۳۱ فروردین
۱ اردیبهشت
۲ اردیبهشت
۴ اردیبهشت
۹ اردیبهشت
۹ اردیبهشت
۹ اردیبهشت
۱۰ اردیبهشت
مال منی🖤✨
مال منی🖤
#پارت_2
با حال زار از خستگی در خونه رو بار کردم که دیدم مهمون داریم با تعجب رفتم جلو و سلام دادم
_سلام خوش اومدین ببخشید دانشگاه بودم دیر اومدم خونه
خانوم کمالی گفت
_اشکال نداره دخترم بیا اینجا ببینمت
_چشم لباسامو عوض کنم میام
داشتم میرفتم طبقه بالا سمت اتاقم دیدم یاشار با اخم داره نگاهم میکنه توجهی نکردم از پله ها رفتم بالا خودمو انداختم توی اتاقم درو بستم فرود اومدم روی تختم از خستگی آهی کشیدم بلند شدم لباسامو در آوردم ی شلوار مشکی بگ پوشیدم با ی تیشرت لانگ ی شال مشکی هم سرم کردم رفتم پایین
_بیا کنار من بشین دخترم
_لبخندی زدم کنار خانوم کمالی نشستم با اشاره از مامانم پرسیدم چی شده همون لحظه آقای کمالی شروع کرد به حرف زدن
_خب امروز اومدیم اینجا تا ازتون اجازه بگیریم فردا شب برای خواستگاری برسیم خدمتتون
_خشکم زد با تعجب پرسیدم خواستگاری؟
_اره دخترم با اجازه مادر پدرت میخواییم تورو خواستگاری کنیم برای پسرمون یاشار
_نگاهمو دادم به چشمای عصبی یاشار کاملا معلوم بود کلافه شده و راضی نیست
به زور لبخند زدم سرمو انداختم پایین که بابا گفت
_البته کی بهتر از شما که بیست ساله خانواده های همدیگه رو میشناسیم یاشار و دنیا هم باهم بزرگ شدن از اول برای همدیگه نشونشون کرده بودیم
_دخترم برو چایی بیار
_انقدر توی فکر بودم نفهمیدم چجوری بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه و چایی ریختم آوردم جلوشون چایی رو گرفته بودم تا رسیدم به یاشار با اخم یدونه برداشت گذاشت جلوش دوباره کنار خانوم کمالی نشستم
@mal_maan
#پارت_2
با حال زار از خستگی در خونه رو بار کردم که دیدم مهمون داریم با تعجب رفتم جلو و سلام دادم
_سلام خوش اومدین ببخشید دانشگاه بودم دیر اومدم خونه
خانوم کمالی گفت
_اشکال نداره دخترم بیا اینجا ببینمت
_چشم لباسامو عوض کنم میام
داشتم میرفتم طبقه بالا سمت اتاقم دیدم یاشار با اخم داره نگاهم میکنه توجهی نکردم از پله ها رفتم بالا خودمو انداختم توی اتاقم درو بستم فرود اومدم روی تختم از خستگی آهی کشیدم بلند شدم لباسامو در آوردم ی شلوار مشکی بگ پوشیدم با ی تیشرت لانگ ی شال مشکی هم سرم کردم رفتم پایین
_بیا کنار من بشین دخترم
_لبخندی زدم کنار خانوم کمالی نشستم با اشاره از مامانم پرسیدم چی شده همون لحظه آقای کمالی شروع کرد به حرف زدن
_خب امروز اومدیم اینجا تا ازتون اجازه بگیریم فردا شب برای خواستگاری برسیم خدمتتون
_خشکم زد با تعجب پرسیدم خواستگاری؟
_اره دخترم با اجازه مادر پدرت میخواییم تورو خواستگاری کنیم برای پسرمون یاشار
_نگاهمو دادم به چشمای عصبی یاشار کاملا معلوم بود کلافه شده و راضی نیست
به زور لبخند زدم سرمو انداختم پایین که بابا گفت
_البته کی بهتر از شما که بیست ساله خانواده های همدیگه رو میشناسیم یاشار و دنیا هم باهم بزرگ شدن از اول برای همدیگه نشونشون کرده بودیم
_دخترم برو چایی بیار
_انقدر توی فکر بودم نفهمیدم چجوری بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه و چایی ریختم آوردم جلوشون چایی رو گرفته بودم تا رسیدم به یاشار با اخم یدونه برداشت گذاشت جلوش دوباره کنار خانوم کمالی نشستم
@mal_maan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۲ اردیبهشت
۱۲ اردیبهشت
۱۳ اردیبهشت
۱۷ اردیبهشت
۲۴ اردیبهشت
۲۴ اردیبهشت
۲۶ اردیبهشت
۲۷ اردیبهشت
۲۷ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت
مال منی🖤✨
مال منی🖤
#پارت_3
هنوز ننشسته بودم بابا گفت
_خب بچه ها بلند شین برین توی اتاق تا حرفاتونو بهم بزنین
_یاشار با همون چشمای سرخ و عصبی سر تکون داد بلند شد منم با حرص محکم بلند شدم جلوتر از یاشارم رفتم طبقه بالا سمت در اتاقم
وقتی وارد اتاق شدیم من نشستم روی تخت و یاشارم نشست روی صندلی میز آرایشم
_روزه سکوت گرفتی چرا چیزی نمیگی؟!
_سرمو آوردم بالا تا جوابشو بدم ولی وقتی چشمای قرمزشو دیدم حرفم یادم رفت
سرمو تکون دادم بزور دهنمو باز کردم تا بگم
_نمیدونم خانواده هامون چ نقشه ای برامون چیدن ولی من نمیخوام ازدواج کنم مخصوصا توی این سن پایین که سرم با دانشگاهم گرمه
_سرشو تکون داد گفت منم نمیخوام الان ازدواج کنم مخصوصا با تو
_عصبانی شدم با حرص گفتم
مگه من چمه ک نخوایی باهام ازدواج کنی؟
_از بچگی میشناسمت زیادی لوسی بچه جون
_عوضی انگار من از خدامه باهات ازدواج کنم معلومه منم نمیخوام
پوزخندی زد که نفهمیدم منظورش چیه از جام بلند شدم گفتم
_پاشو بریم بگیم به نتیجه نرسیدیم نمیخواییم ازدواج کنیم
دوباره پوزخند مسخره ای زدو بلند از نگاه بالا تا پایینی بهم انداخت کنج لبش رفت بالا سر تکون دادو باهم از اتاق اومدیم بیرون رفتیم پایین تا بهشون بگیم نمیخواییم ازدواج کنیم ولی زودتر از من پیش قدم شد گفت
_ما حرف هامون باهم زدیم به این نتیجه رسیدیم که بهم میخوریم
_دستامو مشت کردم با حرص بهش نگاه کردم
پوزخندی زد گفت
_کی بهتر از دنیا که از بچگی میشناسمش
@mal_maan
#پارت_3
هنوز ننشسته بودم بابا گفت
_خب بچه ها بلند شین برین توی اتاق تا حرفاتونو بهم بزنین
_یاشار با همون چشمای سرخ و عصبی سر تکون داد بلند شد منم با حرص محکم بلند شدم جلوتر از یاشارم رفتم طبقه بالا سمت در اتاقم
وقتی وارد اتاق شدیم من نشستم روی تخت و یاشارم نشست روی صندلی میز آرایشم
_روزه سکوت گرفتی چرا چیزی نمیگی؟!
_سرمو آوردم بالا تا جوابشو بدم ولی وقتی چشمای قرمزشو دیدم حرفم یادم رفت
سرمو تکون دادم بزور دهنمو باز کردم تا بگم
_نمیدونم خانواده هامون چ نقشه ای برامون چیدن ولی من نمیخوام ازدواج کنم مخصوصا توی این سن پایین که سرم با دانشگاهم گرمه
_سرشو تکون داد گفت منم نمیخوام الان ازدواج کنم مخصوصا با تو
_عصبانی شدم با حرص گفتم
مگه من چمه ک نخوایی باهام ازدواج کنی؟
_از بچگی میشناسمت زیادی لوسی بچه جون
_عوضی انگار من از خدامه باهات ازدواج کنم معلومه منم نمیخوام
پوزخندی زد که نفهمیدم منظورش چیه از جام بلند شدم گفتم
_پاشو بریم بگیم به نتیجه نرسیدیم نمیخواییم ازدواج کنیم
دوباره پوزخند مسخره ای زدو بلند از نگاه بالا تا پایینی بهم انداخت کنج لبش رفت بالا سر تکون دادو باهم از اتاق اومدیم بیرون رفتیم پایین تا بهشون بگیم نمیخواییم ازدواج کنیم ولی زودتر از من پیش قدم شد گفت
_ما حرف هامون باهم زدیم به این نتیجه رسیدیم که بهم میخوریم
_دستامو مشت کردم با حرص بهش نگاه کردم
پوزخندی زد گفت
_کی بهتر از دنیا که از بچگی میشناسمش
@mal_maan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ اردیبهشت
۳۱ اردیبهشت