رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
1Kدنبال کننده
#رمان
#رمان
#رمان پشمک حاج عبدالله
#رمان بلای جونم
@roman05152
heavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_sign
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
small_blue_diamond️این کان
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۵ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
دومشکلی که همه ماداریم worriedjoy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پارت بخونیم قـــلبکَم؟ yumheartcloud
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۲

_هی.. هیچی، داشت عذرخواهی میکرد
انگار پشیمون شده بود از حرفش
دختره پلید!

نیم نگاهی سمت میترا انداخت و پچ زد
_نمیدونم چرا دیگه بهش حس خوبی ندارم
از اولشم زیاد ازش خوشم نمیومد

چند لباسی که اضافه دستم گرفت بودم توی رگال خودش برگردوندم و جواب دادم

_حتی اون موقع ها که با علی در ارتباط بود؟!

با ابروهای بالا پریده هینی گفت
_مگه.. مگه میدونی؟

لبخند ملیحی زدم
_نباید میدونستم؟

شوکه نگاه گرفت
_فکر میکردم اگه بفهمی میترا و علی رو باهم آتیش میزنی!

دستی تو هوا تاب دادم
_اه بس کن گرل
یعنی انقدر سرد و خشن به نظر میرسم؟

سر بالا انداخت
_سرد نه
اتفاقا خیلی گرم به نظر میرسی!

چشم گرد کردم که هول زده ادامه داد
_بابا چیز..گرمِ خشن منظورمه ..
واسه همین گفتم اتیششون میزنی!

قبل از اینکه جواب بدم صدای نالون زهرا خانوم بلند شد
_دخترا

من دیگه نایی برام نمونده
بریم خریدارو حساب کنیم.
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۳

_من دیگه نایی برام نمونده
بریم خریدارو حساب کنیم.

اگه یکم دیگه سر پا بمونم کم رم از وسط نصف میشه!

میترا زود تر از عسل خرید های زهرا خانوم رو از دستش گرفت و پای صندوق رفت.

خیره به رسید بلند بالا دنبال عسل از فروشگاه خارج شدیم

علیِ بخت برگشته اگه میفهمید پول های بی زبونش چقدر خرج لباس

و پاپوش و پستونک دخترونه شده از زندگی متاهلی استعفا میده!

اصلا همون لحظه که چهره وا رفته اش رو جلوی ماشین دیدم
فهمیدم از پیامک های برداشت پول فشارش افتاده!

طفلکی رنگ و روش زرد شده بود.
بی حرف خرید ها رو یکی یکی توی صندوق چپوند

و نیم نگاهی سمتم انداخت
_بشین تو ماشین.

این یعنی بیشتر از این سرپا نمون عزیزم، برات خوب نیست!

دلیل اخم و تَخمش رو نمیفهمیدم،
هرچند جلوی بقیه بهتر رفتار میکرد
اما دیگه عین قبل نبود.

یه کیک توی پک و پوزش کوبیدم دیگه،
ریش و پشمش رو که از ته نچیدم!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
بریم که پارت داریم.. یه پارت جذاب🤭
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۵

باید همیشه خدا بیخ ریشش تو خونه میموندم؟!
اسیر که نگرفته بود!

زهرا خانوم درحالی که با پر چادر خودش رو باد میزد شیشه ماشین رو پایین داد

_تو نمیخواستی به سلیقه خودت چیزی واسه بچه بگیری؟

علی با اخم از اینه ماشین نیم نگاه کوتاهی سمتم انداخت

و بی حوصله زیر لب جواب داد
_بعدا بازم میایم

عسل با ذوق خندید
_یه لباسای ملوسی گرفتیم داداش
اگه ببینی دلت ضعف میره

زهرا خانوم شرم زده چادرش رو جلو کشید
_دم پیری رفتم واسه بچم سیسمونی گرفتم!
خدا مرگم

علی با اخم دنده عوض کرد
_دور از جون زری!
باز که داری کفر میگی.

_کفر نیست مادر، شدیم نقل دهن مردم!

عسل ریز خندید
_مامان باز از خجالت قرمز شده!
کاش بابا هم یکم خجالت میکشید

این بار علی هم نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و اخماش باز شد

زهرا خانوم چپ چپ نگاه بینشون چرخوند که بی ربط سر جلو بردم
_من اب هویج بستنی میخوام.
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پارتو خوندین جون دلاheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۶

زهرا خانوم چپ چپ نگاه بینشون چرخوند که بی ربط سر جلو بردم
_من اب هویج بستنی میخوام.

زهرا خانوم سر طرفم چرخوند
_هوس کردی؟

با لبخند ملیحی سر تکون دادم که عسل دوباره زیر خنده زد

_مامان چقدر از عوض شدن بحث استقبال کرد!

چپ چپ نگاهش کردم
_برای عوض شدن بحث نبود
من آب هویج بستنی میخوام
متوجهید؟

جمله اخرم رو جایی بیخ گوش علی داد زدم

گوشه پلکش چین افتاد و درحالی که دنده عوض میکرد جواب داد

_متوجه شدم آیه
جیغ نزن میگیرم برات

میترا سر بالا گرفت
_ماهم میخوایم

با چشم های وق زده سر سمتش چرخوندم که جفت ابروهاش بالا پرید

_من هرچی بخورم تو هم باید بخوری زن؟!
چشم دیدنمو نداری؟

متعجب چشم تاب داد
_وا!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۷

متعجب چشم تاب داد
_وا!

پشت پلکی نازک کردم و دست روی صندلی راننده گذاشتم
_بسته!

علی فقط برای من آب هویج میخره.
مگه نه؟

علی از توی آینه نیم نگاه مسالمت آمیزی سمتم انداخت که آبرو ریزی نکنم

بعد با لحن بچه خر کنی ادامه داد:
_برای همه میگیریم آیه جان

اخم پر تهدیدی بین ابروهام نشوندم
_حتی میترا؟

پلک روی هم گذاشت و باز کرد
که از خر شیطون پایین بیا!

_عزیزم!
آره حتی میترا.

این بار پلکم از عصبانیت بالا پرید
_میترا؟ ؟

سریع حرفش رو اصلاح کرد
_منظورم میترا خانوم بود

من بودم که میگفتم حتی دلم برای میترای عجوزه هم تنگ شده؟
من گ ه خوردم!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
دوتا پارت تقدیم نگاه قشنگتون heart_eyesheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
بریم پارت ؟heart_eyes_catseedling
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۸

این زن چرا انگشتش رو از شوهره من نمیکشید بیرون؟!

با اینکه هیچ از ریخت و قیافه اش خوشم نمی اومد

و تا اخرین لحظه ای که آب هویج از گلوش پایین میرفت

با نگاهی پر فحش و نفرین بهش زل زده بودم، اما از پیشنهادش درمورد مهمونی بدم نیومد!

حس کردم داشت کمکم میکرد..
انگار دلش سوخته بود که عقاید و علایق خودم رو کنار گذاشته بودم

و مثل علی توی یه چهارچوب محدود و تکراری زندگی میکردم.

حتی ماهرخ هم از پیشنهادم استقبال کرد و تاکید کرد

که این فرصت رو برای در اوردن حرص علی از دست ندم!

گفت حالا که علی باد کرده، با یک سوزن بترکونش تا بادش خالی شه!

بنابراین به پیشنهاد میترای افعی، ماکسی بلند و مشکی ای که پایینش چاک داشت رو برای مهمونی انتخاب کردم

حالا که فضا دخترونه بود چه ایرادی داشت که یقه اش ده متر باز بود

و همه دار و ندارم توی چشم بود؟
میزاشتم یکم خانوم ها هم لذت ببرن!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۸۹

همه دار و ندارم توی چشم بود؟
میزاشتم یکم خانوم ها هم لذت ببرن!

کاور لباس رو مرتب روی کمد آویز کردم و بی توجه به علی که با نگاهی خیره به تخت تکیه زده بود

سمت آینه رفتم و تابی به موهای به هم ریخته ام دادم

که بالاخره کنجکاویش به غرورش غلبه کرد و سکوتش رو شکست.
_لباس چی میگه؟


درحالی که بافت موهام رو باز میکردم نیم نگاهِ مثلا متعجبی سمتش انداختم
_کدوم لباس؟!

دسخوش به این بازیگری
چرا تا الان استعدادم رو کشف نکرده بودم!

چهره اش در هم رفت و با ابرو به کاور لباس اشاره زد

_همینی که
با وسواس بردیش خشکشویی
جایی قراره بری؟

خونسرد سر تکون دادم و شونه رو روی موهای فر و به هم ریخته ام کشیدم

_آره
یادم رفته بود بگم
فردا شب به یه مهمونی دعوت شدم

تکیه اش رو از تخت گرفت و ناباور تک خنده ای تحویلم داد
_چی؟

از روی شونه سر سمتش چرخوندم و با لبخند ملیحی چندبار پشت هم پلک زدم
_چیز عجیبیه عزیزم؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پارت داریم نفسم🥹ribbon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّهrelieved🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۸۹۰

از روی شونه سر سمتش چرخوندم و با لبخند ملیحی چندبار پشت هم پلک زدم

_چیز عجیبیه عزیزم؟
چرا ریش و پشمت ریخت؟

لبخند عصبی ای زد
_عزیزم تو باید الان به من بگی که فردا به یه مهمونی دعوت شدیم؟

نیشخندم کش اومد و با ضرب شونه رو بین موهای گره خورده ام کشیدم

که چهره ام از دردی که توی پوست سرم پیچید در هم رفت

_ما نه عزیزم
من!

جفت ابرو هاش بالا پرید و حیرت زده نگاهم کرد

بخدا که توی این عزیزم ها الفاظ رکیک کار گذاشته بودیم و به سمت هم پرت میکردیم!

از روی تخت بلند شد و سمتم اومد
شونه رو به زور از دستم گرفت

و درحالی با حوصله موهای شلخته ام رو شونه میزد سر تکون داد
_که اینطور!
مختلطه؟

لبخندم از اولین سوالی که پرسید کش اومد

خودم هم مریض بودم
انگار سادیسم ِ گرایش به شوهرِ فوق غیرتی داشتم!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان بلای جونم relievedyellow_heart:
سلام خوشگلای من kissing_heart

پارتو خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه walking‍♀ok_hand

شب پارت داریم هااااااااااا امااااااا.....

من از شما یکار خیلی کوچولو میخام 🤏

برین برام یه کانال ری اکت بزارین مثل چالش چندروز پیش 🤝heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
شماره 28

https://rubika.ir/joinc/EJJCIAHA0EXJYBAMYOTLKLJIHEYVWZUO
#با دعوت به این کانال و رای واکنش hearts️#دادن به پست دوستتون برنده علام #کنید gift
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
خوشگلا برین توی این کانال زیرشماره ۲۸ ری اکشن heart️ بزارین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
https://rubika.ir/joinc/EJJCIAHA0EXJYBAMYOTLKLJIHEYVWZUO

وارد این کانال شین زیر شماره ۲۸ heart️بزارین دوستان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
ری اکشنا کمه هااااwalking‍♀
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
بچه ها لینک گذاشتم برین داخل کانال عضو بشین لایکheart️ کنین مگرنه ازپارت خبری نیسwalking‍♀
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
neutral_faceneutral_face
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
من با این همه عضو تهش باید ۳۰ رای هم نداشته باشم اخه walking‍♀ ناامیدم کردین برنده نشم مگه از فردا کانالو بفروشم رمان هم تعطیلdisappointed
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
تفwalking‍♀
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۳ خرداد
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
خدایی همتون عشقین ری اکشنا این ور بیشتره تا اون ورkissing_heartjoy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان پشمک حاجی😎😈
رمان پشمک حاجی😎😈
1Kدنبال کننده
#رمان
#رمان
#رمان پشمک حاج عبدالله
#رمان بلای جونم
@roman05152
heavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_signheavy_minus_sign
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
small_blue_diamond️این کان
مشاهده کانال پیام‌رسان