|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
29دنبال کننده
-هو‌الحیّ-

‏سربه‌زیروساکت‌وبی‌دست‌وپامی‌رفت‌دل؛
یک‌نـظررویِ‌تـورادیدوحواسـش‌پـرت‌شـد!‌

اینجا‌شاهد‌دیوونه‌بازی‌های،
یه‌دختر‌دهه‌هشتادی‌هستید(:

می‌شنوم:
https://daigo.ir/secret/71432164854

شروع: ۱۴۰۴/۳/۸yellow_heart
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۵ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|به‌نام‌آنکه‌مارااز‌سر‌عشق‌آفرید|

#بی_آنکه_دیده_باشمَت
‌‌‌
#ستاره_سی_و_سوم
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
داد زد: د لعنتی نزن تو سرت!
جوری فریاد زدم که سوزش گلویم را احساس کردم: خفه شو...خفه شو....خفه شو آرش! خفه شو!
سکوت کرده بود و به دیوانه‌بازی هایم نگاه می‌کرد، البته شاید هم در دل به من می‌خندید...برایم مهم نبود..‌خسته شده بودم از اجباری که زندگی می‌نامیدندش!
جیغ زدم:
خسته‌م کردین لعنتیا...بابا، مگه من چقدر صبر دارم...چرا نمی‌ذارین یه روز خوش ببینم؟
چرا تموم خوشیام یه دفعه زهرمارم می‌شه؟
اینقدر براتون سنگینه ببینید منم می‌خندم؟ منم خوشحالم؟ منم خوبم؟
از جون من چی می‌خواین لعنتیااااااااااا؟
بخش بخش جمله‌ی بعدی را ادا کردم و همزمان روی پایم می‌کوبیدم:
از‌..‌‌منِ...‌یاسمنِ....مهدوی فرد....دقیقا...چی می‌خواید؟
از روی دیواری که به آن تکیه داده بود سر خورد و نشست...
آروم گفت: نکن! نزن خودتو!
صدایم تحلیل رفت: مگه براتون مهمه اصلا یاسمن زنده‌ست یا مرده...؟
نه، معلومه که نه...همیشه بقیه تو اولویت بودن....همیشه بقیه مهم بودن....ولی یاسمن باید می‌مرد....
همیشه بقیه یذره گرد و خاک تو چشمشون می‌رفت همه قربون صدقه‌ش می‌رفتن ولی یاسمن چی؟ یاسمن اگه می‌مرد هیچ کس حتی خم به ابرو نمی‌آورد!
آرش....من روحم خسته‌س، کار از جسمم گذشته....دست از سرم بردار...نمی‌تونم دیگه تحمل کنم.‌‌‌‌‌‌‌..دیگه نمی‌تونم....خسته شدم از همه تون....از تک تک تون خسته شدم....دیدنتون آزارم می‌ده، شنیدن صداتون رو اعصابم خط می‌کشه، حرفاتون مث کشیدن ناخون روی دیوار گچی می‌مونه، همونقدر رو اعصاب!
بذارین فقط به درد خودم بمیرم...همین
همونطور که قبلا براتون مهم نبودم....بذارین الانم مهم نباشم....
✍️الف.اسماعیل‌پور
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
منم همینطور یاسمن، منم همینطورwoman‍🦯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
می‌فهممت دختر قشنگم،
می‌فهممت!
زندگی هیچ‌وقت اونطوری نبوده که می‌خواستیمheart️‍🩹
همیشه ضد حال پشت ضدحالwoman‍🦯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
شبتون بخیر، عزیزای‌ندیده🤍
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
اصلا دیشب به طرز عجیبی حالِ یاسمن رو درک می‌کردم!
یعنی در حدی بود که می‌خواستم بشینم مثل یاسمن دیوونه بازی در بیارم!
تاحالا شده این‌ اتفاق برای شما هم بیوفته؟heart️‍🩹
https://daigo.ir/secret/71432164854
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
بچه‌ها
یه زحمتی دارم براتون،
لطف کنید برای یکی از دوستام
نفری ۳ تا الهی به رقیه بگید!
خیلی ممنونم ازتونheart️‍🩹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
مثــل یـک حـــادثه‌ای، بـــاعـثِ ایمـــان منی!
همه "هان" و "بله" هستند، شما "جانِ" منی(:

#محراب_دل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۶ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
خواستــم تــا غزلـی لایــق چشمش بســرایـم؛
قـلــمم عــاجز مــاند؛ امـان از آن چـشمــانـش!
خواستــم مثــنوی ای لایــق قلـــبش بـنویسم؛
قلمم گفت: خـجل شو، خـجل از آن دل پاکش!

#خط_خطی
#محراب_دل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
چقدر درد داشتheart️‍🩹...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
:))))
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
جوری که دارم با شیمی و استاد مومن زاده کیف می‌کنم>>>>>>>>>>>
اصلا نمی‌شه سر کلاسش نخندیدjoypensive
باباااا پسر، ولمون کووووو🤣sob
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
الحمدلله،کما‌هو‌اهله🤍(:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
سلام به روی ماهت قشنگم!🤍
خیلی خیلی ممنونم ازت، لطف داری زیبا!
رمان فعلا نگارشش تموم نشده،
پیش‌بینی‌ای هم برای تعداد ستاره‌هاش ندارمsweat_smile🤍

#ناشناس
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
او عاشـقِ امام حسیـن 'ع' استheart️‍🩹 ؛
برای دوسـت داشتـنش ، همیـن یك دلیل کافـیسـت .

#محراب_دل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
بچه‌ها یه مدته سرم خیلی شلوغه
ممنونم که صبوری می‌کنید
به محض ویرایش ستاره‌ی بعدی،
حتما داخل کانال می‌ذارمش🤍
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
مسکنِ قلبم!
مراقبتم من!
تو فکر تو هر شب
می‌زنه نبضم!🤍

#محراب_دل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ مرداد
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
ولی تنهایی رو اون موقعی می‌شه از ته‌دل
درک کرد، که حتی یکیو نداشته باشی
وقتی دلت می‌گیره، بری پیشش
تو بغلش فقط گریه کنی، اونم آرومت کنه!heart️‍🩹

#حسب_الحال_نوشت!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ شهریور
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|به‌نام‌آنکه‌مارااز‌سر‌عشق‌آفرید|

#بی_آنکه_دیده_باشمَت
‌‌‌
#ستاره_سی_و_چهارم
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نهایت ضعف بود، شکستن بغض آن‌هم مقابل کسی که با تمام وجود از او متنفری...
حضورش نفسم را بند می‌آورد...نفس کشیدن در هوایی که او حضور داشت مانند این بود که لبه‌ی برنده‌ی تکه‌ای شیشه را مدام روی رگ دستت بکشی...
صدای هق هق‌هایم اتاق را پر کرده بود....نفهمیدم کی و چطور آرش از اتاقم بیرون رفت....آنقدر گریه کردم تا آرام شدم...
دلم به حال خودم می‌سوخت...مگر یک دختر مانند من، چه از زندگی فهمیده بود و چه از زندگی می‌خواست که خواسته هایش در آتشِ بی درکی و کوته‌فکری اطرافیانش باید می‌سوخت؟
خسته بودم....آنقدر خسته که همانجا روی زمین خوابم برد...
خواب که چه عرض کنم، بیشتر شبیه مرگ بود تا خواب!
شاید تنها راه رهایی‌ام از اطرافیانم همین خوابیدن باشد...البته، نه برای ۸ ساعت، برای همیشه!
-چندماه‌بعد-
از آن روز نحس و شوم چند ماهی می‌گذرد...فعلا نه خبری از آرش شده و نه بحث مزخرف خواستگاریِ تحمیلی اش...
فهمیده بودم باید همه چیز را به خدا بسپارم و مثل گذشته به او توکل کنم...خدا تنها رفیق و محرم اسرار من است...و چقدر خوب که خدایی را داشته باشی که با تمام وجود هوایت را دارد و چیزی جز خوبی‌ات را نمی‌خواهد!
مرصاد را دیگر ندیدم...جز یکی دوبار آن هم در جمع های خانوادگی....
دلتنگش شده بودم، دروغ نمی‌گویم...اما فعلا بنا بر صبوری بود و بس...
داخل دفتر دبیران نشسته بودم، دستم را زیر چانه ام زده و به چندسال پیش فکر می‌کردم...به روزی که برای اولین بار وارد دانشگاه فرهنگیان شدم و حالا در کمال ناباوری قرار بود امروز سر کلاس بروم و تدریس کنم...
دبیر متوسطه اول شده بودم...در یکی از دبیرستان های شهر رشت...ذوق و شوقی وصف ناپذیر سراسر وجودم را در بر گرفته بود...قرار بود ادبیات تدریس کنم...الحق و الانصاف که ادبیات یعنی عشق، و عشق یعنی ادبیات!
هدف دبیر شدن را یکی از دبیرانم در دوره متوسطه اول در سرم انداخت! تا قبل از آن دبیر، معلمی یکی از اهداف و رشته‌های موردنظرم بود، اما بعد از آن تنها هدفم شد! دبیری دلسوز و مهربان که در آنِ واحد، هم برایمان دبیر بود، هم مادر بود، هم رفیق و هم خواهر! با بچگی‌کردن هایمان همراه می‌شد، با خنده هایمان می‌خندید و با گریه‌هایمان می‌گریست....از آن دسته دبیرانی بود که همه دوستش داشتند...اگر می‌گفتند او را در یک کلمه توصیف کن، قطعا واژه‌ی "فرشته" را به کار می‌بردم....نه اغراقی در کار است و نه مبالغه ای...او واقعا یک فرشته بود....فرشته ای که با لبخند دلنشینش، به زندگیِ سرد و بی روح شاگردانش رنگِ امید می‌بخشید...معلمی شغل انبیاست و بدون شک، او رسالتش را به درستی انجام داده بود‌. او پیغامبر عشق بود، نه صرفا یک دبیر!
کلِ هفته را منتظر می‌ماندیم تا دوشنبه بشود و باز سر کلاس خانم سهرابی حاضر شویم...باز روی ماهش را ببینیم و باز اندکی فارغ شویم از غم و غصه ها و کمی هم خودمان باشیم!
سر کلاس او چاره ای نداشتی جز اینکه خودت باشی! خودِ واقعی ات! همان خود واقعی ات که به خیلی ها نشان نمی‌دادی....
و حالا، دبیر شده بودم که برای شاگردانم، تنها یک دبیر نباشم! هم دبیر باشم و هم رفیق!
پای تابلو رفتم و به یاد جمله‌ی همیشگی خانم سهرابی، با ماژیک نوشتم:
به نام خالق زیبایی ها!
برگشتم و با لبخندی عمیق شروع کردم مسیر رسالتی از جنس عشق را!
✍️الف.اسماعیل‌پور
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ شهریور
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
و بالاخره ستاره‌ی جدید!
جا داره یادی کنم از یکی از دبیرای عزیزم،
که دقیقا حکمِ خانم سهرابیِ یاسمن رو داشت برام!
و شاید این ستاره بتونه کمی از زحمت‌هایی که برامون کشیدن رو جبران کنه!
من از همین‌جا ازشون تشکر می‌کنم و با تمام وجود
ستاره‌ی‌سی‌وچهارم رو به ایشون تقدیم می‌کنم!🤍
نظراتتون:
https://daigo.ir/secret/71432164854
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ شهریور
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
مَه آدم آرومیم
بازی نکو با روحیم!
همون لحظه حامدزمانی:
من درنمی‌زنم میام با لگدneutral_facejoypensive
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ شهریور
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
می‌کشونی، منو تا بی‌کسی!heart️‍🩹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ شهریور
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
عجیب تر اینکه،
چند باری هم از صدا و سیما
پخش شدwalking‍♀
با نماهنگ اختصاصی...
اسم حامدم نوشته بودن...
چه خبر شده انصافا؟joypensive
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ شهریور
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
حالا بیاین بگید نهههههههه
حامدزمانی ضد انقلاب شده🤡
حامدزمانی گفته ززا🤡
حامدزمانی کافر شده🤡
حامدزمانی و درد🤡
حامدزمانی و کوفت🤡
حامدزمانی و زهرمار🤡
دهنتون بسته شد؟
حالا برید بازم بکوبید این بنده خدا رو...
مثل گذشته....woman‍🦯
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
|°بی‌آنکه‌دیده‌باشمَت!°|
29دنبال کننده
-هو‌الحیّ-

‏سربه‌زیروساکت‌وبی‌دست‌وپامی‌رفت‌دل؛
یک‌نـظررویِ‌تـورادیدوحواسـش‌پـرت‌شـد!‌

اینجا‌شاهد‌دیوونه‌بازی‌های،
یه‌دختر‌دهه‌هشتادی‌هستید(:

می‌شنوم:
https://daigo.ir/secret/71432164854

شروع: ۱۴۰۴/۳/۸yellow_heart
مشاهده کانال پیام‌رسان