دانلود روبیکا
۱۰ اسفند
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران به شهادت رسید.🖤
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اسفند
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
داستان:

«آسمون پر سر و صدا
و سه تا فرشته کوچولو»

قصه گو: معین الدینی

صدای جنگنده ها توی شهر پیچیده بود
بابا تصمیم گرفت بچه ها رو ببره ی جای امن
اون شب توی روستای سربندان هم ، آسمون پر سر و صدا بود. 
از بالا، صدای «بوووووم» اومد... مثل وقتی ماشین‌های بزرگ رد می‌شن. 
نورا گفت: 
مامان! صدای چیه؟! 
مامان گفت: 
هواپیماها دارن از روی آسمون رد می‌شن، عزیز دلم، یه کم عجله دارن.
ضحا گفت: 
چرا این صدای بلند دارن؟ 
مادرجون مقدس گفت: 
چون زور می‌زنن حرکت کنن، مثل وقتی آدم بدو بدو می‌کنه و نفسش بلند می‌شه. 
اما زود خسته می‌شن و آروم می‌گیرن.
اسرا خودش رو چسبوند به مامان و گفت: 
من می‌ترسم. 
مامان بغلش کرد و گفت: 
بیا توی بغلم، گوش بده. صدای قلب من از همه آروم‌تره. همیشه نزدیک توئه.
نورا گفت: 
می‌تونیم کاری کنیم صداها آروم شن؟ 
مامان لبخند زد: 
آره، نقاشی بکشین براشون. 
ضحا گفت: 
چی بکشیم؟ 
مامان گفت: 
خورشید، ابر، گل، شادی...
آسمون از شادی خوشش میاد.
و هواپیماها اگه ما آروم باشیم کم کم دور میشن 
سه تا دختر کوچولو شروع کردن نقاشی. 
نورا یه خورشید کشید، 
ضحا یه بادکنک، 
اسرا چند تا خط بامزه.
از دور دوباره صدایی اومد «وووووم»، ولی بچه‌ها گفتن با هم: 
هواپیماها دارن پیام ما رو می‌برن به آسمون، که زود تموم بشه این سر و صداها.
مادرجون با فانوس کوچیکش اومد: 
ببینید، نور چراغ مثل قلب شما کوچولوهاست. وقتی تاریکه، همین نور کوچیک خونه رو روشن می‌کنه. 
حتی وقتی صداها میان، این نور خاموش نمی‌شه.
نورا پرسید: 
یعنی وقتی هواپیماها می‌رن، دوباره آروم می‌شه؟ 
مادرجون گفت: 
بله عزیز دلم، همیشه این‌طوریه. روزی می‌رسه که فقط صدای گنجشک و خنده شما از آسمون شنیده می‌شه.
ضحا خندید و گفت: 
پس اون‌وقت بادکنک‌هامون رو می‌فرستیم بالا! 
اسرا گفت: 
و پرنده‌ها رو صدا می‌کنیم!  
مامان گفت: 
آره، اون‌وقت آسمون دوباره آبی می‌شه،
تمیز و آروم.
همه کنار هم یه نفس عمیق کشیدن. 
صدای هواپیما دور شد…
فقط صدای باد اومد، نرم و آرام، مثل لالایی. 
مامان گفت: 
ببینین بچه‌ها، صداها میان و می‌رن، ولی عشقِ ما همیشه اینجاست و ما پیش هم هستیم. 
مادرجون فانوس رو خاموش کرد و گفت: 
شب بخیر فانوسای کوچیک من
و سه تا خواهر کوچولو چشم‌هاشون رو بستن... 
در دلشون یه خورشید کوچولو روشن بود، 
که تا صبح می‌تابید بی‌صدا، با آرامش.


https://rubika.ir/nighthistory63
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ فروردین
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
sparkles༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻sparkles
داستان شب
گوینده: (معین‌الدینی)
داستان امشب:نگران

وقتی نگران میشوی، احساس میکنی که چیزی را گم کردی و نمی توانی پیدایش کنی
مثل جوجه کوچولوی نگران که جیک جیک میکند؛ چون مادرش نیست.
وقتی قیافه ات را توی آیینه می بینی اخم توی صورتت پر می شود.
توی مدرسه یا مهمانی نمیتوانی حواست را جمع کنی مثل یک کیف میشوی که تویش به هم ریخته است.
گل پسر در حیاط مدرسه به بازی بچه ها نگاه می کرد. او نگران بود؛ چون کسی او را بازی نمی داد
داشت گریه اش می گرفت که فرید گفت: بیا بازی
گل پسر خوشحال شد. ولی باز نگران بود.
او با خودش گفت :نکند بچه ها از بازی من خوششان نیاید و مرا از بازی بیرون کنند.
همین طور که داشت بازی میکرد، یک هو توپ به صورتش خورد.
گل پسر به زمین افتاد نگران شد.
با خودش گفت: نکند بچه ها مرا تنها رها کنند. نکند توی مدرسه تنها بمانم.
اما بچه ها بالای سرش آمدند. او حالش بد بود. معلم او را به بیمارستان برد.
گل پسر در بیمارستان هم نگران این بود که نکند پدر و مادرش بفهمند و با او دعوا کنند. یا اصلاً پدر و مادرش نیایند.
اما وقتی پدر و مادرش آمدند و با او مهربانی کردند خوشحال شد.
او باید شب را در بیمارستان می ماند. گل پسر با نگرانی به خودش گفت: نکند مادرش او را تنها بگذارد و برود. اما فکر کرد. مادر او پرستار است. او می تواند شب پیش پسرش باشد و از او پرستاری کند.
گل پسر صبح از خواب بیدار شد. مادرش نبود. باز نگران شد. خواست مادرش را صدا بزند که مادر با آب میوه وارد اتاق شد.
او با گوشی با پدر حرف میزد و می گفت: نگران نباش گل پسر امروز مرخص می شود.
مادر او را بوسید و گفت: «من نگران خواهرت بودم و بابا نگران تو
حالا از نگرانی در آمدم و می رویم خانه

گل پسر فهمید که فقط او نیست که نگران می شود. بزرگ ترها هم گاهی نگران می شوند.
مثل مادر بزرگ که نگران گلهایش بود
یا بابا که نگران قسط هایش بود.
یا مثل دیشب که مادرش نگران حال او بود.
گل پسر فهمید که همه نگران می شوند؛ اما نباید نگرانی آنها را اذیت کند.

حالا که فهمیدی نگرانی چیست، می توانی به نگرانی هایی که داشتی فکرکنی
میبینی که بعضی وقت ها چقدر الکی نگران بودی
موقع نگرانی، باید به چیزهای خوب فکر کنی چون نگرانی یک چیز کوتاه است.
مثل ابر است که می آید و می رود.
مثل نسیم است که از کنارت می گذرد. هر وقت نگران شدی میتوانی این کارها را انجام بدهی با پدر و مادرت یا دوستانت حرف بزن، یک فیلم ببین، کتاب بخوان و به چیزهای خوب فکر کن

༺◍⃟sparklesbooks჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟dizzybooks჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
امشب میخواهیم ببینیم پرنده زری چکار میکنه

به نظر شما چه اتفاقی برای پرنده زری میوفته ؟...blush

༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://rubika.ir/nighthistory63
༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۰ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
sparkles༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻sparkles
داستان شب
گوینده: (معین‌الدینی)
داستان امشب:( زَری و خاطرات پرپری)


در دل جنگلی سرسبز و پر از گل و گیاه، خانه‌ی پرنده‌ای کوچک و مهربان به نام “زَری” بود.
جنگل پر از حیوانات شاد و بازیگوش بود که هر روز با خنده‌ها و بازی‌هایشان، شادی را به این دیار هدیه می‌دادند.
زَری هم یکی از همین پرندگان شاد بود که همیشه با دوستانش روزهای خوشی را سپری می‌کرد.
اما ناگهان، روزگار تغییر کرد. جنگی ناخواسته در جنگل اتفاق افتاد و سایه‌ی غم و اندوه بر سر همه افتاد. جنگل دیگر مثل قبل نبود؛ صدای خنده‌ها کمتر شده بود و ترس جای آن را گرفته بود.
زَری دوستان زیادی داشت، اما در میان همه‌ی آن‌ها، دوست صمیمی‌اش، “پَرپَری”، یک جوجه تیغی بامزه با خارهایی نرم و مهربان، برایش عزیزترین بود.
آن‌ها همیشه با هم بازی می‌کردند، قصه‌های رنگارنگ می‌ساختند و لحظات شادی را با هم شریک می‌شدند. اما در آن جنگ تلخ، زَری دوست عزیز خود، پرپری را از دست داد.
غم از دست دادن پرپری، قلب کوچک زَری را پراز اندوه کرد.او دیگر دل و دماغ بازی نداشت و تمام روز را به یاد دوستش گریه می‌کرد.
پرپری دیگر نبود که با او از درخت‌ها بالا برود، یا در دشت‌های پر از گل بدود. زَری احساس تنهایی عمیقی می‌کرد.
یک روز، وقتی زَری روی شاخه‌ی درختی نشسته بود و اشک می‌ریخت، پیرترین و داناترین درخت جنگل، “بلوط پیر”، که سال‌ها بود شاهد تمام اتفاقات بود، با او صحبت کرد.
بلوط پیر با صدایی آرام و مهربان گفت: “زَری عزیزم، می‌دانم که دلت شکسته است. غمگین بودن طبیعی است وقتی کسی را که دوستش داریم از دست می‌دهیم.”
بلوط پیر ادامه داد: “اما یادت باشد، پرپری همیشه در قلب تو زنده خواهد ماند. خاطرات خوب تو با پرپری مثل ستاره‌هایی هستندکه همیشه در آسمان شب میدرخشند. شاید آن‌ها را همیشه نبینیم، اما نورشان همیشه به ما گرما و روشنایی می‌دهد.”
بلوط پیر به زَری یاد داد که چطور با کارهای خوب و مهربانانه‌اش، یاد پرپری را زنده نگه دارد.
او گفت: “پرپری دوست داشت به دیگران کمک کند، درست است؟حالا تو هم می‌توانی با کمک به حیوانات دیگر، راه او را ادامه دهی.”
زَری به حرف‌های بلوط پیر گوش داد و تصمیم گرفت که غم خود را به انگیزه‌ای برای مهربانی تبدیل کند.
او شروع کرد به کمک کردن به حیوانات دیگر. به سنجاب کوچکی که گمشده بود کمک کرد تا راه خانه‌اش را پیدا کند، به خرگوش کوچکی که زخمی شده بود را پانسمان کرد و به مورچه‌ها در حمل دانه‌هایشان یاری رساند.
زَری قصه‌هایی را که پرپری دوست داشت برای دیگر حیوانات تعریف می‌کرد.
او نقاشی‌های زیبایی از پرپری می‌کشید و آن‌ها را به بچه‌های جنگل نشان می‌داد. کم‌کم، زَری احساس کرد که با وجود غم از دست دادن پرپری، می‌تواند دوباره شاد باشد و به زندگی ادامه دهد. او فهمید که عشق و خاطرات خوب هیچ‌وقت از بین نمی‌روند و همیشه با ما هستند، حتی اگر عزیزانمان دیگر در کنار ما نباشند
در پایان، زَری قصه خود و پرپری را برای دیگر حیوانات تعریف کرد. او به آن‌ها یاد داد که چطور با خاطرات خوب عزیزانشان کنار بیایند و زندگی را ادامه دهند. زَری به همه نشان داد که حتی بعد از غم بزرگ، می‌توان دوباره لبخند زد و دنیا را با رنگ‌های شاد دید،چون عشق واقعی هرگز خاموش نمی‌شود.


༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
sparkles༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻sparkles
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب:
(( یک جای خالی بامزه))

وقتی هانیه کوچولو 5 سالش بود، همه‌ی دندون‌اش سر جاش بود، اما وقتی شش سالش شد، یکی از اونا افتاد!
اون دندون شیطون، یکی از دندونای ردیف پایین بود.
هانیه میتونست با زبونش جایی که دندونش قبلا بود رو لمس کنه!اخه لثه‌ ش نرم بود!
هانیه از اینکه میتونست زبونش رو به لثه‌اش فشار بده خوشش میومد اما دلش برای اینکه اونجا یه دندون داشته باشه تنگ شده بود.
یه شب هانیه کوچولو داشت شام میخورد که یهو متوجه شد میتونه یه کار خیلی باحال انجام بده.
اون میتونست یه لوبیا سبز توی جای خالی دندونش بذاره!sweat_smile
مامان با خنده گفت: نگاه کن! تو یه دندون لوبیا سبز داری!
برادر هانیه ،اسمش حامد بود خیلی از دندونهای حامد قبل از هانیه افتاده بودن، اما اون دندون لوبیا سبز نداشت! چون دندونای اون دوباره دراومده بودن!
حامدگفت:مامان! منم یه دندون لوبیا سبز میخوام!
مامان با دقت به دهن حامد نگاه کرد و گفت: تو برای یه لوبیا سبز جا نداری! اما یه جای کوچیک برای یه ماکارونی نازک داری! دندون ماکارونی دوست داری؟
حامد به همین هم راضی بود گفت به به دندون ماکارونی هم خوبه!
مامان گفت:ولی یه ماکارونی خیلی خیلی نازک باید بزاری !
هانیه کوچولو کمی فکر کرد و فهمید که جای خالی دندونش برای یک تکه ماکارونی هم جای خوبیه! و تازه! جای یه تیکه کوچولو هویج هم هست!حتی جای یه تیکه پنیر!
اون تازه میتونست زبونش رو از اون سوراخ بیاره بیرون!
چند روز بعد هانیه کوچولو یکمی ناراحت شد وقتی دید که دندون جدیدش داره درمیاد و جای خالی بامزه‌اش رو از دست داده!
ولی خوشبختانه هنوز هانیه کوچولو 19 تا دندون دیگه داشت که قرار بود هنوزمیوفتادن و جاهای خالی دیگه‌ای هم توی دهنش درمیومد.



༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
قصه امشب تقدیم به روح قشنگ و نازنین پسر عزیزم

«شهید محمدجواد مهدی » 🇮🇷

پسرم دنیا برای تو کوچک بود شهادتت مبارک عزیز مادر broken_heart

امیدوارم قصه امشب رو دوست داشته باشین kissing_heart


༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
امشب میخوایم باهم
داستان "راز لاک پشت"
را بشنویم heart_eyes

ببینیم لاک پشت نازی چه رازی داره... relieved


༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
sparkles༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻sparkles
داستان شب
گوینده: (معین‌الدینی)
داستان امشب:(راز لاک پشت)

مریم در گوشه ای از خانه شان یک باغچه داشت.توی این باغچه پراز گلهای قشنگ و رنگارنگ بود. پشت یکی از گلها لاک پشتی زندگی میکرد.مریم او را در یک روز توفانی پیدا کرد
لاک پشت در کنار رودخانه ای افتاده بود و گریه میکرد.او دوستهایش را گم کرده بود. توفان او را به جای دوری انداخته بود. مریم لاک پشت را به خانه آورد و به او غذا داد.
لاک پشت اول میترسید ولی کم کم با مریم دوست شد. یک دوست خوب و صمیمی مریم همیشه به لاک پشت میگفت: «در خانه خیلی تنها بودم تو دوست خیلی خوبی هستی لاک پشت هم میگفت: نمیدانم دوست هایم کجا هستند و توفان آنها را به کجا برده؟ ولی تورا به اندازه ی دوستهایم دوست دارم
مریم هرروز که از مدرسه برمیگشت به طرف باغچه ای که لاک پشت درآن زندگی میکرد میرفت بعدصدایش میکرد و میگفت:لاک پشت نازی بیا بازی !
لاک پشت باخوشحالی بطرف مریم میآمد و بااو سلام واحوالپرسی میکرد. بعد هم بازی میکردند.مسابقه ی دو میدادند، قایم باشک بازی میکردند. آنوقت مریم به اتاق میرفت تادرسش را بخواند.
لاک پشت دوست داشت توی کیف مدرسه ی مریم برود وبازی کند. مریم و لاک پشت با هم خیلی خوب بودند اما هیچکس در خانه از دوستی آنها باخبر نبود. مریم نمیخواست کسی بفهمد.او میترسید که بقیه لاک پشت را اذیت کنند.
چندروزی گذشت. یکروز جمعه مریم صبح زود بطرف باغچه رفت. لاک پشت را صدا زد. لاک پشت با خوشحالی از زیربوته ی گل بیرون آمد.آنها مدتی باهم بازی کردند. مریم گفت:لاک پشت نازی من صبحانه نخوردم همین جا بمان تامن بروم وچیزی بخورم وقتی مشق هایم رانوشتم بازهم پیش تو میآیم.
لاک پشت ناراحت شد.او به مریم گفت: «بگذارمن هم با تو بیایم. امروز هوا ابری است دلم میگیرد .
مریم قبول نکرد.میترسید مادرش دعوایش کند.لاک پشت خیلی ناراحت شد و چشم هایش پراز اشک شد.
مریم دلش سوخت نمیخواست دوستش را غمگین و ناراحت ببیند. بعد او را از روی زمین بلندکرد و گفت:بسیار خب ،بیا برویم!
آنوقت همراه او به اتاق رفت.
مریم کنار سفره ی صبحانه نشست لاک پشت راکنار سفره گذاشت وخودش مشغول خوردن صبحانه شد.
ناگهان مادر به اتاق آمد. لاک پشت را دید با تعجب به لاک پشت نگاه کرد وبا صدای بلند گفت: «وای مریم این لاک پشت اینجا چه کارمیکند؟ چرا او را به اتاق آورده ای؟ زود آن را ببر بیرون !
لاک پشت درون لاکش رفت. مریم اورا پشتش پنهان کرد وگفت: مادر این لاک پشت دوست من است! تمیز است همیشه دست وپای اورامیشویم. مادر آنقدر عصبانی و ناراحت بود که به حرف او گوش نمیکرد. مادرمرتب او را بخاطرآوردن لاک پشت به اتاق دعوا میکرد.
مریم صبحانه اش راتمام نکرد. باناراحتی به حیاط رفت ولاک پشت رادرباغچه گذاشت.لاک پشت خیلی ناراحت شده بود. مریم این را میفهمید. او بطرف بوته ی گل رفت و به لاک پشت گفت: اینقدر خودت را ناراحت نکن آدم بزرگها بعضی وقتها متوجه ی کارشان نیستند.
مریم سعی کرد که لاک پشت رابخنداند و با اوبازی کند.
چندروزی گذشت. لاک پشت کم حرف و آرام شده بود.دیگر بازی نمیکرد.مریم فکر میکرد بخاطر دعوای آن روز مادر است.
چند روز دیگر هم گذشت تا اینکه
آن روز مریم مثل هرروز ازمدرسه برگشت. به طرف باغچه رفت.لاک پشت را صدا کرد، ولی لاک پشت از پشت بوته ها بیرون نیامد مریم خوب نگاه کرد.لاک پشت راصدا کرد، ولی لاک پشت توی باغچه نبود. اینطرف و آنطرف را گشت چند بارصدایش کرد، ولی لاک پشت نه درباغچه بود و نه در حیاط
مریم نگران شد.باخودش گفت:کجا رفته است؟
بازهم حیاط راگشت و صدازد لاک پشت نازی بیابازی بیاپیش من
ولی هیچ جوابی نیامد لاک پشت نبود.
مریم با غصه کنار باغچه نشست و با خود گفت:«حتماً ازحرف مادر ناراحت شده است. شایددیگر از آدمها بدش آمده است.» مریم آنروز تاغروب همه جای حیاط را گشت هزار جور فکرکرد.مرتب باخودش میگفت:«چرا رفت؟او که میدانست من چقدر او را دوست دارم.»بعدفکری کردوگفت:«شاید برای کاری رفته حتماًبرمیگردد.آره همین است.او برمیگرددچند روز گذشت. از لاک پشت خبری نشد. مریم هرروزغمگین و غمگینتر میشد.ساعتها کنار باغچه مینشست وبه لاک پشت فکر میکرد. بعضی وقتها آهسته میگفت:لاک پشت خوبم دوست کوچکم هرکجا هستی بیا دلم خیلی برایت تنگ شده.اما بازهم از لاک پشت خبری نبود.
مریم دیگر حوصله ی هیچ کاری نداشت. ناامیدشده بود ومیگفت: مثل اینکه برای همیشه رفته است چقدردلم برایش تنگ شده است»
بازهم چندروزدیگر گذشت.
یکروز وقتی مریم به مدرسه میرفت صدایی شنید- مریم مریم !
مریم باتعجب بجای همیشگی لاک پشت نگاه کرد.خودش بود.لاک پشت بود.اوبرگشته بود.
مریم باخوشحالی روی زمین کنار باغچه نشست چیزی راکه اومیدیدنمیتوانست باورکند.چند لاک پشت کوچولو هم با او بودند.
مریم باخوشحالی روی زمین کنار باغچه نشست چیزی را که او میدید نمیتوانست باورکند.چند لاک پشت کوچولو هم با او بودند.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
مریم باخوشحالی لاک پشتهاراناز کرد و گفت:چقدر این لاک پشت ها ناز وکوچولو هستند.
مثل غنچه های گلهای باغچه هستند.اما مریم زود اخمی کرد وگفت: راستی چرا به من نگفتی؟چرانگفتی که برای مدتی میروی
لاک پشت به مریم نزدیک شد وآهسته گفت: «این یک راز است.یک راز لاک پشتی و خندید
اخمهای مریم کم کم بازشد.مریم هم خندید.

༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
امشب میخوایم باهم داستان

"مار زنگی بی زنگ"
را بشنویم heart_eyes


ببینیم چه اتفاقی برای مار زنگی یازدهم افتاده... relieved


༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
sparkles༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻sparkles
داستان شب
گوینده: (معین‌الدینی)
داستان امشب:(مار زنگی بی زنگ)

مار زنگی یازده مارکوچولو و پیچ پیچی به دنیا آورده بود.بچه مارها شبیه هم نبودند. هر کدام ی شکل و یک رنگ بودند.اولی پررنگ بود و دومی کم رنگ سومی چاق بود و چهارمی لاغر پنجمی راه راه بود و ششمی خال خالی
خلاصه بچه مارها با هم فرق داشتند. اما تمامشان به جزمار یازدهمی زنگی بودند. یعنی ته دمشان چیزی مثل زنگوله داشتند. آنها وقتی دم هایشان را تکان

می دادند صدای جیرینگ جیرینگ بلند می شد.
یازدهمی یک مار زنگی بدون زنگ بود. او هرچه دمش را در هوا تکان می داد صدایی از آن بلند نمیشد او خیلی غصه میخورد. از غصه دمش را به سرش میزد به زمین می کوبید و گریه میکرد.
خانم ماره بخاطر یازدهمی خیلی ناراحت بود.غصه میخورد آه میکشید و با خودش میگفت: کاش این یازدهمی هم مثل بقیه ی بچه هایم زنگی بود کاش میتوانستم مشکل او را چاره کنم!
خواهر و برادرهای یازدهمی هر روز از لانه بیرون می آمدند. به گردش و هواخوری می رفتند. دمهایشان را تکان میدادند و جیرینگ جیرینگشان بلند میشد. اما یازدهمی در لانه میماند.
در آن نزدیکی ها یک موش صحرایی زندگی میکرد. او با خانم ماره دوست بود. هروقت از کنار لانه ی خانم ماره رد میشد صدای گریه ی یازدهمی را میشنید .
یکروز موش صحرایی به لانه ی خانم ماره رفت. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «خانم ماره ! این بچه ی یازدهمی تو چرا اینقدر گریه میکند؟ خانم ماره با بغض گفت: «چه بگویم آقا موش بچه ی یازدهمی من زنگی نیست!
موش صحرایی با تعجب گفت: «چی گفتی؟ زنگی نیست؟
خانم ماره با گوشه ی دمش اشکهایش را پاک کرد وگفت: «نه هرچه دمش راتکان می دهد صدایی از آن شنیده نمیشود طفلک بچه ام خیلی غصه میخورد.
یازدهمی گوشه ی لانه نشسته بود این حرفها را شنید صدای گریه اش بلندتر شد. آقاموشه به طرف او رفت. دستی به سرش کشید و گفت: «بینم جانم دمت را تکان بده ببینم !اما یازدهمی ازخجالت دمش را زیر تنه اش قایم کرد.
موش صحرایی خیلی ناراحت شد. به فکر فرو رفت. بعد یک مرتبه با خوشحالی گفت: خانم ماره شاید من بتوانم مشکل یازدهمی ات را حل کنم! خانم ماره با تعجب گفت راست میگویی؟چطوری؟ موش صحرایی گفت: میدانی خانم ماره ! یک روز من چاله ای میکندم ته آن چیزی دیدم که فکر کنم بدرد یازدهمی بخورد.
خانم ماره گفت: «چه چیزی دیدی؟ ته چاله چی بود؟ اما موش صحرایی صبر نکرد تا جواب خانم ماره را بدهد. با عجله از لانه بیرون دوید. او تمام چاله هایی را که کنده بود گشت بالاخره ته یکی از چاله ها چیزی را که میخواست پیدا کرد. آن یک زنگوله ی کوچک طلایی رنگ بود موش زنگوله را برداشت کمی تکانش داد. صدای جیرینگ جیرینگ قشنگی از آن بلند شد.
موش صحرایی با خوشحالی گفت: «خودش است.همان است که بدرد یازدهمی میخورد.
بعد با عجله بطرف لانه ی مارها دوید.
خانم ماره توی لانه نشسته بود. داشت برای یازدهمی اش لالایی میخواند. یک دفعه صدای جیرینگ جیرینگی شنید . خیال کرد یکی از بچه هایش دشمن دیده و دم تکان میدهد. با عجله از لانه بیرون رفت. اما دید که بچه هایش زیر آفتاب خوابیده اند، هیچ کدام هم دم تکان نمیدهند.
از خودش پرسید: «پس این صدای زنگ از کجا بود؟ در همان موقع چشمش به موش صحرایی افتاد. او از دور میدوید و میآمد. هرچقدر که موش نزدیکتر میشد صدای زنگ هم بلندتر میشد. خانم ماره با خودش گفت: 
یعنی چه؟نکند آقاموشه هم زنگی شده موش از راه رسید زنگوله را نشان داد و گفت: خانم ماره نگاه کن! این همان چیزی است که میگفتم. بعد هم زنگوله را چند بار در هوا تکان داد صدای چیرینگ جیرینگ زنگ بلند شد. خانم ماره با خوشحالی صدا زد: یازدهمی یازدهمی قشنگم بدو بیا بیا بین که آقاموشه برایت چی آورده !
یازدهمی سرش را از لانه بیرون آورد.
موش او را دید ، زنگوله را تکان داد و گفت: «بین کوچولو! این مال توست بیا تا آن را به دمت بیندم. یازدهمی جلو آمد. موش زنگ را به دم او بست. یازدهمی دمش را بالا برد و تکان داد صدای جیرینگ جیرینگ بلند شد.
یازدهمی برای اولین بار بعداز تولدش خندید
خواهر و برادرهای یازدهمی که ازخواب بیدار شده بودند با خوشحالی دمهایشان را تکان دادند و خواندند مبارک مبارک زنگوله ات مبارک !
یازدهمی رو به موش کرد و گفت: شما چقدر مهربانید موش آقا من شما را خیلی دوست دارم خیلی زباد
خواهر و برادرهای یازدهمی هم گفتند: ما هم موش آقا را خیلی دوست داریم.
خانم ماره ویازده بچه اش برای تشکر از موش دمهایشان را تکان دادند.صدای جیرینگ جیرینگ بلندی در هوا پیچید

آن شب موش صحرایی موقع خواب با خودش گفت: «خوشحالم که توانستم به یازدهمی کمک کنم.
༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
#خرسی_که_زود_عصبانی_میشد

༺◍⃟sparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد:(زود عصبانی شدن مجازات داره)
#قصه‌
#داستان_تصویری
#داستان‌شب
#کودک4تا12
#گوینده:معین الدینی


༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ اردیبهشت
داستان شب|معین الدینی
داستان شب|معین الدینی
sparkles༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻sparkles
داستان شب
گوینده: (معین‌الدینی)
داستان امشب: (خرسی که زود عصبانی میشد)

خرس کوچولویی بود به اسم هری.
هری توی جنگل توت‌فرنگی زندگی می‌کرد، با مامانش و کلی اسباب‌بازی.
اما یه مشکلی داشت...
هری وقتی عصبانی می‌شد، خیییییییلی داد می‌زد!
اگه کسی اسباب‌بازی‌شو برمی‌داشت، داد می‌زد!
اگه توی صف بازی صبرش تموم می‌شد، پای بقیه رو می‌زد!
اگه کسی نگاهش نمی‌کرد، جیغ می‌کشید!
اون فکر می‌کرد اگه داد بزنه و دعوا کنه، همه حتماً بهش توجه می‌کنن...
یه روز توی زمین‌بازی، یکی از بچه‌خرس‌ها رفت رو سرسره‌ای که هری خیلی دوست داشت.
هری داد زد:
– «اِیییییییی! اون مال منه! برو کنار!»
بعد با پنجه‌ش هُلش داد!
مامان‌ها با تعجب نگاهش کردن.
بچه‌ها ترسیدن و رفتن کنار...
و هری، تنها موند...
اون شب، هری با ناراحتی گوشه‌ی لونه نشست.
مامانش گفت:
– «هری جونم، امروز خیلی تنها شدی، درسته؟»
هری با بغض گفت:
– «آخه اونا به من توجه نمی‌کردن! من فقط می‌خواستم منو ببینن!»
مامانش گفت:
– «ولی با داد زدن و هُل دادن، بقیه نمی‌ترسن؟»
همون موقع، صدایی از پشت پنجره اومد:
– «هوووو... صدا کردم کسی با من کاری داشت؟»
یه جغد مهربون با عینک روی نوکش وارد شد.
– «من جغد دانا هستم. وقتی صدای بلند کسی به جنگل می‌رسه، می‌فهمم یه مشکلی هست.»
هری گفت:
– «من فقط می‌خواستم همه منو دوست داشته باشن!»
جغد گفت:
– «می‌دونی، صدا اگه آروم و قشنگ باشه، بیشتر شنیده می‌شه. دلِ مهربون، صدا نمی‌خواد.»
از فردای اون روز، جغد هر روز می‌اومد تا با هری تمرین کنه.
یه تمرینِ بامزه هم یادش داد:
نفس عمیقِ خرسی!
وقتی خشمگین می‌شی، بگی:
> «هُفففففف...»
و بعد چشماتو ببندی و تا ۵ بشمری...
هری هر روز تمرین کرد.
یه بار خواست جیغ بزنه، اما یادش افتاد بگه:
– «هُفففف... یک... دو... سه...»
و اون روز، نه تنها داد نزد،
بلکه یکی از بچه‌ها اومد کنارش و گفت:
– «هری! امروز آروم بودی، بیا با هم بازی کنیم!»
بعد از چند روز، همه دیدن که هری دیگه اون خرس پر سر و صدا نیست.
اگه چیزی می‌خواست، با صدای آروم می‌گفت.
اگه عصبانی می‌شد، می‌نشست و نفس می‌کشید...
مامانش گفت:
– «هری! چقدر صدات قشنگ‌تر شده!»
هری لبخند زد و گفت:
– «من فهمیدم که دوست‌داشتنی بودن، با مهربونیه، نه با داد و بیداد!»


༺◍⃟bookssparkles჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄

https://rubika.ir/nighthistory63

༺◍⃟🎙dizzy჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA