۱۸ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
وصیتنامه شهید والامقام عباس دانشگار
بسم الله الرحمن الرحیم
آخر من کجا و شهدا کجا، خجالت میکشم بخواهم مثل شهدا وصیت کنم، من ریزهخوار سفرهی آنان هم نیستم. شهید شهادت را به چنگ میآورد، راه درازی را طی میکند تا به آن مقام می رسد اما من چه؟! سیاهیِ گناه چهرهام را پوشانده و تنم را لخت و کسل کرده. حرکت جوهرهی اصلی انسان است و گناه زنجیر. من سکون را دوست ندارم، عادت به سکـون بـلای بزرگ پیروان حق است.
سکونم مرا بیچاره کرده، در این حرکت عـالم بهسمت معبود حقیقی، دست و پـایم را اسـیر خود کرده. انسان کر میشود، کور میشود، نفـهم میشود، گنگ میشود و باز هم زندگـی میکند، بعد از مدتی مست میشود و عادت میکند به مستی، و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم.
درد را انسان بیهوش نمیکشد، انسان خواب نمیفهمد، درد را، انسان باهوش و بیـدار میفهمد. راستی...! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شدهام؟ نکند بیهوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟ خدایا؛ تو هوشیارمان کن، تو مرا بیـدار کن، صدای العطش میشنوم، صدای حرم میآید، گوش عالم کر است. خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد.
مرضی بالاتر از این؟ چرا درمانی برایش جستوجو نمیکنیم؟ روحمان از بین رفته، سرگرم بازیچه دنیاییم، الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ، ما هستیم. مردهام، تو مرا دوباره حیات ببخش، خوابم، تو بیدارم کن خدایا! بهحرمت پای خستهی رقیه(س)، بهحرمت نگاه خستهی زینب(س)، بهحرمت چشمان نگران حضرت ولی عصر(عج)؛ به ما حرکت بده.
عباس دانشگر 95/02/02
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
بسم الله الرحمن الرحیم
آخر من کجا و شهدا کجا، خجالت میکشم بخواهم مثل شهدا وصیت کنم، من ریزهخوار سفرهی آنان هم نیستم. شهید شهادت را به چنگ میآورد، راه درازی را طی میکند تا به آن مقام می رسد اما من چه؟! سیاهیِ گناه چهرهام را پوشانده و تنم را لخت و کسل کرده. حرکت جوهرهی اصلی انسان است و گناه زنجیر. من سکون را دوست ندارم، عادت به سکـون بـلای بزرگ پیروان حق است.
سکونم مرا بیچاره کرده، در این حرکت عـالم بهسمت معبود حقیقی، دست و پـایم را اسـیر خود کرده. انسان کر میشود، کور میشود، نفـهم میشود، گنگ میشود و باز هم زندگـی میکند، بعد از مدتی مست میشود و عادت میکند به مستی، و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم.
درد را انسان بیهوش نمیکشد، انسان خواب نمیفهمد، درد را، انسان باهوش و بیـدار میفهمد. راستی...! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شدهام؟ نکند بیهوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟ خدایا؛ تو هوشیارمان کن، تو مرا بیـدار کن، صدای العطش میشنوم، صدای حرم میآید، گوش عالم کر است. خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد.
مرضی بالاتر از این؟ چرا درمانی برایش جستوجو نمیکنیم؟ روحمان از بین رفته، سرگرم بازیچه دنیاییم، الَّذِینَ هُمْ فِی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ، ما هستیم. مردهام، تو مرا دوباره حیات ببخش، خوابم، تو بیدارم کن خدایا! بهحرمت پای خستهی رقیه(س)، بهحرمت نگاه خستهی زینب(س)، بهحرمت چشمان نگران حضرت ولی عصر(عج)؛ به ما حرکت بده.
عباس دانشگر 95/02/02
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
زندگینامه شهید والامقام عباس دانشگار
«عباس دانشگر فرزند مؤمن، هجدهم ارديبهشت 1372 در شهرستان سمنان در خانوادهاي متدين به دنيا آمد.» كتاب زندگينامه شهيد دانشگر نثر و سبكي ساده و خطي دارد. زندگي شهيد را به سادگي بيان ميكند. روايتها و نقل قولها در خصوص عباس را از مقطع كودكياش آغاز ميكند و زير هر خاطرهاي نيز نام راوي آورده ميشود: «از همان دوران كودكي، مسير بندگي را در پيش گرفته و 9 ساله بود كه اعتكافهاي رجبياش را آغاز كرد» (پدر شهيد).
خاطرات، قدم به قدم ما را با زندگي يك شهيد آشنا ميسازند. از حسن خلق عباس در مدرسه و احترام به والدينش در خانه و... از آنجايي كه شهيد دانشگر در خانوادهاي مذهبي پرورش يافته بود، بسياري از خاطرات مربوط به او، با خاطره عبادتهايش عجين شده است: «عباس بعد از نماز در مسجد به تعقيبات مشغول ميشد. يكي از مستحباتي كه از هشت سالگي شروع كرده بود، بعد از هر نماز حدود 3 تا 5 دقيقه سر به سجده ميگذاشت.»
گردآورندگان كتاب براي هر بخش، تصويري از شهيد در نظر گرفتهاند كه به جذابيت كار اضافه ميكند. جاذبهاي در اين كتاب است كه عطرش را از وجود خود شهيد ميگيرد: «موقع رفتن به مدرسه در مقطع ابتدايي و راهنمايي سرش را ميشست، بعد جلوي آينه ميايستاد و موهايش را شانه ميكرد و به لباسش عطر ميزد.»
عباس دانشگر پنجم مهر 1390 وارد دانشگاه امام حسين(ع) شد و رخت رزمندگي به تن كرد. دوراني را شروع كرد كه او را تا شهادت بالا برد. «هميشه ميگفت نكند ما به اندازهاي كه حقوق دريافت ميكنيم به همان اندازه كار نكنيم؟ همين كه در سپاه خدمت ميكنيم و توفيق خدمت در اين نهاد انقلابي را داريم بايد خدا را شاكر باشيم و حقوق و مزايا كمترين چيز براي ماست.»
حضور شهيد دانشگر در جبهه سوريه از جذابترين بخشهاي كتاب است. او كه 23 بهمن 1394 دختر عمويش را به همسري برگزيده بود، كمتر از سه ماه بعد در اول ارديبهشت سال 1395 عازم سوريه شد: «پشت بيسيم شنيديم كه يكي از نيروهاي جبهه النصره پارچهاي به دست گرفته و روي خط خودنمايي ميكند. عباس، قناسه (دراگانوف) درخواست كرد. با قناسه او را زد و به درك واصل كرد.»
خاطرات مقطع سوريه يكي بعد از ديگري تا شهادت عباس آورده ميشوند. شهيد دانشگر كمي قبل از شهادت نماز ظهر را در تيررس دشمن اقامه ميكند؛ مثل ياران حسين(ع) اما باز هم آرام است و اين موقعيت خطرناك از كيفيت نمازش كم نميكند. كسي نميداند در اين نماز ميان عباس و خدا چه ميگذرد. او چند ساعت بعد به شهادت ميرسد: «عباس ساعت سه و نيم بعد از ظهر پنجشنبه 95/3/20 به شهادت رسيد ولي ما در مقر بوديم، نميدانستيم كه عباس شهيد شده يا نه، فقط ميدانستيم كه عباس براي جلوگيري از پيشروي دشمن به جلو رفته، موقع غروب خورشيد بود كه همه نگران بوديم و ميگفتيم عباس الان مياد، سياهي شب فرارسيد، همه بيقرار بوديم. گاهي از مقر بيرون ميآمديم، چشمانتظار عباس بوديم، از سر شب تا صبح هر صدايي كه ميآمد همه بيرون ميپريديم كه عباس اومد... عباس اومد... صبح فرارسيد، نيروهايي براي تفحص جلو رفتند، پيكر مطهرش را به عقب آوردند. ديديم خون صورت عباس را خضاب كرده و سرخياش سرزمين حلب را رنگين كرده است.»
عباس تازهداماد بود. رفقاي عباس در سوريه همقسم شده بودند كه از او مراقبت كنند و او را سالم به ايران برگردانند. بعد از شهادتش گفتيم خدا براي او نقشه كشيده بود. عباس درس عاشقي را چشيده بود و بايد ميرفت.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
«عباس دانشگر فرزند مؤمن، هجدهم ارديبهشت 1372 در شهرستان سمنان در خانوادهاي متدين به دنيا آمد.» كتاب زندگينامه شهيد دانشگر نثر و سبكي ساده و خطي دارد. زندگي شهيد را به سادگي بيان ميكند. روايتها و نقل قولها در خصوص عباس را از مقطع كودكياش آغاز ميكند و زير هر خاطرهاي نيز نام راوي آورده ميشود: «از همان دوران كودكي، مسير بندگي را در پيش گرفته و 9 ساله بود كه اعتكافهاي رجبياش را آغاز كرد» (پدر شهيد).
خاطرات، قدم به قدم ما را با زندگي يك شهيد آشنا ميسازند. از حسن خلق عباس در مدرسه و احترام به والدينش در خانه و... از آنجايي كه شهيد دانشگر در خانوادهاي مذهبي پرورش يافته بود، بسياري از خاطرات مربوط به او، با خاطره عبادتهايش عجين شده است: «عباس بعد از نماز در مسجد به تعقيبات مشغول ميشد. يكي از مستحباتي كه از هشت سالگي شروع كرده بود، بعد از هر نماز حدود 3 تا 5 دقيقه سر به سجده ميگذاشت.»
گردآورندگان كتاب براي هر بخش، تصويري از شهيد در نظر گرفتهاند كه به جذابيت كار اضافه ميكند. جاذبهاي در اين كتاب است كه عطرش را از وجود خود شهيد ميگيرد: «موقع رفتن به مدرسه در مقطع ابتدايي و راهنمايي سرش را ميشست، بعد جلوي آينه ميايستاد و موهايش را شانه ميكرد و به لباسش عطر ميزد.»
عباس دانشگر پنجم مهر 1390 وارد دانشگاه امام حسين(ع) شد و رخت رزمندگي به تن كرد. دوراني را شروع كرد كه او را تا شهادت بالا برد. «هميشه ميگفت نكند ما به اندازهاي كه حقوق دريافت ميكنيم به همان اندازه كار نكنيم؟ همين كه در سپاه خدمت ميكنيم و توفيق خدمت در اين نهاد انقلابي را داريم بايد خدا را شاكر باشيم و حقوق و مزايا كمترين چيز براي ماست.»
حضور شهيد دانشگر در جبهه سوريه از جذابترين بخشهاي كتاب است. او كه 23 بهمن 1394 دختر عمويش را به همسري برگزيده بود، كمتر از سه ماه بعد در اول ارديبهشت سال 1395 عازم سوريه شد: «پشت بيسيم شنيديم كه يكي از نيروهاي جبهه النصره پارچهاي به دست گرفته و روي خط خودنمايي ميكند. عباس، قناسه (دراگانوف) درخواست كرد. با قناسه او را زد و به درك واصل كرد.»
خاطرات مقطع سوريه يكي بعد از ديگري تا شهادت عباس آورده ميشوند. شهيد دانشگر كمي قبل از شهادت نماز ظهر را در تيررس دشمن اقامه ميكند؛ مثل ياران حسين(ع) اما باز هم آرام است و اين موقعيت خطرناك از كيفيت نمازش كم نميكند. كسي نميداند در اين نماز ميان عباس و خدا چه ميگذرد. او چند ساعت بعد به شهادت ميرسد: «عباس ساعت سه و نيم بعد از ظهر پنجشنبه 95/3/20 به شهادت رسيد ولي ما در مقر بوديم، نميدانستيم كه عباس شهيد شده يا نه، فقط ميدانستيم كه عباس براي جلوگيري از پيشروي دشمن به جلو رفته، موقع غروب خورشيد بود كه همه نگران بوديم و ميگفتيم عباس الان مياد، سياهي شب فرارسيد، همه بيقرار بوديم. گاهي از مقر بيرون ميآمديم، چشمانتظار عباس بوديم، از سر شب تا صبح هر صدايي كه ميآمد همه بيرون ميپريديم كه عباس اومد... عباس اومد... صبح فرارسيد، نيروهايي براي تفحص جلو رفتند، پيكر مطهرش را به عقب آوردند. ديديم خون صورت عباس را خضاب كرده و سرخياش سرزمين حلب را رنگين كرده است.»
عباس تازهداماد بود. رفقاي عباس در سوريه همقسم شده بودند كه از او مراقبت كنند و او را سالم به ايران برگردانند. بعد از شهادتش گفتيم خدا براي او نقشه كشيده بود. عباس درس عاشقي را چشيده بود و بايد ميرفت.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
هیچ وقت نشنیدم ڪه از موضوع ترس حرف بزند.no_good🏻♂
نمیگفت: «بهمون شلیک ڪردن، خدا رحم ڪرد طوریمون نشد!»
با خوشحالے از عملیات تخریب برمیگشت و میگفت: «امشب بهمون شلیک ڪردن!»smiley
هرڪس میخواست ڪارے بڪند او پایه بود! تخریبچے نبود اما در عملیات تخریب هم شرڪت میڪرد.bomb
میگفت: «حداقل یه سیمچین ڪه میتونم بدم دستتون! پس منم میام.»
ترس برایش بے معنا بود. اهل ڪار بود اما ڪارهایے ڪه میڪرد را جار نمیزد و همین مخلص بودن بود ڪه به او جسارت میبخشید.🤛🏻sparkles
bookmarkعباس رحمانیان_همرزم شهید
*#خاطرات_شهدا*
*#شهید_عباس_دانشگر*
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
نمیگفت: «بهمون شلیک ڪردن، خدا رحم ڪرد طوریمون نشد!»
با خوشحالے از عملیات تخریب برمیگشت و میگفت: «امشب بهمون شلیک ڪردن!»smiley
هرڪس میخواست ڪارے بڪند او پایه بود! تخریبچے نبود اما در عملیات تخریب هم شرڪت میڪرد.bomb
میگفت: «حداقل یه سیمچین ڪه میتونم بدم دستتون! پس منم میام.»
ترس برایش بے معنا بود. اهل ڪار بود اما ڪارهایے ڪه میڪرد را جار نمیزد و همین مخلص بودن بود ڪه به او جسارت میبخشید.🤛🏻sparkles
bookmarkعباس رحمانیان_همرزم شهید
*#خاطرات_شهدا*
*#شهید_عباس_دانشگر*
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
leavesبه مناسبت سالروز شهادت شهید حسن قاسمی دانا
اولین شهید مدافع حرم مشهد
ear_of_riceنام پــــدر : محمد
ribbonوضعیت تاهل : مجرد
🥖شـغل : نانوا
dateتاریخ تولد : ۲ شهریور ۱۳۶۳
dateتاریخ شهادت : ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
🕊️محل شهادت:حلب
🥀مزار شهید : خواجه ربیع مشهد
booksکتاب : «سروها ایستاده میمانند»
blushتوضیحات : مربی رزم نیروهای بسیج، مسئول تکتیراندازان گردان عمّار لشکر فاطمیون
اولین شهید مدافع حرم مشهد
ear_of_riceنام پــــدر : محمد
ribbonوضعیت تاهل : مجرد
🥖شـغل : نانوا
dateتاریخ تولد : ۲ شهریور ۱۳۶۳
dateتاریخ شهادت : ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
🕊️محل شهادت:حلب
🥀مزار شهید : خواجه ربیع مشهد
booksکتاب : «سروها ایستاده میمانند»
blushتوضیحات : مربی رزم نیروهای بسیج، مسئول تکتیراندازان گردان عمّار لشکر فاطمیون
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
scrollروایتی از زندگی
شهید والامقام حسن قاسمی دانا
small_blue_diamondشهید حسن قاسمی دانا دوم شهریور۱۳۶۳ در محله طلّاب مشهد مقدس به دنیا آمد. دوران تحصیلی را در مشهد گذراند و پس از اخذ دیپلم در رشته حقوق دانشگاه بردسکن پذیرفته شد اما به آنجا نرفت و در کنار پدر در نانواییشان مشغول به کار شد.
small_orange_diamondحسن از روحیه نظامیگری برخوردار بود و به رزم علاقه داشت و این خصوصیت از او یک بسیجی فعالی ساخته بود که همیشه در رزمایشهای عمومی، داوطلبانه حضور داشت. شهید قاسمی دانا به اهل بیت عصمت و طهارت ارادت ویژهای داشت و این دوستی به گونهای بود که دوماه محرم و صفر را عزاداری میکرد و لباس مشکی از تنش خارج نمیشد. همیشه به شهادت فکر میکرد؛ دلنوشتههای زیادی از او برجای مانده که از خدا مرگ باعزّت و جاندادن برای ائمه علیهمالسلام را خواهان بوده است.
small_blue_diamondحسن نبوغ نظامی عجیبی داشت. تقریبا کار با همه سلاح های سبک و سنگین را بلد بود. میگفت: در بین دههزار بسیجی مشهد فقط دهنفر میتوانند صفر تا صد سلاح دوشکا را باز کنند و ببندند و من یکی از آن دهنفرم!
small_orange_diamondبا آغاز حملات وحشیانه تکفیریها به حریم آلالله در سوریه و عراق، حسن قاسمی دانا تاب نیاورد و برای اعزام به سوریه ثبتنام کرد؛ برای اولینبار در فروردین سال۱۳۹۳ به مناطق عملیاتی سوریه اعزام شد؛ او خودش را "حسن قاسمپور" و یک افغانستانی مهاجر ساکن ایران معرفی کرد و همراه رزمندگان افغانی برای دفاع از حرم حضرت زینب سلاماللهعلیها به سوریه رفت. برای حسن از همان ابتدا افغانستانی و ایرانی فرقی نداشت و برایش دفاع از حریم اسلام جغرافیا بیمعنی بود.
small_blue_diamondدر همان مدت کوتاهی که در سوریه بود، در عملیاتهای زیادی شرکت کرد و لیاقتهای بیشماری را از خود نشان داد اما سرانجام ۱۹اردیبهشت۱۳۹۳ طی عملیات امام رضا علیهالسلام که شامل پاکسازی خانهبهخانه در منطقه حیّالزهراء حلب سوریه بود، با اصابت گلوله تکفیریهای داعشی در سن ۳۰سالگی به شهادت رسید. پیکر پاکش همزمان با سالروز شهادت حضرت زینب سلاماللهعلیها در مشهد مقدس تشییع شد و در گلزار شهدای خواجهربیع به خاک سپرده شد.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
شهید والامقام حسن قاسمی دانا
small_blue_diamondشهید حسن قاسمی دانا دوم شهریور۱۳۶۳ در محله طلّاب مشهد مقدس به دنیا آمد. دوران تحصیلی را در مشهد گذراند و پس از اخذ دیپلم در رشته حقوق دانشگاه بردسکن پذیرفته شد اما به آنجا نرفت و در کنار پدر در نانواییشان مشغول به کار شد.
small_orange_diamondحسن از روحیه نظامیگری برخوردار بود و به رزم علاقه داشت و این خصوصیت از او یک بسیجی فعالی ساخته بود که همیشه در رزمایشهای عمومی، داوطلبانه حضور داشت. شهید قاسمی دانا به اهل بیت عصمت و طهارت ارادت ویژهای داشت و این دوستی به گونهای بود که دوماه محرم و صفر را عزاداری میکرد و لباس مشکی از تنش خارج نمیشد. همیشه به شهادت فکر میکرد؛ دلنوشتههای زیادی از او برجای مانده که از خدا مرگ باعزّت و جاندادن برای ائمه علیهمالسلام را خواهان بوده است.
small_blue_diamondحسن نبوغ نظامی عجیبی داشت. تقریبا کار با همه سلاح های سبک و سنگین را بلد بود. میگفت: در بین دههزار بسیجی مشهد فقط دهنفر میتوانند صفر تا صد سلاح دوشکا را باز کنند و ببندند و من یکی از آن دهنفرم!
small_orange_diamondبا آغاز حملات وحشیانه تکفیریها به حریم آلالله در سوریه و عراق، حسن قاسمی دانا تاب نیاورد و برای اعزام به سوریه ثبتنام کرد؛ برای اولینبار در فروردین سال۱۳۹۳ به مناطق عملیاتی سوریه اعزام شد؛ او خودش را "حسن قاسمپور" و یک افغانستانی مهاجر ساکن ایران معرفی کرد و همراه رزمندگان افغانی برای دفاع از حرم حضرت زینب سلاماللهعلیها به سوریه رفت. برای حسن از همان ابتدا افغانستانی و ایرانی فرقی نداشت و برایش دفاع از حریم اسلام جغرافیا بیمعنی بود.
small_blue_diamondدر همان مدت کوتاهی که در سوریه بود، در عملیاتهای زیادی شرکت کرد و لیاقتهای بیشماری را از خود نشان داد اما سرانجام ۱۹اردیبهشت۱۳۹۳ طی عملیات امام رضا علیهالسلام که شامل پاکسازی خانهبهخانه در منطقه حیّالزهراء حلب سوریه بود، با اصابت گلوله تکفیریهای داعشی در سن ۳۰سالگی به شهادت رسید. پیکر پاکش همزمان با سالروز شهادت حضرت زینب سلاماللهعلیها در مشهد مقدس تشییع شد و در گلزار شهدای خواجهربیع به خاک سپرده شد.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
incoming_envelope#خاطرات_شهدا
roseشهید مدافعحرم حسن قاسمی دانا
شهید مصطفی صدرزاده نقل میکنند: حسن قابلیتهایی خاص داشت، برای همین همهجا همراهم میبردمش و آنقدر صمیمی شده بودیم که همدیگر را داداش صدا میکردیمhearts️
یکبار ماشین تدارکات تصادف کرد و مجبور شدیم با موتور به شهر برویم تا آذوقه و مهمات به قناسهها برسانیم. من موتورسوار خوبی نبودم؛ ولی حسن موتور سوار قهاری بودrotating_light🏍
ترک موتور تریل نشسته بودم و بهسرعت توی خیابانها پیش میرفتیم. چون خودش قناسهها را چیده بود خیلی خوب مسیر را بلد بود🏅
در حالی که با سرعت میراند، سرش پایین بود و بلندبلند مدح امیرالمؤمنین علیهالسلام را میخواند، مدحی سوزناک و رسا!🗣
با خودم فکر کردم که روی موتور باید حواسش ششدانگ به جلو باشد، با این وضعیتی که حسن پیش گرفته موتور میچرخد یا به یک نفر میزند و تصادف میکنیمfire🤭
همچنان سرش پایین بود، طوری که دوسه متری خودش را میدید و مداحی میکردgreen_heart
با دست به شانهاش زدم و فکرم را بلند به زبان آوردم: «داداش! سرت رو بیار بالا... الآن تصادف میکنیم»unamused
اول به حرفم اعتنایی نکرد و مدحش را بلندتر از قبل خواند؛ دوباره محکمتر به شانهاش زدم و تکرار کردم: «سرت رو بالا بیار...بیار باالااا...»🤨
برای لحظهای سربرگرداند و با لهجه مشهدیاش بهم گفت:«نوموخوااام»🤫
گفتم: «اِاِ... یعنی چی که نمیخوای؟»🤥
یکمرتبه دوروبرم را نگاه کردم و دیدم تو خیابانهای حلب پُر است از زنهای بدحجاب یا بیحجاب؛ زیر لب گفتم: «آهااان... این سرش رو نمیآره بالا تا چشمش به نامحرم نیفته.»cry
booksبریدهای از کتاب «سروها ایستاده میمانند»؛ زندگینامه و خاطرات شهید حسن قاسمی دانا
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
roseشهید مدافعحرم حسن قاسمی دانا
شهید مصطفی صدرزاده نقل میکنند: حسن قابلیتهایی خاص داشت، برای همین همهجا همراهم میبردمش و آنقدر صمیمی شده بودیم که همدیگر را داداش صدا میکردیمhearts️
یکبار ماشین تدارکات تصادف کرد و مجبور شدیم با موتور به شهر برویم تا آذوقه و مهمات به قناسهها برسانیم. من موتورسوار خوبی نبودم؛ ولی حسن موتور سوار قهاری بودrotating_light🏍
ترک موتور تریل نشسته بودم و بهسرعت توی خیابانها پیش میرفتیم. چون خودش قناسهها را چیده بود خیلی خوب مسیر را بلد بود🏅
در حالی که با سرعت میراند، سرش پایین بود و بلندبلند مدح امیرالمؤمنین علیهالسلام را میخواند، مدحی سوزناک و رسا!🗣
با خودم فکر کردم که روی موتور باید حواسش ششدانگ به جلو باشد، با این وضعیتی که حسن پیش گرفته موتور میچرخد یا به یک نفر میزند و تصادف میکنیمfire🤭
همچنان سرش پایین بود، طوری که دوسه متری خودش را میدید و مداحی میکردgreen_heart
با دست به شانهاش زدم و فکرم را بلند به زبان آوردم: «داداش! سرت رو بیار بالا... الآن تصادف میکنیم»unamused
اول به حرفم اعتنایی نکرد و مدحش را بلندتر از قبل خواند؛ دوباره محکمتر به شانهاش زدم و تکرار کردم: «سرت رو بالا بیار...بیار باالااا...»🤨
برای لحظهای سربرگرداند و با لهجه مشهدیاش بهم گفت:«نوموخوااام»🤫
گفتم: «اِاِ... یعنی چی که نمیخوای؟»🤥
یکمرتبه دوروبرم را نگاه کردم و دیدم تو خیابانهای حلب پُر است از زنهای بدحجاب یا بیحجاب؛ زیر لب گفتم: «آهااان... این سرش رو نمیآره بالا تا چشمش به نامحرم نیفته.»cry
booksبریدهای از کتاب «سروها ایستاده میمانند»؛ زندگینامه و خاطرات شهید حسن قاسمی دانا
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
white_check_markشهــــــدا بــــا معـــــرفت هستنــــد!
حسن قاسمی دانا کار همه رو راه مینداخت. از صبــــح تا شــــب برنامههاش يک چيز بود، آن هم خــــدمت به #رزمندگان. همــــه بچهها میگفتند: «حســــن آخــــرِ #معرفت است» همــــه را میخنداند. همه به یک طریقی عاشقــــش شــــده بودنــــدinnocent
يک روز که میخواستيم #غذا به دست بچهها برسانيم با #موتور راه افتاديم. وسط راه حسن را گم کردم. يک لحظه خيلى ترسيدم. بعد از مدتی حسن برگشت. من تو اوج ناراحتى برگشتم به حسن گفتم خيلى بىمعرفتى. خيلى ناراحت شد. گفتم من را تنها #رها کردى. گفت نمیدانستم که راه رو بلد نيستىdisappointed
تا شب حرفى نزد، حتى شب شام هم نخورد. وقت #خواب آمد کنارم و گفت ديگه به من #بىمعرفت نگــــو. من تمام وجودم را براى همه شما می گذارم. هرچــــى میخواهى بگى بگو، ولى به من بىمعرفت نگــــــــو!hearts️
با این حرف حسن، من گِراى او را پيدا کردم. بعد از شهادتش هر وقت کارش داشتم بهش #متوسل میشدم و میگفتم اگر #جواب من را ندهى خيلى بىمعرفتى. خيلى جاها به کمکم آمد. خيلى #داداش حسن رو دوست دارم. با اينکه ٢٢روز بیشتر با هم نبوديم، اما انگار که ٢٢سال با هم بوديم. روحمان به هم نزديک شده بود. هميشه کنارم حسش مىکنمsparklescherry_blossom
pushpinشهید #حسن_قاسمی_دانا
به روایت شهید #مصطفی_صدرزاده
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
᪥࿐࿇hibiscus✶blossom✶hibiscus࿇࿐᪥
حسن قاسمی دانا کار همه رو راه مینداخت. از صبــــح تا شــــب برنامههاش يک چيز بود، آن هم خــــدمت به #رزمندگان. همــــه بچهها میگفتند: «حســــن آخــــرِ #معرفت است» همــــه را میخنداند. همه به یک طریقی عاشقــــش شــــده بودنــــدinnocent
يک روز که میخواستيم #غذا به دست بچهها برسانيم با #موتور راه افتاديم. وسط راه حسن را گم کردم. يک لحظه خيلى ترسيدم. بعد از مدتی حسن برگشت. من تو اوج ناراحتى برگشتم به حسن گفتم خيلى بىمعرفتى. خيلى ناراحت شد. گفتم من را تنها #رها کردى. گفت نمیدانستم که راه رو بلد نيستىdisappointed
تا شب حرفى نزد، حتى شب شام هم نخورد. وقت #خواب آمد کنارم و گفت ديگه به من #بىمعرفت نگــــو. من تمام وجودم را براى همه شما می گذارم. هرچــــى میخواهى بگى بگو، ولى به من بىمعرفت نگــــــــو!hearts️
با این حرف حسن، من گِراى او را پيدا کردم. بعد از شهادتش هر وقت کارش داشتم بهش #متوسل میشدم و میگفتم اگر #جواب من را ندهى خيلى بىمعرفتى. خيلى جاها به کمکم آمد. خيلى #داداش حسن رو دوست دارم. با اينکه ٢٢روز بیشتر با هم نبوديم، اما انگار که ٢٢سال با هم بوديم. روحمان به هم نزديک شده بود. هميشه کنارم حسش مىکنمsparklescherry_blossom
pushpinشهید #حسن_قاسمی_دانا
به روایت شهید #مصطفی_صدرزاده
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
᪥࿐࿇hibiscus✶blossom✶hibiscus࿇࿐᪥
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
#آیه_گرافیrose
إِنَّ رَبِّي قَرِيبٌ مُجِيبٌ
خدای من نزدیک و اجابت کننده است ( سوره هود آیه ۶۱)
#تقویم
arrow_backward️ امروز یک شنبه:
20 اردیبهشت ماه هجری شمسی
۲۲ذی القعده ۱۴۴۷ هجری قمری
10 می ۲۰۲۶ میلادی
🕊 لحظـــhourglass️ـه اے با شهدا
rubikapoint_down🏻
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
إِنَّ رَبِّي قَرِيبٌ مُجِيبٌ
خدای من نزدیک و اجابت کننده است ( سوره هود آیه ۶۱)
#تقویم
arrow_backward️ امروز یک شنبه:
20 اردیبهشت ماه هجری شمسی
۲۲ذی القعده ۱۴۴۷ هجری قمری
10 می ۲۰۲۶ میلادی
🕊 لحظـــhourglass️ـه اے با شهدا
rubikapoint_down🏻
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
leavesبه مناسبت سالروز تولد شهيد اميد پارداد
ear_of_riceنام پدر:اسماعیل
calendarتاریخ تولد:1372/02/20
herbمحل تولد : مشهد
man🏻mortar_boardتحصیلات : دبیرستان
calendarتاریخ شهادت : 1392/08/03
🕊️محل شهادت : نقطه صفر مرزی ایران و پاکستان
🕊️علت شهادت : اصابت گلوله در اثر حمله اشرار مسلح
🥀محل دفن : قطعه شهداء بهشت رضا
ear_of_riceنام پدر:اسماعیل
calendarتاریخ تولد:1372/02/20
herbمحل تولد : مشهد
man🏻mortar_boardتحصیلات : دبیرستان
calendarتاریخ شهادت : 1392/08/03
🕊️محل شهادت : نقطه صفر مرزی ایران و پاکستان
🕊️علت شهادت : اصابت گلوله در اثر حمله اشرار مسلح
🥀محل دفن : قطعه شهداء بهشت رضا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
*زندگینامه شهید والا مقام امید پارداد*
سرباز رشيد اسلام شهيد اميد پارداد از افتخار آفرينان و جان بركفان مخلص و جاويد ميهن اسلامي در عرصه نظم و امنيت بود. ولادتش به سال 1372 در مشهد رخ داد. تحصيلات دوره ابتدايي و راهنمايي را در زادگاهش به اتمام رساند و پس از ورود به دبيرستان و به انگيزه تكريم والدين و كمك به معيشت و اقتصاد خانواده، وارد بازار كار شد. شهيد پارداد ، محجوب و گشادهرو بود و از كمك به نيازمندان دريغ نميكرد. در انجام فرائض ديني كوشا بود و در شمار شيفتگان سالار شهيدان به شمار ميآمد و پيوسته مكتب حسيني را با عشقي آميخته با معرفت و شور، پاس ميداشت، تا اينكه به خدمت مقدس سربازي اعزام و پس از اتمام دوره آموزشي به مرزباني سیستان و بلوچستان، گردان مرزي سيركان از توابع شهرستان سراوان انتقال و مراتب رشادت و سلحشوري خود را در اين عرصه به نمايش گذاشت. امید پارداد با اعتقاد قلبی به روایات ائمه اطهار علیهمالسلام و ادعیه صحیفه سجادیه، حراست از مرزهاي ایران اسلامی را از هر خدمتی بالاتر میدانست و با این روحیه به كشورش خدمت ميكرد.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
سرباز رشيد اسلام شهيد اميد پارداد از افتخار آفرينان و جان بركفان مخلص و جاويد ميهن اسلامي در عرصه نظم و امنيت بود. ولادتش به سال 1372 در مشهد رخ داد. تحصيلات دوره ابتدايي و راهنمايي را در زادگاهش به اتمام رساند و پس از ورود به دبيرستان و به انگيزه تكريم والدين و كمك به معيشت و اقتصاد خانواده، وارد بازار كار شد. شهيد پارداد ، محجوب و گشادهرو بود و از كمك به نيازمندان دريغ نميكرد. در انجام فرائض ديني كوشا بود و در شمار شيفتگان سالار شهيدان به شمار ميآمد و پيوسته مكتب حسيني را با عشقي آميخته با معرفت و شور، پاس ميداشت، تا اينكه به خدمت مقدس سربازي اعزام و پس از اتمام دوره آموزشي به مرزباني سیستان و بلوچستان، گردان مرزي سيركان از توابع شهرستان سراوان انتقال و مراتب رشادت و سلحشوري خود را در اين عرصه به نمايش گذاشت. امید پارداد با اعتقاد قلبی به روایات ائمه اطهار علیهمالسلام و ادعیه صحیفه سجادیه، حراست از مرزهاي ایران اسلامی را از هر خدمتی بالاتر میدانست و با این روحیه به كشورش خدمت ميكرد.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
خاطرات از شهید والامقام امید پارداد
شهید امید پارداد مدرسه اش شیفت ظهر بود . خیلی از هم سن و سال هایش صبح ها تا وسط روز می خوابیدند ولی امید می رفت کفاشی پدرش و به او کمک می کرد .حتی زمان هایی هم که همسرم می گفت نیازی نیست باز او می رفت و پدرش را تنها نمی گذاشت . اگر فرصتی پیدا می کرد داخل مغازه درسش را می خواند و ساعت یازده حرکت می کرد به سمت مدرسه * هیات طبرسی توی خانه اعضا جلسه هفتگی داشت . بعضی وقت ها هم نوبت ما می شد و امید دوستانش را جمع می کرد منزلمان . خیلی خوشحال بودم که جوانم سر به راه شده و راه امامان معصوم (ع) را انتخاب کرده . وقتی می دیدم که چطور خالصانه و شاد از مهمانان پذیرایی می کند در دلم به او افتخار کردم . * بخاطر بستری شدن مادرم در بیمارستان مجبور بودم چندین روز خانه و زندگی را رها کنم . بیشتر از همه نگران پسر کوچک ام ، مهدی ، بودم . شب که شد امید زنگ زد و گفت : « مامان نگران مهدی نباش . با خودم آوردمش هیات . اینجا شام هم می خوره» . وقتی امید کاری را بر عهده می گرفت دیگر خاطر جمع بودم که مشکلی پیش نمی آید * پدرش دیسک کمر داشت و موقع کار اذیت می شد . از قدیم الایام هم توی یکی از پاهایش پلاتین کار گذاشته بودند . امید که از بچگی کنار دست پدر کار می کرد رفته بود سربازی و دیگر نمی توانست عصای دست بابا باشد . یک بار که آمده بود مرخصی و وضعیت جسمی پدر را دید با دلسوزی گفت : « ایشاالله از خدمت برگردم خودم کار می کنم که شما مجبور نباشین این همه زحمت بکشین» * مدتی از شهادت امید گذشته بود . اصلا نمی توانستم نبود او را باور کنم . تا مدت ها منتظر بودم که از در وارد شود و با همان صدای گرمش بگوید : «سلام مامان » . پدرش هم بعد از امید مریض شده و تا مدت ها گرفتار تخت بیمارستان و دوا و درمان شده بود . یک روز که فشار روحی خیلی اذیت ام کرده بود با پدر امید بحث ام شد . رفتم سراغ قاب عکس پسر شهیدم و مادرانه با او درددل کردم . شب به خوابم آمد و گفت : « شما آروم باشین . من کمکتون می کنم »!
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
شهید امید پارداد مدرسه اش شیفت ظهر بود . خیلی از هم سن و سال هایش صبح ها تا وسط روز می خوابیدند ولی امید می رفت کفاشی پدرش و به او کمک می کرد .حتی زمان هایی هم که همسرم می گفت نیازی نیست باز او می رفت و پدرش را تنها نمی گذاشت . اگر فرصتی پیدا می کرد داخل مغازه درسش را می خواند و ساعت یازده حرکت می کرد به سمت مدرسه * هیات طبرسی توی خانه اعضا جلسه هفتگی داشت . بعضی وقت ها هم نوبت ما می شد و امید دوستانش را جمع می کرد منزلمان . خیلی خوشحال بودم که جوانم سر به راه شده و راه امامان معصوم (ع) را انتخاب کرده . وقتی می دیدم که چطور خالصانه و شاد از مهمانان پذیرایی می کند در دلم به او افتخار کردم . * بخاطر بستری شدن مادرم در بیمارستان مجبور بودم چندین روز خانه و زندگی را رها کنم . بیشتر از همه نگران پسر کوچک ام ، مهدی ، بودم . شب که شد امید زنگ زد و گفت : « مامان نگران مهدی نباش . با خودم آوردمش هیات . اینجا شام هم می خوره» . وقتی امید کاری را بر عهده می گرفت دیگر خاطر جمع بودم که مشکلی پیش نمی آید * پدرش دیسک کمر داشت و موقع کار اذیت می شد . از قدیم الایام هم توی یکی از پاهایش پلاتین کار گذاشته بودند . امید که از بچگی کنار دست پدر کار می کرد رفته بود سربازی و دیگر نمی توانست عصای دست بابا باشد . یک بار که آمده بود مرخصی و وضعیت جسمی پدر را دید با دلسوزی گفت : « ایشاالله از خدمت برگردم خودم کار می کنم که شما مجبور نباشین این همه زحمت بکشین» * مدتی از شهادت امید گذشته بود . اصلا نمی توانستم نبود او را باور کنم . تا مدت ها منتظر بودم که از در وارد شود و با همان صدای گرمش بگوید : «سلام مامان » . پدرش هم بعد از امید مریض شده و تا مدت ها گرفتار تخت بیمارستان و دوا و درمان شده بود . یک روز که فشار روحی خیلی اذیت ام کرده بود با پدر امید بحث ام شد . رفتم سراغ قاب عکس پسر شهیدم و مادرانه با او درددل کردم . شب به خوابم آمد و گفت : « شما آروم باشین . من کمکتون می کنم »!
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
شرح علت شهادت : سرباز وظیفه امید پارداد كه در سوم آبان ماه92 به همراه اكيپ عملیاتی شامل دو دستگاه خودروی سازمانی با تجهيزات و مهمات جنگي جهت اجراي گشت و جلوگيري از ورود اشرار مسلح، به نقطه صفر مرزی ايران و پاكستان به مأموريت اعزام گردیده بود، در حين تردد در ارتفاعات مرزي با اشرار مسلح و از خدا بیخبر درگیر شده و با ساير همرزمانش در کمین مزدوران استکبار جهانی قرار میگیرند. در این حادثه جانسوز، سرباز اميد پارداد به همراه سيزده تن ديگر از دوستانش در اثر اصابت گلوله اشرار به فيض شهادت نائل ميگردد.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
#بہ_رسـم_هـر_شـبpalm_tree
امـشب ۱٤ صـلوات بہ نیـت ۱٤ معصـوم هدیہ می ڪنیم بہ روح شهـید عـزیز
•🕊 شهید مدافع وطن امید پارداد • 🕊
•┄┅═══✿green_heart🤍heart✿═══┅┄•
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
•┄┅═══✿green_heart🤍heart✿═══┅┄•
امـشب ۱٤ صـلوات بہ نیـت ۱٤ معصـوم هدیہ می ڪنیم بہ روح شهـید عـزیز
•🕊 شهید مدافع وطن امید پارداد • 🕊
•┄┅═══✿green_heart🤍heart✿═══┅┄•
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
•┄┅═══✿green_heart🤍heart✿═══┅┄•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
#آیه_گرافیrose
إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلَىٰ أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً
خدا قادر است معجزه بفرستد
(سوره انعام آیه 37)
#تقویم
arrow_backward️ امروز یک شنبه:
20 اردیبهشت ماه هجری شمسی
۲۲ذی القعده ۱۴۴۷ هجری قمری
10 می ۲۰۲۶ میلادی
🕊 لحظـــhourglass️ـه اے با شهدا
rubikapoint_down🏻
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلَىٰ أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً
خدا قادر است معجزه بفرستد
(سوره انعام آیه 37)
#تقویم
arrow_backward️ امروز یک شنبه:
20 اردیبهشت ماه هجری شمسی
۲۲ذی القعده ۱۴۴۷ هجری قمری
10 می ۲۰۲۶ میلادی
🕊 لحظـــhourglass️ـه اے با شهدا
rubikapoint_down🏻
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
leavesبه مناسبت سالروز شهادت ابوالفضل سرلک
ear_of_riceنام پــــدر : حسن
calendarتاریخ تولد : ۱۳۶۳/۰۵/۰۶
herbمحل تولد:ری
ribbonوضعیت تأهل : متأهل با ۲ فرزند
calendarتاریخ شهادت : ۱۳۹۹/۰۲/۲۱
🕊️محل شهادت: سوریه،حلب
🥀مزار:شهرری،حرمحضرتعبدالعظیمحسنی
blushتوضیحات: از یاران نزدیک سردار شهید قاسم سلیمانی و از فرماندهان زبده نظامی قرارگاه حلب سوریه
ear_of_riceنام پــــدر : حسن
calendarتاریخ تولد : ۱۳۶۳/۰۵/۰۶
herbمحل تولد:ری
ribbonوضعیت تأهل : متأهل با ۲ فرزند
calendarتاریخ شهادت : ۱۳۹۹/۰۲/۲۱
🕊️محل شهادت: سوریه،حلب
🥀مزار:شهرری،حرمحضرتعبدالعظیمحسنی
blushتوضیحات: از یاران نزدیک سردار شهید قاسم سلیمانی و از فرماندهان زبده نظامی قرارگاه حلب سوریه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
روایت خواهرانه از یک سال دلتنگی برای شهید ابوالفضل سرلک
درست 17 ماه رمضان بود. مصادف با 22 اردیبهشت 1399. حالم از روز قبلش خوب نبود. تا سحر بیدار بودم ،حتی بعد از نماز صبح خوابم نبرد. انگار کلافه بودم و هر کاری می کردم آرام نمی شدم. آن روز مادر هم زودتر از همیشه بیدار شد. می توانستم حس کنم که او هم مثل من کلافه بود. خواستم سرم را با کتاب خواندن گرمکنم اما حوصله آن را هم نداشتم. ساعت گوشیام را نگاه کردم. 10:21 شده بود.
صدای در اتاق آمد. علی اکبر بود. سلام کردم و پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «یک دقیقه بیا.» گفتم: «حال ندارم. نمیدونم چرا بی حوصله ام.» کمی نگاهش کردم. دیدم چشماش یه جوری شده و صورتش سرخ است. گفت: «بیا مامان حالش خوب نیست.» گفتم: « مامان که الان پیشم بود. حالش خوب بود. چه شده؟» گفت: «بیا ابوالفضل مجروح شده.» با خنده گفتم: «الکی...کجاش مجروح شده؟» جواب داد: «پاهایش.»
فکر کردم تیر خورده است. با نگرانی گفتم: «علی اکبر بگو بیاورندش ایران. فدای سرش خوب میشه.» اما علی اکبر گفت: «زینب! ابوالفضل رفته روی مین.» مات ماندم. حس کردم گوشهایم نمی شنود. مامان زد زیر گریه. علی اکبر هم گریه می کرد و سر مامان را میبوسید. نمی خواستم هیچ جوره باور کنم. گفتم: «خوب می گویی فقط پاهایش مجروح شده. بگو بیاورندش خودمان مواظبت میکنیم تا خوب شود.» علی اکبر به سمتم آمد و آرام گفت: «زینب! ابوالفضل شهید شده. ماشینش رفته روی مین.»
این دفعه حس کردم قلبم نزد. با بهت گفتم: « مین! شهید! ابوالفضل! شوخی نکن. باورم نمی شود.» اشک میریختم و حرف می زدم. گوشی را برداشتم که به زن داداش زنگ بزنم. به مادر میگفتم: «گریه نکن. حتما اشتباه شده.» امید داشتم. امید داشتم زینب گوشی را بردارد و بگوید ابوالفضل حالش خوب است و سرکار است. به زن داداش گفتم: «علی اکبر می گوید داداش حالش خوب نیست. چی شده؟» اما فقط شنیدم که می گفت: «زینب بدبخت شدیم. ابوالفضل رفت. شهید شد.» همه امیدم ناامید شد. نفهمیدم چطور قطع کردم.
رفتم داخل هال. خانه دور سرم چرخید. علی اکبر بغلم کرد و می گفت: «آرام باش.» اما من آرام نبودم. گریه می کردم و جیغ میزدم. نمی دانم این چند روز چطور گذشت. نگران زینب بودم با دو تا بچه بدون ابوالفضل چطوری برگردد؟ بابا به دنبالشان رفت. وقتی به ایران رسیدند و آن ها را دیدم، زینب و زهرا را بغل کردم. بغض داشت و حرف نمی زد.
گفتم: «پس امیرعلی کجاست؟» گفت: «بیرون است و داخل نمی آید.» دویدم سمت امیرعلی و بغلش کردم. تا میشد او را بوییدم. چقدر حس بدی بود. با کلی غم و درد باید میخندیدم و با او بازی میکردم. آن روزها انگار امیرعلی شده بود دلیل نفس کشیدن هایم و دلم میترکید وقتی بغض را در گلوی زهرا میدیدم. اما حالا از آن همه درد، یکسال گذشته است. یکسال دلتنگی... یکسال گریه...
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
درست 17 ماه رمضان بود. مصادف با 22 اردیبهشت 1399. حالم از روز قبلش خوب نبود. تا سحر بیدار بودم ،حتی بعد از نماز صبح خوابم نبرد. انگار کلافه بودم و هر کاری می کردم آرام نمی شدم. آن روز مادر هم زودتر از همیشه بیدار شد. می توانستم حس کنم که او هم مثل من کلافه بود. خواستم سرم را با کتاب خواندن گرمکنم اما حوصله آن را هم نداشتم. ساعت گوشیام را نگاه کردم. 10:21 شده بود.
صدای در اتاق آمد. علی اکبر بود. سلام کردم و پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «یک دقیقه بیا.» گفتم: «حال ندارم. نمیدونم چرا بی حوصله ام.» کمی نگاهش کردم. دیدم چشماش یه جوری شده و صورتش سرخ است. گفت: «بیا مامان حالش خوب نیست.» گفتم: « مامان که الان پیشم بود. حالش خوب بود. چه شده؟» گفت: «بیا ابوالفضل مجروح شده.» با خنده گفتم: «الکی...کجاش مجروح شده؟» جواب داد: «پاهایش.»
فکر کردم تیر خورده است. با نگرانی گفتم: «علی اکبر بگو بیاورندش ایران. فدای سرش خوب میشه.» اما علی اکبر گفت: «زینب! ابوالفضل رفته روی مین.» مات ماندم. حس کردم گوشهایم نمی شنود. مامان زد زیر گریه. علی اکبر هم گریه می کرد و سر مامان را میبوسید. نمی خواستم هیچ جوره باور کنم. گفتم: «خوب می گویی فقط پاهایش مجروح شده. بگو بیاورندش خودمان مواظبت میکنیم تا خوب شود.» علی اکبر به سمتم آمد و آرام گفت: «زینب! ابوالفضل شهید شده. ماشینش رفته روی مین.»
این دفعه حس کردم قلبم نزد. با بهت گفتم: « مین! شهید! ابوالفضل! شوخی نکن. باورم نمی شود.» اشک میریختم و حرف می زدم. گوشی را برداشتم که به زن داداش زنگ بزنم. به مادر میگفتم: «گریه نکن. حتما اشتباه شده.» امید داشتم. امید داشتم زینب گوشی را بردارد و بگوید ابوالفضل حالش خوب است و سرکار است. به زن داداش گفتم: «علی اکبر می گوید داداش حالش خوب نیست. چی شده؟» اما فقط شنیدم که می گفت: «زینب بدبخت شدیم. ابوالفضل رفت. شهید شد.» همه امیدم ناامید شد. نفهمیدم چطور قطع کردم.
رفتم داخل هال. خانه دور سرم چرخید. علی اکبر بغلم کرد و می گفت: «آرام باش.» اما من آرام نبودم. گریه می کردم و جیغ میزدم. نمی دانم این چند روز چطور گذشت. نگران زینب بودم با دو تا بچه بدون ابوالفضل چطوری برگردد؟ بابا به دنبالشان رفت. وقتی به ایران رسیدند و آن ها را دیدم، زینب و زهرا را بغل کردم. بغض داشت و حرف نمی زد.
گفتم: «پس امیرعلی کجاست؟» گفت: «بیرون است و داخل نمی آید.» دویدم سمت امیرعلی و بغلش کردم. تا میشد او را بوییدم. چقدر حس بدی بود. با کلی غم و درد باید میخندیدم و با او بازی میکردم. آن روزها انگار امیرعلی شده بود دلیل نفس کشیدن هایم و دلم میترکید وقتی بغض را در گلوی زهرا میدیدم. اما حالا از آن همه درد، یکسال گذشته است. یکسال دلتنگی... یکسال گریه...
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
love_letter #خاطرات_شهدا
🟢شهید مدافعحرم ابوالفضل سرلک
🎙راوے: همسر شهید
☘حفظ آبرو پیش خدا و ائمه خیلی برای آقا ابوالفضل مهم بود؛ میگفت دوست دارم با آبرو از این مأموریت بیام. خیلی به فکر تربیت بچهها بود که صحیح تربیت شوند، به من توصیه میکرد آرام باشم و بچهها را خوب تربیت کنم تا بچهها در راه اسلام باشند.
☘ابوالفضل بعد از شهادت حاج اصغر پاشاپور میگفت «چقدر قشنگ شهید شد! حتی جنازه هم ندارد و کاش من هم پیکر نداشته باشم.» گفتم اگر میخواهی شهید شوی، حرفی نیست اما باید پیکر داشته باشی؛ چون وقتی پیکر شهیدی نمیآید، خانواده همچنان چشمانتظار میمانند.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
🟢شهید مدافعحرم ابوالفضل سرلک
🎙راوے: همسر شهید
☘حفظ آبرو پیش خدا و ائمه خیلی برای آقا ابوالفضل مهم بود؛ میگفت دوست دارم با آبرو از این مأموریت بیام. خیلی به فکر تربیت بچهها بود که صحیح تربیت شوند، به من توصیه میکرد آرام باشم و بچهها را خوب تربیت کنم تا بچهها در راه اسلام باشند.
☘ابوالفضل بعد از شهادت حاج اصغر پاشاپور میگفت «چقدر قشنگ شهید شد! حتی جنازه هم ندارد و کاش من هم پیکر نداشته باشم.» گفتم اگر میخواهی شهید شوی، حرفی نیست اما باید پیکر داشته باشی؛ چون وقتی پیکر شهیدی نمیآید، خانواده همچنان چشمانتظار میمانند.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
sparkle️ #سیره_شهدا
large_blue_circleشهید مدافعحرم ابوالفضل سرلک
*recycle️اعتمــــاد به خــــدا*
🦋همسر شهید نقل میکند: آقاابوالفضل هر روز ایمانش را تقویت میکرد؛ نمیگفت چون نماز، روزه و جهاد دارم، ایمانم کامل است بلکه هرروز روی ایمانش کار میکرد و ایمان خود را کاملتر میکرد. اعتماد به خدا را به جای اعتماد به نفس در خودش تقویت میکرد و میگفت باید به خدا اعتماد داشته باشیم!
green_heartحضور خدا را در زندگی حس کرده بود و توجّه به خدا، تبدیل به عشق واقعی شده بود و خود را در دامن خدا رها کرده بود. از حضور خدا در زندگی لذت میبرد و خداوند جواب این اعتماد را خیلی زیبا داد و شهادت را روزیاش کرد که آرزویش بود.
🦋صبح روز شهادت، همکارش زنگ زد. بعدش گفت باید مأموریت بروم. گفتم خودت نرو! نیروهاتو بفرست! گفت باید خودم بروم تا کار رو صحیحتر انجام بدهم. موقعِ رفتن پرسیدم برمیگردی؟ گفت برمیگردم. گفتم مطمئن باشم؟ گفت تا فردا برمیگردم و با عجله از خانه رفت.
green_heartهمیشه موقع رفتن به مأموریت از زیر آب و قرآن ردش میکردم و آیتالکرسی میخواندم اما این دفعه با عجله رفت و برای این کارها فرصت نشد. همان روز براثر تله انفجاری داعش به شهادت رسید.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
large_blue_circleشهید مدافعحرم ابوالفضل سرلک
*recycle️اعتمــــاد به خــــدا*
🦋همسر شهید نقل میکند: آقاابوالفضل هر روز ایمانش را تقویت میکرد؛ نمیگفت چون نماز، روزه و جهاد دارم، ایمانم کامل است بلکه هرروز روی ایمانش کار میکرد و ایمان خود را کاملتر میکرد. اعتماد به خدا را به جای اعتماد به نفس در خودش تقویت میکرد و میگفت باید به خدا اعتماد داشته باشیم!
green_heartحضور خدا را در زندگی حس کرده بود و توجّه به خدا، تبدیل به عشق واقعی شده بود و خود را در دامن خدا رها کرده بود. از حضور خدا در زندگی لذت میبرد و خداوند جواب این اعتماد را خیلی زیبا داد و شهادت را روزیاش کرد که آرزویش بود.
🦋صبح روز شهادت، همکارش زنگ زد. بعدش گفت باید مأموریت بروم. گفتم خودت نرو! نیروهاتو بفرست! گفت باید خودم بروم تا کار رو صحیحتر انجام بدهم. موقعِ رفتن پرسیدم برمیگردی؟ گفت برمیگردم. گفتم مطمئن باشم؟ گفت تا فردا برمیگردم و با عجله از خانه رفت.
green_heartهمیشه موقع رفتن به مأموریت از زیر آب و قرآن ردش میکردم و آیتالکرسی میخواندم اما این دفعه با عجله رفت و برای این کارها فرصت نشد. همان روز براثر تله انفجاری داعش به شهادت رسید.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
clapperنماهنگ دلتنگیهای دو یادگار شهید مدافعحرم ابوالفضل سرلکbroken_heart
برگرد تنها یڪ بغل، بـابـای مـن باش
یا یڪ بغل بابا، بیــا و جای من باش
برگرد تنها یڪ بغل، بـابـای مـن باش
یا یڪ بغل بابا، بیــا و جای من باش
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
#آیه_گرافیrose
إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
بر آن مهربان توانا ناممکن وجود ندارد ( سوره نور آیه 45))
#تقویم
إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
بر آن مهربان توانا ناممکن وجود ندارد ( سوره نور آیه 45))
#تقویم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
leavesبه مناسبت سالروز #شهادت_شهید_هادی_جوان_دلاور
ear_of_riceنام پدر:رسول
calendarتاریخ تولد:1363/09/11
herbمحل تولد : تهران
ribbonوضعیت تاهل : متاهل
calendarتاریخ شهادت : 1393/02/24
🕊️محل شهادت : تهران
man🏻mortar_boardتحصیلات : فوق ديپلم
cop🏻♂️درجه : ستواندوم
🥀محل دفن : بهشت زهرا تهران
ear_of_riceنام پدر:رسول
calendarتاریخ تولد:1363/09/11
herbمحل تولد : تهران
ribbonوضعیت تاهل : متاهل
calendarتاریخ شهادت : 1393/02/24
🕊️محل شهادت : تهران
man🏻mortar_boardتحصیلات : فوق ديپلم
cop🏻♂️درجه : ستواندوم
🥀محل دفن : بهشت زهرا تهران
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
زندگینامه شهید والامقام هادی جوان دلاور
بسم رب الشهدا و الصدیقین: در تاریخ 63/9/11 در اوج جنگ تحمیلی در خانواده مذهبی چشم به جهان گشود و بنا بر اعتقادات والدین و مانند سایر فرزندان نام مبارک یکی از ائمه برای او انتخاب شد که بعدها به اثبات رسید که واقعا برازنده ایشان بود چون( هادی) هادی دیگر فرزندان شد. از همان دوران کودکی علاقه فراوان به امور مذهبی داشت و مقید به انجام فرایض دینی بود تا آنجا که قبل رسیدن به سن تکلیف شرعی با نماز مانوس بود و حتی در ماه مبارک رمضان پا به پای والدین و برادر و خواهران بزرگترش روزه میگرفت و همچنین از همان کودکی علاقه زیادی به شغل پلیسی نشان میداد و همیشه میگفت که میخواهم پلیس شوم تا از مردم مواظبت کنم بعد از پایان تحصیلات دیپلم به خدمت سربازی اعزام شد و علی رغم اینکه امکان خدمت را در مکان و محلی راحت و آسان(دفتر فرماندهی) داشت اما بنا بر اعتقاداتش به صورت داوطلبانه به منطقه عملیاتی پدافند سرخه حصار و قرار گرفتن در کنار سایرین انتقال یافت و تا پایان خدمت در آنجا بود. بعد از پایان خدمت با طی مراحل گزینش در سال 86به استخدام نیروی انتظامی درآمد و همزمان نیز مشغول ادامه تحصیل در رشته(علوم قضایی) مرتبط با شغل خویش نمود و با تلاش وصف ناپذیری در کنار انجام مسولیتهای شغلی توانست مدارک تحصیلی دانشگاهی خود را اخذ و در مدت کوتاه موفق به دریافت درجه افسری گردد و به اذعان همکاران و فرماندهان ناجا از همه لحاظ اخلاقی ،انظباط،شجاعت،مردم دوستی، تدین و سخت کوشی الگو و زبانزده اطرافیان بود تا آنجا که در چندین مرتبه مورد تشویق نظامی و دریافت رتبه شده بود. در سال 92 بنا بردرخواست والدین تصمیم به ازدواج گرفت و در تاریخ92/10/28 در مراسمی بسیار ساده سر سفره عقد نشست. اما هنوز از شروع دوران ازدواج ایشان مدتی نگذشته بود که در حادثه ای غیر قابل تصور و در حین انجام ماموریت شغلی و در لباس مقدس نظامی بعلت برخورد مواد محترقه تعمدی در آخرین سه شنبه سال 92/12/27 دچار مجروحیت شدید گردید و در نهایت هم بعد از تحمل دو جانبازی بنا بر مشئیت الهی در سحرگاه 24 اردیبهشت ماه 1393 مصادف با رحلت حضرت زینب کبری(س) ندای معشوق را لبیک گفت و عاشقانه بسوی معبود پرواز نمود(روحش شاد و یادش گرامی. ستوانسوم هادی جوان دلاور جمعی گروه ضربت سر کلانتری هشتم پلیس پایتخت که در چهارشنبه آخر سال حین انجام وظیفه بر اثر پرتاب نارنجک دستساز از سوی یکی از اراذل و اوباش محله نواب و اصابت آن با سر مجروح و به بیمارستان لقمان منتقل شده بود پس از تحمل قریب به دو ماه رنج و سختی به خیل عظیم شهدای گرانقدر میهن اسلامی پیوست. گفتنی است، ضارب شهید دلاور با اقدام اطلاعاتی مأموران فرماندهی انتظامی تهران بزرگ پس از 48ساعت تلاش شبانهروزی شناسایی بازداشت و پس از ارجاع به مقام قضایی روانه زندان شد. شایان ذکر است، ستوانسوم شهید هادی "جوان دلاور" که تنها 30سال عمر داشت و به تازگی ازدواج کرده بود پس از تحمل دو ماه رنج و سختی در حالی که در بیمارستان لقمان در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود، ساعت 6و 30دقیقه صبح امروز چهارشنبه دعوت حق را لبیک گفته و به خیل عظیم شهدا پیوست. شهید دلاور از نیرویهای فعال، ولایتمدار و با اخلاق فرماندهی انتظامی تهران بزرگ بود که در مأموریت چهارشنبه آخر سال دوشادوش دیگر همرزمان شرکت داشت و به تأمین و نظم و امنیت عمومی میپرداخت. در شب حادثه در پی تماس شهروندان تهرانی با مرکز فوریتهای پلیسی 110 تهران بزرگ مبنی بر ایجاد مزاحمت چند فرد شرور در یکی از بوستانهای محدوده نواب تهران، شهید دلاور بلافاصله به اتفاق دیگر همرزمانش به محل اعزام شد و به بررسی موضوع پرداخت که حین انجام وظیفه و تذکر به اراذل و اوباش و امر به معروف و نهی از منکر ناگهان یکی از این افراد شرور با پرتاب یک نارنجک دست ساز به سمت وی او را از ناحیه سر مصدوم کردو پیکر غرق به خون وی به بیمارستان لقمان حکیم منتقل شد و ضارب وی نیز از صحنه متواری شد.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
بسم رب الشهدا و الصدیقین: در تاریخ 63/9/11 در اوج جنگ تحمیلی در خانواده مذهبی چشم به جهان گشود و بنا بر اعتقادات والدین و مانند سایر فرزندان نام مبارک یکی از ائمه برای او انتخاب شد که بعدها به اثبات رسید که واقعا برازنده ایشان بود چون( هادی) هادی دیگر فرزندان شد. از همان دوران کودکی علاقه فراوان به امور مذهبی داشت و مقید به انجام فرایض دینی بود تا آنجا که قبل رسیدن به سن تکلیف شرعی با نماز مانوس بود و حتی در ماه مبارک رمضان پا به پای والدین و برادر و خواهران بزرگترش روزه میگرفت و همچنین از همان کودکی علاقه زیادی به شغل پلیسی نشان میداد و همیشه میگفت که میخواهم پلیس شوم تا از مردم مواظبت کنم بعد از پایان تحصیلات دیپلم به خدمت سربازی اعزام شد و علی رغم اینکه امکان خدمت را در مکان و محلی راحت و آسان(دفتر فرماندهی) داشت اما بنا بر اعتقاداتش به صورت داوطلبانه به منطقه عملیاتی پدافند سرخه حصار و قرار گرفتن در کنار سایرین انتقال یافت و تا پایان خدمت در آنجا بود. بعد از پایان خدمت با طی مراحل گزینش در سال 86به استخدام نیروی انتظامی درآمد و همزمان نیز مشغول ادامه تحصیل در رشته(علوم قضایی) مرتبط با شغل خویش نمود و با تلاش وصف ناپذیری در کنار انجام مسولیتهای شغلی توانست مدارک تحصیلی دانشگاهی خود را اخذ و در مدت کوتاه موفق به دریافت درجه افسری گردد و به اذعان همکاران و فرماندهان ناجا از همه لحاظ اخلاقی ،انظباط،شجاعت،مردم دوستی، تدین و سخت کوشی الگو و زبانزده اطرافیان بود تا آنجا که در چندین مرتبه مورد تشویق نظامی و دریافت رتبه شده بود. در سال 92 بنا بردرخواست والدین تصمیم به ازدواج گرفت و در تاریخ92/10/28 در مراسمی بسیار ساده سر سفره عقد نشست. اما هنوز از شروع دوران ازدواج ایشان مدتی نگذشته بود که در حادثه ای غیر قابل تصور و در حین انجام ماموریت شغلی و در لباس مقدس نظامی بعلت برخورد مواد محترقه تعمدی در آخرین سه شنبه سال 92/12/27 دچار مجروحیت شدید گردید و در نهایت هم بعد از تحمل دو جانبازی بنا بر مشئیت الهی در سحرگاه 24 اردیبهشت ماه 1393 مصادف با رحلت حضرت زینب کبری(س) ندای معشوق را لبیک گفت و عاشقانه بسوی معبود پرواز نمود(روحش شاد و یادش گرامی. ستوانسوم هادی جوان دلاور جمعی گروه ضربت سر کلانتری هشتم پلیس پایتخت که در چهارشنبه آخر سال حین انجام وظیفه بر اثر پرتاب نارنجک دستساز از سوی یکی از اراذل و اوباش محله نواب و اصابت آن با سر مجروح و به بیمارستان لقمان منتقل شده بود پس از تحمل قریب به دو ماه رنج و سختی به خیل عظیم شهدای گرانقدر میهن اسلامی پیوست. گفتنی است، ضارب شهید دلاور با اقدام اطلاعاتی مأموران فرماندهی انتظامی تهران بزرگ پس از 48ساعت تلاش شبانهروزی شناسایی بازداشت و پس از ارجاع به مقام قضایی روانه زندان شد. شایان ذکر است، ستوانسوم شهید هادی "جوان دلاور" که تنها 30سال عمر داشت و به تازگی ازدواج کرده بود پس از تحمل دو ماه رنج و سختی در حالی که در بیمارستان لقمان در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود، ساعت 6و 30دقیقه صبح امروز چهارشنبه دعوت حق را لبیک گفته و به خیل عظیم شهدا پیوست. شهید دلاور از نیرویهای فعال، ولایتمدار و با اخلاق فرماندهی انتظامی تهران بزرگ بود که در مأموریت چهارشنبه آخر سال دوشادوش دیگر همرزمان شرکت داشت و به تأمین و نظم و امنیت عمومی میپرداخت. در شب حادثه در پی تماس شهروندان تهرانی با مرکز فوریتهای پلیسی 110 تهران بزرگ مبنی بر ایجاد مزاحمت چند فرد شرور در یکی از بوستانهای محدوده نواب تهران، شهید دلاور بلافاصله به اتفاق دیگر همرزمانش به محل اعزام شد و به بررسی موضوع پرداخت که حین انجام وظیفه و تذکر به اراذل و اوباش و امر به معروف و نهی از منکر ناگهان یکی از این افراد شرور با پرتاب یک نارنجک دست ساز به سمت وی او را از ناحیه سر مصدوم کردو پیکر غرق به خون وی به بیمارستان لقمان حکیم منتقل شد و ضارب وی نیز از صحنه متواری شد.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
خاطرات شهید والامقام هادی جوان دلاور
هادی دلاور . بعد از مدت ها تحمل دود و سر و صدای تهران تصمیم گرفتیم حال و هوایی عوض کنیم . بار و بندیل مان را بستیم و در اولین فرصتی که یکی دو روز تعطیلی پشت سر هم داشت رفتیم شمال . هادی هم همراهمان بود . سر سبزی و آب و هوای با طراوت آنجا روحیه همه اعضای خانواده را بهتر کرده بود . سر ظهر داشتیم از کنار یک مسجد رد می شدیم که هادی گفت : - داداش اینجا بزن کنار ، اذون شده ... همه پیاده شدیم و رفتیم برای نماز اول وقت . غروب نزدیک ساحل بودیم که دوباره همین اتفاق افتاد . فردا ظهرش هم سه باره ! ... من که حرص ام گرفته بود به این کارش اعتراض کردم اما هادی جوان با دیانتی بود و به خاطر خوش آمد و یا ناراحتی دیگران اعتقاداتش را کنار نمی گذاشت . نماز و روزه اش را قبل از سن تکلیف هم مثل یک مرد کامل به جا می آورد . گاهی وقت ها که نیمه شب سر سجاده می دیدمش با تعجب از او سوال می کردم : «چی کار می کنی ؟» .هادی به شوخی می گفت : « از بیکاری حوصله ام سررفته، دارم نماز شب می خونم » * سربازی اش افتاد پدافند هوایی تهران . فرمانده او آقای تقوی بود که یک جورهایی با بنده رفاقت داشت . آقای تقوی که دوست داشت برای برادرم کاری انجام بدهد گفت : - به هادی بگو بیاد اتاق من کارش دارم هادی رفت اتاق فرمانده و آقای تقوی هم با توجه به تجربه ای که داشت متوجه سلامت نفس و دست پاکی او شد به همین دلیل برادرم را گذاشت مسؤول دفتر خودش . هادی در همان شروع کار چهل حدیث از امامان معصوم (ع) را انتخاب کرد و بعد از چاپ بر روی کاغذ آچهار به شکل زیبایی نصب کرد به دیوار اتاق دفتر فرماندهی . آقای تقوی از این فضا سازی فرهنگی خیلی خوشش آمده بود و چند جا از برادرم تعریف کرد با این وجود یک روز هادی آمد پیش من و گفت : - اینجا با پارتی درست شده، من روزی بخوام به همرزم خودم توضیح بدم چیزی ندارم بگم. می خوام برم سرخه حصار تو منطقه عملیاتی ! همین کار را هم کرد . کتبا تقاضا داد و بعد از موافقت مسؤولین به صورت داوطلبانه رفت منطقه سرخه حصار در قسمت پدافندی ... * اعتقاد عجیبی به حق الناس داشت . همیشه در حالی که موتورش را در دست گرفته بود بی سر و صدا وارد خانه می شد . منزل ما در کوچه بن بستی قرار داشت . هادی سر کوچه موتور را خاموش می کرد که صدای آن مزاحم همسایه ها نشود . مخصوصا بعد از ظهرها که از سر کار برمی گشت . این اواخر که موتور کلانتری در اختیارش بود باز هم با موتور خودش به محل کار می رفت ... * رتبه بالاتر در کلانتری هشتم با « هادی جوان دلاور » همکار بودم . او بعد از استخدام شدن و طی مراحل آموزشی ناجا درسش را ادامه داد و در رشته علوم قضایی مشغول به تحصیل شد به همین دلیل بین هم درجه ها بیشتر مورد توجه بود . یک بار که با هم رفته بودیم گشت ، در یکی از خیابان های تهران به یک خودرو پژو مشکوک شدیم . برای بررسی بیشتر به او دستور توقف دادیم اما راننده گاز ماشین را گرفت و فرار کرد . ترافیک تهران جای جولان دادن نبود . یکی دو تقاطع جلوتر دستگیرش کردیم . چه خبر بود ؟! انباری متحرک پر از مواد مخدر ! فوری به راننده پژو دستبند زدیم . قاچاقچی که دید تعداد ما کم است و هنوز مواد مخدر جاسازی شده را از داخل ماشین خارج نکرده ایم به هادی سی میلیون تومان پیشنهاد رشوه داد . هادی رشوه اش را رد کرد ولی این کار او را در صورت جلسه تنظیم شده نوشت . هادی از سال 86 تا آن روز تشویقات و لوح تقدیر های زیادی داشت که به خاطر انجام ماموریت های مختلف و سخت به دست آورده بود . هنوز نوشتن صورتجلسه تمام نشده بود که یکی از دوستان گفت : «بیا پیشنهاد رشوه رو رقم بالاتری بنویس که رتبه بهتری بگیری » . هادی نگاهی به او انداخت و جواب داد : « اینجا رتبه گرفتم ... اون دنیا چی ... ؟ » * دستگیر کردن یک مجرم به این راحتی ها نبود . یک بار یکی از اراذل تهران موقع دستگیری با هادی درگیر شد و کارشان به مبارزه تن به تن کشید . هادی حد و اندازه کارش را بلد بود و فقط می خواست او را دستگیر کند اما آن نامرد به قصد کُشت می زد . با همه این حرف ها هادی حریفش را شکست داد ولی زمانی که خواست او را کاملا تسلیم کند جوانک اوباش مثل سگ پای مامور پلیس را گاز گرفت به طوری که جای گازگرفتگی عفونت کرد ! مدتی بعد در یک تعقیب و گریز دیگر هادی زمین خورد و استخوان همان جایی که آن جوانک گاز گرفته بود ، شکست . با چنین سابقه ای به همراه هادی رفتیم برای دستگیر کردن یک « گنده لات » . گرفتن اش مصیبتی شد برایمان . وقتی بچه ها گیرش آوردند خواستند او را بزنند اما هادی مانع شد و جلوی همکاران را گرفت : « کار ما اجرای حکم نیست ... » توی جلسه دادگاه ، موقع رسیدگی به اتهامات و شنیدن دفاعیات متهم ، مجرم حرف جالبی زد . برگشت به سمت نیروهای ناجا و با اشاره دست هادی را نشان داد : « آقای قاضی من با ماموران نیروی انتظامی درگیر شدم و کتک کاری کردیم اما وقتی دستگیر شدم این جوان اجازه نداد رفقایش تلافی کنند ... » *** بنرِ اهالی محل ... بیست و هشتم اسفند 92 چهارشنبه آخر سال بود . برای در امان ماندن زائرها از ترقه بازی ، سر شب همه را بیرون کردم و در امامزاده را بستم . حدود ساعت 7 زنگ زدم به هادی : - داداش می تونی بیای امام زاده ؟ راستش می خواستم یک جوری او را از معرکه دور کنم . تشکری کرد و گفت که ماموریت است و نمی تواند بیاید . ده شب که رفتم خانه تلفن ام زنگ خورد . هادی بود: - سلام ببخشید ... آقای دلاور ؟ - سلام ... بفرمایید - من یکی از همکارهای هادی هستم ...براش اتفاقی افتاده . می شه تشریف بیارید بیمارستان لقمان ؟ - چه اتفاقی ؟ ... چی شده ؟ - چیز مهمی نیست ... دفعه قبل که پایش شکسته بود خودش زنگ زد و از من خواست که پدر و مادر را نگران نکنم اما این بار یک نفر دیگر داشت با گوشی او زنگ می زد : - گوشی رو بدید به خودش لطفا - دکترا اجازه نمی دن ... نگران نباشین فقط زودتر تشریف بیارین سریع یک موتور گرفتم و خودم را رساندم . محوطه اورژانس مملو از
هادی دلاور . بعد از مدت ها تحمل دود و سر و صدای تهران تصمیم گرفتیم حال و هوایی عوض کنیم . بار و بندیل مان را بستیم و در اولین فرصتی که یکی دو روز تعطیلی پشت سر هم داشت رفتیم شمال . هادی هم همراهمان بود . سر سبزی و آب و هوای با طراوت آنجا روحیه همه اعضای خانواده را بهتر کرده بود . سر ظهر داشتیم از کنار یک مسجد رد می شدیم که هادی گفت : - داداش اینجا بزن کنار ، اذون شده ... همه پیاده شدیم و رفتیم برای نماز اول وقت . غروب نزدیک ساحل بودیم که دوباره همین اتفاق افتاد . فردا ظهرش هم سه باره ! ... من که حرص ام گرفته بود به این کارش اعتراض کردم اما هادی جوان با دیانتی بود و به خاطر خوش آمد و یا ناراحتی دیگران اعتقاداتش را کنار نمی گذاشت . نماز و روزه اش را قبل از سن تکلیف هم مثل یک مرد کامل به جا می آورد . گاهی وقت ها که نیمه شب سر سجاده می دیدمش با تعجب از او سوال می کردم : «چی کار می کنی ؟» .هادی به شوخی می گفت : « از بیکاری حوصله ام سررفته، دارم نماز شب می خونم » * سربازی اش افتاد پدافند هوایی تهران . فرمانده او آقای تقوی بود که یک جورهایی با بنده رفاقت داشت . آقای تقوی که دوست داشت برای برادرم کاری انجام بدهد گفت : - به هادی بگو بیاد اتاق من کارش دارم هادی رفت اتاق فرمانده و آقای تقوی هم با توجه به تجربه ای که داشت متوجه سلامت نفس و دست پاکی او شد به همین دلیل برادرم را گذاشت مسؤول دفتر خودش . هادی در همان شروع کار چهل حدیث از امامان معصوم (ع) را انتخاب کرد و بعد از چاپ بر روی کاغذ آچهار به شکل زیبایی نصب کرد به دیوار اتاق دفتر فرماندهی . آقای تقوی از این فضا سازی فرهنگی خیلی خوشش آمده بود و چند جا از برادرم تعریف کرد با این وجود یک روز هادی آمد پیش من و گفت : - اینجا با پارتی درست شده، من روزی بخوام به همرزم خودم توضیح بدم چیزی ندارم بگم. می خوام برم سرخه حصار تو منطقه عملیاتی ! همین کار را هم کرد . کتبا تقاضا داد و بعد از موافقت مسؤولین به صورت داوطلبانه رفت منطقه سرخه حصار در قسمت پدافندی ... * اعتقاد عجیبی به حق الناس داشت . همیشه در حالی که موتورش را در دست گرفته بود بی سر و صدا وارد خانه می شد . منزل ما در کوچه بن بستی قرار داشت . هادی سر کوچه موتور را خاموش می کرد که صدای آن مزاحم همسایه ها نشود . مخصوصا بعد از ظهرها که از سر کار برمی گشت . این اواخر که موتور کلانتری در اختیارش بود باز هم با موتور خودش به محل کار می رفت ... * رتبه بالاتر در کلانتری هشتم با « هادی جوان دلاور » همکار بودم . او بعد از استخدام شدن و طی مراحل آموزشی ناجا درسش را ادامه داد و در رشته علوم قضایی مشغول به تحصیل شد به همین دلیل بین هم درجه ها بیشتر مورد توجه بود . یک بار که با هم رفته بودیم گشت ، در یکی از خیابان های تهران به یک خودرو پژو مشکوک شدیم . برای بررسی بیشتر به او دستور توقف دادیم اما راننده گاز ماشین را گرفت و فرار کرد . ترافیک تهران جای جولان دادن نبود . یکی دو تقاطع جلوتر دستگیرش کردیم . چه خبر بود ؟! انباری متحرک پر از مواد مخدر ! فوری به راننده پژو دستبند زدیم . قاچاقچی که دید تعداد ما کم است و هنوز مواد مخدر جاسازی شده را از داخل ماشین خارج نکرده ایم به هادی سی میلیون تومان پیشنهاد رشوه داد . هادی رشوه اش را رد کرد ولی این کار او را در صورت جلسه تنظیم شده نوشت . هادی از سال 86 تا آن روز تشویقات و لوح تقدیر های زیادی داشت که به خاطر انجام ماموریت های مختلف و سخت به دست آورده بود . هنوز نوشتن صورتجلسه تمام نشده بود که یکی از دوستان گفت : «بیا پیشنهاد رشوه رو رقم بالاتری بنویس که رتبه بهتری بگیری » . هادی نگاهی به او انداخت و جواب داد : « اینجا رتبه گرفتم ... اون دنیا چی ... ؟ » * دستگیر کردن یک مجرم به این راحتی ها نبود . یک بار یکی از اراذل تهران موقع دستگیری با هادی درگیر شد و کارشان به مبارزه تن به تن کشید . هادی حد و اندازه کارش را بلد بود و فقط می خواست او را دستگیر کند اما آن نامرد به قصد کُشت می زد . با همه این حرف ها هادی حریفش را شکست داد ولی زمانی که خواست او را کاملا تسلیم کند جوانک اوباش مثل سگ پای مامور پلیس را گاز گرفت به طوری که جای گازگرفتگی عفونت کرد ! مدتی بعد در یک تعقیب و گریز دیگر هادی زمین خورد و استخوان همان جایی که آن جوانک گاز گرفته بود ، شکست . با چنین سابقه ای به همراه هادی رفتیم برای دستگیر کردن یک « گنده لات » . گرفتن اش مصیبتی شد برایمان . وقتی بچه ها گیرش آوردند خواستند او را بزنند اما هادی مانع شد و جلوی همکاران را گرفت : « کار ما اجرای حکم نیست ... » توی جلسه دادگاه ، موقع رسیدگی به اتهامات و شنیدن دفاعیات متهم ، مجرم حرف جالبی زد . برگشت به سمت نیروهای ناجا و با اشاره دست هادی را نشان داد : « آقای قاضی من با ماموران نیروی انتظامی درگیر شدم و کتک کاری کردیم اما وقتی دستگیر شدم این جوان اجازه نداد رفقایش تلافی کنند ... » *** بنرِ اهالی محل ... بیست و هشتم اسفند 92 چهارشنبه آخر سال بود . برای در امان ماندن زائرها از ترقه بازی ، سر شب همه را بیرون کردم و در امامزاده را بستم . حدود ساعت 7 زنگ زدم به هادی : - داداش می تونی بیای امام زاده ؟ راستش می خواستم یک جوری او را از معرکه دور کنم . تشکری کرد و گفت که ماموریت است و نمی تواند بیاید . ده شب که رفتم خانه تلفن ام زنگ خورد . هادی بود: - سلام ببخشید ... آقای دلاور ؟ - سلام ... بفرمایید - من یکی از همکارهای هادی هستم ...براش اتفاقی افتاده . می شه تشریف بیارید بیمارستان لقمان ؟ - چه اتفاقی ؟ ... چی شده ؟ - چیز مهمی نیست ... دفعه قبل که پایش شکسته بود خودش زنگ زد و از من خواست که پدر و مادر را نگران نکنم اما این بار یک نفر دیگر داشت با گوشی او زنگ می زد : - گوشی رو بدید به خودش لطفا - دکترا اجازه نمی دن ... نگران نباشین فقط زودتر تشریف بیارین سریع یک موتور گرفتم و خودم را رساندم . محوطه اورژانس مملو از
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
هم
کارهای هادی بود . چند تا چند تا پراکنده شده بودند و طوری که من صدایشان را نفهمم پچ پچ می کردند . تخت های مختلف را نگاه کردم ولی خبری از برادرم نبود . فقط می خواستم زودتر او را ببینم و کم کم فضای اورژانس را به هم ریختم . وقتی دیدند نمی توانند جلویم را بگیرند من را بردند طرف تختی که چندین دکتر اطراف آن ایستاده بودند . سرش به قدری خون آلود و له شده بود که نشناختمش . فرمانده برادرم گفت : - یک نامردی با نارنجک زد به کلاه ایمنی هادی ... دیگر حال خودم را نفهمیدم . به هوش که آمدم دکتر اطلاعات بیشتری ارائه داد : - جمجمه اش ترک برداشته ... برای عمل باید صبر کنیم تا صبح اما درصد موفقیت خیلی کم است چطور می توانستم این خبر را به پدر و مادرم بدهم ؟ سریع گوشی برادرم را از دسترس خارج کردم چرا که می دانستم مادر اول صبح به او زنگ می زند و علت نیامدنش را می پرسد . عمل موفقیت آمیز بود اما هادی رفته بود به کُما و درصد هوشیاری اش از ده سه بود ! او را تحت مراقبت های ویژه قرار دادند و ملاقات ممنوع . می گفتند عید نوروز شده و همسر هادی که فقط دو ماه از عقدش گذشته بود به جای دید و بازدید و تفریح و شادباش دم به دقیقه سراغ هادی را می گرفت و گریه می کرد . به پدر و مادر گفتم که چشم هادی بر اثر ترکش ترقه ها آسیب دیده و رعایت مسایل بهداشتی را بهانه کردم و نگذاشتم فرزندشان را ببینند اما تا چند روز ؟ مادر مثل مرغ سرکنده بال بال می زد و آرام و قرار نداشت . یک روز صبح پدر را برداشتم و راه افتادیم به سمت بیمارستان . در بین راه از مصائب اهل بیت (ع) برایش گفتم و صبر آن بزرگواران . می خواستم کم کم آماده اش کنم که یک دفعه شوکه نشود . وقتی هادی را دید زانو شل کرد و فروریخت . برای اولین بار به من گفت : بیا بریم بیرون سیگار بکشیم ! روزها و شب ها پشت سر هم می گذشتند و کار ما شده بود دعا و توسل و نذر و نیاز . شب شهادت حضرت ام البنین (س) که خانواده شهدا در امامزاده جمع بودند میکروفون را به دست گرفتم و عاجزانه برای سلامتی برادرم دعا کردم و مردم آمین گفتند . اعلام کرده بودم که هر کس خبر خوشی از برادرم بدهد با هزینه شخصی ام او را به کربلا می فرستم . روز بعد مسؤول بخش بیمارستان تماس گرفت و با خوشحالی گفت : « فکر کنم من کربلایی شدم» . هادی به هوش آمده بود و می توانست با چشم چپ اش ببیند . ضریب هوشی اش به ده رسیده بود ولی قدرت تکلم نداشت . برای اینکه امتحانش کنم به او گفتم : «دخمر را صدا کنم بیاد ؟» . منظورم دختر خودم «ماهرخ» بود که عمو هادی همیشه او را دخمر صدا می زد . با اشاره چشم گفت بله . اشک شوق در چشمانم جمع شد و یکبار دیگر شادی و روحیه به خانواده ما برگشت ولی این شادی زیاد دوام نیاورد. روز سوم دوباره به کما رفت و سطح هوشیاری اش سه شد . دکتر ها گفتند که دیگر فایده ای ندارد . بر اثر شدت جراحت طرف راست جمجمه اش از بین رفته بود . در نهایت بعد از دو ماه بیهوشی و تحمل درد و رنج جانبازی شهید شد . چهار شنبه سوری بعد اهالی «سی متری جی» بنری روی دیوار محله نصب کردند که روی آن نوشته شده بود : « ما به احترام شهید راه امنیت ستوان دوم هادی جوان دلاور از برگزاری چهارشنبه سوری پرخطر اجتناب خواهیم کرد.»
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
کارهای هادی بود . چند تا چند تا پراکنده شده بودند و طوری که من صدایشان را نفهمم پچ پچ می کردند . تخت های مختلف را نگاه کردم ولی خبری از برادرم نبود . فقط می خواستم زودتر او را ببینم و کم کم فضای اورژانس را به هم ریختم . وقتی دیدند نمی توانند جلویم را بگیرند من را بردند طرف تختی که چندین دکتر اطراف آن ایستاده بودند . سرش به قدری خون آلود و له شده بود که نشناختمش . فرمانده برادرم گفت : - یک نامردی با نارنجک زد به کلاه ایمنی هادی ... دیگر حال خودم را نفهمیدم . به هوش که آمدم دکتر اطلاعات بیشتری ارائه داد : - جمجمه اش ترک برداشته ... برای عمل باید صبر کنیم تا صبح اما درصد موفقیت خیلی کم است چطور می توانستم این خبر را به پدر و مادرم بدهم ؟ سریع گوشی برادرم را از دسترس خارج کردم چرا که می دانستم مادر اول صبح به او زنگ می زند و علت نیامدنش را می پرسد . عمل موفقیت آمیز بود اما هادی رفته بود به کُما و درصد هوشیاری اش از ده سه بود ! او را تحت مراقبت های ویژه قرار دادند و ملاقات ممنوع . می گفتند عید نوروز شده و همسر هادی که فقط دو ماه از عقدش گذشته بود به جای دید و بازدید و تفریح و شادباش دم به دقیقه سراغ هادی را می گرفت و گریه می کرد . به پدر و مادر گفتم که چشم هادی بر اثر ترکش ترقه ها آسیب دیده و رعایت مسایل بهداشتی را بهانه کردم و نگذاشتم فرزندشان را ببینند اما تا چند روز ؟ مادر مثل مرغ سرکنده بال بال می زد و آرام و قرار نداشت . یک روز صبح پدر را برداشتم و راه افتادیم به سمت بیمارستان . در بین راه از مصائب اهل بیت (ع) برایش گفتم و صبر آن بزرگواران . می خواستم کم کم آماده اش کنم که یک دفعه شوکه نشود . وقتی هادی را دید زانو شل کرد و فروریخت . برای اولین بار به من گفت : بیا بریم بیرون سیگار بکشیم ! روزها و شب ها پشت سر هم می گذشتند و کار ما شده بود دعا و توسل و نذر و نیاز . شب شهادت حضرت ام البنین (س) که خانواده شهدا در امامزاده جمع بودند میکروفون را به دست گرفتم و عاجزانه برای سلامتی برادرم دعا کردم و مردم آمین گفتند . اعلام کرده بودم که هر کس خبر خوشی از برادرم بدهد با هزینه شخصی ام او را به کربلا می فرستم . روز بعد مسؤول بخش بیمارستان تماس گرفت و با خوشحالی گفت : « فکر کنم من کربلایی شدم» . هادی به هوش آمده بود و می توانست با چشم چپ اش ببیند . ضریب هوشی اش به ده رسیده بود ولی قدرت تکلم نداشت . برای اینکه امتحانش کنم به او گفتم : «دخمر را صدا کنم بیاد ؟» . منظورم دختر خودم «ماهرخ» بود که عمو هادی همیشه او را دخمر صدا می زد . با اشاره چشم گفت بله . اشک شوق در چشمانم جمع شد و یکبار دیگر شادی و روحیه به خانواده ما برگشت ولی این شادی زیاد دوام نیاورد. روز سوم دوباره به کما رفت و سطح هوشیاری اش سه شد . دکتر ها گفتند که دیگر فایده ای ندارد . بر اثر شدت جراحت طرف راست جمجمه اش از بین رفته بود . در نهایت بعد از دو ماه بیهوشی و تحمل درد و رنج جانبازی شهید شد . چهار شنبه سوری بعد اهالی «سی متری جی» بنری روی دیوار محله نصب کردند که روی آن نوشته شده بود : « ما به احترام شهید راه امنیت ستوان دوم هادی جوان دلاور از برگزاری چهارشنبه سوری پرخطر اجتناب خواهیم کرد.»
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
لحظـــ⌛️ـه اے با شهدا
شرح علت شهادت شهید والامقام هادی جوان دلاور : شهید دلاور از نیرویهای فعال، ولایتمدار و با اخلاق فرماندهی انتظامی تهران بزرگ بود که در مأموریت چهارشنبه آخر سال دوشادوش دیگر همرزمان شرکت داشت و به تأمین و نظم و امنیت عمومی میپرداخت. در شب حادثه در پی تماس شهروندان تهرانی با مرکز فوریتهای پلیسی 110 تهران بزرگ مبنی بر ایجاد مزاحمت چند فرد شرور در یکی از بوستانهای محدوده نواب تهران، شهید دلاور بلافاصله به اتفاق دیگر همرزمانش به محل اعزام شد و به بررسی موضوع پرداخت که حین انجام وظیفه و تذکر به اراذل و اوباش و امر به معروف و نهی از منکر ناگهان یکی از این افراد شرور با پرتاب یک نارنجک دست ساز به سمت وی او را از ناحیه سر مصدوم کردو پیکر غرق به خون وی به بیمارستان لقمان حکیم منتقل شد و ضارب وی نیز از صحنه متواری شد.
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
https://rubika.ir/lahzeai_ba_shohada315
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA144دنبال کننده
rose بسم رب الشهداء rose
dizzydizzy کانال لحظـــhourglass️ـه اے با شهدا با هدف زنده نگه داشتن نام؛ یاد وخاطرات این عزیزان در سالروز تولد و شهادتشان ایجاد شده استdizzydizzy
شما هم می توانید شهدا خود را در سالروز شهادت یا تولدشان به ما معرفی کنید تا در کانال پخش کنیم
ا
مشاهده کانال پیامرسانdizzydizzy کانال لحظـــhourglass️ـه اے با شهدا با هدف زنده نگه داشتن نام؛ یاد وخاطرات این عزیزان در سالروز تولد و شهادتشان ایجاد شده استdizzydizzy
شما هم می توانید شهدا خود را در سالروز شهادت یا تولدشان به ما معرفی کنید تا در کانال پخش کنیم
ا