۲۶ فروردین
۲۶ فروردین
سید مصطفی موسوی | توابین
دستبوسِ تمام ارتشیها و خانوادههایشان. ببخشید اگر این قلم، حق مطلب و زحمتتان را ادا نمیکند. اینروزها همه درگیرِ حماسههای سپاهیانِ جانبرکف هستیم، گفتم گوشهای از مجاهدت شما رو هم نشون بدم..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
سید مصطفی موسوی | توابین
ـ دو دِلم.
ـ دو دِل به دردِ میدانِ مُبارزه نمیخورد. فقط در لحظههای عمل، دستِ اهلِ عمل را میلرزاند و نمیگذارد ضربهها درست در همان جایی که باید، فرود بیایند. مُردّد، زخمی میکند؛ و دشمنِ زخمی، به مراتب خطرناکتر از دشمنِ سلامت است. فضلالله برود طرفِ پدر و او را بپاید
ـ میشنوی فضل؟
ـ و تو، خانهنشین شو! من به برادرانی چنین، تکیه نمیکنم.
#کتاب بر جادههای آبی سرخ
نادر ابراهیمی
@ir_tavabin
ـ دو دِل به دردِ میدانِ مُبارزه نمیخورد. فقط در لحظههای عمل، دستِ اهلِ عمل را میلرزاند و نمیگذارد ضربهها درست در همان جایی که باید، فرود بیایند. مُردّد، زخمی میکند؛ و دشمنِ زخمی، به مراتب خطرناکتر از دشمنِ سلامت است. فضلالله برود طرفِ پدر و او را بپاید
ـ میشنوی فضل؟
ـ و تو، خانهنشین شو! من به برادرانی چنین، تکیه نمیکنم.
#کتاب بر جادههای آبی سرخ
نادر ابراهیمی
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
سید مصطفی موسوی | توابین
کیک و شمع نُه سالگی را پشت سرش میگیرد و آرام لای در را باز میکند مبادا دخترکش مثل همیشه بپرد توی بغل و سورپرایزش لو برود. با چشم و ابرو به خانومش اشاره میرود تا اگر موقعیت سفید است بیاید داخل. کیک را که توی یخچال پنهان میکند ولو میشود روی مبل خانه. خانومش کنارش مینشیند و با نگرانی نگاهش میکند. بعد از بوسیدن حقالنسای مردش میگوید«این بچه خیلی میترسه از صدای انفجارها.. کاش میشد یه چندروز بریم داهات ما؟ ها؟» مرد کنترل را برمیدارد و اخبار را بدون صدا نگاه میکند. مرد نمیگوید که «به خدا منم میترسم! منم اصلاً همیشه تو زندگیم میترسیدم. از نشدنها بیشتر! من از اینکه کارام جور نشه میترسم، از اینکه راننده تاکسی بدزدتم، از اینکه تو خیابون گوشیم رو بزنن، از اینکه مجبور شم تو فلان اداره رشوه بدم میترسم، از اینکه تن ماهی روی اجاق بترکه میترسم. از اینکه ماشین رو قفل نکرده باشم و دزد بزنه تو گوشش، از اینکه وقتی از خیابون رد میشی یکی پشت فرمون سرش تو گوشی کوفتیش باشه و تو و بچه رو نبینه و خدایی نکرده زبونم لال بهتون بزنه.. از اینکه سر ماه اجاره خونه نرسه میترسم، من شبها وقتی شما دو تا خوابید تو خواب نفستون بالا نیاد میترسم، صدبار میام نگاه میکنم قفسه سینهتون بالا پایین میشه یا نه؟ از اینکه دکتر قرص و آمپول اشتباهی بهتون بده میترسم، از اینکه ترمز ماشین کار نکنه، از اینکه تو مدرسه کسی بچه رو شوخی شوخی هل بده، از اینکه بچگیکردن بچهم رو نبینم، از اینکه چیزی بخواد و نتونم براش بگیرم، از اینکه غذا تو گلوش بپره، از اینکه...»
همهجا به هم ریخته و موقعیت قرمز است، صدای سوت انفجار لعنتی از توی گوش مرد بیرون نمیرود، چشم که باز میکند دیگر چیزی برای ترسیدن نیست، هیچ چیزی..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
همهجا به هم ریخته و موقعیت قرمز است، صدای سوت انفجار لعنتی از توی گوش مرد بیرون نمیرود، چشم که باز میکند دیگر چیزی برای ترسیدن نیست، هیچ چیزی..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ فروردین
سید مصطفی موسوی | توابین
سلطنتطلبهایی که سالها با دربهدری و آوارگی تو خارج کشور و تحقیرِ دولتهایی که فکر میکردن فرش قرمز براشون پهن کردن زندگی میکنن، به مردم شریف ایران تهمت میزنن که شبی یکی دو تومن میگیرن تا بیان تو تجمع و پرچم بچرخونن و شعار بدن!
اولاً قیمتِ شبی فلانقدر، کاسبیِ خودتون و خانوادههاتونه! ثانیاً این حرکات مردمی میلیاردها میارزه که نه جمهوری اسلامی و نه فرشتههای الهی از پس حساب کردنش بر نمیان! اَجرش فقط با خداست..
@ir_tavabin
اولاً قیمتِ شبی فلانقدر، کاسبیِ خودتون و خانوادههاتونه! ثانیاً این حرکات مردمی میلیاردها میارزه که نه جمهوری اسلامی و نه فرشتههای الهی از پس حساب کردنش بر نمیان! اَجرش فقط با خداست..
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ فروردین
۲۸ فروردین
۲۹ فروردین
۲۹ فروردین
۲۹ فروردین
۲۹ فروردین
سید مصطفی موسوی | توابین
دم غروب زنگ زد به احوالپرسی. وسطهاش گفت امروز ناهار چی خوردی؟ ترشیِ کلمش رو یادم بود ولی خودش رو نه. هرچیفکر کردم یادم نیومد. خندم گرفت، بغضم گرفت. نکنه آلزایمری که ده سال آخر، گیرهی روسری حاجخانم صدیقه رو سفت چسبیده بود، ارث برسه بهم، یقهی آخوندیِ منم محکم بگیره؟ نکنه یادم بره همهچی؟ یادم بره تو زندگیم کی زد تو گوشم، کی نوازشم کرد؟ کی خیرم رو خواست کی واسم شر بود؟ نکنه یادم بره زخمهام کجا بوده و دست بذارم روش خون بزنه همه زندگیم رو برداره؟ نکنه یادم بره کِی باید زندگی کنم کِی بمیرم؟ نکنه یادم بره بغلم داره سرد میشه و از دهن میفته؟ داره یادم میره چی میخواستم بگم. اومدم اینجا بنویسم چی؟ نکنه این مریضی سرطان از آب در بیاد؟ اگه جلوش کم بیارم چی؟ کلمِ کنار ناهار خیلی خوشمزه بود. خود ناهار چی بود؟ کی زنگ زده بود؟ روز چندم جنگیم؟
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ فروردین
۳۰ فروردین
سید مصطفی موسوی | توابین
جنگ با آدم - اگر باشم - چه کار که نمیکند. خدا و پیغمبر و قرآن و ذکر و دعا سر جایش، روی چشمم. اما دارم به یوگا و تراپی و هرکاری که فکرش را کنید، فکر میکنم. به اینکه هرکاری که بتواند دوامآوردن/تابآوریام را افزایش بدهد انجام بدهم. چمیدانم بروم لب جوب یکی از درختهای خیابان ولیعصر(عج) پایم را بگذارم توی خنکای آب و جانم یخ بزند و به عابرها لبخند و تعارف بزنم. یا بروم زنگ خانهها را بزنم فرار کنم. یا فرار نه، بگویم مامور پست هستم و وقتی آمدند، مردهایشان را بغل کنم و بگویم این بغل از طرف خدا برایتان پست شده بود. یا بروم مترو و اتوبوس، بیمقصد و به زور روی صندلی بنشینم، بعد به زور جایم را به پیرمرد پیرزنها بدهم. وقتی هم نشستند و صدای ترق و تروق استخوانهایشان درآمد، شکلات و آبنبات بهشان به زور تعارف کنم. یا بروم توی خیابان هرکسی زور گفت بزنم زیر گوشش و بعد مثل سگ - اگر باشم - کتک بخورم. یا بروم پفکنمکی بخرم جلوی بچهها توی پارک بنشینم و با ولع بخورم. بعد که دلشان خواست و پدرِ مادرشان را درآوردند که پفک میخواهند، بستهی خالی را جلویشان بگیرم و با ذوق که گرفتند و دیدند پر از هواست و گریه سر دادند و تف کردند توی صورتم، یکی پُرَش را از کیفم دربیاورم و بهشان بدهم و بعد که مادرشان خواست عذرخواهی کند رویم را آنوَری کنم و بروم و بگویم لازم نیست. لازم نکرده کسی از من عذرخواهی کند. من خودم به خودم کلی عذرخواهی بدهکارم از شما چه انتظاری دارم؟ بروم باغ وحش با حیوانات حرف بزنم؟ حرفزدن با گربههای خیابانها دیگر فایده ندارد، اغلبشان زیر و زبر زندگیام را میدانند و به ترحم برایم میو میکنند. بروم بهشت زهرا توی قبرهای خالی بخوابم؟ اگر چشم باز کردم و پُر شده بود چه؟ مثل ماجرای آن پفکهای توی پارک و بچهها. از قَبرکَنها عذرخواهی نکنم؟ که این خالی بود، چرا پُرش را دادید؟ نه؟
جنگ با آدم چه کارها که نمیکند..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
جنگ با آدم چه کارها که نمیکند..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
۳۱ فروردین
سید مصطفی موسوی | توابین
و تو خلوت با خودت بگی: دیگه خستم از این شهر و از این دنیای وامونده! میخوام برگردم اونجایی که انگشتهام جا مونده..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ اردیبهشت
سید مصطفی موسوی | توابین
من به کلمات و جملات حساسم. خیلی هم حساس. این روزها از هر جا و کس و ناکسی کلمهی «کشور اسرائیل» رو شنیدید مطمئن باشید اون آدم - اگر ربات نباشه - مزدور موساده! دیروز یه کلیپی پخش شد که چندوقت پیش از اسرائیل زنگ زدن به اداره راهآهن و گفتن تخلیه کنید. طرفِ ایرانی میپرسه شما از کجا زنگ میزنی؟ طرف پشت خط میگه «کشور اسرائیل».
امروز هم یه کلیپ دیدم که مجری من و تو این کلمه رو تکرار میکرد!
گفتن و ساختن عبارت جعلی «کشور اسرائیل» فقط از خود اسرائیلیها برمیاد! (حالا چهارتا آشنا و فامیل که ندونسته این رو تکرار میکنن استثنا هستن، دعوای فامیلی درست نکنید)
چرا که موجودیت این رژیم جعلیه! یعنی کسی تاریخ خونده باشه میفهمه که یه عده یهودی صهیونیست پاشدن رفتن تو فلسطین و کمکم در طول سالهای مختلف و با کشتار و جنایت، برای خودشون غیرقانونی یه کشور تاسیس کردن!
خلاصه روی کلمات حساس باشیم، همونقدر که روی پرچممون اینروزها عاشق و حساسیم
پیشنهاد مطالعه:
کتاب صبح شبات/ نشر امیرکبیر
@ir_tavabin
امروز هم یه کلیپ دیدم که مجری من و تو این کلمه رو تکرار میکرد!
گفتن و ساختن عبارت جعلی «کشور اسرائیل» فقط از خود اسرائیلیها برمیاد! (حالا چهارتا آشنا و فامیل که ندونسته این رو تکرار میکنن استثنا هستن، دعوای فامیلی درست نکنید)
چرا که موجودیت این رژیم جعلیه! یعنی کسی تاریخ خونده باشه میفهمه که یه عده یهودی صهیونیست پاشدن رفتن تو فلسطین و کمکم در طول سالهای مختلف و با کشتار و جنایت، برای خودشون غیرقانونی یه کشور تاسیس کردن!
خلاصه روی کلمات حساس باشیم، همونقدر که روی پرچممون اینروزها عاشق و حساسیم
پیشنهاد مطالعه:
کتاب صبح شبات/ نشر امیرکبیر
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ اردیبهشت
سید مصطفی موسوی | توابین
اگه اینروزها فرزند کوچیکی دارید که خیلی چیزی از جنگ متوجه نمیشه و ممکنه بعدهها یادش بره چه بر سر خودش و شما گذشته، تو تقویم امسال براش روزها و احساساتتون رو بنویسید حتی شده تو چند خط. برای بیست سال دیگه که وقتی بزرگ شد و این روزهای شما رو خوند، بدونه پدر مادرش با چه سختیای بزرگش کردن..
خیلی کار جذابیه!
@ir_tavabin
خیلی کار جذابیه!
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اردیبهشت
سید مصطفی موسوی | توابین
«در ملکوتِ اعلا، جز سوختگان را راه نمیدهند و بهترینِ این سوختن، در میدانِ نبرد با دشمنانِ خدا رقم میخورد.»
شهید آقاسید مرتضی آوینی
@ir_tavabin
شهید آقاسید مرتضی آوینی
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اردیبهشت
سید مصطفی موسوی | توابین
چرا اینها یکجا را بارها و بارها بمباران میکنند؟ هرکدام از این موشکهای لعنتی یکچهارمِ میلیوندلار یا بیشتر قیمت دارند. به جای سیرکردن گرسنگان عالم، میلیونها دلار صرف ساختن اسلحههای مخرب پیچیدهتر میشود. کشتن، نظم نوین جهانی است.
#کتاب یادداشتهای بغداد
نها الراضی
@ir_tavabin
#کتاب یادداشتهای بغداد
نها الراضی
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اردیبهشت
سید مصطفی موسوی | توابین
کی گفته نقش زنها تو دنیا کمرنگه؟ اگه مادر ترامپ روی تربیت بچهش وقت میذاشت الان این جنگ اتفاق نمیفتاد..
@ir_tavabin
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اردیبهشت
سید مصطفی موسوی | توابین
یک روز
وقتی جنگ تمام شد
من سفرهی غذایت را میبندم
و دوان دوان به نخلستان میآورم
تو میتوانی خودت بروی،
راه را میشناسی
و میپرسی: هنوز، خورشید، مثل آنوقتها، سرخِ سرخ است؟
و من میگویم: حال دیگر، هزاران هزار خورشیدِ سرخ هست. یکی، فقط یکی در آسمان
و الباقی، همه، در قلبهایمان.
#کتاب باسرودخوان جنگ
نادر ابراهیمی
@ir_tavabin
وقتی جنگ تمام شد
من سفرهی غذایت را میبندم
و دوان دوان به نخلستان میآورم
تو میتوانی خودت بروی،
راه را میشناسی
و میپرسی: هنوز، خورشید، مثل آنوقتها، سرخِ سرخ است؟
و من میگویم: حال دیگر، هزاران هزار خورشیدِ سرخ هست. یکی، فقط یکی در آسمان
و الباقی، همه، در قلبهایمان.
#کتاب باسرودخوان جنگ
نادر ابراهیمی
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۷ اردیبهشت
سید مصطفی موسوی | توابین
اگه حواسمون نباشه تاریخ تکرار میشه! به بدترین شکل خودش...
اجازه ندیم حرف مردم و دیپلماتها دو تا بشه! از قدیم گفتن حرف مرد یکیه..
میدان و خیابان و میز مذاکرات
همهش میدون جهاد برای خدا و وطنه!
حرف هممون یکیه:
یک خدا
یک رهبر
یک ملت 🇮🇷
@ir_tavabin
اجازه ندیم حرف مردم و دیپلماتها دو تا بشه! از قدیم گفتن حرف مرد یکیه..
میدان و خیابان و میز مذاکرات
همهش میدون جهاد برای خدا و وطنه!
حرف هممون یکیه:
یک خدا
یک رهبر
یک ملت 🇮🇷
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ اردیبهشت
سید مصطفی موسوی | توابین
همیشه مشکی میپوشید. میگفتن چرا؟ سیدی؟ میگفت نه. میگفتن رضا صادقی زیاد گوش میدی؟ میگفت نه، من بتمنم باید شهر رو نجات بدم. میگفتن دروغ نگو، زر نزن، تو مافیایی شهر کجا بود؟ میگفت رو من اشتباه تارگت نزنید بابا این شرایط زشته کثیفه مستهجنه!
بعد موقع حرف زدن یهو خاموش میشد. نمیدونم، میرفت تو خلأ، رو پشتبوم، مثل بتمن. مواد بیچارهش کرده بود. همه زندگیش رو باخته بود. زنش ولش کرده بود. قیافهی بچهش رو یادش نمیومد. سوادش در حد شمردن پول و شمارهگرفتن و خوندن اسم ایستگاهها بود. خیلی دوست داشت مدرسه درس بخونه ولی شاه و آقاش نذاشته بودن. آقاش گفته بود روی شونهی مرد که میزنی باید خاک بلند بشه، ننهش هم همیشه اینطور موقعها از تو اتاق جیغ میزد که آقات فقط ازش خاک بلند میشه، یه چیکه پول از مشتش نمیچکه! آقاش گفته بود درس واسه بچهفوکولیهاست. به آقاش نگفته بود فوکولیبودن هم قشنگهها. هروقت هرچی گفته بود کتک خورده بود. بیشتر از غذای خونه، کمربند خورده بود. سیگار پشت دستش داغ کرده بودن. با زخم بزرگ شده بود.
سرِ شبه. اولِ میدون انقلاب. کارت ملیش رو از جیبش در میاره و رو به پسری که پشت میز اسم مینویسه میگیره، هنوز حرفِ تو دهنش رو نجویده که پسر میگه«پدرجان هنوز کپن اعلام نکردن که» و پسر میخنده. مرد نمیخنده. به پسر نمیگه«رو آب بخندی!» نمیگه«زهرمار! خوشنمک!» نمیگه، چون آخرینباری که حاضر جوابی کرد افسر لُرِ کلانتری با دستهای پهنِ کارگری خوابونده بود توی گوشش. رَب و رُبش رو یکی کرده بود. تا چهل و هشت ساعت توی گوشش صدای زنگ و افسر و آژیر پلیس میومد.
دوباره کارت ملیش رو میگیره سمت پسر و میگه«جانفدا اینجا اسم مینویسن؟» بعد یهو خاموش میشه. میره تو خلأ. رو پشتبوم. مثل بتمن. میله پرچم رو سفت چسبیده، محکم. چشماش خمار میشه. میره و میاد. پرچم ولی محکم تو دستشه.. مثل کسی که تو دریای طوفانی، جليقه نجات پیدا کرده باشه و سفت بهش چسبیده باشه.. پسر نمیتونه اسم روی کارت ملی رو بخونه. پر از لکهی چای و تیکههای سیاهِ چیزی شبیه لواشکه. میپرسه پدرجان اسمت چیه؟ میگه بتمنم! باید شهرو نجات بدم.. جان فدا اینجا اسم مینویسن؟
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
بعد موقع حرف زدن یهو خاموش میشد. نمیدونم، میرفت تو خلأ، رو پشتبوم، مثل بتمن. مواد بیچارهش کرده بود. همه زندگیش رو باخته بود. زنش ولش کرده بود. قیافهی بچهش رو یادش نمیومد. سوادش در حد شمردن پول و شمارهگرفتن و خوندن اسم ایستگاهها بود. خیلی دوست داشت مدرسه درس بخونه ولی شاه و آقاش نذاشته بودن. آقاش گفته بود روی شونهی مرد که میزنی باید خاک بلند بشه، ننهش هم همیشه اینطور موقعها از تو اتاق جیغ میزد که آقات فقط ازش خاک بلند میشه، یه چیکه پول از مشتش نمیچکه! آقاش گفته بود درس واسه بچهفوکولیهاست. به آقاش نگفته بود فوکولیبودن هم قشنگهها. هروقت هرچی گفته بود کتک خورده بود. بیشتر از غذای خونه، کمربند خورده بود. سیگار پشت دستش داغ کرده بودن. با زخم بزرگ شده بود.
سرِ شبه. اولِ میدون انقلاب. کارت ملیش رو از جیبش در میاره و رو به پسری که پشت میز اسم مینویسه میگیره، هنوز حرفِ تو دهنش رو نجویده که پسر میگه«پدرجان هنوز کپن اعلام نکردن که» و پسر میخنده. مرد نمیخنده. به پسر نمیگه«رو آب بخندی!» نمیگه«زهرمار! خوشنمک!» نمیگه، چون آخرینباری که حاضر جوابی کرد افسر لُرِ کلانتری با دستهای پهنِ کارگری خوابونده بود توی گوشش. رَب و رُبش رو یکی کرده بود. تا چهل و هشت ساعت توی گوشش صدای زنگ و افسر و آژیر پلیس میومد.
دوباره کارت ملیش رو میگیره سمت پسر و میگه«جانفدا اینجا اسم مینویسن؟» بعد یهو خاموش میشه. میره تو خلأ. رو پشتبوم. مثل بتمن. میله پرچم رو سفت چسبیده، محکم. چشماش خمار میشه. میره و میاد. پرچم ولی محکم تو دستشه.. مثل کسی که تو دریای طوفانی، جليقه نجات پیدا کرده باشه و سفت بهش چسبیده باشه.. پسر نمیتونه اسم روی کارت ملی رو بخونه. پر از لکهی چای و تیکههای سیاهِ چیزی شبیه لواشکه. میپرسه پدرجان اسمت چیه؟ میگه بتمنم! باید شهرو نجات بدم.. جان فدا اینجا اسم مینویسن؟
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA1Kدنبال کننده