کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
182دنبال کننده
کانال رسمی من در پیام رسان داخلی روبیکاheart
نویسنده رمان جاری خواهم ماندheart
@mahlanovels
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۵ خرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۰

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

_چی کار می‌کنی آسو جان؟

طوری با احترام رفتار می‌کرد و صدایم می‌زد که حس ارزشمند بودن در مقابلش به من دست می‌داد. شاید همین رفتار های پر احترام و مردانه‌اش و از همه مهم تر نجابت ذاتیش من را جز اهالی شیدا شدگان قرار داد.
سوالی نگاهش کردم که خندید و من را مهمان صدای خنده‌اش کرد. تسلیم شده دستانش را بالا گرفت.
_فکر کنم من بودم که از اون جوی آب و حرف هایی که کنارش زده شد، فرار کردم. یا من بودم که از خونه‌ی کژال و باز حرف های زده شده‌‌ی اونجا فرار کردم. آره، درسته؟

_شک نکن درسته.

با شنیدن جوابم سری کج کرد و چشم غره‌ای رفت.
توجه‌اش به پشت سرم جلب شد و همین تعجب در نگاهش باعث شد که بیخیال شال دور کمرش بشوم و عقب بکشم. کنارش ایستادم. کم کم در یک به یک پشت بام خانه‌ها آتش افروخته می‌شد و از اینجا و این بلندی، نمایش فوق العاده ای را به اکران می‌گذاشت.
تارهای صوتیش حسرتش را نتوانستند پنهان کنند.
_تهران که بودیم. همیشه امشب رو جشن می‌گرفتیم. پدربزرگم با ما زندگی می‌کنه. برای همین خانواده‌ی عموم همیشه خونه‌ی ما می‌اومدن. عمه‌م هم که خارج از کشوره و بیشتر وقت ها نیستش. خلاصه آتش روشن می‌کردیم و جشن می‌گرفتیم. اما هیچ وقت مثل امروز، همه با هم متحد نشده بودن برای این جشن و گرامی‌داشت. نه همسایه راستی و نه چپی نمی‌دونستن چه خبره. مثل ترد شده ها تنهایی جشن می‌گرفتیم.

با ذوق به تک تک شعله‌های آتشی که از پشت بام خانه‌ها سرک می‌کشید و تصویر پیش رویمان را در مقابل غروب خورشید زیبا تر و نورانی تر ‌کرده بود، نگاه می‌کرد.
چه می‌توانستم در جواب مردی که با استقامت کنارم ایستاده بود، بگویم؟ آن حرف ها، دروغ ها و تهمت ها باعث شد یک کودک، یک کودک هم نه، یک نوزاد از اینجا، مردم و خاکی که بهش تعلق دارد ترد بشود. برای اوی دلتنگ به خاک و خانه‌اش چه می‌توانستم بگویم؟

او گم شده در خاطراتش، غرق شده در زردی و قرمزی آتش‌های پیش رویش لب بازکرد.
_سالی نبود که پدربزرگم داستان کاوه‌ی آهنگر و ضحاک رو تعریف نکنه. اونقدر این داستان توی گوشمون خونده شده که تک تک جملاتش رو از حفظ شدم.

افسانه‌ای که هزاران بار نقل شده و صد ها سال پیشینه دارد، مگر می‌شد نشنیدش و از بر نبودش؟
داستانی که بزرگانمان همیشه با شور و احترام خاصی تعریفش می‌کنند و ما هم در مقابل نسل‌های آیندمان وظیفه داریم آن را نقل کنیم.
_امسال به جای حاج بابا و محمد خان، تو می‌تونی داستان کاوه‌ی آهنگر رو تعریف کنی؟

به چیزی که می‌شنید شک کرد؛ ولی گوش هایش به درستی کلمات را شنیده بودند. سری کج کرد و نگاهش می‌خواست چشمانم را بشکافت تا به عمق جدیتم پی ببرد و در برابرش تنها خندیدم و به نشانه‌ی تاکید پلک زدم.
دعوت کرد تا روی تخته سنگ بنشینم و هدیه ای که میان پارچه پنهان کرده بودم را کنارم گذاشتم. از سکوتش استفاده کردم و با شیطنت گوشه‌ای از اشعار شاهنامه را خواندم.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
دوسـتـت دارم هايِ تُو
مـرا هوايي كرد
حـالا دیگـر
رويِ ابــرها هم ميشود
زنـدگـي كرد!
هــرچـه بــــادا بـــــاد ...

[شهـریار]
blue_heart🦋

#جاری_خواهم_ماند
#شهریار_آسو

@mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۱

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

_چو ضحاک بر تخت شد شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانه‌گان
پراکنده شد نام دیوانه‌گان

با شنیدن نامش در مصراع اول سری به چپ و راست تکان داد و در تضاد با ابرو های در هم رفته‌اش، لب‌هایش از دو طرف کِش آمد.
_داستان رو میگی یا ادامه‌اش رو بخونم؟

_که "چو ضحاک بر تخت شد شهریار"، آره آسو خانم؟ شهریار بودن من با شهریار بودن ضحاک ستمگر فرق می‌کنه آ؛ ولی درسته، ضحاک وقتی به عنوان یک شهریار یا پادشاه روی تخت پادشاهی نشست، شیطان خودش رو در قالب یک آشپز به ضحاک نشون داد. در مقابل غذاهای لذیذ از ضحاک خواست روی شونه‌های پادشاه بوسه بزنه. جای اون دو بوسه مار روی شونه های ضحاک رویید. مار هایی که باید از مغز سر جوان ها تغذیه می‌کردند. پس کار به جایی رسید که هر روز مغز دو انسان غذای مار ها می‌شد.

برگشت و به منِ مشتاق که گویی تا به حال این افسانه را نشنیده‌ام نگاه کرد.
_چرا ساکت شدی؟ ادامه‌ش رو بگو شهریار.

_واقعا الان داری جدی میگی دیگه؟ بدون شوخی، هان؟

به ابروی بالا رفته‌ی طلبکارش اخمی کردم و دستانم را زیر چانه‌ام قرار دادم. باز تکرار کردم.
_ادامه‌اش رو بگو.

باز برگشت و به آتش‌های برافراشته‌ی پشت بام ها نگاه کرد. من محو نیم رخش به صدای رسا و داستانی که هیچ گاه تکراری نمی‌شد، گوش دادم.
_روزی ضحاک در خواب می‌بینه که کسی با گرز بر سرش می‌کوبه و وقتی پیشگو گفت اون مرد فریدون نام داره، شروع کرد به دنبالش گشتن؛ اما فریدون رو پیدا نکرد. تا اینکه ضحاک تصمیم گرفت گواهی آماده کنه که ضحاک به جز نیکی کاری نکرده و به جز راستی چیزی نگفته و همه‌ی بزرگان رو مجبور کرد گواهی رو امضا کنن. تا اینکه روزی سر و کله‌ی کاوه پیدا می‌شه. کاوه‌ای که فریاد می‌زد:« منم کاوه که عدالت می‌خواهم. اگر تو عادلی به فرزند من رحم کن که مغزش قرار است غذای ماران تو بشوند.من یک آهنگرم و اگر تو پادشاه هفت کشوری چرا ماران دوش تو باید از مغز سر فرزندان من تغذیه شوند.»

لبخند غمگینش را از لب‌هایش پاک کرد. نفسی گرفت و بدون نگاه به من ادامه داد.
_ضحاک فرزند کاوه رو بهش برگردوند و از کاوه خواست گواهی رو امضا کنه؛ اما اون امضا نکرد و وقتی از کاخ بیرون رفت، چرم آهنگری خودش رو به نیزه زد. که بعد ها با جواهرات تزئین شد و بهش گفتن درفش کاویانی که مثل خورشید در شب می‌درخشید و کور سوی امید برای مردم شده بود. کاوه باز فریاد زد و خواستار عدالت شد و مردم رو به عدالت خواهی دعوت ‌کرد. تا اینکه کاوه‌ی آهنگر فریدون رو پیدا کرد و همراه با اون و سپاه عدالت خواهش به جنگ با ضحاک رفت. در آخر ظلم و بدی شکست خورد و نیکی و عدالت پیروز شد.

به سویم برگشت و سیاهی شب چشمانش را به من دوخت.
_قصه‌ی ما به سر رسید آسو خانم؛ ولی هیچ وقت فراموش نشد. کاوه‌ی آهنگر به عنوان یک اسطوره‌ جایگاه والایی برای اهالی کُرد داره و حالا هم روز بزرگداشتش حساب می‌شه. ولی اِی کاش واقعا از این روز و این عدالت خواهی درس بگیریم. اِی کاش می‌شد باز بین خانواده هامون عدالت به وجود بیاد آسو. دشمنی نباشه. اتهام نباشه. بدی نباشه.

به سویش خم شدم و سرم را مقابلش گرفتم تا تیر راس نگاهش فقط من باشم.
_اگر تو کاوه بشی، حاج بابا نمی‌تونه ضحاک داستان تو باشه شهریار.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۲

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

_البته که حاج رضا نمی‌تونه ضحاک باشه. آخه اون که مار روی شونه‌اش نداره. ولی می‌تونه مثل مار افعی عمل کنه وقتی که فقط اعتبار و جایگاهش براش مهمه. حتی از فرزند هم واسش مهم تره.

و این را خودم بهتر از هرکس می‌دانستم که وقتی پای جایگاه و اعتبار و آبرو وسط باشد، حاج بابا نه فرزند می‌شناسد، نه خانواده.
مانند اتفافی که چندین سال پیش افتاد!
از روی تخت سنگ پریدم و همانطور که خانه‌های سنگی و پلکانی روستا را با انگشتم نشانه‌ گرفته بودم، گفتم:
_باید بریم دیگه. کم کم همه‌ی اهالی دور هم جمع میشن. اگر دیر کنیم ممکنه توی چشم بقیه بیاد.

نگاهم به هدیه‌ام افتاد که صدایش از پشت سرم بلند شد.
_صبر کن. می‌خواستم یه چیزی رو بهت بدم آسو.

تا مقابلم قرار گرفت، برای هزارمین بار چشمانش از من گریزان شد و سرش را به هر جایی متمایل کرد تا نگاهش مستقیما به من نیفتد. به این فکر می‌کنم وقتی می‌تواند آنقدر زیبا از احساساتش صحبت کند، چطور می‌تواند گاهی اوقات این طور خجالت زده مقابلم قد علم کند.

منِ منتظر مانده به انگشتانی نگاه کردم که زنجیری ظریف از میانشان آویزان شد. زنجیری که جادویی ترین و شگفت انگیز ترین سنگ را حمل می‌کرد. خیره شدم به آبی کبود رنگ سنگ که به زیبایی به شکل یک قطره‌ی آب یا قطره‌ی اشک در آماده بود، صدایش را از میان بهت و شگفتیم شنیدم.
_روزی که سنگ انگشترم رو دیدی گفتی جادو داره. آرامش داره. امیدوارم یاقوت کبود رنگ این زنجیر هم به اندازه‌ی سنگ انگشترم جادویی باشه. فردا پیش خانوادتی. منم همین طور. برای همین خواستم عیدیت رو الان بهت بدم. مبارکت باشه.

_شهریار... این... این... خیلی ارزشمنده.

این بار به جای آن آبی کبود رنگ، با حیرت چشمانش را هدف گرفتم. اویی که بی جواب نذاشت نگاهم را و لبخندش را بی‌منت به رویم پاشید.
_اگر بدونی ارزشمند بودن یعنی چی، به این سنگ نمیگی ارزشمند. البته که به عنوان هدیه میشه که مهم و خاص باشه؛ اما حضورت کنار من آسو، لبخندت، قلب مهربونت، آبی چشم‌هات و چال گونه‌ت و خیلی چیزهای دیگه، این‌ها برای من ارزشمند هستن. نه این سنگ و هیچ شیء دیگه‌ای.

من نمی‌خواستم باز چشمانم تَر بشود؛ ولی مگر شهریار و کارهایش می‌گذاشت؟ تکانی به زنجیر داد و نوسانش پیش چشمانم دل را وسوسه می‌کرد برای لمس آن آبی خاص.
_نمی‌خوای هدیه‌ت رو بگیری؟

دستم را به سویش گرفتم و زنجیر به آرامی کف دستم نشست. حال آن یاقوت کبود رنگ در میان دستانم بود. سنگی که آرامشی جادویی داشت.
_هدیه این شکلی که مخصوصا یک زنجیر خاص باشه رو همین جوری نمی‌شه قبول کرد.رسم و رسومات خودش رو داره.

_یعنی چی؟

این بار او بود که نقاب مبهوت بودن را بر چهره زد. به چهره‌ی پر سوالش خندیدم و گفتم:
_کسی که هدیه می‌خره، خودش هم باید زنجیر رو برای کسی که هدیه گرفته، ببنده.

سری به چپ و راست تکان داد که یعنی نه و بر عکس او با شیطنت چندین بار سرم را به نشانه‌ی تاکید حرفم به بالا و پایین حرکت دادم. زنجیر را سمتش گرفتم و قبل از اینکه آن را بگیرد، به نوشته‌ی حک شده‌ی پشت سنگ نظرم جلب شد.
به سه کلمه‌ای که با خطی زیبا کنار هم جای گرفته بودند.
حیران مانده زیر لب عبارت را خواندم.
_جاری خواهم ماند.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۳

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکرمنبع ممنوع

منظور این عبارت رمز گونه برای من سخت نبود، وقتی به یاد آن روز افتادم. به یاد جوی آب روان و حرف‌های شهریار راجع به آب جاری!
به یادآورم حرف هایی را که ذهنم لحظه‌ای، کلمه ای از آن جملات را از خاطر نبرده بود.
_ "عشق، دوس داشتن، خاطرخواهی، مثل آب جاری می‌مونه. هیچی نمی‌تونه جلوی جاری شدنش رو بگیره. هیچ چیزی نمی‌تونه مانع قطع شدن این آب بشه. نه بزرگ ترین سد ها، نه سنگ ها و نه هیچ چیز دیگه‌ای. زندگی همینه آسو. زندگی مثل همین چشمه جاری می‌مونه. مشکلاتش مثل همین سنگ ها قصد مانع شدن دارن؛ اما این آب با وجود قدرت عشق، هیچ وقت متوقف نمی‌شه!"

فهمید چه به خاطر آوردم. مگر لب‌های کش آمده‌ام، چشمان خیس شده‌ام، گونه های قرمز رنگم و دست لرزانی که مقابلش گرفته بودم، می‌توانست چیزی را از چشمان تیز بینش پنهان کند؟
قطعا نه که به زیباییِ تمام زیبایی های جهان هستی لب باز کرد.
_این آب هیچ وقت متوقف نمی‌شه آسو. این شیدایی تا ابد و ابدیت در قلب من جاری خواهد ماند.

تمام عصب های بدنم از کار افتادند و قدرت را از تنم گرفتند. تمام دستگاه های بدنم انگاری که دکمه‌‌ی آف را فشرده باشی، خاموش شدند. شدم مجسمه‌ای که توانایی حرف زدن نداشت. توانایی حرکت هم نداشت.
شهریار نمی‌توانست یک انسان معمولی باشد. نمی‌توانست با آن انگشتر جادویی و این حرف‌های دلربایش معمولی باشد.
نکند واقعا شاعر است؟

او در برابر منی که در جهانِ کلمات شیدا زه‌اش، در جمله‌ی جاری خواهم ماند گفتنش جای مانده بودم، لبخندی به گرمی خورشید سوزان زد.
زنجیر را از دست خشک شده‌ام گرفت. از مقابلم کنار رفت و پشت سرم ایستاد.
_من تا حالا برای کسی گردنبند نبستم آسو. نه برای مادرم، نه شهرزاد.

ریه‌هایم چنان به قفسه‌ی سینه‌ام چنگ زدند که ناخود آگاه نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم این حالت مات شده را از بین ببرم. بزاق دهانم را بلعیدم و بلاخره سکوتم را شکستم.
_اصلا کار سختی نیست. تو شاعری شهریار؟

اگر این سوال را نمی‌پرسیدم، آنقدر پشت لب‌هایم می‌ماسید که خفه‌ام می‌کرد. حال بگذار بخندد و از پشت سرم با صدای خنده‌هایش گوش هایم را پر کند.
_شاید منبع الهامم رو پیدا کردم که فکر می‌کنی شاعر شدم. من فقط اون چیزی که از دلم میاد رو میگم. سرپوش گذاشتن روی حرف دلم هم کار من نیست. حالا می‌خواد شاعرم کنه یا شهریارم کنه.

او نه شاعر بود، نه شهریار؟ اما شهریارِ شاعر بود.
دنباله‌ی روسری را از پشت سرم جمع کردم و روی شانه‌ام انداختم تا راحت تر قفل زنجیر را ببندد. نفس‌های گرمش پشت گردنم را قلقلک می‌داد و بدون اینکه او را ببینم، متوجه‌ی معذب بودنش شده بودم. به محض اینکه دو سر زنجیر به هم گره خورد، گردنبند حصار زیبایی دور گردنم کشید و قطره اشک کبود رنگم را روی قفسه‌ی سینه‌ام رها کرد. یاقوت کبودی که قرار نبود هیچ وقت از من دور بشود.
دستی به نوشته‌ی حک شده‌اش کشیدم. برایم زیادی ارزشمند بود. نه ارزش مادی، بلکه ارزش معنوی خاصی داشت این گردنبند جادو شده.
_فکر نمی‌کنم دیگه هیچ وقت از گردنم درش بیارم، مگر اینکه...

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۴

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکرمنبع ممنوع

با صدای هیش گفتنش از خدا خواسته حرفم را نصفه و نیمه رها کردم. فکر می‌کردم بلافاصله بعد از اینکه گردنبند را بست، فاصله‌اش را آنقدر زیاد می‌کند که دیگر بوی ادکلنش حس بویایی‌ام را به بازی نگیرد؛ ولی هنوز پشت سرم ایستاده بود. هنوز نفس های گرمش روی گردنم پهن می‌شد و شاهرگم با لمس هر بازدمی از نفس های او مستانه پایکوبی می‌کرد. آنقدر که نبضم را همچون کوبش طبل احساس می‌کردم.

انگشتان زلزله زده‌ی لرزانش از کنار پهلویم عبور کرد و بدون هیچ برخوردی با تنم شالی که به دور کمرم بسته بودم را در برگرفت. گویی قصد داشت با این کار مرا در آغوش پر مهرش جای دهد.
_از وقتی که بار اول تو رو دیدم این گردنبند رو فقط مناسب تو دیدم و همیشه و همه جا همراهم بود. حالا پیش توهه. همیشه و همه جا باید همراهت باشه آسو. پس نگو اگر. چون جای اگر گفتن نداره. می‌دونی چرا؟ چون تو از حالا به بعد برای من فقط آسو نیستی، باوان هستی.

_باوان؟

نمی‌دیدمش؛ ولی چهره‌ی شکفته‌اش را احساس می‌کردم وقتی که لب‌هایش نزدیک گوشم شد و زمزمه مانند جواب حیرتم را داد.
_یکی از زیباترین اصطلاحات زبان کردی همین کلمه‌ی باوان هستش آسو که برای من خیلی شگفت انگیزه. باوان یعنی جگر گوشه. یعنی همه کس و دار و ندارم. یعنی هستیِ من. این ها یه معنی ساده از این کلمه‌ان؛ باوانی که از کلمه‌ی بابا گرفته شده. یعنی خاندان، یعنی خانه‌ی پدری. پس معنی فرا تر از جگر گوشه داره و وقتی عاشقی به معشوقش بگه باوانِم، یعنی چی؟ یعنی "تو چنان در دل و جان و روحم در آمیخته‌ای که گویی الان ریشه‌ی منی". پس تو الان باوانِ منی. باوانِم. باوانکم.

طاقت نیاوردم و به سویش چرخیدم. مگر می‌شد ندانم باوانِم یعنی چی؟ ولی باوان او بودن؟ چیزی فرا تر از حد تصورم بود. با سرگردانی خود را اسیر جفت چشمانش کردم. چشمانی که دروغ نمی‌گفتند و اوج علاقه‌اش را به رخ کیش و مات شدن من در برابر احساسش می‌کشیدند. ناخواسته بود وقتی که خواسته‌ی دلم را عملی کردم و همچون او زمزمه مانند گفتم:
_تو چنان در دل و جان و روحم در آمیخته‌ای که گویی الان ریشه‌ی منی.

آخ از چشمانش. چشمانی که هیچ کس مانند او توانایی نداشت این گونه با مهر، محبت و نجابت نگاهم کند.
قطاری از اهالی روستا شکل گرفته بود که همگی، از کودکان گرفته تا پدربزرگ ها از روستا کوچ کرده و قصد داشتند خود را به دشت و آتش شعله ور شده‌ی بزرگ برسانند. تا بتوانند دور آتش حلقه زده و پابکوبی کنند و جشن بگیرند و بار دیگر داستان کاوه‌ی آهنگر را زنده کنند. من و شهریار هم باید کم کم به آن جمع ملحق می‌شدیم.
به هدیه‌ی پنهان مانده‌ام در میان پارچه‌ی رنگارنگ نگاه کردم که هنوز روی تخته سنگ قرار داشت. به سویش رفتم و شهریار را مخاطب حرفم شد.
_امروز اونقدر غافلگیرم کردی که یادم رفته بود من هم می‌خواستم با عیدیت غافلگیرت کنم.

_عیدی؟ برای من؟

ابرویی بالا انداختم و با گرفتن هدیه‌ام به سویش تاییدیه ام را بی حرف نشانش دادم. جوری با شیطنت و هیجان نگاهش می‌کردم که با تردید پارچه‌ی رنگارنگ را کنار زد. به آلبوم چوبی در دستش کنجکاوانه زل زد. آلبوم عکسی که هر ورقش از ورق چوب های تراشیده شده‌ی زیبایی ساخته شده بودند.
زیر چشمی نگاه منی که روی پا بند نبودم کرد و آلبوم را باز کرد. همان طور که انتظار داشتم بلافاصله دستش ثابت ماند و مردمک چشمانش از حرکت ایستاد و به یک نقطه خیره شد. نتوانست حیرت و گردی چشمانش را با نگاه به صفحه‌ی اول مخفی کند!

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ خرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۵

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

_این... آسو... این... من...

کلمات جایگاه خودشان را پیدا نمی‌کردند تا کنار هم دیگر قرار بگیرند و او بتواند کلمات بی سر و ته‌اش را سامان بدهد. لب‌هایش به هم دوخته شد و من بودم که به جای او گفتم:
_عکس بچگی کژاله. خودم نقاشیش رو کشیدم. عکس رو یواشکی از بابا چند روزی دزدیم تا طرح نقاشی رو کامل کنم. احساس می‌کردم که تا حالا عکس بچگی کژال رو ندیده باشی، برای همین گفتم احتمالا با دیدنش خوشحال میشی.

انگشت سبابه‌اش روی نقاشی سیاه و سفید کشیده شد. روی چشمان معصومانه‌ی کودکی که با دلفریبی خاصی نگاه می‌کرد.
_ندیده بودم عکس بچگی‌هاش رو. خیلی به کژال شباهت داری. به خاطر همینه که حاج رضا اینقدر خاطر تو رو می‌خواد.

شانه‌ای بی تفاوت بالا انداختم. حاج رضا دوست داشتنش را با زورگویی نشان می‌داد و همچین خاطر خواهی مورد پسند من نبود.
دلش نمی‌آمد عکس را از جلوی چشمانش کنار بزند، پس خودم دست به کار شدم و آلبوم را ورق زدم و این بار عکسی از بزرگسالی کژال پیش چشمان هردویمان نشست. مردمک چشمانش لرزید و چندین بار پلک زد تا کنترل سیاهی چشمانش را در دست بگیرد. عکس بعدی کاملا غافلگیرش کرد.
_نه دیگه آسو. این چه کاریه. این منم؟ تو کِی من رو سوار اسب دیدی آخه؟

به نقاشی مردی از تبار کردستان که شکوه و قدرتش را به زیبایی به رخ تماشاگرانش می‌کشید، نگاه کردم. به اویی که صاحب قلبی مهربان و متواضع و چشمان سیاه رنگ بود. به اویی که سوار بر اسب مشکی رنگش نشسته و به دور دست نگاه می‌کرد. هنوز هم آن روز را به خاطر می‌آورم. اولین باری که قلبم با دیدن شهریار بی‌وقفه تپید؛ ضربان گرفت و دهلیز های چپ و راستش مشتاقانه دست ‌زدند.
_مثلا فکر کن تو رو اینجوری ندیدم و این رو ذهنی کشیدم.

به شیطنتم لبخندی زد. بقیه‌ی صفحات آلبوم را ورق زد و با دیدن هر نقاشی از خودش و کژال به زیبایی، شگفتی و شادمانیش را نشان می‌داد.
نقاشی که تنها از چشمانش در یک صفحه‌‌ی سفید رنگ کشیده بودم را در این آلبوم، در کنار نقاشی های دیگر جای ندادم. اولین نقاشی که از شهریار کشیدم، برای خودم، در گوشه‌ای از خلوت و تنهایی هایم می‌ماند.
آلبوم را بست و دستی به جلد تراش خورده‌ی چوبی شکلش کشید.
_ممنون آسو. خیلی ارزشمنده. خیلی زیباست. پر از حس خوبه و معلومه نقاشش سنگ تموم گذاشته. اِی کاش نقاشی از چهره‌ی خودت هم بین این عکس‌ها بود... اصلا صبر کن. یه چیزی به ذهنم رسید.

با احتیاط آلبوم را روی تخته سنگ گذاشت و دستش را در جیب شلوارش فرو برد. به منی که بی حرف حرکاتش را زیر نظر گرفته بودم خندید و گوشیش را بالا گرفت و نشانم داد.
_مشکلی نداری اگر ازت یه عکس بگیرم؟

نه جوابش را دادم و نه عکس العملی نشان دادم. احساس می‌کردم به اشتباه سوالش را شنیده‌ام که دستش را به چپ و راست تکان داد تا توجه‌ام را جلب کند.
_اجازه دارم یا خوشت نمیاد؟

از من می‌خواست عکس بگیرد؟ عکسم را در گوشیش می‌خواست؟ و بیشتر از این شگفت زده شدم که اجازه می‌گرفت و راضی بودنم به این امر برایش مهم بود. حال اگر سیروان بود تا مجبورم نمی‌کرد، دست برنمی‌داشت و من نمی‌دانم چرا ذهنم مرتب شهریار و سیروان را با هم مقایسه می‌کرد!

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ تیر
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
گاهی ...
دلم برای خودم تنگ می‌شود
دائم برای تو ...

[محمدعلی بهمنی]

heart

#جاری_خواهم_ماند
#شهریار_آسو

@mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ تیر
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۶

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

با گفتن چرا که نه لبه‌ی پرتگاه ایستادم و ژستی گرفتم. مگر می‌شد مقابل دوربین او ایستاد و نخندید؟ مگر می‌شد چشمانم خوشحال نباشد؟ مگر می‌شد دستانم نلرزد؟
بعد از گرفتن عکس گوشی را پایین گرفت و با دقت به عکس گرفته شده نگاه کرد. از نتیجه راضی بود که لب‌هایش کمی کش آمد و مگر می‌شد من از شهریار امروز با آن لباس های کُردی بر تنش بگذرم؟ محال است. من هم به تقلید از او گوشیم را روشن کردم.
_هر کاری عاقبت خودش رو داره شهریار خان. نظرت چیه به لنز دوربین من هم یه نیم نگاهی بندازی.

امروز برای چندمین بار آهنگ زیبای خنده‌ی سر خوشش را می‌شنیدم. جایمان عوض شد. او به جای من نزدیک پرنگاه و من به جای او برای گرفتن عکس، آماده ایستادم. به صفحه‌ی گوشی که شهریار را نشان می‌داد نگاه کردم و از حالا می‌دانستم این عکس به زودی قرار است به یک نقاشی خیره کننده تبدیل بشود.
عکس که گرفته شد، برای دیدن تصویرش نزدیک تر شد و این بار زاویه‌ی دوربین را برگرداندم و به جای اینکه عکسش را نشانش بدهم، دوربین را روی حالت سلفی گذاشتم.
_به جای عکس تکی میشه هر دومون توی یک قاب باشیم؟

نتوانست به نگاهی که معصومانه ترین حالت ممکنش را نگه داشته بود، نه بگوید.
_به شرطی که این عکس رو برای من هم بفرستی. باوان خانم.

از نام جدیدی که برایم انتخاب کرده بود و می‌شد گفت مختص خودش و من است‌، خوشم می‌آمد. عکس گرفته شده، لبخند روی لب‌های هردویمان را ثبت کرد و برای همیشه به یادگار گذاشت؛ اما این لبخند، می‌شد باز تکرار شود و مداوم باشد؟
قرار گذاشتیم من زود تر از او به جمع اهالی روستا بپیوندم و بعد او بیاید. در مسیر از بهاری که از گوشه و کنار کوهستان سرک می‌کشید، لذت می‌بردم که پیامی از طرف شهریار برایم فرستاده شد. محتوای پیامش هم این بود که می‌خواست عکس سلفی را برایش بفرستم.

عکس که برایش ارسال شد، خواستم سر بلند کنم و اطرافم را نگاهی بیندازم که چیزی جلوی پایم پرت شد. تکه سنگ به شدت با نوک کفشم برخورد کرد و از حرکت ایستاد. با دل شوره نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم مردک سایه‌ای که چهره‌اش را پوشانده بود و امروز هم باز سر و کله‌اش پیدا شده بود. بی‌تردید چند دقیقه‌ی پیش من و شهریار را با هم دیده بود و حالا که تنها مانده‌ام خودش را نشان می‌داد.

خواست از پشت درخت بیرون بیاید که با کوچک ترین حرکتش قدمی به عقب برداشتم. در یک چشم به هم زدن وحشت از سر تا پایم را به تسخیر خودش درآورد.
ترسیدم. از کوهستان و سکوت غالب شده‌اش. از خودم و تنهاییم. از او و مرموز بودنش و اینکه نمی‌دانم از من چه می‌خواست.
ناخواسته بود که فریاد زدم.
_چی می‌خوای از من؟ آخه تو کی هستی؟ من نوه‌ی حاج رضام. خودت هم می‌دونی اگر بهم صدمه بزنی از قبل باید برای خودت قبر کنده باشی.... جلو نیا... میگم جلو نیا. نیا.

با جیغ و فریادم دستش را به نشانه‌ی تسلیم بلند کرد و سرجایش برگشت. این بار به جای اینکه پشت درخت پنهان بشود، کنارش ایستاد و دستش را به تنه‌ی قطور درخت تکیه داد.
دلیل سایه بودنش را نمی‌دانستم. هر چند هنوز صدمه ای به من نزده بود و دلیل تعقیب کردن و پیام هایی که برایم می‌فرستاد و پشت هر جمله‌اش هزاران حرف بود را نمی‌دانستم؛ ولی حالا، اولین باری بود که صدایش را می‌شنیدم.
صدایی که بلند شد، اصلا برایم آشنا نبود. مخصوصا اینکه بیش از نیمی از صورتش را با پارچه‌ی مشکی رنگ پوشانده بود و همین هم تاثیر در بمی و خفته بودن صدایش گذاشته بود.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ تیر
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۷

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

_من می‌دونم نوه‌ی کی هستی. می‌دونم شهریار نوه‌ی کیه. خان حساب میشه. خان زاده‌ست. هرچند دیگه این خان بازی ها مهم نیست؛ اما خاندان مرادی هنوز هم قدرت خودشون رو دارن. حتی خاندان زندسلیمی که پدربزرگت باشه. یه پیام دیگه واست دارم. نشد که توی برگه واست بنویسم. دستور دادن که با زبون خودم بشنوی پیغام رو آسو خانم.

می‌خواستم بپرسم کی پیغام داده؛ ولی زبانم یاری نکرد. التماس می‌کردم وحشت لحظه‌ای مرا رها کند تا بتوانم در برابر مردک مرموز مقاومت کنم. این بار پیامش چه بود؟
_به من امر شده که سایه‌ت باشم تا به وقتش. چرا؟ نمی‌دونم چرا؟ بدونم هم نمیگم چرا. اینکه ممکنه برای تو یا شهریار خطرناک باشم رو هم منم نمی‌دونم. در جریانی که از دیدار های تو و شهریار با خبرم و عجیب اینکه هیچکس نمی‌دونه. یعنی چی؟ یعنی من دهنم فعلا بسته‌ست. چرا؟ چون بهم امر شده، زندگی شخصی آسو خانم، باید شخصی بمونه. تا کِی؟ تا به وقتش. حالا هم بهم دستور دادن که این پیام رو بهت برسونم. یعنی امروز هم قصد صدمه زدن به تو رو ندارم. پس خوب گوش کن.

تمام جراتم را خرج کردم تا کنجکاویم را نشانش بدهم.
_تو کی هستی؟ کی بهت دستور میده؟ اصلا چرا باید مثل سایه دنبالم باشی؟ اجیر شده‌ی کی هستی؟ هان؟ چی از جونم می‌خوای؟

دستش را بلند کرد تا سوال‌هایم قطع شوند و لب هایم به هم دوخته شوند. حقیقتا آنقدر ازش می‌ترسیدم که با کوچک ترین حرکتش سکوت کردن که هیچ، قالب تهی می‌کردم. پارچه ی بسته شده را بالا تر کشید و من جز چشمان بی فروغ و تهی شده اش هیچ نمی‌دیدم.
_دستور ندادن که به سوال هات جوابی بدم. پس فقط پیغام رو گوش کن آسو خانم، همون جور که همیشه بهت اخطار داده شده که مواظب سایه‌های پشت سرت باشی، امروز باید مواظب اون آتش بر افروخته‌ی توی دشت هم باشی. انگار قراره به غیر از بهونه‌ی جشن، بزرگداشت کاوه آهنگر و پیشواز نوروز، دامن گیرتون هم بشه. مواظب باشین که نسوزین.

چه برای خودش می‌گفت؟ کدام یک از اهالی روستا، اصلا چه فردی جرات دارد جشنی که برای همه پر از اهمیت است را بر هم بزند. چه می‌‌گوید مردک مرموز که با هر بار نشان دادن خودش تنها تن و بدنم را می‌لرزاند. نگذاشت سوال دیگری بپرسم. نگذاشت از بهت حرفش بیرون بیایم. همچون یک سایه محو شد. من ماندم و درختی که هیچ کس دیگر در کنارش نایستاده بود.
یعنی چی که آتش بر افروخته‌ی در دشت، دامن گیرمان می‌شود؟
خدایا؛ خودت همه چیز را ختم به خیر کن.

در مسیر تا رسیدن به محل برگذاری جشن تمام حرف های مرد سایه مانند را مرور ‌کردم. به اینکه دستور دارد سایه‌ام باشد؛ ولی فعلا صدمه‌ای قرار نیست به من یا آدم های دور و برم بزند. کی پشت این دستور پنهان شده و هدفش چیست را نمی‌دانم. تنها به این نتیجه رسیده‌ام که قرار است من و شهریار مهره باشیم. دو مهره، از دو خانواده‌ی مرادی و زندسلیمی. دو خانواده‌ای که با هم مشکلاتی دارند. پس سایه ممکن است برای کی کار کند؟ محمد خان؟ یا شاید هم حاج بابا؟

خود را وسط دشت، میان جمعیتی دیدم که از افراد مسن گرفته تا کودکانی که به دنبال هم می‌دویند در آن حضور داشتند. من مات شده و هراس زده به کوهی از جنس چوب های جمع شده خیره شدم که ارتفاعش به دو برابر قد یک انسان می‌رسید.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ تیر
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۸

pushpinرمان جاری خپاهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

وقتی آن چوب ها آتش بگیرند، آن وقت، باید شاهد یک کوه آتش گرفته باشیم. کوهی که مردک سایه می‌گفت قرار است ما را بسوزاند. من در برابر این جمعیت، چطور می‌توانستم جلوی این آتش بازی را بگیرم؟
تنها باید امید داشته باشم که حرف مردک دروغ در بیاید؛ اما دلشوره‌ام به این امیدِ بیخود پوزخند می‌زد و می‌گفت منتظر باش تا همه چیز به خیر ختم شود.

کسی چنان به کتفم کوبید که از دنیای افکارم به اجبار اخراج شدم. به آلای خندان که چهره‌ی بامزه‌اش را مقابلم گرفته بود، چشم غره‌ای رفتم. قرار نبود با گفتن حرف‌های مرد سایه مانند، او را هم ناراحت کنم یا جشنش را خراب کنم. نه من، نه او قدرت این را نداشتیم که مقابل شعله های آتش ایستادگی کنیم.
از جیبش دو شیرینی کنجدی در آورد.
_حواست کجاست ته تغاری؟ بگیر شیرینی رو حالت جا بیاد. یکم رنگت پریده. شیرینی مامان پزه.

در ظاهر لبخند زدم و شیرینی را از دست دراز شده‌اش گرفتم. در گوشه‌ی ذهنم به دنبال راه چاره می‌گشتم. باید چه می‌کردم؟ به شهریار یا دانیار در مورد حرف‌های آن مرد بگویم؟ آن ها هم نمی‌توانند مانع برگذاری جشن بشوند. پس باید چه می‌کردم؟
شیرینی را در دهانم گذاشتم و تنها برای اینکه حرفی زده باشم، گفتم:
_هیچ وقت نتونستم این شیرینی رو مثل مامان درست کنم.

چشمانش برق می‌زد. چطور می‌گفتم این جشن مانند هر سال قرار نیست برگذار بشود؟ از دور دانیار را دیدم که کنار حاج بابا و سیروان ایستاده بود. تا دید نگاهش می‌کنم، سرش را به بالا و پایین تکان داد. آلا دستش را دور بازویم حلقه کرد و با خنده گفت:
_حالا اگر مامان بود غر می‌زد. می‌گفت دختری که بلد نباشه شیرینی کنجدی درست کنه که دختر کُرد نیست. حالا خوبه تو بقیه‌ی شیرینی ها رو بلدی درست کنی. من که توی این قضیه پاکم. کجایی آسو؟ حواست کجاست؟

شهریار، شهرزاد و مهراد تنها کسانی بودند که محمد خانی که تازه وارد جمع شده بود را همراهی می‌کردند. شلوغی و سر و صدا در یک چشم به هم زدن با حضور مقتدرانه‌ی محمدخان از بین رفت و سکوت، دامن گیر دشت شد. همه به احترام او ایستاده بودند. مردی که زمانی به خاطر یک کلاغ و چهل کلاغ های همین اهالی اینجا را ترک کرده بود، هنوز اینقدر شکوه و قدرت داشت که کسی نمی‌توانست مقابلش ایستادگی کند. آلا بیخ گوشم پچ پچ کرد.
_دانیار می‌گفت بدجور امروز دلم شور می‌زنه. نمی‌دونم چرا منم اینقدر اضطراب دارم آسو. یه نگاه به دور و برت بنداز. هیچی عادی نیست.

پس دانیار و آلا هم همچون من دچار دلشوره شده‌اند. چه کنم؟ چه کاری از دستم بر می‌آید؟ گوشه‌ی ناخنم اسیر دندانم شد و از اضطراب حس می‌کردم فشارم افتاده و شیرینی که آلا داد هم حالم را جای نیاورد. محمد خان به همراه خانواده‌اش پشت میزی نشستند که از قبل برایشان خالی گذاشته بودند.
حاج بابا با چهره‌ای پر از اخم اشاره کرد که نزدیک او بشویم و به همراهش پشت میز خانوادگیمان بنشینیم.
زیر لب غر زدم.
_قراره جشن بگیریم یا قراره هر کس قدرتش رو به رخ بکشه.

کنار دانیار نشستم و کم کم همه به حالت عادی برگشتند. همهمه و پچ پچ های مبهمی از گوشه و کنار شنیده می‌شد. شهریار به خواست کدخدا و دستور محمد خان بلند شد تا کوه تشکیل شده از تکه چوب ها را به آتش بکشد. قلبم را در قفسه‌ی سینه‌ام که نه‌، بلکه جایی در دهانم احساس می‌کردم.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ تیر
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۰۹

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

نمی‌شد فریاد بزنم و خواستار این بشوم که تکه چوب ها آتش نگیرند؟
دست خودم نبود وقتی که مچ دست دانیار را در برگرفتم. او هم همچون من از سرمای سیبری در تنش رنج می‌برد. چهره‌ی نگرانش باعث دلگرمیم که نشد هیچ، بیشتر تن بی رمقم یخ زد. سیروان با حسادت آشکاری به شهریار زل زده بود و من از دست مشت شده‌اش هراس داشتم. نکند حسادتش کار دستمان بدهد؟

نوجوانی سیزده چهارده ساله مشعلی دست شهریار داد. طولی نکشید که کوهی از آتش مقابل شهریار قد علم کرد. جیغ و دست از گوشه گوشه‌ی دشت شنیده می‌شد.
این آتش مثل هر سال خوشحالی نداشت. جیغ و دست نداشت.
صدای ساز که بلند شد، انگار کسی با همان تکه چوب های سوزان بر قلبم می‌کوبید و قصد داشت ضربانش را متوقف کند. دانیار سرش را نزدیک تر کرد.
_حالت خوبه آسو؟

فقط سر تکان دادم که یعنی حالم خوبه. کم کم حلقه هایی از زن و مرد به صورت جو گندمی دور آتش بر افروخته تشکیل می‌شد و با آرایش زیبایی یک مرد و یک زن یکی در میان در کنار هم دیگر قرار می‌گرفتند و این بود عدالتی که حتی در رقص محلی کُردی هم بیشتر وقت ها رعایت می‌شد. کسی که ابتدا و انتهای حلقه می‌ایستاد، دستمالی در دست می‌گرفت و وظیفه‌ی هدایت حلقه را بر عهده داشت و من همه‌ی این ها را می‌دیدم و مثل هر سال نمی‌توانستم از این شادمانی و رقص و آواز لذت ببرم.

حلقه ها شروع کردن از چپ به راست حرکت کردن و من به پاهایی که سه قدم به سمت چپ بر می‌داشتند و بعد پای راستشان را محکم مقابل پای چپشان به زمین می‌کوبیدند، خیره شدم. به پاها و قدم هایی که با نگاه کردن بهشان سرم گیج می‌رفت. چه کسی می‌تواند جشن را بر هم بزند؟ چه کسی جرأتش را دارد؟ چه کسی قدرتش را دارد؟

به شانه‌ی مردان و زنانی نگاه کردم که هماهنگ با هم تکان می‌خوردند.
نظم و هماهنگی که بین تک تک افراد بود، این رقص محلی را زیبا و دیدنی تر می‌کرد. مخصوصا اینکه پشت هر رقص کُردی داستان و افسانه‌ای نهفته بود. رقص هایی که در شادی و ستایس، سوگواری و ماتم، جنگ و ستیز اجرا می‌شدند و هر کدام به مراتب خود، پر از شگفتی و چشم‌نوازی بودند و هستند.

مهراد و شهرزاد، زانیار و ماهور ، سیروان و آلا به جمع افراد حلقه زده پیوستند و تنها من و دانیار و شهریاری که غیبش زده بود، تمایلی به رفتن وسط جمع نداشتیم.
اصلا شهریار کجا بود؟ اویی که مشتاقانه به انتظار این لحظه و این جشن نشسته بود، چرا حالا غیبش زده؟
نگاه نگران من برای پیدا کردن شهریار بین جمعیت می‌گشت و نگاه نگران و ناراحت دانیار روی شهرزاد و آلا زوم شده بود.

مادرم صندلی که جای آلا بود و حالا خالی شده بود را انتخاب کرد و کنارم نشست.
با عجز نگاهش کردم. درد و مرضم را نگفته فهمید که دست پر نوازشش روی کتفم نشست.
_از وقتی اومدی حالت گرفته‌ست آسو. فکر نکن حواسم بهت نیست. مثل همیشه نمی‌خندی. شیطونی نمی‌کنی. اینجور مراسم و جشن ها رو که تو دوست داشتی، چی شده مامان؟ اتفاقی افتاده؟

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ تیر
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۰

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

سد محکمم در مقابل مادرم شکست. پناه بردم به آغوشش. در میان این جمعیت، صدای ساز و کوبیده شدن پاها به زمین و نگرانی گریبان گیر شده‌ام، به آغوش پر آرامش مادرم پناه بردم. نمی‌دانم صدایم را در میان شلوغی و سر و صدا شنید یا نه؛ ولی آنچه که در دلم گرفتار شده بود را به زبان آوردم.
_دارم از نگرانی دیوونه می‌شم مامان. هیچ حس خوبی ندارم. همش احساس می‌کم قراره اتفاق بدی بیفته.

سرم که عقب رفت، حال نوبت او شد که با دل آشوب خیره‌ام شود. دقیقا همان سکه‌ای از روسریم که مورد عنایت انگشت پر از نجابت شهریار در آمده بود، این بار به نوازش انگشت پر مهر مادرم در آمد.
شهریار کجاست؟
نوازش انگشتش تا گونه‌ام راه گرفت.
_بد به دلت راه نده مامان جان. انشالله که خیره.

کسی فریاد زد.
فریاد پر هراسی که زلزله‌ی بم را در سر تا سر وجودم تداعی کرد.
فریادی از روی وحشت که صدای ساز و رقص و آواز هم حریفش نشد. بلافاصله دانیار، پدرم و عمو ایستادند. مرد وحشت زده به سمت میز ما نه، بلکه به سمت محمد خان شتافت.
محمد خانی که در چهره‌اش هیچ پیدا نبود و با خونسردی به جلز ولز مرد خیره شد.
منی که یکی از بدترین خبرهای عمرم را شنیدم. مرد عامل پیغامی نفرت انگیز بود.
_محمد خان... محمد... خان... یکی... یکی از باغ های انارتون... آتش گرفته... من... من این خبر و به گوش شهریار خان رسوندم. شهریار خان... شهریار خان بدون اینکه به کسی بگن و جشن به هم بخوره، تنهایی به باغ رفتن... اما... حالا... خبری ازشون نیست. یعنی... یهویی بین آتش و باغ ناپدید شدن.

در یک چشم به هم زدن دنیا زیر و رو شد و همه چیز به هم ریخت. همانند قطره آبی که اجتماع مورچه ها را به هم می‌زند، همه‌ی افراد حاظر پراکنده شدند. محمد خان، حاج بابا و من تنها افراد شوکه شده‌ی جمع بودیم.
مردک سایه گفت این آتش دامن گیرمان می‌شود. اشتباه گفت. باید می‌گفت دامن گیر قلبت می‌شود. قلبی که دیگر خواهان ماندن نبود و قصد تپیدن نداشت.

بهشت کوچک روی زمین با آن میوه‌ها‌ی سرخ و دانه های یاقوتی رنگش حالا فریاد عاجزانه می‌زد و بی‌رحمانه می‌سوخت. آن همه زیبایی‌، سرسبزی و زندگانی، ثانیه به ثانیه به خاکستر تبدیل می‌شد.
هراس آمیز است که بگویی بهشت به جهنم تبدیل شده و حالا من، با جفت چشمانم شاهد تایید همین جمله هستم. بهشتی که به جهنم تبدیل شده و شهریار را در خودش بلعیده!

اهالی روستا از کوچک گرفته تا بزرگ برای خاموش کردن شعله‌های سوزان دست به کار شدند؛ اما آتش برافروخته، افسار گسیخته و غیر قابل کنترل پیش می‌رفت و همه چیز را سر راه خودش می‌سوزاند.
شهریار کجاست؟

گردنبندی که از او هدیه گرفته بودم دور گردنم نشسنه و خودش نبود. غیب شده بود. محکم سنگ کبود رنگ را در مشتم گرفتم. سنگ کبود رنگ جادویی باز می‌توانست جادو و خوش یمنی اش را نشانم بدهد؟
در میان بازوان دانیار مات شده و گردنبند به دست، به آتش بی رحم نگاه می‌کردم و امیدوارانه خواهان این بودم شهریار از جای دیگری سر در بیاورد، نه از این باغ جهنم شده!
_سوزوندنش داداش.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۱

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

_ازت خواهش می‌کنم آسو خودت رو جمع کن. شهریار آدمی نیست که بخواد به این سادگی صدمه ببینه. خدایا، گریه نکن آسو. توجه‌ی حاج بابا و مردم رو می‌خوای به خودت جلب کنی؟ آسو...

پلک بستم و انگشتم را محکم پشت پلک‌هایم کشیدم.
_این دشمنی کوفتی هممون رو داره می‌سوزونه. باغ رو. من، تو، شهریار و همه رو داره می‌سوزونه. کژال بین این اختلاف پر پر شد، بس نبود. ببین باغ رو سوزوندن. شهریار رو سوزوندن. به من میگی خودت رو جمع کن؟ شهریار کجاست داداش، هان؟ بین آتش. بعد میگی آروم باش.

شوکه شده پلک نمی‌زد. من حاضر بودم تمام اشک‌هایم را فدای شهریار کنم. حال بگذار مردم حرف در بیاورند. بگذار حاج بابا و پدر بفهمند که دخترشان بی قراری می‌کند برای مردی که حاضر است به بی‌گناهیش قسم بخورد.
دانیار شانه‌ام را بیشتر به سوی خودش کشید.
_یه جوری حرف می‌زنی آسو که انگار خیلی بهش اهمیت میدی، یا اینکه... یا اینکه...

_یا اینکه چی داداش؟ چرا حرفت رو خوردی؟ یا اینکه دوسش دارم؟ آره داداش. دوستش دارم. می‌تونی مردی رو از آتش نجات بدی که خواهرت بهش علاقه داره؟

تمام جسارتم را برای گفتن حرف دلم به دانیار خرج کردم. دستش از روی شانه‌ام سر خورد. در میان این شلوغی، در میان ازدحام اهالی و شعله‌های آتش و حاج بابا و محمد خانی که به جان هم افتاده بودند، من و دانیار تنها خشک شده به یک دیگر نگاه می‌کردیم. انگشت اشاره‌اش سمتم نشانه رفت.
_می‌فهمی چی میگی؟ خودت فهمیدی چی گفتی؟ مزخرف گفتی. مزخرف میگی آسو. مزخرف.

فریاد محمد خان نگذاشت مزخرف گفتن را حالیش کنم.
_در این حد دشمنی با شهریارِ من. در این حد از پسرِ من، از نوه‌ی من بدت میاد. که حاضر شدی توی همچین روزی، همچین نامردی رو در حقش بکنی؟ هان، حاج رضا؟ اون بچه الان کجاست؟ من از کجا پیداش کنم؟ چه جوری نجاتش بدم؟ چه طوری بفهمم زنده‌ست؟ حاج رضا با توهم. اینقدر از شهریار بدت میاد که حاضری قاتلش بشی، هان حاج رضا؟

محمد خان حتی منتظر پاسخ سوال‌هایش از جانب پدربزرگ نشد. به سمت باغ آتش گرفته حمله ور شد که آزاد و مهراد جلویش را گرفتند. دلم ترک برداشت برای اشک‌های معصومانه‌ی شهرزاد. برای غم و شکستگی نگاه محمد خان. برای مهرادی که بی قراری می‌کرد برای پیدا کردن دوستی که برادرانه دوستش داشت. برای خودم که صاحب انگشتر کبود رنگ را در میان شعله‌های نامرد آتش گم کرده بودم و عجیب اینکه وحشت و ترس نگاه پدرم، اصلا از دیده‌ام نتوانست پنهان بماند.

حاج بابا از شوکی که از نگاهش هم آشکار بود، اندکی کم نشده بود. در جواب فریاد های محمد خان لب باز کرد.
_من آدمی نیستم که توی همچین روزی این کار رو انجام داده باشم. اعتبار و آبروی خودم رو فقط به خاطر اینکه از نوه‌ت خوشم نمیاد، زیر سوال نمی‌برم. به نظرم به جای فریاد زدن سر من، اول نوه‌ت رو نجات بده، بعد بگرد ببین شهریارت چه دسته گلی به آب داده که تصمیم گرفتن همچین بلایی رو سرش بیارن.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۲

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

انگشت اتهام محمد خان کل خانواده‌ام و در آخر حاج رضا را نشانه رفت.
_ اگر بلایی سرش بیاد رضا. رضا اگر پسرم چیزیش شده باشه، تک تک افراد خانواده‌ت تقاص پس میدن... شهریار؟ شهریار؟ ولم کن مهراد. بچه‌م نیست، بعد تو به فکر منی خودم رو آتش نزنم؟ ولم کن.

محمد خانِ بی قرار حریف قدرت مهراد نمی‌شد و همچنان اگر به او اجازه می‌دادند به دل آتش می‌زد و من به پدربزرگی نگاه می‌کردم که گاهی به آتش، گاهی به محمد خانِ بی قرار نگاه می‌کرد و نمی‌دانم چه در فکرش می‌گذشت.
آنقدر ملتمسانه به دانیار خیره شدم که سری از روی تاسف برایم تکان داد و همراه زانیار، پدر و عمو و برخلاف اعتراض حاج بابا، برای پیدا کردن شهریار به دل آتش زد. مهراد هم محمد خان را دست آزاد و شهرزاد سپرد و همراه جمعی از اهالی، او هم در میان شعله‌های آتش ناپدید شد.

آلا و ماهور حمایتگرانه دو طرفم ایستادند و من از جایم نتوانستم تکان بخورم. نه تا وقتی که شهریار را زنده ببینم.
این آتش باغ را نسوزاند. درختان را نسوزاند. من و شهریار را سوزاند. قلب‌هایمان را سوزاند!
آخ از سیروان. پسرک با قلب سنگی و با لبخند شیطانی بر لب‌هایش، تماشاگر شعله‌های آتش شده بود.

***

(شهریار)

غروب کم کم جایش را به سیاهی شب می‌داد. همچون باغ اناری که سرسبزیش را فدای خاکستر های نامرد کرده بود.
به مچ دست باند پیچی شده‌ام زل زدم که اشک‌های شهرزاد و نگاه خیس آسو را به دنبال داشت؛ اما حالا بعد چندین ساعت باغ از آتش و ازدحام اهالی روستا خالی شده و من ماندم و باغی متروکه که انگار نه انگار تا همین امروز زیبایی اش را در معرض نمایش می‌گذاشت.
_اخوی؟ شهریار؟ چرا هر چی صدات می‌زنم جوابم رو نمیدی؟

_پدربزرگم باز فرستادت که مواظبم باشی؟

سمت چپم ایستاد. دست باند پیچی شده‌ام را با احتیاط گرفت. اخم نگاهش، لبخندم را تسکین داد.
_قشنگ سکته کردم امروز شهریار. باورم نمی‌شد زنده از اینجا بشه پیدات کرد. محمد خان دیوونه شده بود. شهرزاد اینقدر شوکه بود که فقط یه گوشه ایستاده بود و گریه می‌کرد. وای از آسو خانم. وای شهریار دلم براش کباب شد. نمی‌دونست چی کار کنه. آخه همچین آتشی رو می‌شد تنهایی خاموش کرد که زدی به دل آتش؟

دستم را از میان انگشتانش کشیدم و به آرامی روی زانویم گذاشتم.
_تله بود مهراد. آتش اینقدر بزرگ و گسترده نشده بود. بعد من نمی‌خواستم آتش رو خاموش کنم؛ چون به قول تو تنهایی نمی‌شد. یه نفر رو دیدم که مطمئنم توی این ماجرا دست داشت. دنبالش کردم؛ اما نمی‌دونم یک دفعه چی شد. تا اومدم بفهمم چه خبره، توی یه تله گیر کردم. وسط آتشی که نمی‌شد ازش بیرون اومد. اونقدر گیج شدم که نفهمیدم تو و دانیار از کجا سر و کلتون پیدا شد.

_ولی قشنگ برادر زنت رو داغون کردی‌آ. انتظار داری دختر هم بهت بدن؟ بشین انتظار اخوی.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۳

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

با چشمانی باریک شده خیره‌اش شدم که با شیطنت شانه بالا انداخت. سعی می‌کرد بخندد. جو حاکم را عوض کند؛ ولی مردمک لرزانش موفق به مخفی کردن ترسش نبودند.
_مگه دروغ میگم شهریار؟ به خاطر تو، یه تنه‌ی چوبِ آتش گرفته روی پای دانیار افتاد. تا تونستیم چوب رو از روی پاش برداریم، پاش سوخته بود. اگر من بودم که خواهرم رو به توی پر دردسر نمی‌دادم.

خواست از دستم فرار کند؛ اما پایش لیز خورد و کنارم افتاد. به شوخی پشت گردنش کوبیدم که صدای آخش بلند شد.
_آخه تو خواهر داری که نشستی نظر میدی؟

بلاخره خنده بر ترسش غالب شد و صدای خنده‌اش را شنیدم. دستش را پشت گردنش گذاشت و ماساژ داد.
_اگر دروغ میگم بگو دروغ میگی. چرا می‌زنی؟ راستی شهریار، به نظرت این آتش سوزی و به هم خوردن جشن کار کی می‌تونه باشه؟ حاج رضا واقعا به خاطر دشمنی و اختلاف همچین کاری رو می‌کنه؟

سری به چپ و راست تکان دادم. باند دور دستم تمام خاطرات امروز را برایم تداعی می‌کرد. آن حجم از شعله‌های آتش و زنده ماندن، به شانس می‌توانست بستگی داشته باشد؟
_بعید می‌دونم کار حاج رضا باشه. اون نمیاد همچین ریسکی رو بکنه که اعتبار و آبروش خدشه دار بشه... بلند شو. بلندشو بریم.

بلند شد و دست سالمم را میان انگشتانش گرفت. به انگشتان در هم قفل شدیمان نگاه کردم. هیچ وقت پیش نیامده بود که دستانمان از هم جدا شده باشد. رفاقت چنان با گوشت و خونمان عجین شده بود که هیچ وقت به باز شدن قفل دستانمان از هم فکر نمی‌کردیم. به کمکش برخاستم.
_امروز بد بلایی سرم آوردی اخوی. دیگه کار خطرناک نکن لطفا. حتی در حد شوخیش هم ترسناکه. به خدا فکر از دست دادن آدم‌ها سخته. خیلی وحشتناکه شهریار.

لبخندم را با غم جواب داد. دست سالمم را بلند کردم و موهایش را کامل به هم ریختم. از دستم فرار کرد و تا خواستم به دنبالش بروم، هر دو در جایمان متوقف شدیم. توقع دیدنش را در این لحظه نداشتم. با چهره‌ای در هم و دست به سینه مرا نگاه می‌کرد. رو به مهراد گفتم:
_تو برو عمارت. به محمدخان بگو نزدیک‌های صبح میام. می‌خوام به خونه‌ی کژال سر بزنم.

خواست اعتراضی بکند که این اجازه را ازش گرفتم. با حرص سری تکان داد و از کنارم گذشت. با قدم‌هایی آرام در میان خرابه‌های باغ به سویش رفتم. دستش از مقابل قفسه‌ی سینه‌اش افتاد و صاف تر ایستاد.
سکوت بینمان را من شکستم.
_می‌خواستم برای تشکر بهت زنگ بزنم؛ اما خب. پات چطوره؟

لحظات طولانی خیره‌ام شد و این گونه شروع کرد.
_می‌دونی شهریار. بعضی وقت‌ها کنترل زندگی از دست آدم خارج میشه. زندگیه دیگه. منتظر نمیشه که تو باهاش کنار بیای. کافیه حواست پرت بشه، چنان غافلگیرت می‌کنه که نمی‌دونی از کجا نوش جون کردی. مثلا باغ آتش می‌گیره. مثلا تو وسط آتش گیر می‌کنی. مثلا من مجبور میشم جونت رو نجات بدم. چرا؟ چون خواهرم به خاطر تو داشت اشک می‌ریخت. به خاطر تو شهریار. همه‌ی این غافلگیری‌ها و اتفاق ها به خاطر تو داره میفته.

ساق پایش آسیب دیده بود و به خاطر همین روی پایش زیاد نمی‌توانست بایستد که تکه سنگ را برای نشستن انتخاب کرد. فرصت نداد چیزی بگویم. دلم می‌خواست بدانم چرا در میان حرف‌هایش به آسو اشاره کرد. انگشت اشاره‌اش به نشانه‌ی اخطار بلند شد.
_البته این رو بگم. این آتش سوزی کار پدربزرگم نبوده.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۴

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

_می‌دونم.

یک ابرویش بالا پرید و سری کج کرد. این یعنی منتظر توضیح بود و تنها می‌دانم گفتنم، راضیش نکرده بود.
_پدر بزرگت اینقدر اعتبار، آبرو و اعتماد مردم واسش مهمه که نمیاد توی همچین روزی، جلوی همه‌ی اهالی روستا همچین حرکتی رو بزنه. چرا؟ چون اگر ثابت بشه این آتش سوزی کار حاج رضا بوده، دیگه پیش مردم ارزش و جایگاه قبل رو نداره. می‌دونی دیگه، این باغ اسما به نام مرادی‌ها بوده؛ تعدادی از اهالی روستا از این باغ روزی خودشون رو به دست می‌آوردن. پس تا ثابت نشه نمی‌تونم بگم کار پدر بزرگت بوده.

دستی در هوا تکان داد. نگاه دقیقش لحظه‌ای از چشمانم برداشته نمی‌شد.
_و می‌خوای بگی که به کی مشکوکی؟

_می‌دونی دانیار، زیاد گزینه‌ای برای جواب دادن ندارم. اگر بگم به چه کسی مشکوکم، میشه اتهام، نه شک. برای همین به جای شک باید بگردم ببینم کار کیه؟ اما شاید بشه به سیروان، پسر عموت، اتهام زد. شاید هم یه نفر دیگه باشه. شاید هم از خانواده‌ی زندسلیمی نباشه، از خانواده‌ی خودم یا کس دیگه‌ای باشه. واقعا نمی‌دونم.

زیر لب لعنتی به سیروان فرستاد و گوشه‌ی ابرویش را خاراند. می‌دانستم دلیل آمدنش به اینجا چیز دیگری‌ست و منتظر بودم بحث اصلی را پیش بکشد.
_برای درست کردن این باغ و پیدا کردن اون آدمی که همچین غلطی رو کرده، می‌تونی روی کمک من حساب کنی. شهریار، در واقع یه موضوع مهم تر هست. اومدم اینجا که همین امشب حرف بزنیم... آسو.

_برای آسو خانم اتفاقی افتاده؟

سرش را بالا گرفت و به آسمان زل زد. به عنوان یک برادر حرف زدن راجب خواهرت پیش یک غریبه سخت است و مشخص بود او برای باز کردن بحث، قصد دارد به حرف هایش سر و سامانی بدهد.
_گفتی خاطر خواهرم رو می‌خوای. آسو هم امروز وقتی گرفتار بودی چیزی به من گفت که... که... ببین شهریار، آتش سوزی امروز یه اخطار بود. برای من، تو، آسو و خانواده‌ هامون. هر چیزی یه نقطه‌ی پایانی داره. این خاطر خواهی هم باید نقطه‌ی پایان داشته باشه قبل از اینکه تک تکمون رو نابود کنه.

دلم می‌خواست بپرسم آسو امروز به تو چه گفته؛ ولی نمی‌شد این سوال را پرسید. سر پایین انداختم تا لب‌های کش آمده‌ام را نبیند.
_فکر می‌کنم بهتر از من بدونی دانیار، خاطر خواهی و دوست داشتن حد و مرز نداره. نقطه‌ی شروع و پایان نداره. فقیر و ثروتمند نداره. دشمنی و دوستی حالیش نیست. دل این چیز ها رو نمی‌فهمه دانیار.

تردید داشت برای گفتن حرفش و به انتظار نشستم تا چیزی که ذهنش را مشغول کرده را به زبان بیاورد.
_مثلا. ببین، مثلا جای من و تو عوض بشه. مثلا، مثلا من از خواهرت خوشم بیاد. بیام بهت بگم شهریار من خاطر خواهرت رو می‌خوام. تو چه عکس العملی نشون میدی، هوم؟ نمیای یه سیلی بهم بزنی؟ تموم تلاشت رو نمی‌کنی که بگی این کار اشتباهه؟ خواهرت رو منصرف نمی‌کنی؟ من رو منصرف نمی‌کنی؟

شاید لبخندم را می‌توانستم پنهان کنم؛ ولی نیشخندم را نتوانستم قایم کنم.
_همین الانش هم من به جای توهم. تو به جای منی دانیار.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۵

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

_متوجه‌ی منظورت نمیشم.

همین شوکی که در چشمانش هویدا بود، نشان از این داشت که به خوبی متوجه‌ی منظورم شده. قدمی جلو رفتم و لب باز کردم.
_متوجه شدی. نگو نشدم. شهرزاد توی تموم مراحل زندگیش تصمیم گیرنده خودش بوده. نه من، نه برادرم شهراد و نه پدرم، هیچ وقت شهرزاد رو به چیزی مجبور نکردیم و به جاش تصمیم نگرفتیم. همیشه پشتش بودیم؛ حتی اگر توی زندگیش اشتباه تصمیم گرفته باشه.

_می‌خوای بگی تا حالا جلوی خواهرت رو نگرفتی؟ پس غیرتت کجا رفته؟

خنده‌ام این بار صدا داشت.
_نگو که معنی غیرت رو نمی‌دونی دانیار. غیرت یعنی اینکه من پشت خواهرم باشم. کنارش باشم و هواش رو داشته باشم. نه اینکه مقابلش قرار بگیرم. نه اینکه مانعش بشم و توی زندگی شخصی و احساسات قلبی‌ش دخالت کنم.

قصد رفتن داشتم اما دانیار بیخیال بحث نشد و ادامه داد.
_شهریار و آسو نمی‌تونن کنار هم دیگه قرار بگیرن.

_دانیار و شهرزاد چی؟

برای دیدن چهره‌اش به عقب برگشتم. مردمک لرزان و نگاه گنگ و شوک زده‌اش مهر تایید به حدص و گمانم می‌زد. سر پایین انداخت.
_ مشکلت می‌دونی چیه؟ مشکلت آسو نیست. من نیستم. مشکلت پدر بزرگته؛ ولی من همچین مشکلی رو ندارم. اگر حرفی زدم تا آخر پاش می‌ایستم دانیار.

خواست بلند بشود و برای کمک به او به سمتش قدم برداشتم. دستش را گرفتم و کمک کردم بلند بشود که زیر لب گفت:
_حاج بابا هیچ وقت تو رو توی خانواده‌اش راه نمیده و اینکه هیچ چیزی به اسم دانیار و شهرزاد وجود نداره.

قدم‌هایم را با او هماهنگ کردم. پای آسیب دیده‌اش را با احتیاط بلند می‌کرد. او برای نجات من صدمه دیده، آن وقت این گونه می‌نشست و با من بحث می‌کرد؟
_همین الانش هم توی خانوادتونم. این رو خودت هم قبول داری و اینکه، وقتی چیزی نیست، اسم خواهرم رو نباید اینقدر راحت به زبونت بیاری. شهرزاد خانم، نه شهرزاد.

چشم غره‌اش همچون آسو بود.
_اگر قبول نداشتم که باید وقتی اسم خواهرم رو می‌آوردی، به جای بحث کردن باهات می‌زدم می‌کشتمت.

این حرف ممکن بود این معنی را داشته باشد که کمی نسبت به این موضوع رضایت دارد؟ کمک کردم سوار ماشین بشود و پشت فرمان نشستم. آخرین نگاهم را به باغ خاکستر شده دادم. به خاطر اهالی هم که شده باید باز این باغ را زنده می‌کردم. مردم باز باید با دانه‌های یاقوتی رنگ انار این باغ، روزیشان را به دست می‌آوردند.

دانیار را به خانه رساندم و قبل از اینکه از ماشین پیاده بشود، به سویم برگشت.
_شهرزاد خانم یعنی خواهرت رو من فقط از قبل می‌شناختم و با اومدنش به این روستا متعجب شدم. همین. لازم نیست نگران موضوعی باشی که اصلا وجود نداره.

_من ازت توضیحی نخواستم دانیار.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
شهریار... آسو

#جاری_خواهم_ماند

blue_heart🦋



@mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۶

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

از جوابم چشمانش گرد شد. انتظار داشت حرفش را تاکید کنم و به باشه‌ای ساده بسنده کنم؛ اما چشمان دانیار توانایی پنهان کردن احساسات مخفی و درونیش را برای من نداشت. فقط به این فکر می‌کنم شهرزاد قصه گو قرار است با کدام داستان قصه‌ی هزار و یک شبش را به پایان برساند. با دانیار یا با رفیق دیوانه و ساکت من، مهراد!
هر چند خواهر کوچک من، شهرزاد است که راوی داستان زندگیش است. اوست که باید تصمیم بگیرد؛ نه من و نه هیچ کس دیگری حق دخالت نداریم. چه دانیار، چه مهراد و چه هر شخص دیگری که قرار است خواهرم، زندگیش را با او به اشتراک بگذارد، من تنها می‌توانم از احساساتش حمایت کنم.

_ببین شهریار. فقط می‌خواستم سوءتفاهم پیش اومده رو بر طرف کنم.

می‌خواست من را قانع کند یا خودش و ذهن درگیر شده‌اش را؟
_گفتم که. احتیاج به توضیح نیست. فقط یه چیزی.

آخ از چشمانش. شاید چون چشمانمان هم رنگ یک دیگر است اینقدر راحت می‌توانم رنگ نگاهش را بخوانم. ترس در نی نی چشمانش این وسط چه می‌گفت؟
_فقط چی؟

همان‌طور که با انگشتانم روی فرمان ماشین ضرب گرفته بودم، جوابش را دادم.
_دوست داشتن دل و جرات می‌خواد.

همین جمله‌ی کوتاه برای کیش و مات کردن چشمان مشکی رنگش کافی بود. گوشه‌ی ابرویش را خاراند و حواس پرت سرش را چند بار تکان داد. درِ ماشین را باز کرد که پیاده بشود اما بار دیگر به سمتم برگشت.
_پس تو دل و جرات این رو داری که آسو رو دوست داشته باشی؟

نگاهم به سنگ کبود انگشترم افتاد. انگشتری که مدتی کوتاه مهمان آسو شده و حالا بیش از پیش این انگشتر و سنگش برایم عزیز شده بود.
دل و جرات داشتم؟ نمی‌دانم دلِ درگیر شده‌ام را کجا و کِی در گرو یار گذاشتم؛ اما جرات را از همان وقتی که قلبم از مهر دخترک کُرد پر شد، پیدا کردم. در مقابل برادر حساسی چون دانیار رویم نمی‌شد دوست داشتنم را به زبان بیاورم؛ اما سوالش را هم نمی‌شد بی جواب گذاشت. خیره در چشمان به رنگ شبش‌، سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادم.

نفس عمیق صدا داری کشید و این بار بی حرف از ماشین پیاده شد و در را بست. به سمت فرمان خم شدم و از پشت شیشه‌ی ماشین نظری به خانه‌ی حاج رضا انداختم. خانه‌ای که صاحبش در را چنان برایم مهر و موم کرده بود که گذشتن از درگاهش و پا گذاشتن به این خانه را تا حدودی برایم غیر ممکن کرده بود.
اما روزی غیر ممکن، ممکن می‌شود و شهریار به خانه‌ی خاج رضا راه پیدا می‌کند!

با فکری مشغول راهی خانه‌ی کژال شدم. درِ باغ با صدای ناخوشایندی بسته شد. باغ تازه نفس کشیده‌ی خانه‌ی کژال در تاریکی فرو رفته و نهال‌ها در سیاهی شب پنهان شده بودند. به سمت ساختمان قدم برداشتم که با شنیدن صدایی مثل خُرد شدن تکه چوب، پاهایم از حرکت ایستادند. منبع صدا من نبودم، بلکه ممکن بود کس دیگری در باغ باشد!
بدون اینکه چراغ‌ها را روشن کنم و حضورم را اعلام کنم، پاورچین پاورچین به سمت صدا گام برداشتم. این روستا نمی‌توانست دزد داشته باشد، پس چه کسی جرات پا گذاشتن به این خانه را داشت؟

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۷

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

با کمک نور اندکی که مشخص بود منبعش گوشی یا چراغ قوه است، توجه‌ام به سایه‌ی روی دیوار جلب شد. مردی گوشه‌ای ترین جای باغ را برای نشستن انتخاب کرده بود.
حضورم را احساس کرد که چراغ قوه‌ی در دستش را به سمتم گرفت و نور سفید رنگ به شدت در تاریکی حاکم شده در شب با چشمانم برخورد کرد.
_فکر می‌کردم این کلید دیگه در این خونه رو باز نمی‌کنه. یعنی در واقع فکر می‌کردم در این خونه رو به روی ما بستی. کاری که پدرم باهات کرد.

مگر می‌شد نفهمم این صدا متعلق به کیست؟ دستم را مقابل چشمانم گرفتم تا نور اذیتم نکند. چراغ قوه را سمت دیگری گرفت و حالا با کمک هاله‌ای از نور، چهره‌ی گرفته و ناراحتش را دیدم.
_من شهریارم، نه حاج رضا. پس مشخصه که رفتار متفاوتی نشون می‌دم. درِ این خونه برای هر کسی که خاطر کژال براش عزیزه بازه.

لبی کج کرد و سرش را چندین بار بالا و پایین کرد.
_دستت چطوره؟

همچون او من هم نشستم و به دیوار تکیه دادم. کلیدی که دستش بود را به سمتم گرفت. واقعا نگرانی کمین کرده در چشمانش می‌تواند برای سوختگی دستم باشد؟
_اگر پای پسرتون خوبه، دست منم خوبه آقا سروش. کلید رو هم بذارین پیش خودتون بمونه. هر وقت دلتنگ شدین، می‌تونین بیاین اینجا.

انگار در این دنیا و تکیه به دیوار ننشسته بود. در دنیایی حضور داشت که کژال را می‌دید. در دنیایی که دخترک کُرد هنوز زنده بود و نفس می‌کشید.
_کژال عاشق انار بود. عاشق نه، مجنون وار این میوه رو دوست داشت. نمی‌شد فصل رسیدن انار نباشه و دست و صورت کژال رو قرمز رنگ نبینی. گاهی اوقات از زیادی خوردن دل و روده‌اش بهم می‌ریخت. حتی وقتی پاش رو توی این خونه گذاشت، اولین کاری که کرد یه درخت انار اونجا کاشت.

رد انگشت اشاره‌اش را گرفتم و رسیدم به محلی که درخت قطع شده وجود داشت. بی‌درنگ حرفش را ادامه داد.
_درختی که با مهر کژال بزرگ شد و پر بار. به طور عجیبی به ثمر می‌رسید. هر انارش اونقدر بزرگ بود که... ولی نمی‌دونم چرا بعد از فوت کژال این درخت هم مُرد. یه روز اومدم اینجا و دیدم اصلا درختی نیست. انگار از اول همچین درختی نبود و من توی توهم های خودم اون درخت و انارهاش رو می‌دیدم؛ اما توهم نبود. تنه‌ی قطع شده‌اش هنوز هست.

دست باند پیچی شده را روی زانویم گذاشتم و دست سالمم را دور پاهای چمباتمه زده‌ام حلقه کردم. مرد مقابلم پر از درد بود. پر از زخم. پر از دلتنگی. پر از حسرت. پر از عشق و دوست داشتن. حتی لبخندش هم با درد همراه بود، وقتی که به پنجره اشاره کرد و گفت:
_وقتی امشب اومدم اینجا، کژال رو پشت پنجره دیدم. نگاه کن شهریار، هنوز هم حسش می‌کنم. مثل همیشه دلگیر نبود. لبخند می‌زد. می‌دونی چرا؟ چون تو اینجا رو بهشت کردی. چیزی که هیچ وقت به ذهن من نرسید. من می‌تونستم به جای تو اینجا رو آباد کنم؛ ولی نکردم. من می‌تونستم اینجا رو زنده کنم؛ ولی نکردم. کاری که تو کردی باعث شد باز چهره‌ی خندان کژال رو ببینم.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۸

pushpinمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

برگشت و نگاهم کرد. با چنان دقتی که گویی دنبال ردپایی از اشتباهات من بود. در این تاریکی به چه می‌نگرید؟
_شاید هم به خاطر نهال‌هایی که کاشتی خوشحال نیست. شاید به خاطر حضور تو توی این خونه‌ست که دیگه دلگیر نیست. ناراحت نیست.

من با تمام حرف‌های امشبش مات ماندم و با جمله‌ی آخرش، کیش و مات شدم. نگاه دزدید و من نتوانستم چشم بردارم از مرد مقابلم که می‌دانستم چه صندوقچه‌ی اسراری را در دلش جای داده و حاضر نیست برای هیچ کس درِ آن صندوقچه را باز کند.
صدای بی‌رمقش حس دلسوزیم را تحریک می‌کرد.
_اون همه سال نفهمیدم باید چی کار کنم و هنوز هم توی همون مرحله‌م. نمی‌دونم باید چی کار کنم.

لب‌های خشک شده‌ام را تر کردم و به زبان آوردم حرف‌های‌ دلِ دلگیری را که قرار بود به زبان نیاورم.
_فقط کافی بود دنبال شهریار بگردین. این همه سال حتی برای کنجکاوی هم دنبال شهریار نگشتین. حتی وقتی شهریار پاش رو گذاشت این روستا، وقتی اولین بار من رو دیدین هم هیچ عکس العملی نشون ندادین. آقا سروش، تنها کاری که می‌تونستین برای کژال انجام بدین این بود که شهریارش رو پیدا کنین؛ اما نخواستین. همونجور که نخواستین این خونه و باغش رو زنده کنین، نخواستین شهریار این خونه رو هم پیدا کنین.

با حرف‌هایم برق به تنش وصل شد که خشکش زد. پلک زد و نگاه دزدید. با شرمندگی. با اخم و شاید هم با نفرت!
چراغ قوه را در دستش تکانی داد و پوزخندش جگرم را خون کرد.
_شهریار وقتی متولد شد، همه چیز رو زیر و رو کرد. بچه‌ای که گفتن پاک نیست و پاکدامنی کژال رو گرفت. باعث شد که کژال خودکشی کنه. باعث شد که پدرم کژال رو برای همیشه رها کنه و قصد کشتن یک نوزاد رو داشته باشه. تا باز بتونه مثل همیشه آبروش رو حفظ کنه. وقتی کژالی دیگه وجود نداشت. وقتی پدرم خودش رو به آب و آتش می‌زد، من باید دنبال یک نوزاد می‌گشتم؟

دستش را به دیوار گرفت و برخاست. دلم فریاد می‌زد. قلبم زجه می‌زد. تمام وجودم به قیام برخاستن و عقلم دستور ایست داد. گفت خاموش باش. گفت او پدر آسوست. بزرگ تر از توست و احترام نگه دار. من هم ایستادم. هر چند هنوز تنم را به دیوار تکیه داده بودم که از پای نیفتم. آقا سروش بی‌رحمانه لب باز کرد.
_الان اینجایی شهریار. توی خونه‌ی کژال. نمی‌دونم دنبال چی هستی. انتقام از ما یا چی؟ اما توی داستان کژال همه زخم خوردن. پس دنبال مقصر نگرد؛ چون فقط آدم‌های زخم خورده رو پیدا می‌کنی.

_ترسیدین. شما، حاج رضا و کل خاندان زندسلیمی ترسیدین. کافی بود اون بچه رو قبول کنید. هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی‌افتاد. کژال خودکشی نمی‌کرد. اون نوزاد این همه تهمت و افترا رو تحمل نمی‌کرد. اما مثل همیشه، یه حاج رضا بود و یه آبرویی که نسبت بهش ضعف داشت. شما تسلیم غرور و تعصبتون شدید و زندگی من رو نابود کردین. زندگی و عشق کژال و فرهاد رو نابود کردین.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۱۹

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

انگشت سبابه‌اش من و قلب تکه تکه شده‌ام را نشانه رفت. انگشتش نجابت کژال و عشق فرهاد را نشانه رفت. انگشت اتهامش بی‌رحمانه من و نوزاد زبان بسته‌ی گذشته‌ی این خانه را نشانه رفت
_همین عشقی که میگی همه چیز رو خراب کرد. دوستی من و فرهاد رو از بین برد. کژال رو کشت. فرهاد سر به بیابون گذاشت. پدرم نقشه‌ی قتل یه نوزاد رو می‌کشید. همین محمد خان. مگه خانزاده نبود؟ فرار کرد تا دهن مردم بسته بشه. تا یه پسر بچه رو نجات بده. نگو عشق. اسم عشق رو نیار که ترکش‌های اون عشق رو هنوز که هنوزه، داریم تحمل می‌کنیم. با برگشتنت نمک پاشیدی به زخم‌هایی که هیچ وقت بند نیومد. با این حرف‌ها بدترش نکن.

دیوار با تمام قدرت من را به جلو پرتاب کرد. قد علم کردم مقابل مرد شکسته‌ای که هم دلتنگ بود و هم دلگیر. هم عاشق بود و هم متنفر. من می‌دیدم پشت تمام خشمش نسبت به من، حسرتی موج می‌زند. انگشت اشاره‌ام روی قفسه‌ی سینه‌ام نشست.
_گناه من این وسط چی بود؟ گناه من چی بود آقا سروش؟

حرفش، تلخ تر از هر تلخی در جهان بود.
_تو با به دنیا اومدنت، همه‌ی گناه و تقصیر ها رو به گردن گرفتی.

دستم از روی قفسه‌ی سینه‌ام افتاد. قلبم از غم چمباتمه زد. مغزم کوله بارش را بست تا از هضم این حرف‌ها فرار کند. من ماندم و ریه‌هایی که تنهایم نگذاشتند. من ماندم و نهال های باغ خانه‌ی کژال. باز هم من ماندم و افتراهایی که پاک نمی‌شد. گویی قرار بود برچسب این تهمت‌ها را تا ابدیت همراه خود داشته باشم و مجبور به تحملش باشم. حرف آخر آقا سروش همچون ناقوص مرگ برای هزارمین بار در گوشم تداعی می‌شد و ای کاش می‌شد لحظه‌ای قدرت شنواییم را از دست بدهم.

در تاریکی حاکم شده به جای خالی آقا سروش نگاه کردم. حرفش را زد و رفت؟ یک آن پاهایم به حرکت در آمدند و به دنبال مردی رفتم که چشمانش بر خلاف زبانش حرف می‌زدند.
_آقا سروش؟

هنوز دور نشده بود که با فریادم متوقف شد. چرا به سویم برنمی‌گشت؟ چرا چشمانش را از دیدگانم پنهان می‌کرد؟
_شرمنده که به این دنیا اومدم و همه چیز رو خراب کردم. اما الان دیگه هستم آقا سروش. زنذه‌ام. نفس می‌کشم. من دنبال انتقام نیستم. دنبال اینم نیستم تهمت‌هایی که بهم می‌زنن رو پاک کنم. نمیگم هم که از حاج رضا ناراحت نیستم و کاری بهش ندارم، نه؛ ولی دنبال اینم که پاکدامنی کژال رو بهش برگردونم. تنها کسی که می‌تونه این کار رو کنه منم و اون آدمی که تموم این جریانات رو درست کرده. شما به خاطر کژال به من کمک می‌کنین؟

چرا برنمی‌گشت تا نگاهم کند. مگر چشمانش چه داشتند که می‌ترسید خط نگاهش را بخوانم. نزدیکش شدم و او پشت به من فقط یک کلمه جوابم را داد.
_نمی‌تونم.

_چرا؟

پشت سرش، در یک قدمی‌اش متوقف شدم تا شاید به سمتم برگردد؛ اما او با سماجت قصد نداشت چشمانش را نشانم بدهد.
_کژال دیگه نیست. زیر خروار ها خاکه. نمی‌خوام بعد این همه سال با پیگیری هر جریانی مربوط به کژال، یه طوفان دیگه بیاد و بقیه‌ی خانواده‌ام رو اذیت کنه. پس نمی‌تونم. توهم از این جریانات دوری کن.

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ مرداد
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
#پارت_۲۲۰

pushpinرمان جاری خواهم ماند
pushpinبه قلم: مهلا.خ
pushpinکپی حتی با ذکر منبع ممنوع

رفت. به قدم هایی که از من و خانه‌ی کژال دور و دورتر می‌شد، نگاه کردم. در میان کلمه به کلمه‌ی حرف‌های آقا سروش یک چیز پنهان ماند. حسی که با پافشاری زیاد از من مخفیش می‌کرد. من هم برگشتم که به خانه برگردم که صدایم زد. به سرعت نور به سویش چرخیدم و این بار پشت به من نه و در تاریکی که اصلا چهره‌اش پیدا نبود، نگاهم کرد. چشمانش در تاریکی پنهان مانده بودند. فکر کردم حرفش را پس می‌گیرد یا با پیشنهادم موافقت می‌کند؛ اما با حرفش بار دیگر کیش و ماتم کرد.
_مواظب دستت باش. باندش رو باید عوض کنی. بابت کلید هم ممنون.

این بار رفت. رفت و بدون هیچ تردیدی نگاه به پشت سرش نکرد. رفت و من ماندم با این سوال که آقا سروش با خودش و احساساتش چند چند است؟ به خانه‌ برگشتم و تمام چراغ‌های باغ را روشن کردم. نهال ها یکی پس از دیگری رخ نشان دادند. نهال‌هایی که به گفته‌ی آقا سروش باعث لبخند کژال شده بودند، حال بیش از پیش برایم عزیز و مهم شده‌ بودند. آخ از آن روزی که این درخت‌ها به ثمر برسند!

روی پله‌های سنگی نشستم. دستم باند پیچی شده را با دست دیگرم گرفتم و به باغ تازه جان گرفته زل زدم.
در این روستا چه می‌کردم؟ در روستایی که هیچ کس شهریار را نمی‌خواست. چرا مردم باید یک دروغ را بهتر از حقیقت باور کنند و آیا این ضعف بشریت در کل جهان نیست که پذیرفتن دروغ، کلک و خرافات برایشان راحت تر از حقایق پنهان مانده ا‌ست؟

آهی کشیدم و با دلی گرفته جواب تماس پدر بزرگ را دادم. نگرانی و اضطرابش شرمنده‌ام کرد.
_شهریار، پسرم‌، مهراد چی میگه؟ چرا نیومدی خونه؟ حالت خوبه؟ نکنه حالت بد شده، هان؟ دستت چطوره؟ شهریار، حداقل روز اول سال رو باید پیش خانواده‌ت باشی.

در حین نگرانی مواخذه‌ام می‌کرد. پلک‌هایم را محکم به هم فشردم تا چشمان گرم شده‌ام کار دستم ندهد. به جای جواب به سوال‌هایش به زبان آوردم جمله‌ی بی ربط به سوال‌هایش را که همچون خار یک ماهی گلویم را می‌خراشید.
_فقط تو باورم کردی محمد خان.

چشمان بی‌کنترلم به درخت قطع شده افتاد و باز محکم پلک‌هایم را به هم فشردم. سکوت محمد خان تنها این معنی را داشت که می‌خواست منظور جمله‌ی بی‌ربطم را هر چه زود تر بفهمد.
_بین این همه آدم، فقط تو من رو باور کردی. فقط تو من رو قبول کردی. تو اولین نفری بودی که من رو به عنوان پسرت قبول کردی. چرا؟ چرا باورم کردی؟ چرا نجاتم دادی؟

سکوتش در برابر صبرش برای شنیدن جملاتم زیاد هم مقاومت نکردند. سرمای پله‌های سنگی به جانم نشستند و کل تنم را لرزاندند. شاید هم سرمای سنگ‌ها بهانه بود و سرمای چشمان پر حرف و سرزنش گر اطرافیانم اذیتم می‌کرد.
_چی میگی شهریار؟

https://rubika.ir/mahlanovels
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
کانال رسمی مهلا.خ
کانال رسمی مهلا.خ
182دنبال کننده
کانال رسمی من در پیام رسان داخلی روبیکاheart
نویسنده رمان جاری خواهم ماندheart
@mahlanovels
مشاهده کانال پیام‌رسان