۳ آذر

• دوربین مخفی غافلگیری سرباز؛ وقتی مادر تو پادگان پسرش رو غافلگیر میکنه

آغوش مادر شفا بخش ترین آغوش دنیاست...

@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ آذر
‌‌
با فقدان گوشی برای شنیدن مواجهیم. با فقدان حوصله، فقدان آغوش، نوازش، تسکین...
همه پُریم از حرف و همه خسته‌ ایم از شنیدن، از همدردی، از فهمیدن.
همه لبریزیم و هیچ‌ کس برای هیچ‌ کس کاری نمی‌ کند. ما غرق‌ شدگان یک دریاییم و هرکسی در پی نجات خویش و اینکه کسی را به کسی نیست، در چنین شرایطی، اصلا عجیب نیست!
غم‌ خواریم، اما برای خودمان. شانه‌ ایم اما برای دردهای خودمان و آنقدر برای تسکین اندوه‌ های تلنبار شده‌ی وجودمان تحلیل می‌ رویم که از ما چیزی برای دیگری نمی‌ ماند! به هم که می‌ رسیم، تمام شده‌ ایم...


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ آذر

اون کیمیا که همه
دنبالش میگردن، محبته!


برشی کوتاه از فیلم: طلا و مس


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ آذر

پروردگارا
ببخش مرا که از تمسخر دیگران لذت بردم.

پروردگارا ببخش مرا که براى رسوا کردن دیگران تلاش کردم.
پروردگارا ببخش مرا که نمازم، وقت یافتن گمشده‏هاى من است.
پروردگارا ببخش مرا که نادانى دیگران را به رُخِشان کشیدم.
پروردگارا ببخش مرا که براى همه گردن کشیدم، به غیر از خودم.
پروردگارا ببخش مرا که دیگران را وادار به معذرت خواهى کردم.
پروردگارا ببخش مرا که همه‏ اش دعا کردم خدایا مرا از شر خلق دور بدار و یک بار نگفتم: خلقت را از شر من دور دار.
پروردگارا ببخش مرا که فکر و دلم از تو عزلت گزید و از گناه نه.
پروردگارا ببخش مرا که هر چه با من مدارا کردى، من بر تو خیره‏ سرى کردم. پروردگارا ببخش مرا که آن قدر که حسرت نداشته‏ هایم را خوردم، شاکر داشته‏ هایم نبودم.

پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که بر بى‏منزلى و بى‏کارى و... گریستم، بر غم فراق از تو گریه نکردم.

پروردگارا ببخش مرا که آن قدر که به فکر زیبایى ظاهر و مد لباس و... بودم، به فکر زیبایى و طهارت باطنم نبودم.
پروردگارا! ببخش مرا که بارها و بارها به دنبال جنازه این و آن رفتم و فقط با یک «اِ اِ» گفتن، از کنارش گذشتم و هنوز باورم نیست که من هم رفتنى هستم.
پروردگارا ببخش مرا که با رفتار زشتم، دیگران را به دین بدبین کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که در مجادله با این و آن فهمیدم که حق با من نیست؛ ولى به رو نیاوردم.


پروردگارا ببخش مرا که براى نظرات دیگران، آنگونه که حق‏ شان بود، ارزش قائل نشدم.
پروردگارا! ببخش مرا که با پرسش‏هاى مشکل از استادانم، خود را در چشم دیگران بزرگ جلوه دادم و استادانم را تحقیر کردم.
پروردگارا ببخش مرا که موقع تعریف و تمجید دیگران، باورم شد که راستى راستى کسى هستم!
پروردگارا! ببخش مرا که تاب شنیدن تعریف از دیگران را نداشتم!
پروردگارا! ببخش مرا که توان حل مشکل دیگران را داشتم؛ ولى سکوت کردم و گفتم دردسر نمى‏ خواهم.
پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که حسرت نداشته‏ هایم را خوردم، شاکر داشته‏هایم نبودم.
پروردگارا! ببخش مرا که اگر ۱۰۰۰ تومانم گم شد، غصه‏ دار شدم؛ ولى نمازم قضا شد و، آن قدر غصه نخوردم.
پروردگارا ببخش مرا که واله و شیداى مخلوقاتت شدم و خالقیتت را از یاد بردم.
پروردگارا ببخش مرا که آن قدر که غصه روزى‏ام را خوردم، غصه آخرتم را نخوردم.
پروردگارا ببخش مرا که مدام دروغ گفتم و توجیه کردم که دروغ مصلحتى بود.
پروردگارا! ببخش مرا که خود را به خواب زدم تا از انجام کارى که وظیفه‏ ام بود، شانه خالى کنم.
پروردگارا ببخش مرا که با دروغ‏هاى مکرر خود، زشتى دروغ را در ذهن فرزندم از بین بردم.
پروردگارا ببخش مرا که آن قدر که اهل حرف بودم، اهل عمل نبودم.

پروردگارا
می ‎بخشی مرا؟؟

#مهربان_خدای_من
#مناجات_نامه


@mahdi_daneshmamd110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ آذر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ آذر

«عِندَما لا يَكون في هذا العالَم
أحداً يَسمَعُ صَوت قَلبَك، راقِب النجوم.‌‌»

وقتی در این دنیا
هیچ کس‌صدای قلبت را نمیشنود،
ستاره ها را تماشا کن.‌‌

- خدای‌ستاره‌ها هوامون رو داره


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ آذر

books «داستان ۱۸ بانو»
کاری از گروه تولید محتوای 
معاونت فرهنگی و تبلیغی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۶ آذر

حتما نظر فرزندانتان را در تصمیم گیری های خانوادگی بپرسید.

هنگامی که کودک تصمیم گیری شریک می‌ شود، حس مهم بودن می كند و همين باعث شكل گيري شخصيت مستقل وقوي در وی می شود


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ آذر

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم هام جاری بود.
در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت: نون خوب خیلی مهمه.
من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم.

در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت.
هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت.
کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود.
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانوادۀ سرد و نچسبی هستیم.
همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند و میامدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند.
قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم.

خونه نا مرتب بود، خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید.

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم: برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت: خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم: ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت: حالا مگه چی شده؟ گفتم: چیزی نیست؟
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم. پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد، پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟

از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.

راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهی تابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟

حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد. حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهی تابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

چقدر دلم تنگ شده براشون. فقط، فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه، میوه داشتیم یا نه.چرا همش میخواستم همه چی کامل باشه بعد مهمون بیاد

همه چیز کافی بود، من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی.


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ آذر

‌‌
‌خواص برخی از خوراکی های موجود در منزل

تب برها:
آب خیار، آب سیب، جوشانده عدس، جوشانده جو، لیمو عمانی، سماق، انواع سرکه ها، آبلیمو

تقویت ایمنی بدن:
سیر، سیاهدانه، زعفران، عسل، هل

کاهش خلط و عفونت:
دارچین، آویشن، زنجبیل، شلغم، عسل، نعناع، پونه، گلپر، نمک

آرام بخش ها و کاهنده استرس:
گل محمدی، هل، گلاب

پاکسازی محیط:
دود کردن اسفند و گلپر
اسپری عرق آویشن روی اجسام و سطوحی مانند دستگیره در و...

خوراکی های طبع گرم:
آویشن، دارچین، نعناع، هل، زعفران، سیر، پیاز، اسفند، گلپر، گلاب، گل محمدی، نمک، زنجبیل، شلغم، عسل، پونه، سیاه دانه،
نخود، آبگوشت ، گوشت بوقلمون، گوشت گوسفند، میگو، گوشت بلدرچین، خورشت بادمجان، خورشت قیمه، فسنجان، آش بلغور گندم، ارده و شیره انگور، خرما

خوراکی های طبع سرد:
سماق، لیمو عمانی، انواع سرکه، آبلیمو، جو، عدس، سیب، خیار،ماست، دوغ شیر، پنیر، ترشیجات، مرغ ماشینی، قارچ، کدو سبز، سالاد،سیب زمینی، ماهی، آش ماست، اسفناج، گشنیز، باقلا، برنج سفید


@mahdi_daneahmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ آذر

bouquet آفرین به آن دسته از خانم های بزرگواری که نسبت به پوشش خودشان در محیط عمومی و خصوصی خانه تفاوت قائل هستند.
bouquet خانم هایی که در برابر همسر و فرزندان، کوه عاطفه و شوخ طبع هستند و در برابر نامحرم، سنگین و با عفت...


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ آذر

آقا می فرمایند:

در منزل خودِ من، همه افراد، بدون استثنا، هرشب در حال مطالعه خوابشان مى‌برد. خود من هم همين‌ طورم. نه اين‌كه حالا وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه مى‌ كنم؛ تا خوابم مى‌آيد، كتاب را مى‌گذارم و مى‌خوابم. همه افراد خانه ما، وقتى مى‌خواهند بخوابند حتماً يك كتاب كنار دستشان است. من فكر مى‌كنم كه همه خانواده‌هاى ايرانى بايد اين‌گونه باشند. توقّع من، اين است. بايد پدرها و مادرها، بچه‌ها را از اوّل با كتاب محشور و مأنوس كنند. حتّى بچه‌هاى كوچك بايد با كتاب اُنس پيدا كنند.

books بايد خريدِ كتاب، يكى از مخارج اصلى خانواده محسوب شود. مردم بايد بيش از خريدن بعضى از وسايل تزييناتى و تجملاتى مثل اين لوسترها، ميزهاى گوناگون، مبلهاى مختلف و پرده و...، به كتاب اهميت بدهند.

اول كتاب را مثل نان و خوراكى و وسايل معيشتى لازم بخرند؛ بعد كه اين تأمين شد به زوايد بپردازند.
۱۳۷۴/۰۲/۲۶

پاسخگوی مسائل تربیتی
@bareghe_hosseini


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آذر
#لبخندانه

تنها استفاده درست از این فیلترا


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آذر

questionسوال: آیا پوشیه زدن در شهر لباس شهرت محسوب میشود؟


anger پاسخ:

حضرت امام خامنه ای: پوشیه زدن لباس شهرت محسوب نمیشود، بلکه از مصادیق رعایت عفت بیشتر است، ولی اگر با چادر همان پوشش لازم محقق میشود و کمتر موجب جلب توجه نامحرم میشود، بر پوشیه زدن ترجیح دارد، همچنین در صورتی که پوشیه زدن مفسده دارد و ممکن است مورد تعرض قرار گیرد، استفاده از آن جایز نیست.

آیت الله سیستانی: اگر پوشیه زدن باعث جلب توجه بیشتری شود یا مردم شهر آن را زشت و غیرعادی بشمارند و لباس شهرت به حساب آید، کنار گذاشتن آن واجب است.

آیت الله مکارم: از پوشیه زدن در جاهایی که معمول نیست و باعث ایجاد مشکل و انگشت نما شدن فرد میگردد، اجتناب شود.


pushpin البته به نظر خودم
پوشیه زیبا ترین پوششه
هر چند همه جا نمیشه زد، اما
دختری که خودش انتخاب میکنه بی شک
فرشته ای زمینه heart_eyes


‌@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آذر

دوربین مخفی حاظری با ضایعاتی حاضری ازدواج کنی؟!

‌@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آذر

خیلی ها میپرسن آیا واقعا عاشق شدم یا واقعا عاشق منه؟ از عشق واقعی و انواع عشق و آزمون عشق یابی می پرسند...

این مثلث عشق جواب همه این سوالات هست و ارزش ذخیره کردن یا ارسال به دیگران رو داره

پاسخگوی مسائل تربیتی

@bareghe_hosseini


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آذر

دلنوشته های یک مادر سندروم داون


من مادر یه فرشته کوچولوی پنج ونیم ساله سندروم داون هستم و به داشتنش افتخار میکنم
وجودش موهبتی است برای زندگی ما
از وجودش کسب روزی میکنم و انرژی مثبت می گیرم و خدا رو شکر می کنم
همین امروز صبح جاتون خالی بغلش می کردم و از او کلی حال خوب گرفتم
زبانم برای قدردانی از خداوند قاصر هست
واقعا اگر نبود زندگی ما چیز عظیمی کم داشت
خوشحالم که شش سال قبل تست غربالگری ندادم
خوشحالم که خدا این توفیق رو نصیب من کرد
معرفت من بواسطه او نسبت به خدا هم بیشتر شده
احساس می کنم ایمانم به خدا با وجود او رشد کرده
هدفم در زندگی با وجود او متعالی تر شده
او نقطه عطف همه اعضای خانواده است
بین خودمونه بمونه!! بعضی وقتا فکر میکنم هر کی همچین وجودی تو منزلش نداره انگار خیلی چیزا رو نداره
وجودم به وجودش وابسته شده
از بودنش و از برکات وجودش هرچی بگم کمه
ان شاء الله خدا ما رو برای هم حفظ کنه چون می خوام تا آخرش خودم کنارش باشم و با خدمت به او رشد کنم و پله های معرفت رو یکی یکی با موفقیت بالا برم.
اسم قشنگش رو گذاشتیم معصومه چون واقعا معصومه
ان شاء الله به برکت وجود این معصومها خدا غم دل مستضعین عالم رو برداره و ظهور حضرت ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف رو نزدیک کنه

#مادر_یک_فرشته


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آذر
‌‌
به تو پناه آورده... angel🏻
‌‌
سقط جنین گناهی نابخشودنی ست


@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آذر
#story | #استوری
------------------------------------


خدا میگه دادن‌ِ عشق با من، اما نگهداشتن عشق با تو...


³¹³________________
sunflower|| @mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آذر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آذر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۹ آذر

معرفی کتاب دوستم سندرم داون دارد اثر جنیفر مور مالینوس

با توام دوست من! تا حالا دوستی داشته‌ای که کمی خاص باشد؟ می‌پرسی خاص یعنی چه؟ خاص یعنی مثلا چهره‌اش با تو فرق کند، یا ابراز احساساتش متفاوت باشد. شاید هم کمی توی درس خواندن با تو متفاوت باشد…اگر چنین دوستی نداشته‌ای کتاب را ورق بزن، چون مطمئنم ماجراهای اردوی تابستانی من و سارا، دوست خاصم، برای تو هم جالب خواهد بود. او بهترین دوست من است. من پارسال او در اردوی تابستانی مدرسه آشنا شدم. از آن اردوگاهی که شب به اردوگاه می آید و می خوابید. تا جایی که یادم می آید، هر سال به این اردو می رفتم، ولی تابستان پارسال فرق داشت و بهترین اردویی بود که تا به حال رفته بودم. چون آنجا با سارا آشنا شدم و...

این کتاب بسیار احساسی، داستان دو کودکی است که در یک کلاس تابستانی با یکدیگر آشنا می‌شوند گرچه یکی از آن‌ها سندرم داون دارد، دوستی گرمی بین آن‌ها ایجاد می‌شود. هر دو کودک متوجه می‌شوند که هرکس توانایی‌هایی دارد و در یک چیز می‌تواند مهارت‌های خوبی پیدا کند. فقط لازم است به یکدیگر کمک کنیم تا بر ترس‌ها و مشکلات خود غلبه کنیم تا در انجام آن کار موفق شویم.

کتاب «دوست من سندرم داون دارد» به کودکان انگیزه می‌دهد و آن‌ها را تشویق می‌کند تا موانعی را که بین کودکان با سندرم داون و همبازی‌ها و همسالانشان وجود دارد از میان بردارند.

پاسخگوی مسائل تربیتی

@bareghe_hosseini



@mahdi_daneshmand110
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA