دانلود روبیکا
۱۳ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
small_blue_diamondجونم به دختر ایرانی
جونم به ویدا
جونم به این مامور شجاع که هرچی شکست و کم آورد توی دل خودش بود و به دشمنش نشون نداد
جونم به این دختر
حاج آقا یعنی قشنگ تا مرز سکته میره آدم با قلم شما

small_blue_diamondسلام
حالا خوبه ساختن پهپاد وریز پرنده و کارکردن با اینا رو یادگرفتندکه اینهمه جنایت انجام میدن ببین اگه قدرت دستشون باشه چیکارمی کنند
توی معمولی ترین عروسی هاهم میارن باهاش فیلمبرداری می کنند
خیلی مسخره است
هرکس وناکسی بهش دسترسی دارند
پس یعنی درطول جنگ اکثر پدافندها مشغول پهپادهای خائنین بودند؟من فکرمی کردم اسراییل فرستادهexpressionless

small_blue_diamondسلام pensive
قصه این ویدا خانم که تموم شده الان...
من دلم میلرزه برای ویداهایی که الان در شرایط بحرانی ان sobsobsob
خدا کمکشون کنه...sobsobsobsob

small_blue_diamondدمتون گرم آقای حداد پور
وقتی کانالتونو میبینیم تم مطالبتون عقل و خرده و دوری از هیجان
این خیلی عالیه
با اینکه بعضی مطالبتون هم دوست ندارم
ولی اینکه نقد میکنید
اینکه هیجانی رفتار نمیکنید با هرخبری که پخش میشه و بعد از چندروز که ابعادش بهتر مشخص میشه نظرتونو میگید
شمارو برای من قابل احترام کرده
خدا خیرتون بده که حق الناس (راه رفتن رو روان مردم) براتون مهمه و حواستون هست که گردنتون نیوفته
موفق و عاقبت بخیر باشید
راستی تلاش های شما الهام بخش هست.

small_blue_diamondسلام وارادت ...بسیار داستان زیبا ودلنشینی داخل کانال قرار دادید ..امیدوارم یه همچین داستانهایی ادامه دار باشه prayموفق در پناه خدا باشید

small_blue_diamondسلام وقت بخیر
توی حدود 3 ، 4 ساعت کتاب "تب مژگان" رو تموم کردم.
هرچقدر کتاب شمعون جنی هیجان داشت میشه گفت این کتاب فقط اعصاب خوردی بود.
کلمه به کلمه کتاب رو که میخوندم حالم از اون کصافطا بهم میخورد و به این فکرمیکردم که ما امنیت رو فقط توی جنگ و ... می‌بینیم ولی با خوندن این کتاب فهمیدم چه انسان‌ هایی دارن از خودشون ، از ناموسشون ، از زندگی و بچه هاشون میگذرن تا ماها تو آسایش زندگی کنیم ...
وقتی کتاب رو خوندم و تموم شد به این فکرکردم که اون ادم های بی شرف دارن تمام تلاششون رو میکنن تا جوون های این مملکتو رو به انحراف بکشونن و ماها بعضا با کار ها و گناهانی که دیگه برامون عادی شده ناخودآگاه داریم به سمت اون ها و هدف اون ها حرکت میکنیم ....
تا حدودی به شما غبطه میخورم که کامل این ماجرا ها رو میدونید ولی خب.....
خیلییییییی خیلییییییی ممنون از شما بابت چنین کتاب هایی
خداقوت فراوان

small_blue_diamondسلام وخداقوت
یعنی جوری مینویسید که خدا میدونه هر بار ،هرقسمتی رو میذارید از مستند داستان تا هفت صبح فردا ومن میخونم قلبم شروع میکنه به تند تند زدن،یعنی انقدر قشنگ توصیف میکنید آدم خودشو تو اون محیط تصور میکنه...
از خدا میخام بهتون طول عمر باعزت بده وقلم شیوای شما همیشه برقرار باشه وما لذت ببریم از خوندن کتاب های شما
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
قسمت هفدهم

🇮🇷 #تا_هفت_صبح_فردا

✍️ #حدادپور_جهرمی

تقدیم به ارواح مطهر شهدای عملیات کربلای پنج صلواتrose
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم

fire#تا_هفت_صبح_فردا

✍️ محمدرضا حدادپور جهرمی


قسمت هفدهم

کنار خیابان – نزدیک بیمارستان – ساعت ۰۵:۵۸

ویدا در را باز کرد. پیاده شد. در را کوبید. نفسش بند آمده بود. نه از دود، نه از گرد وخاک. بلکه از صدای دردناک مادرش. صدایی که تا حالا هیچ وقت آن طور نشنیده بود. نه در کودکی، نه در نوجوانی، نه در تمام سال‌هایی که پدرش مرد و همه رفتند سرِ خونه و زندگی‌شان و مادرش تنها ماند و قرص خورد و درد کشید و ساکت بود.

آن صدا، صدای ناله بود. صدای التماس. صدای زنی که توی خانه خودش، توی اتاق خودش، جلوی چند تا مرد مسلح، تنها بود و هیچ کس را نداشت جز دختری که نمی‌دانست کجاست.

ویدا دستش را گذاشت روی سینه. تپش قلبش را حس می‌کرد. تند، بی‌نظم، مثل پرنده‌ای که توی قفس می‌کوبد.

نفس عمیق کشید.

به ماشین نگاه کرد. منیره از شیشه به او نگاه می‌کرد. چشمی داشت به مهسا نگاه می‌کرد. مهسا بیهوش بود و رنگ به رخسار نداشت.

ویدا مشت‌هایش را گره کرد. ناخن‌هایش رفت توی کف دستش. دردش گرفت اما یادش ‌آورد که هنوز زنده است.

با خودش گفت: «دلم میخواد برم تو ماشین، هر سه تاشون رو با دستای خودم خفه کنم. بعد برسم به مامانم.»

اما می‌دانست که نه. نه به خاطر قانون، نه به خاطر مأموریت. بلکه اگر این کار را می‌کرد، دیگر ویدای قبل نمی‌شد. دیگر نمی‌توانست توی آینه نگاه کند.

دستش را برد به طرف در ماشین. اما باز نکرد. فقط ایستاد. به آسمان نگاه کرد.

خانه فاطمه خانم – تهرانسر – ساعت ۰۶:۰۵

مگس روی لباس تارخ نشسته بود. تارخ توجهی نکرد. صندلی را چرخانده بود، پاهایش را دراز کرده بود روی لبه تخت فاطمه خانم. کفش به تن داشت. با بی‌احترامی محض، با کفش روی ملافه و پتوی فاطمه خانم پا گذاشته بود.

فاطمه خانم روی تخت نشسته بود. نمی‌توانست نگاه به پاها و گفش تارخ بکند. شرمی که توی خانه خودش، یک مرد غریبه این طور نشسته بود، داشت بیشتر آزارش میداد.

تارخ سیگارش را کشید. دود را فرستاد به طرف فاطمه خانم.

یکی از نوچه‌هایش وارد اتاق شد. یک آلبوم قهوه‌ای دستش بود. با جلد چرمی، کهنه که نخ‌هایش از جا کنده شده بود. گفت: «آقا... اینو توی کمد پیدا کردم.»

تارخ سیگار را روی دسته آهنی تخت خاموش کرد. جای سوختگی سیاه ماند. آلبوم را گرفت. فاطمه خانم با دیدن آلبوم، نفسش را حبس کرد.

تارخ صفحه اول را باز کرد. عکس سیاه و سفید. یک زن و مرد جوان، هر دو ایستاده، هر دو خشک و رسمی. مرد کت و شلوار داشت، زن چادر نماز. پشتش نوشته شده بود: «عکس عقد»

تارخ نگاه به فاطمه خانم کرد. با بی ادبی پرسید: «تو اینی؟»

فاطمه خانم جواب نداد.

تارخ صفحه را ورق زد. عکس عروسی، زن سفیدپوش، مرد با کت و شلوار مشکی، هر دو خندان. این بار پشتش چیزی ننوشته بود. پرسید: «شوهرت این شکلی بود؟»

فاطمه خانم لبش را گاز گرفت. سکوت کرد. سرش را پایین انداخت.

تارخ خندید. «معلومه از اون حاجی بازاریا بوده. مگه نه؟» صفحه را ورق زد.

عکس فاطمه خانم با روسری گل‌گلی، کنار یک درخت، خندان، جوان. تارخ با لحن رکیک پرسید: «چرا اینجا روسریت گل گلیه؟ چه خبر بوده؟»

فاطمه خانم به زمین نگاه کرد. اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود.

تارخ ورق زد. عکسی از فاطمه خانم در آشپزخانه، دستش بادمجان بود، داشت به دوربین لبخند می‌زد. پرسید: «چرا اینقدر خوشحالی تو عکس؟ ای بدم میاد از اونایی که تو عکسا الکی میخندن.»
فاطمه خانم سکوت کرد.

صفحه ورق خورد. فاطمه خانم کنار یک قبر ایستاده بود. روسری مشکی، چادر مشکی، صورت بی‌حالت. پشت عکس نوشته بود: «بهشت زهرا»

تارخ نگاه به فاطمه خانم کرد. «بیوه شدی؟ چند سالت بود؟»

فاطمه خانم نفس عمیقی کشید و سر بلند نکرد.

تارخ لبخند زد. «خجالت نداره. شوهر نکردی دوباره؟»

ادامه point_down
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
فاطمه خانم زیر لب فقط نفرینش کرد.

تارخ ورق زد. از عکس های دختر و پسرها و از نوجوانی تا بزرگ شدنشان را دید و دید تا این که به یک عکس از یک دختربچه رسید. یک دختر کوچک، با موهای بافته شده و لباس قرمز. نشسته بود روی زانوی مادرش. تارخ عکس را درآورد. پشتش تاریخ داشت اما خیلی کم رنگ بود و قابل خواندن نبود. به صورت دختر در عکس نگاه کرد. چشمان درشت و پوست گندمگون بود. استخوان‌بندی صورتش شبیه آدم‌هایی بود که زود گول نمی‌خورند.

تارخ چند لحظه به آن عکس دقت کرد. پرسید: «این کیه؟»

فاطمه خانم به سکوتش ادامه داد. نفس‌هایش تند شد و اشک حلقه زد در چشمانش. تارخ با صدای بلندتر پرسید: «اسمش؟»

فاطمه خانم جواب نداد. فکرش را نمیکرد یه روزی تو خونه خودش یک نفر اینقدر بی‌ادبانه ازش بازجویی کند.

تارخ عکس را برگرداند. رویش چیزی نوشته نشده بود. آلبوم را ورق زد.

