه نفر این شانس و داره که از نزدیک عطر تنم رو استشمام کنه.
و اون یه نفر؟؟
روی پنجه ی پاهاش بلند شد و..
#پارت_۸
وصل کن خانم نعیمی ببینم کیه
_چشم
بعد از چند ثانیه وصل شدم به شخصی که پشت خط بود
بله بفرمایید
سکوتــــــــــــ
بفرمایید الو؟؟
_ایاز
صدای لرزون گیلناز رو شنیدم و چشمهام رو بستم
گیلناز برای چی زنگ زدی گیلناز تو میخوای منو دیوونه کنی؟؟
_با صدایی که سعی داشت لرزشش رو پنهان کنه گفت:
_بی بی اومده گفتم خبر بدم زودتر بیای خونه
خونه؟ چه خودمونی شدی گیلناز!! باشه میام قطع کن
گوشی رو بی اختیار کوبیدم و با حرص از روی صندلی بلند شدم و رفتم پشت پنجره
چه بیخودی هوا گرمه دارم خفه میشم اه
_با نشستن دستی روی شونه م فوری برگشتم
کی اومدی ارغوان؟
دستش رو آروم کشید روی بازوم و انگشتهاش رو قلاب کرد لای انگشتهام
نقطه ضعفم رو میدونست
فاصله ش رو باهام کمتر کرد
مانتوش اونقدر تنگ بود که اگه تمرکز میکردی روی بالاتنه ش قالب سینه هاش اولین نگاه محوت میکرد
بوی عطر خاصش پیچید زیر بینیم
چشمهام رو بستم و زمزمه کردم:
عطرت و عوض کردی
_دوسش نداری؟؟ این عطر معروف به عطر سکـ.ـسی.. هیچ مردی نمیتونه در برابرش مقاومت کنه.
دیگه از این عطرای خطرناک نزن
انگشتش رو کشید روی بینیم و بعد لبهام
فاصله مون رو کم و کمتر میکرد
با نگاه خمارگونه ش پچ زد:
_فقط یه نفر این شانس و داره که از نزدیک عطر تنم رو استشمام کنه.
و اون یه نفر؟؟
روی پنجه ی پاهاش بلند شد و..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۹
صورتش رو آورد نزدیک
آروم و پر عشوه لبهای قلوه ایش رو حرکت داد
_چرا منو نمیبوسی ایاز؟ بهت قول میدم پشیمون نشی
این کار و نکن ارغوان اینجا شرکت
همه جا دوربین داره
میخوای شرفم و به باد بدی؟
_منتظرم ایاز!
گونه ش رو بوسیدم و ارغوان با حرص ازم فاصله گرفت
آخه من چطور میتونستم تو اون لحظات بهم ریخته ی ذهنم به بوسه و معاشقه فکر کنم؟
ازم رو گرفت و یه قدم برداشت سمت در که بازوش رو محکم گرفتم و فشار دادم
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_دردم میگیره ایاز دستم و ول کن
وقتی دستت و ول میکنم که برگردی و بگی قهر نیستی
_بچه که نیستم قهر کنم.. اما ازت دلخورم.. همیشه تو هر شرایطی درکت میکنم دریغ از اینکه بفهمی یا حتی به خودت زحمت بدی وانمود کنی میفهمی
میدونی که میفهمم ارغوان نیازی نیست هربار یادآوری کنی
بارها گفتم برای وارد شدن رابطه مون از حیث کاری به عاطفی نمیخوام عجله کنم
قبول کردی شرایطم رو
میدونی که با ناراحتیت ناراحت و عصبی میشم
امیدوارم از قصد دست به حیله های زنانه نزنی و منو تحت فشار نذاری
_حیله های زنانه!!!
منو با خاله خانباجیا مقایسه نکن ایاز!!
باشه فرصت خواستی اینم فرصت
فقط یادت نره بابام مثل من صبور نیست و بیشتر از این برادر گران قدرش رو چشم انتظار نمیذاره
باهاش صحبت میکنم ازش وقت میگیرم تا سر فرصت به این قضیه رسیدگی کنم
_بهم ثابت کن این کار و میکنی؟
چیکار کنم؟
_امشب بیا خونمون
امشب نمیشه کار دارم
_دیدی ایازخان همیشه همینه من میرم اتاقم
باشه قهر نکن میام اما زیاد فرصت موندن ندارم
_برای شام
ارغوان!!
_لطفا ایاز
#پارت_۹
صورتش رو آورد نزدیک
آروم و پر عشوه لبهای قلوه ایش رو حرکت داد
_چرا منو نمیبوسی ایاز؟ بهت قول میدم پشیمون نشی
این کار و نکن ارغوان اینجا شرکت
همه جا دوربین داره
میخوای شرفم و به باد بدی؟
_منتظرم ایاز!
گونه ش رو بوسیدم و ارغوان با حرص ازم فاصله گرفت
آخه من چطور میتونستم تو اون لحظات بهم ریخته ی ذهنم به بوسه و معاشقه فکر کنم؟
ازم رو گرفت و یه قدم برداشت سمت در که بازوش رو محکم گرفتم و فشار دادم
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_دردم میگیره ایاز دستم و ول کن
وقتی دستت و ول میکنم که برگردی و بگی قهر نیستی
_بچه که نیستم قهر کنم.. اما ازت دلخورم.. همیشه تو هر شرایطی درکت میکنم دریغ از اینکه بفهمی یا حتی به خودت زحمت بدی وانمود کنی میفهمی
میدونی که میفهمم ارغوان نیازی نیست هربار یادآوری کنی
بارها گفتم برای وارد شدن رابطه مون از حیث کاری به عاطفی نمیخوام عجله کنم
قبول کردی شرایطم رو
میدونی که با ناراحتیت ناراحت و عصبی میشم
امیدوارم از قصد دست به حیله های زنانه نزنی و منو تحت فشار نذاری
_حیله های زنانه!!!
منو با خاله خانباجیا مقایسه نکن ایاز!!
باشه فرصت خواستی اینم فرصت
فقط یادت نره بابام مثل من صبور نیست و بیشتر از این برادر گران قدرش رو چشم انتظار نمیذاره
باهاش صحبت میکنم ازش وقت میگیرم تا سر فرصت به این قضیه رسیدگی کنم
_بهم ثابت کن این کار و میکنی؟
چیکار کنم؟
_امشب بیا خونمون
امشب نمیشه کار دارم
_دیدی ایازخان همیشه همینه من میرم اتاقم
باشه قهر نکن میام اما زیاد فرصت موندن ندارم
_برای شام
ارغوان!!
_لطفا ایاز
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
۲۴ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
کانالمون رو به دوستانتون معرفی کنید لطفاpray
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۱٠
میدونم اگه قبول نکنم باید تا آخروقت قیافه ی درهمت رو تحمل کنم
لبش به خنده باز شد و گفت:
_میرم زنگ بزنم خبر بدم
از اتاق که بیرون رفت پاشا سرک کشید و یه چشمک تحویلم داد و نیشش تا بناگوش باز شد
ببند نیشتو پاشا اصلا رو فرم نیستم
_کاش بگی دقیقا کی روی فرم هستی؟
انگشتهام رو کشیدم لای موهای پریشونم..
باید برم خونه شرکت و میسپارم بهت
_خونه؟ خیر باشه؟ چیشده که ایازخان داره زود کار و تعطیل میکنه؟
نکنه مربوط میشه به ارغوان خانوم
نه بابا اینطوراو نیست الان نمیتونم برات تعریف کنم قضیه ش مفصل پاشا حواست به کارها باشه
_به ارغوان خانوم چی بگم؟
بگو یه کار ضروری پیش اومد
اینو گفتم و با عجله از شرکت بیرون رفتم
حتم داشتم تا حالا گیلناز حسابی گلایه کرده و بی بی آماده س که حالم و بگیره
بی بی عمه ی بزرگم محسوب میشد و برای یه دوره درمان اومده بود شهر خونه ی دخترش و بهم خبر داده بودن که میخواد قبل از برگشتنش به روستا منو ببینه
در نظر داشتم دوپرس غذا بگیرم و بعد هم خودم ببرمش ترمینال اما حالا...؟!
با اعصاب خورد رانندگی میکردم تا اینکه رسیدم خونه.
ماشین و پارک کردم تو پارکینگ و رفتم بالا
کلید و انداختم و در خونه رو باز کردم
گیلناز با چشمهایی اشکبار روبه روی بی بی نشسته بود و مدام با روسری اشکهاش رو پاک میکرد
بی بی یه روسری سفید سرش بود که از زیر گردن با سنجاق چفتش کرده بود و پاهاش رو هم دراز کرده بود ودست روی دست و انگشتر درشتش حسابی تو چشم بود
سلام که کردم تازه متوجه حضورم شدن.
گیلناز بدو از اتاق رفت سمت سرویس و منم رفتم سمت بی بی
اخم نشسته روی پیشونیش نیار به هیچ توضیحی نداشت
به سردی سلامم رو علیک گفت.
سوئیچ رو گذاشتم روی میز و بخاطر بی بی روی زمین نشستم
میگفت مبل حرمت فرش صاحبخونه رو از بین میبره
#پارت_۱٠
میدونم اگه قبول نکنم باید تا آخروقت قیافه ی درهمت رو تحمل کنم
لبش به خنده باز شد و گفت:
_میرم زنگ بزنم خبر بدم
از اتاق که بیرون رفت پاشا سرک کشید و یه چشمک تحویلم داد و نیشش تا بناگوش باز شد
ببند نیشتو پاشا اصلا رو فرم نیستم
_کاش بگی دقیقا کی روی فرم هستی؟
انگشتهام رو کشیدم لای موهای پریشونم..
باید برم خونه شرکت و میسپارم بهت
_خونه؟ خیر باشه؟ چیشده که ایازخان داره زود کار و تعطیل میکنه؟
نکنه مربوط میشه به ارغوان خانوم
نه بابا اینطوراو نیست الان نمیتونم برات تعریف کنم قضیه ش مفصل پاشا حواست به کارها باشه
_به ارغوان خانوم چی بگم؟
بگو یه کار ضروری پیش اومد
اینو گفتم و با عجله از شرکت بیرون رفتم
حتم داشتم تا حالا گیلناز حسابی گلایه کرده و بی بی آماده س که حالم و بگیره
بی بی عمه ی بزرگم محسوب میشد و برای یه دوره درمان اومده بود شهر خونه ی دخترش و بهم خبر داده بودن که میخواد قبل از برگشتنش به روستا منو ببینه
در نظر داشتم دوپرس غذا بگیرم و بعد هم خودم ببرمش ترمینال اما حالا...؟!
با اعصاب خورد رانندگی میکردم تا اینکه رسیدم خونه.
ماشین و پارک کردم تو پارکینگ و رفتم بالا
کلید و انداختم و در خونه رو باز کردم
گیلناز با چشمهایی اشکبار روبه روی بی بی نشسته بود و مدام با روسری اشکهاش رو پاک میکرد
بی بی یه روسری سفید سرش بود که از زیر گردن با سنجاق چفتش کرده بود و پاهاش رو هم دراز کرده بود ودست روی دست و انگشتر درشتش حسابی تو چشم بود
سلام که کردم تازه متوجه حضورم شدن.
گیلناز بدو از اتاق رفت سمت سرویس و منم رفتم سمت بی بی
اخم نشسته روی پیشونیش نیار به هیچ توضیحی نداشت
به سردی سلامم رو علیک گفت.
سوئیچ رو گذاشتم روی میز و بخاطر بی بی روی زمین نشستم
میگفت مبل حرمت فرش صاحبخونه رو از بین میبره
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۱۱
خوش اومدی بی بی دلم برات تنگ شده بود
_همچینم خوش نیومدم انگار ایاز پاک ناامیدم کردی بچه
بی بی بهتره به این حرفها توجه نکنی
الان زنگ میزنم غذا بیارن
_لازم نکرده دختر بیچاره از صبح یه لنگه پا تو آشپزخونه داره کار میکنه غذا پخته عطرش ده تا محل اونورتر هم میره
من ازش نخواستم
_زن که منتظر مرد نمیمونه ایاز!
