🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
294دنبال کننده
roseخیلی خوش اومدین به چنلمrose
#مدیر.ear_of_rice
رمان☘️
آهنگ musical_score☘️
حس خوب heart_eyes☘️
#لطفا.با.روشن.کردن.اعلانات.حمایتمون.کنید
🦋
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۱ تیر
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
سلام دوستان
نمیخواهید رمان را در کانال اصلی دنبال کنید؟
لینک‌کانال اصلی

https://rubika.ir/romanshiva
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ تیر
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
پارت۲۲ در پیج اصلی آپ شد
عزیزانم میتونید در پیج نویسنده این رمانو دنبال کنیدheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
پارت ۲۲ در پیج اصلی آپ شد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مرداد
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
#کیلومترصفر
#پارت۲۷


به فروشگاهی که در آن خیابان بود رفت و بین قفسه ها سرک کشید ...
هر چه نگاه میکرد پد بهداشتی نمیدید ... فقط تعدادی پوشک بچه دید
به اجبار پسر جوانی که در حال مرتب کردن قفسه ها بود را صدا زد
_ ببخشید
آنقدر آرام و زمزمه وار گفت که پسرک نزدیک تر آمد و مثل علی صدایش را پایین آورد
_ بله؟ چیزی شده؟
_ ببخشید ... من چیز میخوام ... یعنی ... چطوری بگم ... من وسیله ی ...
پسرک لبخندی زد و سرش را تکان داد
_ آهان ... فهمیدم ... الان برات میارم
از تیز بودن پسرک جا خورد ... شاید در کل بیست سالش بود ... اما از او که سی ساله بود تیزتر بود در این‌مسائل !
طولی نکشید که پسر فروشنده با جعبه ی مستعطیلی کوچکی نزدیکش آمد و با خنده ای گشاد با چشم و ابرو به جعبه اشاره کرد
_ اینم خدمت شما ... خوش بگذره !
علی برای لخظه ای مات و مبهوت به جعبه نگاه کرد و سپس با خشم فک فشرد و با اخمی واضح در صورت پسر براق شد
_ وقتی منظورم نفهمیدی ، غلط میکنی میری سراغ این کوفتی !
_ آخه شما گفتید ...
_ یاد بگیر اول گوش کن ببین مشتری چی میخواد ، بعد بپر برو و شادباش بگیر !
پسر پشت سرش را خاراند و سرش را پایین انداخت
_ ببخشید جناب ... انقدر شما سرخ و سفید شدید فکر کردم اینو میخواهید !
علی سرش را بالا گرفت و دستی به لباسش کشید
_ نخیر ... پد میخوام ... پدِ بهداشتی !
پسر با شنیدن حرف علی پقی زیر خنده زد و با اخم دکباره ی علی روبرو شد
_ ببخشید ... شرمنده !
_ دارید؟
_ بله جناب ، اون قسمته ...
_ یدونه بیار
_ جسارتا یه بسته اس ، خودتون برید ببینید که چه مدلی میخواهید !
علی به جایی که پسرک اشاره کرده بود نگاه کرد و با تشکری زیر لب به آن طرف رفت ...
به قفسه نگاه کرد ... بسته های بسیار کوچک با رنگ بندی های متفاوت ...
نگاهی اجمالی انداخت و یک بسته که به نظرش بزرگتر بود برداشت
_ اینها چقدر کوچیکن ... پوشک بچه از اینها بزرگ تره !
بسته را پشتش گرفت و به طرف صندوق رفت ...
حتی رویش نمیشد آنرا به صندوق دار بدهد
عرق پیشانی اش را پاک کرد و بسته را روی پیشخوان گذاشت
صندوقدار حساب کرد و مبلغ را گفت ، کارت کشید و بسته را در پاکت گذاشت و به سرعت از فروشگاه بیرون زد ...
وقتی وارد خیابان شد ،تازه نفسش را رها کرد ...
هیچ وقت در زندگی اش تا این حد خجالت نکشیده بود !
سوار ماشین شد و به داروخانه رفت و قرص هم گرفت و تازه زمان بیرون رفتن بود که کلی بسته های پد بهداشتی دید و بر خودش و همتا لعنت فرستاد

وارد ویلا شد و به اتاق همتا رفت ...
دخترک همچنان روی تخت دراز کشیده بود و در خوش جمع بود
_ بیا بگیر ...
همتا با چشمانی مخمور و سرخ به طرفش چرخید
_ چرا نگفتی داروخونه هم از اینها داره ؟
_ من چمیدونم اینجا فروشگاه هاش چطوریه ... خودت باید بدونی دیگه ، مگه تا حالا برای زنت نخریدی ؟
علی نگاه از همتا گرفت و جلو تر رفت و بسنه را مقابلش تکان داد تا بگیرد
_ من زن ندارم
همتا لبخند زد و دستش را کشید و بسته را گرفت
_ خب برای دوست دخترت که باید خریده باشی !
_ دوست دخترم ندارم !
همتا کمی نیم‌خیز شد و با لبخند به علی خیره شد
_ واو ... پس من اولین دختری ام که تو برام اینجور خریدهارو کردی !
علی چرخید و بدون جواب به طرف در رفت
_ میرم آب بیارم با قرص بخوری
_ معده ام خالیه ، خوب نیست !
کنار در ایستاد و به اجبار به همتا نگاه کرد
_ چکار کنم ؟
_ یه غذای مقوی برام درست کن !
_ باشه
همان لحظه همتا پاکت را باز کرد و صدای بلند و ناباورش در اتاق پیچید
_ وااای ... این دیگه چیه ؟!
علی کلافه از این همه ناپرهیزی همتا سرش را تکان داد و با تشر پرسید
_ چی چیه؟ مگه همینو نمیخواستی؟!
_ این خیلی بزرگه ... منو چی فرض کردی ؟!
با سوالش ، برای لحظه ای نگاه علی روی اندام همتا چرخید ... اما زود چشم بست و پشت به نفس شد
_ همینه که هست ...
نماند تا حرف دیگری بشنود و به سرعت از اتاق بیرون رفت
همتا نگاهی به بسته کرد و چهره در هم کشید
_ مرتیکه ی بی شعور !
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مرداد
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
#کیلومترصفر
#پارت۲۷


به فروشگاهی که در آن خیابان بود رفت و بین قفسه ها سرک کشید ...
هر چه نگاه میکرد پد بهداشتی نمیدید ... فقط تعدادی پوشک بچه دید
به اجبار پسر جوانی که در حال مرتب کردن قفسه ها بود را صدا زد
_ ببخشید
آنقدر آرام و زمزمه وار گفت که پسرک نزدیک تر آمد و مثل علی صدایش را پایین آورد
_ بله؟ چیزی شده؟
_ ببخشید ... من چیز میخوام ... یعنی ... چطوری بگم ... من وسیله ی ...
پسرک لبخندی زد و سرش را تکان داد
_ آهان ... فهمیدم ... الان برات میارم
از تیز بودن پسرک جا خورد ... شاید در کل بیست سالش بود ... اما از او که سی ساله بود تیزتر بود در این‌مسائل !
طولی نکشید که پسر فروشنده با جعبه ی مستعطیلی کوچکی نزدیکش آمد و با خنده ای گشاد با چشم و ابرو به جعبه اشاره کرد
_ اینم خدمت شما ... خوش بگذره !
علی برای لخظه ای مات و مبهوت به جعبه نگاه کرد و سپس با خشم فک فشرد و با اخمی واضح در صورت پسر براق شد
_ وقتی منظورم نفهمیدی ، غلط میکنی میری سراغ این کوفتی !
_ آخه شما گفتید ...
_ یاد بگیر اول گوش کن ببین مشتری چی میخواد ، بعد بپر برو و شادباش بگیر !
پسر پشت سرش را خاراند و سرش را پایین انداخت
_ ببخشید جناب ... انقدر شما سرخ و سفید شدید فکر کردم اینو میخواهید !
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مرداد
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
علی سرش را بالا گرفت و دستی به لباسش کشید
_ نخیر ... پد میخوام ... پدِ بهداشتی !
پسر با شنیدن حرف علی پقی زیر خنده زد و با اخم دوباره ی علی روبرو شد
_ ببخشید ... شرمنده !
_ دارید؟
_ بله جناب ، اون قسمته ...
_ یدونه بیار
_ جسارتا یه بسته اس ، خودتون برید ببینید که چه مدلی میخواهید !
علی به جایی که پسرک اشاره کرده بود نگاه کرد و با تشکری زیر لب به آن طرف رفت ...
به قفسه نگاه کرد ... بسته های بسیار کوچک با رنگ بندی های متفاوت ...
نگاهی اجمالی انداخت و یک بسته که به نظرش بزرگتر بود برداشت
_ اینها چقدر کوچیکن ... پوشک بچه از اینها بزرگ تره !
بسته را پشتش گرفت و به طرف صندوق رفت ...
حتی رویش نمیشد آنرا به صندوق دار بدهد
عرق پیشانی اش را پاک کرد و بسته را روی پیشخوان گذاشت
صندوقدار حساب کرد و مبلغ را گفت ، کارت کشید و بسته را در پاکت گذاشت و به سرعت از فروشگاه بیرون زد ...
وقتی وارد خیابان شد ،تازه نفسش را رها کرد ...
هیچ وقت در زندگی اش تا این حد خجالت نکشیده بود !
سوار ماشین شد و به داروخانه رفت و قرص هم گرفت و تازه زمان بیرون رفتن بود که کلی بسته های پد بهداشتی دید و بر خودش و همتا لعنت فرستاد

وارد ویلا شد و به اتاق همتا رفت ...
دخترک همچنان روی تخت دراز کشیده بود و در خوش جمع بود
_ بیا بگیر ...
همتا با چشمانی مخمور و سرخ به طرفش چرخید
_ چرا نگفتی داروخونه هم از اینها داره ؟
_ من چمیدونم اینجا فروشگاه هاش چطوریه ... خودت باید بدونی دیگه ، مگه تا حالا برای زنت نخریدی ؟
علی نگاه از همتا گرفت و جلو تر رفت و بسنه را مقابلش تکان داد تا بگیرد
_ من زن ندارم
همتا لبخند زد و دستش را کشید و بسته را گرفت
_ خب برای دوست دخترت که باید خریده باشی !
_ دوست دخترم ندارم !
همتا کمی نیم‌خیز شد و با لبخند به علی خیره شد
_ واو ... پس من اولین دختری ام که تو برام اینجور خریدهارو کردی !
علی چرخید و بدون جواب به طرف در رفت
_ میرم آب بیارم با قرص بخوری
_ معده ام خالیه ، خوب نیست !
کنار در ایستاد و به اجبار به همتا نگاه کرد
_ چکار کنم ؟
_ یه غذای مقوی برام درست کن !
_ باشه
همان لحظه همتا پاکت را باز کرد و صدای بلند و ناباورش در اتاق پیچید
_ وااای ... این دیگه چیه ؟!
علی کلافه از این همه ناپرهیزی همتا سرش را تکان داد و با تشر پرسید
_ چی چیه؟ مگه همینو نمیخواستی؟!
_ این خیلی بزرگه ... منو چی فرض کردی ؟!
با سوالش ، برای لحظه ای نگاه علی روی اندام همتا چرخید ... اما زود چشم بست و پشت به نفس شد
_ همینه که هست ...
نماند تا حرف دیگری بشنود و به سرعت از اتاق بیرون رفت
همتا نگاهی به بسته کرد و چهره در هم کشید
_ مرتیکه ی بی شعور !
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مرداد
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
علی سرش را بالا گرفت و دستی به لباسش کشید
_ نخیر ... پد میخوام ... پدِ بهداشتی !
پسر با شنیدن حرف علی پقی زیر خنده زد و با اخم دوباره ی علی روبرو شد
_ ببخشید ... شرمنده !
_ دارید؟
_ بله جناب ، اون قسمته ...
_ یدونه بیار
_ جسارتا یه بسته اس ، خودتون برید ببینید که چه مدلی میخواهید !
علی به جایی که پسرک اشاره کرده بود نگاه کرد و با تشکری زیر لب به آن طرف رفت ...
به قفسه نگاه کرد ... بسته های بسیار کوچک با رنگ بندی های متفاوت ...
نگاهی اجمالی انداخت و یک بسته که به نظرش بزرگتر بود برداشت
_ اینها چقدر کوچیکن ... پوشک بچه از اینها بزرگ تره !
بسته را پشتش گرفت و به طرف صندوق رفت ...
حتی رویش نمیشد آنرا به صندوق دار بدهد
عرق پیشانی اش را پاک کرد و بسته را روی پیشخوان گذاشت
صندوقدار حساب کرد و مبلغ را گفت ، کارت کشید و بسته را در پاکت گذاشت و به سرعت از فروشگاه بیرون زد ...
وقتی وارد خیابان شد ،تازه نفسش را رها کرد ...
هیچ وقت در زندگی اش تا این حد خجالت نکشیده بود !
سوار ماشین شد و به داروخانه رفت و قرص هم گرفت و تازه زمان بیرون رفتن بود که کلی بسته های پد بهداشتی دید و بر خودش و همتا لعنت فرستاد

وارد ویلا شد و به اتاق همتا رفت ...
دخترک همچنان روی تخت دراز کشیده بود و در خوش جمع بود
_ بیا بگیر ...
همتا با چشمانی مخمور و سرخ به طرفش چرخید
_ چرا نگفتی داروخونه هم از اینها داره ؟
_ من چمیدونم اینجا فروشگاه هاش چطوریه ... خودت باید بدونی دیگه ، مگه تا حالا برای زنت نخریدی ؟
علی نگاه از همتا گرفت و جلو تر رفت و بسنه را مقابلش تکان داد تا بگیرد
_ من زن ندارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ مرداد
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
همتا لبخند زد و دستش را کشید و بسته را گرفت
_ خب برای دوست دخترت که باید خریده باشی !
_ دوست دخترم ندارم !
همتا کمی نیم‌خیز شد و با لبخند به علی خیره شد
_ واو ... پس من اولین دختری ام که تو برام اینجور خریدهارو کردی !
علی چرخید و بدون جواب به طرف در رفت
_ میرم آب بیارم با قرص بخوری
_ معده ام خالیه ، خوب نیست !
کنار در ایستاد و به اجبار به همتا نگاه کرد
_ چکار کنم ؟
_ یه غذای مقوی برام درست کن !
_ باشه
همان لحظه همتا پاکت را باز کرد و صدای بلند و ناباورش در اتاق پیچید
_ وااای ... این دیگه چیه ؟!
علی کلافه از این همه ناپرهیزی همتا سرش را تکان داد و با تشر پرسید
_ چی چیه؟ مگه همینو نمیخواستی؟!
_ این خیلی بزرگه ... منو چی فرض کردی ؟!
با سوالش ، برای لحظه ای نگاه علی روی اندام همتا چرخید ... اما زود چشم بست و پشت به نفس شد
_ همینه که هست ...
نماند تا حرف دیگری بشنود و به سرعت از اتاق بیرون رفت
همتا نگاهی به بسته کرد و چهره در هم کشید
_ مرتیکه ی بی شعور !
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
🌿رمان. کیلومتر صفر🦋
294دنبال کننده
roseخیلی خوش اومدین به چنلمrose
#مدیر.ear_of_rice
رمان☘️
آهنگ musical_score☘️
حس خوب heart_eyes☘️
#لطفا.با.روشن.کردن.اعلانات.حمایتمون.کنید
🦋
مشاهده کانال پیام‌رسان