۲۸ شهریور
محتوا
white_circleاگر سيارات زحل، نپتون و مشتري بجای ماه بودند؛ در آسمان زمین به این شکل ديده مي شدند.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ شهریور
محتوا
پاسخ:
اشتباه اینجاست که نباید ۲۷ رو با ۲ جمع کرد و در واقع باید آنها رو از هم کم کرد.
یعنی سه نفر ۳۰۰۰۰ تومان پول دادند که سه هزار تومان رو شاگرد به آنها برمیگرداند پس آنها ۲۷۰۰۰ تومان دادند که ۲۰۰۰ تومان رو شاگرد برداشته و ۲۵۰۰۰ هزار تومان رو بابت پول ساعت پرداخته اند.
اشتباه اینجاست که نباید ۲۷ رو با ۲ جمع کرد و در واقع باید آنها رو از هم کم کرد.
یعنی سه نفر ۳۰۰۰۰ تومان پول دادند که سه هزار تومان رو شاگرد به آنها برمیگرداند پس آنها ۲۷۰۰۰ تومان دادند که ۲۰۰۰ تومان رو شاگرد برداشته و ۲۵۰۰۰ هزار تومان رو بابت پول ساعت پرداخته اند.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ مهر
محتوا
تست هوش
game_die 9 سکه داریم، که 8 تای آنها هم وزن هستند و نهمی کمی سنگین ترست، چگونه میتوان فقط با 2بار وزن کردن با ترازویی 2کفه ای، سکه سنگین تر را پیدا کرد..!؟
پاسخ را به اینجا بفرستید:
@agent1404
game_die 9 سکه داریم، که 8 تای آنها هم وزن هستند و نهمی کمی سنگین ترست، چگونه میتوان فقط با 2بار وزن کردن با ترازویی 2کفه ای، سکه سنگین تر را پیدا کرد..!؟
پاسخ را به اینجا بفرستید:
@agent1404
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ مهر
۱۰ مهر
۱۰ مهر
محتوا
قسمتی از کتاب:
حدود نیم ساعتی توی برفها راه رفتم. فکر میکردم همه جور خاصی نگاهم میکنند. از هر طرف صدای سگهای ولگرد به گوش میرسید. خیلی میترسیدم. به امتحان فردا که فکر میکردم، بیشتر از هر چیزی ناراحت میشدم.
بیاختیار را هم به طرف منزل مادربزرگم کج شد. چند بار از ترس سگها خودم را این طرف و آن طرف پنهان میکردم. به خانه مادربزرگم رسیدم. میدانستم خانه خالی است، ولی نیرویی مرموز مرا به آنجا میکشاند. اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «خدایا، چی میشد اگه مادر جون زنده بود! چی میشد اگه نمیبرد! چقدر دلم براش تنگ شده!»
جلوی درِ خانه مادربزرگم که رسیدم، خانه تاریک بود. خیلی سردم بود و یخ کرده بودم. نمیتوانستم درست فکر کنم. ناگهان احساس کردم صدای مادربزرگم را میشنوم: «رعنا... رعنا...»
حدود نیم ساعتی توی برفها راه رفتم. فکر میکردم همه جور خاصی نگاهم میکنند. از هر طرف صدای سگهای ولگرد به گوش میرسید. خیلی میترسیدم. به امتحان فردا که فکر میکردم، بیشتر از هر چیزی ناراحت میشدم.
بیاختیار را هم به طرف منزل مادربزرگم کج شد. چند بار از ترس سگها خودم را این طرف و آن طرف پنهان میکردم. به خانه مادربزرگم رسیدم. میدانستم خانه خالی است، ولی نیرویی مرموز مرا به آنجا میکشاند. اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «خدایا، چی میشد اگه مادر جون زنده بود! چی میشد اگه نمیبرد! چقدر دلم براش تنگ شده!»
جلوی درِ خانه مادربزرگم که رسیدم، خانه تاریک بود. خیلی سردم بود و یخ کرده بودم. نمیتوانستم درست فکر کنم. ناگهان احساس کردم صدای مادربزرگم را میشنوم: «رعنا... رعنا...»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مهر
محتوا
پایهی تجربهی جدید که هستی؟!
یه هیجانِ فرازمینی...
سفری به بینهایت!
در ماموریت مجازی پیشرو با غلبه بر جاذبۀ زمین پا به عوالم پنهان میذاریم؛ برای کشف حقیقت، رونمایی از خ و د ت، اسرارِ مرموز اینجا... و بررسی آخرین نقطهٔٔ عالم!
توی این سفر فقط نوجوونا و جوونای خفن، باحال و پرانرژی متولد 80 تا 90 میتونن همراهمون باشن!
دوره مجازی «بینهایت» یک سامانه تعاملی_آموزشی مجازی در بستر وب و اپلیکیشن اندروید می باشد که به لحاظ کنش مستقیم با مخاطب هدف، ویژه قشر جوان و نوجوان، به صورت مرحله محور و بر اساس مفاهیم بازی طراحی شده است که ضمن ایجاد جذابیت لازم، محتوای مدنظر را نیز منتقل کند.
https://edu.javanan.org/Course/676c0cebf95399b5c281130a
در ماموریت مجازی پیشرو با غلبه بر جاذبۀ زمین پا به عوالم پنهان میذاریم؛ برای کشف حقیقت، رونمایی از خ و د ت، اسرارِ مرموز اینجا... و بررسی آخرین نقطهٔٔ عالم!
توی این سفر فقط نوجوونا و جوونای خفن، باحال و پرانرژی متولد 80 تا 90 میتونن همراهمون باشن!
دوره مجازی «بینهایت» یک سامانه تعاملی_آموزشی مجازی در بستر وب و اپلیکیشن اندروید می باشد که به لحاظ کنش مستقیم با مخاطب هدف، ویژه قشر جوان و نوجوان، به صورت مرحله محور و بر اساس مفاهیم بازی طراحی شده است که ضمن ایجاد جذابیت لازم، محتوای مدنظر را نیز منتقل کند.
https://edu.javanan.org/Course/676c0cebf95399b5c281130a
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ مهر
محتوا
زنگ نقاشي, دلخواه و روان بود, خشكي نداشت. به جد گرفته نميشد. خنده در آن روا بود. معلم دور نبود. صورتك به رو نداشت. بالايش زير حجاب سياه علم حصولي پنهان نبود. صاد معلم ما بود. آدمي افتاده و صاف. سالش به چهل نميرسيد. رفتارش بيدست و پايي او را مينمود. سادگياش وي را به لغزش سوق ميداد.
معلم مرغان را گويا ميكشيد. گوزن را رعنا رقم ميزد. خرگوش را چابك ميبست. سگ را روان گرته ميريخت. اما در بيرنگ اسب حرفي به كارش بود. و مرا حديثي از اسبپردازي معلم در ياد است:
معلم مرغان را گويا ميكشيد. گوزن را رعنا رقم ميزد. خرگوش را چابك ميبست. سگ را روان گرته ميريخت. اما در بيرنگ اسب حرفي به كارش بود. و مرا حديثي از اسبپردازي معلم در ياد است:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ مهر
محتوا
سال دوم دبيرستان بوديم, اول وقت بود. و زنگ نقاشي ما بود. در كلاس نشسته بوديم. و چشم به راه معلم. صاد آمد. برپا شديم و نشستيم.
معلم پاي تخته رسيد. گچ را گرفت. برگشت و گفت: «خرگوشي ميكشم, تا بكشيد». شاگردي از در مخالف صدا برداشت: «خرگوش نه». و شيطنت ديگران را برانگيخت. صداي يكيشان برخاست: «خسته شديم از خرگوش, از سگ. دنيا پُر از حيوان است». از ته كلاس شاگردي بانگ زد: «اسب». و تني چند با او همصدا شدند: «اسب, اسب». و معلم مشوش بود. از در ناسازي صدا برداشت: «چرا اسب؟ به درد شما نميخورد. حيوان مشكلي است». پي برديم راه دست خودش هم نيست. و اينبار اتاق از جا كنده شد. همه با هم دَم گرفتيم: «اسب, اسب». كه معلم نعره كشيد: «ساكت» و ما ساكت شديم.
و معلم آهسته گفت: «باشد, اسب ميكشم». و طراحي آغاز كرد.
معلم پاي تخته رسيد. گچ را گرفت. برگشت و گفت: «خرگوشي ميكشم, تا بكشيد». شاگردي از در مخالف صدا برداشت: «خرگوش نه». و شيطنت ديگران را برانگيخت. صداي يكيشان برخاست: «خسته شديم از خرگوش, از سگ. دنيا پُر از حيوان است». از ته كلاس شاگردي بانگ زد: «اسب». و تني چند با او همصدا شدند: «اسب, اسب». و معلم مشوش بود. از در ناسازي صدا برداشت: «چرا اسب؟ به درد شما نميخورد. حيوان مشكلي است». پي برديم راه دست خودش هم نيست. و اينبار اتاق از جا كنده شد. همه با هم دَم گرفتيم: «اسب, اسب». كه معلم نعره كشيد: «ساكت» و ما ساكت شديم.
و معلم آهسته گفت: «باشد, اسب ميكشم». و طراحي آغاز كرد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ مهر
محتوا
دست معلم از وَقب حيوان روان شد. فرود آمد. لب را به اشارهي صورت داد. فك زيرين را پيمود. و آخُره ماند. پس بالا رفت. چشم را نشاند. دو گوش را بالا برد. از بال و غارِب به زير آمد. از پستي پشت گذشت. گُرده و كفل را برآورد. دم را آويخت. و به خط ران از رفتن ماند. پس به جاي گردن باز آمد. به پايين رو نهاد. از خم كتف و سينه فرا رفت. و دو دست را تا فراز كُلّه نمايان ساخت. سپس خط زير شكم را كشيد. و دو پا را تا زير زانو گرته زد. صاد از كار باز ماند. دستش را پايين برد و مردد مانده بود. صورت از او چيزي ميطلبيد. تمامت خود ميساخت. كُلّهي پاها مانده بود و محلالشكال. و رُسغ. با سمها. و ما چشم به راه آخر كار. و با خبر از مشكل صاد. سراپايش از درماندگياش خبر ميداد. اما معلم درنماند. گريزي رندانه زد كه به سود اسب انجاميد: شتابان خطهايي درهم كشيد. و علفزاري ساخت. و حيوان را تا ساق پا به علف نشاند. شيطنت شاگردي گُل كرد. صدا زد: «حيوان مچ پا ندارد, سم ندارد». و معلم از مخمصه رسته بود, به خونسردي گفت: «در علف است. حيوان بايد بچرد».
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ مهر
محتوا
معلم ناتواني خود را پشت علف پنهان كرد.
معلم نقاشي مرا خبر سازيد كه شاگرد وفادار حقيرت هر جا به كار صورتگري در ميماند, چارهي درماندگي به شيوهي معلم خود ميكند.
برگرفته از كتاب «اطاق آبي»سهراب سپهري به كوشش پروانه سپهري
معلم نقاشي مرا خبر سازيد كه شاگرد وفادار حقيرت هر جا به كار صورتگري در ميماند, چارهي درماندگي به شيوهي معلم خود ميكند.
برگرفته از كتاب «اطاق آبي»سهراب سپهري به كوشش پروانه سپهري
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ مهر
۱۶ مهر
۱۶ مهر
محتوا
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه؟
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه؟
زلف در دستِ صبا، گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه؟
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شدهای
قدرِ این مرتبه نشناختهای یعنی چه؟
نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه؟
سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرِّ میان
وز میان تیغ به ما آختهای یعنی چه؟
هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه؟
حافظا در دلِ تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه؟
#نخل_و_نارنج
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه؟
زلف در دستِ صبا، گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه؟
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شدهای
قدرِ این مرتبه نشناختهای یعنی چه؟
نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه؟
سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرِّ میان
وز میان تیغ به ما آختهای یعنی چه؟
هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه؟
حافظا در دلِ تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه؟
#نخل_و_نارنج
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ مهر
محتوا
اوایل کتاب داستان بود ولی از یه جاهایی به بعد درس زندگی و جذاب.
به اواسط کتاب که رسیدم، نتونستم ولش کنم، شنیده بودم که خواندن داستان علما رو مفید میدونن ولی نمی دونستم میتونه تا این حد جذاب باشه.
تاحالا کتابی از وحید یامین پور رو نخونده بودم، دمش گرم.
#نخل_و_نارنج
به اواسط کتاب که رسیدم، نتونستم ولش کنم، شنیده بودم که خواندن داستان علما رو مفید میدونن ولی نمی دونستم میتونه تا این حد جذاب باشه.
تاحالا کتابی از وحید یامین پور رو نخونده بودم، دمش گرم.
#نخل_و_نارنج
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ مهر
۱۸ مهر
محتوا
خدایا!
bouquetآنکه تورا دارد چه ندارد و آنکه تو را ندارد چه دارد!
قسمتی از دعای عرفه امام حسین علیه السلام
bouquetآنکه تورا دارد چه ندارد و آنکه تو را ندارد چه دارد!
قسمتی از دعای عرفه امام حسین علیه السلام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ مهر
۲۹ مهر
محتوا
small_orange_diamondحکایت زیپ شلوار باز!!
با زیپ شلوار نبسته ،
عمدا وارد شدم!!!arrow_double_down
خواستم عکس العمل دانشجویان کلاس را بسنجم و مطلبی را هم که میخواستم، تبیین کنم براش عدله منطقی داشته باشم.
اولش کسی متوجه نشده بود کم کم بهم رسوندن زیپ شلوار استاد بازه...دخترها پوزخند پنهانی میزدند و پسرها زیر لب با هم پچ پچ میکردند...یکی دو نفر خواستن موضوع رو به من منتقل کنند با ممانعت عده دیگری مواجه شدند...که یعنی بزار بخندیم...منهم ضمن اینکه همگی رو زیر نظر داشتم طبق روال درس را دنبال کردم
نزدیک آخرهای تایم کلاس بدون اینکه به پائین نگاه کنم روی تخته سیاه نوشتم زیپ شلوارمن پایین بود...اشکالی داره؟؟!!
یهو انگار کلاس با تنفس جدیدی مواجه شده باشه ...چند نفری متلک گفتن چند نفری هم اظهار فضل کردند.ولی بیشتر خانمها گفتن خوب بی ادبیه اینکه فرد متشخصی چون شما اینگونه ظاهر بشوید!!
بعد نوشتم از درس امروز کسی چیزی یاد گرفت؟؟!! تقریبا همه گفتن نه...چون اصلا حواسمون جای دیگه ای متمرکز شده بود!!!
گفتم پس یک زیپ کوچولو میتواند یک نفر باشخصیت رو تنزل بدهد...
دوم اینکه میتواند روی ذهن دیگر تاثیر بگذارد...
حال پاسخ بدهید وقتی دکمه روی سینه دختر خانمی باز میماند..
پاچه شلوار خانمی تا نزدیکی های زانو باز و عریان می شود
وقتی گوشواره و گردنبند و آرایش موهای خانمی با رنگ آمیزی غلیظ و چشم نواز مواجه میشود...آیا تنزل شخصیت ایجاد نمی کند
آیا...حواس دیگران را پرت نمیکند...
