کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
5Kدنبال کننده
۞﴾﷽﴿۞
small_orange_diamondدوستان گل خوش امدید
booksرمان دلبستگیbroken_heartروزهای زوج
booksرمان تب خواستنت cupidروزهای فرد
booksجذابترین رمان آنلاین، در نهایت قداست قلم شما را مجذوب رمان میکنیم blushheartbooks
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#تب_خواستنت
#پارت235


-من جلو روش هم میگم....
-بی جا میکنی...
خواست بزنه بلند شدم... -با اجازه ممنون از بابت غذا شب بخیر....
-کجا؟
موتنم سیخ شد... برگشتم... از سر جاش بلند شد..
-. ظرف ها.رو.بشور آشپزخونه هم مرتب کن بعد.هر غلطی خواستی بکن....
اینو گفت و رفت....
نفسمو دادم بیرون...اگه پونه اینقدر دیونه بازی در نیاورده بود الان خونه روشنک بودم چقدر هم که تحویلم میگرفتن....... روی تخت دراز کشیده بودم و سنگ ریزه توی دستم خیره بودم یهو ذهنم چرخیدسمت دفتر مثل فنر پاشدم آروم درو باز کردم و رفتم سمت اتاق پونه در زدم... جوابمو نداد..
-. پونه در و باز کن یه چیزی تو اتاق جا گذاشتم....... پونه....
یه دفعه جلوم ظاهر شد... چشماشو ریز کرد...
-ببینم چی جا گذاشتی اینجا...
-یه دفتره بر میدارم میرم....
پوزخند تحویلم داد..-. دیگه چی؟
-بجون خودم همین....
-احیانا که نمی خوای زنگ بزنی به اون دختره....
نگاش کردم... احساس کردم یه شیطنتی کرده..
. -پونه خودت بگو چیکار کردی؟
دست بغل بست و قیافه ی حق به جانبی گرفت.... -چطور مگه...
از قیافش خندم گرفت....
-خل و چلی بیشتر بهت میاد این چ قیافه ایه....
محکم زد تو پام..... خم شدم... -دلم برای پای خودت میسوزه بدبخت...
-حقته.. حالا هم برو خوابم میاد...
-دفتر رو.بده برم... جای حساسش بودم...



cupid
cupid cupid
cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#تب_خواستنت
#پارت236


-عذر خواهی کن تا بهت بدم...
-پس پیداش کردی حدسم درست بود از صبح داشتی اینو میخوندی که بیرون نیومدی.....
-باهوشیا...
-از تو خیلی.
. -بهت نمیدما...
-اذیت نکن جون من برو بیارش.... یه ایش گفت و رفت از تو اتاق دفترو آورد گرفت سمتم....
-بیا در ضمن این از رمان روشنک جونتون خیلی قشنگتر بود......
-این دست شما چیکار میکنه.... جفتمون پریدیم بالا... عمه با بیشترین درجه از عصبانیت و خشم اومد سمتمون.... دفترو از تو دستم کشید بیرون...
-این دست شما دونفر چیکار میکنه؟؟؟...
آب دهنمو قورت دادم به پونه نگاه کردم.... رنگ به رو نداشت...
-من من....
به تته پته افتاده بود... نفسمو دادم بیرون..
. -من پیداش کردم.. یه دفعه هلم داد پخش زمین شدم...
-غلط کردی. پسره ی بی چشم و رو... ته عصاشو گذاشت روی قفسه ی سینه ام...
. -نمی دونستم دزد هم هستی....
--دزد نیستم کنجکاو بودم بعدش میزاشتم سر جاش.... اگه نمی خواستین خونده بشه چرا نوشتین....
-پاشو گمشو از خونه ی من برو بیرون....
بی معطلی از سر جام بلند شدم.... -معذرت میخوام میدونم کار زشتی کردم اگه میدونستم اینقدر ناراحتتون میکنه بهش دست هم نمیزدم...
-اینقدر حرف نزن... گمشو بیرون......
-عمه تو.رو.خدا ببخشید رضا هنوز سرش خوب نشده..... به خاطر من....
خواست بوسش کنه نذاشت...
-تنبیه تو هم باشه واسه بعد... توهم بر و بر منو نگاه نکن... برو بیرون...
به پونه نگاه کردم... -لباسا و.گوشیم رو.بیار تا برم....
-عمه تو رو...
-نشنیدی چی گفت..
بیچاره ترسید با سرعت رفت تو.اتاق گوشی و لباسمو داد دستم... عمه پونه رو که همینجور زل زده بود بهم رو کرد داخل اتاق درو بست... پشتشو کرد به من....
-گمشو بیرون نمی خوام قیافه ی نحستو ببینم...
دلمو زدم به دریا و حرفمو.زدم.... -تقریبا نصفشو خوندم.... اما شما با کسی که تو اون دفتره زمین تا آسمون فرق میکنین....
برگشت سمتم...
-اونی که تو این دفتره مرده... حالا هم نمی خوام صداتو بشنوم به در اشاره کرد...
خداحافظ گفتم و سرمو انداختم پایین و از خونه زدم بیرون.........
با صدای موبایلم چشمامو باز کردم....
-الو چته کله ی سحر...
-پاشو بیا پارک نزدیک خونه عمه.... -حوصله داریا....
-پاشو بیا کارت دارم....



cupid
cupid cupid
cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#تب_خواستنت
#پارت237


پاشو بیا کارت دارم....
گوشی رو.قطع کرد.... با شناختی که از پونه داشتم سریع آماده شدم و.رفتم به همون پارکی که میگفت... نشسته بود.روی یه نیمکت و پاهاشو عین بچه ها تکون میداد....
-زشته یه کم بزرگ شو سرشو گرفت بالا...
-پاستیل برام نخریدی؟
-حالت خوبه کله ی سحر بیدارم کردی از اون سر شهر کشوندیم اینجا که اینو بگی.
.-بشین سر جات اینقدر هم نق نزن بی ادب خسیس...
نشستم روی نیمکت....
-جفتش خودتی..
-میزنمتا....
-صد دفعه گفتم در انظار عموم از این حرکات ناشایست انجام نده...
. -ایییییی.... چندش.. درست حرف بزن حالمو به هم زدی.... -
_ لیاقت درست حرف زدن نداری.... حالا بگو چیکارم داشتی...
-یه خبر خوب دارم!
-چیه؟
-دوست داری بقیه داستان رو بدونی... صاف نشستم و نگاش کردم...
-نگو که کش رفتی از عمه؟
-نه بابا جرات میکنم برم طرف اتاقش خیلی عصبانیه..
. -پس چی؟ اشاره کرد به سرش....
-همه اش رو ریختم اینجا... با دهن باز نگاش کردم... -همه اشو خوندی... با لبخند سرشو تکون داد...
-با این سرعت؟ بابا من از شب تا صبح یه بند خوندم تازه رسیدم نصفش...
-رمان خوندن بلد نیستی من حرفه ای ام... روزی دوتا رمان هم خوندم.......
-چه عجب یه هنری تووجودت کشف شد...
-یه کاری نکن بی خیال بشم پا بشم برم خونه ی عمه ها....
-مثلا داری تهدید میکنی پاشو برو کی جلوتو گرفته.... کیفشو برداشت و با اخم بلند شد که بره....
-تو.برو منم برم پیش روشنک...
طوری نشست روی نیمکت که صداش در اومد.... -چه خبرته این دیگه مال بیت الماله....
-بخوای اذیتم کنی پامیشم مثل دیروز میزنم تو سر و کله ی خودما...
-بی جامیکنی گوشتومیپیچونم میبرمت خونه ی بابات...
بغ کرد... _از این ادا اطوارا واسه من نیا حرف داری بزن مگرنه کار دارم....
-کار دارم کار دارم خوبه خودم از خواب بیدارت کردم...
-روشنک جون ...خودت تعریف کن... محکم زد به بازوم...
-چته روانی...
-من روشنکم.. هان هان هان...
-از عمد نگفتم تو دهنم پرید..



cupid
cupid cupid
cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid cupid
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#تب_خواستنت
#پارت238


-غلط کردی جرات داری یه بار دیگه اسم این دختره رو جلوی من بیار... چند ثانیه مستقیم نگاش کردم...
-دختر از تو ضایع تر تو دنیا. وجود نداره.
. -منظورت چی بود؟
-هیچی... تو داستان رو تعریف کن برگشت طرفم چهار زانو نشست...
-زشته درست بشین خونه ی خاله ات که نیست..
. -یکی بود.یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.... اون زمان قدیم ندیما.
.. زدم زیر خنده

..

-درد کجاش خنده داشت؟ -مگه من بچه ام... مثل آدم تعریف کن در ضمن نمی خواد از اول تعریف کنی تا وسطاش رو خوندم... چشماش رو.ریز کرد.
.. -یعنی بعد.از عروسیشون هم خوندی؟
-بله خوندم...
لبشو گاز گرفت...
-چته؟
-خاک تو سرت خجالت نمیکشی مطالب خاک بر سری رو خوندی من بدبخت رو بگو چقدر به خودم فشار آوردم چجوری این جاهاش رو برات سانسور کنم نگو آقا خودش فلزش خرابه..
. -پونه میگی یا. پاشم گورمو گم کنم.. با اخم نگام کرد..
-میگم...
-قیافتو موش نکن از سن و سالش هم خجالت نمیکشه...
خواست بزنتم تو هوا دستش رو مشت کرد...
-بزن تو دلت عقده نشه این همه زدی اینم روش...
محکم کوبوند تو بازوم...
-خدایا تا الان آمارش از دستم در رفته فقط تا پایانش یه کاری کن زنده بمونم...
-مظلوم بازی در نیار تا کجاش رو خوندی.. بعد از عروسی و کارگاه قالی بافی و....
- پس مرگ آق بابا هم خوندی... چشمام گرد شد؟
-مرگش؟ کی مرد...
-پس نخوندی؟ دقیقا دو سال و نیم بعد از ازدواج عاشقانه ی این دوتا مرغ عشق برای عمه رقیه خبر میارن آق بابا مرده... اونم تا خبر رو میشنوه سریع با فرهاد میرن تهران اونجا وقتی میرسه که آق بابا رو خاک کردن کلی خودشو میزنه فحش میده که آق بابا ازم ناراضی بود و مرد... اینقدر وضعیتش وخیم میشه که تا یه ماه نمی تونسته از رختخواب پاشه... هر چی فرهاد و شیرین بانو سعی خودشونو میکنن فایده نداشته.. بعد.از کلی دوا و درمون تازه دوره افسردگی عمه شروع میشه... فرهاد بیچاره به کسی نبود که رو ننداخته بوده طفلی خیلی خاطر خواه بوده تا اینکه یه نفر بهش میگه اگه بچه دار بشن سرگرم بچه میشه و حالش بهتر میشه... اونجا بود که بعد از سه سال...
-اینجاشو نمی خواد بگی خودم فهمیدم....
-چیه فکر کردی بی حیام نخیر بلدم سانسور کنم تازه اینجاهاش هم کلی جای سانسوری داشت زورت بیاد اصلش رو نخوندی.... شکلک برام در می آورد....
-مثل یه دختر خوب بقیه اشو بگو باشه پونه خانم..؟؟؟.
ذوق زده صاف نشست... -چون گفتی پونه خانم میگم...
-خلاصه از کلی اتفاقات سانسور شده عمه حامله میشه و کم کم حالش بهتر میشه... فرهاد هم که انگار دنیا رو بهش دادن نذراشو ادا میکنه کلی به فقیر بیچاره ها کمک میکنه... حالا عمه کامل خوب میشه تا اینکه ماه نهم میرسه و بچه مرده به دنیا میاد....




cupid
cupid cupid
cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid cupid
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#تب_خواستنت
#پارت239


.. حالا عمه کامل خوب میشه تا اینکه ماه نهم میرسه و بچه مرده به دنیا میاد.... حالا عمه یه طرف فرهاد بیچاره هم یه طرف... تو این مدت شیرین که برای همیشه رفته بود شیراز پیش برادرش زندگی کنه وقتی اوضاع عمه رو میفهمه دوباره بر میگرده.. بعد از یه سال دوباره عمه بار دار میشه اینبار فرهاد نمی ذاشته دست به سیاه و سفید بزنه... وضع و اوضاعشون بخاطر کارگاه قالی بافی که توسعه اش داده بودن خیلی بهتر شده بود و فرهاد تو کار خرید و فروش فرش بود یه خدمتکار برای عمه میگیره با تموم رعایت ها و مواظبت هایی که میکنن بازم بچه مرده به دنیا میاد... عمه اینار بیشتر حالش بد میشه.. فرهاد ناچار میشه سکینه رو که چند روز قبل از عروسی فرهاد و عمه رفته بودن قم ،بیاره پیش عمه... خلاصه بعد از سه بار زایمان اونم بچه ای که مرده به دنیا میاد... فرهاد قید بچه رو میزنه... میگه دیگه نمیخوام رقیه بازم حالش بد باشه
خلاصه.. .. بعد ده سال زندگی عاشقانه خبر میارن عروسی احمده
. اینجا که میرسه غش کرد از خنده..
- خدا بگم چیکارت کنه دقیق وسط داستان تو حس بودم این مسخره بازیها رو بزار برای بعد..
. -وای وای اگه بدونی چه ماجرایی داشتن مامان و بابای تو؟
-مامان و بابای من؟ چه ماجرایی؟
-اول قول بده با موتورت برگردونیم..
. -جهنم و ضرر بگو...
زبونشو بیرون آورد..
-پونه...
با اخمم صاف نشست دوتا پسر جون از کنارمون رد شدن و هاج و واج به پونه نگاه کردن... دوست نداشتم بقیه به خل و چلیش پی ببرن..
-آقا احمد و مهین خانم شما از همون موقع که شیرین بانو میره شیراز و اینا بچه بودن عاشق هم. میشن ،وای که چه عاشقایی.. اینا از هفت هشت سالگی عاشق هم میشن فک کن..... با حاله نه...
-پونه خانم میشه این همه منو جز ندی بقیشو تعریف کنی..
. -بدبخت دارم از عاشقی مامان بابات میگم یاد بگیر.. اینا از بچگی عاشق هم شدن بفهم...
-میگم ضایع ای نگو نه.. بقیه اشو بگو تا بی خیال موتور نشدم...
یه ایش تحویلم داد و دوباره شروع کرد.



cupid
cupid cupid
cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#تب_خواستنت
#پارت240


- دقیقا بابات 17 سالش بوده ک واسه مامان مهینت که دختر داییش بوده و.دو سال هم کوچیکتر بوده خواستگار میاد از اون جایی هم که خواستگارش وضعش خوب بوده می خواستن بدنش ب اون... بابات وقتی میفهمه میگه این زن منه و کسی حق نداره بهش دست بزنه و فلان، آقا دعوا میشه... کلی کتک میخوره... بهش میگن خجالت بکش شما از بچگی با هم بزرگ شدین جای خواهر و برادرین... میگه یعنی هر کی با هم بزرگ شدن خواهر و برادرن.... من از بچگی عاشق مهین بودم... خلاصه اینقدر کتکتش میزنن که همه جاش سیاه و کبود میشه... آخر کار به خیال اینکه بابات بی خیال شده یه مجلس راه میندازن که عقدش کنن مامانتو برای اون مرده.. مثل قصه ی عمه ات، بابات وسط مراسم نمیاد... جونی براش نمونده بود تو خونه زخمی و خونین افتاده بوده اونم از کسی که یه عمر حکم پدرشو داشته... شیرین بانو هم مونده بود وسط بین داداشش که تو اون سالها زیر پر و بالش رو گرفته بود و پسرش که یادگار آق بابا بوده... خلاصه روز مراسم میرسه هر چی منتظر می مونن میبینن خبری از عروس نیست میرن دنبالش در قفل بوده.. درو میشکنن بیهوش وسط اتاق افتاده بود با چشمای خیس.. خودکشی کرده بود میبرنش بیمارستان...پدر بزرگت ازاونجایی که همین یه دختر رو بیشتر نداشته. با خدا عهد میکنه اگه مهین جون سالم به در ببره عقدش کنه برای احمد... خدا میخواد و حالش خوب میشه و چند روز بعد از بهبودی دوتاشون، خودش براشون عقد میگیره و میرن سر خونه زندگیشون عمه و فرهاد هم دعوت میکنن اونا هم میان شیراز....
یه نفس عمیق کشید.. -پاشو برو برام آب بیار دهنم خشک شد...
. -تو وسط داستان پارازیت نپرونی نمیشه...
-دهنم خشک شده میفهمی... خشکککککک..
-بسه بابا فهمیدم...
براش یه لیوان آب آوردم لاجرعه سرکشید...
-آخیش چسبید برو یکی دیگم بیار.
.. -پونه خانم...
-ایش.. لوس خانم خانم میکنه برای من.
.. -قصه ی عمه و فرهاد رو تعریف کن
.. یه نفس عمیق کشید...
. -عمه و فرهاد... کاش اسم شیرین بانو رقیه بود اسم عمه شیرین.. فک کن میشدم شیرین و فرهاد...
-پونه.
-اینقد پونه پونه نکن جیغ میزنما..
. نفسمو دادم بیرون..



revolving_hearts
revolving_heartsrevolving_hearts
revolving_heartsrevolving_heartsrevolving_hearts
revolving_heartsrevolving_heartsrevolving_heartsrevolving_hearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#تب_خواستنت
#پارت241


بگو دختر خوب...
. لبخند پهن نشست روی لبش... -دیدی اعتراف کردی من دختر خوبی ام.. من فرشته ام نه اصلا حوری ام مثل فرهاد که به عمه میگفت خدا حوریشو فرستاده برای من...
-در حوری بودن تو که شکی نیست لطفا ادامه ی داستان رو تعریف کنید.....
-بی مزه... کجاش بودم.
-بعد از عروسی مامان و بابای من...
-آهان....
خب دقیقا یه سال بعد از عروسیشون، مادرت حامله میشه عمه هم کلی وسایل و لباس و عروسک براش میخره... چون خودش بچه نداشته واسه خاطره تلافیشو میکنه... بعد از دنیا اومدن خاطره جون رفت و آمدنش به شیراز بیشتر میشه.. خلاصه... همینجور ده سال میگذره.... جالب اینجاس هنوز هم مثل لیلی و مجنون ها بودن... واقعا خوش به حالشون... کی رو دیدی اینقدر عاشق هم باشن.. اونم بیست و خورده ایی سال بدون بچه.. خیلیه ها...
-پونه بقیه اش لطفا..
-بی احساس.. یاد بگیر خاک تو سرت..
-پونه میگی یا برم...
اخم کرد... یه روز ک عمه رفته بوده امامزاده صالح اونجا به یه زن بدبخت بیچاره برخورد میکنه که خون گریه میکرده پای درد و دلش که میشینه می فهمه شوهرش ب خاطر اینکه بچه دار نمیشده طاقش داده اونم هیچ کسی رو نداشته... سه روز بوده همونجا بدون غذا و جای خواب مونده بوده دلش میسوزه همراه خودش میبرتش خونه.... میفرستش حموم لباس نو بهش میده غذا براش میاره.. همینجور که باهاش حرف میزنه مهرش می افته به دلش... فرهاد رو راضی میکنه پیششون زندگی کنه... فرهاد اولش قبول نمیکرده، میگفته زن غریبه اس فردا مشکلی پیش میاد اصلا یه جا براش میگیریم ماه تا ماه هم پولش میدیم عمه زیر بار نمیره خلاصه از اونجایی که فرهاد هیچ وقت به عمه نه نمیگفته فرهاد قبول میکنه... بعد از ی مدتی می‌بینه هم زنه که اسمش ماهرخ بوده معذبه هم فرهاد.... با اصرار فراوان فرهاد رو راضی میکنه که یه صیغه محرمیت ساده بینشون خونده باشه.. از اون شناختی که از فرهاد داشته بهش کاملا اطمینان داشته خلاصه فرهاد بیچاره بازم مجبور میشه قبول کنه... ولی با این حال باز ماهرخ که چاره ای جز قبول کردن نداشته چادر از سرش نمی افته..... یسال میگذره.... باز وضعیت همونی که بود عمه به دو طرف اطمینان کامل داشته و خیالش راحت تا اینکه خبر میدن مادرت تو رو بارداره.. حالش خیلی بد بوده فرهاد رو راضی میکنه و خودش میره شیراز...



cupid
cupid cupid
cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid cupid
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#تب_خواستنت
#پارت242


با اطمینانی که به ماهرخ داشته دو ماه تموم اونجا می مونه... وقتی بر میگرده دوباره اوضاع به همین منوال می‌گذشته... تا اینکه ی مدت حال ماهرخ حسابی میریزه به هم و چند روز می افته تو بستر عمه تمام مدت بالا سرش بوده و ازش مواظبت میکرده میبنن افاقه نمیکنه میبرنش دکتر.... بعد از آزمایش مشخص میشه ماهرخ بارداره...
-بارداره.؟...
منم وقتی به اینجا ش رسیدم شکل تو بودم کلی هم به فرهاد بدبخت فحش دادم... یه لحظه ذهنم چرخید سمت خاطره همین بلا سرش اومده بود...
-آی داری چه فکری میکنی فکرتو بلند بلند بگو منم بفههم.... نگاش کردم...
-میخوای بدونی....
-بله که میخوام بدونم....
-داشتم به اون داداش نامردت فکر میکردم.... قیافه اش رفت توهم... یه نفس عمیق کشید..
-ادامه ی داستانو بگو...
. -دفعه ی دیگه حق نداری فکراتو به زبون بیاری فهمیدی....
-ببین می خوای با من کل کل کنی حوصله ندارم جاهای اصلی رو.فهمیدم.... فرهاد هم یکی بوده مثل پوریا....
پیرهنمو چنگ زد پرتم کرد روی نیمکت... -نخیر...
-نکن دختر من مثل تو.ی اتاق پر از لباس های رنگارنگ ندارم.. قیافت هم درست کن... هی موش میشه واسه من...
-یه چیزی رو.به من بگو بعد برو...
-چی؟...
_ به نظرت آخر داستان چی میشه....
-عمه طلاق میگیره تنهایی میاد تو این خونه ای که هست زندگی میکنه...
. -تنهایی زندگی کردنش که درسته ولی طلاق نمیگیره... در ضمن یه چیز مهمتر هم کشف کردم... آخر داستان بهت میگم.... نگاش کردم...
-مثل بچه ی آدم تعریف کن....
یه نفس عمیق کشید...: همون زمانی که عمه میفهمه ماهرخ بارداره مثل یه ببر زخمی می افته به جون ماهرخ... یه جورایی حق داشته هر کس دیگه ای هم جای اون بود یارو رو آش و لاش میکرد.. اون زنه بدبخت التماس میکرده میگفته من بهتون خیانت نکردم عمه هیچ رقمه زیر بار نمیره ..،ماهرخ از هوش میره که عمه دست از سرش بر میداره.. البته اینم بگم خدایی نکرده گوش شیطون کر من جای عمه بودم گردن زنه رو دندون میگرفتم خونشو می مکیدم...
-صد دفعه گفتم این فیلم های مزخرف رو نگاه نکن خیلی تعادل روانی داری..
کیفشو کوبوند تو سینه ام..
. -دارم حسمو میگم بی شعور...
-معلوم نیست من چه گناه کبیره ای کردم که مجبورم داستان رو از زبون تو بشنوم.. بچه داره شب میشه تمومش کن جون خودت...
-چرا دروغ میگی هنوز ظهر هم نشده.... بعدم داستان که تموم شد هم باید با موتور دورم بزنی هم واسم ناهار بخری؟
-دیگه چیزی لازم نداری؟
-پاستیل هم میخوام..
.. -رو که نیست.... بقیه اشو بگو....
به نشونه ی پیروزی ابروشو انداخت بالا بدنشو یه کش و قوسی داد بعد از سر جاش. بلند شد...
-کجا،؟ -من میرم یه جایی برمیگردم...
-پونه حوصله مسخره بازی ندارم میگم کجا؟
-دستشویی میای....
-خیلی بی حیایی...
-خودتی... داد میزنه سرم... فک کردی کی هستی... در ضمن..
کیفشو پرت کرد سمتم افتاد روی پام...
-این اینجا باشه تا برگردم..... توش نری ها چیز خصوصی توشه...



cupid
cupid cupid
cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid cupid
cupid cupid cupid cupid cupid cupid #
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
blushblushrelaxedrelaxed
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#285


سعی کردم بشینیم روی صندلی
خواستم نیم رخ راننده رو نگاه کنم. بازم نشد خودمو جابه جا کردم
ب نیم رخش نگاه کردم
ی نفس راحت کشیدم
شبیه بود ولی مطمئنا خودش نبود.. آخه اون کجا و.اینجا کجا اونم با این سر و وضع
پوفی کردم و چسبیدم به صندلی گندت بزنه زندگی
ماشین که متوقف شد چشامو باز کردم
هوا تاریک بود
هوشنگ از ماشین پیاده شد
-حامد دختره رو بیار
راننده بدون اینکه چیزی بگه پیاده شد و در سمت منو باز کرد
نمی خواستم پیاده بشم ولی به زور منو کشید طوری ک ناخواسته پرت شدم توی. بغلش
خواستم جدا بشم ازش تا سرمو بلند کردم و نگاهم به چشماش افتاد خشکم زد
اونم. خشکش زد
لرزش بدنمو حس میکردم چشماش خودش بود شک نداشتم ولی صورتش
-حامد کجا موندی!
نگاهش رو ازم گرفت و.برگشت سمت هوشنگ
-اومدم هوشنگ خان دختره بد قلقه
-زود باش هزار تا کار ریخته سرمون
اینو گفت وجلو شد
خم شد و طنابی که دور پام پیچیده شده بود رو باز کرد
-دنبالم بیا
منو به دنبال خودش کشوند

رسیدیم پشت در اتاق!




broken_heart
broken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت286


درو باز کرد هولم داد داخل. خواست بره مانعش،شدم
نگام کرد
دستم از پشت بسته شده بود نمی تونستم چسب دهنمو بکنم
بدون اینکه چیزی بگه درو بست و رفت....
نشستم روی زمین
ضربان قلبم بهم دروغ نمی گفت. مطمئن بودم.. ولی این جا چیکار میکنه؟!
سرم داشت منفجر میشد
تا صبح فردا چشم روی هم نذاشتم
مطمئن بودم خودشه ولی چرا اسمش حامده ؟!
در اتاقم باز شد
ی مرد توی چارچوب در ظاهر شد
-بلند شو بیا خان کارت داره
اینقدر ذهنم درگیر اون شخص بود که به کل موقعیت خودمو یادم رفته بود
همراه مرد با دستهای بسته رفتم سمت اتاق هوشنگ خان
اینجا بزرگ بود ولی ب بزرگی خونه سیروس نبود و همین جای تعجب داشت
درو باز کرد و منو هول داد داخل
شاکی برگشتم سمتش
-خودم دارم میرم دیگه چرا داری هول میدی

-گمشو توهم
اینو گفت و درو بست
-اونو ولش کن شعورش نمی رسه
سریع برگشتم سمت صدا
هوشنگ خان بود که روی صندلی راحتی نشسته بود و.سیگار می کشید
رفتم سمتش
-میشه بپرسم من اینجا چ غلطی میکنم ؟!
نگاهش رو از عکس توی دستش گرفت و.برگشت سمت من
-خیلی گستاخی می دونستی
-جواب سوال من این نبود
عکس رو پرت کرد روی میز
-نمی دونم بازی سرنوشته یا فقط یه شباهت ساده
سیگارش،رو توی جاسیگاری خاموش کرد و زل زد توی.چشمام
-اسم بابات چیه؟!
یه لحظه خشکم زد... بابا
غریب ترین واژه. ای که توی زندگیم داشتم
-منتظرم!



broken_heart
broken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت287


-چیکار ب بابای نامرد من نداری؟
پوزخند زد
-بابات یه مردک دائم الخمر نبود
متعجب نگاش کردم
ادامه داد
-علاقه ی زیادی به قمار داشت مگه نه... یه خال روی گردنش نبود
دست گذاشت روی گردنش و.ی نقطه رو نشونم داد
-درست اینجا
ناباورانه ی قدم ب عقب برداشتم
-تو اون نامرد رو از کجا می شناسی؟
واسه چند ثانیه بهم خیره شد بعد یه نفس عمیق کشید
پس خودشی..
-اون نامرد واقعا نامرده؟! الان کدوم قبرستونیه؟!
-زندان ولی نمی دونم زنده اس یا مرده
متعجب نگام کرد
-زندان؟ جرمش چی بود؟
دستمو مشت کردم
-مامانمو کشت
خشکش شد بعد از چند ثانیه
یه سیگار دیگه از پاکتش،بیرون کشید و روشنش کرد
-زن بیچاره ای بود، واقعا متاثر شدم
نمی خواستم به گذشته فکر کنم، گذشته برام درد بود و حسرت
-نگفتی از کجا می شناسی منو
دود سیگار رو با دهنش تو هوا پخش کرد
-به خاطر شباهتت به پدرت
خندم گرفت
-میشه بپرسم چه شباهتی با اون دارم که خودمم خبر ندارم
نگام کرد
-به اون شباهت نداری! ب پدرت شبیهی!


broken_heart
broken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت288


-خودتم می فهمی چی میگی؟
عکس روی میز رو نشونم داد
-نگاش کن
عکس رو برداشتم
صورتش رو که دیدم خودمم باورم نمیشد تا این حد ب ی مرد شبیه باشم

-این مرد کیه؟
-پدر واقعیت
ی نفس عمیق کشیدم وبرگشتم سمتش
-مطمئنی حالت خوبه؟! چیز میز که مصرف نکردی؟

-مطمئن باش از تو خیلی بهترم
اینو گفت و از روی صندلی بلند شد

-پدرت دوست صمیمی من بود
بعد از ازدواج با دختری که عاشقش بود دشمن پیدا کرد و قصد جونش رو کردن
آخر کار بهش رحم نکردن و کشتنش دم مرگش،زنش رو سپرد به من
ولی عمر زنش هم کوتاه بود و درست زمان زایمان از،دنیا رفت
من موندم و یه بچه توی دستم
همون موقع پلیس بهم گیر داد و انداختتم زندان منم راهی به جز اعتماد کردن به یکی از افرادم رو نداشتم
هر چی داشتم رو بهش دادم و اونم نامردی کرد و با بچه رفت
رفتنی که هیچ اثری از خودش باقی نداشت
پنجره رو باز کرد
-همیشه دعا میکردم برای یه بارم شده بتونم بچه ی حسام رو ببینم، دینش گردنم بود
تو تموم این سال ها هر جایی که به مغزم می رسید رو گشتم ولی حالا اینجا درست تو خونه ی من امانتی بهترین دوستم کنارم ایستاده
برگشت سمتم
-می خوام برات جبران کنم
خندیدم
-منم ساده باور کنم که تو راست میگی؟
پنجره رو باز کرد
دیروز که دیدمت صورتت رو نگاه نکردم جای زخم روی مچت نظرمو جلب کرد ی جای زخم قدیمی اونم اینجا نمی تونست تصادفی باشه سرمو بلند کردم و نگات کردم همینطور که خودتم دیدی شباهتت به پدرتت غیر قابل انکاره با این حال بازم باورم نمیشد اینقدر ناگهانی پیدات کنم آوردمت اینجا تا ی بار دیگه تورو با عکس مقایسه کنم و واکنشت رو با چشمای خودم ببینم..
ی نفس عمیق کشید و ادامه داد
-خوابش هم نمیدیدم دختری که سیروس می خواست پیش کش یکی از افرادش کنه دختر رفیق من از آب در بیاد
نگام کرد!


broken_heart
broken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت289


باورش سخته مگه نه
ب جای زخم قدیمی که هیچ وقت نفهمیدم چرا روی دستمه اشاره کرد
-لحظه ای که این زخم روی دستت به خاطر یه سهل انگاری زده شد خودم جونت رو نجات دادم مگرنه یه بچه یه ساله با اون زخم راهی قبرستون میشد
برآمدگی قدیمی روی دستمو لمس کردم
-گفتی سیروس میخواست با من چیکار کنه
-می خواست به جای بدهی تورو همون روز رد کنه بره ندیدی تا گفتم با خودم میبرمت رنگش شد عینهو گچ
اون مرد مریضه، یه بیماری جنسی داره!؟ اگه به تو هم دست درازی نکرده فقط به خاطر بدهیش بوده و ترس از دست دادن پولش
یه جورایی شانس باهات یار بوده که من اومدم اونجا مگرنه معلوم نبود کجا بودی و چیکار میکردی
تنم لرزید
یعنی ممکن بود تا این اندازه من خوش شانس باشم... محاله..

سر بلند کردم و.نگاش کردم
-الان میخوای با من چیکار کنی
دستی بین موهای سفیدش کشید و به طبیعت رو ب روش خیره شد
-گفتم که میخوام گذشته رو جبران کنم
برگشت سمتم و ادامه داد
-برام مهم نیست چجوری سر از خونه ی سیروس در آوردی و توی گذشته ات چه اتفاق هایی افتاده مهم الانه توی این ساعت میخوام جبران کنم موافقی؟
چی داشتم که بگم! اصلا چی میتونستم که بگم همیشه اینجور چیزا رو فقط توی کتاب ها و فیلم ها دیده بودم ولی الان یکی از همون اتفاق های عجیب و غریب نصیب خودم شده بود
-چجوری میخوای جبران کنی؟ اصلا چرا میخوای جبران کنی؟
نگام کرد
-من برای کسی که دوسش داشته باشم هر کاری میکنم
گنگ نگاش کردم!


broken_heart
broken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت290


حسام مثل داداشم بود نمی زارم بچه اش کمبودی داشته باشه مطمئن باش

برای اینکه بهت ثابت کنم از همیت لحظه شروع میکنم
-چی رو شروع میکنی؟
-حامد.. حامد
چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا در اتاق باز شد و حامد وارد شد
-بله هوشنگ خان
-از امروز دريا دختر منه هر جایی که خواست میبریش و هر کاری که خواست انجام میدی
-دریا کیه؟
نگام کرد
-اسم واقعیت دریاست
خندم گرفت
-برو مارو گرفتی؟
-حامد ببرش یه مرکز خرید و هر چی که خواست رو براش بخر
-چشم هوشنگ خان
رو کرد سمت من
-بریم خانم
متعجب به جفتشون نگاه کرد
-الان دارین با من شوخی میکنین دیگه درسته؟!
-برو تا ببینی شوخیه یا جدی؟
-بخوای منو بفرستی تا بلا سرم بیاره من آخرشما
خندید اونم چه خنده ای قهقهه زد
-چقدر شبیه مادرتی؟ ببرش حامد براش سنگ تموم بزار
-چشم هوشنگ خان
درو کامل باز کرد
-بریم خانم
نمی دونستم بخندم یا گریه کنم سخت بود باورش ولی با تموم این احوال وقتی سوار ماشین شدم و از خونه خارج شدیم یه حسی بهم میگفت همه اش حقیقت محضه...
برای یه لحظه نگاهمو از طبیعت اطرافم گرفتم و خیره شدم به پسره
اصلا حواسش به من نبود
-من تو.رو ی جایی ندیدم؟!


broken_heart
broken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت291


نه خانم
صاف نشستم سرجام
-به جون خودم دیدمت
پخش ماشین رو روشن کرد
-اشتباه گرفتین
دوباره اجزای صورتش رو برانداز کردم
-احیانا یه داداش دو قلو نداری که فقط چشماش شبیه. تو باشه؟
-نه
-کپ خودتم سرد و خشک باشه
-گفتم که نه
لحنش چنان جدی بود که ترسیدم
جلوی. یه مرکز خرید نگه داشت فکرش هم نمیکردم به شهر اینقدر نزدیک باشیم
الان همه چیز برای فرار مهیا بود ولی گیرن که فرار میکردم کجا می رفتم؟؟
وارد فروشگاه شدیم و به انبوه لباس هایی که رو به روم بود خیره شدم
به خواب هم نمیدیدم بخوام این همه خرید کنم
هر چیزی که خواستم خریدم هر چیزی حتی لباس مجلسی ،این همه سختی کشیدم حقم نبود یه کمی خوش باشم و زندگی کنم

همه رو حساب کرد بدون کوچکترین حرفی
تمام مدت زیر نظر گرفته بودمش ولی حتی نگاهم که میکرد به روی خودش نمی آورد
داشت خریدها رو توی صندق عقب جا میداد که نگاهم افتاد به دختر گل فروش گوشه خیابون
برگشتم به عقب.. به گذشته نه خیلی دور به ساقی به رها..
دلم بد جور هواشون رو کرده بود اگه واقعا وضعم توپ بشه می تونستم یه کاری کنم که دوباره دور هم جمع بشیم
-چیز دیگه ای نمی خواین؟
به حامد نگاه کردم

-می تونم یه زنگ بزنم ؟!
-نه



broken_heart
broken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت292


جا خوردم
-چرا اونوقت ؟!
-اجازه زنگ زدن و.رفتن به جایی اونم تنهایی رو ندارین
در ماشین رو باز کرد و منتظر موند تا من سوار بشم
رفتم سمتش
-ولی تا نزاری زنگ بزنم که باهات جایی نمیام؟! اینو که نمی خوای ؟!
-کتش رو کنار زد وبه اسلحه اش اشاره کرد
-می شینی دیگه درسته ؟!
چشمام از تعجب گرد شد
-در این حد آدم کشی؟
دستش رو.برد سمت اسلحه که سریع سوار شدم
درو محکم کوبید به هم و.خودش هم سوار شد

حرکت که کردیم به صورت جدیش خیره شدم
-کجایی هستی؟
پخش ماشین رو زیاد کرد. و به رو به رو خیره شد
پسره ی روانی
من تا نمی فهمیدم کیه و کجاییه محال ممکن بود دست از سرش بردارم
-من اگه بخوام فرار کنم اتفاقی میفته؟
فقط به جاده خیره بود
جلوی چشمش بشکن زدم
-دارم باهات حرف میزنم حواست کجاست؟!
دستمو از جلوی صورتش کنار زد
نه خیر از سنگه طرف
-میشه یه لحظه منو نگاه کنی
بازم سکوت
دیگه روی اعصابم بود
داد زدم روانی و نشستم سرجای خودم

می خواستم بی،خیال باشم ولی نمیشد این عطر اون چشم ها
به طور نامحسوس به چهره اش خیره شدم
جذاب بود ولی اونی نبود که من می خواستم
-اینقدر بهم زل نزن بدم میاد یکی بهم زل بزنه
چه عجب لب به سخن گشود
صداش از اونی که مد نظرم بود کلفت تر بود
-میگما زن داری؟

broken_heart
broken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heart
broken_heartbroken_heartbroken_heartbroken_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت293


سرعتش رو بیشتر کرد
-ای بابانمی خوام که اغفالت کنم بگو زن داری یا نه
-آره زن دارم پس خواهشا دیگه حرف نزن
-پس کو حلقه ات
ماشین رو یه گوشه جاده نگه داشت و برگشت سمتم
-همیشه با پسرا اینقدر راحتی؟! با یکی یه مدت میگردی خسته که شدی میری دنبال یکی دیگه مگه نه
-هااان
اخمش بیشتر شد
-الکی قیافه ی دخترهای ساده رو نگیر که بهت نمیاد من خوب تو و امثال تورو میشناسم
-گفتم زن داری یعنی کثیفم؟! یعنی هرزه ام.. هر کی ازت سوال کنه آشغال میبینیش؟! بیچاره به خاطر چشمات و عطرته که کنجکاو شدم مگرنه چی داری که بخوام مخت رو بزنم !اینم توی گوشت فرو کن من تا این لحظه و این ساعت هیچ پسری رو اغفال نکردم اصلا تو مرامم نیست این چیزا توهم اگه خیلی سوال های من اذیتت میکنه به دیوار بودنت ادامه بده به درک تو هم یکی مثل بقیه فقط این عطرت رو عوض کن و دیگه چشم تو چشم نگام نکن که با من طرفی
پوزخندی زد و بدون اینکه نگام کنه ماشین رو راه انداخت

تا خونه هوشنگ در سکوت کامل سپری شد
به محض رسیدنم یکی از بهترین اتاق های طبقه ی بالا در اختیارم قرار گرفت و تمام خریدام منتقل شد به اون اتاق
چیدمان زمان زیادی نبرد
خیالم که از بابت وسایل راحت شد رفتم پیش هوشنگ خان
طبق معمول داشت سیگار میکشید
تا منو دید لبخند زد و سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش کرد
-از اتاق جدیدت خوشت اومده دریا جان؟
دریا جان.. خندم گرفت تو خوابم نمی دیدم اسمم این باشه
-تشکر عالیه، فقط نمیشه منو فاطی صدا کنید راحتترم


heart
heartheart
heartheartheart
heartheartheartheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت294

-نه
راستش جا خوردم نه به اون دریا جان گفتنش نه به این نه گفتنش
-گفتم نه چون مادرت عاشق اسم دریا بود ازم نخواه دل اون خدابیامرز ها رو بشکنم
-راستی عکسی از مادرم ندارین؟
-مگه میشه نداشته باشم!! رفت سر گاو صندوقش و یه پاکت بیرون آورد
اومد سمتم و یه عکس گرفت سمتم
-این مادرته خیلی زن خوشکلی بود
عکس رو ازش گرفتم
واقعا خوشکل بود مثل تصویر یه دختر مینیاتوری ولی یه چیزی برام عجیب بود
رو کردم سمت هوشنگ
-این عکس برام آشناس
جا خورد
-آشناس؟ غیر ممکنه وقتی که اون مرد تو یه سالت بود
دوباره به عکس خیره شدم
این زنو دیدم ولی کجا و چه وقتش رو نمی دونم
-هوشنگ خان علی یار اومده!
حامد بود که عین جن ظاهر شده بود
هوشنگ از سر جاش بلند شد
-نمی خواد فکر کنی چون می دونم که بیهوده اس

عکس رو ازم گرفت و گذاشت توی گاو صندوق بعد به همراه حامد از اتاق خارج شدن
نشستم روی مبل و ذهنمو متمرکز کردم که این زنو کجا،دیدم ولی هر چی،بیشتر فکر میکردم به نتیجه ی،ضعیف تری می رسیدم در آخر هم ذهنم سوت کشید،و پناه بردم به اتاق خودم
دلم بیتابی رها رو میکرد
از طرفی هم دلتنگ ساقی بودم !


heart
heartheart
heartheartheart
heartheartheartheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت295

الان که می دونستم وضعم خوبه دوست داشتم کاری براشون بکنم
حالا که دیگه لنگ نون شبم نیستم لازم نیست که با افسون صبح تا شب برای ی ذره غذا کار کنم و.پدر خودمو در بیارم
حالا که دارم چرا ازش استفاده نکنم
همه ی این خیال ها یه طرف ذهنم بود و فکر اینکه همین روز اول ازهوشنگ چیزی بخوام یه طرف دیگه ..
دوست نداشتم بهم نه بگه و خورد بشم از طرفی هم خودش گفته بود میخواد جبران کنه
خب اینم یه راه جبران کردنه دیگه
با شنیدن صدای ماشینی که وارد حیاط شد از روی تختم بلندشدم و.رفتم سمت پنجره
هوشنگ و حامد و یه مرد غریبه که دست ها و.چشماش رو بسته بودن از ماشین پیدا شدن
خدایی بخوام بگم ته دلم از هوشنگ خوشم نمی اومد
یه جوری بود
برخوردش به دلم نمی نشست
حس میکردم همه اش تظاهر میکنه
با صدای فریادی که به گوشم رسید از فکر و.خیال اومدم بیرون و سرمو چرخوندم سمت صدا
حامد اسلحه به دست رو به روی مرد قرار گرفته بود و اون بیچاره در حالی که پاشو گرفته بود ناله میکرد
برای یه لحظه خشکم زد
دستام کاملا یخ زده بود
-خانم
با دستی که به روی شونه ام قرار گرفت جیغ زدم و.برگشتم

-خانم منم.. به خدا نمی خواستم بترسونمتون
دست گذاشتم روی قلبم و.به. زن خدمتکار رو به روم چشم دوختم
-چرا عین جن ظاهر میشی
-به خدا در زدم چند بار ،جواب ندادید نگران شدم
نفسی از سر آسودگی کشیدم و نگاهم رو چرخوندم توی حیاط پشتی اثری از حامد و اون مرد مجروح نبود
-کجا بردنش؟
-کیو
پوفی کردم
-هیچی بابا
نگاش کردم
-بامن کاری داشتی ؟!
زد تو صورتش
-وای خانم خاک.به سر شدم آقا گفتن برین پیششون یادم رفت بهتون بگم
-آقا کیه؟
-هوشنگ خان
نمی دونم چرا ترسیدم!

heart
heartheart
heartheartheart
heartheartheartheartheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۵ تیر
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
#جنون_دلبستگی
#پارت296


-چیکارم داره؟
-نمی دونم خانم
به صورت رنگ پریده اش نگاه کردم
-برو پایین الان میام
-چشم
وقتی رفت خودمو جلوی آینه برانداز کردم
یه نفس عمیق کشیدم
گوربابای همه چیز فوق هر بدبختی مردنه دیگه !!بدتر از اون مگه داریم؟!
گره روسریم رو محکم کردم و دروباز کردم
از پله ها که می اومدم پایین خونه رو برانداز کردم بزرگ بود و اتاق هم زیاد داشت بیشتر به درد مسافرخونه میخورد تا خونه !!ولی سالن پایین خیلی بزرگ بود مناسب ی عروسی و بزن وبکوب ....
نگاهمو از تابلوهای عجیب و غریب روی دیوار گرفتم و پشت در اتاق هوشنگ ایستادم خواستم در بزنم که صدای گفتگوی حامد وهوشنگ به گوشم خورد
گوشمو ب در چسبوندم و خواستم ببینم که چی میگن که یه دفعه درباز شد و حامد جلوم ظاهر شد
اینقدر هول شده بودم که نمی دونستم چیکارکنم
خواستم خودمو بی خیال نشون بدم اما نگام که به دست خونیش افتاد
جیغمو خفه کردم ودستمو گذاشتم جلوی دهنم

بدون اینکه نگام کنه منو کنار زد و رفت..
نفسم به شماره افتاده بود یه جورایی می ترسیدم از این خونه و آدم هاش وحشت میکردم
-چرا دم وایسادی دریا بیا داخل
نگاهمو از سالن و دری که حامد ازش خارج شده بود گرفتم و به هوشنگ نگاه کردم
-بیا تو دیگه چرا دست دست میکنی دختر
من آدم ترسویی نبودم ولی این شرایط و آدم هاش منو ترسو میکرد
بالاجبار قدم برداشتم داخل اتاق و درو بستم
نشسته بود روی صندلی پشت میزش طبق معمول سیگار می کشید
-چی شده؟
متعجب نگاش کردم !


heart
heartheart
heartheartheart
heartheartheartheart
heartheartheartheartheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
کانال رسمی زهرا فاطمی (باران)
5Kدنبال کننده
۞﴾﷽﴿۞
small_orange_diamondدوستان گل خوش امدید
booksرمان دلبستگیbroken_heartروزهای زوج
booksرمان تب خواستنت cupidروزهای فرد
booksجذابترین رمان آنلاین، در نهایت قداست قلم شما را مجذوب رمان میکنیم blushheartbooks
مشاهده کانال پیام‌رسان