۱ اسفند
۱ اسفند
دهکده رمان💮🤩
فردا صب جبران میکنم تعداد زیاد میذارم عزیزانheart_eyes+1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
خب بریم برای پارت گذاری انتن نبود از صب🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
مـ.ـ.ـشتی اب به صورتم کـ.ـ.ـو_بیدم و گفتم : من چطور تونستم مالک خان رو ببـ.ـ.ـوسم ...
نمیدونم چرا خوشحال بودم و میخندیدم ...انگار حالم خوب بود بودم...انگار اون حسو با دنیا عوض نمیکردم ...
اشک هام میریخت و همش از سر ذوق بود ...
همش از خوشحالی بود از اینکه مالکمو بـ.ـ.ـو_سیده بودم ...
کاش من مالک، مالک خان میشدم ...کاش این عشق رو حس میکرد این دوست داشتنو از ته دلش باور میکرد...
مامان اروم اومد داخل ...
اشکهامو پاک کردم ...
چـ.ـ.ـادرشو در اورد و گفت: رفت ؟
با سر گفتم اره ....
جلوتر اومد و گفت : دوستش داری ؟
خجالت زده لـ.ـ.ـبمو گـ.ـ.ـزیدم و مامان گفت : کاش منم میتونستم عاشق بشم...اونم انگار دلباخته تو شده ....این همه زیبایی سهم کسی میشه که قلبش بزرگ باشه ...
اون نشناخته بهت امان داد ...
پس چه بهتر که سهمش باشی ...
رفتم تو بغل مامان و گفتم: خیلی حس خوبیه ...
نگاهش میکنم حس میکنم دنیا دیگه قشنگی نداره ...
انگار تمام زیبایی ها تو صورت اونه ...
_ اروم باش ...
کنار مامان دراز کشیدم و مامان موهامو نوازش میکرد و من چشم هامو بسته بودم ولی صورت مالک رو میدیدم...
چطور میتونستم تحمل کنم جلوی روم باشه و از زیر روبند نگاهش کنم ...
ساعت میگذشت و احمد اومده بود ...
مامان بازم بغض کرده بود و دلش نمیخواست برم ...
ولی چاره ای نبود ...
تا عمارت برسیم فقط با عجله قدم برمیداشتم ...
چراغ اتاقش روشن بود ...
کاش میشد برم بالا و صداش بزنم و بگم که دلمو بهش باختم ...
وارد اتاق شدم و دوباره از خستگی بیهوش شدم ...
خورشید زودتر بالا میومد و میخواست ثابت کنه کسی نمیتونه جلو دا_رش باشه ...
پارت ۵۶
چه صبحانه رنگی برای خانم بزرگ چیده بودن...
از اول صبحی برو بیا بود و معلوم بود میخوان سنگ تموم بزارن ....
خانم جون از کله سحری فقط بالا سر کـ.ـارگرا بود که مبادا چیزی کم باشه ...
دلم ضعف میرفت و خیلی گرسنه بودم...
از محبوب خبری نبود ...
هرچی منتظر شدم نیومد و بیرون رفتم ...
تا اشپزخونه راهی نبود و همونطور که میرفتم صدای خندهای کسی نظرمو جلب کرد ...
پشت درخت رفتم و سرک کشیدم ...
طلا روبروی مالک ایستاده بود و همونطور که راهشو بسته بود ...
دستشو بالا برد و گفت : این نشون شماست تو انگشت من ...
مالک نفس عمیقی کشید و گفت : بیرون بندازش ...
طلا ا_خـ.ـ.ـم کرد و گفت : نمیتونم چون صاحبشو خیلی میخوام ...
من نبودم که که اینو دستم کردم ار_باب خواستن ...
مالک به طرفش قدم برداشت ...
از چشم هاش خـ.ـ.ـشم میبارید و طلا عقب عقب اومد و گفت : میخوای منو بتـ.ـ.ـرسونی ؟
_ من کسی رو نمیتـ.ـ.ـرسونم...
دست طلا رو تو دست گرفت ...
وجودم از_ار میدید داشتم خـ.ـ.ـفه میشدم...حـ.ـ.ـسادت خفـ.ـ.ـه ام میکرد ...
انگشتر رو بیرون کشید و گفت : نشون نیستی حالا ازاد باش ...
دستشو پـ.ـرتاب کرد و جلو جلو راه افتاد ...
طلا پشت سرش خواهش میکرد انگشتر رو پس بده و مالک تو باغ پـ.ـ.ـرتابش کرد ...
خندیدم و گفتم : عاشق همین جسارتت شدم ...
از کنارم گذشت منو پشت درخت ندید ولی من عطر تـ.ـ.ـنشو عمیق بـ.ـو کشیدم ...
دستی روی شونه ام قرار گرفت و من از تـ.ـ.ـرس زبـ.ـ.ـونم بند اومد ....
اون کی بود که اومده بود ...
چطور میشد قرار بود کسی از بودن من خبر دار نشه ...
#
نمیدونم چرا خوشحال بودم و میخندیدم ...انگار حالم خوب بود بودم...انگار اون حسو با دنیا عوض نمیکردم ...
اشک هام میریخت و همش از سر ذوق بود ...
همش از خوشحالی بود از اینکه مالکمو بـ.ـ.ـو_سیده بودم ...
کاش من مالک، مالک خان میشدم ...کاش این عشق رو حس میکرد این دوست داشتنو از ته دلش باور میکرد...
مامان اروم اومد داخل ...
اشکهامو پاک کردم ...
چـ.ـ.ـادرشو در اورد و گفت: رفت ؟
با سر گفتم اره ....
جلوتر اومد و گفت : دوستش داری ؟
خجالت زده لـ.ـ.ـبمو گـ.ـ.ـزیدم و مامان گفت : کاش منم میتونستم عاشق بشم...اونم انگار دلباخته تو شده ....این همه زیبایی سهم کسی میشه که قلبش بزرگ باشه ...
اون نشناخته بهت امان داد ...
پس چه بهتر که سهمش باشی ...
رفتم تو بغل مامان و گفتم: خیلی حس خوبیه ...
نگاهش میکنم حس میکنم دنیا دیگه قشنگی نداره ...
انگار تمام زیبایی ها تو صورت اونه ...
_ اروم باش ...
کنار مامان دراز کشیدم و مامان موهامو نوازش میکرد و من چشم هامو بسته بودم ولی صورت مالک رو میدیدم...
چطور میتونستم تحمل کنم جلوی روم باشه و از زیر روبند نگاهش کنم ...
ساعت میگذشت و احمد اومده بود ...
مامان بازم بغض کرده بود و دلش نمیخواست برم ...
ولی چاره ای نبود ...
تا عمارت برسیم فقط با عجله قدم برمیداشتم ...
چراغ اتاقش روشن بود ...
کاش میشد برم بالا و صداش بزنم و بگم که دلمو بهش باختم ...
وارد اتاق شدم و دوباره از خستگی بیهوش شدم ...
خورشید زودتر بالا میومد و میخواست ثابت کنه کسی نمیتونه جلو دا_رش باشه ...
پارت ۵۶
چه صبحانه رنگی برای خانم بزرگ چیده بودن...
از اول صبحی برو بیا بود و معلوم بود میخوان سنگ تموم بزارن ....
خانم جون از کله سحری فقط بالا سر کـ.ـارگرا بود که مبادا چیزی کم باشه ...
دلم ضعف میرفت و خیلی گرسنه بودم...
از محبوب خبری نبود ...
هرچی منتظر شدم نیومد و بیرون رفتم ...
تا اشپزخونه راهی نبود و همونطور که میرفتم صدای خندهای کسی نظرمو جلب کرد ...
پشت درخت رفتم و سرک کشیدم ...
طلا روبروی مالک ایستاده بود و همونطور که راهشو بسته بود ...
دستشو بالا برد و گفت : این نشون شماست تو انگشت من ...
مالک نفس عمیقی کشید و گفت : بیرون بندازش ...
طلا ا_خـ.ـ.ـم کرد و گفت : نمیتونم چون صاحبشو خیلی میخوام ...
من نبودم که که اینو دستم کردم ار_باب خواستن ...
مالک به طرفش قدم برداشت ...
از چشم هاش خـ.ـ.ـشم میبارید و طلا عقب عقب اومد و گفت : میخوای منو بتـ.ـ.ـرسونی ؟
_ من کسی رو نمیتـ.ـ.ـرسونم...
دست طلا رو تو دست گرفت ...
وجودم از_ار میدید داشتم خـ.ـ.ـفه میشدم...حـ.ـ.ـسادت خفـ.ـ.ـه ام میکرد ...
انگشتر رو بیرون کشید و گفت : نشون نیستی حالا ازاد باش ...
دستشو پـ.ـرتاب کرد و جلو جلو راه افتاد ...
طلا پشت سرش خواهش میکرد انگشتر رو پس بده و مالک تو باغ پـ.ـ.ـرتابش کرد ...
خندیدم و گفتم : عاشق همین جسارتت شدم ...
از کنارم گذشت منو پشت درخت ندید ولی من عطر تـ.ـ.ـنشو عمیق بـ.ـو کشیدم ...
دستی روی شونه ام قرار گرفت و من از تـ.ـ.ـرس زبـ.ـ.ـونم بند اومد ....
اون کی بود که اومده بود ...
چطور میشد قرار بود کسی از بودن من خبر دار نشه ...
#
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۵۷
فرصت نکردم رو بندمو پایین بندازم ...
روبروم اومد ...
نمیشناختمش حتی ندیده بودمش ...
به صورتم لبخندی زد ...
چشم های درشتی داشت و موهای فری که با کش از بالا بسته بود ...
اولین مردی بود که موهاشو بسته بود ...
یکم از من بلندتر بود و مرد درشتی نبود ...
با عجله خواستم روبندمو بندازم که مچ دستمو گرفت ...
سرشو خـ.ـ.ـم کرد و همونطور که نگاهم میکرد گفت : خیلی عجولی خانم ....
دهـ.ـ.ـنش بـ.ـ.ـوی تـ.ـ.ـندی میداد و انگار حالت طبیعی نداشت ...
چشم هاش باز و بسته میشد ...
شیشه خالی م* کنارش افتاده بود و تازه فهمیدم اون م _س_ته ...
چشم هاشو به ز_ور باز میکرد و گفت : من مر_دم ؟
تو بهشتم ...تو حوری هستی ؟
ننه ام خانم بزرگه میگفت تو بهشت بهم حوری میدن ...همش میگفت چون م* میخوری بهشت نمیری ...ببین من تو بهشتم ...
خندید و ادامه داد بیا جلو بزار بـ.ـ.ـوست کنم ...
یهو پـ.ـرتم نکـ.ـنن بیرون از بهشت ....
خنده ام گرفت و گفتم : بشین تا برم برات میوه بیارم ...
اون مراد خان بود ...
پسر خانم بزرگ...
واقعا انگشت کوچیک مالک نمیشد ...
روی زمین نشست و رفت تو حالت چرت ز_دن ...
روبندمو انداختم و نفس عمیقی کشیدم...
تونستم از دستش جـ.ـ.ـون سالم به در ببرم ...
اگه اون منو تو حالت طبیعی دیده بود دیگه هیچ شانسی نداشتم ...
با عجله برگشتم سمت اتاق ...
جلو درب مالک رو دیدم ...
اونم به اندازه من تعجب کرد ...
اروم سلام کردم ...
بقدری اروم که نتونه صدامو واضح بشنوه ...
با ا_خـ.ـ.ـم گفت : به شما گفته بودم بیرون نیای ....
برگرد تو اتاق طلا همه جا هست ....
اون از همه چی میخواد سر در بیاره ...
خانم جون از پشت سرم گفت : بهش سخت نگیر ...
بزار خوشگلم یکم بگرده ....
خانم بزرگ چه میدونه میگیم مهمون ماست دوست محبوب ...
ا
پارت ۵۸
مالک حرف مادرشو بر_ید و گفت : نمیخوام کسی از کـ.ـارش سر در بیاره ...
_ نگران نباش ...میگم دختر خواهر خودمه از تبریز اومده ...
مالک دیگه مخالفتی نکرد و گفت : میرم ار_باب رو بیدار کنم ....
خانم جون دستشو گرفت مانع شد و گفت: دیشب کجا بودی اومدم اتاقت نبودی ؟
لبخند رو لـ.ـ.ـبهای مالک نشست و گفت : یه جای خوب ...پیش یه دوست خوب ...
خانم جون ابروشو بالا داد و گفت : دوست ؟
_ اره یه جایی که دلم نمیخواست برگردم...عزیزی که انقدر برام عزیزه که اگه تمام عمر اسـ.ـ.ـارت بکشم راضی ام که اون هم باشه ...
خانمجون دهـ.ـ.ـنش باز موند و رفتن مالک رو نگاه کرد و گفت: چیز خورش کردن ؟
این مالک بود داشت از دوستش تعریف میکرد ...
دستمو رو قلبم گذاشتم و ضربانشو که شـ.ـ.ـدت گرفته بود رو حس کردم...
داشت از من میگفت ...
یاد بـ.ـ.ـو_سه دیشب افتادم و دست هام سـ.ـست شد ...
خانم جون منو فرستاد داخل اتاق و گفت : کسی چیزی پرسید بگو من خاله اتم ...
تشکر کردم و خانم جون که رفت ...
مثل دیوونه ها دور خودم شروع کردم به چرخیدن ...
از بین اون همه لباس نمیدونستم چی بپوشم ...
هرکدوم رو تـ.ـ.ـنم میکردم مورد پسـنـ..ـدم نبود ...
انگار قرار بود امشبم مالک بیاد دیدنم تو خونه مادرم ...
لبخند رو لـ.ـ.ـبهام ماسید و به خودم خیره موندم اگه مالک نمیومد ...
اگه اونجا نمیومد من چطور تحمل میکردم نبودنشو ...
به پیراهن سبز تو تـ.ـ.ـنم نگاهی کردم تا روی زانوهام بود ...
دامنش چین دار بود و استین هاش کلوش و و تا روی ارنجم بود ...
بقدری تنگ بود که گـ.ـ.ـودی کمـ.ـ.ـرمو قشنگ نشون میداد و صافی شـ.ـ.ـکمم رو ...
گیره موهامو باز کردم و موهام دورم ریخت ...
دلشـ.ـوره گرفته بودم و تمام ذوق و شوقم از بین رفت ...
یهو یاد مراد خان افتادم ...
فرصت نکردم رو بندمو پایین بندازم ...
روبروم اومد ...
نمیشناختمش حتی ندیده بودمش ...
به صورتم لبخندی زد ...
چشم های درشتی داشت و موهای فری که با کش از بالا بسته بود ...
اولین مردی بود که موهاشو بسته بود ...
یکم از من بلندتر بود و مرد درشتی نبود ...
با عجله خواستم روبندمو بندازم که مچ دستمو گرفت ...
سرشو خـ.ـ.ـم کرد و همونطور که نگاهم میکرد گفت : خیلی عجولی خانم ....
دهـ.ـ.ـنش بـ.ـ.ـوی تـ.ـ.ـندی میداد و انگار حالت طبیعی نداشت ...
چشم هاش باز و بسته میشد ...
شیشه خالی م* کنارش افتاده بود و تازه فهمیدم اون م _س_ته ...
چشم هاشو به ز_ور باز میکرد و گفت : من مر_دم ؟
تو بهشتم ...تو حوری هستی ؟
ننه ام خانم بزرگه میگفت تو بهشت بهم حوری میدن ...همش میگفت چون م* میخوری بهشت نمیری ...ببین من تو بهشتم ...
خندید و ادامه داد بیا جلو بزار بـ.ـ.ـوست کنم ...
یهو پـ.ـرتم نکـ.ـنن بیرون از بهشت ....
خنده ام گرفت و گفتم : بشین تا برم برات میوه بیارم ...
اون مراد خان بود ...
پسر خانم بزرگ...
واقعا انگشت کوچیک مالک نمیشد ...
روی زمین نشست و رفت تو حالت چرت ز_دن ...
روبندمو انداختم و نفس عمیقی کشیدم...
تونستم از دستش جـ.ـ.ـون سالم به در ببرم ...
اگه اون منو تو حالت طبیعی دیده بود دیگه هیچ شانسی نداشتم ...
با عجله برگشتم سمت اتاق ...
جلو درب مالک رو دیدم ...
اونم به اندازه من تعجب کرد ...
اروم سلام کردم ...
بقدری اروم که نتونه صدامو واضح بشنوه ...
با ا_خـ.ـ.ـم گفت : به شما گفته بودم بیرون نیای ....
برگرد تو اتاق طلا همه جا هست ....
اون از همه چی میخواد سر در بیاره ...
خانم جون از پشت سرم گفت : بهش سخت نگیر ...
بزار خوشگلم یکم بگرده ....
خانم بزرگ چه میدونه میگیم مهمون ماست دوست محبوب ...
ا
پارت ۵۸
مالک حرف مادرشو بر_ید و گفت : نمیخوام کسی از کـ.ـارش سر در بیاره ...
_ نگران نباش ...میگم دختر خواهر خودمه از تبریز اومده ...
مالک دیگه مخالفتی نکرد و گفت : میرم ار_باب رو بیدار کنم ....
خانم جون دستشو گرفت مانع شد و گفت: دیشب کجا بودی اومدم اتاقت نبودی ؟
لبخند رو لـ.ـ.ـبهای مالک نشست و گفت : یه جای خوب ...پیش یه دوست خوب ...
خانم جون ابروشو بالا داد و گفت : دوست ؟
_ اره یه جایی که دلم نمیخواست برگردم...عزیزی که انقدر برام عزیزه که اگه تمام عمر اسـ.ـ.ـارت بکشم راضی ام که اون هم باشه ...
خانمجون دهـ.ـ.ـنش باز موند و رفتن مالک رو نگاه کرد و گفت: چیز خورش کردن ؟
این مالک بود داشت از دوستش تعریف میکرد ...
دستمو رو قلبم گذاشتم و ضربانشو که شـ.ـ.ـدت گرفته بود رو حس کردم...
داشت از من میگفت ...
یاد بـ.ـ.ـو_سه دیشب افتادم و دست هام سـ.ـست شد ...
خانم جون منو فرستاد داخل اتاق و گفت : کسی چیزی پرسید بگو من خاله اتم ...
تشکر کردم و خانم جون که رفت ...
مثل دیوونه ها دور خودم شروع کردم به چرخیدن ...
از بین اون همه لباس نمیدونستم چی بپوشم ...
هرکدوم رو تـ.ـ.ـنم میکردم مورد پسـنـ..ـدم نبود ...
انگار قرار بود امشبم مالک بیاد دیدنم تو خونه مادرم ...
لبخند رو لـ.ـ.ـبهام ماسید و به خودم خیره موندم اگه مالک نمیومد ...
اگه اونجا نمیومد من چطور تحمل میکردم نبودنشو ...
به پیراهن سبز تو تـ.ـ.ـنم نگاهی کردم تا روی زانوهام بود ...
دامنش چین دار بود و استین هاش کلوش و و تا روی ارنجم بود ...
بقدری تنگ بود که گـ.ـ.ـودی کمـ.ـ.ـرمو قشنگ نشون میداد و صافی شـ.ـ.ـکمم رو ...
گیره موهامو باز کردم و موهام دورم ریخت ...
دلشـ.ـوره گرفته بودم و تمام ذوق و شوقم از بین رفت ...
یهو یاد مراد خان افتادم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۵۹
مراد تو م* منو دیده بود و حتما منو یادش نمیومد ...
دلشـ.ـ.ـوره اومده بود سراغم و از طرفی دلم میخواست مالک بیاد ...
اون اگه شب نمیومد حتما تمام رویاهام از هم میپـ.ـ.ـاشید ...
یه تکه از غذا تو دهـ.ـ.. نم گذاشتم ...
انگار دستپخت مادرمو بیشتر دوست داشتم ...
همون غذاهای کم روغن و بی رنگش به این غذاهای خوش طعم و رنگ ارزش داشت ...
دل تو دلم نبود و مدام بیرون رو نگاه میکردم ...
برعکس هرشب انگار قصد خوابیدن نداشتن ...
کـ.ـارگرا حیاط رو تمیز میکردن و بهار تو چند قدمی ما بود ...
کوچکتر که بودیم همیشه اقام شب عیدها گردو و کشمش درست میکرد و تو شیره انگور میریخت ...
رو حرارت میزاشت و بعد رو پشت بوم پهنش میکرد خشک میشد و تکه تکه اش میکرد ...
طعم تلخ و شیرین اون شکلات رو هیچ وقت فراموش نکردم ...
مامان یه تیکه رخت نو برامون میدوخت و همیشه خوش بودیم ...
به تخم مرغ های رنگی و قرمز ...
تو عالم خودم بودم که محبوب اومد داخل و گفت : اماده ای ؟
با دیدنم میخکـ.ـ.ـوب شد روی من و گفت : چقدر ناز شدی ...چخبره نکنه شبا جای خونه مادرت میری خونه یار ؟
خندیدم و گفتم : خوشگل شدم ؟
_ تو همه جوره خوشگلی ...بی نقصی خدا کنه بخـ.ـ.ـت و اقبال قشنگی هم بیاد سراغت ...
_ منم همینو میخوام بعد این همه بدبختی و دربدری فقط یه شونه میخوام که سرمو ر_وش بزارم و ارامش داشته باشم...
یه مرد که بوی مردونگـ.ــ.ـی بده ...
_ تعریف کن ببینم اون مرد کی هست ؟ حرف که میزنی چشم هات برق میوفته ؟
لبخند زدم و گفتم: فردا که بیام برات میگم...
_ باشه عجله کن ...
اونشب محبوب هم همراهم بود و با احمدرضا میخواستن قدم بزنن ...
تمام روز محبوب کـ.ـار داشت و فقط شبها فرصت میکرد احمد رو ببینه ...
عشق قشنگی بینشون بود و همدیگر رو که نگاه میکردن تو نگاهاشون فقط عشق موج میزد ....
پارت ۶٠
اروم دور از چشم من دست همو گرفته بودن و عقبتر از من میومدن ...
احمد براش گل اورده بود و تو اون زمستونی اون گل رو از کجا پیدا کرده بود خدا میدونست ...
مامان جلوی درب به انتظارم بود و از دور با دیدنم ...دستهاشو برام باز کرد ...
محبوب و احمد جلوتر نیومدن و برگشتن ...
با عجله رفتیم داخل و مامان خداروشکر کرد و گفت : منتظرت بودم ...چرا امشب دیر کردی ؟
_ عمارت شلوغ بود ...باید صبر میکردم محبوب کارش تموم بشه ...
_ شام نخوردم تا تو بیای ...
منم گرسنه بودم ...
شام میخوردیم و من چشمم به درب بود ...چرا مالک خان نمیومد ....
رضا نگاهم کرد و گفت : جواهر چرا برنمیگردی همینجا ....اون ملا صمد خدا تقـ.ـ.ـا_صشو بهش داد پاهاش رو از دست داده ...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : از خدا خواستم بهش انقدر عمر بده که رسـ.ـ.ـوا بشه ...
رحمت رختخواب رو پهن میکرد و گفت : چند روز دیگه عید ...همینجا بمون ....
_ میام الان نمیتونم بمونم ...باید زمان بگذره ...
رضا رفت تو رختخواب و مامان بخاری نفتی رو پر از نفت کرد و گفت : امشب انگار سرد شده ...زمستون دوباره برگشته ....
نفس هامون شیشه رو بخار کرده بود ...
با دست پاکش کردم و به قطرات برفی که میبارید نگاه کردم ...
انگار واقعا زمستون اومده بود ...
چراغ رو مامان کم کرد و گفت : چشم انتظار مالک خانی ؟
برادرهام خوابیده بودن و گفتم: دیر کرد ...
_ شاید نیاد ...
_ شاید ...
دلم میجـ.ـ.ـوشید ...
مامان بافت موهامو باز کرد و گفت : هوا سرد شده حتما نیومده ...
بیا بخواب تا نیومدن ...
چرخیدم که بخوابم که دلم یجوری شد ...
انگار حس میکردم وقتی بهم نزدیک میشد ...
دوباره چرخیدم و به بیرون خیره شدم ...
خبری نبود و برف شـ.ـ.ـدت گرفته بود ...
نا امید به طرف رختخوابم رفتم ...
مراد تو م* منو دیده بود و حتما منو یادش نمیومد ...
دلشـ.ـ.ـوره اومده بود سراغم و از طرفی دلم میخواست مالک بیاد ...
اون اگه شب نمیومد حتما تمام رویاهام از هم میپـ.ـ.ـاشید ...
یه تکه از غذا تو دهـ.ـ.. نم گذاشتم ...
انگار دستپخت مادرمو بیشتر دوست داشتم ...
همون غذاهای کم روغن و بی رنگش به این غذاهای خوش طعم و رنگ ارزش داشت ...
دل تو دلم نبود و مدام بیرون رو نگاه میکردم ...
برعکس هرشب انگار قصد خوابیدن نداشتن ...
کـ.ـارگرا حیاط رو تمیز میکردن و بهار تو چند قدمی ما بود ...
کوچکتر که بودیم همیشه اقام شب عیدها گردو و کشمش درست میکرد و تو شیره انگور میریخت ...
رو حرارت میزاشت و بعد رو پشت بوم پهنش میکرد خشک میشد و تکه تکه اش میکرد ...
طعم تلخ و شیرین اون شکلات رو هیچ وقت فراموش نکردم ...
مامان یه تیکه رخت نو برامون میدوخت و همیشه خوش بودیم ...
به تخم مرغ های رنگی و قرمز ...
تو عالم خودم بودم که محبوب اومد داخل و گفت : اماده ای ؟
با دیدنم میخکـ.ـ.ـوب شد روی من و گفت : چقدر ناز شدی ...چخبره نکنه شبا جای خونه مادرت میری خونه یار ؟
خندیدم و گفتم : خوشگل شدم ؟
_ تو همه جوره خوشگلی ...بی نقصی خدا کنه بخـ.ـ.ـت و اقبال قشنگی هم بیاد سراغت ...
_ منم همینو میخوام بعد این همه بدبختی و دربدری فقط یه شونه میخوام که سرمو ر_وش بزارم و ارامش داشته باشم...
یه مرد که بوی مردونگـ.ــ.ـی بده ...
_ تعریف کن ببینم اون مرد کی هست ؟ حرف که میزنی چشم هات برق میوفته ؟
لبخند زدم و گفتم: فردا که بیام برات میگم...
_ باشه عجله کن ...
اونشب محبوب هم همراهم بود و با احمدرضا میخواستن قدم بزنن ...
تمام روز محبوب کـ.ـار داشت و فقط شبها فرصت میکرد احمد رو ببینه ...
عشق قشنگی بینشون بود و همدیگر رو که نگاه میکردن تو نگاهاشون فقط عشق موج میزد ....
پارت ۶٠
اروم دور از چشم من دست همو گرفته بودن و عقبتر از من میومدن ...
احمد براش گل اورده بود و تو اون زمستونی اون گل رو از کجا پیدا کرده بود خدا میدونست ...
مامان جلوی درب به انتظارم بود و از دور با دیدنم ...دستهاشو برام باز کرد ...
محبوب و احمد جلوتر نیومدن و برگشتن ...
با عجله رفتیم داخل و مامان خداروشکر کرد و گفت : منتظرت بودم ...چرا امشب دیر کردی ؟
_ عمارت شلوغ بود ...باید صبر میکردم محبوب کارش تموم بشه ...
_ شام نخوردم تا تو بیای ...
منم گرسنه بودم ...
شام میخوردیم و من چشمم به درب بود ...چرا مالک خان نمیومد ....
رضا نگاهم کرد و گفت : جواهر چرا برنمیگردی همینجا ....اون ملا صمد خدا تقـ.ـ.ـا_صشو بهش داد پاهاش رو از دست داده ...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : از خدا خواستم بهش انقدر عمر بده که رسـ.ـ.ـوا بشه ...
رحمت رختخواب رو پهن میکرد و گفت : چند روز دیگه عید ...همینجا بمون ....
_ میام الان نمیتونم بمونم ...باید زمان بگذره ...
رضا رفت تو رختخواب و مامان بخاری نفتی رو پر از نفت کرد و گفت : امشب انگار سرد شده ...زمستون دوباره برگشته ....
نفس هامون شیشه رو بخار کرده بود ...
با دست پاکش کردم و به قطرات برفی که میبارید نگاه کردم ...
انگار واقعا زمستون اومده بود ...
چراغ رو مامان کم کرد و گفت : چشم انتظار مالک خانی ؟
برادرهام خوابیده بودن و گفتم: دیر کرد ...
_ شاید نیاد ...
_ شاید ...
دلم میجـ.ـ.ـوشید ...
مامان بافت موهامو باز کرد و گفت : هوا سرد شده حتما نیومده ...
بیا بخواب تا نیومدن ...
چرخیدم که بخوابم که دلم یجوری شد ...
انگار حس میکردم وقتی بهم نزدیک میشد ...
دوباره چرخیدم و به بیرون خیره شدم ...
خبری نبود و برف شـ.ـ.ـدت گرفته بود ...
نا امید به طرف رختخوابم رفتم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
#مالک خان
۶۱
لحافمو برمیداشتم که صدای درب اومد ...
رو به مامان گفتم : در زدن ؟
_ نه صدای باد انگار کولاک داره میشه ...
ولی دوباره صدا اومد و با خوشحالی گفتم :مالک اومده ...
مامان شال کاموایی رو دور دهـ.ـ.ـنش پیچید و هوا خیلی سرد شده بود و گفت : همینجا بمون ....
رفت تو حیاط درب رو باز کرد ...
درست حس کرده بودم ....
اون مالک بود ...
مامان دعوتش کرد داخل و به ز_ور تونست درب رو بلنده ...
باد و طوفان و برف یهوویی همه جارو گرفته بود ...
مالک اومد داخل و با مامان صحبت میکردن ....
دلم طاقت نیاورد و رفتم تو حیاط ....
با همون پیراهن نـ.ـازک تو تـ.ـ.ـنم ...
نگاه مالک که به من افتاد زبـ.ـ.ـونش بند اومد ...
باد موهامو به رقـ.ـ.ـص در اورده بود و دامن پیراهنمو تکون میداد ....
پاهای سفیدم برق میزدن و دونه های برف روی سرم مینشست ...
تو همون یه روز دلتنگ بودم ...
مامان درب اتاق کناری رو باز کرد و گفت : برو داخل دختر مبادا سرما بخوری ....
مالک خان بفرما الان چراغ میارم ...
مامان به طرف اشپزخونه رفت تا چراغ اونجا رو نفت پر کنه و بیاره ...
اتاق تاریک بود و مالک روبروم ایستاده بود...
کبریت و فانوس کنارمون رو طاقچه پنجره بود ولی هیچکدوم نمیخواستیم روشنش کنیم ...
دلم میخواست برم جلو ...
عطرش رو بـ.ـ.ـو بکـ.ـ.ـشم...
سرمو رو شونه اش بزارم و کنارش تا صبح بخوابم ...
دلم پر بود از مالک خان، از عشقش ...
از مردونـ.ـ.ـگـ.ـ.ـیش ...
یه قدم بهم نزدیک تر شد ...
انگشت های پاهاش بهم میخورد و من خجالت میکشیدم نگاهش کنم ...
دستشو کنار بازوم که گذاشت تـ.ـ.ـنم یـ.ـخ کـ.ـرد ...
نتونستم تحمل کنم و محـ.ـ.ـکم سرمو به سیـ.ـ.ـ. ـنه اش فـ.ـ.ـشردم...
مالک نفس عمیق میکشید و دستهاشو پشتم گذاشت ...
منم دستهامو دورش پیچیدم ...
سـ.ـ.ـرمو بیشتر میفـ.ـ.ـشردم و فقط عطر تـ.ـ.ـنشو بـ.ـ.ـو میکشیدم ...
پارت ۶۲
مالک اروم نزدیک گوشم و گفت : باور کنم ؟
زیباترین دختری که دیدم اینجا درست روبروم منو بغـ.ـ.ـل گرفته ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بنظر منم همش رویاست ...
باورش سخته که مالک خان اینجا درست روبروم و بغـ.ـ.ـلم گرفته باشه ...
مردی مثل مالک خان فقط مرد رویاهای دختراست ...
خندید و گفت : چقدر توصیفم از زبـ.ـ.ـونت شیرینه ...
با صدای درب اتاق بلافاصله ازش دور شدم و مامان چراغ رو داخل اورد وسط اتاق رو مجمه گذاشت و گفت : چرا فانوس رو روشن نکردی مادر ؟
کـ.ـ.ـبریت رو کشید و فتیله رو بالا داد ...دستهاش از سرما قـ.ـ.ـرمز شده بود و گفت : مالک خان این بلا شب عیدی چی بود ؟!
مالک تشکر کرد و گفت : ممنونم بابت همه چی ...این بلا نیست نعمت خداست...
اگه امشب سرما رو نگـ.ـ.ـشیم تابستونش باید بی آب بمونیم ...
خدارو باید شکر کرد ...
مامان نگاهم کرد و از چشم هام میخواند و گفت : کتری گذاشتم جوش بیاد چای میارم...
مامان داشت بیرون میرفت که مالک گفت : یه خواهشی داشتم ؟
مامان با روی باز به سمتش چرخید و مالک گفت : دخترتون رو میخوام خواستگاری کنم ...
مامان دستشو رو قلبش گذاشت و خیره به من موند ...
من خودم شـ.ـ.ـو_که تر از مامان به مالک خیره بودم.....
مالک لبخندی زد و گفت : قسـ.ـ.ـم خورده بودم هیچ وقت دل به زنی نبازم و تا اخر عمرم خان باشم و خان بـ.ـ.ـمیرم ...
نمیخواستم دلبسته باشم ...
نمیخواستم این طور دلباخته باشم...
ولی انگار دست خورم نبود ....
چشم هام که دید قلبم فرمان داد ...
و نمیتونم جدا از این عشق بمونم ...
میخوام اینبار با این حس پیر بشم...
میخوام ...
دستشو به طرف من اورد و گفت : این منم که دارم فلسفه عاشقی میخوانم ؟
به طرفش رفتم دستشو روی قلبم فـ.ـ.ـشردم وگفتم : اره اینم منم که این فلسفه رو باور دارم ...
تو چشم هاش برقی بود که دلمو میلـ.ـ.ـر_زوند
لبخند میزد و من برای لبخندش جـ.ـ.ـونمو فدا میکردم ...
دستشو محـ.ـ.ـکم میفـ.ـ.ـشردم و مامان اروم بیرون رفت ...
صدای پر از عشقی که بهش داشتم رو اروم نجوا کردم ...
یعنی اینا همش واقعیت و مالک خان درست روبروی عشق من ایستاده ...
چقدر امشب همه چیز قشنگه ...
#رمان_کده_مالک_خان
مالک جلوتر اومد دیگه هیچ فاصله ای بیـ.ـ.ـنمون نبود ...
اروم موهامو رو پشت گـ.ـوشم زد و به صورتم خیره بود و گفت : من چقدر تو زندگی به خودم سـ.ـ.ـتم کـ.ـردم ...
همیشه فکر میکردم نمیشه به ادم ها اعتماد کرد ولی الان تمام من پر از اعتماد به تو و حس درونته ...
رو نـ.ـ.ـوک انگشت هام ایستادم و خودمو بالا کشیدم ...
نفس هام به صورتش میخورد و گفتم : سهم قشنگی خدا بهم داده ...
چی قشنگتر از اینکه مالک خان سهمم باشه ....
دستهامو کنار سرش گذاشتم و گفتم : دوستت دارم ...
نتونست تحمل کنه ...
کمـ.ـ.ـرمو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد ...
همونطور که تو هوا میچرخاند گفت : یکبار
۶۱
لحافمو برمیداشتم که صدای درب اومد ...
رو به مامان گفتم : در زدن ؟
_ نه صدای باد انگار کولاک داره میشه ...
ولی دوباره صدا اومد و با خوشحالی گفتم :مالک اومده ...
مامان شال کاموایی رو دور دهـ.ـ.ـنش پیچید و هوا خیلی سرد شده بود و گفت : همینجا بمون ....
رفت تو حیاط درب رو باز کرد ...
درست حس کرده بودم ....
اون مالک بود ...
مامان دعوتش کرد داخل و به ز_ور تونست درب رو بلنده ...
باد و طوفان و برف یهوویی همه جارو گرفته بود ...
مالک اومد داخل و با مامان صحبت میکردن ....
دلم طاقت نیاورد و رفتم تو حیاط ....
با همون پیراهن نـ.ـازک تو تـ.ـ.ـنم ...
نگاه مالک که به من افتاد زبـ.ـ.ـونش بند اومد ...
باد موهامو به رقـ.ـ.ـص در اورده بود و دامن پیراهنمو تکون میداد ....
پاهای سفیدم برق میزدن و دونه های برف روی سرم مینشست ...
تو همون یه روز دلتنگ بودم ...
مامان درب اتاق کناری رو باز کرد و گفت : برو داخل دختر مبادا سرما بخوری ....
مالک خان بفرما الان چراغ میارم ...
مامان به طرف اشپزخونه رفت تا چراغ اونجا رو نفت پر کنه و بیاره ...
اتاق تاریک بود و مالک روبروم ایستاده بود...
کبریت و فانوس کنارمون رو طاقچه پنجره بود ولی هیچکدوم نمیخواستیم روشنش کنیم ...
دلم میخواست برم جلو ...
عطرش رو بـ.ـ.ـو بکـ.ـ.ـشم...
سرمو رو شونه اش بزارم و کنارش تا صبح بخوابم ...
دلم پر بود از مالک خان، از عشقش ...
از مردونـ.ـ.ـگـ.ـ.ـیش ...
یه قدم بهم نزدیک تر شد ...
انگشت های پاهاش بهم میخورد و من خجالت میکشیدم نگاهش کنم ...
دستشو کنار بازوم که گذاشت تـ.ـ.ـنم یـ.ـخ کـ.ـرد ...
نتونستم تحمل کنم و محـ.ـ.ـکم سرمو به سیـ.ـ.ـ. ـنه اش فـ.ـ.ـشردم...
مالک نفس عمیق میکشید و دستهاشو پشتم گذاشت ...
منم دستهامو دورش پیچیدم ...
سـ.ـ.ـرمو بیشتر میفـ.ـ.ـشردم و فقط عطر تـ.ـ.ـنشو بـ.ـ.ـو میکشیدم ...
پارت ۶۲
مالک اروم نزدیک گوشم و گفت : باور کنم ؟
زیباترین دختری که دیدم اینجا درست روبروم منو بغـ.ـ.ـل گرفته ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بنظر منم همش رویاست ...
باورش سخته که مالک خان اینجا درست روبروم و بغـ.ـ.ـلم گرفته باشه ...
مردی مثل مالک خان فقط مرد رویاهای دختراست ...
خندید و گفت : چقدر توصیفم از زبـ.ـ.ـونت شیرینه ...
با صدای درب اتاق بلافاصله ازش دور شدم و مامان چراغ رو داخل اورد وسط اتاق رو مجمه گذاشت و گفت : چرا فانوس رو روشن نکردی مادر ؟
کـ.ـ.ـبریت رو کشید و فتیله رو بالا داد ...دستهاش از سرما قـ.ـ.ـرمز شده بود و گفت : مالک خان این بلا شب عیدی چی بود ؟!
مالک تشکر کرد و گفت : ممنونم بابت همه چی ...این بلا نیست نعمت خداست...
اگه امشب سرما رو نگـ.ـ.ـشیم تابستونش باید بی آب بمونیم ...
خدارو باید شکر کرد ...
مامان نگاهم کرد و از چشم هام میخواند و گفت : کتری گذاشتم جوش بیاد چای میارم...
مامان داشت بیرون میرفت که مالک گفت : یه خواهشی داشتم ؟
مامان با روی باز به سمتش چرخید و مالک گفت : دخترتون رو میخوام خواستگاری کنم ...
مامان دستشو رو قلبش گذاشت و خیره به من موند ...
من خودم شـ.ـ.ـو_که تر از مامان به مالک خیره بودم.....
مالک لبخندی زد و گفت : قسـ.ـ.ـم خورده بودم هیچ وقت دل به زنی نبازم و تا اخر عمرم خان باشم و خان بـ.ـ.ـمیرم ...
نمیخواستم دلبسته باشم ...
نمیخواستم این طور دلباخته باشم...
ولی انگار دست خورم نبود ....
چشم هام که دید قلبم فرمان داد ...
و نمیتونم جدا از این عشق بمونم ...
میخوام اینبار با این حس پیر بشم...
میخوام ...
دستشو به طرف من اورد و گفت : این منم که دارم فلسفه عاشقی میخوانم ؟
به طرفش رفتم دستشو روی قلبم فـ.ـ.ـشردم وگفتم : اره اینم منم که این فلسفه رو باور دارم ...
تو چشم هاش برقی بود که دلمو میلـ.ـ.ـر_زوند
لبخند میزد و من برای لبخندش جـ.ـ.ـونمو فدا میکردم ...
دستشو محـ.ـ.ـکم میفـ.ـ.ـشردم و مامان اروم بیرون رفت ...
صدای پر از عشقی که بهش داشتم رو اروم نجوا کردم ...
یعنی اینا همش واقعیت و مالک خان درست روبروی عشق من ایستاده ...
چقدر امشب همه چیز قشنگه ...
#رمان_کده_مالک_خان
مالک جلوتر اومد دیگه هیچ فاصله ای بیـ.ـ.ـنمون نبود ...
اروم موهامو رو پشت گـ.ـوشم زد و به صورتم خیره بود و گفت : من چقدر تو زندگی به خودم سـ.ـ.ـتم کـ.ـردم ...
همیشه فکر میکردم نمیشه به ادم ها اعتماد کرد ولی الان تمام من پر از اعتماد به تو و حس درونته ...
رو نـ.ـ.ـوک انگشت هام ایستادم و خودمو بالا کشیدم ...
نفس هام به صورتش میخورد و گفتم : سهم قشنگی خدا بهم داده ...
چی قشنگتر از اینکه مالک خان سهمم باشه ....
دستهامو کنار سرش گذاشتم و گفتم : دوستت دارم ...
نتونست تحمل کنه ...
کمـ.ـ.ـرمو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد ...
همونطور که تو هوا میچرخاند گفت : یکبار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
#مالک خان
۶۱
لحافمو برمیداشتم که صدای درب اومد ...
رو به مامان گفتم : در زدن ؟
_ نه صدای باد انگار کولاک داره میشه ...
ولی دوباره صدا اومد و با خوشحالی گفتم :مالک اومده ...
مامان شال کاموایی رو دور دهـ.ـ.ـنش پیچید و هوا خیلی سرد شده بود و گفت : همینجا بمون ....
رفت تو حیاط درب رو باز کرد ...
درست حس کرده بودم ....
اون مالک بود ...
مامان دعوتش کرد داخل و به ز_ور تونست درب رو بلنده ...
باد و طوفان و برف یهوویی همه جارو گرفته بود ...
مالک اومد داخل و با مامان صحبت میکردن ....
دلم طاقت نیاورد و رفتم تو حیاط ....
با همون پیراهن نـ.ـازک تو تـ.ـ.ـنم ...
نگاه مالک که به من افتاد زبـ.ـ.ـونش بند اومد ...
باد موهامو به رقـ.ـ.ـص در اورده بود و دامن پیراهنمو تکون میداد ....
پاهای سفیدم برق میزدن و دونه های برف روی سرم مینشست ...
تو همون یه روز دلتنگ بودم ...
مامان درب اتاق کناری رو باز کرد و گفت : برو داخل دختر مبادا سرما بخوری ....
مالک خان بفرما الان چراغ میارم ...
مامان به طرف اشپزخونه رفت تا چراغ اونجا رو نفت پر کنه و بیاره ...
اتاق تاریک بود و مالک روبروم ایستاده بود...
کبریت و فانوس کنارمون رو طاقچه پنجره بود ولی هیچکدوم نمیخواستیم روشنش کنیم ...
دلم میخواست برم جلو ...
عطرش رو بـ.ـ.ـو بکـ.ـ.ـشم...
سرمو رو شونه اش بزارم و کنارش تا صبح بخوابم ...
دلم پر بود از مالک خان، از عشقش ...
از مردونـ.ـ.ـگـ.ـ.ـیش ...
یه قدم بهم نزدیک تر شد ...
انگشت های پاهاش بهم میخورد و من خجالت میکشیدم نگاهش کنم ...
دستشو کنار بازوم که گذاشت تـ.ـ.ـنم یـ.ـخ کـ.ـرد ...
نتونستم تحمل کنم و محـ.ـ.ـکم سرمو به سیـ.ـ.ـ. ـنه اش فـ.ـ.ـشردم...
مالک نفس عمیق میکشید و دستهاشو پشتم گذاشت ...
منم دستهامو دورش پیچیدم ...
سـ.ـ.ـرمو بیشتر میفـ.ـ.ـشردم
پارت ۶۲
مالک اروم نزدیک گوشم و گفت : باور کنم ؟
زیباترین دختری که دیدم اینجا درست روبروم منو بغـ.ـ.ـل گرفته ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بنظر منم همش رویاست ...
باورش سخته که مالک خان اینجا درست روبروم و بغـ.ـ.ـلم گرفته باشه ...
مردی مثل مالک خان فقط مرد رویاهای دختراست ...
خندید و گفت : چقدر توصیفم از زبـ.ـ.ـونت شیرینه ...
با صدای درب اتاق بلافاصله ازش دور شدم و مامان چراغ رو داخل اورد وسط اتاق رو مجمه گذاشت و گفت : چرا فانوس رو روشن نکردی مادر ؟
کـ.ـ.ـبریت رو کشید و فتیله رو بالا داد ...دستهاش از سرما قـ.ـ.ـرمز شده بود و گفت : مالک خان این بلا شب عیدی چی بود ؟!
مالک تشکر کرد و گفت : ممنونم بابت همه چی ...این بلا نیست نعمت خداست...
اگه امشب سرما رو نگـ.ـ.ـشیم تابستونش باید بی آب بمونیم ...
خدارو باید شکر کرد ...
مامان نگاهم کرد و از چشم هام میخواند و گفت : کتری گذاشتم جوش بیاد چای میارم...
مامان داشت بیرون میرفت که مالک گفت : یه خواهشی داشتم ؟
مامان با روی باز به سمتش چرخید و مالک گفت : دخترتون رو میخوام خواستگاری کنم ...
مامان دستشو رو قلبش گذاشت و خیره به من موند ...
من خودم شـ.ـ.ـو_که تر از مامان به مالک خیره بودم.....
مالک لبخندی زد و گفت : قسـ.ـ.ـم خورده بودم هیچ وقت دل به زنی نبازم و تا اخر عمرم خان باشم و خان بـ.ـ.ـمیرم ...
نمیخواستم دلبسته باشم ...
نمیخواستم این طور دلباخته باشم...
ولی انگار دست خورم نبود ....
چشم هام که دید قلبم فرمان داد ...
و نمیتونم جدا از این عشق بمونم ...
میخوام اینبار با این حس پیر بشم...
میخوام ...
دستشو به طرف من اورد و گفت : این منم که دارم فلسفه عاشقی میخوانم ؟
به طرفش رفتم دستشو روی قلبم فـ.ـ.ـشردم وگفتم : اره اینم منم که این فلسفه رو باور دارم ...
تو چشم هاش برقی بود که دلمو میلـ.ـ.ـر_زوند
لبخند میزد و من برای لبخندش جـ.ـ.ـونمو فدا میکردم ...
دستشو محـ.ـ.ـکم میفـ.ـ.ـشردم و مامان اروم بیرون رفت ...
صدای پر از عشقی که بهش داشتم رو اروم نجوا کردم ...
یعنی اینا همش واقعیت و مالک خان درست روبروی عشق من ایستاده ...
چقدر امشب همه چیز قشنگه ...
مالک جلوتر اومد دیگه هیچ فاصله ای بیـ.ـ.ـنمون نبود ...
اروم موهامو رو پشت گـ.ـوشم زد و به صورتم خیره بود و گفت : من چقدر تو زندگی به خودم سـ.ـ.ـتم کـ.ـردم ...
همیشه فکر میکردم نمیشه به ادم ها اعتماد کرد ولی الان تمام من پر از اعتماد به تو و حس درونته ...
رو نـ.ـ.ـوک انگشت هام ایستادم و خودمو بالا کشیدم ...
نفس هام به صورتش میخورد و گفتم : سهم قشنگی خدا بهم داده ...
چی قشنگتر از اینکه مالک خان سهمم باشه ....
دستهامو کنار سرش گذاشتم و گفتم : دوستت دارم ...
نتونست تحمل کنه ...
کمـ.ـ.ـرمو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد ...
همونطور که تو هوا میچرخاند گفت : یکبار
۶۱
لحافمو برمیداشتم که صدای درب اومد ...
رو به مامان گفتم : در زدن ؟
_ نه صدای باد انگار کولاک داره میشه ...
ولی دوباره صدا اومد و با خوشحالی گفتم :مالک اومده ...
مامان شال کاموایی رو دور دهـ.ـ.ـنش پیچید و هوا خیلی سرد شده بود و گفت : همینجا بمون ....
رفت تو حیاط درب رو باز کرد ...
درست حس کرده بودم ....
اون مالک بود ...
مامان دعوتش کرد داخل و به ز_ور تونست درب رو بلنده ...
باد و طوفان و برف یهوویی همه جارو گرفته بود ...
مالک اومد داخل و با مامان صحبت میکردن ....
دلم طاقت نیاورد و رفتم تو حیاط ....
با همون پیراهن نـ.ـازک تو تـ.ـ.ـنم ...
نگاه مالک که به من افتاد زبـ.ـ.ـونش بند اومد ...
باد موهامو به رقـ.ـ.ـص در اورده بود و دامن پیراهنمو تکون میداد ....
پاهای سفیدم برق میزدن و دونه های برف روی سرم مینشست ...
تو همون یه روز دلتنگ بودم ...
مامان درب اتاق کناری رو باز کرد و گفت : برو داخل دختر مبادا سرما بخوری ....
مالک خان بفرما الان چراغ میارم ...
مامان به طرف اشپزخونه رفت تا چراغ اونجا رو نفت پر کنه و بیاره ...
اتاق تاریک بود و مالک روبروم ایستاده بود...
کبریت و فانوس کنارمون رو طاقچه پنجره بود ولی هیچکدوم نمیخواستیم روشنش کنیم ...
دلم میخواست برم جلو ...
عطرش رو بـ.ـ.ـو بکـ.ـ.ـشم...
سرمو رو شونه اش بزارم و کنارش تا صبح بخوابم ...
دلم پر بود از مالک خان، از عشقش ...
از مردونـ.ـ.ـگـ.ـ.ـیش ...
یه قدم بهم نزدیک تر شد ...
انگشت های پاهاش بهم میخورد و من خجالت میکشیدم نگاهش کنم ...
دستشو کنار بازوم که گذاشت تـ.ـ.ـنم یـ.ـخ کـ.ـرد ...
نتونستم تحمل کنم و محـ.ـ.ـکم سرمو به سیـ.ـ.ـ. ـنه اش فـ.ـ.ـشردم...
مالک نفس عمیق میکشید و دستهاشو پشتم گذاشت ...
منم دستهامو دورش پیچیدم ...
سـ.ـ.ـرمو بیشتر میفـ.ـ.ـشردم
پارت ۶۲
مالک اروم نزدیک گوشم و گفت : باور کنم ؟
زیباترین دختری که دیدم اینجا درست روبروم منو بغـ.ـ.ـل گرفته ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بنظر منم همش رویاست ...
باورش سخته که مالک خان اینجا درست روبروم و بغـ.ـ.ـلم گرفته باشه ...
مردی مثل مالک خان فقط مرد رویاهای دختراست ...
خندید و گفت : چقدر توصیفم از زبـ.ـ.ـونت شیرینه ...
با صدای درب اتاق بلافاصله ازش دور شدم و مامان چراغ رو داخل اورد وسط اتاق رو مجمه گذاشت و گفت : چرا فانوس رو روشن نکردی مادر ؟
کـ.ـ.ـبریت رو کشید و فتیله رو بالا داد ...دستهاش از سرما قـ.ـ.ـرمز شده بود و گفت : مالک خان این بلا شب عیدی چی بود ؟!
مالک تشکر کرد و گفت : ممنونم بابت همه چی ...این بلا نیست نعمت خداست...
اگه امشب سرما رو نگـ.ـ.ـشیم تابستونش باید بی آب بمونیم ...
خدارو باید شکر کرد ...
مامان نگاهم کرد و از چشم هام میخواند و گفت : کتری گذاشتم جوش بیاد چای میارم...
مامان داشت بیرون میرفت که مالک گفت : یه خواهشی داشتم ؟
مامان با روی باز به سمتش چرخید و مالک گفت : دخترتون رو میخوام خواستگاری کنم ...
مامان دستشو رو قلبش گذاشت و خیره به من موند ...
من خودم شـ.ـ.ـو_که تر از مامان به مالک خیره بودم.....
مالک لبخندی زد و گفت : قسـ.ـ.ـم خورده بودم هیچ وقت دل به زنی نبازم و تا اخر عمرم خان باشم و خان بـ.ـ.ـمیرم ...
نمیخواستم دلبسته باشم ...
نمیخواستم این طور دلباخته باشم...
ولی انگار دست خورم نبود ....
چشم هام که دید قلبم فرمان داد ...
و نمیتونم جدا از این عشق بمونم ...
میخوام اینبار با این حس پیر بشم...
میخوام ...
دستشو به طرف من اورد و گفت : این منم که دارم فلسفه عاشقی میخوانم ؟
به طرفش رفتم دستشو روی قلبم فـ.ـ.ـشردم وگفتم : اره اینم منم که این فلسفه رو باور دارم ...
تو چشم هاش برقی بود که دلمو میلـ.ـ.ـر_زوند
لبخند میزد و من برای لبخندش جـ.ـ.ـونمو فدا میکردم ...
دستشو محـ.ـ.ـکم میفـ.ـ.ـشردم و مامان اروم بیرون رفت ...
صدای پر از عشقی که بهش داشتم رو اروم نجوا کردم ...
یعنی اینا همش واقعیت و مالک خان درست روبروی عشق من ایستاده ...
چقدر امشب همه چیز قشنگه ...
مالک جلوتر اومد دیگه هیچ فاصله ای بیـ.ـ.ـنمون نبود ...
اروم موهامو رو پشت گـ.ـوشم زد و به صورتم خیره بود و گفت : من چقدر تو زندگی به خودم سـ.ـ.ـتم کـ.ـردم ...
همیشه فکر میکردم نمیشه به ادم ها اعتماد کرد ولی الان تمام من پر از اعتماد به تو و حس درونته ...
رو نـ.ـ.ـوک انگشت هام ایستادم و خودمو بالا کشیدم ...
نفس هام به صورتش میخورد و گفتم : سهم قشنگی خدا بهم داده ...
چی قشنگتر از اینکه مالک خان سهمم باشه ....
دستهامو کنار سرش گذاشتم و گفتم : دوستت دارم ...
نتونست تحمل کنه ...
کمـ.ـ.ـرمو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد ...
همونطور که تو هوا میچرخاند گفت : یکبار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
دیگه بگو ؟
خندیدم و گفتم : بزارم زمین میوفتم ...
ولی محـ.ـ.ـکمتر چرخوند و گفت : یکبار دیگه به زبـ.ـ.ـون بیار ...
اشک ذوق از کنار چشم هام میریخت ...
دستمو جلو دهـ.ـ.ـنش گرفتم و گفتم : میخوای همه بیدار بشن ...
همسایه ها بفهمن ؟
نفس عمیقی کشید و منو روی زمین گذاشت و گفت : بزار بفهمن ...
چی این عشق غلطه که بخوام بتـ.ـ.ـر_سم ...
چندبار خواستم بگم من همونم و طلا چی میشه ...
ولی نتونستم ...
مامان براش چای و یکم خشکبار اورد ...
مالک تشکر کرد و ازم جلوی مامان فاصله گرفت و گفت : از شما باید خواستگاریش کنم؟
مامان خندید و گفت : شما صاحب اختیارین هرچی شما صلاح بدونین ...
ولی یچیزی هست که باید بدونین در مورد دختر من ...
با چشم مانع از ادامه دادن شدم و گفتم : بعدا صحبت میکنیم ...
سینی رو زمین گذاشتم و یه تکه نبات داخلش انداختم ...
مامان چـ.ـ.ـادرشو دور کمـ.ـ.ـرش بسته بود و گفت : من بیدارم زود بیا بخوابیم ...
مالک خان تو این هوا نمیشه جایی رفت براتون رختخواب پهن میکنم ...
مالک سری تکون داد ...
مامان که رفت ...
استکان چایش رو به طرفش گرفتم ...
روی تشک ابری نشست و شعله چراغ رو بالا کشید ...
برف میبارید و هوا سردتر از قبل شده بود ...
دونه هاش روی زمین مینشست و شب عیدی داشت زمین رو سفید پوش میکرد ...
خندیدم و گفتم : بزارم زمین میوفتم ...
ولی محـ.ـ.ـکمتر چرخوند و گفت : یکبار دیگه به زبـ.ـ.ـون بیار ...
اشک ذوق از کنار چشم هام میریخت ...
دستمو جلو دهـ.ـ.ـنش گرفتم و گفتم : میخوای همه بیدار بشن ...
همسایه ها بفهمن ؟
نفس عمیقی کشید و منو روی زمین گذاشت و گفت : بزار بفهمن ...
چی این عشق غلطه که بخوام بتـ.ـ.ـر_سم ...
چندبار خواستم بگم من همونم و طلا چی میشه ...
ولی نتونستم ...
مامان براش چای و یکم خشکبار اورد ...
مالک تشکر کرد و ازم جلوی مامان فاصله گرفت و گفت : از شما باید خواستگاریش کنم؟
مامان خندید و گفت : شما صاحب اختیارین هرچی شما صلاح بدونین ...
ولی یچیزی هست که باید بدونین در مورد دختر من ...
با چشم مانع از ادامه دادن شدم و گفتم : بعدا صحبت میکنیم ...
سینی رو زمین گذاشتم و یه تکه نبات داخلش انداختم ...
مامان چـ.ـ.ـادرشو دور کمـ.ـ.ـرش بسته بود و گفت : من بیدارم زود بیا بخوابیم ...
مالک خان تو این هوا نمیشه جایی رفت براتون رختخواب پهن میکنم ...
مالک سری تکون داد ...
مامان که رفت ...
استکان چایش رو به طرفش گرفتم ...
روی تشک ابری نشست و شعله چراغ رو بالا کشید ...
برف میبارید و هوا سردتر از قبل شده بود ...
دونه هاش روی زمین مینشست و شب عیدی داشت زمین رو سفید پوش میکرد ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۶۴
مالک استکان چای رو بین دستش گرفت ...
روبروش نشستم و بهش خیره شدم...
حتی اگه رویا بود چه رویای قشنگی بود و دلم نمیخواست تمومی داشته باشه ...
دلم میخواست همون لحظه عمرم تموم میشد اگه فردایی با مالک وجود نداشت ...
استکان رو جلوی دهـ.ـ.ـنم اورد و گفت : کـ.ـام من با تو شیرین ...
تو بخور ...
جرعه ای نوشیدم و گفتم : کـ.ـام منم به شما شیرین میشه ...
جلو اومد پاهاشو دو طرفم د_راز کـ.ـرد و از جیبش چیزی بیرون اورد ....
تو مـ.ـ.ـشتش بود نمیدیدم چی هست ...
دستشو لـ.ـ.ـای موهام برد...
چشم هامو بستم ...
موهامو کنار زد و گردنبند ظریفی رو تو گـ.ـ.ـردنم بست ...
سرشو تو موهام فـ.ـ.ـرو برد و موهامو بـ.ـو کـ.ـشید ...حـ.ـ.ـرارت نفس هاش به گـ.ـ.ـردنم میخورد و وجودمو میسـ.ـ.ـو*وند ....
دستهامو بین دستش گذاشتم و گفتم : ممنونم ...
_ دیروز گرفتم...هزاربار از خودم پرسیدم امشب اگه نتونستم بهت بدم پس هیچ وقت نمیتونم ...
میدونستم که میتونم و اومدم...
با اون هوا بازم اومدم ...
لبخند زدم و اروم تشکر گردم ...
نگاهم کرد و گفت : میخوام هرچیزی که تو زندگیت هست رو بدونم ...
دستمو جلو دهـ.ـ.ـنش گذاشتم و گفتم : فعلا فقط بزار نگاهت کنم ...
لبخند میز_د و من نگاهش میکردم...
سرمو روی پـ.ـاهاش گذاشتم و د_راز کشیدم ...
موهامو نوازش میکرد و حـ.ـ.ـرارت چراغ منو به خواب دعوت میکرد ...
کنار مالک خان ارامشی داشتم که هیچ جای دنیا پیدا نمیشد ...
چشم هام بسته میشد و فقط اون خواب شیرین بود که منو در برگرفته بود ...
هرچه سعی میکردم چشم هامو باز کنم موفق نمیشدم و واقعا خوابم برده بود ...
مامان وقتی دیده بود من نرفتم اتاق اونم نخوابیده بود و چشم انتظار من بود ...
ولی من رو پـ.ـ.ـاهای مالک عمیق خوابیده بودم ...
مامان اروم میاد تا ببینه چرا نرفتم ...وقتی در میز_نه و وارد میشه و منو اونجا خواب میبینه ...با تمام دلشوره ای که داشت تنهام میزاره و کنار مالک میمونم ...
شاید نمیدونست مالک ثابت کـ.ـ.ـرده بود چقدر مرد پاک و خوش نیتی ...
یهو مثل بـ.ـرق گرفته ها از خواب پـ.ـ.ـریدم....تـ.ـ.ـر_سیدم از اینکه چشم باز کنم و ببینم مالک رفته...
بیدار بشم و ببینم که همش خواب بوده ...
مالک د_راز کشیده بود و اروم خوابیده بود ...خدارو شکر کردم که اینجاست ...
هوا یخ بود و نـ.ـ.ـوک بینیم قـ.ـ.ـرمز شده بود ...لحاف رو تا بالای گـ.ـ.ـردن مالک کشیدم و اروم و پاورچین رفتم بیرون ...
برف نیم متری رو زمین بود و خبری از خورشید نبود ...
حتی احمد هم نیومده بود...
باد که میوزید جلوی چشم دیده نمیشد ...
مامان تو اشپزخونه بود و نون میپخت ...
کنارش نشستم و گرمای تـ.ـ.ـنور گرمم کرد ...
مامان یه تیکه نون تازه بدستم داد و گفت : خواب به چشمم نرفت
_ چرا ؟
_ اتــ.ـ.ـیش و پـ.ـنبه کنار هم بودید من تـ.ـ.ـر_سیدم ...دخترم دختر بودن به دو قطـ.ـ.ـره خ وصله .تو برای همین عـ.ـ.ـفتت ق* شدی ...
دوباره یادم اومد که چطور اون صفر میخواست بهم ت* کـ.ـ.ـنه ...
تکه نون رو تو دهـ.ـ.ـنم گذاشتم و گفتم: مالک با اون مـ.ــ.ـردک فرق داره ...
اونشبی که نجاتم داد تا صبح باهم بودیم تو کلبه اون خیلی مـ.ـرده ...
مامان گـ.ـ.ـردنبندمو دستی کـ.ـ.ـشید و گفت :این چیه ؟
لبخند ز_دم و گفتم : مالک خان بهم دا_ده ...
_ خیلی این عشق قشنگه ...
_ ولی یچیزهایی هست ...طلا ...اون عقب نمیره اونو میخوان برای مالک خان بگیرن...
_ از اون مهمترم هست ..اینکه مالک بدونه اون دختر تویی ...
_نمیتونم بهش بگم ...میگفت صفر دوستش بوده ...اگه باور نکرد ...اگه بفهمن زنده ام و بخوان دوباره منو بـ.ـ.ـ_گـ.ـ.ـشن ....
مامان لـ.ـ.ـبشو گـ.ـ.ـز_ید و گفت : نمیزارم ...
از خیر این عشق بگذر شبونه از اینجا میریم ...
انقدر دور میشیم که نتونن پیدامون کنن ...
نگاهی به تـ.ـ.ـنور کـ.ـردم و گفتم : من درست از دل اتـ.ـ.ـیش بیرون اومدم...انگار قسمت بود مالک، مالک قلبم بشه ...
مامان اون دوست داشتنش به من قدرت میده ...
میریم جلو و فقط به خدا توکل میکنم ...اون میدونه من چقدر از ته دلم دوستش دارم ...
قابلمه آش مامان کنار هیـ.ـ.ـزم ها میجوشید و گفت : آش بلغور گذاشتم ...تو این سرما سر سالم به در ببریم خوبه ...
برو سینی صبحانه رو اماده کن ...
نگاهی به تـ.ـ.ـخـ.ـ.ـم مـ.ـ.ـرغ ها کـ.ـردم و گفتم: براش نیمرو درست میکنم ...محبوب میگفت خیلی دوست داره...
#رمان_کده_مالک_خان
پارت ۶۶
دستهام میلـ.ـ.ـر_زید و استـ.ـ.ـر_س داشتم وقتی میخواستم برای مالک خان صبحونه اماده کنم...
ده بار با استـ.ـ.ـر_س نمکشو چشیدم ...
نیمروش باید شـ.ـ.ـل میبود و یکم تند ...
مامان سینی رو جلو اورد و گفت : جواهر ؟
نگاهش کردم و گفتم : جانم ؟
_ نگاهت که میکنم باورم نمیشه اینجا نشستی ...
اسم اینو باید معجزه گذاشت ...
مالک استکان چای رو بین دستش گرفت ...
روبروش نشستم و بهش خیره شدم...
حتی اگه رویا بود چه رویای قشنگی بود و دلم نمیخواست تمومی داشته باشه ...
دلم میخواست همون لحظه عمرم تموم میشد اگه فردایی با مالک وجود نداشت ...
استکان رو جلوی دهـ.ـ.ـنم اورد و گفت : کـ.ـام من با تو شیرین ...
تو بخور ...
جرعه ای نوشیدم و گفتم : کـ.ـام منم به شما شیرین میشه ...
جلو اومد پاهاشو دو طرفم د_راز کـ.ـرد و از جیبش چیزی بیرون اورد ....
تو مـ.ـ.ـشتش بود نمیدیدم چی هست ...
دستشو لـ.ـ.ـای موهام برد...
چشم هامو بستم ...
موهامو کنار زد و گردنبند ظریفی رو تو گـ.ـ.ـردنم بست ...
سرشو تو موهام فـ.ـ.ـرو برد و موهامو بـ.ـو کـ.ـشید ...حـ.ـ.ـرارت نفس هاش به گـ.ـ.ـردنم میخورد و وجودمو میسـ.ـ.ـو*وند ....
دستهامو بین دستش گذاشتم و گفتم : ممنونم ...
_ دیروز گرفتم...هزاربار از خودم پرسیدم امشب اگه نتونستم بهت بدم پس هیچ وقت نمیتونم ...
میدونستم که میتونم و اومدم...
با اون هوا بازم اومدم ...
لبخند زدم و اروم تشکر گردم ...
نگاهم کرد و گفت : میخوام هرچیزی که تو زندگیت هست رو بدونم ...
دستمو جلو دهـ.ـ.ـنش گذاشتم و گفتم : فعلا فقط بزار نگاهت کنم ...
لبخند میز_د و من نگاهش میکردم...
سرمو روی پـ.ـاهاش گذاشتم و د_راز کشیدم ...
موهامو نوازش میکرد و حـ.ـ.ـرارت چراغ منو به خواب دعوت میکرد ...
کنار مالک خان ارامشی داشتم که هیچ جای دنیا پیدا نمیشد ...
چشم هام بسته میشد و فقط اون خواب شیرین بود که منو در برگرفته بود ...
هرچه سعی میکردم چشم هامو باز کنم موفق نمیشدم و واقعا خوابم برده بود ...
مامان وقتی دیده بود من نرفتم اتاق اونم نخوابیده بود و چشم انتظار من بود ...
ولی من رو پـ.ـ.ـاهای مالک عمیق خوابیده بودم ...
مامان اروم میاد تا ببینه چرا نرفتم ...وقتی در میز_نه و وارد میشه و منو اونجا خواب میبینه ...با تمام دلشوره ای که داشت تنهام میزاره و کنار مالک میمونم ...
شاید نمیدونست مالک ثابت کـ.ـ.ـرده بود چقدر مرد پاک و خوش نیتی ...
یهو مثل بـ.ـرق گرفته ها از خواب پـ.ـ.ـریدم....تـ.ـ.ـر_سیدم از اینکه چشم باز کنم و ببینم مالک رفته...
بیدار بشم و ببینم که همش خواب بوده ...
مالک د_راز کشیده بود و اروم خوابیده بود ...خدارو شکر کردم که اینجاست ...
هوا یخ بود و نـ.ـ.ـوک بینیم قـ.ـ.ـرمز شده بود ...لحاف رو تا بالای گـ.ـ.ـردن مالک کشیدم و اروم و پاورچین رفتم بیرون ...
برف نیم متری رو زمین بود و خبری از خورشید نبود ...
حتی احمد هم نیومده بود...
باد که میوزید جلوی چشم دیده نمیشد ...
مامان تو اشپزخونه بود و نون میپخت ...
کنارش نشستم و گرمای تـ.ـ.ـنور گرمم کرد ...
مامان یه تیکه نون تازه بدستم داد و گفت : خواب به چشمم نرفت
_ چرا ؟
_ اتــ.ـ.ـیش و پـ.ـنبه کنار هم بودید من تـ.ـ.ـر_سیدم ...دخترم دختر بودن به دو قطـ.ـ.ـره خ وصله .تو برای همین عـ.ـ.ـفتت ق* شدی ...
دوباره یادم اومد که چطور اون صفر میخواست بهم ت* کـ.ـ.ـنه ...
تکه نون رو تو دهـ.ـ.ـنم گذاشتم و گفتم: مالک با اون مـ.ــ.ـردک فرق داره ...
اونشبی که نجاتم داد تا صبح باهم بودیم تو کلبه اون خیلی مـ.ـرده ...
مامان گـ.ـ.ـردنبندمو دستی کـ.ـ.ـشید و گفت :این چیه ؟
لبخند ز_دم و گفتم : مالک خان بهم دا_ده ...
_ خیلی این عشق قشنگه ...
_ ولی یچیزهایی هست ...طلا ...اون عقب نمیره اونو میخوان برای مالک خان بگیرن...
_ از اون مهمترم هست ..اینکه مالک بدونه اون دختر تویی ...
_نمیتونم بهش بگم ...میگفت صفر دوستش بوده ...اگه باور نکرد ...اگه بفهمن زنده ام و بخوان دوباره منو بـ.ـ.ـ_گـ.ـ.ـشن ....
مامان لـ.ـ.ـبشو گـ.ـ.ـز_ید و گفت : نمیزارم ...
از خیر این عشق بگذر شبونه از اینجا میریم ...
انقدر دور میشیم که نتونن پیدامون کنن ...
نگاهی به تـ.ـ.ـنور کـ.ـردم و گفتم : من درست از دل اتـ.ـ.ـیش بیرون اومدم...انگار قسمت بود مالک، مالک قلبم بشه ...
مامان اون دوست داشتنش به من قدرت میده ...
میریم جلو و فقط به خدا توکل میکنم ...اون میدونه من چقدر از ته دلم دوستش دارم ...
قابلمه آش مامان کنار هیـ.ـ.ـزم ها میجوشید و گفت : آش بلغور گذاشتم ...تو این سرما سر سالم به در ببریم خوبه ...
برو سینی صبحانه رو اماده کن ...
نگاهی به تـ.ـ.ـخـ.ـ.ـم مـ.ـ.ـرغ ها کـ.ـردم و گفتم: براش نیمرو درست میکنم ...محبوب میگفت خیلی دوست داره...
#رمان_کده_مالک_خان
پارت ۶۶
دستهام میلـ.ـ.ـر_زید و استـ.ـ.ـر_س داشتم وقتی میخواستم برای مالک خان صبحونه اماده کنم...
ده بار با استـ.ـ.ـر_س نمکشو چشیدم ...
نیمروش باید شـ.ـ.ـل میبود و یکم تند ...
مامان سینی رو جلو اورد و گفت : جواهر ؟
نگاهش کردم و گفتم : جانم ؟
_ نگاهت که میکنم باورم نمیشه اینجا نشستی ...
اسم اینو باید معجزه گذاشت ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اسفند
دهکده رمان💮🤩
#شروع رمان بسیار زیبامونheart_eyesheart_eyesheart_eyes
دختر زیبای رعیت ک قاتل پسر ملا میشه و زنده توتابوت میسوزوننشscreamscreamscream
اماااا
پسرخان میشه فرشته نجاتش winkheart_eyes
نخونی ضرر میکنی @khafan5465
@khafan5465
کپی پیگرد قانونی white_check_mark
دختر زیبای رعیت ک قاتل پسر ملا میشه و زنده توتابوت میسوزوننشscreamscreamscream
اماااا
پسرخان میشه فرشته نجاتش winkheart_eyes
نخونی ضرر میکنی @khafan5465
@khafan5465
کپی پیگرد قانونی white_check_mark
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اسفند
دهکده رمان💮🤩
تو معجزه ای و خدا دوباره به من بخشیدت ...
دستمو رو دستهاش گزاشتم ...
اون مرد خونه امون بود خـ.ـ.ـم شدم پشت دستشو میبو_سیدم که صدای سلام مالک خان منو از جا بلند کرد ...
صورتشو با اب یخ بسته و سرد تو حیاط شسته بود ...
پوستش قـ.ـ.ـرمز شده بود ...
مامان پشت دستش زد و گفت : خا_ک تو سرم مریض میشی مالک خان ...
جلو رفتم چـ.ـ.ـادر نماز مامان همیشه اونجا به میخ بود ...
چـ.ـ.ـادر رو برداشتم و صورتشو خشک کردم و گفتم: اگه مریض بشید من تحمل ندارم ...
دستشو رو دستم گذاشت ...
تـ.ـ.ـنش یخ بود ...
دلم طاقت نداشت وقتی تـ.ـ.ـنش یخ بود اونجا بمونه انگار منم سرما رو حس میکردم...
جلو بردمش و کنار تـ.ـ.ـنور زیر انداز پهن کردم ...
نشست و گفت : لازم نیست زحمت بکشی ...این سرما نمیتونه منو گرفتار مریضی کنه ...
مامان اخرین نون رو از تـ.ـنور در اورد و با نیمرو مورد علاقه مالک جلوش گذاشتم و گفتم : صبح امروز درسته خیلی سرد بود ولی برای من خیلی هم افتابی و قشنگه ...
وقتی مالک خان روبروم نشسته و داره از دستپخت من لقمه میگیره ...
مامان سینی صبحانه رو برداشت و گفت : پسرا رو بیدار کنم...
پشت بوم رو پارو نکنیم سقف خراب میشه روی سرمون ...
مامان درب رو با پاش بست و کولاک تا در باز میشد داخل میپیچید ...
جلوتر رفتم و دستمو زیر چونه ام زده بودم ...
نمیتونستم ازش چشم بردارم و خیره بهش بودم ...
لقمه کوچکی جلو دهـ.ـ.ـنم گرفت و گفت : تا صبح نگاهت میکردم...
نمیشد از صورتت زیر نور مهتاب چشم برداشت ...
لقمه رو تو دهـ.ـ.ـنم مزه کردم و قورت دادم...
چقدر همه چیز قشنگتر از هر روز بود ...
دستمو جلو بردم براش چای بریزم که دستمو گرفت ....
انگشتهامو لمـ.ـ.ـس کرد و گفت : هوا بهتر بشه باید برم...
تا الانم همه فهمیدن مالک خان نیست ..
دستمو رو دستهاش گزاشتم ...
اون مرد خونه امون بود خـ.ـ.ـم شدم پشت دستشو میبو_سیدم که صدای سلام مالک خان منو از جا بلند کرد ...
صورتشو با اب یخ بسته و سرد تو حیاط شسته بود ...
پوستش قـ.ـ.ـرمز شده بود ...
مامان پشت دستش زد و گفت : خا_ک تو سرم مریض میشی مالک خان ...
جلو رفتم چـ.ـ.ـادر نماز مامان همیشه اونجا به میخ بود ...
چـ.ـ.ـادر رو برداشتم و صورتشو خشک کردم و گفتم: اگه مریض بشید من تحمل ندارم ...
دستشو رو دستم گذاشت ...
تـ.ـ.ـنش یخ بود ...
دلم طاقت نداشت وقتی تـ.ـ.ـنش یخ بود اونجا بمونه انگار منم سرما رو حس میکردم...
جلو بردمش و کنار تـ.ـ.ـنور زیر انداز پهن کردم ...
نشست و گفت : لازم نیست زحمت بکشی ...این سرما نمیتونه منو گرفتار مریضی کنه ...
مامان اخرین نون رو از تـ.ـنور در اورد و با نیمرو مورد علاقه مالک جلوش گذاشتم و گفتم : صبح امروز درسته خیلی سرد بود ولی برای من خیلی هم افتابی و قشنگه ...
وقتی مالک خان روبروم نشسته و داره از دستپخت من لقمه میگیره ...
مامان سینی صبحانه رو برداشت و گفت : پسرا رو بیدار کنم...
پشت بوم رو پارو نکنیم سقف خراب میشه روی سرمون ...
مامان درب رو با پاش بست و کولاک تا در باز میشد داخل میپیچید ...
جلوتر رفتم و دستمو زیر چونه ام زده بودم ...
نمیتونستم ازش چشم بردارم و خیره بهش بودم ...
لقمه کوچکی جلو دهـ.ـ.ـنم گرفت و گفت : تا صبح نگاهت میکردم...
نمیشد از صورتت زیر نور مهتاب چشم برداشت ...
لقمه رو تو دهـ.ـ.ـنم مزه کردم و قورت دادم...
چقدر همه چیز قشنگتر از هر روز بود ...
دستمو جلو بردم براش چای بریزم که دستمو گرفت ....
انگشتهامو لمـ.ـ.ـس کرد و گفت : هوا بهتر بشه باید برم...
تا الانم همه فهمیدن مالک خان نیست ..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۶۷
دلم نمیخواست بره و محـ.ـ.ـکم دستشو فـ.ـ.ـشردم و گفتم : نرو ...عمارت بدون بودنتم نظمشو داره ...
از اینجا که میری بیشتر دلم میخواد ببینمت ...
نگاهت کنم و اروم باهات حرف بزنم ...
تو گوشم فقط صدای تو بپیچه و تو نگاهام فقط صورت تو نقش ببنده ...
مالک خان ...مالک این همه ابادی حالا مالک قلب منم هست ....
دستشو بالا اورد کنار صورتمو لمـ.ـ.ـس کرد و اروم اروم خودشو جلو اورد ...
دلم تـ.ـ.ـشنه بو_سیدنش بود ...
تـ.ـ.ـشنه در اغـ.ـ.ـوش گرفتن و محـ.ـ.ـکم فشـ.ـ.ـردنش ...
با لبخند پیشونیمو بـ.ـ.ـو_سید ...
گرمای لـ.ـ.ـبهاش رو صورتم نشست و گفت : خیلی صبحونه عالی بود ...
ممنونم که برای من زحمت میکشی ...
سری تکون دادم و گفتم : من ممنونتم ...
یکم اونجا صحبت کردیم ...
هوا هنوزم گرفته بود و مالک پالتوشو تـ.ـ.ـنش کرد و گفت : باید برم...
دلواپس بودم و گفتم : نرو حداقل تو این هوا جایی نرو ...
_ باید برم ...برف که قطع شده ...اونجا عمارت منه شاید به بودنم نیاز باشه ...امشب میام میخوام بریم بیرون ...با کالسکه میام ...
به مامان اشاره کردم و گفتم : من تا اون سر دنیا باهات میام ولی مادرم دلنگرون میشه ...
به مامان اشاره کرد و گفت: بهش بگو که دست من امانتی ...
یه قدم جلوتر اومد ...
حس میکرد که چقدر وجودم پر بود ازش ....
لبخند قشنگی زد و گفت : میبینمت ...
دیگه حتی کلمه ای نگفت و بیرون رفت ...
برف قطع شده بود ولی سرمای بدی داشت ...
دلم میخواست برگرده و من از وجودش سیـ.ـراب بشم ....
داشت میرفت عمارت و اگه میفهمید من نیستم چه جوابی داشتم که بهش بدم ...
دلم شـ.ـ.ـور افتاد ولی محبوب حواسش بود ...
دم دمای ظهر بود که احمد اومد ...
خیلی مضطرب بود و گفت : مالک خان انگار از دنده چپ بیدار شده ..از وقتی اومده فقط داره غـ.ـ.ـر میز_نه ...
_ چرا چی شده بهش ؟
_ ار_باب و خانم بزرگ تو نبودش یه تصمیم هایی گرفتن و مالک خان هم تازه فهمیده ...
لر_زه به تـ.ـ.ـنم افتاد و اب دهـ.ـ.ـنمو به ز_ور قودت دادم ...
میتـ.ـ.ـر_سیدم بپرسم چی شده از جوابش هـ.ـ.ـر_ا_س داشتم...
از نبود مالک و دوریش هـ.ـ.ـر_ا_س داشتم ...
پارت ۶۸
روبندمو زدم و گفتم : بریم...
مامان نگران گفت: تو این هوا کجا بری؟ الان بری و دوباره چند ساعت دیگه بیای؟ نرو جواهر ...
احمد هم جلوتر اومد و گفت : مادرت درست میگه اگه نیای به محبوبه میگم یه فکری کنه ...
نمیتونستم بمونم و دلم شـ.ـ.ـور میزد و گفتم : بریم ...
برگشتم صورت مامان رو بـ.ـ.ـو_سیدم و گفتم : زود میام ...
احمد جلوتر میرفت و من پشت سرش ...تا زانو تو برف بودم و احمد چندجا کمک کرد راه برم ...
کارگرا ورودی های عمارت رو از برف تمیز میکردن و نمیتونستم برم داخل ...
احمد رفت پی محبوب و من اونجا بیرون درب پشتی راه میرفتم ...
با صدای مردی تو جا ایستادم ...
مردی نزدیکتر شد و گفت : مهمون عمارتی ؟
مراد خان بود ...
صداش تو ذهن بود ...
به سمت صدا چرخیدم و مراد رو درست روبروم دیدم ...
از زیر رو بند نگاهش میکردم و گفت : برای چی زیر روبندی ؟
یه روزی تو عالم م* پـ.ـ.ـری زیبا رو روی زمین دیدم ....
همه گفتن خیالاتی شدم ولی من مطمئنم اشتباه ندیدم ...
هرچقدرم م* بودم ولی اون پـ.ـ.ـری رو یادم میاد ...
از دور شبیه تو بود ...
نکنه تو همون بودی ...
ضـ.ـربان قلبم شـ.ـ.ـدت گرفت و هیچ کسی نبود که منو از دست مراد خان نجـ.ـ.ـات بده ...
جلوتر و جلوتر میومد و تو نگاهش هزاران سوال بود ....
دستشو جلو اورد و زیر بازوم گذاشت و گفت : میشه صورتتو ببینم ...
دستشو به طرف روبندم اورد ...
میخواستم عقب عقب برم که به کسی خوردم...
از رو تـ.ـ_.ـر_س دستهام میلـ.ـ.ـر_زید و سرمو به عقب چرخوندم ...
درست به سـ.ـ.ـنه مالک خان خـ.ـورده بودم ....
از زیر اون روبند لبخند رو لبهام نشست و ابروهای گـ.ـ.ـره خورده مالک تو هم رفت و گفت : بیرون عمارت چرا اومدی ؟
مراد رنگ از رخـ.ـ.ـسارش پـ.ـ.ـرید و گفت : مالک خان شما این خانم رو میشناسی ؟
جواب مراد رو ندار و رو به من دوباره پرسیدم بیرون عمارت چیکار میکنی ؟
نمیدونستم چی بگم و یهو بی مقدمه گفتم : اومدم قدم بزنم ...
راه عمارت رو گم کرده بودم ...
چرخید و گفت: پشت سرم بیا ...
مراد حتی جرئت نمیکرد کلمه ای حرف بزنه و من خشکـ.ـم ز_ده بود ...
یهو مچ دستمو گرفت و پشت سر خودش برد ...
راه رو تقریبا باز کرده بودن و جلوی اتاق که رسیدیم از صداش میشد عـ.ـصبانیتشو حس کرد ...
پارت ۶۹
دستمو و_ل کرد و گفت برگرد تو اتاقت به اندازه کافی امروز عـ.ـ.ـصبی هستم نمیخوام سـ.ـ.ـر تو خـ.ـ.ـالی کـ.ـ.ـنم ...
از اون همه بداخلاقیش هم خوشحال بودم هم ناراحت ولی از دیدنش خیلی خوشحال بودم...
چرخید که بره اینبار من دستشو گرفتم ...
به سمت من نچرخید و گفت : کسی رو تو زندگی
دلم نمیخواست بره و محـ.ـ.ـکم دستشو فـ.ـ.ـشردم و گفتم : نرو ...عمارت بدون بودنتم نظمشو داره ...
از اینجا که میری بیشتر دلم میخواد ببینمت ...
نگاهت کنم و اروم باهات حرف بزنم ...
تو گوشم فقط صدای تو بپیچه و تو نگاهام فقط صورت تو نقش ببنده ...
مالک خان ...مالک این همه ابادی حالا مالک قلب منم هست ....
دستشو بالا اورد کنار صورتمو لمـ.ـ.ـس کرد و اروم اروم خودشو جلو اورد ...
دلم تـ.ـ.ـشنه بو_سیدنش بود ...
تـ.ـ.ـشنه در اغـ.ـ.ـوش گرفتن و محـ.ـ.ـکم فشـ.ـ.ـردنش ...
با لبخند پیشونیمو بـ.ـ.ـو_سید ...
گرمای لـ.ـ.ـبهاش رو صورتم نشست و گفت : خیلی صبحونه عالی بود ...
ممنونم که برای من زحمت میکشی ...
سری تکون دادم و گفتم : من ممنونتم ...
یکم اونجا صحبت کردیم ...
هوا هنوزم گرفته بود و مالک پالتوشو تـ.ـ.ـنش کرد و گفت : باید برم...
دلواپس بودم و گفتم : نرو حداقل تو این هوا جایی نرو ...
_ باید برم ...برف که قطع شده ...اونجا عمارت منه شاید به بودنم نیاز باشه ...امشب میام میخوام بریم بیرون ...با کالسکه میام ...
به مامان اشاره کردم و گفتم : من تا اون سر دنیا باهات میام ولی مادرم دلنگرون میشه ...
به مامان اشاره کرد و گفت: بهش بگو که دست من امانتی ...
یه قدم جلوتر اومد ...
حس میکرد که چقدر وجودم پر بود ازش ....
لبخند قشنگی زد و گفت : میبینمت ...
دیگه حتی کلمه ای نگفت و بیرون رفت ...
برف قطع شده بود ولی سرمای بدی داشت ...
دلم میخواست برگرده و من از وجودش سیـ.ـراب بشم ....
داشت میرفت عمارت و اگه میفهمید من نیستم چه جوابی داشتم که بهش بدم ...
دلم شـ.ـ.ـور افتاد ولی محبوب حواسش بود ...
دم دمای ظهر بود که احمد اومد ...
خیلی مضطرب بود و گفت : مالک خان انگار از دنده چپ بیدار شده ..از وقتی اومده فقط داره غـ.ـ.ـر میز_نه ...
_ چرا چی شده بهش ؟
_ ار_باب و خانم بزرگ تو نبودش یه تصمیم هایی گرفتن و مالک خان هم تازه فهمیده ...
لر_زه به تـ.ـ.ـنم افتاد و اب دهـ.ـ.ـنمو به ز_ور قودت دادم ...
میتـ.ـ.ـر_سیدم بپرسم چی شده از جوابش هـ.ـ.ـر_ا_س داشتم...
از نبود مالک و دوریش هـ.ـ.ـر_ا_س داشتم ...
پارت ۶۸
روبندمو زدم و گفتم : بریم...
مامان نگران گفت: تو این هوا کجا بری؟ الان بری و دوباره چند ساعت دیگه بیای؟ نرو جواهر ...
احمد هم جلوتر اومد و گفت : مادرت درست میگه اگه نیای به محبوبه میگم یه فکری کنه ...
نمیتونستم بمونم و دلم شـ.ـ.ـور میزد و گفتم : بریم ...
برگشتم صورت مامان رو بـ.ـ.ـو_سیدم و گفتم : زود میام ...
احمد جلوتر میرفت و من پشت سرش ...تا زانو تو برف بودم و احمد چندجا کمک کرد راه برم ...
کارگرا ورودی های عمارت رو از برف تمیز میکردن و نمیتونستم برم داخل ...
احمد رفت پی محبوب و من اونجا بیرون درب پشتی راه میرفتم ...
با صدای مردی تو جا ایستادم ...
مردی نزدیکتر شد و گفت : مهمون عمارتی ؟
مراد خان بود ...
صداش تو ذهن بود ...
به سمت صدا چرخیدم و مراد رو درست روبروم دیدم ...
از زیر رو بند نگاهش میکردم و گفت : برای چی زیر روبندی ؟
یه روزی تو عالم م* پـ.ـ.ـری زیبا رو روی زمین دیدم ....
همه گفتن خیالاتی شدم ولی من مطمئنم اشتباه ندیدم ...
هرچقدرم م* بودم ولی اون پـ.ـ.ـری رو یادم میاد ...
از دور شبیه تو بود ...
نکنه تو همون بودی ...
ضـ.ـربان قلبم شـ.ـ.ـدت گرفت و هیچ کسی نبود که منو از دست مراد خان نجـ.ـ.ـات بده ...
جلوتر و جلوتر میومد و تو نگاهش هزاران سوال بود ....
دستشو جلو اورد و زیر بازوم گذاشت و گفت : میشه صورتتو ببینم ...
دستشو به طرف روبندم اورد ...
میخواستم عقب عقب برم که به کسی خوردم...
از رو تـ.ـ_.ـر_س دستهام میلـ.ـ.ـر_زید و سرمو به عقب چرخوندم ...
درست به سـ.ـ.ـنه مالک خان خـ.ـورده بودم ....
از زیر اون روبند لبخند رو لبهام نشست و ابروهای گـ.ـ.ـره خورده مالک تو هم رفت و گفت : بیرون عمارت چرا اومدی ؟
مراد رنگ از رخـ.ـ.ـسارش پـ.ـ.ـرید و گفت : مالک خان شما این خانم رو میشناسی ؟
جواب مراد رو ندار و رو به من دوباره پرسیدم بیرون عمارت چیکار میکنی ؟
نمیدونستم چی بگم و یهو بی مقدمه گفتم : اومدم قدم بزنم ...
راه عمارت رو گم کرده بودم ...
چرخید و گفت: پشت سرم بیا ...
مراد حتی جرئت نمیکرد کلمه ای حرف بزنه و من خشکـ.ـم ز_ده بود ...
یهو مچ دستمو گرفت و پشت سر خودش برد ...
راه رو تقریبا باز کرده بودن و جلوی اتاق که رسیدیم از صداش میشد عـ.ـصبانیتشو حس کرد ...
پارت ۶۹
دستمو و_ل کرد و گفت برگرد تو اتاقت به اندازه کافی امروز عـ.ـ.ـصبی هستم نمیخوام سـ.ـ.ـر تو خـ.ـ.ـالی کـ.ـ.ـنم ...
از اون همه بداخلاقیش هم خوشحال بودم هم ناراحت ولی از دیدنش خیلی خوشحال بودم...
چرخید که بره اینبار من دستشو گرفتم ...
به سمت من نچرخید و گفت : کسی رو تو زندگی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اسفند
دهکده رمان💮🤩
م دارم که جواب تمام باورهای درست من بوده .....
نمیخوام حتی لحظه ای جز اون به کسی فکر کنم...
دستمو پس ز_د و راه افتاد ...
اروم گفتم: توام باورهای قشنگ زندگی منی ...
وارد اتاق شدم لباسهام از سرما یخ بسته بود ...
باورم نمیشد چطور اون راهو اومده بودم...
تونسته بودم از اون همه برف و یخ بندون بگذرم...
محبوب با عجله اومد داخل و گفت : جواهر اومدی ؟
کنجکاو نگاهش کردم و گفتم : چی شده چرا مالک خان عـ.ـ.ـصبیه ؟
محبوب برام چای اورده بود و گفت : خانم بزرگ از طرف خودش اعلام کرده بهار که برسه مالک و طلا رو عقد میکنن ...
قلب من بود که یخ کـ.ـرد و نتونستم لحظه ای نفس بکشم ...
محبوب به بیرون نگاه کرد و گفت : مالک خان عـ.ـ.ـصبی ...امروز دور و ورش نباش ....
اومد پیش من نگرانت بود میگفت مراد چیکارت داشته ؟
یکم مکث کردم و گفتم : مراد خان کاری به من نداشت ...
اون روز که م* بود منو دید و امروز داشت اونو تعریف میکرد که یه پـ.ـ.ـری دیده ...
محبوب به درب اشاره کرد و گفت : امشب دیگه نمیشه بری من دیگه تـ.ـ.ـر_سیدم ...
با دهن باز گفتم :با_ید برم ...
مالک خان منتظر منه ...
محبوب تعجب کرد و صدای فـ.ـ.ـر_یاد های مالک میومد ...
تقریبا همه بیرون اومده بودن و من هم با عجله بیرون رفتم ...
مالک تو اتاق بالا داشت با خانم بزرگ بحث میکرد ...
خانم بزرگ عصبی اومد تو ایوان و گفت: اون نامزدته ...
از قدیم بزرگترا تصمیم میگرفتن ...
امروز قرار نیست همه چیز عوض بشه ...
مالک دستشو به کمـ.ـ.ـرش ز_ده بود و گفت : احترام سـ.ـ.ـنتو دارم خانم بزرگ ...
به طرف پایین اومد و گفت : راه ها باز شدن خانم بزرگ رو برگردونین عمارتش ...
خانم جون دستهاش از تـ.ـ.ـر_س میلـ.ـ.ـر_زید و خانم بزرگ خطاب بهش گفت : چه پسری تربیت کردی ...
ادب نداره ...
پارت ۷۰
مالک عـ.ـ.ـصبی برگشت پایین و رو به مراد که از دور میومد گفت : کجا بودی دیشب ؟
مراد دستپاچه گفت: بیرون بودم هوا بد شد نتونستم برگردم ...
مالک به زمین و اسمون تلـ.ـ.ـخی میکرد و رو به محبوب گفت : مگه نگفتم بیرون نیاد ...
به من اشاره کرد و محبوب دستمو گرفت و گفت: بریم تو اتاق ....
هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که مراد گفت : اون دختر کیه ؟
دستپاچه شدم و خانم جون گفت : از اقوام منه ...
_ پس چرا جدا از شما میمونه ...
مریضی داره ؟
مالک صداشو اروم کرد و گفت: به کـ.ـ.ـار خودت برس ...
اشاره کرد و ما برگشتیم داخل ...
محبوب مدام از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکرد و گفت : خدا رحـ.ـ.ـم کنه ...
مالک خان چرا انقدر عـ.ـ.ـصبی شده ...
_ محبوبه اون دختره طلا کجاست ؟
_ تو اتاق ...زانـ.ـ.ـوی غم بغـ.ـ.ـل گرفته و داره گریه میکنه ...
تا هوا تاریک بشه دلم مثل سـ.ـ.ـیر و سـ.ـرکه جـ.ـ.ـوشید ...
محبوب و اون سرما هم نتونست مانع رفتن من بشه ...
احمد کمکم کرد تا خونه مامان برم ....
همه جا یخ بسته بود ...
احمد شالگـ.ـردنشو تا زیر چشم هاش کشید و گفت : هر وقت هوا بهتر بشه میام ...
سری تکون دادم و رفتم داخل ...
مامان به اومدن هام عادت کرده بود و منتظرم بود...
خیلی چشم انتظار موندم ولی مالک نیومد ...
دیر وقت شد و جز صدای گـ.ـ.ـرگ ها صدایی نمیومد ...
دلشـ.ـوره گرفته بودم ...
هرچند هیچ گـ.ـ.ـرگی حریف مالک نمیشد ولی دلم شـ.ـ.ـور میز_د ...
مامان کنارم ایستاد و گفت : نزدیک نما_ز صبح برو بخواب دیگه نمیاد ...
چندساعت دیگه هوا روشن میشه ...
حق با مامان بود ...
رژ لـ.ـ.ـبی که محبوب از اتاق طلا برام یواشکی اورده بود و رنگ سـ.ـ.ـرخی داشت رو رو لـ.ـ.ـبهام زده بودم...
به قول محبوب دیگه نمیشد ازم چشم برداشت...
تو رختخواب در_از کشیدم و چشم هام رو بستم ...
خیلی زود خوابم برده بود ...
با تکون های دست مامان چشم باز کردم و گفت : بلند شو ...
هر_اسون بود و من فقط نگاهش میکردم...
چـ.ـ.ـادر روی سرش بود و گفت : بیدار شو جواهر ....
نمیخوام حتی لحظه ای جز اون به کسی فکر کنم...
دستمو پس ز_د و راه افتاد ...
اروم گفتم: توام باورهای قشنگ زندگی منی ...
وارد اتاق شدم لباسهام از سرما یخ بسته بود ...
باورم نمیشد چطور اون راهو اومده بودم...
تونسته بودم از اون همه برف و یخ بندون بگذرم...
محبوب با عجله اومد داخل و گفت : جواهر اومدی ؟
کنجکاو نگاهش کردم و گفتم : چی شده چرا مالک خان عـ.ـ.ـصبیه ؟
محبوب برام چای اورده بود و گفت : خانم بزرگ از طرف خودش اعلام کرده بهار که برسه مالک و طلا رو عقد میکنن ...
قلب من بود که یخ کـ.ـرد و نتونستم لحظه ای نفس بکشم ...
محبوب به بیرون نگاه کرد و گفت : مالک خان عـ.ـ.ـصبی ...امروز دور و ورش نباش ....
اومد پیش من نگرانت بود میگفت مراد چیکارت داشته ؟
یکم مکث کردم و گفتم : مراد خان کاری به من نداشت ...
اون روز که م* بود منو دید و امروز داشت اونو تعریف میکرد که یه پـ.ـ.ـری دیده ...
محبوب به درب اشاره کرد و گفت : امشب دیگه نمیشه بری من دیگه تـ.ـ.ـر_سیدم ...
با دهن باز گفتم :با_ید برم ...
مالک خان منتظر منه ...
محبوب تعجب کرد و صدای فـ.ـ.ـر_یاد های مالک میومد ...
تقریبا همه بیرون اومده بودن و من هم با عجله بیرون رفتم ...
مالک تو اتاق بالا داشت با خانم بزرگ بحث میکرد ...
خانم بزرگ عصبی اومد تو ایوان و گفت: اون نامزدته ...
از قدیم بزرگترا تصمیم میگرفتن ...
امروز قرار نیست همه چیز عوض بشه ...
مالک دستشو به کمـ.ـ.ـرش ز_ده بود و گفت : احترام سـ.ـ.ـنتو دارم خانم بزرگ ...
به طرف پایین اومد و گفت : راه ها باز شدن خانم بزرگ رو برگردونین عمارتش ...
خانم جون دستهاش از تـ.ـ.ـر_س میلـ.ـ.ـر_زید و خانم بزرگ خطاب بهش گفت : چه پسری تربیت کردی ...
ادب نداره ...
پارت ۷۰
مالک عـ.ـ.ـصبی برگشت پایین و رو به مراد که از دور میومد گفت : کجا بودی دیشب ؟
مراد دستپاچه گفت: بیرون بودم هوا بد شد نتونستم برگردم ...
مالک به زمین و اسمون تلـ.ـ.ـخی میکرد و رو به محبوب گفت : مگه نگفتم بیرون نیاد ...
به من اشاره کرد و محبوب دستمو گرفت و گفت: بریم تو اتاق ....
هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که مراد گفت : اون دختر کیه ؟
دستپاچه شدم و خانم جون گفت : از اقوام منه ...
_ پس چرا جدا از شما میمونه ...
مریضی داره ؟
مالک صداشو اروم کرد و گفت: به کـ.ـ.ـار خودت برس ...
اشاره کرد و ما برگشتیم داخل ...
محبوب مدام از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکرد و گفت : خدا رحـ.ـ.ـم کنه ...
مالک خان چرا انقدر عـ.ـ.ـصبی شده ...
_ محبوبه اون دختره طلا کجاست ؟
_ تو اتاق ...زانـ.ـ.ـوی غم بغـ.ـ.ـل گرفته و داره گریه میکنه ...
تا هوا تاریک بشه دلم مثل سـ.ـ.ـیر و سـ.ـرکه جـ.ـ.ـوشید ...
محبوب و اون سرما هم نتونست مانع رفتن من بشه ...
احمد کمکم کرد تا خونه مامان برم ....
همه جا یخ بسته بود ...
احمد شالگـ.ـردنشو تا زیر چشم هاش کشید و گفت : هر وقت هوا بهتر بشه میام ...
سری تکون دادم و رفتم داخل ...
مامان به اومدن هام عادت کرده بود و منتظرم بود...
خیلی چشم انتظار موندم ولی مالک نیومد ...
دیر وقت شد و جز صدای گـ.ـ.ـرگ ها صدایی نمیومد ...
دلشـ.ـوره گرفته بودم ...
هرچند هیچ گـ.ـ.ـرگی حریف مالک نمیشد ولی دلم شـ.ـ.ـور میز_د ...
مامان کنارم ایستاد و گفت : نزدیک نما_ز صبح برو بخواب دیگه نمیاد ...
چندساعت دیگه هوا روشن میشه ...
حق با مامان بود ...
رژ لـ.ـ.ـبی که محبوب از اتاق طلا برام یواشکی اورده بود و رنگ سـ.ـ.ـرخی داشت رو رو لـ.ـ.ـبهام زده بودم...
به قول محبوب دیگه نمیشد ازم چشم برداشت...
تو رختخواب در_از کشیدم و چشم هام رو بستم ...
خیلی زود خوابم برده بود ...
با تکون های دست مامان چشم باز کردم و گفت : بلند شو ...
هر_اسون بود و من فقط نگاهش میکردم...
چـ.ـ.ـادر روی سرش بود و گفت : بیدار شو جواهر ....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اسفند
دهکده رمان💮🤩
#مالک خان
پارت ۷۱
مامان هر_اسون بیدارم کـ.ـرد و گفت : بیدار شو جواهر ...
تو جا نشستم و گفتم : چی شده ؟
_ مالک خان اومده، میخواد ببردت بیرون ...
لبخند رو لـ.ـبهام نشست و گفتم: منتظرش بودم...
_ کجا میخواد ببردت ؟
نگرانی تو صورت مامان موج میزد و گفتم : مامان من بیشتر از چشم هام به مالک اعتماد دارم ...
اون مراقب منه ...
نگفته کجا قراره بریم ولی میدونم جای بدی نمیریم ...
پارچ اب رو توی لگـ.ـ.ـن ریختم و صورتمو شستم ...
نفت بخاری تموم شده بود و اتاق سرد بود ...
پیراهنمو مرتب کردم و مامان یه لقمه به دستم داد و گفت : ضعف میکنی ...
حق داشت خیلی گرسنه بودم...
موهامو دورم ریختم و گفتم : دلم میخواد بدون روبند بیرون برم...
مامان دستهاشو کنار صورتم گذاشت و گفت : اون روز میرسه که بدون تــ.ـ.ـر_س قدم تو کوچه ها بزاری ...
صدای مالک بود که با رضا صحبت میکرد ...
گوشهامو تیـ.ـ.ـز کردم و به رضا میگفت : از بهار کنار خودم باید کـ.ـار کنی ...
پسر با عـ.ـ.ـرضه ای هستی میخوام سرپرست کـ.ـارگرا باشی ...
اینجا زمین هارو که کشاورزی میکنن تو سرکـ.ـارگر میشی ...
رضا با خوشحالی گفت: ملا اجازه نمیده اون با من دشمـ.ـ.ـنی داره ...
_ ملا اینجا کـ.ـاره ای نیست ...
روبندمو انداختم و بیرون رفتم ...
با سر سلام کردم و از دور محو دیدنم بود ...
رو به مامان که دلواپس دستهاشو تو هم قلاب کرده بود گفت : امانت دار خوبی هستم ...
تا افتاب هست میارمش ...
مامان ا_هی کشید و گفت : من با معجزه خدا دوباره دخترمو دارم...اینبارم به خدا و بعد به شما میسپارمش ...
مراقبش باشین ...
مالک به ماشین جلو در اشاره کرد و گفت: بیشتر از جـ.ـونم مراقبشم ...لبخند رو لـ.ـبهام مینشست ...
فکر میکردم با کالسکه اومده ولی با ماشین عمارت اومده بود ...
خودش پشت فـ.ـرمون نشست و من جلو کنارش ...
برای مامان دست تکون دادم و ماشین راه افتاد ...
استـ.ـ.ـر_س داشتم و تـ.ـ.ـنم میلــ.ـ.ـرزید اولین باری بود که سوار ماشین میشدم...
چاله هارو بالا و پایین که میرفت حالت تهوع میگرفتم ...
کت قهوه ای تـ.ـ.ـنش بود و گفت : دیشب نتونستم بیام ....
یچیزهایی هست که داره ادیتم میکنه ...
پارت ۷۲
از اون جا دور شد و مسیر اشنایی رو پشت سر میزاشت ...
روبندمو بالا دادم و گفتم : کجا میریم؟!
به صورتم خیره شد و گفت: چرا زیر این روبند مخفیش میکنی ...
این نعمت بزرگ خداست ...
نقاشی دست خودش ...
دستشو کنار صورتم گذاشت و گفت : چقدر امروز پر رنـ.ـگ و لعـ.ـاب شدی ...
منظورش ر_ژ لـ.ـب قـ.ـ.ـر_مز بود و خجالت زده سرمو پایین انداختم ...
دستشو روی دستم گذاشت ...
نتونستم تحمل کنم منم محـ.ـ.ـکم دستشو بین دست گرفتم ...
سرمو به صندلی تکیه کـ.ـردم و گفتم : میدونستی جز خودت دیگه چیزی نمیخوام ...؟
چشم هاشو درشت کرد و گفت : بخدا قـ.ـ.ـسم که به این حس و حال قشنگم جـ.ـ.ـونمم میدم ...
فردا عیده و این عید چقدر قشنگه وقتی تو رو قراره با خودم ببرم عمارتم ...
متعجب خیره شدم بهش ...
کنار زد تو جاده قدیمی خونه امون بودیم و پرنده پر نمیزد ...
به طرف من چرخید و گفت: میخوام امروز عقد کنیم و بریم عمارت ...
خنده ام گرفته بود و اون از مهالات بود ...
من نمیتونستم بدون رو بند بیرون برم ...
خواستم چیزی بگم که گفت : اینجا رو که میشناسی ؟
به روبرو اشاره کرد ...اونجا متولد شده بودم چطور میشد نشناسم و گفتم: بله میشناسم ...
پیاده شد و منم پشت سرش راه افتادم ...
برف ها زیر اون افتاب اب میشدن و زیر پـ.ـ.ـاهامون خـ.ـ.ـیس بود ...
مالک به روبرو اشاره کرد و گفت : اونجا رو میشناسی ...شبی که رعد و بـ.ـرق همه جا رو زیر و رو کرد ؟
یکم مکث کردم دیگه قدم از قدم برنداشتم ...
مالک به سمت من چرخید و گفت : چرا نمیای ؟
دلم نمیخواست برم اونجا تمام اون شب جلو چشم هام بود از اونجا میتـ.ـ.ـر_سیدم ...
مالک روبروم ایستاد و گفت : بریم از نزدیک ببین ...
سرمو تکون دادم و گفتم : نه نمیام ...
من از اونجا خاطرات خوبی ندارم ...
دستهام میلـ.ـ.ـر_زید و دلم میخواست انقدر از اونجا دور بشم که حتی اسمشم کسی نشناسه ...
به طرف ماشین تند تند قدم برداشتم ...
مالک از پشت سر دستمو گرفت و گفت : صبر کن ...
نتونستم تحمل کنم ...
دوباره د_رد اون روز رو از ته دلم حس کردم و گفتم : از اینجا متـ.ـ.ـنـ.ـ.ـفز_م ...
مالک بی معطلی منو در اغـ.ـ.ـوش گرفت و گفت : فقط خواستم اینجا رو ببینی ...
پارت ۷۳
مالک سـ.ـرمو نـ.ـوازش کـ.ـرد و گفت : امروز میریم عمارت به عنوان همسرم معرفیت میکنم ...
به چشم هاش خیره شدم و گفتم : به من مهلت بده با این عجله نمیتونم ...
_ عجله لازمه من تو شـ.ـ.ـرا_یط بدی هستم و نمیخوام تـ.ـ.ـو_ش بمونم ...
امروز باید تکلیف خیلی چیزها مشخص بشه من نمیتونم صبر کنم ...
ازش ف
پارت ۷۱
مامان هر_اسون بیدارم کـ.ـرد و گفت : بیدار شو جواهر ...
تو جا نشستم و گفتم : چی شده ؟
_ مالک خان اومده، میخواد ببردت بیرون ...
لبخند رو لـ.ـبهام نشست و گفتم: منتظرش بودم...
_ کجا میخواد ببردت ؟
نگرانی تو صورت مامان موج میزد و گفتم : مامان من بیشتر از چشم هام به مالک اعتماد دارم ...
اون مراقب منه ...
نگفته کجا قراره بریم ولی میدونم جای بدی نمیریم ...
پارچ اب رو توی لگـ.ـ.ـن ریختم و صورتمو شستم ...
نفت بخاری تموم شده بود و اتاق سرد بود ...
پیراهنمو مرتب کردم و مامان یه لقمه به دستم داد و گفت : ضعف میکنی ...
حق داشت خیلی گرسنه بودم...
موهامو دورم ریختم و گفتم : دلم میخواد بدون روبند بیرون برم...
مامان دستهاشو کنار صورتم گذاشت و گفت : اون روز میرسه که بدون تــ.ـ.ـر_س قدم تو کوچه ها بزاری ...
صدای مالک بود که با رضا صحبت میکرد ...
گوشهامو تیـ.ـ.ـز کردم و به رضا میگفت : از بهار کنار خودم باید کـ.ـار کنی ...
پسر با عـ.ـ.ـرضه ای هستی میخوام سرپرست کـ.ـارگرا باشی ...
اینجا زمین هارو که کشاورزی میکنن تو سرکـ.ـارگر میشی ...
رضا با خوشحالی گفت: ملا اجازه نمیده اون با من دشمـ.ـ.ـنی داره ...
_ ملا اینجا کـ.ـاره ای نیست ...
روبندمو انداختم و بیرون رفتم ...
با سر سلام کردم و از دور محو دیدنم بود ...
رو به مامان که دلواپس دستهاشو تو هم قلاب کرده بود گفت : امانت دار خوبی هستم ...
تا افتاب هست میارمش ...
مامان ا_هی کشید و گفت : من با معجزه خدا دوباره دخترمو دارم...اینبارم به خدا و بعد به شما میسپارمش ...
مراقبش باشین ...
مالک به ماشین جلو در اشاره کرد و گفت: بیشتر از جـ.ـونم مراقبشم ...لبخند رو لـ.ـبهام مینشست ...
فکر میکردم با کالسکه اومده ولی با ماشین عمارت اومده بود ...
خودش پشت فـ.ـرمون نشست و من جلو کنارش ...
برای مامان دست تکون دادم و ماشین راه افتاد ...
استـ.ـ.ـر_س داشتم و تـ.ـ.ـنم میلــ.ـ.ـرزید اولین باری بود که سوار ماشین میشدم...
چاله هارو بالا و پایین که میرفت حالت تهوع میگرفتم ...
کت قهوه ای تـ.ـ.ـنش بود و گفت : دیشب نتونستم بیام ....
یچیزهایی هست که داره ادیتم میکنه ...
پارت ۷۲
از اون جا دور شد و مسیر اشنایی رو پشت سر میزاشت ...
روبندمو بالا دادم و گفتم : کجا میریم؟!
به صورتم خیره شد و گفت: چرا زیر این روبند مخفیش میکنی ...
این نعمت بزرگ خداست ...
نقاشی دست خودش ...
دستشو کنار صورتم گذاشت و گفت : چقدر امروز پر رنـ.ـگ و لعـ.ـاب شدی ...
منظورش ر_ژ لـ.ـب قـ.ـ.ـر_مز بود و خجالت زده سرمو پایین انداختم ...
دستشو روی دستم گذاشت ...
نتونستم تحمل کنم منم محـ.ـ.ـکم دستشو بین دست گرفتم ...
سرمو به صندلی تکیه کـ.ـردم و گفتم : میدونستی جز خودت دیگه چیزی نمیخوام ...؟
چشم هاشو درشت کرد و گفت : بخدا قـ.ـ.ـسم که به این حس و حال قشنگم جـ.ـ.ـونمم میدم ...
فردا عیده و این عید چقدر قشنگه وقتی تو رو قراره با خودم ببرم عمارتم ...
متعجب خیره شدم بهش ...
کنار زد تو جاده قدیمی خونه امون بودیم و پرنده پر نمیزد ...
به طرف من چرخید و گفت: میخوام امروز عقد کنیم و بریم عمارت ...
خنده ام گرفته بود و اون از مهالات بود ...
من نمیتونستم بدون رو بند بیرون برم ...
خواستم چیزی بگم که گفت : اینجا رو که میشناسی ؟
به روبرو اشاره کرد ...اونجا متولد شده بودم چطور میشد نشناسم و گفتم: بله میشناسم ...
پیاده شد و منم پشت سرش راه افتادم ...
برف ها زیر اون افتاب اب میشدن و زیر پـ.ـ.ـاهامون خـ.ـ.ـیس بود ...
مالک به روبرو اشاره کرد و گفت : اونجا رو میشناسی ...شبی که رعد و بـ.ـرق همه جا رو زیر و رو کرد ؟
یکم مکث کردم دیگه قدم از قدم برنداشتم ...
مالک به سمت من چرخید و گفت : چرا نمیای ؟
دلم نمیخواست برم اونجا تمام اون شب جلو چشم هام بود از اونجا میتـ.ـ.ـر_سیدم ...
مالک روبروم ایستاد و گفت : بریم از نزدیک ببین ...
سرمو تکون دادم و گفتم : نه نمیام ...
من از اونجا خاطرات خوبی ندارم ...
دستهام میلـ.ـ.ـر_زید و دلم میخواست انقدر از اونجا دور بشم که حتی اسمشم کسی نشناسه ...
به طرف ماشین تند تند قدم برداشتم ...
مالک از پشت سر دستمو گرفت و گفت : صبر کن ...
نتونستم تحمل کنم ...
دوباره د_رد اون روز رو از ته دلم حس کردم و گفتم : از اینجا متـ.ـ.ـنـ.ـ.ـفز_م ...
مالک بی معطلی منو در اغـ.ـ.ـوش گرفت و گفت : فقط خواستم اینجا رو ببینی ...
پارت ۷۳
مالک سـ.ـرمو نـ.ـوازش کـ.ـرد و گفت : امروز میریم عمارت به عنوان همسرم معرفیت میکنم ...
به چشم هاش خیره شدم و گفتم : به من مهلت بده با این عجله نمیتونم ...
_ عجله لازمه من تو شـ.ـ.ـرا_یط بدی هستم و نمیخوام تـ.ـ.ـو_ش بمونم ...
امروز باید تکلیف خیلی چیزها مشخص بشه من نمیتونم صبر کنم ...
ازش ف
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اسفند
دهکده رمان💮🤩
اصله گرفتم و گفتم : من نمیتونم بدون رو بند جایی برم ...
_ وقتی اسمت کنار اسم من بیاد همه میفهمن که نـ.ـامـ.ـ.ـوس منـ.ـ.ـی و حتی سرشون رو جـ.ـلوت بالا نمیارن ....از چیزی نتـ.ـ.ـر_س ...برای محافظت ازت همه کـ.ـار میکنم ...
سرمو روی شونه اش گزاشتم و سکوت کردم ...
برگشتیم تو ماشین ...نمیتونستم ازش چشم بردارم ...بهش خیره بودم و با انگشت های دستش که روی پـ.ـ.ـاهام بود بازی میکردم ....
مالک نگاهم میکرد و دستشو جلو اورد روبندمو رو ازم جدا گرد و گفت : این موها رو خیلی دوست دارم ...
جلوتر اومد و با موهام بازی میکرد اروم لـ.ـ.ـبهاشو نزدیک گوشم اورد و گفت : مثل یه پـ.ـری هستی ...
لـ.ـ.ـبهاشو کنار صورتم گذاشت و اروم تر گفت : یه رویای شیرین ...
مالک شده بود مالک من ...
لـ.ـ.ـبهامو کنار گونه اش گذاشتم و اروم بـ.ـ.ـو_سیدم ...
تمام وجودم به اتـ.ـ.ـیش کشیده میشد با بـ.ـ.ـو_سیدنش ...
لبخندی زد و چیزی نگفت ...
منم خجالت زده فقط نگاهش کردم...
دستشو عقب ماشین برد و یه بقچه تافتون های شکری جلو اورد ...
روی پـ.ـ.ـاهام گذاشت و گفت : یه نفر هست که تو زندگی بیشتر از خودم به اون اعتماد دارم...
یه دختر که میدونم بخاطر من از جـ.ـ.ـونشم میگذره ...
اینا رو اون پخته ...
یه هنرمند واقعی ...اسمش محبوبه است ...میخوام عروسش کنم ...یه پسر خوب سراغ دارم...از اسـ.ـب دارهای اطراف خودمونه ...
بین حرفش پــ.ـ.ـر_یدم و گفتم: ولی محبوب کسی دیگه رو دوست داره ...
مالک به دهـ.ـ.ـنم خیره موند و گفتم : منظورم این بود شاید کسی دیگه رو دوست داره ...
چرا با خودش اول صحبت نمیکنی ؟
مالک یکم مکث کرد و گفت : اگه همچین چیزی بود بهم میگفت ...
_ اون یه دختر شاید خجالت کشیده ...بهش فرصت بده ...هر دلی بالاخره برای یه نفر میتپه ...
یکم لبخند زد و گفت :دل تو برای کی میتپه ؟
با عشق دسـ.ـتشو روی قلبم گذاشتم و گفتم: خودت حـ.ـسش کن ....
ببین برای کی میتپه مالک خان ...
_ وقتی اسمت کنار اسم من بیاد همه میفهمن که نـ.ـامـ.ـ.ـوس منـ.ـ.ـی و حتی سرشون رو جـ.ـلوت بالا نمیارن ....از چیزی نتـ.ـ.ـر_س ...برای محافظت ازت همه کـ.ـار میکنم ...
سرمو روی شونه اش گزاشتم و سکوت کردم ...
برگشتیم تو ماشین ...نمیتونستم ازش چشم بردارم ...بهش خیره بودم و با انگشت های دستش که روی پـ.ـ.ـاهام بود بازی میکردم ....
مالک نگاهم میکرد و دستشو جلو اورد روبندمو رو ازم جدا گرد و گفت : این موها رو خیلی دوست دارم ...
جلوتر اومد و با موهام بازی میکرد اروم لـ.ـ.ـبهاشو نزدیک گوشم اورد و گفت : مثل یه پـ.ـری هستی ...
لـ.ـ.ـبهاشو کنار صورتم گذاشت و اروم تر گفت : یه رویای شیرین ...
مالک شده بود مالک من ...
لـ.ـ.ـبهامو کنار گونه اش گذاشتم و اروم بـ.ـ.ـو_سیدم ...
تمام وجودم به اتـ.ـ.ـیش کشیده میشد با بـ.ـ.ـو_سیدنش ...
لبخندی زد و چیزی نگفت ...
منم خجالت زده فقط نگاهش کردم...
دستشو عقب ماشین برد و یه بقچه تافتون های شکری جلو اورد ...
روی پـ.ـ.ـاهام گذاشت و گفت : یه نفر هست که تو زندگی بیشتر از خودم به اون اعتماد دارم...
یه دختر که میدونم بخاطر من از جـ.ـ.ـونشم میگذره ...
اینا رو اون پخته ...
یه هنرمند واقعی ...اسمش محبوبه است ...میخوام عروسش کنم ...یه پسر خوب سراغ دارم...از اسـ.ـب دارهای اطراف خودمونه ...
بین حرفش پــ.ـ.ـر_یدم و گفتم: ولی محبوب کسی دیگه رو دوست داره ...
مالک به دهـ.ـ.ـنم خیره موند و گفتم : منظورم این بود شاید کسی دیگه رو دوست داره ...
چرا با خودش اول صحبت نمیکنی ؟
مالک یکم مکث کرد و گفت : اگه همچین چیزی بود بهم میگفت ...
_ اون یه دختر شاید خجالت کشیده ...بهش فرصت بده ...هر دلی بالاخره برای یه نفر میتپه ...
یکم لبخند زد و گفت :دل تو برای کی میتپه ؟
با عشق دسـ.ـتشو روی قلبم گذاشتم و گفتم: خودت حـ.ـسش کن ....
ببین برای کی میتپه مالک خان ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۷۴
دستشو رو قلبم گذاشتم و گفتم : ببین برای کی میتپه ؟ این قلب فقط برای مالکم میتپه ...
با لبخند تکرار کرد مالکم ؟
_ اره مالکم ...چی بهتر از این که تو مالک من باشی ...
سرتا پامو نگاه کرد و نفس عمیقی کشید ...یه تکه تافتون به دهـ.ـ.ـانش دا_دم و خیره بهش بودم تا بخوره ...
یه تیکه دیگه بردم و انگشتمو به دنـ.ـ.ـدون گرفت ...
از د_رد نا_لیدم و گفتم : د_ردم گرفت ...
محـ.ـ.ـکمتر فشـ.ـ.ـرد و انگشتمو که ول کرد گفت : دلم میخواد اینطوری به دنـ.ـ.ـدون بگیرمت ...
خندیدم و اون مرد سرسختی بود ولی من که تو عاشقی شـ.ـ.ـرم نداشتم ...
انگار سالها بود کنارش بودم و بقدری حس ارامش داشتم که هیجا پیداش نمیکردم ...
به طرفش رفتم و سـ.ـرشـ.ـ.وونه اشو محـ.ـ._ـکم به دنـ.ـ._ـدون گرفتم ...
خودمو با ز_ور بین فرمون ماشین و مالک جا دادم ...شـ.ـ.ـونه اشو فشـ.ـ.ـار میدادم و مالک از د_رد میخندید ...
اون د_رد ها برای اون د_ردی نبود ...
دستهاشو دور کمـ.ـ.ـرم حلقه کرد و گفت : دنـ.ـ.ـدونهای تیـ.ـ.ـزی داری ...
از خنده شونه اشو ول کردم و گفتم : مگه من گـ.ـ.ـرگـ.ـ.ـم ...
فاصله ای بینمون نبود و به ز_ور اونجا جا شده بودم...
موهامو پشت گوشم زد و گفت : مثل قـ.ـ.ـر_ص ماهی ...
چشم هامو بستم و سرمو روی شونه اش فشـ.ـ.ـردم ...جای دنـ.ـ.ـدونهامو چندبار بـ.ـ.ـوسیدم و گفتم : منو میبخشی ؟
پشتمو نوازش میکرد و گفت : میتونم نبخشم ...
تو همه دارایی منی ...تو زندگی منو زیر و رو کردی ...با دقت نگاه کن ...نشستی رو پـ.ـ.ـاهام ...گـ.ـ.ـازم میگیری ...قبل تو کسی اجازه نداشت بهم نگاه کنه ...
ولی الان حال و روزمو ببین ...
دختر تو با من و دل من چیکار کردی ؟
محـ.ـ.ـکم تر فشـ.ـ.ـارم داد و گفتم: حاضرم همیشه همینطور تو بغلت بمونم و همینجا بخوابم ...
هر روز هر لحظه ... تا وقتی که نفس میکشم ...از تو سیراب بشم ...از مالک خان ام ...از مردی که کنارش ارامش دارم...
مالک دستشو تو جیبش برد و یه انگشتر بیرون اورد ...
تو چشم هام نگاه کرد و گفت : میزاری تو انگشتت بندازم ؟
ذوق زده شده بودم و بغض کردم...
خدا وعده داده بود بعد سختی ها اسانی است ...
پس این جواب اون بی عدالتی به من بود ...
میخواستن بی عـ.ـ.ـفتم کـ.ـ.ـنن و حالا خدا داشت منو
خانم بزرگترین مرد اونجا میکرد ...
زن پر قدرتی که میتونست انتفـ.ـ.ـام گـ.ـ.ـناه نکـ.ـ.ـردش رو بگیره ...
پارت ۷۵
مالک وقتی لبخندمو دید انگشتر رو تو انگشتم کـ.ـ.ـرد و گفت : من رمانتیک نیستم ...سخت بار اومدم ...تنها بزرگ شدم...
از بجگی حکایت خان بودن رو تو گوشم خواندن ...
مادرمو از_ار میدادن با دنـ.ـ.ـدون هام نگهش داشتم...
ولی میدونم هیچ چیزی تو دنیا نمیتونه برای من جای مادرمو بگیره ...
از امروزم تو شدی نـ.ـامـ.ـوس من ...
درست مثل مادرم نور چشمم...
میدونم قرار نیست راحت کنار هم باشیم...همه کـ.ـار میکنن تا جدامون کنن ...
ولی تو چشم من باش و من چشم تو ...فقط بهم اعتماد کنیم ...
تو منو باور کن من نمیزارم هیچ چیزی از_ارت بده ...
دلم میخواست بگم .....کاش میگفتم من همونی ام که میخواستن بسو*ونن و تو نجاتش دادی ....
اون لحظه هیچ چیزی نمیتونست ناراحتم کنه ...هیچ چیزی نمیتونست نگرانم گنه ...
مالک برای من بوی عشق میداد ...
بغض کرده بودم و با بغض گفتم : نمیتونم باور کنم ...
عطر تـ.ـ.ـنشو بـ.ـ.ـو کشیدم و گفتم : بوی عشق میدی ...بوی امـ.ـ.ـنیت ...
مالک سرشو به سرم تکیه کرد و گفت : میخوام بخوابم ...
کنار تو خوابشم قشنگه ...
صندلیشو عقب داد و نزاشت از بغلش بلند بشم ...
کـ.ـ.ـتشو رو_م انداخت و چشم هاشو بست ...
به صورت ارومش خیره بودم...دستمو کنار سرش بردم و با موهاش بازی میکردم...
واقعا خوابش برده بود ...به اون جاده و خونه های خرابه نگاه کردم...
به شبی که منو بی رحـ.ـ._ـمانه آز_ار دادن ...
اونشب شب خوشبختی من بود ...
شبی بود که مالک رو خدا برام فرستاد ...
سرمو روی سیـ.ـ.ـه اش گزاشتم و صدای قلبشو گوش دادم...
سرد بود ولی گرمای تـ.ـ.ـن مالک منم گرم میکرد ...
نمیدونستم عمارت که برم چی قراره بشه ولی راضی بودم که حداقل مالک کنارم و از طلا دوری میکنه ...
طلا برای بدست اوردن همچین مردی تمام تلاششو میکرد ...
منم اگه جای اون بودم برای داشتن مالک با همه میجـ.ـ.ـنگـ.ـ.ـیدم...
مالک یه رویای قشنگ بود ...
سرمو بالا بردم و زیر چونه اشو بـ.ـ.ـو_سیدم...
خیلی وقت بود خوابیده بود و دلم میخواست بیدار بشه و چشم هاشو ببینم...
کنارش بودم ولی همش دلتنگش میشدم ...
مالک برای من تمام قشنگی های دنیا رو داشت ...
همه خوشی های دنیا رو یجا داشت ...
دستشو رو قلبم گذاشتم و گفتم : ببین برای کی میتپه ؟ این قلب فقط برای مالکم میتپه ...
با لبخند تکرار کرد مالکم ؟
_ اره مالکم ...چی بهتر از این که تو مالک من باشی ...
سرتا پامو نگاه کرد و نفس عمیقی کشید ...یه تکه تافتون به دهـ.ـ.ـانش دا_دم و خیره بهش بودم تا بخوره ...
یه تیکه دیگه بردم و انگشتمو به دنـ.ـ.ـدون گرفت ...
از د_رد نا_لیدم و گفتم : د_ردم گرفت ...
محـ.ـ.ـکمتر فشـ.ـ.ـرد و انگشتمو که ول کرد گفت : دلم میخواد اینطوری به دنـ.ـ.ـدون بگیرمت ...
خندیدم و اون مرد سرسختی بود ولی من که تو عاشقی شـ.ـ.ـرم نداشتم ...
انگار سالها بود کنارش بودم و بقدری حس ارامش داشتم که هیجا پیداش نمیکردم ...
به طرفش رفتم و سـ.ـرشـ.ـ.وونه اشو محـ.ـ._ـکم به دنـ.ـ._ـدون گرفتم ...
خودمو با ز_ور بین فرمون ماشین و مالک جا دادم ...شـ.ـ.ـونه اشو فشـ.ـ.ـار میدادم و مالک از د_رد میخندید ...
اون د_رد ها برای اون د_ردی نبود ...
دستهاشو دور کمـ.ـ.ـرم حلقه کرد و گفت : دنـ.ـ.ـدونهای تیـ.ـ.ـزی داری ...
از خنده شونه اشو ول کردم و گفتم : مگه من گـ.ـ.ـرگـ.ـ.ـم ...
فاصله ای بینمون نبود و به ز_ور اونجا جا شده بودم...
موهامو پشت گوشم زد و گفت : مثل قـ.ـ.ـر_ص ماهی ...
چشم هامو بستم و سرمو روی شونه اش فشـ.ـ.ـردم ...جای دنـ.ـ.ـدونهامو چندبار بـ.ـ.ـوسیدم و گفتم : منو میبخشی ؟
پشتمو نوازش میکرد و گفت : میتونم نبخشم ...
تو همه دارایی منی ...تو زندگی منو زیر و رو کردی ...با دقت نگاه کن ...نشستی رو پـ.ـ.ـاهام ...گـ.ـ.ـازم میگیری ...قبل تو کسی اجازه نداشت بهم نگاه کنه ...
ولی الان حال و روزمو ببین ...
دختر تو با من و دل من چیکار کردی ؟
محـ.ـ.ـکم تر فشـ.ـ.ـارم داد و گفتم: حاضرم همیشه همینطور تو بغلت بمونم و همینجا بخوابم ...
هر روز هر لحظه ... تا وقتی که نفس میکشم ...از تو سیراب بشم ...از مالک خان ام ...از مردی که کنارش ارامش دارم...
مالک دستشو تو جیبش برد و یه انگشتر بیرون اورد ...
تو چشم هام نگاه کرد و گفت : میزاری تو انگشتت بندازم ؟
ذوق زده شده بودم و بغض کردم...
خدا وعده داده بود بعد سختی ها اسانی است ...
پس این جواب اون بی عدالتی به من بود ...
میخواستن بی عـ.ـ.ـفتم کـ.ـ.ـنن و حالا خدا داشت منو
خانم بزرگترین مرد اونجا میکرد ...
زن پر قدرتی که میتونست انتفـ.ـ.ـام گـ.ـ.ـناه نکـ.ـ.ـردش رو بگیره ...
پارت ۷۵
مالک وقتی لبخندمو دید انگشتر رو تو انگشتم کـ.ـ.ـرد و گفت : من رمانتیک نیستم ...سخت بار اومدم ...تنها بزرگ شدم...
از بجگی حکایت خان بودن رو تو گوشم خواندن ...
مادرمو از_ار میدادن با دنـ.ـ.ـدون هام نگهش داشتم...
ولی میدونم هیچ چیزی تو دنیا نمیتونه برای من جای مادرمو بگیره ...
از امروزم تو شدی نـ.ـامـ.ـوس من ...
درست مثل مادرم نور چشمم...
میدونم قرار نیست راحت کنار هم باشیم...همه کـ.ـار میکنن تا جدامون کنن ...
ولی تو چشم من باش و من چشم تو ...فقط بهم اعتماد کنیم ...
تو منو باور کن من نمیزارم هیچ چیزی از_ارت بده ...
دلم میخواست بگم .....کاش میگفتم من همونی ام که میخواستن بسو*ونن و تو نجاتش دادی ....
اون لحظه هیچ چیزی نمیتونست ناراحتم کنه ...هیچ چیزی نمیتونست نگرانم گنه ...
مالک برای من بوی عشق میداد ...
بغض کرده بودم و با بغض گفتم : نمیتونم باور کنم ...
عطر تـ.ـ.ـنشو بـ.ـ.ـو کشیدم و گفتم : بوی عشق میدی ...بوی امـ.ـ.ـنیت ...
مالک سرشو به سرم تکیه کرد و گفت : میخوام بخوابم ...
کنار تو خوابشم قشنگه ...
صندلیشو عقب داد و نزاشت از بغلش بلند بشم ...
کـ.ـ.ـتشو رو_م انداخت و چشم هاشو بست ...
به صورت ارومش خیره بودم...دستمو کنار سرش بردم و با موهاش بازی میکردم...
واقعا خوابش برده بود ...به اون جاده و خونه های خرابه نگاه کردم...
به شبی که منو بی رحـ.ـ._ـمانه آز_ار دادن ...
اونشب شب خوشبختی من بود ...
شبی بود که مالک رو خدا برام فرستاد ...
سرمو روی سیـ.ـ.ـه اش گزاشتم و صدای قلبشو گوش دادم...
سرد بود ولی گرمای تـ.ـ.ـن مالک منم گرم میکرد ...
نمیدونستم عمارت که برم چی قراره بشه ولی راضی بودم که حداقل مالک کنارم و از طلا دوری میکنه ...
طلا برای بدست اوردن همچین مردی تمام تلاششو میکرد ...
منم اگه جای اون بودم برای داشتن مالک با همه میجـ.ـ.ـنگـ.ـ.ـیدم...
مالک یه رویای قشنگ بود ...
سرمو بالا بردم و زیر چونه اشو بـ.ـ.ـو_سیدم...
خیلی وقت بود خوابیده بود و دلم میخواست بیدار بشه و چشم هاشو ببینم...
کنارش بودم ولی همش دلتنگش میشدم ...
مالک برای من تمام قشنگی های دنیا رو داشت ...
همه خوشی های دنیا رو یجا داشت ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۷۶
مالک چشم هاشو باز کرد و نگاهم کرد ...
لبخندی زد و گفت : خیلی سخته تو عمارت خودت باشی ...
خان باشی ...
ولی نتونی راحت بخوابی ...
اومروز کنار تو چقدر راحت خوابیدم ....
این خواب به تمام عمرم می ارزید ...
دستهامو کنار صورتش گذاشتم و گفتم : جانمی ...دار و ندارمی ...منم کنارت ارومم ...
نفس عمیقی کشید و گفت : بریم ...
برگشتم رو صندلی ...
مشخص بود پـ.ـ.ـاهاش در_د گرفته ولی به روم نمیاورد ...
راه افتاد و رفت سمت پایین ابادی ...اونجا یه رودخونه بود ...
وقتی بجه بودم همراه مادرم که میرفت اونجا لباس بشوره میرفتم ...
خیلی از ابادی دور بود ...
از وسط ابادیمون باید میگذشتم و از تو ماشین خونه هارو میدیدم که صـ.ـاعقه چطور خـ.ـرابشون کرده بود ...
از جلو دربمون گذشتیم ...
یاد پدرم و تمام خاطراتم افتادم ...
تــ.ـ.ـر_سیدم ...
ناخواسته تـ.ـ.ـر_س وجودمو گرفت ...
بازوی مالک رو چـ.ـ.ـسبیدم و به اون خونه که ازش چیزی نمونده بود خیره شدم ...
مالک نگاهم کرد و گفت :
نمیدونم کی اون حقـ.ـ.ـه جـ.ـ.ـن و نــ.ـ.ـا_له هارو چیده بود ...ولی هرچی بود سالها از مردم اخازی میکردن و با پـ.ـ.ـول دعـ.ـ.ـا مردم رو سـ.ـ.ـر کیـ.ـ.ـسه میـ.ـ.ـکــ.ـردن ...
مردم ساده لوح ما زود باور بودن و من دیر فهمیدم...
اونشب بین اتـ.ـ.ـیش خیلی اتفاقی صدای یه دخـ.ـتر رو شنیدم ...
داشت تو اتـ.ـ.ـیش میسـ.ـ.ـو_حت ...
نفهمیدم چطور تونستم بیرون بـ.ـ.ـکـ.ـ.ـشمش ...
اب دهـ.ـ.ـنمو به ز_ور قورت دادم و به دهـ.ـ.ـنش خیره بودم...
مالک داشت از چیزی حرف میزد که میدونستم نمیتونم بهش بگم ...
ا_هی کشید و گفت : امان از مردم ساده دل اینجا ...
ماشین رو دوباره راه انداخت و از اونجا گذشت ...ولی چشم من پی اونجا بود ...
چرخیدم و نگاهش میکردم...اونجا خیلی برای من در_داور بود ...
کنار رودخونه که رسید گفت : اتیـ.ـ.ـش روشن کنم بعد پیاده شو ...
تصورم از مالک یه مرد سخت و بدرفتار بود ...
ولی خیلی قشنگ هیـ.ـ.ـزم هارو ازصندوق ماشین خـ.ـالی کـ.ـرد ...
بوی بنـ.ـ.ـز_ین همه جا پیچید و با یه جر_قه روی زمینی که تکه تکه برفهاش خشک شده بود اتیـ.ـ.ـش روشن شد ...
پارت ۷۷
مالک بهم اشاره کرد پیاده بشم...
تخته سنگی رو که کنار اتــ.ـ.ـیش بود روش گلیم انداخت و گفت : بفرمایید ...
دستشو جلو اورد و با خنده ترجیح دادم دستمو دور بازوش بپیچم و گفتم : تو این هوا؟! خیلی سرده تو ماشین بمونیم بهتر نیست ؟
کـ.ـ.ـتشو روی شونه هام انداخت و گفت: میخوام هر لحظمون خاطره بشه ...
کتری سیاه رو پر اب کرد ...
اب رودخونه زلال بود و تکه های برف و یخ لابه لای صـ.ـخره هاش نقش و نگار نقاشی هارو بهش داده بود ...
بعضی جاها سبزه ها بیرون زده بودن و بهار رو مژده میدادن ...
کـتری رو کنار اتیـ.ـ.ـش گزاشت و گفت : خیلی کوچیک بودم...
پدر بزرگم ار_باب بزرگ مرد مهربونی بود ...علاقه خاصی به درخت و باغ داشت ...
تو همون شبایی که برای ابیاری میرفت ...منم همراهش میرفتم ...
اتـ.ـ.ـیش روشن میکرد و عطر طعم چای اتیـ.ـ.ـشیش هنوز تو دهـ.ـ.ـنمه ...
سیب زمینی هایی که لـ.ـای خاکستر میپخت و تا صبح بیدارمون نگه میداشت ...
نفس عمیقی کشید پایین تخته سنگ نشست و تکیه کرد به همون تخته سنگی که من روش بودم...
اتـ.ـ.ـیش جلوی پـ.ـاهامون بود و گرماش ما رو هم گرم میکرد ...
یه خرگوش سفید از لابه لای بوته های یخ گرفته بیرون اومد و با هیـ.ـ.ـجـ.ـ.ـان گفتم : بیین چه خرگوش قشنگی ....
مالک با دیدن خرگوش گفت : بهار رسید ...پی غذاست برای بجه هاش ...
میدونم لونه هاشون کجاست ...
دستمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم : چه مالک خانی که از لونه خرگوش های شهرشم باخبره ....
_ بجه خرگوش خیلی بانمک کوچولو و پشمالو ...
سرشو بالا گرفت نگاهم میکرد و گفتم : بجه ها همشون قشنگن ...
چشم هاشو ریز کرد و گفت : از بجه زیاد خوشم نمیاد ...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : واقعا ؟ مگه میشه از بجه کسی خوشش نیاد ...؟
_ شاید چون تا حالا نداشتم خوشم نمیاد ...
ابرومو بالا دادم و گفتم : یعنی اگه داشته باشی خوشت میاد ؟
چشم هاشو ریز کرد و گفت : داری شـ.ـ.ـکـ.ـ._ـنـ.ـ.ـجه ام میکنی ؟
_ نه فقط سوال پرسیدم ...
_ پس دیگه در موردش نپرس ...
کتری میجـ.ـ.ـوشید و بخارش بلند میشد ...
دستهامو روی اتـ.ـ.ـیش گرفتم و مالک چای رو تو کتری ریخت ...
استکان و قند رو بیرون اورد و من محو تماشاش بودم ...
پارت ۷۸
استکان و قند رو از ماشین بیرون اورد ...صدای عارف بود که از ماشین پخش میشد ...
من اون روزا حتی عارف رو نمیشناختم ...
محو تماشای مالک بودم ...
مالک برام چای ریخت و گفت : به چی خیره ای دختر ؟
جلو رفتم سـ.ـرشو محــ.ـ.ـکم به سـ.ـنه ام فشـ.ـ.ـردم و گفتم : یه عمارت جلوت اب و غذا میزارن ...
کفش هات رو برق میندازن و جل
مالک چشم هاشو باز کرد و نگاهم کرد ...
لبخندی زد و گفت : خیلی سخته تو عمارت خودت باشی ...
خان باشی ...
ولی نتونی راحت بخوابی ...
اومروز کنار تو چقدر راحت خوابیدم ....
این خواب به تمام عمرم می ارزید ...
دستهامو کنار صورتش گذاشتم و گفتم : جانمی ...دار و ندارمی ...منم کنارت ارومم ...
نفس عمیقی کشید و گفت : بریم ...
برگشتم رو صندلی ...
مشخص بود پـ.ـ.ـاهاش در_د گرفته ولی به روم نمیاورد ...
راه افتاد و رفت سمت پایین ابادی ...اونجا یه رودخونه بود ...
وقتی بجه بودم همراه مادرم که میرفت اونجا لباس بشوره میرفتم ...
خیلی از ابادی دور بود ...
از وسط ابادیمون باید میگذشتم و از تو ماشین خونه هارو میدیدم که صـ.ـاعقه چطور خـ.ـرابشون کرده بود ...
از جلو دربمون گذشتیم ...
یاد پدرم و تمام خاطراتم افتادم ...
تــ.ـ.ـر_سیدم ...
ناخواسته تـ.ـ.ـر_س وجودمو گرفت ...
بازوی مالک رو چـ.ـ.ـسبیدم و به اون خونه که ازش چیزی نمونده بود خیره شدم ...
مالک نگاهم کرد و گفت :
نمیدونم کی اون حقـ.ـ.ـه جـ.ـ.ـن و نــ.ـ.ـا_له هارو چیده بود ...ولی هرچی بود سالها از مردم اخازی میکردن و با پـ.ـ.ـول دعـ.ـ.ـا مردم رو سـ.ـ.ـر کیـ.ـ.ـسه میـ.ـ.ـکــ.ـردن ...
مردم ساده لوح ما زود باور بودن و من دیر فهمیدم...
اونشب بین اتـ.ـ.ـیش خیلی اتفاقی صدای یه دخـ.ـتر رو شنیدم ...
داشت تو اتـ.ـ.ـیش میسـ.ـ.ـو_حت ...
نفهمیدم چطور تونستم بیرون بـ.ـ.ـکـ.ـ.ـشمش ...
اب دهـ.ـ.ـنمو به ز_ور قورت دادم و به دهـ.ـ.ـنش خیره بودم...
مالک داشت از چیزی حرف میزد که میدونستم نمیتونم بهش بگم ...
ا_هی کشید و گفت : امان از مردم ساده دل اینجا ...
ماشین رو دوباره راه انداخت و از اونجا گذشت ...ولی چشم من پی اونجا بود ...
چرخیدم و نگاهش میکردم...اونجا خیلی برای من در_داور بود ...
کنار رودخونه که رسید گفت : اتیـ.ـ.ـش روشن کنم بعد پیاده شو ...
تصورم از مالک یه مرد سخت و بدرفتار بود ...
ولی خیلی قشنگ هیـ.ـ.ـزم هارو ازصندوق ماشین خـ.ـالی کـ.ـرد ...
بوی بنـ.ـ.ـز_ین همه جا پیچید و با یه جر_قه روی زمینی که تکه تکه برفهاش خشک شده بود اتیـ.ـ.ـش روشن شد ...
پارت ۷۷
مالک بهم اشاره کرد پیاده بشم...
تخته سنگی رو که کنار اتــ.ـ.ـیش بود روش گلیم انداخت و گفت : بفرمایید ...
دستشو جلو اورد و با خنده ترجیح دادم دستمو دور بازوش بپیچم و گفتم : تو این هوا؟! خیلی سرده تو ماشین بمونیم بهتر نیست ؟
کـ.ـ.ـتشو روی شونه هام انداخت و گفت: میخوام هر لحظمون خاطره بشه ...
کتری سیاه رو پر اب کرد ...
اب رودخونه زلال بود و تکه های برف و یخ لابه لای صـ.ـخره هاش نقش و نگار نقاشی هارو بهش داده بود ...
بعضی جاها سبزه ها بیرون زده بودن و بهار رو مژده میدادن ...
کـتری رو کنار اتیـ.ـ.ـش گزاشت و گفت : خیلی کوچیک بودم...
پدر بزرگم ار_باب بزرگ مرد مهربونی بود ...علاقه خاصی به درخت و باغ داشت ...
تو همون شبایی که برای ابیاری میرفت ...منم همراهش میرفتم ...
اتـ.ـ.ـیش روشن میکرد و عطر طعم چای اتیـ.ـ.ـشیش هنوز تو دهـ.ـ.ـنمه ...
سیب زمینی هایی که لـ.ـای خاکستر میپخت و تا صبح بیدارمون نگه میداشت ...
نفس عمیقی کشید پایین تخته سنگ نشست و تکیه کرد به همون تخته سنگی که من روش بودم...
اتـ.ـ.ـیش جلوی پـ.ـاهامون بود و گرماش ما رو هم گرم میکرد ...
یه خرگوش سفید از لابه لای بوته های یخ گرفته بیرون اومد و با هیـ.ـ.ـجـ.ـ.ـان گفتم : بیین چه خرگوش قشنگی ....
مالک با دیدن خرگوش گفت : بهار رسید ...پی غذاست برای بجه هاش ...
میدونم لونه هاشون کجاست ...
دستمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم : چه مالک خانی که از لونه خرگوش های شهرشم باخبره ....
_ بجه خرگوش خیلی بانمک کوچولو و پشمالو ...
سرشو بالا گرفت نگاهم میکرد و گفتم : بجه ها همشون قشنگن ...
چشم هاشو ریز کرد و گفت : از بجه زیاد خوشم نمیاد ...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : واقعا ؟ مگه میشه از بجه کسی خوشش نیاد ...؟
_ شاید چون تا حالا نداشتم خوشم نمیاد ...
ابرومو بالا دادم و گفتم : یعنی اگه داشته باشی خوشت میاد ؟
چشم هاشو ریز کرد و گفت : داری شـ.ـ.ـکـ.ـ._ـنـ.ـ.ـجه ام میکنی ؟
_ نه فقط سوال پرسیدم ...
_ پس دیگه در موردش نپرس ...
کتری میجـ.ـ.ـوشید و بخارش بلند میشد ...
دستهامو روی اتـ.ـ.ـیش گرفتم و مالک چای رو تو کتری ریخت ...
استکان و قند رو بیرون اورد و من محو تماشاش بودم ...
پارت ۷۸
استکان و قند رو از ماشین بیرون اورد ...صدای عارف بود که از ماشین پخش میشد ...
من اون روزا حتی عارف رو نمیشناختم ...
محو تماشای مالک بودم ...
مالک برام چای ریخت و گفت : به چی خیره ای دختر ؟
جلو رفتم سـ.ـرشو محــ.ـ.ـکم به سـ.ـنه ام فشـ.ـ.ـردم و گفتم : یه عمارت جلوت اب و غذا میزارن ...
کفش هات رو برق میندازن و جل
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
دهکده رمان💮🤩
وت خـ.ـ.ـم و را_ست میشن ...
اما الان مالک خان داره برای من چای میریزه ...
دستهامو فـ.ـ.ـشرد و گفت : خودمم باورم نمیشه ...این منم دارم اینجور عاشقی رو تجربه میکنم ...
دستمو روی قلبش کشیدم و گفتم : میخوام قلبم بچـ.ـ.ـسبه به اینجا ...
وصل باشه به اینجا ...
بی ادعا عاشقی میکنم برات ...
دلبری میکنم برات ...
خندید و گفت : چاییت سرد نشه خانم ...
ا_خـ.ـ.ـمی کردم و گفتم: خانم مالک خان بودن ارزوی منه ...انگشتر تو دستمو بـ.ـ.ـو_سیدم و گفتم : بدجور این چای بهم چـ.ـ.ـسبید ...کاش میتونستم بدز_دمت و با خودم ببر_مت ....
جلو همه پز تو بدم و بگم این مالک خان شما مـ.ـال منه ...دارایی منه ...این مرد سهم منه ...
چـ.ـ.ـونه امو تو دست گرفت تکون داد و گفت : قراره همینطور حرف بزنی ...چایی تو بخور هنوزم ادامه داره تمام امروز برات خاطره میشه ...
چاییم رو ـ.ـسر کشیدم و گفتم : کنارت همه چیز طعم شیرین داره ...چای دا_غ تلخ ...با تو شیرین میشه ...
مالک سرشو تکون میداد و من براش دلبری میکردم ...
عشقش داشت خـ.ـ.ـفه ام میکرد ...
تکه های گـ.ـ.ـوشت گـ.ـ.ـو_سفند رو بیرون اورد و رو اتیـ.ـ.ـش گذاشت ...
ابرومو بالا دادم و گفتم : امروز انگار قرار نیست تموم بشه ...
مالک گوشت رو کـ.ـ.ـباب میکرد و خودش با دستش تکه تکه بهم میداد ...
انگار اون روز همه چیز خواب بود و خواب شیرینی که قسمت همه نمیشه ...
نگاهاش که میکردم انگار لیلی اون بودم و اون مجنون شده بود ...
گرمم شده بود ...کتشو روی شونه هاش انداختم و اخرین گـ.ـ.ـو_شت رو من برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم : کاش امروز تموم نشه ...
تو چشم هاش خیره شدم...
خورشید داشت غروب میکرد و اسمون رو هزار رنگ کرده بود ...
اتـ.ـ.ـیش فـ.ـ.ـرو کـ.ـ.ـش شده بود و دیگه فقط خاکستر و تکه های ذغال و سیب زمینی های لـ.ـ.ـاش بود ...
مالک جلو اومد پیشونیشو به من تکیه کرد و گفت : بزار عـ.ـ.ـطرتو بـ.ـو بکـ.ـ.ـشم ...
چشم هاشو بسته بود و با ارامش موهامو بـ.ـو میکـ.ـشید ...
اما الان مالک خان داره برای من چای میریزه ...
دستهامو فـ.ـ.ـشرد و گفت : خودمم باورم نمیشه ...این منم دارم اینجور عاشقی رو تجربه میکنم ...
دستمو روی قلبش کشیدم و گفتم : میخوام قلبم بچـ.ـ.ـسبه به اینجا ...
وصل باشه به اینجا ...
بی ادعا عاشقی میکنم برات ...
دلبری میکنم برات ...
خندید و گفت : چاییت سرد نشه خانم ...
ا_خـ.ـ.ـمی کردم و گفتم: خانم مالک خان بودن ارزوی منه ...انگشتر تو دستمو بـ.ـ.ـو_سیدم و گفتم : بدجور این چای بهم چـ.ـ.ـسبید ...کاش میتونستم بدز_دمت و با خودم ببر_مت ....
جلو همه پز تو بدم و بگم این مالک خان شما مـ.ـال منه ...دارایی منه ...این مرد سهم منه ...
چـ.ـ.ـونه امو تو دست گرفت تکون داد و گفت : قراره همینطور حرف بزنی ...چایی تو بخور هنوزم ادامه داره تمام امروز برات خاطره میشه ...
چاییم رو ـ.ـسر کشیدم و گفتم : کنارت همه چیز طعم شیرین داره ...چای دا_غ تلخ ...با تو شیرین میشه ...
مالک سرشو تکون میداد و من براش دلبری میکردم ...
عشقش داشت خـ.ـ.ـفه ام میکرد ...
تکه های گـ.ـ.ـوشت گـ.ـ.ـو_سفند رو بیرون اورد و رو اتیـ.ـ.ـش گذاشت ...
ابرومو بالا دادم و گفتم : امروز انگار قرار نیست تموم بشه ...
مالک گوشت رو کـ.ـ.ـباب میکرد و خودش با دستش تکه تکه بهم میداد ...
انگار اون روز همه چیز خواب بود و خواب شیرینی که قسمت همه نمیشه ...
نگاهاش که میکردم انگار لیلی اون بودم و اون مجنون شده بود ...
گرمم شده بود ...کتشو روی شونه هاش انداختم و اخرین گـ.ـ.ـو_شت رو من برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم : کاش امروز تموم نشه ...
تو چشم هاش خیره شدم...
خورشید داشت غروب میکرد و اسمون رو هزار رنگ کرده بود ...
اتـ.ـ.ـیش فـ.ـ.ـرو کـ.ـ.ـش شده بود و دیگه فقط خاکستر و تکه های ذغال و سیب زمینی های لـ.ـ.ـاش بود ...
مالک جلو اومد پیشونیشو به من تکیه کرد و گفت : بزار عـ.ـ.ـطرتو بـ.ـو بکـ.ـ.ـشم ...
چشم هاشو بسته بود و با ارامش موهامو بـ.ـو میکـ.ـشید ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۷۹
چشم هاشو بسته بود و با ارامش موهامو بـ.ـو میکشید ...
دستهاشو کنار کمـ.ـ.ـرم گذاشت و گفت : تو شاهکـ.ـ.ـار این زمونه ای ...
لبخند رو لبهامون نشست ...
دلم میخواست بتونم ببـ.ـ.ـو_سمش ولی خجالت میکشیدم ...
خواست سرشو تکون بده که بی خبر بـ.ـ.ـو_سیدمش ...
به روبرو خیره بود و چشم هاش میخندید ...
خجالت ز_ده بلند شدم و پشت ماشین دویدم ...قلبم تند تند میز_د ...دستمو روش گزاشته بودم و میخواستم اروم بشم...
با صدای بلند گفت : خجالت و حـ.ـیات رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم ...
داشت وسایل رو جمع میکرد ...
خـ.ـ.ـم شد کتری رو پر اب کرد و روی خاکسترا ریخت و دیگه باید برمیگشتیم ...
از پشت سرش دستهامو دور شـ.ـ.ـکـ.ـمش پیچیدم و گفتم : کی انقدر عاشقت شدم ...چطور اینطور درگیرت شدم ...
دستهامو فشـ.ـ.ـرد و گفت : نمیدونی با من چیکار کردی ؟
به طرفم چرخید لپمو کشید و گفت: هر اتفاقی بیوفته با من میای ؟
اگه سختی ببینی بازم باهام میای ؟
تو چشم هاش تردید بود و گفتم : میام ...با چشم های بسته میام ...
تو برای من با ارزشتر از جونم هم هستی ...
من برای لحظه ای با تو بودن جـ.ـونمم رو میدم ...
مالک لبخند رضایت زد و گفت : همین برای من کافیه ...
سـ.ـ.ـوار بر ماشین ...راهی خونه امون شدیم ...
کوچه شلوغ بود و رو بندمو بستم ...
مالک رو برو رو نگاه میکرد...
نزدیک درب نگه داشت و خواست پیاده بشه که ملا صمد روی گـ.ـاری داشت میرفت ...
با دیدن مالک خان خودشو جلو کشید و گفت : مالک خان سلام ...
مالک سری تکون داد و گفت : در_مو_نت چطور پیش میره ؟
دست مالک خان رو بوسید و گفت : به لطف شما میبینید که بهترم ...
چشمش به ماشین افتاد و منو دید ...
شاید اون چشم هامو از زیر روبند شناخت ...
دستپاچه شد و گفت : مالک خان چرا اومدین کـ.ـاری هست من انجام میدم ...
مالک به خـ.ـ.ـر گـ.ـ.ـاریش ز_د و گفت : برو نیـ.ـ.ـازی نیست ...
ملا نمیتونست ازم چشم برداره و گفت :اقا اون ز_ن که تو ماشینتونه رو ...
مالک حرفشو بر_ید و گفت : اون زن منه ...
خانم مالک خانه ...
ملا دهـ.ـ.ـنش باز موند و....
پارت ۸۰
مالک نگاهی به من کرد و گفت : اون زن منه ...برو همه جا بگو که مالک خان امشب زنشو میبره عمارت ....
نفسم بالا نمیومد و میدونستم ملا همه جارو پر میکنه ...
صبح نشده دهـ.ـ.ـن به دهـ.ـ.ـن میچرخه که مالک خان یه دختر رو با روبند عقد کرده ...
ملا که دور شد مالک همراهم و_ارد خونه امون شد ...کفش های ناشناسی رو جلوی اتاقمون دیدم ...
متعجب به کفش ها نگاه کردم ...
یه زن و مرد داخل بودن ...
صدای صحبتشون میومد ...
به مالک نگاه کردم ...
لبخندی زد و انگار میدونست اونا کی هستن جلوتر اومد و گفت : روبندتو بنداز ...
با صدای یالای مالک وارد شدیم ...
سید هاشم رو میشناختم اون و همسرش بودن ...
مامان با دیدنم و اینکه صورتم روبند داشت نفس راحتی کشید ...
سید به پای مالک بلند شد و گفت: سلام مالک خان ...منتظرتون بودم ....مالک اشاره کرد نشست و گفت : طبق گفته شما بعد از غروب افتاب عقدمون کن ...
به مالک نگاه کردم...
سید کنجکاو بود و گفت : مالک خان این خونه داغدار و نمیخوام دل کسی بشکـ.ـ.ـنه اگه اجازه بدین بریم خونه ما یه کلبه درویشی هست زحمت سـ.ـاختش با خودتون بوده ...
مالک ابروهاشو بالا داد و گفت: همینجا عقدمون کن ...
سید هاشم صلواتی ختم کرد و رو به مامان گفت : با اجازه شما خواهر ...
مامان بغض کرده بود و گفت : اجازه لازم نیست سقف این خونه متعلق به مالک خان ...
اما اجازه میخوام...
با چـ.ـ.ـادر مشکی خوبیت نداره ....
دخترم بیا ...
دستشو برام در_از کـ.ـرد و من بلند شدم ...
زن سید هاشم هم خواست بیاد که مامان گفت : چاییتو بخور من زود میام...
پشت سر مامان و_ارد اونیکی اتاق شدم ...
مامان روبندمو بالا زد و گفت: جواهر راستی راستی داری عقد مالک خان میشی ؟
اگه بفهمن نمر_دی اونوقت ...
دستمو رو دهـ.ـ.ـنش گذاشتم از نگرانی داشت میلـ.ـ.ـر_زید و گفتم : مامان مالک نمیزاره یه تار مو از سرم کم بشه ...
اجازه میدی عقد کنم ؟
اشک تو چشم های مامان جمع شد و گفت : چه بخـ.ـ.ـتی بهتر و بالاتر از مالک ...
چرا نباید اجازه بدم...
مبارکت باشه مادرجان سفید بخـ.ـت باشی ...
چـ.ـ.ـادر عروسی خودشو از صندوق دراورد و همونطور که اشک میریخت گفت : ارزوم بود یه روزی سـ.ـرت بندازمش ...
چشم هاشو بسته بود و با ارامش موهامو بـ.ـو میکشید ...
دستهاشو کنار کمـ.ـ.ـرم گذاشت و گفت : تو شاهکـ.ـ.ـار این زمونه ای ...
لبخند رو لبهامون نشست ...
دلم میخواست بتونم ببـ.ـ.ـو_سمش ولی خجالت میکشیدم ...
خواست سرشو تکون بده که بی خبر بـ.ـ.ـو_سیدمش ...
به روبرو خیره بود و چشم هاش میخندید ...
خجالت ز_ده بلند شدم و پشت ماشین دویدم ...قلبم تند تند میز_د ...دستمو روش گزاشته بودم و میخواستم اروم بشم...
با صدای بلند گفت : خجالت و حـ.ـیات رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم ...
داشت وسایل رو جمع میکرد ...
خـ.ـ.ـم شد کتری رو پر اب کرد و روی خاکسترا ریخت و دیگه باید برمیگشتیم ...
از پشت سرش دستهامو دور شـ.ـ.ـکـ.ـمش پیچیدم و گفتم : کی انقدر عاشقت شدم ...چطور اینطور درگیرت شدم ...
دستهامو فشـ.ـ.ـرد و گفت : نمیدونی با من چیکار کردی ؟
به طرفم چرخید لپمو کشید و گفت: هر اتفاقی بیوفته با من میای ؟
اگه سختی ببینی بازم باهام میای ؟
تو چشم هاش تردید بود و گفتم : میام ...با چشم های بسته میام ...
تو برای من با ارزشتر از جونم هم هستی ...
من برای لحظه ای با تو بودن جـ.ـونمم رو میدم ...
مالک لبخند رضایت زد و گفت : همین برای من کافیه ...
سـ.ـ.ـوار بر ماشین ...راهی خونه امون شدیم ...
کوچه شلوغ بود و رو بندمو بستم ...
مالک رو برو رو نگاه میکرد...
نزدیک درب نگه داشت و خواست پیاده بشه که ملا صمد روی گـ.ـاری داشت میرفت ...
با دیدن مالک خان خودشو جلو کشید و گفت : مالک خان سلام ...
مالک سری تکون داد و گفت : در_مو_نت چطور پیش میره ؟
دست مالک خان رو بوسید و گفت : به لطف شما میبینید که بهترم ...
چشمش به ماشین افتاد و منو دید ...
شاید اون چشم هامو از زیر روبند شناخت ...
دستپاچه شد و گفت : مالک خان چرا اومدین کـ.ـاری هست من انجام میدم ...
مالک به خـ.ـ.ـر گـ.ـ.ـاریش ز_د و گفت : برو نیـ.ـ.ـازی نیست ...
ملا نمیتونست ازم چشم برداره و گفت :اقا اون ز_ن که تو ماشینتونه رو ...
مالک حرفشو بر_ید و گفت : اون زن منه ...
خانم مالک خانه ...
ملا دهـ.ـ.ـنش باز موند و....
پارت ۸۰
مالک نگاهی به من کرد و گفت : اون زن منه ...برو همه جا بگو که مالک خان امشب زنشو میبره عمارت ....
نفسم بالا نمیومد و میدونستم ملا همه جارو پر میکنه ...
صبح نشده دهـ.ـ.ـن به دهـ.ـ.ـن میچرخه که مالک خان یه دختر رو با روبند عقد کرده ...
ملا که دور شد مالک همراهم و_ارد خونه امون شد ...کفش های ناشناسی رو جلوی اتاقمون دیدم ...
متعجب به کفش ها نگاه کردم ...
یه زن و مرد داخل بودن ...
صدای صحبتشون میومد ...
به مالک نگاه کردم ...
لبخندی زد و انگار میدونست اونا کی هستن جلوتر اومد و گفت : روبندتو بنداز ...
با صدای یالای مالک وارد شدیم ...
سید هاشم رو میشناختم اون و همسرش بودن ...
مامان با دیدنم و اینکه صورتم روبند داشت نفس راحتی کشید ...
سید به پای مالک بلند شد و گفت: سلام مالک خان ...منتظرتون بودم ....مالک اشاره کرد نشست و گفت : طبق گفته شما بعد از غروب افتاب عقدمون کن ...
به مالک نگاه کردم...
سید کنجکاو بود و گفت : مالک خان این خونه داغدار و نمیخوام دل کسی بشکـ.ـ.ـنه اگه اجازه بدین بریم خونه ما یه کلبه درویشی هست زحمت سـ.ـاختش با خودتون بوده ...
مالک ابروهاشو بالا داد و گفت: همینجا عقدمون کن ...
سید هاشم صلواتی ختم کرد و رو به مامان گفت : با اجازه شما خواهر ...
مامان بغض کرده بود و گفت : اجازه لازم نیست سقف این خونه متعلق به مالک خان ...
اما اجازه میخوام...
با چـ.ـ.ـادر مشکی خوبیت نداره ....
دخترم بیا ...
دستشو برام در_از کـ.ـرد و من بلند شدم ...
زن سید هاشم هم خواست بیاد که مامان گفت : چاییتو بخور من زود میام...
پشت سر مامان و_ارد اونیکی اتاق شدم ...
مامان روبندمو بالا زد و گفت: جواهر راستی راستی داری عقد مالک خان میشی ؟
اگه بفهمن نمر_دی اونوقت ...
دستمو رو دهـ.ـ.ـنش گذاشتم از نگرانی داشت میلـ.ـ.ـر_زید و گفتم : مامان مالک نمیزاره یه تار مو از سرم کم بشه ...
اجازه میدی عقد کنم ؟
اشک تو چشم های مامان جمع شد و گفت : چه بخـ.ـ.ـتی بهتر و بالاتر از مالک ...
چرا نباید اجازه بدم...
مبارکت باشه مادرجان سفید بخـ.ـت باشی ...
چـ.ـ.ـادر عروسی خودشو از صندوق دراورد و همونطور که اشک میریخت گفت : ارزوم بود یه روزی سـ.ـرت بندازمش ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
دهکده رمان💮🤩
مالک خان
پارت ۸۱
مادرم چـ.ـ.ـادرشو روی سـ.ـرم انداخت و گفت : ارزوم بود یه روزی روی سـ.ـرت بندازمش ...خودشم با عشق نگاهم کرد و گفت : مالک خان مرد نمونه ای ...
میدونم خوشبخت میشی ولی دلم میجـ.ـ.ـوشه ...
دل یه مادر هیچوقت الکی نمیجـ.ـ.ـوشه ...
دستهاشو تو دست گرفتم و گفتم : از ته وجودم دوستش دارم...
میدونم انقدر دوستش دارم و انقدر میخوامش که تا اخر عمرمم بشینم و نگاهش کنم بازم سـ.ـیر نمیشم ...
مامان چـ.ـ.ـادرمو جلو کشید و گفت : خوشبخت باشی مادر به حـ.ـرمت شـ.ـیری که بهت دا_دم خوشبخت باشی ...
دستمو گرفته بود و برگشتیم تو اون اتاق ...
چـ.ـ.ـادر جلوی روم بود و سید هاشم سرشو پایین انداخته بود ...
مامان منو کنار مالک نشوند و اروم گفت: سپردمش اول به خدا و بعد به شما ...
سید با گرفتن اجازه از مالک خان شروع کرد ...
لحظه قشنگی بود ...
رو به مالک خان گفت : اسم عروس خانم چیه ؟
به مالک خیره موندم و گفت: اون برای مالک خان مثل جواهر باارزشه...
اون جواهر مالک خان ...
لبخند رو لبهام نشست و صدای هاشم بود که گفت: جواهر خانم اجازه میدی عقدت کنم ؟
تمام خواسته ام همون بود و گفتم : بله ...
صدای کل کشیدن و اشک ریختن مامان همه رو دگرگون کرد ....
خـ.ـ.ـطبه جـ.ـ.ـاری شد و سید هاشم ناراحت از حال و روز مامان که دا_غ دیده است و تو خونه اش مجلس عقد گفت : مالک خان اجازه هست ما بریم؟
مالک از جیبش دوتا اسـ.ـ.ـکـ.ـ.ـناس بیرون اورد و گفت : ممنونم سید ...
دستت خیر و برکت زندگیم باشه ...
سید هاشم روی مالک خان رو بـ.ـ.ـو_سید و گفت : اذ_ن و اجازه عروس خانم رو از پدرش گرفته بودین ؟
مالک سرشو تکون داد و گفت : خدابیامرز زنده نیست ولی مادرش رضایت داده ...
_ پس مبارک باشه ...
نگاه مالک کافی بود که بفهمه سوال اضافی نباید بپرسه ...
سید بیرون رفت و زنش جلوتر اومد و گفت : خانم خوشبخت باشی ...
میخواست صورتمو ببینه و خیلی هم منتظر بود ولی چـ.ـ.ـادرمو در نیاوردم ...
مامان تا جلوی در همراهیش کرد و اونم مدام مامان رو سوال پیچ میکرد که من از کجا اومدم ...
دلم میخواست دا_د بز_نم من از دل اتیـ.ـ.ـش شما مردم سـ.ـ.ـنگـ.ـ.ـدلم بیرون اومدم ...
پارت ۸۲
مالک روبروم ایستاد و گفت : چه بله قشنگی بود ...
چـ.ـادرمو بالا زد و گفت : به زندگی من خوش اومدی ...
لبخند شیرینی بهش زدم و گفتم : شاید اولین عروسی هستم که با گریه از خونه پدرش نمیره ...
اولین عروسی که نه جاهاز داره نه ناز اضافی داره ...
ا_خ_می کرد و گفت : من تو رو همینطور میخوام بدون تجملات ...
اگه میخواستم ز_رق و بر_ق رو بگیرم ...
طلا سالهاست دور و ور منه و از شیکی و خانمی هم چیزی کم نداره ...
سرمو بو_سید ...
برادرهام جرئت کردن و اومدن داخل ...
هر دوشون دوباره بغض کرده بودن ...
رحمت جلوتر اومد و گفت : میخوای بازم بری ؟
با اشاره چشم بهشون فهموندم چیزی نگن ...
مالک رو بهم گفت: بیرون منتظرتم ...
دستی به سر رحمت کشید و بیرون رفت ...
رحمت رو بغل گرفتم و گفتم : جایی نمیرم دیگه بدون تـ.ـ.ـر_س میام دیدنتون ...
تند تند میام و بهتون سر میزنم ...
شما رو میبرم عمارت اونجا رو دوست دارین ؟
رضا خیلی مغرورتر بود و جلو نیومد و گفت : شاید تو اونجا رو خیلی دوست داری ...
متعجب نگاهش کردم و گفتم : از چی دلخوری ؟
رضا با ناراحتی گفت : مامان تازه خوشحال شده بود و داشت زندگی میکرد ...
_ اونموقع فرق داشت چون فکر میکردین من مر_دم ولی الان زنده ام ...
رضا خندید و گفت : زنده ای که همه فکر میکنن مر_ده ای ...
_ اره همه همین فکرو میکنن اما مهم اینکه شماها بدونین نه بقیه ...
مامان اومد داخل و گفت : فردا عیده کاش امشب همینجا میموندی ؟
منم دلم میخواست بمونم از رفتن میتـ.ـ.ـر_سیدم از اینکه قراره با واقعیت ها روبرو بشم ...
مامان استکان هارو تو سینی گذاشت و گفت : اون پسر جوونه اومد گفتم نیستی اونا خیلی نگرانت بودن ....
بعد دختره اومد محبوبه گفتم نیستی ...
اونا خیلی نگرانن ...
_ میرم عمارت میبینمش ...
_ میخوای چیکار کنی؟ چطور میخوای به مالک خان بگی ؟
_ نمیدونم ولی امشب بهش میگم...
اون باید بدونه من همون دخترم ...
نمیخوام با دروغ زندگی کنم ...
پارت ۸۱
مادرم چـ.ـ.ـادرشو روی سـ.ـرم انداخت و گفت : ارزوم بود یه روزی روی سـ.ـرت بندازمش ...خودشم با عشق نگاهم کرد و گفت : مالک خان مرد نمونه ای ...
میدونم خوشبخت میشی ولی دلم میجـ.ـ.ـوشه ...
دل یه مادر هیچوقت الکی نمیجـ.ـ.ـوشه ...
دستهاشو تو دست گرفتم و گفتم : از ته وجودم دوستش دارم...
میدونم انقدر دوستش دارم و انقدر میخوامش که تا اخر عمرمم بشینم و نگاهش کنم بازم سـ.ـیر نمیشم ...
مامان چـ.ـ.ـادرمو جلو کشید و گفت : خوشبخت باشی مادر به حـ.ـرمت شـ.ـیری که بهت دا_دم خوشبخت باشی ...
دستمو گرفته بود و برگشتیم تو اون اتاق ...
چـ.ـ.ـادر جلوی روم بود و سید هاشم سرشو پایین انداخته بود ...
مامان منو کنار مالک نشوند و اروم گفت: سپردمش اول به خدا و بعد به شما ...
سید با گرفتن اجازه از مالک خان شروع کرد ...
لحظه قشنگی بود ...
رو به مالک خان گفت : اسم عروس خانم چیه ؟
به مالک خیره موندم و گفت: اون برای مالک خان مثل جواهر باارزشه...
اون جواهر مالک خان ...
لبخند رو لبهام نشست و صدای هاشم بود که گفت: جواهر خانم اجازه میدی عقدت کنم ؟
تمام خواسته ام همون بود و گفتم : بله ...
صدای کل کشیدن و اشک ریختن مامان همه رو دگرگون کرد ....
خـ.ـ.ـطبه جـ.ـ.ـاری شد و سید هاشم ناراحت از حال و روز مامان که دا_غ دیده است و تو خونه اش مجلس عقد گفت : مالک خان اجازه هست ما بریم؟
مالک از جیبش دوتا اسـ.ـ.ـکـ.ـ.ـناس بیرون اورد و گفت : ممنونم سید ...
دستت خیر و برکت زندگیم باشه ...
سید هاشم روی مالک خان رو بـ.ـ.ـو_سید و گفت : اذ_ن و اجازه عروس خانم رو از پدرش گرفته بودین ؟
مالک سرشو تکون داد و گفت : خدابیامرز زنده نیست ولی مادرش رضایت داده ...
_ پس مبارک باشه ...
نگاه مالک کافی بود که بفهمه سوال اضافی نباید بپرسه ...
سید بیرون رفت و زنش جلوتر اومد و گفت : خانم خوشبخت باشی ...
میخواست صورتمو ببینه و خیلی هم منتظر بود ولی چـ.ـ.ـادرمو در نیاوردم ...
مامان تا جلوی در همراهیش کرد و اونم مدام مامان رو سوال پیچ میکرد که من از کجا اومدم ...
دلم میخواست دا_د بز_نم من از دل اتیـ.ـ.ـش شما مردم سـ.ـ.ـنگـ.ـ.ـدلم بیرون اومدم ...
پارت ۸۲
مالک روبروم ایستاد و گفت : چه بله قشنگی بود ...
چـ.ـادرمو بالا زد و گفت : به زندگی من خوش اومدی ...
لبخند شیرینی بهش زدم و گفتم : شاید اولین عروسی هستم که با گریه از خونه پدرش نمیره ...
اولین عروسی که نه جاهاز داره نه ناز اضافی داره ...
ا_خ_می کرد و گفت : من تو رو همینطور میخوام بدون تجملات ...
اگه میخواستم ز_رق و بر_ق رو بگیرم ...
طلا سالهاست دور و ور منه و از شیکی و خانمی هم چیزی کم نداره ...
سرمو بو_سید ...
برادرهام جرئت کردن و اومدن داخل ...
هر دوشون دوباره بغض کرده بودن ...
رحمت جلوتر اومد و گفت : میخوای بازم بری ؟
با اشاره چشم بهشون فهموندم چیزی نگن ...
مالک رو بهم گفت: بیرون منتظرتم ...
دستی به سر رحمت کشید و بیرون رفت ...
رحمت رو بغل گرفتم و گفتم : جایی نمیرم دیگه بدون تـ.ـ.ـر_س میام دیدنتون ...
تند تند میام و بهتون سر میزنم ...
شما رو میبرم عمارت اونجا رو دوست دارین ؟
رضا خیلی مغرورتر بود و جلو نیومد و گفت : شاید تو اونجا رو خیلی دوست داری ...
متعجب نگاهش کردم و گفتم : از چی دلخوری ؟
رضا با ناراحتی گفت : مامان تازه خوشحال شده بود و داشت زندگی میکرد ...
_ اونموقع فرق داشت چون فکر میکردین من مر_دم ولی الان زنده ام ...
رضا خندید و گفت : زنده ای که همه فکر میکنن مر_ده ای ...
_ اره همه همین فکرو میکنن اما مهم اینکه شماها بدونین نه بقیه ...
مامان اومد داخل و گفت : فردا عیده کاش امشب همینجا میموندی ؟
منم دلم میخواست بمونم از رفتن میتـ.ـ.ـر_سیدم از اینکه قراره با واقعیت ها روبرو بشم ...
مامان استکان هارو تو سینی گذاشت و گفت : اون پسر جوونه اومد گفتم نیستی اونا خیلی نگرانت بودن ....
بعد دختره اومد محبوبه گفتم نیستی ...
اونا خیلی نگرانن ...
_ میرم عمارت میبینمش ...
_ میخوای چیکار کنی؟ چطور میخوای به مالک خان بگی ؟
_ نمیدونم ولی امشب بهش میگم...
اون باید بدونه من همون دخترم ...
نمیخوام با دروغ زندگی کنم ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۸۳
مامان رضا و رحمت رو بیرون فرستاد اومد نزدیکم دلواپس بود و گفت : عقد کردین ...اون مر_ده دیگه امشب یا فردا ازت چیزی میخواد که با_ید انجام بدی ...
خجالت کشیدم واصلا بهش فکر هم نکرده بودم ...
مامان یکم مکث کرد و گفت : اجازه بده زودتر تموم بشه ...رفتی عمارت اونجا اب گرم هست تـ.ـ.ـنتو بشور ....
از اون ر_ژ قر_مزه به لـ.ـبهات بزن و برو تو رختخواب...
از امروز تو دل شوهرت جا باز کن و نزار دلش خالی بمونه ...
خواسته هاشو انجام بده ...
لـ.ـبهاشو نزدیک گوشم اورد یسری چیزها گفت ...
هم خودش خجالت میکشید هم من و دیگه حرفی نزد ...
مشخص بود خیلی خودشو کنترل میکرد که گریه نکنه ....
مامان چیزی نداشت و همون چـ.ـادر رو به عنوان کـ.ـ_.ـا_دوی عقدم بهم داد ....
تا جلوی درب سه تاشون اومدن ...
رضا مغرور بود و با ناراحتی نگاه میکرد ...ولی حبیب برعکس اون خیلی خوشحال بود و بهم انرژی مثبت میداد ...
مالک با مادرم صحبت کرد و راهی شدیم...
جلو نشسته بودم و از زیر روبندم گریه میکردم ... دلم برای بی کسی خودمون میسـ.ـ.ـو_خت و گریه میکردم ....
به بیرون نگاه میکردم و به خونه هایی که بیشترشون رو میشناختم ...
به بختی که پشت سرم میومد ...
مالک دستشو رو دستم گزاشت و گفت : دلتنگشونی ؟
با سر گفتم اره ...
مالک دستم محـ.ـکمتر فشـ.ـرد و گفت : زود برمیگردی و بهشون سر میزنی ...
نگاهش کردم و گفتم: باید یچیزایی رو بهت بگم ...
شما در مورد من چیز زیادی نمیدونی ...میخوام همه چیز رو بگم...
جلوی در عمارت رسیده بودیم ...
بوق نزد که درب رو باز کنن و کفت : گوشم با توست ...
نفس عمیقی کشیدم و ترجیح دادم از زیر روبند حرف بزنم و گفتم : من همونی هستم که اونشب ...
زبـ.ـ.ـونم نمیچرخید و نمیتونستم بگم ....
دلم داشت میجـ.ـ.ـوشید و بهش خیره شدم ....
مالک ازم چشم برنمیداشت و گفت : اونشب چی شده ؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : چطور بگم من اونشب ...
من همونی هستم که اونشب ...
بازم نتونستم و بهش خیره موندم...
مالک ا_خـ.ـ.ـمی کرد و گفت : چرا نمیگی ؟
_ نمیتونم بگم ...نمیدونم چطور بگم ...
پارت ۸۴
مالک دستمو گرفت و گفت : چرا سکوت کردی ؟
قلبم تند تند میز_د و گفتم : چطوربگم ...از کجاش شروع کنم...
مالک انگشتهامو لمـ.ـ.ـس میکرد و گفت :از هرجا بگی گوش میدم...
داشتم خودمو اماده میکردم و تو سرم کلمات رو میچیدم که با ضـ.ـ.ـربه دستی به شیشه ماشین از جا پر_یدم...
مراد بود دستی تکون داد و به مالک سلام کرد ...
مالک ماشین رو دوباره روشن کرد و گفت : هنوز اینجاست ...
بیکار میچرخه و قرار نیست یکاری کنه ...
فقط بلده پـ.ـ.ـول خـ.ـ.ـرج کنه ...
درب رو باز کردن و با ماشین وارد شدیم ...
محبوبه تو حیاط بود دلشـ.ـوره داشت و با دیدن من داخل ماشین اب دهـ.ـ.ـنشو به ز_ور قورت داد ...
پیاره که شدم ...
جلو اومد و گفت : مالک خان چی شده ؟
مالک به روش لبخندی زد و گفت : چرا انقدر دلواپسی ؟
نمیدونست چی بگه و به من اشاره کرد ...
مالک با روی خوش گفت : خانم عمارته ...زن مالک خان ...
چنان جمله اشو بلند گفت که همه شنیدن ...
و کسانی هم که نشنیده بودن انقدر اونجا همه چیز زود به گـ.ـوش هم میرسید گه همه میفهمیدن ...
محبوب چشم هاشو درشت کرد و گفت : چی گفتی مالک خان ؟
خانم جون اومده بود تو ایوان و هنوز کلمه ای حرف نزده بود ...
مالک اروم گفت : بریم اتاق ار_باب میخوام خودم مژده اشو بدم....
محبوب خشکش ز_ده بود و فقط نگاهمون میکرد ...
پشت سر مالک راه افتادم و رو پله ها بودیم که گفت: روبنـ.ـ.ـدتو چـ.ـ ـادرتو دربیار...
اونجا کسی نمیدونست من کی هستم ...ولی خانم جون منو میشناخت ...
با استـ.ـ.ـر_س درشون اوردم و محبوب از دستم گرفت و اروم گفت : جواهر اینجا چخبر؟!
مالک جلوی درب اتاق بود و گفتم : فقط میدونم قراره بسـ.ـ.ـو_زم ...از اتیـ.ـ.ـش این عشق بسـ.ـ.ـو_زم ...
مالک درب رو زد و من جلوتر رفتم ...نگاهش کردم تو چشم هام نگرانی بود ...
لبخندش دلگرمم میکرد ...
وارد اتاق شدیم ار_باب لم داده بود و کشمش و گردو میخورد ...
خانم جون جلو اومد و به من نگاه میکرد ...مالک خـ.ـ.ـم شد پشت دست مادرشو بو_سید و گفت: همیشه میگفتی روزی که ازدواج کنم هفت شبانه روز اهالی رو غذا و شیرینی میدی ؟
خانم جون سری تکون داد و گفت : الان من بیدارم ؟!
مامان رضا و رحمت رو بیرون فرستاد اومد نزدیکم دلواپس بود و گفت : عقد کردین ...اون مر_ده دیگه امشب یا فردا ازت چیزی میخواد که با_ید انجام بدی ...
خجالت کشیدم واصلا بهش فکر هم نکرده بودم ...
مامان یکم مکث کرد و گفت : اجازه بده زودتر تموم بشه ...رفتی عمارت اونجا اب گرم هست تـ.ـ.ـنتو بشور ....
از اون ر_ژ قر_مزه به لـ.ـبهات بزن و برو تو رختخواب...
از امروز تو دل شوهرت جا باز کن و نزار دلش خالی بمونه ...
خواسته هاشو انجام بده ...
لـ.ـبهاشو نزدیک گوشم اورد یسری چیزها گفت ...
هم خودش خجالت میکشید هم من و دیگه حرفی نزد ...
مشخص بود خیلی خودشو کنترل میکرد که گریه نکنه ....
مامان چیزی نداشت و همون چـ.ـادر رو به عنوان کـ.ـ_.ـا_دوی عقدم بهم داد ....
تا جلوی درب سه تاشون اومدن ...
رضا مغرور بود و با ناراحتی نگاه میکرد ...ولی حبیب برعکس اون خیلی خوشحال بود و بهم انرژی مثبت میداد ...
مالک با مادرم صحبت کرد و راهی شدیم...
جلو نشسته بودم و از زیر روبندم گریه میکردم ... دلم برای بی کسی خودمون میسـ.ـ.ـو_خت و گریه میکردم ....
به بیرون نگاه میکردم و به خونه هایی که بیشترشون رو میشناختم ...
به بختی که پشت سرم میومد ...
مالک دستشو رو دستم گزاشت و گفت : دلتنگشونی ؟
با سر گفتم اره ...
مالک دستم محـ.ـکمتر فشـ.ـرد و گفت : زود برمیگردی و بهشون سر میزنی ...
نگاهش کردم و گفتم: باید یچیزایی رو بهت بگم ...
شما در مورد من چیز زیادی نمیدونی ...میخوام همه چیز رو بگم...
جلوی در عمارت رسیده بودیم ...
بوق نزد که درب رو باز کنن و کفت : گوشم با توست ...
نفس عمیقی کشیدم و ترجیح دادم از زیر روبند حرف بزنم و گفتم : من همونی هستم که اونشب ...
زبـ.ـ.ـونم نمیچرخید و نمیتونستم بگم ....
دلم داشت میجـ.ـ.ـوشید و بهش خیره شدم ....
مالک ازم چشم برنمیداشت و گفت : اونشب چی شده ؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : چطور بگم من اونشب ...
من همونی هستم که اونشب ...
بازم نتونستم و بهش خیره موندم...
مالک ا_خـ.ـ.ـمی کرد و گفت : چرا نمیگی ؟
_ نمیتونم بگم ...نمیدونم چطور بگم ...
پارت ۸۴
مالک دستمو گرفت و گفت : چرا سکوت کردی ؟
قلبم تند تند میز_د و گفتم : چطوربگم ...از کجاش شروع کنم...
مالک انگشتهامو لمـ.ـ.ـس میکرد و گفت :از هرجا بگی گوش میدم...
داشتم خودمو اماده میکردم و تو سرم کلمات رو میچیدم که با ضـ.ـ.ـربه دستی به شیشه ماشین از جا پر_یدم...
مراد بود دستی تکون داد و به مالک سلام کرد ...
مالک ماشین رو دوباره روشن کرد و گفت : هنوز اینجاست ...
بیکار میچرخه و قرار نیست یکاری کنه ...
فقط بلده پـ.ـ.ـول خـ.ـ.ـرج کنه ...
درب رو باز کردن و با ماشین وارد شدیم ...
محبوبه تو حیاط بود دلشـ.ـوره داشت و با دیدن من داخل ماشین اب دهـ.ـ.ـنشو به ز_ور قورت داد ...
پیاره که شدم ...
جلو اومد و گفت : مالک خان چی شده ؟
مالک به روش لبخندی زد و گفت : چرا انقدر دلواپسی ؟
نمیدونست چی بگه و به من اشاره کرد ...
مالک با روی خوش گفت : خانم عمارته ...زن مالک خان ...
چنان جمله اشو بلند گفت که همه شنیدن ...
و کسانی هم که نشنیده بودن انقدر اونجا همه چیز زود به گـ.ـوش هم میرسید گه همه میفهمیدن ...
محبوب چشم هاشو درشت کرد و گفت : چی گفتی مالک خان ؟
خانم جون اومده بود تو ایوان و هنوز کلمه ای حرف نزده بود ...
مالک اروم گفت : بریم اتاق ار_باب میخوام خودم مژده اشو بدم....
محبوب خشکش ز_ده بود و فقط نگاهمون میکرد ...
پشت سر مالک راه افتادم و رو پله ها بودیم که گفت: روبنـ.ـ.ـدتو چـ.ـ ـادرتو دربیار...
اونجا کسی نمیدونست من کی هستم ...ولی خانم جون منو میشناخت ...
با استـ.ـ.ـر_س درشون اوردم و محبوب از دستم گرفت و اروم گفت : جواهر اینجا چخبر؟!
مالک جلوی درب اتاق بود و گفتم : فقط میدونم قراره بسـ.ـ.ـو_زم ...از اتیـ.ـ.ـش این عشق بسـ.ـ.ـو_زم ...
مالک درب رو زد و من جلوتر رفتم ...نگاهش کردم تو چشم هام نگرانی بود ...
لبخندش دلگرمم میکرد ...
وارد اتاق شدیم ار_باب لم داده بود و کشمش و گردو میخورد ...
خانم جون جلو اومد و به من نگاه میکرد ...مالک خـ.ـ.ـم شد پشت دست مادرشو بو_سید و گفت: همیشه میگفتی روزی که ازدواج کنم هفت شبانه روز اهالی رو غذا و شیرینی میدی ؟
خانم جون سری تکون داد و گفت : الان من بیدارم ؟!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۸۵
خانم جون سرشو تکون داد و گفت : الان من بیدارم ؟
ار_باب د_ود سیکـ.ـ.ـارشو فـ.ـ.ـوت کـ.ـرد و گفت : فکر میکردم مادرت زیباترین زن اینجاست ...
سرپا ایستاد جلو اومد و گفت : چقدر زن برازنده ای ...
مالک لبخند زد و گفت : اجازه دست بـ.ـ.ـوسی میدید ؟
ار_باب دستشو جلو روم گرفت ...
دستهای من میلر_زید و دستشو بو_سیدم ...
دستی به سرم کشید و گفت : عمرت طولانی باشه ...دهتا پسر برای مالکم بیاری ...
فقط پسر ...
خوب گوش کن فقط پسر ...
مالک کنار پدرش نشست و گفت : بدون اجازه شما شد ...عقد کردیم ...اگه اجازه بدین بقیه مراسمشو مادرم انجام بده ...
ار_باب قهقه زد و گفت : تو ار_باب اینده ای ...
همین الانشم همه تو رو میشناسن چرا اجازه میگیری ...
سرتا پای این ...
حرفشو قطع کرد و گفت : خودش مثل الماس ...سرتا پاشو طلا بگیرین ...بهترین ها رو اماده کنین ...
پسرم ...مالکم دارم داماد میشه ...
خانم جون اشک تو چشم هاش بود و کنارم ایستاد و گفت : ارزوم بود این روز رو بیینم...
جواهر عروس ما شده ...
مالک به مادرش نگاه کرد و پرسید : جواهر رو میشناسی ؟!
یهو درب اتاق باز شد ...
خانم بزرگ هـ.ـ.ـر_اسان اومد داخل و گفت : شایعه ها چیه ؟ کدوم عروس کدوم زن ؟
مراد با خنده به چهارچوب در تکیه کرده بود پشتم بهش بود و گفت : مادر منو خواب برده ...
برادرم خان بزرگ دامادیشو میخواد جشـ.ـن بگیره ...
بعد اون من میخوام با یه دختر از همین عمارت ازدواج کنم ...
لحظات خیلی سختی بود و داشتم میلـ.ـ.ـر_زی_دم...
خجالت و استـ.ـ.ـر_س بهم فشار میاورد ...
مالک از پدرش که اسوده شد ...
بلند شد سرپـ.ـا ..دست منو گرفت تو دست مادرش گذاشت و گفت : امانت من دست شما ...
این دختر دیگه چشم های منه ..
نامـ.ـ.ـوس منه ...
به طرف بیرون حرکت کرد ...
هنوز پاشو بیرون نزاشته بود که مراد صورتشو بـ.ـو_سید و گفت : مبارکت باشه داداش...
مالک دستشو رو شونه اش گذاشت و گفت : بـ.ـوی ا* میدی ؟
مراد شرمنده گفت : همیشه میفهمی ...
_ ترکش کن ...عمارت من جایی برای این چیزا نداره ...نمیخوام کسی دستت ببینه ...
_ میخوام امشب به سلامتی داداشم و ز_نش بخـ.ـ.ـو_رم...
م* بود و نمیتونست سرپـ.ـ.ـا بایسته ...
مالک زیـ.ـر بغـ.ـل مراد رو چسبید و با خودش برد ...
خانم بزرگ جلوتر اومد بهم خیره موند و گفت : تو الان عقد مالک خانی ؟
از چشم هاش ادم میتـ.ـ.ـر_سید و نمیتونستم جواب بدم ....
خانم جون دستمو گرفت و گفت : با اجازه اتون ار_باب عروس رو اینجا نگه ندارم ....
ار_باب سرفه میکرد و بلند شد و گفت : بزار بهش چشم روشنی بدم ....
یکم مکث کرد و گفت : اینجا چیزی ندارم ...جلوتر اومد دستهاشو جلو برد گـ.ـ.ـردنبند خانم بزرگ رو از گـ.ـ.ـردنش بیرون اورد و گفت : برای مادر خدا بیامرز منه ...
از این به بعد تو گـ.ـ.ـردن تو باشه ....
خانم بزرگ ناراحت شد ولی جرئت نمیکرد به زبـ.ـون بیاره ...
خـ.ـ.ـم شدم پشت دست ار_باب رو بـ.ـو_سیدم و گفتم : ممنونم ....
دستی به سرم کشید و گفت : از دخترهامم برام شیرین تری ...
همه میدونن من جونم رو برای مالک میدم ...
از امروز تو هم جـ.ـون منی ....
از پدرم خاطرات زیادی ندارم ولی خیلی دلم میخواست زنده بود ...
به ار_باب حس قشنگی تو دلم داشتم و با لبخند ازش خداحافظی کردم ...
خانم جون منو برد اتاق خودش ..درب رو بست و مطمئن که شد کسی نیست روبروم ایستاد و گفت : اینجا چخبره ؟
چطور تو شدی زن پسرم ؟
تعجب و شاید دلخوری داشت ...
یکم عصبی هم بود ...
راه میرفت و گفت : پسرم بهت امان داد اون صورتتو ندیده بود چطور امشب عقد اون شدی؟!
دستهام میلـ.ـر_زید تو هم گره کردمشون و گفتم : خانم جون اجازه بدید براتون توضیح میدم ...
روی بالشت نشست و گفت : گوش میدم ...
گهواره کوچکی کنار اتاق بود و من نزدیکش نشستم ...
یکم مکث کردم و شروع کردم به گفتن از شبی که سو_حتم از قصد ت* صفر تا مـ.ـ.ـر_دنش و نجات من ...
تا اومدنم به اونجا ...
همه رو مو به مو گفتم ...
تعریف کردم و خانم جون فقط خیره بهم بود ...
اشکهامو پاک کردم و گفتم : من پناه اوردم به مالک خان ولی نمیدونستم قراره اینطور دلباخته اون بشم...
من عاشقش شدم و این عشق تو وجود اونم نشست ...
خانم جون دیگه دست من نیست ...
دیگه یه طوری مالک رو دوست دارم که حتی اگه بـ.ـ.ـمیرم و برگردم بازم اولین کلمه ای که میگم مالک خان ...
خانم جون جلوتر اومد و اشکهامو پاک کرد و گفت : من وقتی دیدمت ...اولین باری که صورتتو دیدم ...به خودم گفتم این دختر رو قسمت اورده اینجا ...
مالک من دلش مثل یه قناری صاف و کوچیکه ...
@Aria555567
#
خانم جون سرشو تکون داد و گفت : الان من بیدارم ؟
ار_باب د_ود سیکـ.ـ.ـارشو فـ.ـ.ـوت کـ.ـرد و گفت : فکر میکردم مادرت زیباترین زن اینجاست ...
سرپا ایستاد جلو اومد و گفت : چقدر زن برازنده ای ...
مالک لبخند زد و گفت : اجازه دست بـ.ـ.ـوسی میدید ؟
ار_باب دستشو جلو روم گرفت ...
دستهای من میلر_زید و دستشو بو_سیدم ...
دستی به سرم کشید و گفت : عمرت طولانی باشه ...دهتا پسر برای مالکم بیاری ...
فقط پسر ...
خوب گوش کن فقط پسر ...
مالک کنار پدرش نشست و گفت : بدون اجازه شما شد ...عقد کردیم ...اگه اجازه بدین بقیه مراسمشو مادرم انجام بده ...
ار_باب قهقه زد و گفت : تو ار_باب اینده ای ...
همین الانشم همه تو رو میشناسن چرا اجازه میگیری ...
سرتا پای این ...
حرفشو قطع کرد و گفت : خودش مثل الماس ...سرتا پاشو طلا بگیرین ...بهترین ها رو اماده کنین ...
پسرم ...مالکم دارم داماد میشه ...
خانم جون اشک تو چشم هاش بود و کنارم ایستاد و گفت : ارزوم بود این روز رو بیینم...
جواهر عروس ما شده ...
مالک به مادرش نگاه کرد و پرسید : جواهر رو میشناسی ؟!
یهو درب اتاق باز شد ...
خانم بزرگ هـ.ـ.ـر_اسان اومد داخل و گفت : شایعه ها چیه ؟ کدوم عروس کدوم زن ؟
مراد با خنده به چهارچوب در تکیه کرده بود پشتم بهش بود و گفت : مادر منو خواب برده ...
برادرم خان بزرگ دامادیشو میخواد جشـ.ـن بگیره ...
بعد اون من میخوام با یه دختر از همین عمارت ازدواج کنم ...
لحظات خیلی سختی بود و داشتم میلـ.ـ.ـر_زی_دم...
خجالت و استـ.ـ.ـر_س بهم فشار میاورد ...
مالک از پدرش که اسوده شد ...
بلند شد سرپـ.ـا ..دست منو گرفت تو دست مادرش گذاشت و گفت : امانت من دست شما ...
این دختر دیگه چشم های منه ..
نامـ.ـ.ـوس منه ...
به طرف بیرون حرکت کرد ...
هنوز پاشو بیرون نزاشته بود که مراد صورتشو بـ.ـو_سید و گفت : مبارکت باشه داداش...
مالک دستشو رو شونه اش گذاشت و گفت : بـ.ـوی ا* میدی ؟
مراد شرمنده گفت : همیشه میفهمی ...
_ ترکش کن ...عمارت من جایی برای این چیزا نداره ...نمیخوام کسی دستت ببینه ...
_ میخوام امشب به سلامتی داداشم و ز_نش بخـ.ـ.ـو_رم...
م* بود و نمیتونست سرپـ.ـ.ـا بایسته ...
مالک زیـ.ـر بغـ.ـل مراد رو چسبید و با خودش برد ...
خانم بزرگ جلوتر اومد بهم خیره موند و گفت : تو الان عقد مالک خانی ؟
از چشم هاش ادم میتـ.ـ.ـر_سید و نمیتونستم جواب بدم ....
خانم جون دستمو گرفت و گفت : با اجازه اتون ار_باب عروس رو اینجا نگه ندارم ....
ار_باب سرفه میکرد و بلند شد و گفت : بزار بهش چشم روشنی بدم ....
یکم مکث کرد و گفت : اینجا چیزی ندارم ...جلوتر اومد دستهاشو جلو برد گـ.ـ.ـردنبند خانم بزرگ رو از گـ.ـ.ـردنش بیرون اورد و گفت : برای مادر خدا بیامرز منه ...
از این به بعد تو گـ.ـ.ـردن تو باشه ....
خانم بزرگ ناراحت شد ولی جرئت نمیکرد به زبـ.ـون بیاره ...
خـ.ـ.ـم شدم پشت دست ار_باب رو بـ.ـو_سیدم و گفتم : ممنونم ....
دستی به سرم کشید و گفت : از دخترهامم برام شیرین تری ...
همه میدونن من جونم رو برای مالک میدم ...
از امروز تو هم جـ.ـون منی ....
از پدرم خاطرات زیادی ندارم ولی خیلی دلم میخواست زنده بود ...
به ار_باب حس قشنگی تو دلم داشتم و با لبخند ازش خداحافظی کردم ...
خانم جون منو برد اتاق خودش ..درب رو بست و مطمئن که شد کسی نیست روبروم ایستاد و گفت : اینجا چخبره ؟
چطور تو شدی زن پسرم ؟
تعجب و شاید دلخوری داشت ...
یکم عصبی هم بود ...
راه میرفت و گفت : پسرم بهت امان داد اون صورتتو ندیده بود چطور امشب عقد اون شدی؟!
دستهام میلـ.ـر_زید تو هم گره کردمشون و گفتم : خانم جون اجازه بدید براتون توضیح میدم ...
روی بالشت نشست و گفت : گوش میدم ...
گهواره کوچکی کنار اتاق بود و من نزدیکش نشستم ...
یکم مکث کردم و شروع کردم به گفتن از شبی که سو_حتم از قصد ت* صفر تا مـ.ـ.ـر_دنش و نجات من ...
تا اومدنم به اونجا ...
همه رو مو به مو گفتم ...
تعریف کردم و خانم جون فقط خیره بهم بود ...
اشکهامو پاک کردم و گفتم : من پناه اوردم به مالک خان ولی نمیدونستم قراره اینطور دلباخته اون بشم...
من عاشقش شدم و این عشق تو وجود اونم نشست ...
خانم جون دیگه دست من نیست ...
دیگه یه طوری مالک رو دوست دارم که حتی اگه بـ.ـ.ـمیرم و برگردم بازم اولین کلمه ای که میگم مالک خان ...
خانم جون جلوتر اومد و اشکهامو پاک کرد و گفت : من وقتی دیدمت ...اولین باری که صورتتو دیدم ...به خودم گفتم این دختر رو قسمت اورده اینجا ...
مالک من دلش مثل یه قناری صاف و کوچیکه ...
@Aria555567
#
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ اسفند
دهکده رمان💮🤩
پارت ۸۷
مالک من دلش خیلی صافه ...
نگاه به ا_خ_م تو صورت و بداخلاقی هاش نکن ...اون مالک خان بایدم مثل یه خان باشه ...وگرنه همین خانم بزرگ هـ.ـزار تیکه امون میکرد ...
اون گهواره رو ببین ...
شبی که مالک رو زا_ییدم تو اون گذاشتمش ...
صبح تو شلوغی و برو و بیا یهو دلم لر_زید ...
نمیدونم چرا استـ.ـر_س داشتم ...
تازه زا_یمان کر_ده بودم نه میتونستم راه برم نه حال درستی داشتم ولی میدونستم یچیزی هست ...
چرا بجه ام اونقدر گریه میکرد ...
بجه یه روزه کـ.ـ.ـبود میشد و گریه میگرد ...
دایه ها اومدن مادرشوهر خدابیامرزم مادر ار_باب اومد ....
گـ.ـ.ـاو و گـ.ـ.ـوسفند نذر دادن...صـ.ـدقه دادن ولی مالک اروم نمیشد ...
قنداقشو باز کردیم...اون پسر بود نور چشمی ار_باب و مادرش ...
تو همین گهواره یه مـ.ـ.ـار سـ.ـ.ـیاه پیدا کـ.ـردیم ...
مـ.ـار پـ.ـای مالک رو نـ.ـ.ـیش ز_ده بود ...اون روز من مـ.ـ.ـردم ... واقعا با گریه های پسرم مر_دم و هزاربار زنده شدم...
خدا مالک رو نگه داشت ...
بجه یه روزه با مر_گ جـ.ـ.ـنگید ...
من مطمئن بودم خانم بزرگ اون مـ.ـار رو اورده چون اون اخرین کسی بود که مالک رو دید ...
اون مـ.ـار رو اورده بود که مالک بـ.ـ.ـمیره ...این گهواره رو نگه داشتم...
چون شـ.ـاهد نـ.ـا_له های یه ز_ن زائـ.ـو و عـ.ـذ_اب دیده بود ...فقط پـ.ـ.ـو_نزد_ه سالم بود ...
اقای من کـ.ـارگر عمارت اونا بود ...
هشت تا برادر داشتم و من ته تغاری بودم ...
قرار بود زن پسر عموم بشم...رفته بود خـ.ـدمت سـ.ـربـ.ـازی...فصل انگور بود و اقام منو برد عمارت ...
انگور خیلی دوست داشتم ...
ار_باب منو اونجا دید با خانم بزرگ نشسته بودن و چای میخوردن ...
یه هفته بعد امدن و عقد ار_باب شدم ..
به ماه نکشید حامله شدم و مالک رو بدنیا اوردم...
یه پسر نور چشمی همه شد ...
مالک رو با دنـ.ـ.ـدون هام نگه داشتم ..مـ.ـرد بـ.ـارش اوردم ...تـ.ـ.ـر_سیدم هربار خواستم براش زن بگیرم تـ.ـ.ـر_سیدم...
ولی وقتی تو رو دیدم دلم خواست زن مالک بشی ...
دل تو دلم نبود که عروست کنم نام و نشونت معلوم نبود ...
ولی انگار قسمت از من پیشی گرفته ...
مالک چقدر خوشبخته که خودش زنشو از اتیـ.ـ.ـش نجات داده ...
ملا رو میشناسم ...
با پسرش زیاد میومدن اینجا ...
پارت ۸۸
بین حرف خانم جان پـ.ـریدم و گفتم : مالک نمیدونه ...نتونستم بهش بگم ...
خانم جون با تعحب گفت: نمیدونه؟ مگه میشه؟
با دلهره تایید کردم...و گفتم : خانم جون تـ.ـ.ـر_سیدم باورم نکنه ...
یکم مکث کرد و گفت : اون الان دیگه باورت نمیکنه ...چرا بهش حقیقت رو زودتر نگفتی ...تو همون دختری که گفتن ق* صفره ....
دستهاشو فـ.ـ.ـشردم و گفتم : بخدا به جان مادرم قسـ.ـ.ـم میخورم خودش افتاد ...
دستهامو فشـ.ـ.ـرد و گفت : خاله مهری صدام بزن ...الان وقت این چیزا نیست ...برو بخواب صبح بشه یه فکری میکنیم...
سایه شخصی پشت پنجره بود و با اشاره گفت : مالک و تو عروسیتون تموم بشه میری اتاق مالک ...
امشب نه اون خواب داره نه تو...
چون محرم همید ولی دور از همین ...
متوجه شدم که فـ.ـا_ل گوش وایستادن و ادامه داد ...
با_ید برای مالک لباس قشنگ بپوشی ارایش کنی و بعد بری تو اتاق پسرم ....
قرار نیست همینطور داماد بشه ...
محبوب رو بلند بلند صدا زد و سایه کنار رفت ....
طولی نکشید که محبوب اومد و گفت : جانم خانم....
به رختخواب اشاره کرد و گفت : رختخواب پهن کن ...
مالک خان خوابیده ؟
محبوب به من نگاه کرد و گفت : نه پیش ار_باب هستن ...
دارن قــ.ـ.ـلیون میچــ.ـ.ـاقن براش ...
مراد خان رو فرستادن حـ.ـموم تا از سـ.ـرش بپره و سرحال بشه ...
_ اینجا باش تا بیام...
خانم جون بیرون که رفت محبوب جلو اومد و گفت :جواهر چی شده ؟ کجا بودی صدبار اومدم پی ات؟
_ لبخند زدم و گفتم: منم دچار شدم...مالک خان رو میدیدم و باهم بودیم ...
_ اوازه عقدتون همه جا پیچیده ...راست میگن ؟
_ کدومشو راست میگن ...عاشقیمون رو یا عقدمون رو ؟
_ وای دختر دارم دیوونه میشم ...چطور باور کنم...سر فرصت باید همه رو تعریف کنی ...
_ چشم ...
با هم رختخواب پهن کردیم و محبوب به پهلوم زد و گفت: چشم هات درشت تر شدن ...
_ نه مگه چشم هم درشتر میشه ؟
با خنده گفت : بله که میشه ...
میخندید و گفتم : محبوب چطور ممکنه بگو منم بدونم ...
پارت ۸۹
محبوب خندید و گفت : وقتی دخترا عروس میشن چشم هاشون درشتر میشه ...
لبمو گـ.ـ.ـز_یدم و گفتم: نخیرم این طور نشده ...بی ادب ...
چشمکی زد و گفت: ولی انگار خبرایی بوده ...قراره میلاد رو اینجا تو گهواره بزرگ کنیم...
_ میلاد کیه ؟
_ پسر تو و مالک خان دیگه ...
خندیدم و گفتم: محبوب امان از دست تو ...
با اومدن خانم جون محبوب بیرون رفت ...
خانم جون دست و پـ.ـاهاشو روغن مـ.ـا_لـ.ـید و گفت: بخواب مالک خوابیده ...
با اومدن
@Aria555567
مالک من دلش خیلی صافه ...
نگاه به ا_خ_م تو صورت و بداخلاقی هاش نکن ...اون مالک خان بایدم مثل یه خان باشه ...وگرنه همین خانم بزرگ هـ.ـزار تیکه امون میکرد ...
اون گهواره رو ببین ...
شبی که مالک رو زا_ییدم تو اون گذاشتمش ...
صبح تو شلوغی و برو و بیا یهو دلم لر_زید ...
نمیدونم چرا استـ.ـر_س داشتم ...
تازه زا_یمان کر_ده بودم نه میتونستم راه برم نه حال درستی داشتم ولی میدونستم یچیزی هست ...
چرا بجه ام اونقدر گریه میکرد ...
بجه یه روزه کـ.ـ.ـبود میشد و گریه میگرد ...
دایه ها اومدن مادرشوهر خدابیامرزم مادر ار_باب اومد ....
گـ.ـ.ـاو و گـ.ـ.ـوسفند نذر دادن...صـ.ـدقه دادن ولی مالک اروم نمیشد ...
قنداقشو باز کردیم...اون پسر بود نور چشمی ار_باب و مادرش ...
تو همین گهواره یه مـ.ـ.ـار سـ.ـ.ـیاه پیدا کـ.ـردیم ...
مـ.ـار پـ.ـای مالک رو نـ.ـ.ـیش ز_ده بود ...اون روز من مـ.ـ.ـردم ... واقعا با گریه های پسرم مر_دم و هزاربار زنده شدم...
خدا مالک رو نگه داشت ...
بجه یه روزه با مر_گ جـ.ـ.ـنگید ...
من مطمئن بودم خانم بزرگ اون مـ.ـار رو اورده چون اون اخرین کسی بود که مالک رو دید ...
اون مـ.ـار رو اورده بود که مالک بـ.ـ.ـمیره ...این گهواره رو نگه داشتم...
چون شـ.ـاهد نـ.ـا_له های یه ز_ن زائـ.ـو و عـ.ـذ_اب دیده بود ...فقط پـ.ـ.ـو_نزد_ه سالم بود ...
اقای من کـ.ـارگر عمارت اونا بود ...
هشت تا برادر داشتم و من ته تغاری بودم ...
قرار بود زن پسر عموم بشم...رفته بود خـ.ـدمت سـ.ـربـ.ـازی...فصل انگور بود و اقام منو برد عمارت ...
انگور خیلی دوست داشتم ...
ار_باب منو اونجا دید با خانم بزرگ نشسته بودن و چای میخوردن ...
یه هفته بعد امدن و عقد ار_باب شدم ..
به ماه نکشید حامله شدم و مالک رو بدنیا اوردم...
یه پسر نور چشمی همه شد ...
مالک رو با دنـ.ـ.ـدون هام نگه داشتم ..مـ.ـرد بـ.ـارش اوردم ...تـ.ـ.ـر_سیدم هربار خواستم براش زن بگیرم تـ.ـ.ـر_سیدم...
ولی وقتی تو رو دیدم دلم خواست زن مالک بشی ...
دل تو دلم نبود که عروست کنم نام و نشونت معلوم نبود ...
ولی انگار قسمت از من پیشی گرفته ...
مالک چقدر خوشبخته که خودش زنشو از اتیـ.ـ.ـش نجات داده ...
ملا رو میشناسم ...
با پسرش زیاد میومدن اینجا ...
پارت ۸۸
بین حرف خانم جان پـ.ـریدم و گفتم : مالک نمیدونه ...نتونستم بهش بگم ...
خانم جون با تعحب گفت: نمیدونه؟ مگه میشه؟
با دلهره تایید کردم...و گفتم : خانم جون تـ.ـ.ـر_سیدم باورم نکنه ...
یکم مکث کرد و گفت : اون الان دیگه باورت نمیکنه ...چرا بهش حقیقت رو زودتر نگفتی ...تو همون دختری که گفتن ق* صفره ....
دستهاشو فـ.ـ.ـشردم و گفتم : بخدا به جان مادرم قسـ.ـ.ـم میخورم خودش افتاد ...
دستهامو فشـ.ـ.ـرد و گفت : خاله مهری صدام بزن ...الان وقت این چیزا نیست ...برو بخواب صبح بشه یه فکری میکنیم...
سایه شخصی پشت پنجره بود و با اشاره گفت : مالک و تو عروسیتون تموم بشه میری اتاق مالک ...
امشب نه اون خواب داره نه تو...
چون محرم همید ولی دور از همین ...
متوجه شدم که فـ.ـا_ل گوش وایستادن و ادامه داد ...
با_ید برای مالک لباس قشنگ بپوشی ارایش کنی و بعد بری تو اتاق پسرم ....
قرار نیست همینطور داماد بشه ...
محبوب رو بلند بلند صدا زد و سایه کنار رفت ....
طولی نکشید که محبوب اومد و گفت : جانم خانم....
به رختخواب اشاره کرد و گفت : رختخواب پهن کن ...
مالک خان خوابیده ؟
محبوب به من نگاه کرد و گفت : نه پیش ار_باب هستن ...
دارن قــ.ـ.ـلیون میچــ.ـ.ـاقن براش ...
مراد خان رو فرستادن حـ.ـموم تا از سـ.ـرش بپره و سرحال بشه ...
_ اینجا باش تا بیام...
خانم جون بیرون که رفت محبوب جلو اومد و گفت :جواهر چی شده ؟ کجا بودی صدبار اومدم پی ات؟
_ لبخند زدم و گفتم: منم دچار شدم...مالک خان رو میدیدم و باهم بودیم ...
_ اوازه عقدتون همه جا پیچیده ...راست میگن ؟
_ کدومشو راست میگن ...عاشقیمون رو یا عقدمون رو ؟
_ وای دختر دارم دیوونه میشم ...چطور باور کنم...سر فرصت باید همه رو تعریف کنی ...
_ چشم ...
با هم رختخواب پهن کردیم و محبوب به پهلوم زد و گفت: چشم هات درشت تر شدن ...
_ نه مگه چشم هم درشتر میشه ؟
با خنده گفت : بله که میشه ...
میخندید و گفتم : محبوب چطور ممکنه بگو منم بدونم ...
پارت ۸۹
محبوب خندید و گفت : وقتی دخترا عروس میشن چشم هاشون درشتر میشه ...
لبمو گـ.ـ.ـز_یدم و گفتم: نخیرم این طور نشده ...بی ادب ...
چشمکی زد و گفت: ولی انگار خبرایی بوده ...قراره میلاد رو اینجا تو گهواره بزرگ کنیم...
_ میلاد کیه ؟
_ پسر تو و مالک خان دیگه ...
خندیدم و گفتم: محبوب امان از دست تو ...
با اومدن خانم جون محبوب بیرون رفت ...
خانم جون دست و پـ.ـاهاشو روغن مـ.ـا_لـ.ـید و گفت: بخواب مالک خوابیده ...
با اومدن
@Aria555567
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA385دنبال کننده
عاشقانه
‹‹ بِسم ربِّ عِشـق hearts️🫂 ››
در رگهایش من بودم که میدویدم🤍🫶🏻
برای حمایت از ما اعلان ها را روشن کنید ):fire
مدیر:
@darya68789043
مشاهده کانال پیامرسان‹‹ بِسم ربِّ عِشـق hearts️🫂 ››
در رگهایش من بودم که میدویدم🤍🫶🏻
برای حمایت از ما اعلان ها را روشن کنید ):fire
مدیر:
@darya68789043