رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
1Kدنبال کننده
بـه نام خداhearts
به کانال اصلی رمان زندان بان مجهول خوش اومدین کانال ما اینه هیچ جای دیگه پارت نمیزاریم بقیه کانال ها فیک آن.... novel_lovable1401#@
#novel
#رمان #رمان #رمان #رمان #رمان #رمان
#رمان_زندان_بان_مجهول
#رمان_کده #بهترین_رمان
برای تب و تبلیغات پیام بدین
https://rubika.ir/FATI_rxr7
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۹ شهریور
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
پیج اینستام فالو شه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ شهریور
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
‌ ¦🤎🥵¦  ‌
    #پارت344   *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
          °-----------------------------------°

همین که دستت الان توی دست منه گناهه.
همین که چشمامون قفل میشه به هم گناهه.

همین که یه لحظه حتی فقط یه لحظه حسی به وجود بیاد با اینکه سرکوب میشه گناهه.

من که دنبال سو استفاده ای از تو نیستم که اگه بودم خیلی وقت پیش میتونستم.

فقط میگم صیغه کنیم که پیش خدای خودمون سرمون بالا باشه.

آهی کشید و گفت:
_ نه برای اینکه کاری بخوایم بکنیم...

نیاز به گفتن اون نبود.
خودم که میدونستم چه حسی توی من به وجود اومده بود.

خودم تغییر حال خودمو میفهمیدم و دلم نمیخواست بیشتر از این با بودن کنار یه نامحرم گناه کنم.

شجاعانه سرمو بالا آوردم.
_ قبوله!
متعجب بهم خیره شد!

_ الان قبول کردی؟؟؟
با اطمینان سر تکون دادم.

_ همینطوره قبول کردم.
مکث کردم و گفتم:

_ و فکر کنم بهت معذرت خواهی هم بدهکارم!

🤎¦🥵  𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1401
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
‌ ¦🤎🥵¦  ‌
    #پارت345   *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
          °-----------------------------------°

اخم کرد:
_ چرا عذر خواهی؟
شونه بالا انداختم و خجالت زده گفتم:

_ معذرت خواهی بدهکارم، بابت اینکه منم قضاوتت کردم و روی پیشنهاد منطقیت گارد بیخودی گرفتم.

لبخند مهربونی بهم زد:
_ عیبی نداره بهش فکر نکن.
_ بد حرف زدم باهات واقعا متاسفم.

سرشو کج کرد.
لبخندش عمیق تر شد و در سکوت بهم نگاه کرد.

چشماش مثل مخزن مذابی بود که روی آدم میپاشید و آبش میکرد.

خودش سکوت وحشتناکی که بینمون ساخته بود رو شکوند.

_ اگه موافق باشی من یه خطبه عربی میخونم و بعدش میگم چی باید بگی تا محرم هم بشیم.

متفکر یکم اخمامو تو هم کردم و پرسیدم:

_ واقعیه یا محض خر کردن خودمون!

اونم مثل من اخم کرد.

_ نه بهار! واقعیه... خر کردن چیه؟
جدی جدی اینو که بگیم محرم میشیم.

🤎¦🥵  𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1401
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
‌ ¦🤎🥵¦  ‌
    #پارت346   *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
          °-----------------------------------°

لبامو غنچه کردمو یکم فکر کردم.

_ باشه قبوله بگو باید چیکار کنم تا انجام بدم.
با آرامش و حوصله برام توضیح داد

که معنی  چیزی که به عربی میخونه چیه و من باید چه کلمه ای رو بگم بعدش.

منم با دقت به حرفاش گوش دادم و مطیعانه گذاشتم اونطوری پیش بره اوضاع که اون میخواد.

نیم ساعت بعدم طبق حرف خودش من و امیرعلی به هم محرم شده بودیم.
حس خاصی توی وجودم داشتم که نمیفهمیدم اثر چیه!

از جاش بلند شد و گفت:

_ خب تموم شد!
میتونی شالتو برداری.

چشمام گرد و دوباره بدون اینکه اختیاری روی خودم داشته باشم جلوش گارد گرفتم!

_ شالمو بردارم؟
بد نگذره بهت.

همه هدفت واسه همین بود که شال منو از سرم برداری؟
باید میدونستم توهم مثل همه مردا...

یه قدم بلند برداشت و انگشتشو به معنای سکوت روی لبم گذاشت که صدام بسته شد.

🤎¦🥵  𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1401
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
‌ ¦🤎🥵¦  ‌
    #پارت347   *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
          °-----------------------------------°

_ منظوری نداشتم.
عاممم... فقط میخواستم بگم دیگه نامحرم نیستم که بخوای حجاب کنی!

این بار دیگه خودش مقصر بود.

من هنوزم جلوش راحت نبودم و خجالت میکشیدم اون وقت اون فکر کرده بود بعد از چند تا جمله دیگه رسما زن و شوهریم؟

از فکرشم گونه هام سرخ شد و لبمو زیر دندونم کشیدم که آروم با انگشت پوست نازکشو از لای دندونام نجات داد.

_ نکن بچه!
داغونشون کردی.

کاراش حس هام رو عوض میکرد برای همین فرار رو به موندن ترجیح دادم و فورا به طرف اتاقم رفتم تا دیگه باهاش بیشتر از این چشم تو چشم نشم.

سنگینی نگاهش رو لحظه آخر به شدت حس‌ میکردم.

وارد اتاق که شدم به در تکیه دادم و چشمامو به هم فشار دادم.

قفسه سینم از هیجان بالا پایین میشد و ضربان قلبم پارچه نازک لباسی که تنم بود رو تکون میداد.

شیرین بود.
زیادی هم شیرین بود.

🤎¦🥵  𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1401
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
‌ ¦🤎🥵¦  ‌
    #پارت348   *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
          °-----------------------------------°

برای منی که محبت ندیده بودم اهمیت دادناش شیرین بود.

لحن حرف زدنش نوع نگاهش تغییر حس هام و فوران هورمون هام همش برام شیرین بود.

کف اتاقم دراز کشیدم و صد بار جمله ای که بهم گفت رو توی ذهنم اوردم.

_ نکن بچه!
داغونشون کردی.
هر دفعه از یاد آوری لحن گرمش نفسام بیشتر از قبل حبس میشد‌ و لبخندم عمیق تر میشد.

خوشحال بودم به حرفش گوش دادم و اون خطبه خونده شد.

من داشتم تجربه ای رو میگذروندم که بهم گفته بودن حتی فکر کردن بهش گناهه.

و حالا با وجود آیه ای که خوند ذهن منو آزاد گذاشت که هرچقدر میخواد پرواز کنه و هیچ حرامی صورت نگیره.

نفهمیدم از کی دقیقا حس هام انقدر نسبت بهش عوض شد ولی اینو میفهمیدم که روحم زمین رو لمس نمیکنه و جایی بالای جسمم در حال پروازه.

غرق حس های خوبم بودم که با صدای در سه متر از جام پریدم.

_ بله؟
لرزش صدام رو بعد از جواب دادن فهمیدم.

🤎¦🥵  𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1401
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
‌ ¦🤎🥵¦  ‌
    #پارت349   *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
          °-----------------------------------°

امیرعلی مثل همیشه مکثی کرد و بعد گفت:
_ اگه شرایطت اوکی هست تختت رو آرودن بیان جا به جا کنن.

اگه هم نمیتونی اشکال نداره بگم بذارن پایین بعدا بگم باز بیان جا به جا کنن.

دوباره ذوق وجودمو گرفت طوری که دستمو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم.

یعنی قرار بود از اینجا به بعد به جای کف زمین منم روی تخت خوابیدن رو تجربه کنم؟

دوباره ضربه ای به در زده شد.

_ بهار جان چی بگم بهشون؟

نکاه اجمالی به اطراف انداختم همه چیز مرتب بود و چیزی کف اتاق نبود که بخواد باعث خجالتم بشه‌.

جورابی که گوشه دیوار انداخته بودم رو برداشتم و توی کمد جا دادم.

صدامو صاف کردم و گفتم:

_ آره آره حتما!

طرف در رفتم و با اشتیاق بازش کردم و با همون ذوقی که نمیشد پنهانش کنم گفتم:

_ بگید بیارن جاشو ردیف کنن من مشکلی ندارم.

🤎¦🥵  𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1401
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
‌ ¦🤎🥵¦  ‌
    #پارت350   *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
          °-----------------------------------°

نگاهی توی چشمام کرد که با مرور شدن همه چیز توی ذهنم سرمو پایین انداختم.

زیر لب گفت:

_ چیزی نیست که بخوای بابتش خجالت بکشی بهار.

صبر نکرد تا بیشتر آب شدنم رو ببینه به طرف طبقه پایین رفت تا ازشون بخواد تخت رو بالا بیارن.

منم توی ذهنم فقط به این فکر میکردم که دوس دارم تختم کجای اتاقم باشه.

زیر پنجره؟ رو به روش؟ کنار کمد دیواری؟
چه کار سختی بود تجسم کردنش‌.

خیلی زود کارا اوکی شد و طی نیم ساعت بعدش تخت من با وجود همه سخت گیریام جایی قرار گرفت که راضی بودم.

امیرعلی هم گفت که هر زمان خسته بشم برام جا به جاش میکنه.

با نگاه به قیافم تک خنده ای کرد و گفت:

_ چرا اینطوری با چندش داری نگاه میکنی به تختت؟
خوشت نیومد ازش؟

همونطوری که قیافم توهم بود گفتم:

_ نه...! دوسش دارم خب؟
فقط این چرا هیچی نداره؟

🤎¦🥵  𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1401
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
‌ ¦🤎🥵¦  ‌
    #پارت351   *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
          °-----------------------------------°

بلند خندید و مثل پدری که به بچش نگاه میکنه تو صورتم خیره شد.

_ چون باید بریم و وسیله های لازمش رو بخریم.
تشک یه بالش خوب و یه رو تختی قشنگ.

چشماشو ریز کرد برام.

_ موافقی امروز بریم؟

هیچ راهی برای کنترل اشتیاق درونیم نداشتم و اصلا دست خودت نبود که روی هوا پریدم و دستامو کوبیدم بهم.

_ آره آره خوبه عالیه بریم.

ضربه ای به بینیم زد.

_ پس بپوش تا بریم!

به طرف کمدم رفتم که بین راه متوقف شدم و به امیرعلی نگاه کردم.

_ باز چیشد بچه؟
چرا دوباره قیافت رفت توهم؟

دلم نمیومد امروز بیرون بکشمش واقعا خسته بود و منم نذاشته بودم از وقتی اومده استراحت کنه.

_ بیا امروز نریم!

اخم کرد.

_ چرا نریم خب؟
چیشد یهو؟

با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم:

_ امروز خیلی خسته شدین.

لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

_ نه اتفاقا روز خیلی سختی نبود فرداهم که نمیخوام برم سر کار میتونم بیشتر بخوابم.

🤎¦🥵  𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1401
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
پارت جدید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مهر
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
ادامه رمان زندان بان مجهول اینجا قرار میگیره
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
حمایت شه تو اینستااا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
طنز میزاره
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آبان
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
Moh1mm1d_am1r1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
رمان(زندان بان مجهول)❤💓
1Kدنبال کننده
بـه نام خداhearts
به کانال اصلی رمان زندان بان مجهول خوش اومدین کانال ما اینه هیچ جای دیگه پارت نمیزاریم بقیه کانال ها فیک آن.... novel_lovable1401#@
#novel
#رمان #رمان #رمان #رمان #رمان #رمان
#رمان_زندان_بان_مجهول
#رمان_کده #بهترین_رمان
برای تب و تبلیغات پیام بدین
https://rubika.ir/FATI_rxr7
مشاهده کانال پیام‌رسان