رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
5Kدنبال کننده
رمان پشمک حاجی فرنگی چموش مجبوری عاشقم باشی رئیس بیمارستان رییس بانک جذاب صاحبکار تعصبی املاکی شارلاتان طلا فروش جذاب من استاد خبیث من پسر پولدار دانشگاه به من نگو سلیطه این سرباز کراشمه فیگور بیا قوربونت بشم پلیس غول بیابونی کره بادوم زمینی عملیات کبری 11 اسپانسر من
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۵ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۷۲

_وقتی پوشک عوض کردنشو انداختم گردنت اون وقت میفهمی بچه یعنی چی!

_آیه نه!
هرکاری لازم باشه میکنم
ولی این یکی نه

تک ابرویی بالا انداختم و نامحسوس دست سمت کیک بردم
_نه بابا؟
زورکی باعث شدی تو سن کم مادر بشم
حالا میخوای از زیر کار در بری مرتیکه؟

قبل از اینکه به خودش بیاد انگشت هام که اغشته به خامه کیک بود

به صورت حرفه ای و سرعتی روی ته ریشش نشست

با رضایت و نیش شل شده به شاهکاری که روی پشمای صورتش کشیده بودم زل زدم

مات با مردمک های گرد شده پرسید
_این دیگه چی بود؟

لبخند ملیحی زدم و ابرو بالا انداختم
_خامه!

عسل غش کرده از خنده دوربین رو توی صورت علی که عین دلقک ها هاج و واج مونده بود گرفت

_وای عزیزم
چقدر بامزه شوکه شده

_الان ریشاش مزه کیکِ تعیین جنسیت میده

پشت دستش رو روی صورتش کشید
_تلافی میکنم پشمک

_خامه بزنی تو صورتم کیکت میکنم!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۷۳

_تلافی میکنم پشمک
_خامه بزنی تو صورتم کیکت میکنم!

با چندش دوباره روی صورتش دست کشید
_نه
از اون هیجان انگیز تر

چشم درشت کردم و دست روی شکمم گذاشتم

_بچم میوفته روانپریش
عن که نما ، لیدم به صورتت،خامه اس!

میترا با چهره ای عبوس دست به کمر زد
_آدم عصبی میشه خب عزیزم
مثلا مادر شدی، محض رضای خدا یکم بزرگ شو!

چهره ام درهم رفت
_میترا!
یکاری نکن کیکو بکوبم تو کله ات که تا یه ماه موهات بو شیر و شکر بده ها!

پشت پلکی نازک کرد و رو گرفت
_هرچقدر بهت بگم متوجه نمیشی!

نمیدونم اما توقع داشتم علی ازم دفاع کنه یا حرفی بزنه.

درحالی که بی اعتنا سمت سرویس بهداشتی راه افتاد تا صورتش رو بشوره!

عسل نیم نگاه چپی سمت میترا انداخت و دوربین رو روی میز گذاشت

_گفتی هوس کیک کردی؟

بغ کرده نگاهش کردم
_الان دیگه نه
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۷۴

بغ کرده نگاهش کردم
_الان دیگه نه

در حالی که برش کیکی سمتم میگرفت اخم با نمکی تحویلم داد

_چشمای بچه چپ میشه!
بخور دختر

بی میل نیم نگاهی سمت کیک انداختم

با یاد اینکه یه دختره فسقلی توی وجودم رشد میکنه
دوباره نیشم شل شد.

حالا اسمش رو چی میزاشتم؟
همه چیز رو به خیال اینکه پسر باشه پیش بینی کرده بودم

زیادی از حس مادرانه ام مطمئن بودم،
یادم نبود که حتی توی حس شیشم مادرانه هم بی عرضه ام!

زهرا خانوم هن هن کنان کنارم نشست
شکمش از من بزرگتر بود

هروقت بیرون میرفت با چادر شکمش رو استتار میکرد!

میگفت کفر نعمت نمیگه اما در هر صورت جلوی در و همسایه خجالت میکشید!

زهرا خانوم درحالی که چنگالش رو عین خنجر توی کیک فرو میبرد گفت

_فردا میخوایم بریم خرید
این زنگوله پای تابوت ما هیچی نداره!

باید رسما از نو براش سیسمونی بگیریم
توام میای دخترم؟

جنسیت بچه که مشخصه
شاید از چیزی خوشت اومد گرفتی براش،ها؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۷۵

_جنسیت بچه که مشخصه
شاید از چیزی خوشت اومد گرفتی براش،ها؟

به زور تیکه کوچیکی از کیک رو توی چنگال فرو بردم و پرسیدم
_خودمون دوتا؟

سر بالا انداخت و با دهن نیمه پر جواب داد
_عسل و میترا هم باهامون میان

با چشم های باریک شده خودم رو جلو کشیدم و با پچ پچ پرسیدم
_میگم مامان زری

این میترا چرا عین دسته خر همه جا باهامون هست؟

خونه زندگی نداره؟
اصلا مگه این دختر خوابگاه نداشت؟

زهرا خانوم لب گزید و شونه هاش از خنده لرزید
_اینجوری نگی جلوش مادر
به دلش میاد

خودت که میدونی
تا تموم شدن دانشگاهش اینجا مهمونه

نوچی گفتم
_چرا خبری از اون نامزد خیالیش که قرار بود بگیرتش نیست؟

شونه بالا انداخت
_مثل این که همه چیز به هم خورده

یعنی یه نفر که میترا رو دوست داشته، اون پسره رو پرونده.
خودش که اینجوری گفت!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۷۶

_یعنی یه نفر که میترا رو دوست داشته، اون پسره رو پرونده.
خودش که اینجوری گفت!

بی خبر از آینده نیشخند زنان دست توی هوا تاب دادم
_خیلی غلط خورد زری
میخواسته فیلم ترکیش کنه!

زهرا خانوم نامحسوس خندید
انگار روش نمیشد از میترا بد بگه اما باهام موافق بود!

علی در حالی که صورتش رو با حوله خشک میکرد کنارم نشست

که در ثانیه از جا بلند شدم و بی توجه به نگاه چپ چپش کنار عسل ایستادم

_اهای زنبور
اهنگ بزار

فضارو منکراتیش کن
میخوام برقصم !

ریز خندید و گوشی ای که به اسپیکر وصل بود رو دست گرفت

و در حالی که دنبال آهنگ مناسب میگشت گفت
_آتیش نسوزون آیه
بار شیشه داری!

اهنگ رو که پلی کرد دستش رو دنبال خودم وسط کشیدم
_بار شیشه خودش هوس رقص کرده!

کل شب رو بی توجه به اخم های درهم رفته علی و تذکر هاش رقصیدم
انقدری که پاشنه پام گز گز میکرد!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۷۷

کل شب رو بی توجه به اخم های درهم رفته علی و تذکر هاش رقصیدم
انقدری که پاشنه پام گز گز میکرد!

آخرش هم زهرا خانوم به زور من رو کنار خودش نشوند تا آروم بگیرم.

حالا خداروشکر که زهرا خانوم اومد من رو گرفت

وگرنه از روی لجبازی با علی تا صبح میرقصیدم و آخرش هم همین وسط می زایی دم!

علی با اخم کنارم روی کاناپه نشست
_به فکر خودت که نیستی،
به فکر بچه هم نیستی آیه؟

از گوشه چشم نگاهش کردم و لیوان اب رو سر کشیدم

_دختره من همین الانشم یه دنسره ماهره!
تو تربیت من دخالت نکن علی

_از الان داری رو تربیتش کار میکنی؟

_آره
توام برو و هوای میترا رو داشته باش!

چهره اش متعجب در هم رفت
_ ربطی داره؟!

لیوان خالی رو توی بغلش انداختم و بلند شدم
_وقتی تا هزار ساعت باهات قهر کردم ربطشو میفهمی!
....

عسل ذوق زده سرهمی صورتی رنگ عروسکی رو جلوی چشمام گرفت

_وای آیه اینو ببین
از تصورش دلم ضعف رفت!

━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۷۸

_وای آیه اینو ببین
از تصورش دلم ضعف رفت!

با لبخندی شل شده لباس رو از دستش گرفتم
_از این سایز من ندارن؟
چقدر خوشگله

عسل با خنده به سبد پُری که دستم بود نگاه انداخت
_چخبره آیه!

میترا زیر چشمی نگاهی بینمون انداخت
_بیچاره اقا علی
کارتش امروز خالی شد

زهرا خانوم چادری که در معرض افتادن از روی سرش بود جلو کشید

و قبل از اینکه من با شکمم میترا رو خفه کنم جواب داد

_پولاش واسه زن و بچه اش خرج نشه واسه کی خرج شه دخترم؟

پشت پلکی نازک کرد و شونه بالا انداخت
_ولی زن هم باید به فکر جیب شوهرش باشه!

چهره جمع کردم
_یا صاحب صبر!

نیام کلتو بکنم تو جیبتا میترا!
کلتو از تو جیبِ شوهره من بکش بیرون.

جلو اومد و با لبخند ملیحی دستم رو سمت خودش کشید

که با ضرب مچ دستم رو از بین چنگک های درازش بیرون کشیدم
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۷۹

که با ضرب مچ دستم رو از بین چنگک های درازش بیرون کشیدم

و چپ چپ نگاهش کردم
_ها؟

متعجب لب زد
_چرا انقدر نسبت به من گارد داری آیه؟

سر بالا انداختم
_سخت در اشتباهی عزیزم
من نسبت بهت گارد ندارم ازت متنفرم!

_چرا؟
چون قبلا بین من و شوهرت چیزی بوده؟

فشار خونم بالا زد
_بس کن میترا!
ربطی نداره.

با لبخند شونه بالا انداخت
_رفتارت اینو نشون میداد.

من دیگه نه به علی حسی دارم نه با تو مشکلی دارم!

با شک نگاهش کردم
_پس چه مرگته؟

_من دارم سعی میکنم تو دلت باهام صاف بشه!
به علی هم اینو گفتم

پلکم بالا پرید
_مگه باهم حرف میزنید؟

_نه
ولی میدونم که میونتون شکرابه

چپ چپ نگاهش کردم
_خب؟ بعدش؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۰

چپ چپ نگاهش کردم
_خب؟ بعدش؟

میخوای با چوب جادوییت میونمونو درست کنی؟

شونه بالا انداخت و با طمانینه کنارم قدم برداشت
_میخوام خودتو پیدا کنی آیه

نگاهم بین عروسک های رنگی چرخید و بیخیال پرسیدم
_از نظره تو من گم شدم؟

_خب من از قبل زیاد نمیشناسمت،
اما میدونم چه دختر پر جنب و جوش و خوشگذرونی هستی

تاحالا.. ندیدم واسه خودت وقت بزاری
چمیدونم مهمونی بریم.. استخری.. بازاری..

از وقتی که دیدم تابع علی رفتار میکنی!
بهت نمیومد شوهر ذلیل باشی
اما انگار شدی.

نگاهم بین عروسک ها خشک شد و وا رفته سمتش چرخیدم
_من؟

پلک روی هم گذاشت
چشماش عین قبل پر از حس تنفر نبود

انگار داشت با ترحم حقیقت رو توی صورتم میکوبید.
علی من رو تغییر داده بود، همونطور که بابا میخواست!

هرچند هنوز لجبازی هام سرجاش بود، اما دیگه آیه قبل هم نبودم.

پاکت کرم رنگی سمتم گرفت
_میخوام به یه مهمونی دعوتت کنم!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۱

پاکت کرم رنگی سمتم گرفت
_میخوام به یه مهمونی دعوتت کنم!

متعجب پلکی زدم و بی حرکت به پاکت خیره شدم که تکرار کرد

_بیخیال آیه
تردیدت رو درک نمیکنم مشکل چیه؟

یه مهمونی ساده دخترونه هم نمیتونی بیای؟
انقدر تحت چهار چوب های علی قرار گرفتی؟

با اخم پاکت رو از دستش چنگ زدم و در حالی که بازش میکردم جواب دادم

_چه ربطی داره؟
امکان نداره چون ازت خوشم نمیاد نخوام بیام؟

بیخیال شونه بالا انداخت و در حالی که از کنارم رد میشد لب زد

_به هرحال.. نیومدنت به من ضرری نمیرسونه ، فقط خواستم یکم به خودت خوش بگذرونی، همین!

چشم های باریک شدم روی ادرس نوشته شده روی پاکت چرخید

میترا با این دورهمی های باکلاس چه سر و سری داشت که حالا من رو هم دعوت میکرد؟!

مردد پاکت رو تا زدم و قبل از اینکه عسل نزدیکم بشه توی جیب شلوار جینم فرو بردم

_چی میگفت؟

هول زده موهام رو پشت گوش زدم و خیره به سبدی که پر از لباس پسرونه بود جواب دادم

_هی.. هیچی، داشت عذرخواهی میکرد
انگار پشیمون شده بود از حرفش
دختره پلید!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH
https://rubika.ir/joinc/FCBCBDHJ0BPQGYYAAZGPLIIEJMETZPEH

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۲

_هی.. هیچی، داشت عذرخواهی میکرد
انگار پشیمون شده بود از حرفش
دختره پلید!

نیم نگاهی سمت میترا انداخت و پچ زد
_نمیدونم چرا دیگه بهش حس خوبی ندارم
از اولشم زیاد ازش خوشم نمیومد

چند لباسی که اضافه دستم گرفت بودم توی رگال خودش برگردوندم و جواب دادم

_حتی اون موقع ها که با علی در ارتباط بود؟!

با ابروهای بالا پریده هینی گفت
_مگه.. مگه میدونی؟

لبخند ملیحی زدم
_نباید میدونستم؟

شوکه نگاه گرفت
_فکر میکردم اگه بفهمی میترا و علی رو باهم آتیش میزنی!

دستی تو هوا تاب دادم
_اه بس کن گرل
یعنی انقدر سرد و خشن به نظر میرسم؟

سر بالا انداخت
_سرد نه
اتفاقا خیلی گرم به نظر میرسی!

چشم گرد کردم که هول زده ادامه داد
_بابا چیز..گرمِ خشن منظورمه ..
واسه همین گفتم اتیششون میزنی!

قبل از اینکه جواب بدم صدای نالون زهرا خانوم بلند شد
_دخترا

من دیگه نایی برام نمونده
بریم خریدارو حساب کنیم.
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
+ دو متر و نیم قدته ..
من زنت نمیشممم ..
نیهاد با ناراحتی گفت
– چراا زنم نمیشیییی؟
+ چون اگه بخوام نگاهت کنم ، گردنم درد میگیره نردبون جونم neutral_face🤣exclamation
نیهاد چشماش برق زد و گفت
– خب غصه نخور ...بغلت میکنم ، هم قدم میشی ، اونوقت نگاهم میکنی ..
فقط صبر کن عقدم شی 🤭joyheart️‍fire
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
RoMaN.PeSaRe_DaiiM 🤍feet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
– من زنِ نردبون نمیشممممم...اگر بشممم کشته میشمممم
وای ، وای neutral_face🤣exclamation
RoMaN 🤍feet
RoMaN feet🤍
خلههه دختره joypoint_up️🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM
https://rubika.ir/joinc/FCCADEGI0FKNPSNGVMWOYBTWWANHHRQM

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۳

_من دیگه نایی برام نمونده
بریم خریدارو حساب کنیم.

اگه یکم دیگه سر پا بمونم کم رم از وسط نصف میشه!

میترا زود تر از عسل خرید های زهرا خانوم رو از دستش گرفت و پای صندوق رفت.

خیره به رسید بلند بالا دنبال عسل از فروشگاه خارج شدیم

علیِ بخت برگشته اگه میفهمید پول های بی زبونش چقدر خرج لباس

و پاپوش و پستونک دخترونه شده از زندگی متاهلی استعفا میده!

اصلا همون لحظه که چهره وا رفته اش رو جلوی ماشین دیدم
فهمیدم از پیامک های برداشت پول فشارش افتاده!

طفلکی رنگ و روش زرد شده بود.
بی حرف خرید ها رو یکی یکی توی صندوق چپوند

و نیم نگاهی سمتم انداخت
_بشین تو ماشین.

این یعنی بیشتر از این سرپا نمون عزیزم، برات خوب نیست!

دلیل اخم و تَخمش رو نمیفهمیدم،
هرچند جلوی بقیه بهتر رفتار میکرد
اما دیگه عین قبل نبود.

یه کیک توی پک و پوزش کوبیدم دیگه،
ریش و پشمش رو که از ته نچیدم!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۴

یه کیک توی پک و پوزش کوبیدم دیگه،
ریش و پشمش رو که از ته نچیدم!

خواستم در جلو رو باز کنم که علی تند اشاره ای به زهرا خانوم کرد

_مامان
جلو بشین دیگه

تک ابرویی بالا انداختم و بدون اینکه منتظر مخالفت زهرا خانوم بمونم عقب نشستم .

رسما بهم فهموند نمیخواد کنارش بشینم!
به محض نشستن ، میترا زیر گوشم پچ زد

_الان دقیقا همون وقتیه که ارزش خودتو بهش نشون بدی!

نیم نگاهی سمتش انداختم
_ویز ویز نکن میترا
خودم میدونم چیکارش کنم!

_باشه ولی درمورد مهمونی
حداکثر تا فردا باید بهم خبر بدی
دوستم میخواد تدارک ببینه

غرق فکر سر تکون دادم
خب، اگه میرفتم چی میشد؟

به هر حال که میترا نقشه ق تلم رو نکشیده بود

یه مهمونیِ دخترونه طبق شئونات اسلامی بود دیگه!

باید همیشه خدا بیخ ریشش تو خونه میموندم؟!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۵

باید همیشه خدا بیخ ریشش تو خونه میموندم؟!
اسیر که نگرفته بود!

زهرا خانوم درحالی که با پر چادر خودش رو باد میزد شیشه ماشین رو پایین داد

_تو نمیخواستی به سلیقه خودت چیزی واسه بچه بگیری؟

علی با اخم از اینه ماشین نیم نگاه کوتاهی سمتم انداخت

و بی حوصله زیر لب جواب داد
_بعدا بازم میایم

عسل با ذوق خندید
_یه لباسای ملوسی گرفتیم داداش
اگه ببینی دلت ضعف میره

زهرا خانوم شرم زده چادرش رو جلو کشید
_دم پیری رفتم واسه بچم سیسمونی گرفتم!
خدا مرگم

علی با اخم دنده عوض کرد
_دور از جون زری!
باز که داری کفر میگی.

_کفر نیست مادر، شدیم نقل دهن مردم!

عسل ریز خندید
_مامان باز از خجالت قرمز شده!
کاش بابا هم یکم خجالت میکشید

این بار علی هم نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و اخماش باز شد

زهرا خانوم چپ چپ نگاه بینشون چرخوند که بی ربط سر جلو بردم
_من اب هویج بستنی میخوام.
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۶

زهرا خانوم چپ چپ نگاه بینشون چرخوند که بی ربط سر جلو بردم
_من اب هویج بستنی میخوام.

زهرا خانوم سر طرفم چرخوند
_هوس کردی؟

با لبخند ملیحی سر تکون دادم که عسل دوباره زیر خنده زد

_مامان چقدر از عوض شدن بحث استقبال کرد!

