راوی شب
راوی شب
5دنبال کننده
راوی شبcrescent_moon
داستان های جذاب و خواندنیcrescent_moon
داستان هایی برای شبcrescent_moon
جای داستان شما خالیهcrescent_moon
پیام و داستان ها رو به دایرکت ارسال کنیدcrescent_moon
چیزای ترسناک هم میزاریمcrescent_moon
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۳۱ مرداد
راوی شب
راوی شب
راوی شبcrescent_moon
داستان های جذاب و خواندنیcrescent_moon
داستان هایی برای شبcrescent_moon
جای داستان شما خالیهcrescent_moon
پیام و داستان ها رو به دایرکت ارسال کنیدcrescent_moon
چیزای ترسناک هم میزاریمcrescent_moon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ مرداد
راوی شب
راوی شب
روح پشت پنجره



از شبی شروع شد که پدر و مادرم به همراه خواهرم شبی رو رفته بودن برای دیدن یکی از فامیلهامادرم کلی با من صحبت کرد تا من هم باهاشون برم ولی اصلا حوصله ی مهمونی رفتن رو نداشتم و با گفتن یک دروغ ساده که فردا امتحان دارم و حتما باید به سره جلسه امتحان حاضر بشم پدر مادرمو به قولی پیچوندم .

خونوادم بعد از مدتی اماده شدند و نزدیکای ساعت سه بعدازظهر به یکی از شهرستانهای نزدیک تهران که سه چهار ساعت بیشتر راه نبود حرکت کردند بعد از رفتن انها خیلی ذوق زده بودم چون اونشب تنها بودم و هر کار و غذایی که دوست داشتم رو فراهم میکردم اول چون کمی خسته بودم یکی دو ساعت بخوابم بعداز بیدار شدن رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون لباسهام رو پوشیدم تا برای خرید برم بیرون کارت و مقداری پول برداشتم و رفتم خرید کلی چیپس و پفک و پاستیل و دو تا ساندویچ گرفتم تو راه برگشت به خونه بودم که چشمم افتاد به ویدیو کلوپ رفتم داخل همینطور به عکسهای رو فیلم بود که چشمم افتاد به فیلم های ترسناک تصمیم گرفتم یدونه فیلم ترسناک بگیرم قشنگ نگاه کردم تا ترسناکترین فیلم رو انتخاب کنم بعد از انتخاب فیلم از سی دی فروشی اومدم بیرون و سریع رفتم خونه .

خونه ی ما طبقه ی سوم و پنجره هاش رو به حیاط باز میشد اپارتمانی تازه ساخت بود که پنج خوانواده مثل ما بتازکی توش ساکن شده بودند ...
در واحد خونه رو باز کردم کمی سریال تلویزیون نگاه کردم ساعت نزدیکای یازده بود خوراکی ها و سی دی فیلم رو برداشتم گذاشتم توی دستگاه و شروع به دیدن فیلم کردم اسم فیلم یادم نیست ولی داستانش در مورد بچه ای بود که توی چاه اب افتاده بود و روحش به خونه های اطراف میررفت و مادرش هم با کمک روح بچش جنازه ی بچه رو توی چاه اب پیدا میکنه ( اگه کسی اسم فیلم رو میدونه حتما بگه ) با دیدن فیلم خیلی ترسیده بودم فیلم زیر نویس هم بود با دقت فیلم و معنی حرفهاشون رو متوجه میشدم بعد از دیدن فیلم ساعت یک به رختتواب رفتم تا بخوابم موقع خواب هر چی سعی میکردم به فیلمی که دیده بودم فکر نکنم نمیشد

و تو ذهنم تمامی صحنه های ترسناک فیلم ناخوداگاه مرور میشد در همین فکر و خیال ها بودم که یکهو حرکت پرده ی پنجره توجه من رو به خودش جلب کرد اول زیاد اهمیت ندادم چون تو فکرم این بود که باد از دریچه ی کولر یا پنجره تکونش داده چیزی از این موضوع نگذشته بود که دوباره پرده ها با شدت بیشتری شروع به تکون خوردن کرد اینبار خیلی ترسیده بودم ناگهان یاده برادرم افتادم که چند بار از این شوخی ها با من کرده و یک کوچولو احتمال دادم که نکنه داداشم مهمونی نرفته و خونه مونده

بنابر این از رو تخت اومدم پایین و رفتم پشت پرده رو نگا گردم خبری از برادرم نبود با دقت لای درز پنجره و کولر رو هم وارسی کردم هیچ مشکلی وجود نداشت با سردرگورمی توام با ترس رفتم رو تختم و سعی کردم بخوابم هنوز چیزی نگذشته بود دوباره حرکتی توی پرده ی پنجره مشاهده کردم تصمیم گرفتم اینبار با توجه به نوری که از لامپ پذیرایی به اتاقم میتابید منشا این مشکل رو پیدا کنم چند دقیقه چشم به پنجره دوخته بودم که ناگهان موجود سفیدی رو پشت پنجره ان هم توی ارتفاع سه طبقه روبروی پنجره اتاقم شناور ایستاده و هر لحظه به پنجره نزدیکتر میشد درست به پشت پنجره قامت یک انسانی رو دیدم که انگار اجزا بدنش از توده ای از مه وحشرات تشکیل شده و همزمان با چشمانی که حتی مردمکش سفید و اطراف چشمش کبود و سیاه بود

در حال نظاره کردن من بود با دیدن این شبح هوش از سرم رفت وبیهشوش رو تخت افتاده صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم بروی بازوی وساق پام جای سه چنگال افتاده بود به زحمت خودم رو به مدرسه رسوندم بعد از ماجرا تازه مشکلات من شروع شده و الان تقریبا دو سال هست که هر چند شب یکبار موجودی رو توی فضای اتاقم احساس میکنم و بعضی حتی هر وقت به مسافرت یا خانه ی اقوام میرم این موجود به دنبال من به ان خانه ها سرک میکشد توی این چند مدت اشتها یم خیلی کم شده نزدیک به پنج شیش کیلو وزنم کم شده همیشه وسایلم خود به خود گم میشه و روز بعش توی جایی که انتظارش رو ندارم پیدا میشه دیگه نمیدونم چیکار کنم .
@NightNarrator
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ مرداد
راوی شب
راوی شب
مار

سال هشتاد بود که من دانشجوي مهندسي کشاورزي قبول شدم خيلي خوشحال بودم من اولين کسي بودم که از روستامون براي ادامه تحصيل به دانشگاه ميرفت (دوستان اين روستا همان روستاي داستان بيماري هست) که بخاطر کوهستاني بودنش هنوزم گاز و آب لوله کشي نداره پدرم براي اينکه من درس بخونم و دانشگاه برم خيلي زحمت کشيد چه کتک هايي که از پدرم سر نمره هاي پايين تو دوران مدرسه خوردم خلاصه بعد از چندسال مهندس شدم و برگشتم به روستا قصدم ادامه تحصيل بود ولي قبلش ميخاستم با خانواده م وقت بگذرونم

و به پدرم هم تو کاراي کشاورزي و تعميرات منزل کمک کنم وقتي من وارد روستا شده بودم مردم به ييلاق رفته بودن د(دوستان منظور از ييلاق تغيير مکان زندگي نيست بلکه مردم گاو گوسفنداشون رو به مدت دوماه بيشتر به دشت و کوه ميبرن تا از علف هاي اونجا بخورن و کمتر خرج دست صاحبشون بزارن و از هر خانواده اي يک الي دو نفر ميره ييلاق و هر روستايي (دشت و ييلاق خودشو داره و از خانواده ما مادرم به همراه برادرم رفته بودن ييلاق يک هفته اي ميشد که برگشته بودم و مادرم رو هنوز نديده بودم.

تصميم گرفتم که برم ييلاق پيش مادرم اما پاي پياده يکشبانه روز طول ميکشيد رفتم بسمت منزل دايي م که اسبش رو قرض بگيرم داشتم با دايي م حرف ميزدم که پسر کوچيکش که سيزده ساله ش بود اومد خونه رو کرد به ما که منو بچه هاي ده امروز بيرون از ده پاي کوه دوتا مار کشتيم من با سنگ زدم لهشون کردم

دايي م از گوشش کشيد گفت مگه نگفتم نزديک مار نشو نيش ميزنه اونم دوتا مار پسرش گفت بابا آخه مارها هر دوشون کوچولو بودن يکيشون خيلي کوچولو بود سوار اون يکي شده بود دايي م گوشش رو ول کرد گفت چي؟ پسرش گفت يه مار سفيد خيلي کوچولو سوار يه مار سياه بزرگتر از خودش شده بود من وبچه هاي ده ميخاستيم بريم کوه خرگوش بگيريم که پاي کوه اتفاقي ديديمشون و زديم کشتيمشون دايي م گفت مطمئني مرده پسرش گفت خودم...

با سنگ زدم کله شون رو له کردم.گفتم دايي چيشده گفت تو يه کتاب قديمي خوندم فقط شاه مارها که سفيد رنگه سوار مار بزرگتر از خودش ميشه ايني که اين احمق کشته احتمالا شاهزاده شون بوده گفتم دايي اينا چرته خرافاته دنيا پيشرفت کرده اونا کتاب داستاناي قديمي برا سرگرمي مردم نوشته شده اون شب اسب دايي رو گرفتم و با چند نفر اهالي روستا قرار گذاشتيم فردا صبح موقع اذان مسجد باشيم و بعد نماز سريع حرکت کنيم بريم ييلاق که تا غروب خورشيد برسيم شب قبل خاب به پدرم که نصف شب

ميرفت سر زمين توصيه کردم که قبل از اذان صبح که برميگرده از سر زمين منو بيدار کنه شب وسايل هام رو آماده کردم و خابيدم وقتي چشمامو باز کردم ديدم اي دل غافل يک ساعت بيشتر از اذان صبح گذشته سريع بلند شدم و رفتم اسب رو زين کردم که ديدم پدرم تازه وارد خونه شد گفتم بابا عجب منو به موقع بيدار کردي بابام گفت داشتم از سر زمين برميگشتم که صداي داد و فرياد

مشت علي رو از سر زمينش شنيدم رفتم پيشش ميگه اون طرف زمينم يه مار بزرگ ديدم که روي پيشونيش يه چيزي مثل فانوس بود از اونجا که مشت علي دروغ گو نيست با چند نفر رفتيم سر زمينش ولي هيچي نديديم گفتم بابا مشت علي بيخابي به سرش زده باعث توهم شده از همسفراي من خبر نداري بابام گفت اونا يه ساعت پيش حرکت کردن عجله کني نزديکاي ظهر بهشون ميرسي منم سريع راه افتادم بعد يک ساعت نزديک رودخونه شدم از دور

يه خط سياه که تا داخل رودخونه امتداد داشت توجهم رو جلب کرد وقتي نزديکش شدم از اسب پياده شدم رفتم جلو حداقل بيست متر طولش بود و اگه دستام رو دورش حلقه ميکردم شايد بزور بهم ميرسيدن تازه به خودم اومدم که ايشون يه مار هست که سرش زير آب هست و اصلا معلوم نبود که چندمترش داخل آب هست من که حيرت زده بود که با حرکت شکمش به خودم اومدم انگار داشت آب يا يه چيزي ميخورد منم يواش يواش رفتم سمت اسب سوار اسب شدم و تا خود روستا فقط تاختم وقتي رسيدم به

روستا دايي م با چندنفر کنار مسجد بود گفت چرا برگشتي منم هي ميگفتم مار دايي م گفت مار چي؟ گفتم يه مار چندمتري کنار رود خونه هست دايي م با چند نفر گفتن بريم نشونمون بده دايي م سر درد از جوونيش دنبال اين چيزا بود داستان هايي رو که تو کتاب ها ميخوند دوست داشت براش اتفاق بيفته من اون روز اهالي رو بردم اما اون مار ديگه اونجا نبود ولي دروغگو نشدم چون رد يه خزنده بزرگ که به داخل رودخونه ميرفت هنوز بود دايي م حسابي افسوس خورد و من قيد ييلاق رفتن رو زدم وقتي که مادرم

از ييلاق برگشت تعريف کرد که اين اواخر چوپون هايي که تو ييلاق بودن ادعا ميکردن که يه مار سفيذ خيلي بزرگ و يالدار ديده بودن دوستان نميدونم پسردايي م توهم زده بود يا اون شب مشت علي يا چوپون هاي ييلاق دروغ ميگفتن يا اصلا مار ديدن من و اونا بهم ربط داشته يا نه ولي من مطمئنم توهم نزدم بعد از اون توي يه کتاب هندي خوندم که مارها محافظ و نگهبان گنجينه ها هستن و هرچي گنجينه قدمت داشته باشه مار بزرگتر ميشه شايد اون روز من يه مار نگهبان ديده بودم.


@NightNarrator
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ مرداد
راوی شب
راوی شب
وحشت و دیگر هیچ

خواهرم پرستاری میخونه،اونم تو کرمان،خوابگاهشون هم یحورایی تو بیابون هست و اتفاقات زیادی اونجا واسه بچه ها افتاده،خلاصه خواهرم،چند هفته قبل،خواب میبینه،که تو نمازخونه خوابگاه هست،و خودش داره تنها نماز میخونه،وقتی نمازش تموم شد،میبینه،یه زن گوشه خوابگاه نشسته،و یه کاغذ گرفته جلوی صورتش،خواهرم نزدیکش که میشه،اون زن کاغذ رو از جلوی صورتش میبره کنار،و چهره اش مشخص میشه،یه پیرزن با چشمای قرمز و موهای طوسی رنگ،و صورت پر از چروک، صبح،خواهرم با صدای ،پلی شدن آهنگ از گوشیش بیدار میشه،و هر کارم میکنه،نمیتونه از طریق لمس صفحه گوشی،اون آهنگ رو قطع کنه،و مجبور میشه خاموشش کنه،
همون روز،خواهرم،تو بیمارستان باید. فشار بیمارها رو میگرفت،گفتش حدود سی نفر بودن تو بین این سی نفر،یه خانم چاق و ساکت بود که اولین نفر اومده بود،ولی منتظر موند،تا همه برن،و اخرین نفر بیاد،تا فشارشو بگیرم،وقتی اومد سمتم یه بوی خیلی بدی استشمام کردم،کلا انگار همه جای بدنش بو میداد،،ازش اسمشو پرسیدم ،ولی جواب نداد،دوباره دوباره پرسیدم،ایندفعه با یه لحن خاص و عجیب گفتش اسمم ماپری جنی زاده هست،وقتی اسمش رو گفت من سریع به پاهاش نگاه کردم،که ببینم،آیا غیر عادی هست یا نه،که کاملا عادی بود،خلاصه فشارشو گرفتم و رفتش،
وقتی رفتش ،تازه ترس به جونم افتاد،و با خودم گفتم،چرا ازش نترسیدم، (اینم اضافه کنم،که خواهر من،تقریبا هر خوابی ببینه،اون اتفاق رخ میده،من شک ندارم،اون شخصی رو که دیده ،صد در صد جن بوده،)
خودش میگه یه هم اتاقی داره،که مدیوم هست و و با جنها در ارتباطه،و این اتفاقی که واسش رخ داده،بخاطره اون دختر هست،)..واسه خود منم،چند تا اتفاق تو خونه قبلیم رخ داده،
تو این خونه،خیلی از شب ها،وقتی میخوابیدم،انگار یه نفر،مچ پاهام رو میگرفت، و روحمو رو از بدنم جدا میکرد،و روحم تو اتاق شناور میشد،
یا گاهی اوقات بدنم قفل میشد در حالی که چشمام باز بود،دو دفعه خیلی خیلی ترسیدم،یه شب خسته بودم،و سریع خوابم برد،حس کردم،یکی مچ پاهام رو گرفت،و روحم رو کشوند توی حمام،و منو محکم گرفت،و یه آینه گرفت جلوی صورتم،منم هی زور میزدم،که تو اینه رو نگاه نکنم،که مبادا چهره اون رو ببینم،یه دفعه دیگه، تو اتاقم خواب بودم،که یهو بدنم قفل شد،و صدای وحشتناک یه خانم رو بالای سرم میشنیدم،در حالی که چشام باز بود،یا چند دفعه دیگه،از صدای انفجار وحشتناک از خواب ببدار میشدم،و فک میکردم،جایی منفجر شده،ولی فقط من شنیده بودم،من خودم فکر میکنم خونه قبلیمون ناپاک بوده،حتی صاحبخونمون هم بچه هاش مشکل جسمی و روحی داشتن.


@NightNarrator
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ مرداد
راوی شب
راوی شب
انگشتر وحشت

مردی مرده شور در کوچه ای قدیمی زندگی میکرد وقتی از قبرستان ب خانه برمیگشت در کوچه دید که در باغی باز است کنجکاو شد و نزدیک تر رفت نا گهان مردی هیکلی با قدی بلند تر از دو متر با چشم هایی ترسناک کاملا سیاه و ‌ پوستی خاکستری رنگ را دید.

اون مرد با صدایی کلفت گفت:میتونی مُرده ی ما رو بشوری ؟ (در واقع اون ها جن هایی بودن که صاحب باغ رو خفه کرده بودن و باغو تسخیر کرده بودنو از مَرد خواستن که مُردشونو بشوره ) مرد از ترس قبول کرد و بعد اتمام کار جن ها به او گفتند :《 ما انسان نیستیم و پول نداریم به جای پول به تو یک انگُشتر میدهیم که جادویی است و تو را به هر نقطه از جهان که بخواهی میبرد فقط کافی است انگشتر را دست کنی و چشمانت را ببندی و بگویی که میخواهی کجا بروی اما یک شرط دارد که کسی نفهمد ما این انگشتر را به تو دادیم و جادویی است )

فردای آن روز مرده شور بین مردان محل رفت و گفت:《 من دیروز به مشهد و کربلا و آلمان و شوش رفتم و بعد هم به انگلیس》همه تعجب کردند و بعد مدتی مطمعن شدن که این قضیه مربوط به جن ها است و بعد که جن ها هم این قضیه را فهمیدن رفتن و این مرده شور را دار زدند وقتی مردم جنازه ی اورا پیدا کردند دیدن روی صورتش جای چنگ است و کامل خونی شده است . این داستان کاملا واقعی است و متعلق به ۵۸ سال پیش است .



@NightNarrator
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ مرداد
راوی شب
راوی شب
طلسم شده

از نوجوونی ترس از تنهایی داشتم تااینکه الان بعد از اینکه برای پر کردن تنهاییم سگ خریدم خیالم‌ کمی راحت شد.تجربه من برمیگرده به چندسال پیش تازه اومده بودیم خونه جدیدمون وسایل جابه جا شده بود اوایل تابستون بود من شب جامو رو زمین انداختم و تو اتاق خوابیدم اولین روزای تنهاییم بود صبح خواب بودم از شدت گرما داشتم از خواب بیدارمیشدم که تو حالت خوابو بیداری دیدم یه نفر کنار بالشتم نشسته دستش رو سرمه و منو نوازش میکنه اگه بخوام ظاهرشو توصیف کنم یه پسر خوش بر و رو بود با موهای بلند تاکمرش ولی پوستش سیاهه سیاه بود من چون فکرکردم دارم خواب میبینم چشامو بستم ولی یه لحظه نشد که فهمیدم خواب نیستم سریع از حالت دراز کشیده وایسادم کل خونرو نگاه کردم چیزی پیدا نکردم از اون ببعد زیر بالشتم قران میذاشتم که احساس امنیت بهم میداد دیگه هرگز اون موجودو ندیدم اما خوابای وحشتناک من شروع شد میومد توی خوابم و باهام صحبت میکرد و من تازه فهمیدم که چیه و از کجاست.

بعد از اون قضیه تا یمدت طولانی زیر بالشتم قران گذاشتم کم کم دیگه موضوع برام بی اهمیت شد قرانم برداشتم یکم که گذشت خوابای شبانه وحشتناکم شروع شد طوری که شبا با گریه از خواب میپریدم چندین بار یه خوابو دیدم همش یه موجودی رو پشت در خونمون میدیدم که یه شنل سیاه رو دوششه و چهرشو پوشونده باهام صحبت نمیکرد ولی من توی خواب میدونستم جنه و ازش میترسیدم اما هیچوقت توی خوابام از در خونمون تو نمیومد(مادرم اعتقادات قوی داره نمازش قضا نمیشه و رو در خونمون چهارقول وصله) بعدش ازدواج کردم خونه پدری همسرم ساریه رفته بودیم اونجا دوباره خوابای ترسناکم شروع شد حتی خیلی بدتر از قبل وقتی براش تعریف کردم متوجه شدم قبلا بدون هیچ علم و دانش و تجربه ای از طریق نعلبکی احضار کرده بود(اونایی که خیلی پیگیر باشن روش نعلبکی رو میدونن)و متاسفانه چون بدون هیچ علمی دست به اینکار زده بود پای یه دسته جن رو به خونشون باز کرد و بلد نبود اونارو برگردونه برای همین تا مرز جنون پیش رفته بود چون میخواستن ببرنش یه نفر اومد خونشونو پاکسازی کرد اما کارشو خیلی بلد نبود وهنوز اتفاقات عجیب داشتن من وقتی میرفتم اونجا مشکلاتم بیشتر میشد خوابای وحشتناک بیشتر میدیدم صدا میشنیدم و حتی بدترین اتفاق وقتی بود شیرای خونشون خودبه خود باز میشد مثلا یبار یادمه که توی دستشویی بودم و هیچکس خونه نبود اومدم بیرون و دیدم شیر روشویی تا ته بازه درحالی که دودقیقه قبلش بسته بود.چون ایمان قلبی به خدا داشتم همیشه میدونستم این موجودات هستن اما ته دلم به این قرص بود که خدا بهشون گفته حق ندارید خودتونو به انسانها نشون بدید درحالی که فکرم اشتباه بود بعد از چندوقت یه خواب دیگه دیدم که آخرین خوابم شد.

دوباره همون موجود شنل سیاه رو دیدم پشت درخونمون چهرش رو پوشونده بود ازش ترسیدم اینبار فرار کردم با تمام وجود تو خواب میدوییدم و مادرمم با خودم میبردم دیدم همچنان دنبالمه ولم نمیکنه شروع کردم ذکر گفتن هی خداروصدا میزدم حمد و توحید میخوندم دیدم ول نمیکنه و همچنان داره دنبالم میاد وایسادم و پرسیدم چی از جونم میخوای همش میای توی خوابم ولم کن بعد نقابشو برداشت دیدم همون پسریه که چندین سال پیش تو بیداری دستش روی سرم بود وقتی چهرشو دیدم شناختمش و اینکه روی پیشونیش علامتی شبیه یه ستاره بود، مثل مهر بردگی دور تا دور علامت روی پیشنویش اتیش روشن داشت بعدش بهم گفت که به من دستور دادن تورو اذیت کنم و نذارم راحت باشی تا وقتیم اذیتت نکنم نمیرم من از شدت گریه یهو بیدارشدم نیمه شب بود بعد از اون قضیه تاالان۳ماهه که خوابشو ندیدم بهم پیشنهاد شد برم پیش دعانویس تا ببینه مشکل از کجاست وقتی رفتم بهم گفت تو یه طلسم سنگین داری یه نفر تورو طلسم کرده که همیشه پریشون باشی و میخواد دیوونت کنه این طلسم چندین ساله باهاته و کم کم داره کارشو میکنه.

الان ترسم کمترشده وقتی نیمه شب شیرحموم باز میشه میتونم برم ببندمش و نترسم برای فرار از تنهایی و احساس امنیت برای خودم یه سگ خریدم هرچند میدونم طلسمی که شدم از طرف کیه ای کاش چیزی بود که میتونست مطمئنم کنه ولی منی که به هیچ چیز اعتقاد نداشتم با قرارگرفتن تو این شرایط حاضرم قسم بخورم که این چیزا وجود داره باوجود اینکه به نظر بقیه شاید خیلی خنده داره.




@NightNarrator
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ مرداد
راوی شب
راوی شب
حاجی و اجنه

داستان برمیگرده به زمان بچگیم ک همه میگن خیلی بد سر بودی و همش گریه میکردی وهمش فرار میکردی و میرفتی تو تاریکی میشستی میخندیدی.اینم بگم پدربزرگ من یه دعانویس خیلی خوب و مهربون بود ک برای خیلیا مجانی دعا مینوشت و ابطال طلسم هم مجانی میکرد همیشه و همه دوسش داشتند و همه مراسما دعوتش میکردن و خیلی خنده روبود ولی توی خونه بیشتر وقتش رو تو تنهایی سپری میکرد و کتاب میخوند.

پدربزرگم به اصرار زیاد مادرم برای من حصار مینویسه و همه این ماجراها تموم میشه.ولی من ک عاشق اجنه و این چیزا بودم همیشه وقتم ک خالی میشد میرفتم خونشون و میدوییدم توی بغلش و راجب جن ازش میپرسیدم اونم همیشه با لبخند و حوصله برام توضیح میداد ک اوناهم مسلمون دارند و خیلی خوبند و زن و مرد دارند و.....
گذشت ک شدم پونزده ساله و پدربزرگم فوت شد
همه خیلی ناراحت بودیم در همه مغازهای اطراف پارچه سیاه زده بودند چون همه واقعا دوسش داشتند.
من روز سومش بود ک رفتم خونشون و گفتم می خوام برم
تو اتاق باباحاجی و یکم خلوت کنم.

من به پدربزرگم میگفتم باباحاجی
خلاصه رفتم و چشم افتاد به یه انگشتر و چندتا کتاب ک توی کمدش بود و منم انگشتر و برداشتم
کتابارو باز کردم دیدم نمیتونم بخونمشون خطشون بد بود جز یکی و اونو زدم زیر لباسم و به حالت گریه که مثلا حالم خوب نیست سریع خدافظی کردم و رفتم.
رسیدم خونه و کتاب قایم کردم تا بعد از هفتم پدر بزرگم بخونم و کسیم نفهمه.
خلاصه روز هفتم شد و من واقعا خیلی ناراحت بودم از مراسم برگشتیم خونه عصر بود من رفتم سرخاک دوباره و شروع کردم به درد و دل و اینا ک به خودم اومدم دیدم یه پیرمرد با چراغ قوه کنارمه و میگه اهای با توعم
گفتم بله گفت نصف شبی اینجا چیکار میکنی ساعت دیدم دیدم یازده هست گفتم هیچی الان میرم می خواین ببندین؟
گفت مگه مغازست اینجا و خندید و نشست کنارم.

گفت مرد خوبی بود دوسش داشتم گفتم میشناختینش گفت اره مگه یادت نیست میومدی پیش ما راجب جن میپرسیدی و گیر داده بودی منو ببینی
اینو گفت موهای بدنم سیخ شد کل بدنم تیرکشید
نگاه کردم دیدم نیست شروع کردم به دوییدن داد میزدم و میدوییدم همه جا تاریک تاریک بود
باد میزد و برگ ها روی زمین کشیده میشدن خش خش میکردن
پلاستیک و برگا روی هوا بودن هرجایی نگاه میکردم فقط قبر بود راهمو گم کرده بودم بغض..بغض کرده بودم و فقط میدوییدم یهو یکی داد زد نترس کاریت ندارم و من گریم گرفت و گفتم ولم کنننننن و همینجور دوییدم پشتمو نگاه کردم دیدم داره میاد و میگه نترس کاریت ندارم و یهو محکم خوردم تو یه میله(میله پرچم بود).

خیلی محکم خوردم سرم گیج میرفت هیچ جارو درست نمیدیدم و دست زدم دیدم از سرم خون میاد دیگه وحشت زده شدم داد میزدم و دوییدم بیرون قبرستون رفتم زنگ بزنم به بابام ترسیدم ک برخورد بدی کنه باهام زنگ زدم پسرعمم ک مث داداشم بود با گریه گفتم جان مادرت فقط بیا قبرستون تورو خدا بیا و اونم سریع اوم نشستم توماشین و دستشو گرفتم گفتم برو فقط برو
یکم اومدیم گفت چی شده قضیه گفتم اونم خیلی ترسید
رفت منو ببره خونه گفتم نرو برو بریم درمانگاه سرم درست کنم بابام ج...م میده اینجوری ببینه منو
اون شب گذشت رسیدم خونه و سلام علیک و گفتم خستم میرم بخوابم
ده دیقه نگذشته بود تب و لرز کردم هی عرق میکردم بدنم درد گرفته بود نفس نفش میزدم همش میگفتم غلط کردم غلط کردم ولم کن به پسر عمم اس دادم ک من دارم میمیرم گفت امشب سر کن فردا میریم پیش دوست باباحاجی درست میشه
دوستش شاگردش بود ک الان استادی شده
خلاصه من هی کابوس من هی کابوس میدیدم هی بلند میشدم جام خیس خیس بود از بس عرق کرده بودم تب داشتم و داشتم تو اتیش میسوختم همش گریه میکردم از درد داشتم میمیردم صبح ساعت هفت شد زنگ زدم به پسر عمم گفتم توروخدا بیا بریم.

اومد و رفتیم پیش اون گفت چی شده همه چیو گفتم گفت بیا تو اتاق رفتیم با چاقو یه دعایی خوند دورم دایره کشید پسر عمم فرستاد بره خونشون خیلی میترسیدم شروع کرد به سوزوندن چیزایی مث اسفند ک بخورات هست و بوشون فرق داره و یه چیزایی میگفت ک نمیفهمیدم یهو مرده اومد داد زدم همینه بگیرشش
و خواستم بدوم ک محکم منو گرفت گفت از مندل بیرون نرو و به مرده گفت کی هستی گفت من موکل پدربزرگشم مسلمانم و از وارثین زعفر هستم و فقط اونشب رفتم اونجا ک اجنه دیگه اذیتش نکنن ک اینجوری شد و اون انگشتر منو داره و من می خوام بهش کمک کنم.

حالم بد بود گفتم چندروز نیا من دارم میمیرم گفت چیزی نیست دوروزه خوب میشی عادیه و این حرفا گذشت دوست باباحاجیم یه حصار نوشت برام گفت این تا اخر عمرت نزدیکت باشه تا شعاع ده متریت و مراقب باش جن خوبیه ولی گناه نکن ناراحت میشه اون انگشترم به هیچ وجه گم نکناین اولین جریان من بود اگر خواستید بگید بازهم میگم از داستانای بعدیم ک پای اجنه شر باز شد به زندگیم.و اینم بگم زمانی ک حصار در بچگی نوشته میشه اگر خودت بری سمت جن یه جورایی قدرتشو از دست میده.




@NightNarrator
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ مرداد
راوی شب
راوی شب
دیدار با عزرائیل

این اتفاق مربوط به ۳۵ سال پیش زمانی که نوجوان بودن و تو روستا زندگی میکردن و نیم شب برای آبیاری در راه رفت یا برگشت بودن براشون افتاده،،، از زبان دایی : بیل و فانوس رو برداشتم بقیه خواب بودن با دوستام قرار گذاشته بودیم اول دشت تا طبق معمول همگی با هم بریم ؛ باید از وسط آبادی به کوچه ای طولانی میرفتم که انتهای اون به دشت و باغات روستا میرسید ، هنوز فاصلم با کوچه زیاد بود نوری رو انتهای کوچه میدیدم ( هنوزم اون محدوده برق نیست دقت شبها فقط نور مهتاب اونجارو کمی روشن میکنه) جلوتر میرم روشن تر میشه و انگار نزدیک میشه آره داره حرکت میکنه الله اکبر چشمامو میمالوندم باز میکردم میدیدم گردباده گردبادی بزرگ که مثل رنگین کمان بود انگار رنگین کمان روی زمین سقوط کرده با سرعت نزدیک میشد تمام تنم یخ کرد از ترس چسبیدم به دیوار من ده متر باهاش فاصله داشتم تمام کوچه روشن شده بود از نور زیادش هرچی جلوتر میومد کوچیک تر میشد و بخدا قسم با چشم خودم دیدم که مثل یه قطره شد و وارد خونه ای که نبش کوچه بود شد .

پیرزن تنها و بیمار ... که فوق العاده با ایمان و با اخلاق بود و همسایه ها روزها کارهاشو انجام میدادن و هیچ فرزندی نداشت ( هنوزم اون خونه هست) وارد خونه که شد دوباره اون نور بزرگ شد از بیرون پخش رنگ رو میدیدم من مدام ذکر خدا و انبیاء و اولیا رو میگفتم من تا اون لحظه بدنم یخ زده بود دست و پاهام کاملا لمس شده بود به خودم اومدم و بیل و فانوس و انداختم با سرعت همون نور میدویدم طرف خونه و رسیدم و کلون درو انداختم پریدم تو خونه خزیدم تو رختخواب و چادر مادرمو کشیدم رو سرم اون صحنه چند ثانیه ای مدام جلوی چشمم بود ،،،، صبح در زدن بچه ها دیشب بیل و فانوس رو دیده بودن صبح برام آوردن ولی از خبری که شنیدم سرم گیج رفت زانوهام خم شد منو نگه داشتن ،،،، دیشب همون پیرزن تو خونه ای نور واردش شد ،،، از دنیا رفته بود (روحشون شاد)من تا شش ماه بعد به کسی نگفتم اونشب چی دیدم و حالا که بهش فکر میکنم از خدا میخوام تا همه روز وصال ملک الموت رو با همین شمایل و زیبایی ملاقات کنیم ......

ماجرای دوم ۳ سال بعد اتفاق افتاد من هنوز اون جریان رو فراموش نکرده بودم مهم نبود دیگران بهم بخندن و منو دست بندازن ولی باید حتما کسی همراهیم میکرد ،،،..اونشب هم باید میرفتی آبیاری دوستام اومدن در خونه دنبالم و رفتیم راه آب رو باز کردیم آتیش روشن کردیم چایی درست کردیم بچه ها هر کدوم صدایی تولید میکردن و داستانی از اجنه و ارواح میگفتن تا منو بترسونن حسابی سرکارم گذاشتن و وقت برگشت شد ،،، سر میدون رسیدیم خونه بچها اون اطراف بود و خسته بودن از طرفی میترسیدم از طرفی دلم نمیخواست اینهمه راه بخاطر من بیان و دوباره منو دست بندازن( ترس برای بچه های روستا معنی نداره البته تا زمانی که با این اتفاقات روبرو نشده باشه هیچکس به جز خانوادم باور نمیکرد من حضرت عزرائیل رو دیده باشم) ،، کلی اصرار کردن و من اجازه ندادم باهام بیان باهاشون خداحافظی کردم که ایکاش نمیکردم و انقدر بد شانس نبودم اما شجاعت به خرج دادم و کوچه به کوچه میرفتم بیل برو رو زمین خاکی میکشیدم و زیر لب شعری محلی میخوندم ، یدفعه صدایی گفت ،نکش، اول توجهی نکردم چند قدم جلوتر رفتم دوباره تکرار شد ، نکش ، نکن ، گفتم یکی خواب بوده تو حیاط بیدار شده بیلو گرفتم سر شونم و سرعتمو زیاد کردم به میدون رسیدم هنوز نزدیک حمام قدیمی نشده بودم موجود سیاهی دیدم که کنار دیوار حمام زیر درخت نشسته بود....

با خودم گفتم اگر سگ یا جونوری خطرناکی باشه سروصدا و پارس میکنه نزدیک تر شدم بالای دیوار حمام دو تا فانوس روشن بود جلوتر میرفتم تکون میخورد مجبور بودم از جلوش رد بشم چون بیل دستم بود خیالم راحت بود اگر اون سگ بهم حمله کنه از خودم دفاع میکنم ،،، چشمام از حدقه در اومد یه زن که پشت به من موهای بیش از حد بلندو پرش رو با شونه ای چوبی شونه میزد و صدای عطسه میداد انگار عطسه میکرد اما از گلو از لای موهاش پاهای عریانش رو میدیدم حموم شبها نوبت مردا بود اینو همه میدونستن پس این وقت شب اینجا چیکار میکنه ،،، زنای ده همگی مومن و محجبه بودن محاله اهل این آبادی باشه با این وضعیت باز هم تصورات من باز هم اون ثانیه های پر استرس ،،، رفتم بالای سرش بوی عجیبی میداد مثل بوی نا( بوی ماندگی) چهره درهم کشیدم و به زبان محلی گفتم کی هستی آبجی این وقت شب حموم نوبت مرداس ،،، هیچی نمیگفت فقط مثل دیوانه ها موهاشو شونه میکشید انگار میخواست از بیخ بکنتشون گفتم هوی کری این چه سر و وضعیه تکون خورد بلند شد .

یا قمر بنی هاشم قلبم داشت سینمو میشکافت نفسم حبس شد سر تا پا مو بود انقدر زیاد بود که به سختی بند لختش مشخص میشد...فقط چشمهاشو دیدم زرد بود و بزرگ انگار دوتا لامپ ۱۰۰ وات جای چشماش گذاشته بودن هر کدومش اندازه یه گردو به ثانیه نکشید از بلند شدنش تا دیدن چهره مخوفش پاهامو به زور تکون دادم به حالت عربده بسم الله گفتمو بیلو زدم تو خاک و پاشیدم بهش انداختم و دویدم داد میزدمو یا حسین میگفتم به سرعت یه دونده ماراتون میدویدم هوا عین سیخ میرفت تو گلومو سینم میسوخت کف پاهام داغ شده بود پشت سرم صدای پای اسب میشنیدم انگار یه گله اسب پشت سرم بودن به سرپایینی خونه که به در حیاط میرسید نزدیک بودم و شتابم زیاد بود برای لحظه ای سرمو برگردوندم و اشهدمو گفتم یه لشگر از همون موجود پشت سرم بودن انقد زیاد که نمیشد تو اون لحظه شمردشون خودمو پرت کردم تو خونه از صدای فریاد یاحسین گفتنم خانواده پریدن تو حیاط و من زار میزدم و بیرونو نشون میدادم پدرم داس برداشت رفت بیرون اومد گفت کسی نیست تا صبح صد ها بار اون صحنه تکرار شد هنوز گلوم میسوخت یکی از همسایه ها دعانویس بود اومد و چندتا دعا بهم داد گفت اشتباه کردی بهش خاک پاشیدی باید سوره ای میخوندی و فرار میکردی دعا بهم داد گفت دم حموم دعا زیر خاک کردم تا چهل روز اونطرف نرو.


@NightNarrator
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
راوی شب
راوی شب
5دنبال کننده
راوی شبcrescent_moon
داستان های جذاب و خواندنیcrescent_moon
داستان هایی برای شبcrescent_moon
جای داستان شما خالیهcrescent_moon
پیام و داستان ها رو به دایرکت ارسال کنیدcrescent_moon
چیزای ترسناک هم میزاریمcrescent_moon
مشاهده کانال پیام‌رسان