یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
166دنبال کننده
نوشته‌هایی از لـَعـل
در قالب #داستان‌ های کوتاه
ارتباط با ما: @yaghootnovel
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۸ شهریور
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل اول: قسمت چهارم

beginnerمریم که کنار نیمکت توی سالن همراه خاطره نشسته بود، وارد بحث شد و گفت: عجب با سلیقه تزیین شده. خاطره به مریم زد و با یه اخمی رو به او کرد و چشم غره رفت.
تا مریم و خاطره به خودشون آمدند، پندار جعبه رو روی نیمکت گذاشته بود و غیبش زده بود.
مریم گفت: دیگه کار از کار گذشته، این قدر خودت رو هم لوس نکن، کادو رو باز کن ببینیم این عاشق دلباخته چی اُورده؟!!
باز خاطره اخم کرد و جعبه رو گذاشت روی پاهای مریم و با یه تغیّری گفت: بفرمایید!
مریم هم با خون سردی شروع به باز کردن رمان و کاور روی جعبه کرد.
یک بسته شکلات، البته از نو عالی بود. در جعبه را باز کرد و به خاطره گفت: بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید.
خاطره با ناراحتی از جایش بلند شد و به طرف کتابخانه رفت تا مشغول درس خواندنش شود.
مریم هم که به قول خودش چاره‌ای نداشت، تمام شکلات‌ها را بین بچه‌ها پخش کرد و با تشکر دوستان دانشجویان مواجه می‌شد که بعضی‌ها هم، غیر از تشکر کردن می‌گفتند: مبارک باشه!
امتحانات پایان ترم تمام شد و تعطیلات پایان سال و ایام نوروز از راه رسید.
بیستم فروردین بود که پندار خاطره را دوباره دید. در این مدت پندار خیلی با خودش کلنجار رفته بود تا بتواند از خاطره دل بکند، اما افسوس و صد افسوس که یک دل نه، صد دل عاشق شده بود. در همین اولین برخورد در سال جدید با بی‌میلی و بی‌توجهی خاطره روبرو شد و تمام تیرهایی که به قول خودش می‌انداخت به سنگ می‌خورد و نتیجه نمی‌داد. پندار هرچه سعی می‌کرد که با او ارتباط برقرار کند، موفق نمی‌شد و هرچه خاطره کمتر به او توجه می‌کرد، پندار علاقه‌اش به او بیشتر می‌شد.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ شهریور
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
📽 فیلم قسمت چهارم
پندار و خاطره
در روبینو تماشا کنید point_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ شهریور
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل اول: قسمت پنجم

beginner پندار حس جدیدی را تجربه می‌کرد و از آن لذت می‌برد.
پیش خودش فکر می‌کرد؛ عاشق شده است و وظیفه‌ی یک عاشق دلباخته را «اصرار کردن و دنبال معشوق کشتن» می‌دانست.
تمام تلاش‌های پندار بی‌نتیجه ماند و در نهایت به نوشتن نامه پناه آورد.
فکر کرد خوب است نامه‌ی عاشقانه‌ای بنویسد و از احساسات خود برای خاطره چند صفحه‌ای بازگو کند.
بعد از فکر و خیالات زیاد، نامه‌ای آماده شد.
تازه کار پندار شروع شده بود که چگونه نامه را به دست خاطره برساند.
نقشه‌های زیادی به ذهنش می‌رسید؛ از گذاشتن نامه روی صندلی و میز خاطره تا دادن نامه به دست یکی از دوستان خاطره تا آن را به دست او برساند.
و بالاخره راه دوم را انتخاب کرد و در حیاط دانشکده نگاهش به خانم مشتاق افتاد.
با عجله و البته با دستپاچگی خودش را به نیمکتی که خانم مشتاق آن‌جا نشسته بود رساند و با مِن مِن کردن و با عذرخواهی از این‌که وقت او را گرفته است، از او خواست که نامه را به دست خانم محبوب برساند.
خاطره از یک خانواده معتقد بود که روحیه‌هایی کاملا مذهبی داشت.
برعکس پندار که خود را عاشق و این ارتباط‌ها را با موضوع عشق تحلیل می‌کرد و صداقت و پاکی در آن می‌دید.
خاطره این چنین رابطه‌هایی را نامناسب و بی‌بند و باری می‌دانست و فکر می‌کرد:
اگر درخواستی هم هست حتما باید از طریق خانواده و رسم و رسومات انجام گیرد.
به هر حال مریم در اولین فرصت، نامه را به خاطره داد و او را در یک کار انجام شده قرار داد.
روی نامه نوشته شده بود:
«عشق مقدس است و من عاشق متانت شما شده‌ام، باور کنید.» پندار.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ شهریور
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
📽 فیلم قسمت پنجم
پندار و خاطره
در روبینو تماشا کنید point_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ مهر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل اول: قسمت ششم

beginnerخاطره نامه را از مریم گرفت و داخل کیفش گذاشت و هر دو به سمت کلاس حرکت کردند و خاطره به مریم گفت: ای کاش نامه را نمی‌گرفتی!
_ بابا! بچه‌ی خوبیه، چرا این‌قدر سر سختی از خودت نشون می‌دی؟ دست از این کارها و افکار عهد قجری بردار!
خاطره فقط به چهره مریم نگاه می‌کرد و از روی تأسف سرش را تکان می‌داد و گاهی لبی به دندان می‌گرفت.
مریم ادامه داد: کاری نداره، با هم صحبت کنید تا کم کم با هم آشنا بشید، اگر خوشت اومد خب بعد با خانواده‌ها مطرح می‌کنید.
_ تو مثل اینکه اصلا عقل تو کلت نیست! ما با هم ارتباط برقرار کنیم، نامه‌ها و حرفای عاشقانه بهم بزنیم؛ بعد اگر خوشمون اومد تازه میریم سراغ خانواده‌ها؟!!
مریم! واقعا تو از روح و دل آدم و وابستگی‌ها و دلبستگی‌ها چیزی می‌فهمی؟ یا فقط هر طوری که شده می‌خوایی تا جوونیم به قول معروف جوونی کنی؟!!
_ حالا دیگه از این حرفا گذشته، او نامه رو برای تو نوشته، خودت می‌دونی، می‌خوایی بخواه، نمیخوایی هم بخواه.
_ خدا شانس بده، مثل یه وکیل مدافع از او دفاع می‌کنه و تمام زورش رو می‌زنه تا کار او رو به سرانجام برسونه.
_ واقعا که باید خدا شانس بده، تو که طاقچه بالا میذاری التماست می‌کنن، اون وقت ما باید سرمون بی‌کلاه بمونه.
_ خیالت راحت، تو! رو دست بابات نمیمونی. مگه می‌خوان ترشی‌تو بگیرن؟!!
استاد وارد کلاس شد و حرف‌ها قطع شد‌. این بار ممکن نبود که نامه را خاطره مثل هدیه‌ی دفعه قبل رها کند و به مریم بدهد، حتما نام خاطره و مطالب خصوصی در پاکت نامه بود که خاطره را مجبور می‌کرد نامه را نگه دارد.
در آخر درس هر چه در دانشگاه گشت تا پندار را پیدا کند و نامه را به او پس بدهد موفق نشد. خاطره بدون آنکه نامه را بخواند وقتی به خانه رفت، نامه را به مادرش داد و موضوع را با او مطرح کرد. مادر با کنجکاوی تمام، نامه را باز کرد...

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ مهر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
📽 فیلم قسمت ششم
پندار و خاطره
در روبینو تماشا کنید point_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ مهر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل اول: قسمت هفتم

beginner مادر با کنجکاوی تمام، نامه را باز کرد، لحظاتی بعد در حالی که تصویر نامه را از جلوی خاطره دور می‌کرد، لبخندی زد و البته با تعجب گفت:
مطمئنی که نامه را درست گرفتی؟!
_ مگه چی شده؟!! شما که هنوز مطلبش رو نخوندید. چی نوشته؟!!
مادر پاکت نامه را روی میز گذاشت و نامه را به خاطره نشان داد.
بالای یک برگه سفید نوشته شده بود: به نام خدا.
تمام صفحه سفید بود و در آخرش این جمله را نوشته بود:
«باور کن که قلب من هم مثل این صفحه پاک و سفید است، من از انتخاب تو مطمئن هستم.»
با دیدن نامه، مثل اینکه آب سردی روی خاطره ریخته باشند، تمام افکارش به هم ریخت و برعکس تمام تصوراتی که از دانشگاه تا خانه داشت و حتی در این مدت، گاهی به آن فکر می‌کرد، خود را با یک صداقت فانتزی مواجه می‌دید!
صحبت‌های خاطره با مادرش گل انداخت و در حول و حوش موضوع کلی با هم حرف زدند؛ و مطالبی که خاطره انتظارش را داشت از مادرش شنید.
البته مادر تأکید هم کرد که ازدواج از اون کارهایی‌یه که به قول مامان بزرگت: باید به دهن بزی شیرین بیاد. خلاصه نظر خودت خیلی شرطه.
در پایان هم گفت: آفرین عزیزم! با این کار دلم را نسبت به خودت کاملا قرص کردی و دیگه خیالم ازت راحت شد. فکرهات رو بکن اگه به نتیجه رسیدی به من هم بگو تا بیشتر با هم صحبت کنیم و تا اون جایی که من بتونم کمکت می‌دم.
خاطره که صورتش کم و بیش سرخ شده بود با اجازه مامانش نامه را برداشت و به اتاق خودش رفت....

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ مهر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل اول: قسمت هشتم

beginner خاطره داشت به پندار، حرف‌های مادر، کلمات کوتاه نامه و پاکت نامه فکر می‌کرد که یک مرتبه با صدای موبایل به خودش آمد و عکس مریم را دید.
گوشی رو برداشت و گفت: سلام چطوری؟
_ سلام، هر چی کردم نتونستم تا فردا طاقت بیارم، بگو ببینم نامه چی شد؟
_ پاک گیج شدم.
_ یعنی چی؟! حرف بدی توش زده بود؟! فکر کردم عشقولانه از خودش در کرده!
_ نه بابا، تمام فکرم رو ریخته بهم.
و شروع کرد از سیر تا پیاز داستان رو تعریف کرد. صدای خنده مریم از پشت گوشی می‌آمد که با مسخره بازی می‌گفت:
واقعا که بهم می‌آیید، این همه اظهار عشق و نامه‌های عاشقونه! اون هم یه جورایی مثل خودته. جزء افرادی‌یه که از فن غافل‌گیری و سورپرایز استفاده می‌کنند.
بعد از تمام شدن تماس‌شون، خاطره آماده نماز خواندن شد. هر طوری که بود نماز مغرب را تمام کرد و مثل یک نوار اتفاقات این چند وقت و صحبت‌های امروز در ذهنش مرور می‌شد.
شب خاصی برای خاطره بود و اصلا این طور تجربه‌ای نداشت. همه‌اش در ذهنش خدا خدا می‌کرد و از او کمک می‌خواست تا راه چاره‌ای و مسیر درستی را جلوی پایش قرار دهد.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ مهر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل اول: قسمت نهم

beginner شب خاصی برای خاطره بود و اصلا این طور تجربه ای نداشت همه اش در ذهنش خدا خدا می‌کرد و از او کمک می خواست تا راه چاره‌ای و مسیر درستی را جلوی پایش قرار دهد.
پندار اهل کرج بود و خانواده پولداری داشت. پنجشنبه و جمعه‌ها که به خانه می.رفت همراه خانواده به باغی که در بیست کیلومتری شهر داشتند جمع می‌شدند و در آن هوای مطبوع و سرسبز فضای رمانتیک جدیدی که برایش به وجود آمده بود را تجربه می کرد.
خانواده خاطره هم وضع بدی نداشتند و در حد معمولی زندگی می‌کردند، می‌شد از نظر طبقات خانوادگی با هم وصلت کنند اما از نظر فکری و فرهنگی خیلی از هم خبر نداشتند و نیاز به شناخت بیشتری از همدیگر داشتند.
پندار کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و دو تا خواهر و دو تا برادر داشت. بیست و سه سال سن داشت و پدرش حدود شصت و پنج سال، برعکس خاطره که اولین بچه خانواده بود و یک خواهر و یک برادر کوچک‌تر از خودش داشت و نوزده سالش بود. پدر خاطره هم چهل و هفت سال سن داشت.
پدر خاطره وقتی به خانه آمد، حدود ساعت نه و نیم شب بود که بعد از کمی استراحت، مادر او را در جریان گذاشت و با او مشورت کرد.
سفره شام پهن می‌شد. خاطره از اتاقش بیرون آمد و مشغول کمک کردن بود که بابا با لبخند و کنایه گفت: خب شنیدم خبرای‌یه! حالا چرا این‌قدر عجله می‌کنی؟!!

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ مهر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل اول: قسمت دهم

beginner صورت خاطره سرخ و سفید می‌شد و به طرف آشپزخانه رفت و به مادرش گفت: همه چی رو به بابا گفتی؟!!
_ آره مادر هرچه زودتر بابات بدونه و نظرش رو بده بهتره، دختر باید با اجازه پدر ازدواج کنه و مهم‌ترین نظر، تو این مورد مربوط به باباته.
_ حالا تا کجاش رو گفتی؟!!
_ از سیر تا پیاز، هرچی می‌دونستم! من و بابات یک روح تو دو بدنیم.
مادر لبخند می‌زد و معلوم بود که از اتفاقی که افتاده راضی به نظر می‌آمد چون فورا با شوهرش مطرح کرده بود. به هر حال شام را همگی دور هم خوردند و بعد از شام، خاطره کنار مبل پیش بابا نشست و گفت: حالا نظر شما چیه؟ من واقعا نمی‌دونم باید چه کنم!!
_ این دیگه فکر و خیال نداره، اگه می‌خوایی باهاش آشنا بشی و واقعا این پسر هم جدی‌یه، شماره من رو بهش بده تا با خودم تماس بگیره و اگه به نتیجه رسیدیم قرار خواستگاری می‌ذاریم، باید پدر و مادر و خانواده‌اش رو ببینم و بعد تصمیم می‌گیریم. خاطره از چشم‌هاش برق رضایت نمایان بود و با تشکر کردن از بابا گفت: چشم، اگه دوباره اومد، شماره شما رو بهش می‌دم. بابا خیلی از کمک و حمایتت ممنونم.
_ دیگه این طور سر در گم و پریشون احوال نبینمت! حالا ببینم می‌تونی برای شروع کار هم که شده، یه چای مخصوص برای بابات بیاری؟
خاطره به سمت آشپزخانه و سماور حرکت کرد و تو خیالش داشت گزارش صحبت‌های بابا رو به دوستش مریم می‌داد.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مهر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت اول

beginner شکوفه‌های بهاری روی درختان سبز حیاط دانشگاه خودنمایی می‌کردند. خاطره در حالی که داشت کتابی را مطالعه می‌کرد زیر سایه یکی از درختان روی نیمکت نشسته بود و منتظر ساعت شروع کلاس در متن رمان غرق شده بود.
با صدای سلام کردن فردی به خودش آمد که در جلوی او ایستاده بود. خاطره به خود تکانی داد و کتاب را در حالی که خودکار توی دستش را لای آن می‌گذاشت، سرش را بالا آورد و گفت: سلام، بفرمایید!
_ می‌خواستم بپرسم ساختمان اداری دانشکده حقوق کدوم طرفه؟
خاطره بلند شد و کمی چادرش را مرتب کرد و با اشاره دست راست، سمتی که به ساختمان مورد نظر آن خانم می‌رسید را نشان داد.
_ ممنون، ببخشید مزاحم مطالعه‌ات شدم، برم ببینم شرایط انتقالی یا دانشجوی مهمان ترم جدید ممکنه یا نه!
_ خواهش می‌کنم، امیدوارم به نتیجه برسی.
_ خداحافظ.
_ موفق باشید.
هنوز چند لحظه‌ای از رفتن آن دانشجو نگذشته بود و مطالعه ادامه‌ی کتاب را شروع نکرده بود که در چند قدمی خودش با صدای آشنای پندار مواجه شد که گفت:
سلام خانم محبوب! خیلی گشتم تا پیداتون کنم، خیلی معذرت می‌خوام! اما باور کنید که قصد مزاحمت ندارم، هرچه سعی می‌کنم صبر کنم اما نمی‌شه، حداقل یک فرصت به من بدید تا خودم رو معرفی کنم.
در حالی که خاطره سرش نیمه بالا بود و بیشتر چشم‌هایش را پایین می‌انداخت، کتاب رو توی کیفش گذاشت و گفت:
ببینید آقای شکوری! دیروز هم من خیلی دنبال شما گشتم که نامه‌تون رو پس بدم اما پیداتون نکردم. دیشب که با خانواده مطرح کردم، بابام گفت: شما باید با خودشون صحبت کنید و حتما باید خانواده‌ها توی جریان باشند.
پندار با یک ذوق زدگی خودش را جمع و جور و گفت:
خب چه بهتر، اگه نشانی محل کار آقای محبوب رو به من بدی ممنون می‌شم.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ مهر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت دوم

beginner پندار با یک ذوق زدگی خودش را جمع و جور و گفت:
خب چه بهتر، اگه نشانی محل کار آقای محبوب رو به من بدی ممنون می‌شم.
۲.
_ شماره تلفن بابام رو براتون می‌نویسم، باهاش تماس بگیرید و دیگه من نمیدونم.
خاطره دست برد توی کیفش و برگه یادداشتی را برداشت و روی یکی از کتاب‌ها گذاشت و نوشت: ۰۹۱۲۰۰۰۰۰ و همان طور که کم و بیش سرش پایین بود، کاغذ را به پندار داد و از روی نیمکت بلند شد تا به طرف کلاس برود.
_ خیلی لطف کردید، ممنون از اینکه به من اعتماد کردید، بیشتر مزاحم‌تون نمی‌شم. بازم ممنون.
_ خدا نگهدار.
خوشحالی از سر و صورت پندار کاملا مشهود بود و چند قدم که برداشت، موبایلش را از توی جیبش بیرون آورد و شماره را گرفت تا آن را ذخیره کند. همان لحظه به ذهنش چیزی رسید و با عجله برگشت و به سمت خاطره دوید، وقتی به او رسید گفت:
ببخشید! چه وقت تماس بگیرم که ایشون در دسترس باشه؟ و مزاحم کارشون نشم.
_ بابام معمولا تو دفتر چاپخونه است.
بعد لب‌هاش رو بالا پایین کرد و کمی سرش رو تکون داد و گفت: هر وقت خواستید تماس بگیرید؛ قبل از ظهر، غروب ....
و درحالی که حجب و حیا از رفتارش مشخص بود ادامه داد:
من باید زودتر به کلاسم برسم، کاری ندارید؟ خداحافظ.
_ بازم ممنون، امروز حتما تماس می‌گیرم، به درس‌تون برسید.
_ موفق باشید.
ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه بود که پندار شماره آقای محبوب را گرفت، بعد از چند بار زنگ خوردن، صدایی آمد که: بفرمایید!
_ سلام آقای محبوب! من شکوری هستم.
_ آقای محبوب الان توی دفتر تشریف ندارند، موبایلشون رو نبردن، لطف کنید یک ربع، بیست دقیقه دیگه تماس بگیرید.
_ چشم، خیلی ممنون.
پندار نفس عمیقی کشید و شروع به قدم زدن کرد. همان قدر که وقت داشت تا به کلاسش برود، باید صبر می‌کرد تا پدر خاطره به دفتر کارش برسد. پیش خودش می‌گفت:
خوب شد الان نبود کمی فرصت دارم تا فکرم رو جمع و جور کنم و حرفام رو یه مروری کنم...

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ آبان
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت سوم

beginner یک ربع، مثل چند ساعت برای پندار گذشت. هر چند لحظه یک بار به ساعت موبایلش نگاه می‌کرد تا ببیند چند دقیقه گذشته است. خلاصه وقت رسید. با قورت دادن آب دهان، شماره را گرفت.
_ سلام، بفرمایید! جانم در خدمتم.
پندار با صدای گرم و دل‌نشینی مواجه شد و دلشوره‌اش کم شد و بعد از سلام کردن گفت:
آقای محبوب هستید؟!
_ بله بفرمایید خودم هستم.
_ بنده هم شکوری هستم، هم دانشگاهی دختر خانم‌تون، فکر کنم در جریان مزاحمت من هستید!
_ خواهش می‌کنم، خاطره به صورت کلی برامون یه چیزایی گفت. پسرم اسمت چیه؟
_ پندار هستم، دانشجوی ترم هشتم حقوق، با خانم محبوب هم رشته‌ایم.
_ خب خانواده‌تون تو جریان هستند؟ اهل تهران هستید؟
_ خونه‌مون کرج هست، قبل از اینکه با خانواده مطرح کنم خواستم نظر دختر خانوم‌تون رو بدونم که کار به این جا کشید، الان هم در خدمت شماییم و هر چی شما امر کنید همون رو انجام میدم.
_ به نظر من باید خانواده‌ها تو جریان قرار بگیرن و بعد از یه مراسم رسمی، دختر و پسر هم رو ببینن و حرفاشون رو بهم بزنن.
_ چشم، من همین امروز خانواده‌ام رو تو جریان می‌ذارم. ببخشید، پس کی قرار خواستگاری رو بذاریم؟
_ حالا تو یه خورده صبر کن ببین خانوادت چی می‌گن؟ فرصت برا قرار و مدار گذاشتن خیلی‌یه.
_ بازم چشم، هر چی شما بگید، پس اگه اجازه بفرمایید من دوباره مزاحمتون بشم.
_ خواهش می‌کنم.
_ خدانگهدار.
_ ممنون از اینکه به حرفام توجه کردید.
_ خداحافظ.
روز چهارشنبه بود و پندار می‌توانست به کرج برود و مسئله را با مادرش در میان بگذارد. عصر همان روز به سمت خانه حرکت کرد....

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ آبان
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت چهارم

beginner عصر همان روز به سمت خانه حرکت کرد.
ساعت هفت غروب بود که به خانه رسیده بود و نمی‌دانست از کجا شروع کند و چطور موضوع را مطرح کند.
بعد از سلام و احوال‌پرسی و اظهار محبت به مادر و اینکه:
مامان خیلی دلم براتون تنگ شده بود و از این حرفا، دلش رو به دریا زده و داخل آشپزخانه شد و با نزدیک شدن به مادر گفت: مامان من دیگه دانشگام، رو به تموم شدنه و می‌خواستم برا آینده باهاتون مشورت کنم.
_ حالا تا رسیدن به دکترات مونده، می‌دونه چقدر از درست مونده؟! تازه امسال لیسانس می‌گیری.
_ می‌خواستم بگم....
_ نکنه از رشته‌ی حقوق خسته شدی؟! نکنه نصفه نیمه ولش کنی؟! باید یک وکیل زبردست بشی.
_ نه مامان، اصلا در مورد درس و مشق نیست، تو دانشگاه با یکی از هم کلاسی‌هام آشنا شدم که خیلی آدم خوبی‌یه و خانواده محترمی داره.
_ خب چه اشکال داره، دعوتش کن بیاد خونه با هم رفت و آمد کنیم. قدیما تو کارهات این قدر با ما مشورت نمیکردی!
_ مامان اونی که می‌گم اصلا نمی‌شه باهاش حرف زد و رفت و آمد کرد، آخه می‌دونی....
_ آها!! پس مشکل مالی داره و اومدی پولی، چیزی کمکش کنی. چه خوب! این رو دیگه باید با بابات حرف بزنی.
_ ای بابا من هنوز حرفم تموم نشده، شما یه چیزی ازش در میارید. اون یه دختره، من می‌خوام....
_ میخوایی چی؟!
مادر سری تکان داد و پندار نفسی کشید و گفت: میشه ازتون بخوام تا ازش خواستگاری کنید؟
مادر که چشم‌هایش گرد شده بود، تو صورت پندار خیره موند. بعد از لحظاتی گفت:
گفتم که تو از این کارها بلد نبودی که بیایی اجازه بگیری! پس بگو، فیلت هوای هندستون کرده.
_ امروز با اجازه‌ی شما من با پدرش هم تلفنی صحبت کردم.
_ خوبه دیگه! تا آخرش می‌رفتی، با ما دیگه چه کاری داری؟! من خودم به وقتش بلدم برات چه کار کنم، تو فعلا به فکر درس و دانشگات باش....

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ آبان
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت پنجم

beginner هر چه پندار سعی می‌کرد یک طوری مادرش را قانع کند، موفق نمی‌شد و بالاخره با گفتن اینکه: من فقط همین دختر رو میخوام! مادر گفت: پس مرغ ما یه پا داره، منم کاری ازم نمیاد، تشریف می‌بری با پدر جونت حرف می‌زنی، اصلا من توی این خونه چه کاره‌ام که اومدی پیش من؟! برو سراغ بابات.
پندار با بی‌حالی و خستگی به طرف اتاقش رفت و روی تختش دراز کشید.
یک ساعتی به همین منوال گذشت و پندار و مادر، هر کدام توی تنهایی خودشان، داشتند یا با هم جر و بحث می‌کردن یا در مورد ازدواج و مقدمات آن مثل خواستگاری فکر و خیال می‌کردند.
مادر خیلی طاقت نیاورد و چون فکر می‌کرد: خیلی تند با پسرش حرف زده، به اتاق پندار رفت. در زد و وارد اتاق شد.
پندار با عجله بلند شد و روی تخت نشست و چشم‌هایش را ریز کرد تا شاید مادر دلش برایش بسوزد و کمکی به او کند.
مامان گفت: خب حالا نمی‌خوایی غمبرک بزنی، هنوز هیچی نشده، به خاطر یه دختر با ما قهر کرده و صداشو برام بالا می‌بره!!
البته لحن مادر خیلی مهربانانه بود و با اینکه این طور حرف می‌زد اما عملا داشت از پندار دل‌جویی می‌کرد.
پندار گفت: من غلط کنم به شما حرف بزنم و صدام رو بالا ببرم، من از شما خواهش می‌کنم؛ کمکم کنید.
_ آخه پسرجون! ما اصلا اون رو می‌شناسیم؟
_ گفتم که، هم کلاسی و هم دانشگاهی هستیم، توی یه رشته درس می‌خونیم، دختر خیلی خوب و متینی‌یه.
_ پسر جون! حداقل باید بین دختر و پسر چند سال فاصله باشه، باید پسر حداقل دو سه سال بزرگ‌تر باشه.
_ مادر عزیز! من الان ترم هشتم هستم و اون ترم چهارمه، همون قدری که شما می‌فرمایید ما فاصله‌ی سنی داریم.
_ تو که گفتی هم کلاسی هستیم، چطور ترم هشتم با ترم چهارمی یه کلاس می‌رن؟!
_ شما که خودتون استاد هستید، بعضی از درس‌ها این طوری هستن، ترم‌های بالا و پایین با هم می‌گذرونن.
مادر که حسابی کوتاه آمده بود و خودش هم کنجکاو شده بود که بداند پندار چه کسی را انتخاب کرده است گفت:
حالا اسم این دختر خوشبخت کیه که دل پسرمون را این طوری دزدیده؟!

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ آبان
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت ششم

beginner لبخندی روی لب‌های پندار نشست و پرید مادرش را بوسید و گفت: اسمش خاطره است، خاطره محبوب.
مادر سرش را تکان داد و ادامه داد: باید خودت به بابات بگی، می‌دونی که چند بار گفته: این پسر رو هم مثل اون دوتا داداشش بدبخت نکن. بابات فکر می‌کنه چون اون‌ها پیشش نموندن، تقصیر منه.
_ شما فقط من رو همراهی کنید، بقیش با من.
_ برو ببینم چه می‌کنی. فقط مثل همیشه کاسه کوزه‌ها رو تو سر من نشکونید. از همین الان دارم می‌گم: به من هیچ ربطی نداره. پندار با یک لحن حق به جانب و لوث کردن خودش گفت: مگه من پسر شما نیستم، چرا این طوری طردم می‌کنید و دلم رو می‌شکونید؟
_ خوبه دیگه، خودت رو لوس نکن، پاشو آبی به سر و صورتت بزن و خودتو جمع و جور کن. در ضمن به نظر من امشب با بابات حرف نزن، خسته است، فردا بگو، بابات خونه می‌مونه.
_ چشم مامان خوبم، همیشه تو قلب منی.
_ آره جون خودت، تو قلب تو یه کس دیگه است، می‌خوایی سر من رو با این حرفا شیره بمالی...
و مامان با دستش به پشت سر پندار ضربه‌ی یواشی زد و از توی اتاق خارج شد.
آن شب که بابا به خانه آمد، پندار بیشتر از همیشه خود را به او نزدیک کرد و از هر دری سخنی مطرح می‌کرد تا ارتباط صمیمی‌تری با پدرش برقرار کند.
بابا گفت: فردا صبح آماده بشید تا ناهار رو باغ ببریم، یه هوایی تازه کنیم.
پندار خیلی استقبال کرد و با بَه‌بَه گفتن و اینکه کباب کردن فردا ظهر با خودم و چیزهایی از این قبیل، باعث شد بابا تشویقش کند و با پاسخ پدر مواجه شود که می‌گفت: آفرین پسر زرنگ و کاری خودم.
و رو به مادر کرد و گفت: از پندار یاد بگیر! بدون هیچ نق زدنی آماده حرکت شد.
مادر سرش را تکان داد و لبخندی زد و نگاهی به پندار انداخت و گفت: تا ببینم منظور پندار از این همه شیرین زبونی و زرنگ بازی‌هاش چی باشه؟!

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ آذر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
فصل دوم: قسمت هفتم

beginner آن شب پندار با فکر صحبت کردن با بابا و چگونه به نتیجه رساندن و قانع کردن پدرش به خواب رفت.
قبل از ظهر خواهرها و خواهرزاده ها از راه رسیدند و با هم به طرف باغ حرکت کردند، هر سه ماشین با هم راه افتادند و پندار راننده بابا و مامان شده بود و باز سر صحبت را انداخت و شروع به حرف زدن با بابا کرد و گاهی در صحبت هایش به جهت تایید و وارد کردن مادر در گفتگو، از او می‌پرسید: مگه نه مامان.
نیم ساعتی بعد به در باغ رسیدند. با ریموت در باز شد و همگی وارد باغ شدند. مش مریم که باغبان و نگهبان و سرای دار آن جا بود، به استقبال از آقای شکوری و خانواده اش آمد و پس از سلام و احوال پرسی رفت و در باغی را باز کرد.
بعد از آن که از یک مسیر ده متری می گذشتی، به محوطه باغ می رسیدی که یک اعیانی و ساختمانی حدود صد و پنجاه متر داشت که دارای دو اتاق و یک سالن بزرگ، آشپزخانه و سرویس کامل بود.
باغ دارای استخر و درخت های میوه مثل سیب و آلبالو و گیلاس و زردآلو بود. دو آلاچیق بزرگ در دو طرف باغ وجود داشت که کنار هر کدام منقل و ذغال برای کباب و چای دودی فراهم بود.
دو اتاق در آخر باغ ساخته بودند که محل زندگی مش کریم و همسرش بود. قفسه بزرگ توری برای لانه مرغ و خروس ها و جوجه ها همان جا بود که معمولا برای بچه ها آن قسمت جذاب تر و دوست داشتنی تر بود، آخه با جوجه ها بازی می کردند و برای آنها آب و دونه یا حتی نان خیس شده می انداختند.
آبجی لیلا که دختر بزرگ خانواده بود، سه تا بچه داشت و آبجی آرزو هم دو بچه که یکی از آن نوزاد بود و در بغل مادرش.
هر چهار تا بچه بعد از عوض کردن لباس هایشان سمت مرغ و جوجه ها رفتند. در تراس ساختمان یک صندلی گهواره ای بود که بابا روی آن می نشست و به یاد خاطرات گذشته اش وقت می گذراند.
آن روز مادر و دخترها داخل خانه شدند و بابا و پندار هم به سمت آلاچیق سمت راست رفتند تا بساط چای و کباب را برپا کنند. بابا با نگاه کردن به درخت ها و شکوفه هایی که جوانه زده بودند، شروع کرد از کاشتن تا وقت رسیدنشان صحبت کرد و از صبر و حوصله داشتن در کارها می گفت؛ که اگر می خوایی همیشه موفق باشی و تو زندگیت بر مشکلات پیروز بشی باید تحملت رو بالا ببری مخصوصا وقتی که توی یه گرفتاری می افتی که به قول اون شاعر که می گفت: مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش.
همین حرفهای بابا بهانه خوبی بود تا پندار شروع به طرح موضوع خودش کند...

✍️ لـَعل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ آذر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت هشتم

beginner همین حرفهای بابا بهانه خوبی بود تا پندار شروع به طرح موضوع خودش کند و باز از آینده و فکری که بارها گفته بود که باید برای سر و سامان پیدا کردن داشته باشد صحبت کرد.
_ بابا! راستی شما چند سالگی ازدواج کردید؟!
بابا کمی فکر کرد و گفت: نوزده سالم بود که داشتم ماه های آخر سربازیم رو می گذروندم که تو یه مرخصی رفتم خواستگاری دختر خاله مون که شد مامان تو.
و بعد لبخند و خنده ای کرد و ادامه داد: اون موقع ها بعضی قبل از اینکه اصلا سربازی شون رو برن ازدواج می کردن و حتی بچه هم داشتند اما حالا دیگه سن ازدواج هم شده یه رسمی.
همین طور که پندار داشت روی منقل زغال ها روی میزش آتشی برپا می کرد باز بابا ادامه داد:
من وقتی به سن تو بودم، سعید رو داشتم و لیلا هم تو را بود. اما الان وضع این طور شده، زمونه عوض شده، توقعات مردم تغییر کردند، اون موقع ها با یه اتاق و وسایل ساده زندگی رو شروع می کردیم اما حالا چی؟! متأسفانه هر چی مادیات، پول و امکانات بیشتر میشه، اون صفا و صمیمیت و آرامش ها هم کمتر میش.
_ حالا من می خواستم با شما مشورت کنم که به نظرتون خوبه تو همین سن فکرایی کنم؟!
این جمله را پندار خیلی با مِن مِن کردن و با این دست اون دست کردن گفت و نمی دانست که واکنش باباش چه خواهد بود!
کمی عرق روی پیشونی پندار نشسته بود که بابا گفت: تو فکر می کنی من برای سعید و شهاب تو چند سالگی رفتم خواستگاری؟! اونا حدود بیست و یک، بیست و دو ساله بودن که براشون آستین بالا زدم. حالا نمی دونم تو مگه خیالاتی تو سرت داری که آسمون ریسمون می کنی؟
_ می خواستم بگم به هر حال آینده هر کسی بستگی به انتخاب و مسیری که الان دنبالش میره داره.
بابا یک مرتبه اخم کرد و برعکس لحظات قبلش که شاد و خوشحال بود و حرف هاش گل انداخته بود، عصبی شد و با تندی گفت: نکنه تو هم می خوایی بساطت رو جمع کنی و از این مملکت بری؟!! مگه از روی جنازه من رد بشی! تو این سن و سال عوض اینکه به فکر من پیرمرد باشن، فقط تو فکر عیش و نوش خودشونن، بیچاره! اگه فکر می کنی حالا اون دوتا داداشت تو مملکت غریب دارن آپولو هوا می کنن؟!! نه، با بدبختی دارن روزگار می گذرونن؛ و هم خودشون رو بدبخت کردن و هم ما رو تو این سر پیری ول کردن رفتن.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ آذر
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت نهم

beginner و همین طور بابا داشت ادامه می‌داد و رنگش سرخ شده بود، مثل اینکه درد دلش باز شده بود و مرتب به خارج رفته ها و کسایی که شهر و دیار خودشون را رها می کنند و به جای دیگه می روند، بد و بیراه می گفت.
پندار با دستپاچگی گفت:
نه بابا! من کی گفتم می خوام خارج از کشور برم، اصلا من یه لحظه تحمل دوری شما رو هم ندارم، آخه آدم عاقل این همه امکانات رو ول می کنه و میره جایی که معلوم نیست آینده اش چی میشه؟!!...
و با ادامه دادن حرف های پندار، حال و هوای آقای شکوری بهتر شد و گفت:
همین الان بهت رک و راست بگم:
اگه قرار باشه تو هم مثل اون دو تا باشی، نه من، نه تو، مگه من چه تقصیری کردم که باید از دیدن بچه هام و نوه هام محروم بشم، این رو برا اولین و آخرین بار گفتم که حسابی تو گوشت فرو کنی!
و بعد با یک لحن مهربان و البته پر از دل شکستگی گفت:
تموم امید و فکر و ذکرم تو شدی، تصور اینکه تو رو هم از دست بدم مساوی با مردنه.
_ خدا نکنه بابای خوبم، خودم نوکرتم، اصلا من می خواستم بگم بیایید یه جورایی دست و پای من رو تو حنا بذارید که خیالتون راحت بشه.
_ مثلا چه جوری؟!
_ البته ببخشید که من پر حرفی می کنم اما اگه مثلا من هم خونه زندگی تشکیل بدم دیگه خیال شما هم راحت میشه.
_ یک مرتبه مثل اینکه یک گمشده ای بابا پیدا کرده باشد، باز از این رو به رو شد و گفت:
آفرین. امسال که داره تموم میشه و تازه دو سال سربازی داری؛ تو همین دو سال که نمی تونی از دستم فرار کنی، یه کاری می کنم که دیگه فکر خارج رفتن از سرت بیفته، تو همین دو سال عقد عروسیت رو راه بیندازم و چشم به راه نوه گلم بشینم.
_ تو فکر خارج رفتن! من کی تو فکر خارج رفتنم.
_ الان این طور می گی، وقتی درس و سربازی ات تموم بشه، حاجی حاجی مکه! نه بابا جون! همین نقد را ما به هزار تا نسیه عوض نمی کنیم.
_ من که حرفی ندارم؛ حالا اگه باز عصبانی نمی شید یه چیز دیگه هم بگم.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ دی
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل دوم: قسمت دهم

beginner – بگو. تا این‌جا یک امتیاز مثبت پیش من داری؛ حرفت را بزن. پول می‌خواهی؟
– نه باباجون… چرا شما و مامان هر وقت من می‌آیم سراغتان فکر می‌کنید دوباره پول می‌خواهم؟
– پس چی شده؟! هرچه دل تنگت می‌خواهد بگو.
پندار لحظه‌ای سکوت کرد. دلش تنگ شد، سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت. بابا کمی صبر کرد، نگاهش را به چهره‌ی فرو رفته‌ی پسر دوخت و با نیم‌خنده گفت:
– حسابی نقشه‌هایت را کشیده‌ای و حالا برای اجراش از دیشب مخم را به کار گرفته‌ای، ای بچه زرنگ! گفتم این پندار چرا از دیشب تا حالا این‌قدر سر به زیر و گوش‌به‌فرمان شده. پس بگو برای آینده‌ات یکی را زیر سرت گذاشته‌ای!
مکثی کرد و ادامه داد:
– من که حرفی ندارم؛ کور از خدا چه می‌خواهد؟ دو تا چشم بینا!
پندار که یخش باز شده بود و برق شوق در چشم‌هایش نشسته بود، با عجله گفت:
– یعنی… قرار خواستگاری بگذارم؟
بابا ابرو بالا انداخت.
– خواستگاری؟! مگر کار تا این‌جا هم پیش رفته؟
پندار که هنوز می‌ترسید مبادا پدرش یک‌مرتبه ناراحت شود، دست‌پاچه توضیح داد:
– نه باباجون. یکی از هم‌کلاسی‌هایم است. خودشان اصرار دارند اول خانواده‌ها همدیگر را ببینند و در جریان باشند. و الا من فقط چند کلمه با خودش حرف زده‌ام.
لبخند رضایت روی صورت بابا نشست.
– آفرین به این پدر و مادر. خوشم آمد. حالا اهل کجا هستند؟ خانواده‌شان را چه‌طور دیدی؟
پندار نفس راحتی کشید و با خیال آسوده گفت:
– اهل تهران‌اند. پدرش چاپخانه دارد؛ آقای محبوب.
بابا سرش را به نشانه‌ی تأیید بالا و پایین کرد.
– خب، این را باید با مامانت هم مطرح کنیم.
– با اجازه شما. دیروز غروب به مامان گفتم. گفتند هر چه بابات بگوید؛ ریش و قیچی دست خودت.
بابا خندید.
– با کرامت‌شان سپردند! الحمدلله، روز خوبی شد. اصلاً این باغ و درخت‌هایش همیشه خوش‌یُمن و پربرکت بوده‌اند.
آتش جان گرفته بود. زغال‌ها سرخ شده بودند و مرغ‌ها آماده‌ی کباب. مادر و خواهرها از خانه بیرون آمدند و زیر آلاچیق مشغول پهن کردن سفره شدند. بابا و پندار کنار منقل ایستاده بودند و بوی کباب در باغ می‌پیچید.
تا غروب، خواهرها هم در جریان قرار گرفتند و همه مشتاق دیدن «خاطره» و خانواده‌اش شدند. دامادها هم روز جمعه به جمع خانواده پیوستند.
همان روز جمعه، پندار با پدر خاطره تماس گرفت. بعد از احوال‌پرسی، گوشی را به بابایش داد. قرار دیدار دو خانواده ـ یا بهتر بگوییم خواستگاری برای آشنایی بیشتر ـ برای آخر هفته، شب جمعه، تهرانسر، منزل آقای محمودخوب گذاشته شد.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ دی
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل سوم: قسمت اول

cherry_blossom صبحِ شنبه، دانشکده‌ی حقوق آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ گویی هوا هم تصمیم گرفته بود مهربان‌تر باشد. نورِ کمرنگِ آفتاب روی شیشه‌ها می‌لغزید و پندار، میان آن همه رفت‌وآمد، حس می‌کرد در دنیای خودش قدم می‌زند. لباس‌هایش مرتب‌تر بود، نه برای دیده‌شدن، بلکه برای احساسی که در دلش جوانه زده بود.
در وجودش دو حس تازه آرام‌آرام رشد می‌کرد؛ یکی حسِ بزرگ‌شدن، شبیه برداشتن اولین قدمِ جدی در زندگی، و دیگری شوق دیدار دختری که نامش سال‌ها بود به نرمی در ذهنش تکرار می‌شد: خاطره.
نزدیک ظهر، مسجد دانشگاه پر از رفت‌وآمد شد. پندار همان‌جا ایستاد؛ چند کتاب و جزوه در دست، دلش اما سبک و بی‌قرار. هر چهره‌ای که از در بیرون می‌آمد، نگاهش ناخودآگاه دنبالش می‌رفت، تا این‌که بالاخره او را دید.
خاطره آرام از نمازخانه بیرون آمد. نگاهشان که به هم افتاد، زمان برای لحظه‌ای ایستاد. لبخندش ساده بود، بی‌ادعا، اما همان لبخند دل پندار را قرص کرد.
_ «سلام… حالتون خوبه؟ دیروز واقعاً مزاحم پدرتون شدیم.»
خاطره با صدایی نرم گفت: «خواهش می‌کنم… خانواده خوبن.»
کنار هم، آهسته راه افتادند؛ بی‌آن‌که عجله‌ای باشد.
پندار گفت: «پدرم از حرف‌هاتون خیلی خوشش اومد… از این‌که گفتید بهتره خانواده‌ها در جریان باشن.»
خاطره مکثی کوتاه کرد و گفت: «مادرتون هم در جریان قرار گرفتن؟»
خاطره سرش را کمی پایین انداخت، لبخندی محو، روی لبش نشست.
پندار گفت: «بله… مادرم و خواهرهام هم می‌دونن. مشتاق دیدارن.»
پندار نفس راحتی کشید:
«الان کلاس دارید؟»
_ «دو ساعت دیگه.»
_ لبخند آرامی زد: «منم دو ساعت وقت دارم… دوست داشتم یه کم، خیلی آروم، درباره‌ی خودمون حرف بزنیم.»
در همان لحظه، مریم از دور خاطره را دید. دستی تکان داد و با اشاره‌ی لب‌ها، زمان کلاس را یادآوری کرد. خاطره حس کرد نگاه‌های اطراف سنگین‌تر شده‌اند. دلش کمی لرزید؛ حسی میان خجالت و معذوریت.
پندار این لرزش را فهمید. صدایش مهربان‌تر شد:
«اگه الان راحت نیستید، اشکالی نداره… می‌تونیم بذاریم برای یه وقت دیگه.»
خاطره آرام گفت: «آره… الان یه‌خورده معذبم.»
پندار لبخند زد؛ لبخندی صبور.
«باشه… پس مزاحمتون نمی‌شم. سلام گرم منو به پدر و خانواده برسونید.»
خاطره با نگاهی کوتاه و صدایی لطیف پاسخ داد:
«ممنون از لطفتون… شما هم سلام برسونید.»
آن‌ها از هم جدا شدند؛ نه با فاصله، بلکه با وعده‌ای نانوشته.
و هوای دانشکده، هنوز بوی آرامِ یک شروع را می‌داد.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ دی
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
star2 فصل سوم: قسمت دوم

cherry_blossom پندار و خاطره تازه از هم جدا شده بودند که چند لحظه بعد مریم خودش را به خاطره رساند. نگاهش پر از کنجکاوی بود و لبخندش شیطنت همیشگی را داشت: «به‌به… حسابی خلوت کردید! منم که مثل خروسِ بی‌محل رسیدم و جلسه‌تون رو به‌هم زدم.»
خاطره با خنده‌ای کوتاه، که بیشتر برای پنهان کردن دستپاچگی‌اش بود، گفت: «مریم، دوباره شروع نکن. بنده‌خدا فقط اومده بود تشکر کنه.»
مریم با لحنی نیمه‌جدی، نیمه‌شیطانت آميز جواب داد: «آها… حالا شد بنده‌خدا؟ تا دیروز مزاحم بود، من وکیل مدافعش بودم، حالا دیگه ما شدیم نامحرم.»
خاطره سری تکان داد: «من که هر چی بگم، تو ماشاالله همیشه یه چیزی برای گفتن داری. حالا تا وقت کلاس، بریم از بوفه چیزی بخوریم.»
مریم آهسته گفت: «آره… گلوت حسابی خشک شده.»
خاطره لبخند زد: «بریم آب‌میوه، کیکی چیزی بخوریم.»
شوخی‌ها ادامه پیدا کرد؛ متلک‌هایی که بیشتر از آن‌که نیش داشته باشند، صمیمیت می‌آوردند.
خاطره می‌خندید، اما دلش آرام نبود. چیزی در درونش تکان خورده بود؛ چیزی تازه، ناآشنا، و کمی ترسناک.
هر کدام یک لیوان آب‌هویج و یک کیک برداشتند و بعد، آرام‌آرام به سمت کلاس راه افتادند. اما ذهن خاطره دیگر همراه قدم‌هایش نبود.
آن روز برای او روزی متفاوت بود. حرف‌های کوتاه پندار، همان چند جمله‌ی ساده، مدام در ذهنش تکرار می‌شد؛ انگار صدایش جایی در درونش جا خوش کرده باشد. چهره‌ی پندار لحظه‌ای از جلوی چشم‌هایش کنار نمی‌رفت، حتی وقتی نگاهش به تخته‌ی کلاس بود. تعجب می‌کرد؛ از خودش، از این‌که چطور ممکن است علاقه‌ای این‌قدر بی‌مقدمه و سریع جوانه بزند. هیچ‌کدام از قواعد و فرمول‌هایی که تا آن روز بلد بود، پاسخی برای این حس نداشت.
آن هفته، تقریباً هر روز، به بهانه‌ای کوتاه پندار خاطره را می‌دید. چند کلمه، چند نگاه، مکثی کوتاه میان راهرو یا حیاط دانشکده. گفت‌وگوها بیشتر حول خانواده‌ها می‌چرخید؛ شناختی آرام و محتاطانه.
پندار فهمیده بود که خاطره یک خواهر و یک برادر کوچک‌تر دارد و اصالتاً اهل همدان است. خاطره هم می‌دانست که برادرهای پندار خارج از کشورند، خواهرهایش در کرج زندگی می‌کنند و ازدواج کرده‌اند، خانواده‌اش از نظر مالی در وضعیت خوبی هستند، باغی در کرج دارند و پدرش در بازار وسایل ساختمانی کار می‌کند.
اما پشت همه‌ی این دانستن‌ها، دلِ خاطره آرام نبود. نگرانی مثل سایه همراهش می‌آمد: اگر این ارتباط به جایی نرسد چه؟ اگر دل‌بستگی عمیق شود و بعد، به هر دلیلی، ناتمام بماند؟ از همان ضربه‌ی احتمالی می‌ترسید؛ از زخمی که هنوز نیامده، اما دردش را حدس می‌زد.
برای همین، تمام آن هفته، میان دل و عقلش فاصله می‌گذاشت. سعی می‌کرد کمتر دیده شود، کمتر مکث کند، کمتر بماند. و اگر ملاقاتی هم پیش می‌آمد، آن را به چند کلمه‌ی کوتاه، سریع و حساب‌شده محدود می‌کرد؛ انگار می‌خواست هم نزدیک باشد و هم، از خودش محافظت کند.

✍️ لـَعل
.
@novel_yaghoot یاقوت: داستان دنباله‌دار
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
یاقوت | داستان دنباله‌دار
یاقوت | داستان دنباله‌دار
166دنبال کننده
نوشته‌هایی از لـَعـل
در قالب #داستان‌ های کوتاه
ارتباط با ما: @yaghootnovel
مشاهده کانال پیام‌رسان