بی بی دوتا بلیط میگیرم دستش رو بگیر و ببر روستا الان همه دارن دنبالش میگردن
دلم نمیخواد بیان اینجا و آرامشم رو بهم بزنن
هزارجور گرفتاری دارم بی بی
اصلا دلم نمیخواد درست وقتی دارم به هدفم میرسم بحث ازدواج و.. پیش بیاد
_ایاز تو رسما آب پاکی رو ریختی روی دست دختر مردم
نمیتونی از زیر بار مسئولیتی که گردنته شونه خالی کنی
وگرنه دوتا طایفه رو بهم میریزی
بی بی حداقل تو منو درک کن
_درک نمیکردم که اینجوری آروم باهات حرف نمیزدم ایاز!
باشه شرایط ازدواج نداری یه انکشتر بنداز دست این دختر
یه سال دوسال.. کارت که تموم شد عروسی رو بگیر حرف و حدیث و تموم کن
البت با این کاری که گیلناز کرده بعید میدونم حتی بخوان یه ماه بهت وقت بدن
با این حرف بی بی حسابی آتیشی شدم و رفتم سراغ گیلناز
تو اتاق روی تخت نشسته بود و اشک میریخت
محکم در و هل دادم از جا پرید
#پارت_۱۱
خوش اومدی بی بی دلم برات تنگ شده بود
_همچینم خوش نیومدم انگار ایاز پاک ناامیدم کردی بچه
بی بی بهتره به این حرفها توجه نکنی
الان زنگ میزنم غذا بیارن
_لازم نکرده دختر بیچاره از صبح یه لنگه پا تو آشپزخونه داره کار میکنه غذا پخته عطرش ده تا محل اونورتر هم میره
من ازش نخواستم
_زن که منتظر مرد نمیمونه ایاز!
بی بی دوتا بلیط میگیرم دستش رو بگیر و ببر روستا الان همه دارن دنبالش میگردن
دلم نمیخواد بیان اینجا و آرامشم رو بهم بزنن
هزارجور گرفتاری دارم بی بی
اصلا دلم نمیخواد درست وقتی دارم به هدفم میرسم بحث ازدواج و.. پیش بیاد
_ایاز تو رسما آب پاکی رو ریختی روی دست دختر مردم
نمیتونی از زیر بار مسئولیتی که گردنته شونه خالی کنی
وگرنه دوتا طایفه رو بهم میریزی
بی بی حداقل تو منو درک کن
_درک نمیکردم که اینجوری آروم باهات حرف نمیزدم ایاز!
باشه شرایط ازدواج نداری یه انکشتر بنداز دست این دختر
یه سال دوسال.. کارت که تموم شد عروسی رو بگیر حرف و حدیث و تموم کن
البت با این کاری که گیلناز کرده بعید میدونم حتی بخوان یه ماه بهت وقت بدن
با این حرف بی بی حسابی آتیشی شدم و رفتم سراغ گیلناز
تو اتاق روی تخت نشسته بود و اشک میریخت
محکم در و هل دادم از جا پرید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
۲۵ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
https://rubika.ir/joinc/EHDJIIGA0RACUOJMAWVWSPFEOEGZVTWK
-بابات مف...نگیه، کجا بهتر از پسر من گیرت میاد دخترجان؟
با بغض نالیدم:
- من از پسر شما میتر..سم خالهجون.
- دیر گفتی، امشب باید عروسش بشی!!
داستان اینجا شروع شده🤪point_down
https://rubika.ir/joinc/EHDJIIGA0RACUOJMAWVWSPFEOEGZVTWK
شیدایی یه داستان عاشقانه با چاشنی طنز که تو ایندوران باعث خندهات میشهgrin
-بابات مف...نگیه، کجا بهتر از پسر من گیرت میاد دخترجان؟
با بغض نالیدم:
- من از پسر شما میتر..سم خالهجون.
- دیر گفتی، امشب باید عروسش بشی!!
داستان اینجا شروع شده🤪point_down
https://rubika.ir/joinc/EHDJIIGA0RACUOJMAWVWSPFEOEGZVTWK
شیدایی یه داستان عاشقانه با چاشنی طنز که تو ایندوران باعث خندهات میشهgrin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ فروردین
✨ناف بر بی رحمِ من✨
#داستان_واقعی
#پارت_۱۲
چته گیلناز؟ برای چی ماتم گرفتی؟؟؟
جواب که نداد جری تر شدم و رفتم سمتش
دِ لامصب حرف بزن.. چته؟؟ اومدی مثل بختک افتادی تو زندگیم چی از جونم میخوای؟؟
باز هق پشت هق.. کلافه شده بودم
دلم میخواست دل سیر کتکش بزنم
داری روی سگ منو بالا میاری گیلناز..
_با چشمهایی سرخ و متورم خیره شد بهم..
_تو نمیتونی منو از سرت باز کنی ایاز.. ممکن نیست
واسه خودت حرف مفت میزنی گیلناز.. نه خطبه ای خوندن نه عقدی در کار بوده
من نمیخوامت.. سعی کن بفهمی من نمیخوامت.
چشمهاش رو بست
اشکهاش باز روی صورتش روون شدن.
زنگ میرنم بزرگترا بیان به آقام میگم خودش این قضیه رو حل کنه.. خیال ازدواج ندارم بهتره بری پی زندگیت.
از اتاق بیرون میرفتم که دوباره راهم رو سد کرد
باز شروع کردی ادا درآوردن؟؟
_بمون ایاز شاید تا دیشب راهی برای برگشت داشتم اما دیگه هیچ راهی نمونده
منظورت چیه؟
بدنش لرز گرفته بود.. رنگش پریده بود
گیلناز بخدا داری کفریم میکنی!!
با صدای لرزونی گفت:
_باید عقدم کنی.. باید پای کاری که کردی وایسی اگه ولم کنی نامردیه!
شروع کردم خندیدن از روی حرص از روی خشم از روی کلافگی
بابا لعنتی من چیکار کردم؟؟ یه دوره هم بازی بودیم بعد فقط فامیل.. هیچی بین ما نبوده هیچوقت هیچ قولی بهت ندادم تاوان گناه دیگران و چرا من باید پس بدم؟؟
هم منو هم خودت و بیچاره نکن دست از سرم بردار
تو خوشگلی... خوش بر و رویی.. برو پی زندگیت
#پارت_۱۲
چته گیلناز؟ برای چی ماتم گرفتی؟؟؟
جواب که نداد جری تر شدم و رفتم سمتش
دِ لامصب حرف بزن.. چته؟؟ اومدی مثل بختک افتادی تو زندگیم چی از جونم میخوای؟؟
باز هق پشت هق.. کلافه شده بودم
دلم میخواست دل سیر کتکش بزنم
داری روی سگ منو بالا میاری گیلناز..
_با چشمهایی سرخ و متورم خیره شد بهم..
_تو نمیتونی منو از سرت باز کنی ایاز.. ممکن نیست
واسه خودت حرف مفت میزنی گیلناز.. نه خطبه ای خوندن نه عقدی در کار بوده
من نمیخوامت.. سعی کن بفهمی من نمیخوامت.
چشمهاش رو بست
اشکهاش باز روی صورتش روون شدن.
زنگ میرنم بزرگترا بیان به آقام میگم خودش این قضیه رو حل کنه.. خیال ازدواج ندارم بهتره بری پی زندگیت.
از اتاق بیرون میرفتم که دوباره راهم رو سد کرد
باز شروع کردی ادا درآوردن؟؟
_بمون ایاز شاید تا دیشب راهی برای برگشت داشتم اما دیگه هیچ راهی نمونده
منظورت چیه؟
بدنش لرز گرفته بود.. رنگش پریده بود
گیلناز بخدا داری کفریم میکنی!!
با صدای لرزونی گفت:
_باید عقدم کنی.. باید پای کاری که کردی وایسی اگه ولم کنی نامردیه!
شروع کردم خندیدن از روی حرص از روی خشم از روی کلافگی
بابا لعنتی من چیکار کردم؟؟ یه دوره هم بازی بودیم بعد فقط فامیل.. هیچی بین ما نبوده هیچوقت هیچ قولی بهت ندادم تاوان گناه دیگران و چرا من باید پس بدم؟؟
هم منو هم خودت و بیچاره نکن دست از سرم بردار
تو خوشگلی... خوش بر و رویی.. برو پی زندگیت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA61دنبال کننده