چپ چپ نگاهش کردم
_برای عوض شدن بحث نبود
من آب هویج بستنی میخوام
متوجهید؟

جمله اخرم رو جایی بیخ گوش علی داد زدم

گوشه پلکش چین افتاد و درحالی که دنده عوض میکرد جواب داد

_متوجه شدم آیه
جیغ نزن میگیرم برات

میترا سر بالا گرفت
_ماهم میخوایم

با چشم های وق زده سر سمتش چرخوندم که جفت ابروهاش بالا پرید

_من هرچی بخورم تو هم باید بخوری زن؟!
چشم دیدنمو نداری؟

متعجب چشم تاب داد
_وا!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۷

متعجب چشم تاب داد
_وا!

پشت پلکی نازک کردم و دست روی صندلی راننده گذاشتم
_بسته!

علی فقط برای من آب هویج میخره.
مگه نه؟

علی از توی آینه نیم نگاه مسالمت آمیزی سمتم انداخت که آبرو ریزی نکنم

بعد با لحن بچه خر کنی ادامه داد:
_برای همه میگیریم آیه جان

اخم پر تهدیدی بین ابروهام نشوندم
_حتی میترا؟

پلک روی هم گذاشت و باز کرد
که از خر شیطون پایین بیا!

_عزیزم!
آره حتی میترا.

این بار پلکم از عصبانیت بالا پرید
_میترا؟ ؟

سریع حرفش رو اصلاح کرد
_منظورم میترا خانوم بود

من بودم که میگفتم حتی دلم برای میترای عجوزه هم تنگ شده؟
من گ ه خوردم!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۸

این زن چرا انگشتش رو از شوهره من نمیکشید بیرون؟!

با اینکه هیچ از ریخت و قیافه اش خوشم نمی اومد

و تا اخرین لحظه ای که آب هویج از گلوش پایین میرفت

با نگاهی پر فحش و نفرین بهش زل زده بودم، اما از پیشنهادش درمورد مهمونی بدم نیومد!

حس کردم داشت کمکم میکرد..
انگار دلش سوخته بود که عقاید و علایق خودم رو کنار گذاشته بودم

و مثل علی توی یه چهارچوب محدود و تکراری زندگی میکردم.

حتی ماهرخ هم از پیشنهادم استقبال کرد و تاکید کرد

که این فرصت رو برای در اوردن حرص علی از دست ندم!

گفت حالا که علی باد کرده، با یک سوزن بترکونش تا بادش خالی شه!

بنابراین به پیشنهاد میترای افعی، ماکسی بلند و مشکی ای که پایینش چاک داشت رو برای مهمونی انتخاب کردم

حالا که فضا دخترونه بود چه ایرادی داشت که یقه اش ده متر باز بود

و همه دار و ندارم توی چشم بود؟
میزاشتم یکم خانوم ها هم لذت ببرن!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
❝🧿🩷 | @PAASHMAK_HAJI |❝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پارت جدید عزیزم..🥹herb

warning️ هشدار! این رمان پر از اتفاقات هیجانی و عاشقانه است که قلب آدمو به تپش میندازه! no_mobile_phonesx
مناسب همه نیست پس اگر دل ضعیف داری، دور شو! 🫣hotsprings

https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR
https://rubika.ir/joinc/EBFDHCEI0HJIYSDYBAVYDJLVMCYABSIR

《توجهbangbang️: هر کسی از چنل بالا لف بده، از چنل اصلی حذف میشه! پس حتماً بمونید و دنبال کنید!》

#رمان_هیجانی #عاشقانه #دوم_نویسنده sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
پارت دیشب رو خوندید؟see_no_evilfire🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان پشمک حاجی😂😈
رمان پشمک حاجی😂😈
5Kدنبال کننده
رمان پشمک حاجی فرنگی چموش مجبوری عاشقم باشی رئیس بیمارستان رییس بانک جذاب صاحبکار تعصبی املاکی شارلاتان طلا فروش جذاب من استاد خبیث من پسر پولدار دانشگاه به من نگو سلیطه این سرباز کراشمه فیگور بیا قوربونت بشم پلیس غول بیابونی کره بادوم زمینی عملیات کبری 11 اسپانسر من
مشاهده کانال پیام‌رسان