یکی از نوچه‌ها از اتاق کناری آمد. گفت: «آقا... توی اتاق دختره هیچ چیز به درد بخوری ندیدیم. یه تخته. یه کمد. یه چندتا کتاب. هیچ عکسی نبود. دفترچه‌ یاداشت و این چیزا هم ندیدم.»

تارخ عصبانی شد. داد زد: «مگه آدم میتونه توی خونه خودش هیچ ردپایی از خودش جا نذاره؟ اون اینجا زندگی میکرده. پس باید ازش علائم حیاتی باشه. برو بیشتر بگرد.»

یک نفر که مسلح بود و چند قدم دورتر از تارخ ایستاده بود گفت: «به نظر میاد این دختر خیلی حرفه‌ایه. حتی توی زندگی شخصیش هم لوکیشن گوشیش فعال نیست، عکس روی در و دیوار نداره، دو سه تا بیشتر لباس نداره. کلکسیون مقنعه و شال و روسری نداره. میز عطر و آرایش نداره. آدم شک میکنه که اصلا این دختره یا نه؟»

تارخ آلبوم را ورق زد. عکس بعدی: یک دختر نوجوان، موهای بلند، کیف مدرسه به دوش. پشتش نوشته بود: «ویدا، سال اول دبیرستان».

عکس را کنار عکس قبلی گذاشت. همان بود. فقط دختره سن و سالش بالاتر رفته بود. تارخ نفسش را بیرون داد. اسمش را فهمید. بالاخره پیداش کرد. نگاه به فاطمه خانم انداخت. فاطمه خانم رنگش پریده بود، انگار خون از صورتش رفته بود.

تارخ ورق زد. عکس بعدی: عکس پرسنلی. دختری با مانتوی مشکی، مقنعه سیاه، صورت جدی، نافذ. عکس سمت راست بود. پشتش چیزی نوشته نشده بود اما تاریخ پایینش درج شده بود.

تارخ عکس را درآورد. با عکس قبلی مقایسه کرد. استخوان‌بندی صورت یکی بود. نگاه یکی بود. فقط بزرگتر شده بود. گفت: «این همونه. خودشه. دیگه عکس کودکی و نوجوانیش رو داریم.»

تارخ آلبوم را بیشتر ورق زد، عکس‌ها را درآورد و کنار هم گذاشت. عکس کودکی، نوجوانی، عکس پرسنلی. سیر تغییرات یک نفر را نشان می‌داد. همان که از شب قبل تا حالا تمام سیستم پدر و پسر کاکایی را معطل خودش کرده بود. همان که با سه تا تروریست حرفه‌ای توی خیابان‌های تهران می‌چرخید و کسی نمی‌توانست سر به نیستش کند.

تارخ نگاه به پیرزن کرد. فاطمه خانم داشت سعی می‌کرد خودش را کنترل کند. اما معلوم بود. تا تارخ عکس را آورد بالا، هول شد و دست و دلش ‌لرزید.

نفس عمیق کشید. آلبوم را بست. به پیرزن گفت: «حداقل فامیلیش رو به من بگو. تا راحت‌تر بمیری.»

فاطمه خانم زبانش قفل کرده بود. دیگر حتی نمیتوانست نفرین کند. خشمی داشت که تمام وجودش را گرفته بود و نمی‌گذاشت حرف بزند.

تارخ آلبوم را تکان داد. یک کاغذ از لابه‌لای صفحات افتاد. قبض عکاسی، متعلق به سال ۱۳۹۸، به نام خانم «ویدا اسکندری.»

آن را برداشت. زیرش یک پاکت کهنه، زرد شده بود. آن را هم باز کرد. دو سه تا عکس پرسنلی ویدا، با کیفیت چاپ پایین، مهر دانشگاه روی پشتش. تاریخ و شماره پرسنلی هم داشت.

تارخ عکس را بالا گرفت. دقیق تر نگاه کرد. بعد رو به فاطمه خانم گفت: «اسکندری. فامیلی دخترت اسکندریه. درسته؟ یعنی اسم کامل دخترت اینه «ویدا اسکندری»!»

فاطمه خانم اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود. اما دیگر حریفش نشد و صورت ماه پیرزن خیس شد.
تارخ برگه‌ها را جمع کرد. از همه عمس های ویدا عکس گرفت. سپس بلند شد. کفش‌هایش را از روی تخت برداشت پایین. به فاطمه خانم نگاه کرد. گفت: «دخترت اگه تا بیست دقیقه اومد که اومد. اگه نیاد...»

سیگار دیگری روشن کرد. دود را فرستاد به سمت صورت فاطمه خانم. فاطمه خانم سرفه کرد. تارخ ادامه داد: «اگه نیاد که خودت می‌دونی چی می‌شه.»

از اتاق خارج شد. فاطمه خانم تنها ماند. اشک بیشتر سرازیر شد. شاید از حسرت روزهایی که نتوانست کاری کند که دخترش این راه را نرود اما حریف دخترش نشد.

ادامه دارد...

✍️ کانال #حدادپور_جهرمی

@mohammadrezahadadpour
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
قسمت هجدهم

🇮🇷 #تا_هفت_صبح_فردا

✍️ #حدادپور_جهرمی

تقدیم به ارواح مطهر شهدای مظلوم امنیت، علی الخصوص شهید حجت الاسلام خطیب و شهید مجید خادمی صلواتrose
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم

fire#تا_هفت_صبح_فردا

✍️ محمدرضا حدادپور جهرمی


قسمت هجدهم

کنار خیابان – نزدیک بیمارستان – ساعت ۰۶:۱۴

ویدا سوار شد. در را کوبید. ماشین را روشن کرد. منیره و چشمی نگاهش می‌کردند. هر دو منتظر. منیره با چشم‌های سرد و حسابگر، چشمی با چشمانی که دیگر امیدی در آنها نمانده بود و دلش هر لحظه برای مهسا ریش ریش میشد.

ویدا راه افتاد. به طرف خانه مادرش نرفت. رفت به طرف در بیمارستان. منیره که با این تصمیم ویدا عصبی شده بود فورا گفت: «کجا داری می‌ری؟ حالیته تو چه وضعیتی هستی؟»

ویدا جواب نداد. منیره صدایش را بلند کرد: «مادرت رو ول می‌کنی؟ واسه این فاحشه؟ واسه یه زن که تا چند ساعت پیش نمی‌شناختیش و یه کره خر تو شکمش داره؟»

ویدا فرمان را چسباند. خون توی رگ‌هایش جوش می‌زد. اما جواب نداد. منیره فریاد کشید: «کثافت اینو ول کن! هممون رو به کشتن میدی! مگه قراره جایزه ات بدن؟ مهسا رو همین جا بنداز پایین و برو طرف خونه مامانت!»

چشمی چیزی نگفت. فقط دست مهسا را گرفته بود و به خیابان نگاه می‌کرد. مشخص بود که ته دل و چشمش از این تصمیم ویدا خوشحال است و ذره ای امید به زنده ماندن مهسا در دلش بیشتر شده.

خیابان منتهی به بیمارستان – ساعت ۰۶:۱۹

وسط آن بدبختی و بیچارگی، تا رسیدند به چهارراه، دیدند دو تا ماشین تصادف کردند. میان شان دعوا بود و یکی از یکی بدتر در حال فحش و فحش کِش کردن همدیگر بودند. جمعیت اطرافشان هم از آنها بدتر! یکی فریاد می‌زد، یکی با گوشی فیلم می‌گرفت. وضعی شده بود. راه بسته بود. جمعیت وسط خیابان بود تا دقیقتر به آن دعوا نگاه کنند و فحش های آبدار را بشنوند. ماشین‌ها هم اصلا مراعات بیمارستان را نداشتند و پشت سر هم بوق می‌زدند و صدایش تا آسمان رفته بود.

ویدا مشت به فرمان کوبید. «لعنتی!»

ماشین پشت سرش بوق زد. ویدا از آیینه نگاه کرد. یک مرد چهل ساله با ریش جوگندمی داشت دست تکان می‌داد. ویدا نادیده گرفت.

چند ثانیه بعد، یکی از ماشین‌های تصادفی کنار کشید. راه باز شد و ویدا فورا گاز داد و رفت.

منیره در رنگش از تصمیم ویدا سرخ و آتشین شده بود با لحن مثلا آرام تر گفت: «هنوز وقت برگشتن داری. مادرت تو خونه تنهاست. من اونا رو میشناسم. به صغیر و کبیر رحم نمیکنند. دیگه تو و مادر پیزوریت جای خود دارند.»

ویدا دوباره جواب نداد و محکم چسبید به تصمیمی که گرفته بود.

بیمارستان – بخش اورژانس – ساعت ۰۶:۲۴

ویدا مستقیم رفت داخل و تا دیدند که بیمار بدحال دارد، راه را برایش باز کردند. ماشین را میخواست کنار پارک کند. اما نه جای پارک بود و نه وقت برای پیدا کردن جاپارک. ماشین را دوبل، کنار یک ماشین دیگر پارک کرد و پرید بیرون.

دوید به طرف در اورژانس. شیشه‌های بزرگ، صندلی‌های سبز، بوی ضدعفونی و خون و عرق زد زیر دماغش. همه جا مردم در حال رفت و آمد بودند و از زمین و زمان آدم میریخت. پیر و جوان، زن و مرد، بچه و بزرگ. بعضی نشسته بودند، بعضی ایستاده، بعضی روی زمین افتاده بودند و پرستارها بااحتیاط اما با سرعت از رویشان رد می‌شدند. یک پیرمرد دستش را بسته بود به روسری زنی که معلوم بود دخترش است. داشت ناله می‌کرد و با گفتن «نفس... نفس...» به کپسول هوا اشاره میکرد.

یک زن جوان روی صندلی چرخدار، صورتش سفید بود و چشم‌هایش بسته. پایش را با پارچه کثیف بسته بودند، اما خون از لای پارچه می‌چکید روی کف سفید راهروی بیمارستان و صحنه دلخراشی رقم زده بود.

یک پسر بچه ده دوازده ساله تنها نشسته بود روی صندلی. دستش به بازویش بود و می‌لرزید. کسی نبود کنارش. ویدا دوست داشت بایستد، بپرسد مامانت کجاست. اما فرصت نداشت و نایستاد.

به طرف پذیرش دوید. پشت میز یک خانم پنجاه ساله با عینک داشت برگه پر می‌کرد. ویدا در حالی که نفس نفس می‌زد گفت: «ببخشید... ما یه زن باردار داریم... حالش خیلی بده...»