آیا ....به نظر شما قباحت زیپ باز شلوار آقایون بیشتر است یا عریانی اندام یک زن ....
ایا شما نمی توانستید بدون توجه به زیپ شلوار تمام حواستان را معطوف درس کنید
پس یادتان باشد حجاب و پوشش برای حفظ ارامش زن و مرد در جامعه لازم است.
با زیپ شلوار نبسته ،
عمدا وارد شدم!!!arrow_double_down
خواستم عکس العمل دانشجویان کلاس را بسنجم و مطلبی را هم که میخواستم، تبیین کنم براش عدله منطقی داشته باشم.
اولش کسی متوجه نشده بود کم کم بهم رسوندن زیپ شلوار استاد بازه...دخترها پوزخند پنهانی میزدند و پسرها زیر لب با هم پچ پچ میکردند...یکی دو نفر خواستن موضوع رو به من منتقل کنند با ممانعت عده دیگری مواجه شدند...که یعنی بزار بخندیم...منهم ضمن اینکه همگی رو زیر نظر داشتم طبق روال درس را دنبال کردم
نزدیک آخرهای تایم کلاس بدون اینکه به پائین نگاه کنم روی تخته سیاه نوشتم زیپ شلوارمن پایین بود...اشکالی داره؟؟!!
یهو انگار کلاس با تنفس جدیدی مواجه شده باشه ...چند نفری متلک گفتن چند نفری هم اظهار فضل کردند.ولی بیشتر خانمها گفتن خوب بی ادبیه اینکه فرد متشخصی چون شما اینگونه ظاهر بشوید!!
بعد نوشتم از درس امروز کسی چیزی یاد گرفت؟؟!! تقریبا همه گفتن نه...چون اصلا حواسمون جای دیگه ای متمرکز شده بود!!!
گفتم پس یک زیپ کوچولو میتواند یک نفر باشخصیت رو تنزل بدهد...
دوم اینکه میتواند روی ذهن دیگر تاثیر بگذارد...
حال پاسخ بدهید وقتی دکمه روی سینه دختر خانمی باز میماند..
پاچه شلوار خانمی تا نزدیکی های زانو باز و عریان می شود
وقتی گوشواره و گردنبند و آرایش موهای خانمی با رنگ آمیزی غلیظ و چشم نواز مواجه میشود...آیا تنزل شخصیت ایجاد نمی کند
آیا...حواس دیگران را پرت نمیکند...
آیا ....به نظر شما قباحت زیپ باز شلوار آقایون بیشتر است یا عریانی اندام یک زن ....
ایا شما نمی توانستید بدون توجه به زیپ شلوار تمام حواستان را معطوف درس کنید
پس یادتان باشد حجاب و پوشش برای حفظ ارامش زن و مرد در جامعه لازم است.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ آبان
۲ آبان
۹ آذر
محتوا
- شک هم مخلوق خداست؟!
+ بی شک!
- چرا خدا شک را خلق کرد؟
+ چون یقین را هم خلق کرده و یقین بدون شک بی معناست.
کتاب #ارتداد
وحید یامین پور
+ بی شک!
- چرا خدا شک را خلق کرد؟
+ چون یقین را هم خلق کرده و یقین بدون شک بی معناست.
کتاب #ارتداد
وحید یامین پور
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA273دنبال کننده
محتوای خوب، ماندگار است.
روبیکا: https://rubika.ir/mohtava100
تلگرام: https://t.me/mohtava1001
بله: https://ble.ir/mohtava1001
هرچه میخواهد دل تنگت بگو:
@agent1404
مشاهده کانال پیامرسانروبیکا: https://rubika.ir/mohtava100
تلگرام: https://t.me/mohtava1001
بله: https://ble.ir/mohtava1001
هرچه میخواهد دل تنگت بگو:
@agent1404