۱۳ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
بریم بی مقدمه پارت بخونیم؟smiling_impfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
قرص_قمـcrescent_moonـر!!🧡
#پارت_صد_بیستهفت
رسما بازیچه دستشون بودم!!
از کسی که دوستش داشتم جدا شدم..
که امیرعلی و مادرش تا حد مرگ تحقیرم کنن و بابام سکوت کنه؟!
مامانم نگاه کنه؟!
واقعا حقم این بود؟!
کاش اون موقع به زندان رفتن بابام واکنشی نشون نمیدادم.
کاش میرفت و میگفتم؛ مهم نیست برام!
باید تاوان کاراشو بده!!
ولی من کجا و این همه بیرحمی کجا؟!
گفتم بابامه.
هرچی گفت؛ گفتم باشه..
که به اینجا برسم؟!
هق زدم..
کمرم درد میکرد
ولی قلبم بیشتر..
وقتی از روی این تخت بلند شم
وقتی برگردم به اون خونه ای کهکم از جهنم نداشت
بهشون نشون میدم!!
دیگه هیچی برام مهم نیست..
نفسی گرفتم
چشمام روی سقف خشک شدن.
تا وقتی که تحت تاثیر آرامبخش ها.. دوباره به خواب رفتم.
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - -
#پارت_صد_بیستهفت
رسما بازیچه دستشون بودم!!
از کسی که دوستش داشتم جدا شدم..
که امیرعلی و مادرش تا حد مرگ تحقیرم کنن و بابام سکوت کنه؟!
مامانم نگاه کنه؟!
واقعا حقم این بود؟!
کاش اون موقع به زندان رفتن بابام واکنشی نشون نمیدادم.
کاش میرفت و میگفتم؛ مهم نیست برام!
باید تاوان کاراشو بده!!
ولی من کجا و این همه بیرحمی کجا؟!
گفتم بابامه.
هرچی گفت؛ گفتم باشه..
که به اینجا برسم؟!
هق زدم..
کمرم درد میکرد
ولی قلبم بیشتر..
وقتی از روی این تخت بلند شم
وقتی برگردم به اون خونه ای کهکم از جهنم نداشت
بهشون نشون میدم!!
دیگه هیچی برام مهم نیست..
نفسی گرفتم
چشمام روی سقف خشک شدن.
تا وقتی که تحت تاثیر آرامبخش ها.. دوباره به خواب رفتم.
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - -
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
۱۴ خرداد
۱۴ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
#قرص_قمـcrescent_moonـر!!🧡
#پارت_صد_بیستهشت
سمیرا صداش و انداخت پس کلهش و با داد و بیداد گفت:
_دختره تو هر...
زهس.
پسر من چرا عذرخواهی کنه؟!
محکم چشمام و بستم
تحمل کن آیمان.. یکم دیگه.. تا وقتی که ساره از راه برسه!
مامان هم با اخم گفت:
_تهمت نزن سمیرا خانوم!!
دختره من از وقتی نامزد کردن؛ به کسی نگاه هم نکرده..
امیرعلیِ که دست رو آیمان بلند کرد
یا عذرخواهی میکنه یا من خودم طلاقش رو میگیرم!!
از حرفای مامان متعجب بودم
ازش بعید بود طرفم رو بگیره..
بابا مداخله کرد
اونا بحث میکردن و من روی مبل تک نفره؛ با تنی خسته نشسته بودم
منتظر بودم همگی جمع بشن!
من قرار بود یه راز بزرگ و فاش کنم..
قرار بود امیرعلی و ساره رو اینجا لو بدم!!
همینجا..
برای من تهه خط بود
تهه خط بود که اهورا رفته بود و حتی خبری ازم نگرفته!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
#پارت_صد_بیستهشت
سمیرا صداش و انداخت پس کلهش و با داد و بیداد گفت:
_دختره تو هر...
زهس.
پسر من چرا عذرخواهی کنه؟!
محکم چشمام و بستم
تحمل کن آیمان.. یکم دیگه.. تا وقتی که ساره از راه برسه!
مامان هم با اخم گفت:
_تهمت نزن سمیرا خانوم!!
دختره من از وقتی نامزد کردن؛ به کسی نگاه هم نکرده..
امیرعلیِ که دست رو آیمان بلند کرد
یا عذرخواهی میکنه یا من خودم طلاقش رو میگیرم!!
از حرفای مامان متعجب بودم
ازش بعید بود طرفم رو بگیره..
بابا مداخله کرد
اونا بحث میکردن و من روی مبل تک نفره؛ با تنی خسته نشسته بودم
منتظر بودم همگی جمع بشن!
من قرار بود یه راز بزرگ و فاش کنم..
قرار بود امیرعلی و ساره رو اینجا لو بدم!!
همینجا..
برای من تهه خط بود
تهه خط بود که اهورا رفته بود و حتی خبری ازم نگرفته!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
پارت جدید دلبندم🥹blue_heartribbon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
برررریم پارت بخونیم?¡grin🫶🏻ghost
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
#قرص_قمـcrescent_moonـر!!🧡
#پارت_صد_بیستنه
امیرعلی با اخم گفت:
_بسه لطفا!
تموم کنید این بحث و... من و آیمان بین خودمون حل میکنیم!
نیشخندم دست خودم نبود
تا قبل اینکه بفهمه ازش آتو دارم
خوب شاخ و شونه میکشید!
الان شد خودمون؟!
با تاسف چشمام رو گرفتم
که صدای اف اف بلند شد و پشت بندش خالهم گفت:
_ساره و شوهرشن..
همه جمع بودن.
و فقط اون زوج خوشبخت نیومده بودن
که اومدن!
دیگه تکمیلیم..
و من بشدت بی رحم شده بودم
واسه نشون دادن اون عکسا هیچ تردیدی نداشتم
درِ خونه که باز شد
ناخوداگاه چشمام خیره موندن!!
تهه دلم امید داشتم که حداقل دست تو دست نباشن؛ ولی بودن!
ساره دست اهورا رو گرفته بود و با ناز قدم برمیداشت ..
جوری که با یه نگاه میشد گفت واقعا زوج خوشبختین!
ولی دیگه دیر بود
من دیگه به تهه خط رسیده بودم
هیچی برام اهمیتی نداشت؛ حاضر بودم این زوح زیبا رو به گند بکشم.
تو جام تکیه دادم
تا وقتی که بابا رو به اهورا گفت:
_آبروی دخترم رو بردی؛ الان یادت افتاده زن داری؟!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
#پارت_صد_بیستنه
امیرعلی با اخم گفت:
_بسه لطفا!
تموم کنید این بحث و... من و آیمان بین خودمون حل میکنیم!
نیشخندم دست خودم نبود
تا قبل اینکه بفهمه ازش آتو دارم
خوب شاخ و شونه میکشید!
الان شد خودمون؟!
با تاسف چشمام رو گرفتم
که صدای اف اف بلند شد و پشت بندش خالهم گفت:
_ساره و شوهرشن..
همه جمع بودن.
و فقط اون زوج خوشبخت نیومده بودن
که اومدن!
دیگه تکمیلیم..
و من بشدت بی رحم شده بودم
واسه نشون دادن اون عکسا هیچ تردیدی نداشتم
درِ خونه که باز شد
ناخوداگاه چشمام خیره موندن!!
تهه دلم امید داشتم که حداقل دست تو دست نباشن؛ ولی بودن!
ساره دست اهورا رو گرفته بود و با ناز قدم برمیداشت ..
جوری که با یه نگاه میشد گفت واقعا زوج خوشبختین!
ولی دیگه دیر بود
من دیگه به تهه خط رسیده بودم
هیچی برام اهمیتی نداشت؛ حاضر بودم این زوح زیبا رو به گند بکشم.
تو جام تکیه دادم
تا وقتی که بابا رو به اهورا گفت:
_آبروی دخترم رو بردی؛ الان یادت افتاده زن داری؟!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
پارتِ جدید فسقلـم🥺cherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
۱۷ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
#قرص_قمـcrescent_moonـر!!🧡
#پارت_صد_سی
سوال منم بود
که چرا اون روز برای بردنِ من تو روی همه وایساد؛ با همه دعوا کرد.
حتی تا بیمارستان من و برد
اما الان دست تو دست ساره، جوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده به جمع ما اضافه شدن؟!
خیلی دلم میخواست جوابش رو بدنم..
ولی هیچوقت تو جمع این حرف و نمیزدم!!
ولی.. بابا زد!
گویا اونم از این حرکت اهورا جا خورده
یا هم سر کیف بود که میتونه طعنه بزنه
و دل من این وسط خون بشه..
قبل از اینکه اهورا با اون اخمای همیشه درهمش؛ جوابی بده
ساره لبخند ملوسی زد و گفت:
_عمو از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن.. دور از جون ابلهان باور کنن!
منو اهورا یکم بحثمون شد!!
اونم تقصیر من بود که اهورا رو درک نکردم.
بلاخره خیلی وقته آیمان رو میشناسه؛ و شاگرد محبوبشه..
جای خواهرش میبینه اونو!
نباید الکی حساس میشدم.
اون با سیاست و زنانگی حرف میزد
و من..
ماتم برده بود
جای خواهرش میدید؟!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
#پارت_صد_سی
سوال منم بود
که چرا اون روز برای بردنِ من تو روی همه وایساد؛ با همه دعوا کرد.
حتی تا بیمارستان من و برد
اما الان دست تو دست ساره، جوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده به جمع ما اضافه شدن؟!
خیلی دلم میخواست جوابش رو بدنم..
ولی هیچوقت تو جمع این حرف و نمیزدم!!
ولی.. بابا زد!
گویا اونم از این حرکت اهورا جا خورده
یا هم سر کیف بود که میتونه طعنه بزنه
و دل من این وسط خون بشه..
قبل از اینکه اهورا با اون اخمای همیشه درهمش؛ جوابی بده
ساره لبخند ملوسی زد و گفت:
_عمو از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن.. دور از جون ابلهان باور کنن!
منو اهورا یکم بحثمون شد!!
اونم تقصیر من بود که اهورا رو درک نکردم.
بلاخره خیلی وقته آیمان رو میشناسه؛ و شاگرد محبوبشه..
جای خواهرش میبینه اونو!
نباید الکی حساس میشدم.
اون با سیاست و زنانگی حرف میزد
و من..
ماتم برده بود
جای خواهرش میدید؟!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
۱۸ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
بریم پارت بخونیممم؟!yumstrawberry
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
#قرص_قمـcrescent_moonـر!!🧡
#پارت_صد_سیویک
اون موقع که رد بو..
سه هاش از پوستم نمیرفت
اون موقع هم خواهرش میدید؟!
اصلا اون موقع ساره کجا بود که برای مت نسبت خواهر و برادری بندازه وسط؟!
دیگه واقعا از کنترلم خارج بود
که با نیشخندی گفتم:
_عزیزم!
همونطور که تو امیرعلی و عین برادر میبینی؟!
تو هوا خشکش زد
نگاهم روی همه میچرخید
امیرعلی دوتا دستشم بین موهاش برد و با چشم ابرو اشاره میکرد ساکت بشم!
مامان و بابا با چشمای ریز شده و اخمایی درهم..
سمیرا خانم ولی..
مثل همیشه با سلطه گری گفت:
_این دوتا چه ربطی به هم دارن که خواهر برادر باشن؟!
چرا گو..
ز و به شقیقه ربط میدی؟!
واقعا زن بددهنی بود
واکنش اهورا هم فقط این بود، که دستشو از دست ساره بیرون بکشه و روی یه مبل تک نفره بشینه.
با جدیت گفت:
_من خودم خواهر دارم، تو خونهس..
ساره بیخودی حرف نزن بشین!
لبم بیشتر کج شد
چه واکنش جالبی..
ساره خواست دهن نیمه بازشو ببنده؛ و با خیال اسوده بشینه
که گفتم:
_نگفتی ساره جون؟!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
#پارت_صد_سیویک
اون موقع که رد بو..
سه هاش از پوستم نمیرفت
اون موقع هم خواهرش میدید؟!
اصلا اون موقع ساره کجا بود که برای مت نسبت خواهر و برادری بندازه وسط؟!
دیگه واقعا از کنترلم خارج بود
که با نیشخندی گفتم:
_عزیزم!
همونطور که تو امیرعلی و عین برادر میبینی؟!
تو هوا خشکش زد
نگاهم روی همه میچرخید
امیرعلی دوتا دستشم بین موهاش برد و با چشم ابرو اشاره میکرد ساکت بشم!
مامان و بابا با چشمای ریز شده و اخمایی درهم..
سمیرا خانم ولی..
مثل همیشه با سلطه گری گفت:
_این دوتا چه ربطی به هم دارن که خواهر برادر باشن؟!
چرا گو..
ز و به شقیقه ربط میدی؟!
واقعا زن بددهنی بود
واکنش اهورا هم فقط این بود، که دستشو از دست ساره بیرون بکشه و روی یه مبل تک نفره بشینه.
با جدیت گفت:
_من خودم خواهر دارم، تو خونهس..
ساره بیخودی حرف نزن بشین!
لبم بیشتر کج شد
چه واکنش جالبی..
ساره خواست دهن نیمه بازشو ببنده؛ و با خیال اسوده بشینه
که گفتم:
_نگفتی ساره جون؟!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
پارت امشبمون حبـه انگــورم gringrapes"
ری اکشنا بترکهههه
ری اکشنا بترکهههه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
آقـا بـریــم پـــارت بـخــونیــم؟!🫶🏻dancer🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
#قرص_قمـcrescent_moonـر!!🧡
#پارت_صد_سیودو
ساره زیر چشمی به امیرعلی نگاه کرد و با تک سرفه ای که اون رنگ زرد و حال نزارش رو بپوشونه..
گفت:
_وا آیمان..
سمیرا جون درست گفت؛ چرا باید مثل داداشم باشه؟!
با لبخند گشادی که کاملا نمادین بود
گفتم:
_نمیدونم..
حس کردم خیلی به هم نزدیکید!!
قبل اینکه ساره واکنشی نشون بده
سمیرا خانم جیغ زد:
_بسه آیمان!
همین مونده که تهمت بزنی.. بس کن این مسخره بازیارو!
اینجا جمع شدیم که همه چی ختم بخیر شه...
امیرعلی هم مداخله کرد
البته مجبور بود که قضیه رو جمع کنه!!
چون اگه اهورا واقعیت رو میفهمید
از اینجا..
جنازه امیرعلی هم سخت بیرون میرفت!!
هرچی نباشه ساره زن عقدی اهورا بود..
اهورایی که غیرتی بودنش و همه میدونستن، اینو تحمل میکرد؟!
اصلا..
چشمم چرخید روش..
با نگاه ریز شده ای خیره ساره بود
انگار که میخواست یه چیزی و بفهمه!
انگار که داشت به حرفام شک میکرد..
به حقیقت بودن حرفام ایمان میاورد!!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
#پارت_صد_سیودو
ساره زیر چشمی به امیرعلی نگاه کرد و با تک سرفه ای که اون رنگ زرد و حال نزارش رو بپوشونه..
گفت:
_وا آیمان..
سمیرا جون درست گفت؛ چرا باید مثل داداشم باشه؟!
با لبخند گشادی که کاملا نمادین بود
گفتم:
_نمیدونم..
حس کردم خیلی به هم نزدیکید!!
قبل اینکه ساره واکنشی نشون بده
سمیرا خانم جیغ زد:
_بسه آیمان!
همین مونده که تهمت بزنی.. بس کن این مسخره بازیارو!
اینجا جمع شدیم که همه چی ختم بخیر شه...
امیرعلی هم مداخله کرد
البته مجبور بود که قضیه رو جمع کنه!!
چون اگه اهورا واقعیت رو میفهمید
از اینجا..
جنازه امیرعلی هم سخت بیرون میرفت!!
هرچی نباشه ساره زن عقدی اهورا بود..
اهورایی که غیرتی بودنش و همه میدونستن، اینو تحمل میکرد؟!
اصلا..
چشمم چرخید روش..
با نگاه ریز شده ای خیره ساره بود
انگار که میخواست یه چیزی و بفهمه!
انگار که داشت به حرفام شک میکرد..
به حقیقت بودن حرفام ایمان میاورد!!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
پـارررت جدیــد نــخـودم . . .!!🥹🤍🤏🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
۲۰ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
#قرص_قمـcrescent_moonـر!!🧡
#پارت_صد_سیوسه
چون برخلاف دفعات قبل
به من گیر نداد که چرا راجع به همسره عزیزش همچین حرفی زدم؟!
بلکه داشت فکر میکرد..
رو به سمیرا خانوم گفتم:
_من تهمتی به کسی نزدم؛ مثل شما نیستم!
ساره هم برای پیچوندن بحث موقعیت پیدا کرد
که سریع گفت:
_اه ولکنید این حرفا.. نیومدیم باز دعوا بشه!!
من اومدم که یه خبر خوب بدم بهتون..
هم اینکه بین خانواده ها اینجور مشکلا هست!
لطفا فراموش کنید همه چیز و..
شده بود شبیه دخترای کیوت و مهربون که برکت و نعمت هر خانوادن..
و جوری رفتار میکرد که همه متاثر بشن!
بگن واو.. چه خوب.
چه زن خوبی، چه دختر خوبی..
آرامش و برقرار میکنه!!
ولی من بیشتر از همه چیز...
فکرم درگیر اون خبر خوبش شد!
چی میخواست بگه؟!
نزدیک اهورا رفت
و درحالی که دستشو میکشید رو شونه اهورا، خیره به همه ی ما که منتظر بودیم این شوی لعنتیش تموم بشه..
گفت:
_اهورا ویلا رو به عنوان هدیه عقدمون، زد به نامم!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
#پارت_صد_سیوسه
چون برخلاف دفعات قبل
به من گیر نداد که چرا راجع به همسره عزیزش همچین حرفی زدم؟!
بلکه داشت فکر میکرد..
رو به سمیرا خانوم گفتم:
_من تهمتی به کسی نزدم؛ مثل شما نیستم!
ساره هم برای پیچوندن بحث موقعیت پیدا کرد
که سریع گفت:
_اه ولکنید این حرفا.. نیومدیم باز دعوا بشه!!
من اومدم که یه خبر خوب بدم بهتون..
هم اینکه بین خانواده ها اینجور مشکلا هست!
لطفا فراموش کنید همه چیز و..
شده بود شبیه دخترای کیوت و مهربون که برکت و نعمت هر خانوادن..
و جوری رفتار میکرد که همه متاثر بشن!
بگن واو.. چه خوب.
چه زن خوبی، چه دختر خوبی..
آرامش و برقرار میکنه!!
ولی من بیشتر از همه چیز...
فکرم درگیر اون خبر خوبش شد!
چی میخواست بگه؟!
نزدیک اهورا رفت
و درحالی که دستشو میکشید رو شونه اهورا، خیره به همه ی ما که منتظر بودیم این شوی لعنتیش تموم بشه..
گفت:
_اهورا ویلا رو به عنوان هدیه عقدمون، زد به نامم!
• - - - - - - - - - - - - sunrise- - - - - - - - - - - - •
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
پارت جدیدد جـونمkissing_closed_eyesfirecherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
🤩فقط با انجام ماموریت های ساده، کلی تخفیف و جایزه بگیر 🤩
warning️ فرصت محدودwarning️
point_downبرای دریافت، وارد لینک زیر شوید و برنامه وینزی را نصب کنیدpoint_down
نصب برنامه و دریافت جایزه
warning️ فرصت محدودwarning️
point_downبرای دریافت، وارد لینک زیر شوید و برنامه وینزی را نصب کنیدpoint_down
نصب برنامه و دریافت جایزه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
۲۱ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
#Part . . !🫢🩷
.
.
پارت به دلیل هیجـfireeyesـانات بسیاررررر، تو محافظ کانالمون گذاشته میشود و هرگز اینجا قرار نخواهد گرفتrelaxed️bangbang️
https://rubika.ir/joinc/+EIDGAHAI0IQDBUIBSJUSWTXTQSHUNZWI
#نویسنده...no_mouth🌫corn
.
𝐉𝐨𝐢𝐧⤿roman •two_hearts🦢•
.
.
پارت به دلیل هیجـfireeyesـانات بسیاررررر، تو محافظ کانالمون گذاشته میشود و هرگز اینجا قرار نخواهد گرفتrelaxed️bangbang️
https://rubika.ir/joinc/+EIDGAHAI0IQDBUIBSJUSWTXTQSHUNZWI
#نویسنده...no_mouth🌫corn
.
𝐉𝐨𝐢𝐧⤿roman •two_hearts🦢•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
رمان قرص قمر . .🥺🧡🌙
پارت جدید خدمت شما عسلا🤓cherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA3Kدنبال کننده