خانم بدون اینکه بلند شود گفت: «پر کنید این فرم رو، بعد نوبت بگیرید.»

ویدا فرم را گرفت. نگاه به صندلی‌ها و تخت های اطرافش کرد. هیچ تخت خالی نبود.

دوید بیرون. در ماشین را باز کرد. مهسا نیمه بیهوش بود. چشمی دستش را نگه داشته بود که بتواند کمرش را صاف نگه دارد و در تنفسش مشکل ایجاد نشود. منیره به دور و برش نگاه میکرد تا این که دید ویدا دست مهسا را گرفته و با یک پرستار که با خودش آورده، به مهسا میگوید: «بیا... بلند شو...»

ادامهpoint_down
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
چشمی که خوشحال بود اما مجبور بود کتمان کند، به ویدا و مهسا کمک کرد. ویدا و آن پرستار، مهسا را از ماشین بیرون کشیدند. منیره که همه چیز آن طور که دلش میخواست پیش نرفته بود، نگاهی پر از کینه به مهسا انداخت و دستبندش را که به دست چشمی بود، جوری تکان داد که چشمی متوجه اوج عصبانیت او بشود.

ویدا مهسا را به طرف اورژانس برد. یکی از پرستارها داد زد: «از این طرف.»

یک تخت پیدا شد. ته راهرو، کنار پنجره شکسته. ترکش و شیشه شکسته روی ملحفه بود. ویدا با دستش شیشه‌ها را تکاند. مهسا را خواباند. کبود بود، رنگ پریده بود، دستش را روی شکمش فشار می‌داد. اما نفس می‌کشید.

ویدا لحظه‌ای نگاه به او کرد. بعد از جیبش دستبند را درآورد. یک سرش را به دست مهسا بست، سر دیگر را به لوله تخت. یک پرستار اومد نزدیک. گفت: «این چیه؟ چرا بستیش؟»

ویدا دستپاچه بود. کوتاه جواب داد: «مامورم... دستور دارم.»

پرستار نگاه متعجبانه به ویدا کرد. به مانتوی سوخته و به روسری چروک و به زخم پیشانی اش. ویدا فرم را پر نکرد. عجله داشت. فقط اسم مهسا و سن و سالش را تخمین زد و با شماره تلفن مادرش در فرم نوشت. همان خطی که تارخ پیدا کرده بود. به پرستار گفت: «اگه لازم بود، با این شماره تماس بگیرید.»

پرستار گفت: «باید معرفی نامه و فرم به طور کامل...»

ویدا حرفش را قطع کرد. «وقت ندارم.» و فورا دوید بیرون.

داخل ماشین – ساعت ۰۶:۳۱

ویدا سوار شد. ماشین روشن کرد. منیره نگاه به در اورژانس کرد. به تخت مهسا که از دور دیده می‌شد. چشمی به ویدا گفت: «چی شد؟ بردنش اتاق عمل؟»

ویدا جواب نداد. دنده را انداخت و حرکت کرد. صدای آژیر آمبولانس از نزدیک می‌آمد. ویدا از آیینه نگاه کرد. یک آمبولانس داشت به طرف اورژانس با سرعت می آمد.

درهمان لحظه گوشیش زنگ خورد. ویدا نگاه به صفحه کرد. شماره مادرش بود. گوشی را برداشت. وسط خیابان بوق می‌زدند، صدای آمبولانسِ آژیرکِشان نزدیک و نزدیک تر می‌شد.

«الو... مامان؟»

صدای مادرش بود. گریه می‌کرد. هق هق می‌زد. «دختر... کجایی؟ می‌گن ده دقیقه بیشتر وقت نداری...»
ویدا دستش را روی فرمان فشار داد. «مامان... مامان آروم باش...»

فاطمه خانم گریه‌اش بیشتر شد و گفت: «همه چی رو می‌دونن. اسمتو می‌دونن، فامیلیتو می‌دونن، عکستم دارن. می‌گن یا با اون سه نفر بیا یا جنازه منو می‌بینی... میگن اون سه نفرم هر بلایی خواستی سرشون بیار...»

در همین لحظه، یک صدایی آمد و دو سه ثانیه بعد، شیشه های راهروی اورژانس توی آیینه عقب ویدا از موج انفجارِ ساختمان کنار بیمارستان ترکید. صدای مهیبی که نه، شاید هم زلزله‌ای هولناک دوباره تکرار شد و به ساختمان دوم هم موشک زدند. کل شیشه های بیمارستان خرد شد. شیشه خانه‌های اطراف هم خرد شد. ترکشش همه جا پخش شد و دود و گرد و خاک و آتش کل محل را برداشت.

مردم فریاد می‌زدند. همه می‌دویدند. بعضی افتاده بودند. یک نفر داشت فریاد می‌زد: «کمک! کمک!» یکی دیگر: «بچه... بچه زیر آوار مونده...»

وسط آن دود و ترکش و انفجار، گوشی قطع شد و ویدا فریاد زد: «مامان! مامان؟!»

گوشی خش خش می‌کرد. بعد سوت کشید. بعد هیچی. کلا قطع شد و هر چه ویدا شماره مادرش را گرفت، خط نمیداد.

ویدا داشت از استرس و فشار منفجر میشد. شهر داشت می‌سوخت و پشت سرش، شیشه‌های بیمارستان ریخته بود روی زمین و حتی سنگ ریزه و خورده شیشه مثل باران روی ماشین ها و عابران پیاده میریخت.

ویدا گاز داد. ماشین پرید جلو. چشمی از شیشه برای آخرین بار به عقب و به سمت اورژانس نگاه کرد و در دلش گفت: «مهسا...»

ویدا فقط گاز میداد و دنده عوض میکرد و با سرعت در حال لایی کشیدن از ماشین ها و خارج شدن از آن خیابان بود.


ادامه دارد...

✍️ کانال #حدادپور_جهرمی

@mohammadrezahadadpour
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
علیکم السلام
از توجه شما سپاسگزارم اما بنده تولیدکننده خودکار محتوا نیستم. بنده یک انسانم با حجم مشخصی از زمان، انرژی، دسترسی به منابع و مهمتر از همه، مسئولیت در قبال حرفی که می‌زنم.
در شرایطی که هر روز تئوری توطئه جدیدی متولد می‌شود، و هر کانالی با انبوهی از تحلیل‌های فوری، بازار داغی راه انداخته، و دشمن با تولید محتوای هدفمند، دنبال شتاب‌دهی به قضاوت‌های عجولانه است، تکلیف یک رسانه‌ متعهد چیست؟ آیا باید مثل بقیه، روزی ده بیست تا پست و تحلیل بدون پشتوانه تولید و مخاطب را غرقاب کند؟یا باید حرف بزند وقتی حرفی برای گفتن دارد که هم مستند است، هم چندلایه دیده شده، هم به درد تصمیم یا آرامش مخاطب بخورد؟بنده راه دوم را انتخاب کرده‌ام تا سبب کمک به فضای نخبگانی و کمک به امنیت روانی مخاطب شود.چرا که هنگامی که حجم اطلاعات از ظرفیت پردازش مخاطب بیشتر شود، میانگین درک عمیق کاهش می‌یابد و اضطراب سطحی افزایش پیدا می‌کند. یعنی مخاطب، به جای داناتر شدن، آشفته‌تر می‌شود.
point_left دشمن دوست دارد شما را در وضعیت گرسنگی خبر نگه دارد تا هر محتوایی را حتی سمی به عنوان غذا قورت دهید.به نوبه خودم، با این سیر ندادنِ شتابزده، دارم از شما در برابر مسمومیت شناختی محافظت می‌کنم. سکوت من، بخشی از استراتژی «صبر راهبردی» است، نه ناشی از ندانستن، بلکه ناشی از نخواستنِ انتشار دانسته‌های نارس. اگر روزی خبر یا تحلیلی به بلوغ لازم رسید که هم مستند بود، هم جامع، هم عاری از تخریب و هیاهو، حتماً منتشر می‌شود. وگرنه، سکوت ما به نفع شماست، نه به ضررتان.

#احترام_به_مردم
#امنیت_روانی_مردم

#حدادپور_جهرمی

@mohammadrezahadadpour
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
ی چیز دیگه.. ـ
رمان #تا_هفت_صبح_فردا خیلی وقتگیر و دقیق هست و ساعاتی که خونه هستم و دسترسی به سیستم دارم، باید بیشتر به اون توجه کنم. مثلا امروز که بخاطر وضعیت کمرم و فیزیوتراپی دو سه ساعت فرصت داشتم، تماما مشورت میکردم و سوژه را بالا و پایین میکردیم تا این که بالاخره به این نتیجه رسیدم که این رمان، دو یا سه فصل ادامه داشته باشه.
خب همین یه قلم، خیلی وقت و هزینه و انرژی از آدم میگیره.
هرچند معتقدم با یک دعای خیر شما پروردگار عالم به محتوا و امور برکت و کوثرش را عنایت میفرماید. tulip
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
arrow_backward️ آنالیز بازی رسانه ای ترامپ در دو هفته اخیر (تا ۶ می ۲٠۲۶)

✍ محمدرضا حدادپور جهرمی

small_red_triangleترامپ علیرغم ادعای «نابودی کامل نیروهای نظامی ایران»، ناگهان از «توقف موقت عملیات» و «شروع مذاکره جدی» خبر داد. این تناقض نشان می‌دهد که روایت «ضعف مطلق ایران» صرفاً یک جنگ روانی برای فروش «مذاکره از موضع قهر» به افکار عمومی آمریکا بود. در واقع، او به بن‌بست نظامی رسیده بود اما نمی‌توانست بپذیرد.

small_red_triangle او در میانه مذاکرات، تهدید به «بمباران با شدت بالاتر» کرد، اما در عمل همان روز از توقف عملیات خبر داد. این الگوی «تهدید و عقب‌نشینی همزمان» نشانه ضعف در تعیین خط قرمز واقعی است. در ادبیات راهبردی، تهدیدی که بلافاصله با عقب‌نشینی تاکتیکی همراه شود، «اهرم فشار» را بی‌اثر می‌کند.

small_red_triangle سپس با توقف «پروژه آزادی» اما ابقای محاصره تنگه هرمز، عملاً ایران را در وضعیت «نه جنگ تمام‌عیار، نه رفع تحریم» نگه داشت. این تاکتیک، نسخه به‌روز شده «فشار حداکثری» است که امیدوار است سبب حفظ هزینه‌های تحریم، بدون ریسک تلفات گسترده بشود و هدفش وادار کردن ایران به پذیرش شرایط از سر خستگی تدریجی است.

small_red_triangle او به جای رد رسمی طرح تهران، از عبارت «نمی‌توانم تصور کنم قابل قبول باشد» استفاده کرد. این «رد مشروط» یک ترفند مذاکراتی است: نه بله نه خیر تا در واپسین لحظه، با تغییر جزئی همان طرح را به عنوان «توافق نهایی» معرفی کند. هدفش از این ترفند، جلوگیری از متهم شدن به «جنگ‌خواهی» در صورت فروپاشی مذاکرات است.

small_red_triangleنهایتا ترامپ واژه «آتش‌بس» را به کار نبرد، بلکه از «توقف موقت عملیات» سخن گفت. این ظرافت زبانی نشان می‌دهد او خواهان «نقطه پایان» نیست، بلکه به دنبال «وقفه قابل برگشت» است. یعنی اگر مذاکرات به نتیجه نرسد، آماده است با همان شدت حمله را از سر بگیرد. این برخلاف آتش‌بس سنتی است که معمولاً همراه با حسن نیت است.

point_left ترامپ در این دو هفته، به اصطلاح خودش «هنر ترامپی مذاکره» را به تصویر کشید که سبب تهدید بلند، عقب‌نشینی نامحسوس، نگه داشتن ابزار فشار، و همزمان باز گذاشتن پنجره دیپلماسی میشود. اما ضعف اصلی او وابستگی به روایت‌سازی رسانه‌ای است. همان چیزی که در نهایت دستش را برای تحلیلگران حرفه‌ای خواندنی کرد. ایران اگر از این الگو درس بگیرد، می‌تواند با «صبر هوشمندانه» و «افزایش هزینه اعتمادشکنی»، او را وادار به انتخاب بین «جنگ تمام‌عیار» یا «رفع کامل محاصره» کند. و این همان چیزی است که ترامپ به طور واضح از هر دو می‌گریزد.

#مرگ_بر_آمریکا
#ما_پیروزیم_ان_شاءالله

✍ کانال #حدادپور_جهرمی

@mohammadrezahadadpour
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
قسمت نوزدهم

🇮🇷 #تا_هفت_صبح_فردا

✍️ #حدادپور_جهرمی

تقدیم به ارواح مطهر شهدای هوافضا صلواتrose
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم

fire#تا_هفت_صبح_فردا

✍️ محمدرضا حدادپور جهرمی


قسمت نوزدهم

خانه فاطمه خانم – تهرانسر – ساعت ۰۶:۳۵

تارخ در خانه قدم میزد. صدای قدم‌هایش در گوش فاطمه خانم، توی راهرو کوتاه شد و وقتی دورتر شد، دیگر صدای تارخ را نمیشنید. یک لحظه صدای درِ حمام آمد. درِ حمام باز و بسته شد. آب افتاد توی لوله‌ها و صدای روشن شدن آبگرمکن به گوش رسید.

مگس هنوز بود. روی لبه تخت نشسته بود، بال‌هایش را می‌مالید. فاطمه خانم نگاهش می‌کرد. فکر می‌کرد که این مگس هم مثل خیلی‌های دیگر معطل چیزی است که گیرش نمی‌آید.

نگاهش افتاد به آلبوم. روی پتو افتاده بود، همان جایی که تارخ انداخت. باز بود. صفحه اول. عکس عقد. سیاه و سفید. مردی با کت و شلوار خوش‌دوخت، زنی با چادر نماز. هر دو ایستاده بودند و جدی نگاه می‌کردند.

فاطمه خانم آلبوم را کشید به طرف خودش. با انگشت روی صورت مرد کشید. در دلش گفت: «حاجی... چشمات روشن، دخترت کجاس تا ببینه منِ علیل و تنها با کیا تو خونه تنهام؟»

همین طور در فکر فرو رفت...

سه سال پیش – همان خانه – همان اتاق

ویدا چمدان کوچکی دستش بود. مانتوی مشکی پوشیده بود و مقنعه مشکی اش را جلوی آینه مرتب میکرد.

فاطمه خانم روی همان تخت نشسته بود، همان گوشه، همان پتو، همان دستی که حالا میلرزید، آن موقع هم می‌لرزید. به ویدا گفت: «مگه چادر نداری؟»

ویدا همین طوری که دستی به ابروهایش میکشید جواب داد: «چرا مامان. دارم.»

ابرو بالا انداخت و پرسید: «پس چرا مانتو پوشیدی؟ هیچ کدوم از خواهرات مانتویی نیستن. تو چرا اینجوری میکنی؟»

ویدا یک لحظه مکث کرد و بعدش گفن «راحت ترم. سر و وضعمم که مرتبه و پوشیده است.»

فاطمه خانم نگاهش کرد. دخترش توی اتاق داشت راه می‌رفت، از کمد به چمدان، از چمدان به کمد. هر دو سه دقیقه یک بار چیزی یادش می‌آمد و برمی‌گشت.

چند لحظه بعد، ویدا همین طور که داشت درِ چمدان را میبست، گفت: «یه چیزی میگم ناراحت نشیا ... بقیه دخترات فقط وقتی میان اینجا و این محل، چادر میپوشن. برو به عکسای مسافرتا و شمال رفتن و این ور و اون ور رفتنشون دقت کن! نه خودشون چادر میپوشن نه دختراشون. بازم به من که جلوی تو و پشت سرت یه جور ام.»

فاطمه خانم دید ویدا قشنگ چمدان را نبسته. بلند شد و نشست کنارش و گفت: «ولش کن. بذار من جمع کنم. تو برو اون دو پلاستیک میوه را بیار بذار تو کیفت.»

ویدا خندید. گفت: «بذار خودم یاد بگیرم. گفتی میوه؟»

فاطمه خانم دوباره بلند شد. رفت سرِ گنجه اش. یک روسری را از لابه‌لای لباس‌ها درآورد. قشنگ بود. رنگ روشن. به ویدا داد و گفت: «این رو بگذار تو ساکت. حداقل وقتی بیرون نیستی، اینقدر رنگ تیره نپوش. چیه همش شده سرمه ای و مشکی.»

ویدا روسری را گرفت. نگاهش کرد. لبخد زد. گفت: «گفتم الان میری چادر خودتو میاری و میندازی رو سرم و میگی باید با این بری!»

فاطمه خانم چیزی نگفت. برگشت روی تخت نشست. به خاطر این که کمتر حرص بخورد، عینکش را زد و مفاتیحش را برداشت.

طولی نکشید که ویدا چمدان را بست. کنار صندلی گذاشت. آمد کنار مادرش نشست. فاطمه خانم به دیوار تکیه داد و چشم از روی مفاتیح برنداشت.

«مامان...»

«چیه؟»

«ناراحتی؟»

فاطمه خانم نفسش را حبس کرد. بعد رها کرد: «نه. راضیم. هر کاری دوس داشت میکنه، آخرشم میپرسه ناراحتی؟»

ویدا دستش را گذاشت روی دست مادر: «می‌دونم راضی نیستی. صورتت معلومه. حداقل نگام کن.»

فاطمه خانم دستش را کشید. نه از سر بداخلاقی. از سر این که اگر دستش می‌ماند، سدش می‌شکست و گریه می‌کرد. نفس عمیق کشید و گفت: «حتما یه خیری توش هست. من حریف تو نشدم. خدا کنه دخترت مثل خودت نشه.»

ویدا که نمیدانست مادرش دعاش کرد یا نفرین، لبخندی به لبش نشست و به چشمان مادر نگاه کرد. آرام گفت: «برمی‌گردم مامان.»

«کی؟ سه روز دیگه؟ سه سال دیگه؟»

ویدا جواب نداد.

فاطمه خانم به چمدان نگاه کرد. به عکسی که قابش روی طاقچه بود. عکس مرحوم پدر ویدا بود. آهی کشید و گفت: «همیشه گفتی می‌خوام خدمت کنم. فکر می‌کردم یعنی معلم می‌شی، پزشک می‌شی. نمی‌دونستم یعنی...»

«یعنی چی مامان؟»

ادامه point_down
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
فاطمه خانم مکث کرد. «نمی‌دونم. خودم هنوز نفهمیدم این چه کاریه که حتی نمیدونم دانشکده اش کجاس؟»

ویدا دوباره دست مادر را گرفت. این بار محکم‌تر. فاطمه خانم دستش را نکشید و گفت: «مامان... من همیشه دوس داشتم این کارو داشته باشم.»

فاطمه خانم به صورت دخترش نگاه کرد. به همان چشمانی که هیچ وقت دروغ نمی‌گفتند، حتی اگر حرف بزنند. به دخترش گفت: «من پیر شدم. نمی‌فهمم این چیزا رو. فقط...»

اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. قورتش داد. نمی‌خواست آخرین باری که دخترش را می‌بیند، گریه باشد. گفت: «فقط یه قول به من بده.»

ویدا با لحن مهربانانه گفت: «چی عزیزدلم؟»

مادر گفت: «مراقب خودت باش. فکر نکن درست کردن همه چیز، گردن تو هست. من دخترمو میخوام. سالمم میخوام. الان حریفت نمیشم و داری میری. اما حق دارم که ازت بخوام مراقب خودت باشی.»

ویدا خندید. نه از روی شوخی. جواب داد: «مامان... چشم.»

فاطمه خانم گفت: «من مادرتم. مادر تا ته خط با بچش میاد. اما تو نمیذاری بدونم ته خط کجاس و کجا داری میری؟»

ویدا هیچی نگفت. بلند شد. چمدان را برداشت. به طرف در رفت. فاطمه خانم از جا بلند شد. «ویدا...»
ویدا برگشت.

فاطمه خانم جلو رفت. دو قدم. سه قدم. دستش را دراز کرد تا صورت دخترش را بگیرد. ویدا که در دلش غم دور شدن از مادرش بود، لبخند تلخی زد و قبل از بغل، خم شد که دست مادرش را ببوسد. فاطمه خانم دستش را عقب کشید و دخترش را مستقیم به آغوش کشید.

اینقدر محکم همدیگر را در آغوش گرفته بودند که نتوانستند همدیگر را ببوسند. دلشان نمیخواست گرمای آغوش مادر و دختری کم بشود.

تا این که صدای آیفون آمد. یهو از آغوش هم جدا شدند و ویدا فهمید که تاکسی آمده.

ویدا چند لحظه ایستاد. بعد کیف را از زمین برداشت. «قرصات طبق برنامه ای که نوشتم بخور مامان. به حرفای دختراتم گوش نده. هر وقت آش و حلوا آوردند، لطفا نگو نذر هست و ثواب داره و ضرر نداره. همش روغن داره. به خودت و به من رحم کن و به چیزای چرب، لب نزن!»

در را باز کرد. دم رفتنش دوباره برگشت و رو به مادرش گفت: «قول دادی که هی جلوی آبجی و داداشام نگی دلم واسه ویدا تنگ شده و چرا رفته و چرا دیر شد و چرا نیومد و این چیزاها. یادت باشه قربونت برم.»

سپس دوباره رو به مادرش ایستاد و یک بوسِ هوایی فرستاد و چشمکی دخترانه زد و رفت.

فاطمه خانم صدای قدم‌هایش را شنید. توی راهرو، از پله‌ها، توی حیاط. در که بسته شد، همه چیز ساکت شد.

تنها نشست. گفت: «یا زهرا... دستشو بگیر دختر پیغمبر... دیوونم کرده اما دختر خوبیه. ولش نکن حضرت زهرا...»

زمان حال – همان خانه – همان اتاق – ساعت ۰۶:۴۲

فاطمه خانم آلبوم را ورق زد. عکس بعدی؛ ویدا با لباس دبیرستان، موهای بلند بافته شده، کیف به دوش به چشمش خورد.. پشت عکس نوشته بود: «سال اول دبیرستان. ویدا».

با انگشت روی صورت دخترش کشید و در دل گفت: «انگار همین دیروز بود...»

صدای قدم آمد. در باز شد. تارخ وارد شد. حوله به گردنش بود، آب از موهای میچکید. همین طور که گوش هایش را پاک میکرد گفت: «عجب حمامی شد. حیف که دیگه عمرت به دنیا نیست و دختر کله شقّت تو رو به کارش فروخت.»

فاطمه خانم جواب نداد. آلبوم را بست. گذاشت کنارش.

تارخ آمد نشست روبرویش. این بار پاهایش را بی‌ادبانه دراز نکرد. انگار یک کمی آرام شده بود. با لحن آرام تر پرسید: «دخترت کجاست؟ خونه دوست و آشناست؟»

فاطمه خانم به دیوار نگاه کرد. به قاب عکس شوهرش. به سقف. به هر جا که نگاه تارخ نباشد.

تارخ خندید. با لحن آرام اما عصبی گفت: «نکنه دوس داری خونه همه بچه هاتو شخم بزنم و برم بالا سرشون تا پیداش کنم. اونجاها برم، به اندازه الان مهربون نیستما.»

ادامه point_down
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
فاطمه خانم باز هم چیزی نگفت. اما از بالا و پایین شدن شانه های پیرزن هنگام نفس کشیدن معلوم بود که دوباره آن ترس خیلی شدید آمده سراغش.

تارخ سیگارش را روشن کرد. این بار دود را به طرف خودش کشید. نه به طرف فاطمه خانم. گفت: «نمی‌دونم چرا بچه‌ ات داره این کار رو می‌کنه.»

فاطمه خانم سرش را برگرداند. اول بار بود به تارخ نگاه می‌کرد. چشم توی چشم. سوالی خاص با لحنی خاص تر و مادرانه و ترسیده از تارخ پرسید: «تو بچه نداری؟»

تارخ یک لحظه جا خورد. فقط به فاطمه خانم خیره شد. جواب داد: «بچه چه فایده؟ وقتی بخواد اینجوری دست آدمو بذاره تو پوست گردو! الان تو که داری، خیلی بُرد کردی؟»

فاطمه خانم جواب نداد. فقط به دستش نگاه کرد. به ناخن‌هایش. به سیگاری که بین انگشتانش دود می‌کرد.

تارخ دوباره پرسید: «چی شد این سوالو پرسیدی؟»

فاطمه خانم نفس عمیقی کشید. پرسید: «مادر چطور؟ مادر داری؟»

تارخ سیگار را خاموش کرد. روی زیرسیگاری که نه، زیرسیگاری نبود، روی میله تخت فاطمه خانم. ته سیگار را فشار داد. بلند شد. به طرف در رفت. ایستاد. نفس کشید و گفت: «یادم نیست. ندیدمش. هیچ وقت.»

این را گفت و در را باز کرد و رفت.

فاطمه خانم تنها ماند. مگس هنوز بود. روی همان لبه تخت.

نگاه به آلبوم انداخت. به عکس ویدا. به عکس خودش با آن روسری گل‌گلی. به عکس شوهرش.

با خودش بغض کرد و در دلش گفت: «کجایی مادر؟ اگه برگشتی که بوست میکنم. اگرم نیومدی... خدا پشت و پناهت.»

اشک ریخت. روی صورتش، روی دستش، روی آلبوم.

ادامه دارد...

✍️ کانال #حدادپور_جهرمی

@mohammadrezahadadpour
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
این جزئیات، باز و بسته شدن در، بال زدن مگس، نفس کشیدن ویدا، در روایت مدرن سه کارکرد موازی دارند:

۱. درام مدرن، برخلاف آثار کلاسیک که هر حرکت تابع پیرنگ بود، به «لحظات تهی» هم بها می‌دهد. این لحظات قرار نیست داستان را جلو ببرند؛ قرار است خواننده را در «حال» شخصیت فرو ببرند. وقتی ویدا در را می‌بندد، تو نباید فقط «بستن در» را ببینی. باید تنش در عضلات دستش، صدای خشک قفل، سکوت بعد از آن را حس کنی. این «فراوزن» روایت است.

۲. در تئوری روایتشناختی، هرچه نشانه‌های حسی غیرکارکردی (نه دیالوگ و نه عمل محرک) بیشتر باشند، جهان داستان «باوری‌پذیرتر» می‌شود. مگس بال می‌زند نه برای اینکه قرار باشد نماد مرگ یا پلیدی باشد، بلکه برای اینکه آن خانه خلوت و یا سوت و کور است. این نوع جزئیات، متن را از «گزارش رویداد» به «تجربه حسی» تبدیل می‌کند.

۳. در لحظات بحرانی، هرچه سرعت عمل شخصیت بالا می‌رود، نویسنده حرفه‌ای زمان روایت را پایین می‌آورد. ویدا که می‌دود، منیره که نگاه می‌کند، مگس که بال می‌زند، اینها «زمان ذهنی» را گسترش می‌دهند. مخاطب در این ثانیه‌های کش‌دار، استرس را نه در سطح پیرنگ، بلکه در سطح تنفس خودش حس می‌کند.

heavy_check_mark️ در روایت «واقع‌گرای ناخالص»، مرز بین «پیرنگ» و «فضا» از بین می‌رود. درِ ماشین فقط یک شیء نیست؛ بار معنایی‌اش را از تکرار و همجواری با کنش‌های شخصیت می‌گیرد. مگس هم فقط یک حشره نیست. مگس، «راوی خاموش» است.

books #تا_هفت_صبح_فردا
✍ محمدرضا حدادپور جهرمی

@mohammadrezahadadpour
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
اینم بگم بد نیست؛
در موسیقی، سکوت بین نت‌هاست که آهنگ را ماندگار می‌کند، نه خود نت‌ها. در داستان هم، آن جایی که شخصیت نفس می‌کشد، جایی که مگس بال می‌زند، جایی که در بسته می‌شود، آن لحظات، خواننده را به درون ماجرا می‌برد. از دور تماشاچی نیست، بلکه در پوست قهرمان میگنجد.
اگر فقط برویم از انفجار به انفجار، از تعقیب به تعقیب، خواننده خسته می‌شود. اما وقتی ویدا می‌نشیند، نفس می‌کشد، به مادرش فکر می‌کند، آن وقت است که خواننده احساس می‌کند، نه فقط می‌بیند.
پس این جزئیات، تزئین نیست. بلکه اسکلت نامرئی داستان است.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
در مجلس روضه امام حسین علیه السلام به یادتان هستم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
قسمت بیستم

no_entry️«قسمت آخر فصل اول»

🇮🇷 #تا_هفت_صبح_فردا

✍️ #حدادپور_جهرمی

تقدیم به ارواح مطهر شهدای امنیت صلواتrose
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم

fire#تا_هفت_صبح_فردا

✍️ محمدرضا حدادپور جهرمی

قسمت بیستم

بوی خاک و باروت را جمع کنید با سر و صدای انواع ماشین و موتور. سپس ضرب کنید در دویدن و استرس ملت. به توانِ دستپاچگی همه و به هم ریختن اوضاع و احوال یک شهر، علی الخصوص محله و خیابانی که وقتی مردم صدای مهیب و لرزش موج انفجار را شنیده باشند، از زمین و زمان میریزند بیرون و هر کسی به طرفی میدود. معمولا همه فکر میکنند قرار است دوباره همانجا را بزنند. به خاطر همین، فقط دلشان میخواهد یک جوری از آن محل دور شوند. خانه و زندگیشان را بگذارند و بروند به جایی که معلوم نیست چند دقیقه بعد، آنجا را موشک باران نکنند.

وسط آن قیامت، برای اولین بار و وسط ماموریتی بدون حکم مکتوب، دلت به حال مادرت که با دو سه چهار پنج شش تا تروریست مسلح در خانه تنهاست و معلوم نیست که چه بلاها سرش آورده باشند، بسوزد و چاره ای هم نداشته باشی.

حالا مثلا چاره ای هم اگر داشت، مگر حریف آن تعداد تروریست مسلح میشد؟ گیرم حریفشان هم بشود، آنها یک چیز از سلاح و فشنگ و آتش مهم تر در اختیار داشتند که ویدا که جای خود دارد، همه را زمینگیر میکند. و آن یک چیز، مادرش بود.

آنها مادرش را در اختیار داشتند. و این طرف ویدا چه داشت؟ هیچی! سه تا تروریست علمی و فوق حرفه ای که یکیشان زن زائو بود و خونریزی کرد و ماشین و همه جا را به خون و گند و گه کشید. دو نفر دیگرشان هم از آن یکی خطرناکتر! اینقدر که حتی تارخ و پدرش به ویدا گفتند یا زنده تحویلشان بده و یا جنازه های آنان را نشانمان بده و خودت و مادرت را خلاص کن!

از ته خیابانِ منتهی به بیمارستان و محل انفجار تا سر چارراه، شاید دو سه دقیقه نبود. اما همان دو سه دقیقه، ویدا به اندازه مثنوی هفتاد من کاغذ با خودش حرف زد و دو دو تا چهار تا کرد؛

«من چه گناهی کردم که باید بیست سی ساعت نخوابم؟ کاش فقط نخوابیده بودم. چه گناهی کردم که سال اول جذبم، ماموریت اولم، شب اول، باید وسط جنگ ایران و اسرائیل باشه و به اندازه خاطرات هفت هشت تا مامور با سی چهل سال سابقه کار، فقط در عرض یک شب تا صبح، این همه بلا سرم بیاد؟»

این از ذهنش گذشت و یهو یک موتور اسنپی از فرعی آمد بیرون و نزدیک بود با ویدا تصادف کند اما بخیر گذشت. ویدا دستش را گذاشت روی بوق و «مگه کوری مرتیکه عوضی! اگه زده بودمت و لهت کرده بودم، هفتاد تا صاحاب پیدا میکردی! برو گم شو اون ور تا شرّت گردنم نیفتاده» را با امتداد بوق به خورد آن موتوری داد و گاز داد و از او گذشت و رفت.

«انگار آدم قحطیه که تو اون سیستم عریض و طویل، به یه دختر جوونِ با یک سال سابقه کار که هنوز تبدیل وضعیت نشده، سه تا تروریست میدن و میگن تا صبح مراقبشون باش و ساعت هفت صبح بیا فلان خراب شده تا تحویل بگیریم! حالا اگه اون شب راننده نبودم و خیلی آدم محوری و مهمی بودم، زورم نمیومد. خیر سرم راننده بودم و باید حواسم به درِ پشتی بود که کسی در نره! دیگه نگفته بودن اگه اتفاقی افتاد، گردن خودته و تا صبح باید سگ لرز بزنی و چشم رو هم نذاری!»

در همین افکار بود که یهو صدای سردِ منیره، خاطرش را آزرد: «چیکار میکنی حالا؟ ده دقیقه بیشتر وقت نداری. تصمیم نگرفتی؟!»

ویدا که از سر شب دلش میخواست دو سه تا مشت دیگر را حرامِ چک و پوز آن عفریته کند، در ذهنش گردن منیره را گرفت و همین طور که دستش را روی فرمان فشار داد و ناخنش در پلاستیک اطراف فرمان فرو میرفت، در ذهنش به او گفت: «خفه خون بگیر! کم درد و غم و بدبختی دارم که تویِ عوضیِ بچه کُشِ زنِ حامله ناقص کن، رو اعصابم راه میری؟! کاش همون دیشب دَک و دنده ات خرد کرده بودم که نای حرف زدن و رو اعصابم رفتن نداشته باشی. عنتر حواسش به شوهر و زندگیش نیس و مَردش مثل سگ ازش میترسه، تقصیرشو میندازه گردن یکی دیگه و قرص میندازه ته حلقِ مهسا!»

چشمی نفس عمیقی کشید و گفت: «من دیگه هیچی برام مهم نیست. حداقل یک کلمه بگو مهسا چی شد؟»

ویدا دیگر حوصله شنیدن صدای چشمی بی عرضه را نداشت. یک مشت آرام به دنده زد و همه حرفها را در یک بازدم خلاصه کرد که یهو گوشی زنگ خورد. شماره مادرش بود.

کاش همه مسیر را به واگویه های ذهنی اش میگذراند و مجبور نبود آن تماس را جواب بدهد. وقتی زنگ میزدند و با خودش یکی به دو میکرد که جواب بدهد یا نه؟ چشمش میخورد به آینه و صورت منیره، یک برق از چشم منیره و یک لبخند محو روی لبان منیره مینشست که همان بیشتر اعصابش را به هم میریخت.

ادامهpoint_down
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
گوشی را برداشت. اما تا کنار گوشش گرفت، صورتش به بلندگوی تماس برخورد کرد و صدای فاطمه خانم در ماشین پیچید؛

«الو ... مادر...» فاطمه خانم این را با صدای گریه بلند و ناله و فشار زیادی که در حال تحملش بود میگفت.
ادامه داد: «الو ویدا جان ... مادر ... این با کفش، پا گذاشته رو سرم و داره فشار میده...»

ویدا تا این را شنید، گوشی از دستش افتاد. دست چپش که فرمان ماشین را گرفته بود، شروع کرد به لرزیدن. زبانش بند آمد. تصور پا گذاشتن یک مرد غریبه با کفش روی سر مادرِ پیرِ نمازخوان و نجس و طاهر رعایت کُنَش، او را تا مرز دیوانه شدن و استیصال جلو برد.

صدای فاطمه خانم بدتر و بلندتر و جانسوزتر شد: «ویدا دارم خفه میشم. ویدا یه کاری کن! ویدا ... ویدا داره پاشو میاره رو صورتم ... » این را که گفت، صدایش قطع شد. معلوم بود که اینقدر محکم به صورتش فشار آورده که دیگر توان حرف زدن و شاید هم توان نفس کشیدن را از او سلب کرده.

گوشی از دست ویدا افتاده بود پایین. یعنی کنار پای ویدا و ترمز. به خاطر همین، صدا را چشمی و منیره هم میشنیدند.

تارخ آمد پشت خط: «ببخشید ویدا جون! مامانت دیگه نمیتونه حرف بزنه» صدای ناله های دردناک فاطمه خانم به گوش میرسید. تارخ ادامه داد: «چون الان پام روی گلوش گذاشتم و دارم میچِلونمش.»

ویدا رسید به چهارراه و آن را رد کرد و افتاد تو خیابانی که ... یکی آمد پشت خط. وسط صدای ناله مادرش و صدای خنده و روی اعصابِ تارخ، بوق تماس از همان شماره بالادستی ویدا به گوش میرسید.

ویدا با بدبختی خم شد و گوشی را از کف ماشین برداشت. مانده بود به مافوقش وصل بشود و یا صدای مادرش را بشنود؟!

چشمش به ساعت ماشین افتاد؛

7:00


ساعت هفت بود. سر همان ساعتی که قرار بود تماس بگیرند و محل قرار و خانه امن بعدی را بگویند و ویدا برود و آنها را تحویل بدهد.

اگر آن تماس را جواب نمیداد، ولو به قیمت قطع شدن ارتباط با تارخ، ممکن بود دیگر نتواند هم صحبت مافوقش بشود. چرا که قرارشان این بود که اگر تماس اول جواب ندهد ... هر چه فکرش کرد، دید یادش نمی آید که اگر تماس اول را جواب بدهد و یا پشت خط نگه دارد، چه معنی میدهد؟ اصلا صدای شکنجه مادر کسی اجازه نمیدهد انسان فکر کند چه برسد که یک مشت رمرز و رموز را به خاطر آورد.

اما انگشتش را کشید روی دایره سبز رنگ گوشی و تماس مافوقش را جواب داد؛

-الو

-سلام. اعلام وضعیت!

-سلام. سامعِ 114

-از کدام مقر؟

-مقر شهیده 233

-خدا قوت. تشریف ببرید خیابان شهید شاهرودی. نبش فرعی دوم. نزدیک موقعیت الانتون هست. سمتِ...

که دوباره شماره مادرش را دید. تارخ دست بردار نبود. ویدا دوباره انگشتش را روی دایره سبز کشید و تماس وصل شد و ادامه آدرس را نشنید.

اینبار صدای تارخ بود. گفت: «داره تموم میشه. دیگه اون سه تا واسم مهم نیست. بزن بکش. یا برو تحویلشون بده. بعدشم بیا جنازه مادرتو بردار. فقط زنگ زدم بگم...

که ویدا حرفش را قطع کرد. تا گفت «نه!» منیره یک تکان به خودش داد و متوجه شد که ویدا میخواهد با تارخ حرف بزند.

تارخ خیلی ریلکس و عادی گفت: «چی نه؟! میگم تمومه، میگی نه؟»

ویدا که یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون، در حال نزدیک شدن به فرعی دومِ خیابان شاهرودی بود. نخواست صدای گلوی گرفته و گریه و شکستنش را بشنوند. دو سه بار آب دهانش را محکم قورت داد. یک نفس عمیق کشید. منیره و چشمی هر لحظه چشمشان گرد و گردتر میشد و میخواستند بدانند ویدا چه میخواهد بگوید؟

تارخ دوباره پرسید: «چیزی میخواستی بگی؟»

ویدا دوباره نفس کشید و در حالی که به آرامی از سر نبش فرعی دوم خیابان شاهرودی میگذشت، گفت: «باشه. قبول. اما باید صدای مادرمو بشنوم!»

ادامهpoint_down
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
تا ویدا این حرف را زد، چشمی به منیره نگاه اندخت و منیره هم نگاهی سیاسانه به چشمی و سپس به ویدا انداخت.

ویدا ادامه داد: «اول صدای مادرم!»

تا این را گفت، صدای سرفه و ناله مادرش دوباره بلند شد. بعد از چند لحظه گوشی را گرفتند جلوی دهانش. مادرش نیمه نفسی کشید و به زور گفت: «الو ... ویدا ... ویدا کمک ... به داد مادرت برس ... پاش گذاشته رو قفسه سینه ام! الهی پاش بشکنه به حق مرتضی علی!»

ویدا دوباره مشتش را گره کرد و به ران پایش کوبید. تارخ گفت: «الو ... اینم از مامانت. حله؟»

ویدا که خون، خونش را میخورد گفت: «آره. حله. محل قرار با من. مامانمو بیارین پارک سر کوچه مادرم. بیارین بغل بانک ملی کنارش.»

تارخ مثلا خواست خوشمزگی کند. پرسید: «تشریف نمیارین منزل مادرتون؟ بیا دور هم باشیم.»

ویدا گفت: «همین که گفتم. تا یک ربع دیگه اونجام.» این را گفت و قطع کرد.

منیره احساس پیروزی میکرد. چشمی حس آزادی داشت. اما ویدا اصلا حس خوبی نداشت. اینقدر حس بدی داشت که دیگر حتی به تماس مجدد مافوقش جواب نداد و گوشی را از دسترس خارج کرد.

7:19 صبح – بین بانک و پارک

وقتی ماشین ویدا رسید، ماشین تارخ و نوچه هایش رسیده بودند. تارخ قصد نداشت معامله را به هم بزند. به خاطر همین، تا دید ماشین ویدا رسید، هیچ کس از ماشین پیاده نشد. فقط کچل پیاده شد و در ماشین را باز کرد و مادر ویدا را از ماشین پیاده کرد.

تارخ هم از آن در دیگر پیاده شد. .ویدا اولش پیاده نشد. اما تا چشمش به مادرش خورد، پیاده شد اما چسبید به ماشین خودش. تارخ قدم قدم در حالی که دست فاطمه خانم را گرفته بود، از عرض خیابان شلوغ رد شد تا به ویدا و ماشینش رسید.

تا ویدا به مادرش رسید، هر دو بغل باز کردند و چند ثانیه در کنار تارخ همدیگر را در آغوش گرفتند. فاطمه خانم اشکش سرازیر بود اما ویدا خودش را کنترل کرد تا تارخ گریه اش را نبیند. دختر و مادری تا میتوانستند همدیگر را بوسیدند.

سپس ویدا مادرش را سوار کرد. جلو نشاند. بعد از آن، رو به تارخ کرد. کلید دستبند چشمی و منیره را کف دستش، جلوی تارخ گرفت.

اما ...

تارخ بچه گرگی بود که هم دلش میخواست بازی کند و هم به وقتش، حتی از دهانش خون گرگان دیگر چکیده بشود.

لبخندی زد و در حالی که از پشت عینک سیاهش به منیره و چشمی چشم دوخته بود، گفت: «لازمشون ندارم. واسه خودت. شاید تو لازمت بشه.»

این را گفت و دست کرد و از کنار کُتش یک کلت با صداخفه کن درآورد و جلوی چشم ویدا و مادرش، یک گلوله وسط پیشانی چشمی و یک گلوله هم وسط پیشانی منیره خالی کرد!

خون روی شیشه ماشین و پشت روسری فاطمه خانم و صندلی و همه جا پاشید.

تارخ این کار را کرد و خیلی عادی و بدون توجه هیچ عابر پیاده ای، کلتش را به جیبش برگرداند و وسط بهت و چشمان گرد شده ویدا از عرض خیابان رد شد و سوار ماشینش شد و رفت.

الان ویدا مانده بود و دو تا جنازه...

و البته یک مادر آسیب دیده...

و از همه بدتر، مافوقِ منتظر که کد سامع 114 دریافت کرده و خیالش راحت است که الان مامورش با متهمان سالم و زنده به خانه امن دوم میرود!

بیچاره بود، رسما بدبخت هم شد!

fire««پایان فصل اول»»fire

ادامه دارد...

✍ کانال #حدادپور_جهرمی

@mohammadrezahadadpour
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
انتشار فصل دوم
انشاءالله، از سوم خرداد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
small_blue_diamondسلام
حاج آقا به به خدا انصاف نیست مارو اینجوری میزارید تو بلاتکلیفی sob
من الان تا سه خرداد چیکار کنم
به جونای کانال رحم کنید

small_blue_diamondعالی بود
ممنون از اینکه انتشار فصل جدید اعلام کردید و الا همش تو فکر بودیم که ادامش کی میاد....

small_blue_diamondسلام حاج آقا
خداقوت!
واقعا باید تا سوم خرداد صبر کنیم؟!!disappointed_relievedgrimacing🤕
با ما به ازین باش که با خلق جهانی!!!

small_blue_diamondسلام وعرض ادب
داستان تا هفت صبح خیلی زیبا و دلنشین و بسیار آموزنده بود
خدا به شما و خانواده عزیزت سلامتی بده
روح پدر تون هم قرین رحمت الهی باشه انشاءالله

small_blue_diamondیه‌سوال!
قصد آزار دارید آیا؟!
اسم شهید شاهرودی میاد و نحوه‌ی شهادتش هنوزم که هنوزه من چهارستون بدنم میلرزه و اشکم درمیاد.
اون از شهید ۲۳۳ اینم از شهید شاهرودی... قراره دست بگذارید روی اسم باقی شهدای رماناتون که سر هر اسم چشممون بمونه روی صفحه و خشکمون بزنه و صفحه تار بشه و برگردیم به قبل؟!
ناجوانمردانه‌اس حاجی
بگذارید به ویدا برسیم. بذار فکر کنیم ویدای تازه کار نابلد چکار میکنه و چطور از پس این مشکل برمیاد!
بگذارید فکرمون بمونه روی مهسایی که کشته نشده!
اجازه بدید فکرمون بمونه روی مادر ویدا که مثل همه‌ی مادرای دیگه رفتار اساطیری نداشت و ترسید. ترسید از بی‌حرمتی یه غریبه بهش.
بگذارید به تاکید خودتون این قسمت را دوسه‌بار بادقت فراوان بخونیم... نه که سر هر اسم...
بیخیال!
اصلا نگران مخاطب نباشید... با خیال راحت دل ما رو بسوزونید. به قول یه عزیزی شاید اینجوری بعضیا به خودشون بیان بالاخره.
بهاش این به خودشون اومدنم سوختن دل ماست.
ماها باهاش کنار میایم.
شما راحت باشید و با دل قرص ادامه بدید
خدا به قلم‌تون برکت بده

small_blue_diamondممنون واقعا!
البته یه وقت فکر نکنید شما مجبورید به ما جواب پس بدیداااا... ولی دیگه اینم نامردیه
حالا تا سه خرداد باید چکار کنیم؟!!!!
دو هففففتههههه
دست شما درد نکنه
این حق مخاطب نیستاااا

small_blue_diamondسلام جناب حدادی
شبتون بخیر
در اکثر رمان‌های ایرانی اعم از دفاع مقدس یا تریلرهای سیاسی، شخصیت زن اصلی یا فرشتهٔ نجات است که برای وطن و خانواده جان می‌دهد، یا قربانی محض است که نقش تماشاگر فاجعه را دارد. اما ویدا در رمان تا هفت صبح فردا، مرزها را جابه‌جا می‌کند. او نه ابرقهرمان است و نه خاک‌سپرده. در طول یک شب، دچار اشتباه می‌شود، استرس دارد، نمازش را می‌خواند و خیلی به مادرش فکر میکند. نقطهٔ اوج شخصیت او، در قسمت بیستم رقم می‌خورد که با خودش میگوید مادرمو عشق است. این جمله، تمام ارزش‌های اخلاقی داستان را از وظیفه‌ی سازمانی به مسئولیت انسانی تغییر جهت می‌دهد. در نمونه‌های غربی، شخصیتی مثل لیسبت سالاندر در دختری با خالکوبی اژدها تنها با خشونت و بی‌اعتمادی تعریف می‌شود، اما ویدا با حفظ آسیب‌پذیری، قهرمان باقی می‌ماند. این ترکیب ناد، قدرت در عین شکنندگی است و شاید مهم ترین نقطهٔ قوت بی‌نظیر رمان شما همین باشد.
شما در حال عبور از یک رمان نویس عادی به یک رمان نویس جهانی هستید. به شما تبریک میگویم.

small_blue_diamondآقای جهرمییییییییی
این چه پایانی بودددددددد
خدایاااااااااااااا
ویدا بیچاره شدددد
من توقع داشتم مثل تب مژگان تموم بشهههههsob
یا اینکه نهایت آقا محمد قهرمان داستان هاتون مثل توی رمان «نه» از راه برسه نه اینجوریییsobsob

small_blue_diamondسلام شبتون بخیر
ممنون از داستان هفت صبح خیلی جذاب و عالیه و مناسب الان
فقط خواهشا فصل بعدی رو زودتر بزارین ما از الان ۱۸ اردیبهشت باید با ویدا و مادرش و دوتا جنازه تو ماشینش تو خیابون بمونیم تااااا ۳ خرداد ؟!
این انصافه آیا ؟ حالا عدل همین امشبم دوباره درگیری ها شروع شده و ما بدون داستان میمونیم 🥺

small_blue_diamondسلام،
خداقوت.
داستان «تا هفت صبح فردا» عالی بود.
به شرط حیات، تا سوم خرداد منتظر میمانیم.
اصلنم غر نمیزنیم که تلاطم ذهن و قلبمون داره به زبونمون فشار میاره که التماس کنیم فصل دوم کمی زودتر از خرداد منتشر بشه چون ما با خواندن مستند های داستانی شما، ذهن و قلب و خواسته هایمان جهت گرفته و میدانیم مصلحت اندیشی شما به خیر و صلاحمان است.
والسلام.cherry_blossom

small_blue_diamondیعنی داستان شما هم شد حکایت جنگ و اتش بس و چشم انتظاری که چه خواهد شد
بازی نکنین با اعصاب و روان ما خواهشا
اصن از اول میگفتین اینجوریه من شروع نمیکردم به خوندن داستان خب...
کوووو تا خرداد.....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
?سلام. ممنون بابت رمان تا هفت صبح،،، من سالهاست شاگرد استاد...... در زمینه فیلنامه نویسی هستم. بار اول هست که رمان شما را آنلاین خواندم. یک نکته رمان شما این بود که در تریلرهای جاسوسی غربی، ابژه‌های تکنولوژیک مثل ماشین‌های سریع، پهپادها، ابزارهای ردیاب، اغلب خود به شخصیت تبدیل می‌شوند مانند ماشین جیمز باند. اما در رمان شما،، پراید سفید یک ابزار لاکچری نیست، فکر میکنم یک فضای زندان است که. کل تعلیق داستان در فاصلهٔ صندلی جلو و عقب این ماشین تعریف می‌شود. شما با جسارت و مهارت، تنش را در میدان نبرد روایت نکردید، شما نبرد را در فواصل کوتاه چند سانتی‌متری بین سرنشینان شکل دادید. نگاه منیره در آینه، لرزش دست ویدا روی فرمان، نفس‌های مهسا در صندلی عقب همه و همه در این جعبهٔ فلزی کوچک محصور شده‌ بود. این مینیمالیسم فضایی، برخلاف آثار پرهزینهٔ هالیوودی، با کمترین ابزار، بیشترین تأثیر را می‌گذارد. در ادبیات ایران، چنین اتاق دربسته‌ای روی چهار چرخ، سابقه ندارد. یا حداقل من ندیدم. منتظر فصل دوم هستم. هرچند انتظار کار راحتی نیست.

small_blue_diamondچقدر قسمت امشب بی ادب بودneutral_face

small_blue_diamondسلام حاج آقا
من تا قسمت سوم یا چهارم داستان همش اسم داستان رو می‌خوندم و میگفتم حاجی چند روزه که میگه هفت صبح فردا...ینی فردا صب ساعت هفت چه حرف مهمی میخاد بزنهblushblushblush
چرا اینقدر طولش میده سه چهار روزه هی میگه هفت صبح فردا....خو بگو حرفتو راحتمون کنjoy
بعععععد تازه فهمیدم که بعععععله این داستان جدیده و اینم اسمشه

small_blue_diamondآقای حدادپور سلام بزرگوار
انشالله که از نقد قبلی ام دلخور نشدید عزیز
خواستم بگم این رمان جدیدتون یکی از جذابیت های اصلی اش اینه که زمانش مشخص و کمه اما عمق و اتفاقات داستان زیاده

small_blue_diamondسلام. من سالها منتقد شما هستم و اگر یادتان مانده باشد، در مشهد شما را دیدم و دو تا انتقاد از شما کردم اما شما فقط گوش دادید و تشکر کردید و به راهتان ادامه دادید. هر چند آن روز من در برابر خانمم شکستم که با چهره عادی و جدی و بدون پاسخ شما روبرو شدم اما دلیل نشد که شما را رها کنم. حداقل انتظار داشتم پاسخ بدهید اما شما فقط تشکر کردید و برای ما دعا کردید و رفتید. گفتم این را بگویم که گفته باشم.
درباره این داستان جدید شما که با همسر و دخترم در حاشیه تجمع شبانه میدان انقلاب خواندیم، لذت بردیم و از شما تشکر میکنم. یادم اومده بود که در ساختار کلاسیک داستان‌های جاسوسی، قهرمان در پایان یا پیروز می‌شود یا قهرمانانه می‌میرد. اما در رمان تا هفت صبح فردا قاعده را شکستید و ویدا تسلیم شد! اما این تسلیم، به نظر من و خیلی از مخاطبان شکست نیست. او مأموریت را رها می‌کند، سه تروریست را به صورت غیرمستقیم از دست می‌دهد، و با دو جنازه در ماشین و مادری آسیب‌دیده، تنها می‌ماند. از منظر پیرنگ قصه، او باخته است. اما از منظر اخلاقی برنده است چون انسانی‌ترین انتخاب ممکن را انجام داده است. این چرخش، یادآور فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم است که میگوید انسان محکوم به انتخاب است و انتخاب او، هویت او را می‌سازد.
در مقایسه با رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری که فروپاشی روانی قهرمان را به رخ می‌کشد، ویدا نه فرو می‌پاشد، نه فرار می‌کند. او می‌ماند و هزینه را می‌پردازد. این پایانِ مانده، نادرترین نوع پایان در ادبیات فارسی است و آن را به سطح آثار مدرن اروپایی نزدیک می‌کند.
برای شما آرزوی موفقیت دارم.

small_blue_diamondجان ب جانتان کنند ی رگ مردم آزار ی تو وجودتون هست که هر چی کظم غیظ میکنیم و آرامش خودمونو حفظ میکنیم آخرش زهر خودشو می‌ریزه تا سه خرداد triumphچی ب سر مبارک بریزیم.... بعد نود و بوقی اومدیم تو کانال شما باز چشم بستیم رو حرص هایی ک قبلاً داده بودید و توبه رو شکستیم و موندگارشدیم ک دلمونو با داستانهای نامردانه جذابتون جلا بدیم اگه گذاشتید این دهن بسته بمونه rageragerageragerage

small_blue_diamondسلام حاج آقا
خدایی چقدر باید صبر کنیم؟
الان که همه دنیا انگار شده صبر کردن، شما هم با ما این کار رو میکنید؟
کنکور معلوم نیست
جنگ معلوم نیست
صلح معلوم نیست
رمان شما هم معلوم نیست!

small_blue_diamondسلام و عرض ادب
به قول دوستی که میگفت گفتنیا رو دوستان گفتن... کوووو تا سه خرداد و ...ابنا... ما فقط اومدیم حاضری بزنیم و بریم.🖐🏻

small_blue_diamondسلام
ولی به ارزش جیب در مانتوی زنانه بیشتر معتقد شدمjoy
ولی طرف تازه وارده اینجوری کاربلده،بازنشست بشه چه میکنهsmile

small_blue_diamondحالا اگه تا ۳ خرداد خدااای نکرده، شهید شدید یا ترورتون کردن بقیه داستان چی میشه؟grin من همش احساس میکنم آخر اسرائیل ترورتون کنه با این مستندداستانی هاتون
اصلا چرا ۳ خرداد؟ چرا ۲ خرداد نه؟ چرا ۸ ام نه؟ باز چی تو کلتونه خدا داند.
حاجی #۲۳۳ ، جگرمون رو خون کردی با این کد شهیدهsobsob چندساله دارم باهاش زندگی میکنم، نمیشناسمش ولی خوب بلدمش، خیلی وقته شده اون الگو و نماد استقامت، درست همون موقع که افتاد #کف_خیابون
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ اردیبهشت
دلنوشته های یک طلبه
دلنوشته های یک طلبه
small_blue_diamondبا سلام و عرض ادبcherry_blossomدر این هیاهوی جنگ و کلاس های مجازی،نرسیده بودم که « شمشیر آویخته » را تمام کنم.متوجه شدم که ماجرای جدیدی را شروع کردید.ترس برم داشت که ماجرای رمان « امضا محسن» پیش بیاید.ماجرای هسته ای را که می خواندم،همون لحظه جلوی چشم هام حذف شد و رفت هوای مجازی!
الان چند شب هست که وقت گذاشتم و « شمشیر آویخته » را به همراه همه ی تحلیل ها خوندم.دیشب هم تا الان،ماجرای « ویدا » را خوندم.یادمه که به خاطر« قصه های خوب برای بچه های خوب» مهدی آذریزدی،این کار را کرده بودم.خیلی عالی تر از قبل بود.جزئیات را واقعا دوست داشتم.با نوشته باید زندگی کرد که با هر دو ماجرا زندگی کردم.خیلی خوبه که تا خرداد مهلت دادید.تا اون موقع مجازی ما هم تموم شده.
اسب قلم را در دشت های سفید کاغذ به پرواز در می آوری و ردی از زندگی به جای می گذاری.اسبت رهوار بادcherry_blossom

small_blue_diamondسلام حاجی
شما که بیشتر از ما بلدید، خداوند ظالمان را دوست ندارد و سنگ شان میکندsmile.
ما را مظلوم گیر آوردید؟
از دیشب تا 7 صبح ویدا و بقیه را پیگیر باشیم، یکدفعه دمِ تحویل اون دوتا خائن، تارخ بیاد و......
و تمام؟؟؟؟؟؟
حالا باشه، تمام،،، ولی آخه تا 3 خردااااادد؟؟؟؟؟؟
میدونید امروز چندمه و تا 3 خرداد چقدر دیگه مونده؟؟؟؟؟؟
توی این مدت مجبوریم کتابهای دیگتون را مجددا بخونیم تا این داستان شروع بشه.
دمتون و قلمتون گرمrelaxed
دوستدار شماkissing_heart

small_blue_diamondسلام وقتتون بخیر و خدا قوت
خواستم ازتون تشکر کنم به خاطر مطالب انتقادی و همچنین داستان های مستندی که بی چشم داشت برامون میزارید
و بعد اینکه سوالی داشتم تو پیامهایی که میزارید ندیدم کسی بپرسه
نمی‌دونم من واقعا تفکر تحلیلی پایینی دارم یا بی خبرم در مورد مسائل امنیتی
یا واقعا درکم پایینه و نمیتونم بفهمم
کشور به این بزرگی، با قدرت نظامی و امنیتی، چرا نمیتونه کسی بفرسته دو تا تروریست خطرناک رو از یک خانم که ابتدای کارم هست بگیره
باید یه نفر اونم خانم دور شهر بچرخونه تا ساعت مشخص به جای مشخص بفرسته حالا چرا این ساعت
واقعا نمی‌تونم بفهمم
ان شاالله که جواب بدین و فقط نخونید

small_blue_diamondسلام شیخ
مث همیشه این داستانتون هم مث بقیه خوندنی بود از اسم داستان این برداشت میشه اتفاقای افتاده در طول چند ساعت مختصر باشه اما در اصل من با خوندن داستان خودمو تو موقعیتها احساس میکردم چون با تمام جزئیات بیان میشد و رفت و برگشتای عالی به گذشته
نکته دیگه اینکه باید بالید و افتخار کرد به داشتن ویداهای کشورم
ویداهایی که قطعا تعدادشون زیاده و گمنام

small_blue_diamondسلام حاج آقا
قلمتون پربرکت
ای کاش فقط اول داستان میزدید این داستان برگرفته از واقعیت نیست.
این حجم از فشار و دلهره برای یک خانم نظامی چی به بار میاره؟
خیلی زیادی سخته!!!

small_blue_diamondسلام حاج آقا دیشب اومدم بگم تا ۳ خرداد آخه ....unamused بازم گفتم بیخیالش
ولی نمیدونم‌چرا این ته داستانی رو نمیتونم باور کنم این انگار تو ذهن ویدا هست مثل خودمون که تا ته یک ماجرا رو میریم
ولی شما اینجا تمومش کردید تا سه خرداد یک ملت رو سرکار گذاشته باشید مثل ابومجد
مثل خیلی رمان های دیگه اتون
چی بگم الله اعلم که فقط خدا داند تو ذهن شما چی میگذره و بعد هم بیاین بگید
چطوریدsunglasses
و ماهم فقط حرص بخوریم
خدا به قلمتون برکت بده

small_blue_diamondسلام خداقوت
بازهم مثل همیشه عالی
خیلی عجیب آدم رو با داستان همراه میکنید یعنی این بیست قسمت رو با ویدای داستان زندگی کردم .وسط تجمع همه دنبال چای من هم دنبال داستانتون sweat_smile
ولی به قول دوستان تا ۳خردادخیلیِ فصل امتحانات هم هست یکم رحم کنید ذهنم تا اون موقع درگیر میمونه🤯sweat_smile

small_blue_diamondسلام عرض ادب
از وقتی که کوچ کرده بودین پیام رسان داخلی
دیگه دنبال نمی‌کردم
اومدم بله دوباره گرفتار شدم مثل سابق ...
فکر میکنم حاجی وقتی می‌زاری تو خماری
عشق می‌کنی قلمتون فکرتون شارژ میشه اصلا
ولی طبق معمول از همه هم صنف ها این حوزه ی لیگ جدا و بالاتر
من میگم بازم فکراتون بکنید
برای اینکه بیشتر اذیت کنید ی قسمت نشر بدین بعد ول کنید
اعضای کانال هم به شادی این ی قسمت ی پویش صلوات مشتی برای سلامتی رهبر عزیزمون و نصر رزمنده ها راه میتدازن

small_blue_diamondسلام وخداقوت
حاج آقا شما دائم میگید تو کانالتون که نباید آرامش روانی مردم رو بهم ریخت بعد خودتون میاید یه فصل از یه مستند داستان هیجان انگیز رو میذارید تو کانال بعد تو اوج داستان میگید خداحافظ تا ۳،۲هفته دیگه؟!!!!!!neutral_faceneutral_faceconfusedconfused
عاقا نکنید اینکارا رو،این چه وضعیه ما داریم صبح برای نماز بلند میشیم میبینیم درگیری شده،میایم کانال شما آرامش بگیریم میبینیم بله فعلا داستان دیگه نداریم...خدایی به فکر ما باشیدconfused
اما درکل ان شاءالله درپناه امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف محفوظ باشید وهمیشه بنویسید وما از خوندن کتاب‌های شما بهره ببریمbouquet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA