دانلود روبیکا
۲۸ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت28
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

تپش قلب گرفتم یهو و دستام یخ زد بود

این از کجا فهمید؟؟

برگشتم پشت سرم که دیدم با نیش باز داره نگام میکنه

با چشمام داشتم براش خطو نشون میکشیدم که امیر رد نگاهمو گرفتو به سعید رسید

برزخ نگام کرد که برگشتم به حالت عادیم

ینی منو دیده بود؟؟ شاید داشت یه دستی میزد!
ولی اخه از کجا ؟

وای اگ به امیر بگه بدبخت میشم ، مدل ماشینش جوری بود که فک کنم باید یه کلیمو بفروشم تا خسارتشو بدم :\\

پشیمون از غلطی که کرده بودم رو به پری گفتم :
_ امروز نرخ کلیه چنده؟

پری با تعجب نگام کردو گفت :
+ دلال کلیه شدی؟؟

_ نه همینجوری پرسیدم

+ اطلاعی ندارم عزیزم

پوفی کشیدمو سرمو با دستام نگه داشتم

خدایا به ۵ تا فقیر کمک میکنم فقط امیر نفهمه که کار من بوده ، خدایا من بنده خطا کار تو هستم منو ببخشششش:((((

از استرسی که داشتم چیزی از درس متوجه نمیشدم ‌، فقط دوست داشتم زودتر کلاس تموم شه تا با سعید صحبت کنم

حدود یک رب بعد بالاخره استاد خسته از صحبت کردن ، کلاسو تموم کرد
فوری وسایلمو جمع کردمو به پری گفتم که بره داخل حیاط تا من بیام

بچها تک تک از جاشون بلند شدنو کلاسو ترک کردن
وسایلمو جمع کردمو جلوی در منتظر شدم

سعید از کلاس خارج شد که جلوشو گرفتم

_ باید باهم صحبت کنیم

+ اینجا؟

_ نه خونه ی عمت

کمی اونور تر رفتمو سعید مث جوجه اردک دنبالم راه افتاد

+ میشنوم؟

_ اون چرتو پرتا چی بود که نوشتی؟؟

+ چرتو پرت نبود عزیزم حقیقت بود ، فک نمیکردی کسی اونجا باشه نه؟
من پشت درخت بود داشتم سیگار میکشیدم

وای بندو به آب داده بودم ، ولی نباید جوری رفتار کنم که فک کنه ترسیدم ، دست به سینه شدمو گفتم :
_ خوب که چی؟ اصن دیده باشی ، تو رو سننه قربونت برم؟

+ قربونم که باید بری ، چون من به امیرجونت خبرمیدم ‌، البته میتونم خبر ندم ولی یه شرطی داره

_ چه شرطی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت29
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

نگاهی به سر تا پام انداختو گفت :
+ یه شب بیا خونه در خدمت باشیم

این چه زری ز‌د؟؟؟ منظورش این بود که باهاش راب.طه داشته باشم؟؟؟
با تمام توانم دستمو بالا بردمو سیلی محکمی بهش زدم

_ ح.ر.وم.ی چه فکری کردی در مورد من؟ فک کردی من مث خ.راب.ای دورتم؟ اون شغل ننته برو در خدمت اون باش عوضی

کل بدنم از عصبانیت میلرزید ، دوس داشتم ج.رش بدم همونجا ولی در حد همین سیلی کافی بود فعلا

بغض گلومو گرفته بودو هر لحظه امکان داشت سرازیر شه ، نمیخواستم این کثافط گریمو ببینه

میخواستم ازش فاصله بگیرم که مچ دستمو گرفت
_ ولم کن عوضی به چه حقی دست میزنی بهم؟؟

+ رو شرطم فک کن وگرنه برات گرون تموم شه

اومدم مچ دستمو از دستش بکشم بیرون که صدای امیر اومد

+ چیکارش داری ح.ر.و.م زاده؟ ولش کن ببینم

سعید سریع دستمو ول کردو جیم زد
مسلما میدونست این بار با امیر دعواش بشه زنده نمیمونه

امیر با عصبانیت به سمتم اومدو گفت:
+ چی میگفت بهت این سگ ننه؟

چشمام پر از اشک شده بودو بغضم اجازه صحبت نمیداد بهم

+ د حرف بزن میگم چی گفت؟؟؟

قطره اشکی از چشمم چکیدو بغضم ترکید ، نه نباید گریه میکردم ، گریه منو ضعیف نشون میده

نگاه امیر عوض شده بودو دیگه عصبانی نبود ، انگار دلش سوخته بود

سریع اشکامو پاک کردمو گفتم :
_ هیچی

+ لطفا به من دروغ نگو ، من دیدم که زدی تو گوشش ، چی بهت گفت که اونقد عصبی شدی؟؟

بهتر بود همه چیو بهش بگم ، شاید با یه معذرت خواهی فراموش میکردو منو میبخشید
نباید بزارم سعید ازم آتو داشته باشه

_ خوب راستش من یه کار بدی کردم...

+ چه کاری‌؟

_ اگه بهت بگم قول میدی که منو ببخشی؟

موشکافانه نگام کردو گفت :
+ آره بگو

_ وقتی باهام اونجوری صحبت کردی من عصبانی شدمو رو ماشینت خط انداختم ، سعیدم منو دیدو گفت برای اینگه منو لو نده باید به شرطش عمل کنم

اخماشو تو هم کشیدو گفت:
+ چه شرطی؟؟؟

سرمو پایین انداختمو سکوت کردم....

+ د بگو د

_ شرطش این بود که یه شب برم خونشو....
حرفمو ادامه ندادم ، میدونستم منظورمو فهمیده

سرمو بلند کردم تا واکنششو ببینم

چشماش سرخ شده بودو تند تند نفس میکشید
ای وای دوباره عصبانی شد

+ من این بی.ن.ا.موسو میکشم ، خونش حلاله

این الان برای من غیرتی شد؟؟ ته دلم غنج رفت یهوو از این حرفش

از پشت پیراهنشو گرفتم که واستادو به سمتم برگشت

_ لطفا نرو نمیخوام دوباره دعوا بشه ، من خودم میتونم حق خودمو بگیرم. بعدشم تو چرا عصبانی میشی؟

+ چون خودمم خواهر دارم نمیخوام اتفاقی برای کسی بیوفته

زرشک ، پس غیرتی نشده بود روم , حس انسان دوستانش گل کرد بود..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت30
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

_ اوکی یه وقت دیگه حسابشو برس ، الان از چشم من میبینه ، حوصله دردسر ندارم

+ خودم میدونم باید چیکارکنم

خواستم برم که گفت :
+ کجا‌؟

_ خونه ی آقای شجاع

‌+ یه چیزی یادت نرفته؟

گیج نگاش کردم که گفت :
معذرت خواهی بابت ماشینم!

غرورم اجازه نمیداد ازش معذرت خواهی کنم ولی به اجبار قیافه آدمای ناراحتو به خودم گرفتمو گفتم :
_ شرمنده ، ایشالا تو شادیاتون جبران کنیم

+ اره با دادن خسارت میتونی جبران کنی

چشمام از تعجب چهار تا شددددد
جاااان؟؟؟ خسارتتتتت؟؟؟ خدایا من ۲تا کلیه بیشتر ندارم اینارو ازم نگیرررررررر

با لبای آویزون نگاش کردم که جدی گفت :
+ چیه نکنه انتظار داری پول خرابکاری جنابعالی رو من بدم‌؟؟

نه خوب بچه راست میگه ، خودم تر زدم توش پس خودمم باید پولشو بدم

ولی من پولم کجا بو‌د؟؟ تو حسابم 4 تومن بیشتر نبود!

خسارت این حتما بالای 15 تومنه . عررررررر

قیافه آدمای طلبکارو به خودم گرفتم

_ اوکی ببر مکانیکی هرچقد هزینش شد کارت به کارت میکنم برات ، فعلا

+ حله ، فعلا

تند تند به طرف آسانسور رفتمو دکمشو زدم

در داشت بسته بشه که دستی مانعش شد

+ منم میام

امیر بود که وارد آسانسور شدو دکمه رو فشار داد

خوب از پله ها میرفتی پات میشکست؟؟؟
ای ذلیل شی که اومدی تو آسانسور

چون امیر داخل آسانسور بود نمیتونستم چشمامو ببندم، الان حتما سرگیجه میگیرممممم

چی غلطی بکنم؟؟ آهان پشت میکنم بهشو چشمامو میبندم ، اینطوری نمیتونه منو ببینه

چرخیدمو چشمامو بستم ، تا ده بشمارم رسیدم
1 , 2, 3 , 4, وسط شمارش بودم که گفت:

+ از آسانسور میترسی اره؟؟

_ نخیر آسانسورم مگ ترس داره؟

+ پس چرا مث عقب موندها رفتار میکنی؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت31
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

آسانسور ایستادو درش باز شد ، سریع با یه حرکت پریدم بیرونو فاز شاخ بودن برداشتم

_ عقب مونده خودتی ، دلیلی نمیبینم برات توضیح بدم کارایی که میکنمو

و به حالت دو به سمت حیاط رفتم
گوشیمو در آوردمو به پری زنگ زدم

_ کجایی ؟

+ اومدم بیرون از دانشگاه ، کنار ماشینتم . کلاسا تموم شد بیا بریم خونه

_ الان میام ، گوشیو قط کردمو حرکت کردم

مثل دخترای با حیا سرمو پایین انداخته بودمو راه میرفتم

+ دریا خانوم؟

برگشتم تا ببینم کیه؟ عه آرمین بود ، چقد این پسر با ادبههههه ، گوگولی

_ بله؟؟

+ ببخشید شما امیرو ندیدین؟؟

_ چرا دیدمش صب کن بگردم دنبالش
و شروع کردم توی جیبامو گشتن

آرمین بزور داشت خودشو کنترل میکرد که نخنده
, لبشو گاز گرفته بودو تو افق محو بود

_ اوناهاش ، داره میاد شازده ، فعلا خدافظ

+ ممنون خدانگهدار

انگار امیر دوست پسرمه که سراغشو از من میگیره ، پسره ی مغرور ایکبیری

پری به ماشین تکیه دادو بودو سرش تو گوشیش بود
دستی براش تکون دادمو به طرفش رفتم

+ معلوم هست کجایی؟ نیم ساعته منو کاشتی اینجا رفتی پی یللی تللی

_ بشین تا برات بگم چیشد امروز

سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم
همونطور که رانندگی میکردم تمام ماجرای امروزو برای پری تعریف کردم

پری ام در سکوت فقط گوش میدادو هر از گاهی فحش آبداری نثار سعید میکرد

+ پس که اینطور ، گفتما امروز یه خبرایی بود
ولی دریا این پسره آرمین چقد با ادبه ن‌؟؟ خیلیم خوشگله بیشرف

_ نکنه خوشت اومده ازش؟؟

+ نه بابا همینجوری میگم

_ آها

بد از تموم شدن حرفامون پریو به خونشون رسوندمو تخته گاز به سمت خونه حرکت کردم

ماشینو جلوی خونه پارک کردم چون بدظهر باید میرفتم خرید

پیاده شدمو خواستم کیلید بندازم که یکی از پشت صدام کرد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت32
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

+ سلام خوشگله

با دیدن سعید اونم جلوی خونمون نزدیک بود سکته ناقصو بزنم
این پدسگ اینجا چیکار میکرد؟؟

_ تو اینجا چه غلطی میکنی؟ آدرس خونمونو از کجا آوردی؟؟

چند قدم جلوتر اومدو نزدیکم شد

+ تعقیبت کردم

_ تو بیجا کردی گمشو برو وگرنه میگم بابام بیاد پدرتو در بیاره

+ جوون عصبی میشی خوشگل تر میشیا

_ سعید گفتم برو حوصله داستان ندارم

+ اوکی کاریت ندارم ، تو دانشگا نشد حرف بزنیم ، چیشد فکراتو کردی؟

_ راجبه؟

+ همون شرطی که گفتم

پوزخندی زدمو ادامه دادم :
_ هر غلطی دوسداری بکن برام مهم نیست

خیره نگام کردو گفت:
+ من بعضی چیزا دیر از یادم میره ، مث آدرس خونتون ، فعلا

_ برو بابا هرررری

درو باز کردمو پریدم توی حیاط
چند دقیقه ای پشت در موندم تا مطمعنم بشه که رفته یا نه
آروم درو باز کردمو داخل کوچه رو دید زدم
گورشو گم کرد بود اسکل
وای حالا چیکارکنم؟ اگه بخواد کاری بکنه چی؟

بهتره این موضوع رو امشب با بابا درمیون بزارم
اینجوری خیالمم راحته

کفشامو پشت در کندمو وارد خونه شدم
بابا و دایان طبق معمول سرکار بودنو شب میومدن

_ ماماااان من اومدم

صدایی نیومد ، بیخیال شدمو به سمت اتاقم رفتم ، لباسامو با یه ست عروسکی تاب و شلوارک عوض کردمو رو تخت دراز کشیدم

شماره مامانو گرفتمو منتظر شدم تا جواب بده

+ جانم دریا

_ سلام مامانی کجایی؟

+ سلام عزیزم اومدم خونه ی خالت مامان ، غذا رو گازه اگه گشنته داۼ کن بخور

_ باشه به خاله سلام برسون ، فعلا

+ چشم عزیزم فعلا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت33
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

گوشیو قط کردمو به طرف آشپز خونه رفتم تا ببینم ناهار چی بود

در قابلمه رو باز کردمو با دیدن قرمه سبزی دلم قش رفتتتت
زیر گازو روشن کردم ، پیاز بزرگی برای خودم شکوندمو از یخچال دوۼ ابعلی ریختم توی لیوان

یه کاسه ی پر برنج کشیدمو روشو با خورشت پر کردم ، نشستم رو صندلیو مشۼول خوردن شدم

به به چه خوشمزس ،هیچی دست پخت مادر آدم نمیشهههه ، مث اسب داشتم میخوردمو غذارو با دوغ پایین میدادم
بعد از تموم شدن غذا ظرفارو شستمو به طرف اتاقم رفتم. روی تخت دراز کشیدمو دستمو زیر سرم گزاشتم ، داشتم به ماجرا های امروز فکر میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد

چند ساعت بعد...

با نواز دستی روی گونم چشمامو از هم باز کردم که با دیدن بابا تعجب وارد بهش خیره شدم

+ سلام عشق بابا بیدار شدی؟

_ سلام بابایی اینجا چیکارمیکنی؟

+ اینجا فک کنم خونمونه عزیزم

خنده ای کردمو گفتم:
+ نه ینی اینکه چرا انقد زود اومدی؟

_ دریا ساعت ۸ونیمه ها ، زودکجا بود؟

با شنیدن ساعت مغزم سوووت کشید ، ینی انقد خوابیده بودمممم؟؟؟؟؟ خرس قطبی بهم سلام رسونده بود حتما
کش و قوسی به بدنم دادمو رو تخت نشستم

گونه بابارو بوسیدم خودمو لوس کردم براش
دستمو انداختم دور گردنشو ازش آویزون شدم

+ پدرسوخته گردنم شکست ول کن منو

_ نمووووخوااااام

بابا بزور دستامو از دور گردنش باز کردو منو بغل گرفت

+ دانشگاه خوب بود؟

با یاد آوری کارایی که کردم یه لحظه خندم گرفت

_ هعی بدک نبود ، بابا میتونم یه چیزی رو بات درمیون بزارم؟

+ اره عزیزم بگو

نباید کل ماجرارو تعریف میکردم چون میدونستم بدش بابا دعوام میکنه ، پس با سانسور همونجوری که میخواستم تعریف کردم

_ امروز توی دانشگاه یه پسره مزاحمم شد منم باهاش بحثم شد .بد منو تا خونه تعقیب کرد . راستش میترسم یه فکرایی به سرش بزنه

بابا موهامو نوازش کردو ب.وسه ای روش کاشت

+ نترس عزیزم ، کاری نمیتونه بکنه ، اگه دوباره مزاحمت شد بم بگو

_ چشم

داشتم تو بۼل بابا ورجه وورجه میکردم که دایان وارد اتاق شد

+ به به پدر دختر خوب باهم خلوت کردینا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت34
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

زبونمو براش در آوردمو لوس گفتم :
حسود هرگز نیاسوووود

+ خوب بسته دیگه بیایین شام بخوریم گشنگی مردم

همراه بابا به طرف آشپزخونه رفتمو روصندلی نشستم
_ خوب مامان خانوم شام چیه؟

+ سلامت کو دختر؟ قورتش دادی

_ عه یادم رفت سلام کنم ببخشید ، خوب حالا شام چیه؟

+ ماکارونی

_ اخجون بریز که گشنگی مردم
بشقابمو به سمت مامان گرفتم تا برام ماکارونی بریزع و شروع به خوردن کردم

همونطور که داشتم میبلعیدم تا سیرشم رو به دایان گفتم :
_ راستی از نهال چخبر؟ کی میاد اینورا

+ فردا شب میارمش اینجا ، چیه نکنه دلت براش تنگ شده؟

فاز مهربونی برداشتمو گفتم :
_ آره یه زن داداش که بیشتر ندارم دلم براش تنگ شده دیگه

اره جون خودت تو که راستی میگی دریا خانوم خخخ

بد از خوردن شام یکم تلویزون نگاه کردمو هله هوله خوردم ، ساعت ۱۰ ونیم بود که شب بخیر گفتمو به طرف اتاقم حرکت کردم

فردا دانشگاه داشتمو باید صب زود بیدارمیشدم
بد از مسواک زدن یکم با گوشیم ور رفتمو بالاخره دل کندم از این فضای مجازی

خواستم به عالم خواب برم که ج.یشم گرفت
چرا این ش.اش همیشه موقه خواب یادش میوفته که اعلام حظور کنه؟؟

با بی حوصلگی به طرف دسشویی رفتمو کارمو انجام دادم ، روی تخت دراز کشیدمو چشمامو بستم...
*
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدارشدم
من رییییی.دم تو این دانشگااااه
عجب اشتباهی کردما ، اخه درس خوندنم واس چیچی بود؟ غر غر کنان به طرف دسشویی رفتمو ش.اشیدم تو این زندگی

به تخت برگشتمو گوشیمو روی آلارم گزاشتم دوباره
یه رب میخوابم بدش میرم دانشگاه دیگه دیر نمیشه ، تا سرمو روی بالشت گزاشتم خوابم برد..

با صدای مامان از خواب پریدم

+ دریا مگ صدات نمیکنم؟ بیدارشو دختر ساعت ۷ونیم شد مگ دانشگاه نداری؟

باشنیدن ساعت تو جام نیم خیز شدم
یا امام زاده بیژن ساعت کی ۷ونیم شد؟ مث میگ میگ از جام بلند شدمو رفتم صورتمو شستمو اومدم تا حاظر شم

مامان که هنوز تو اتاق بود سری به نشانه تاسف تکون دادو اتاقو ترک کرد

هول هولکی یه مانتو و شلوار مشکی در آوردمو پوشیدم ، مقنعمو سر کردمو کیف و گوشیمو برداشتم و به طرف در رفتم

+ کجا ! صبحونه نخوردی؟؟

_ نمیخورم مامان دیرمه باید برممممم ، فعلا بوس بای

+ عجله نکن. مراقب باش دریا
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت35
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

دستی براش تکون دادمو به طرف ماشینم دوییدم ، استارت زدمو هرچقد میتونستم گاز میدادم ، خاک برسرم ساعت 7:56 دقیقه بود

امکان نداشت به موقه برسممممم
بد از کلی ترافیکو عصاب خوردی بالاخره رسیدم ، ماشینو همون جای همیشگی پارک کردمو به طرف دانشگاه پرواز کردم ، گوشیمو در آوردمو به پری اس دادم :
_ پری کدوم کلاسین؟

چند دقیقه بعد صدای اس گوشیم بلند شد
+ طبقه اول کلاس سوم

به طرف کلاس حرکت کردمو دستی به موهام کشیدم ، قیافمو داخل دوربین گوشیم نگاه کردم

شبیه جنا شده بودم ، نه کرمی نه رژی ، بنده خداها سکته نکنن یه وقتتتتت

چند تقه به در زدمو درو باز کردم ، استاد مشۼول صحبت بود که نگاهی بم انداخت

_ سلام استاد ، میتونم بیام داخل؟

به ساعتش اشاره کردو گفت :
+ نیم ساعت از وقت کلاس گزشته

_ شرمنده ترافیک بود دیر شد

+ بسیار خوب بشین ، اسمت چی بود؟

_دریا رادفر استاد
با چشم دنبال پری گشتم که دیدم کنار پنجره نشسته و صندلی کناریشو برام رزرو کرده ، بمیرم برات دختر چقد تو به فکر منیییی

به سمت پری رفتمو رو صندلی کناریش نشستم
سعید که پشت سرمون نشسته بود رو به استاد گفت:
+ استاد زیاد سخت نگیرین ، بنده خدا مشخصه از مجلس خطم داره میاد ، و شروع کرد با دوستای چندش تر از خودش به خندیدن

منظورش از خطم لباسای مشکی ای بود که پوشیده بودم ، هرهرهر نمکدوننننن

منم کم نیاوردمو در جواب گفتم :
_ اره خطم عمت بودم ، و مث خودش شروع به خندیدن کردم

سعید که دید کنف شده دیگه چیزی نگفتو سکوت اختیار کرد

خوردی؟؟ حالا هستشو توف کن، افرین پسر

مشغول نکته برداری بودم که پری زد به دستم

+ امیر داشت دنبالت میگشت

_ دنبال من؟؟ چرا؟

+ نمیدونم گفت بت بگم بد از کلاس دم در منتظرش واستی

_ باش

از فضولی داشتم میمیردم ، ینی چیکارم داشت؟؟ خداخدا میکردم که کلاس زودتر تموم شه و برم ببینم که چیکارم داره
ولی انگار ساعت کش اومده بودو کلاس تموم نمیشددددد
استاد بسته دیگ خسته شدیم تمومش کننننن

داشتم غر میزدم که یکی از پسرا با پرویی تمام گفت : استاد خسته نباشید

استادم کوتاه اومدو بقیه صحبتارو به جلسه بعدی موکول کرد

اخی تموم شد کلاس ، همراه پری وسایلمونو جم کردیمو از کلاس خارج شدیم و منتظر امیر شدیم تا بیاد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
۵پارت جدیدheartheart️برای بهترین ممبرای دنیاheart
ری اکشن فول شهheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت36
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

_ میگم پری تو برو من میام

+ چرا؟ میخوام ببینم چی میگه

_ کره خر شاید بخواد حرفای عاشقونه بزنه ، گمشو برو میام برات تعریف میکنم دیگ

+ اره از اون کوه ۼرور حرف عاشقانه هم برمیاد

چشم غره ای بهش زدمو رومو برگردوندم

+ خوب حالا قهر نکن رفتم بابا ، زود بیا

_ برو میامممم

پری رفتو من موندم تنهای تنهاااا
نشسته ام به در نگاه میکنم، دریچع آه میکشد
هوووویاااححححح
کجاس پس این پسرهههه هوف

داشتم با گوشه ناخونم ور میرفتم که یکی صدام کرد

+ خانوم رادفر

اوه اوه چه پپسیم برام باز میکنهههه
سرمو بلند کردم که دیدم امیره

اووووف چه خوشگل شدی امشبببب
پسرم واقعا خوشتیپهههه ، چشم نقولههه

مث خودش خشک باید رفتار کنم تا هوا ور نداره

_ بله کاری داشتین؟؟

کارتی رو به سمتم گرفتو گفت :
+ این کارت منه ، شماره موبایلمم روش نوشته

وات د ف.ا.ک؟؟ این الان بهم نامحسوس شماره داد؟؟؟؟ پشمامممم

کنجکاو نگاش کردمو گفتم:
_ خوب ؟

+ دیروز ماشینو بردم تعمیرگاه ، هزینش شد 9 ملیونو 500 ، به این شماره تک زنگ بزن تا شماره کارتمو برات بفرستم

یا خدا ۹میل از کجا بیارم حالا،؟؟ عجب گ.هی خوردم منننن
سعی کردم آروم باشم ، باید یه دروۼی بگم تا یکم فرصت بخرم برای جور کردن پول

با عادی ترین حالت ممکن لب زدم:
+ اهان اوکی ، چون امروز خیلی کارت به کارت کردم سقف کارتم پرشده ، فردا در اولین فرصت میزنم برات

اره جون عممممم ، سقف کارت به کارتم همیشه خالیه ولی چون ضایع نشم مجبور بودم چاخان کنم

+ اوکی عجله ای نیست ، هروقت داشتی بده

آخییی چه مهربون شده بچم

_ فردا میزنم برات ، روز خوش

+ اوکی فعلا

کارتو داخل کیفم گزاشتمو به سمت حیاط رفتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت36
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

_ میگم پری تو برو من میام

+ چرا؟ میخوام ببینم چی میگه

_ کره خر شاید بخواد حرفای عاشقونه بزنه ، گمشو برو میام برات تعریف میکنم دیگ

+ اره از اون کوه ۼرور حرف عاشقانه هم برمیاد

چشم غره ای بهش زدمو رومو برگردوندم

+ خوب حالا قهر نکن رفتم بابا ، زود بیا

_ برو میامممم

پری رفتو من موندم تنهای تنهاااا
نشسته ام به در نگاه میکنم، دریچع آه میکشد
هوووویاااححححح
کجاس پس این پسرهههه هوف

داشتم با گوشه ناخونم ور میرفتم که یکی صدام کرد

+ خانوم رادفر

اوه اوه چه پپسیم برام باز میکنهههه
سرمو بلند کردم که دیدم امیره

اووووف چه خوشگل شدی امشبببب
پسرم واقعا خوشتیپهههه ، چشم نقولههه

مث خودش خشک باید رفتار کنم تا هوا ور نداره

_ بله کاری داشتین؟؟

کارتی رو به سمتم گرفتو گفت :
+ این کارت منه ، شماره موبایلمم روش نوشته

وات د ف.ا.ک؟؟ این الان بهم نامحسوس شماره داد؟؟؟؟ پشمامممم

کنجکاو نگاش کردمو گفتم:
_ خوب ؟

+ دیروز ماشینو بردم تعمیرگاه ، هزینش شد 9 ملیونو 500 ، به این شماره تک زنگ بزن تا شماره کارتمو برات بفرستم

یا خدا ۹میل از کجا بیارم حالا،؟؟ عجب گ.هی خوردم منننن
سعی کردم آروم باشم ، باید یه دروۼی بگم تا یکم فرصت بخرم برای جور کردن پول

با عادی ترین حالت ممکن لب زدم:
+ اهان اوکی ، چون امروز خیلی کارت به کارت کردم سقف کارتم پرشده ، فردا در اولین فرصت میزنم برات

اره جون عممممم ، سقف کارت به کارتم همیشه خالیه ولی چون ضایع نشم مجبور بودم چاخان کنم

+ اوکی عجله ای نیست ، هروقت داشتی بده

آخییی چه مهربون شده بچم

_ فردا میزنم برات ، روز خوش

+ اوکی فعلا

کارتو داخل کیفم گزاشتمو به سمت حیاط رفتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت37
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

ذهنم درگیر این بود که چجوری باید پول امیرو بدم؟ اگه به بابا بگم مطمعنم که نمیده و کلی سرزنشم میکنه بابت کاری که کردم ، پس بهتر بود از دایان قرض بگیرم تا بعدا بهش بدم

پری تو حیاط مشۼول صحبت با هلن بودو داشتن هرهر میخندیدن ، اه اه چندش چقد بدم میاد از این دختره عملی ، همه جاش عمل بود

به طرفشون رفتمو سلام کردم ، هلن سلام آرومی بم کردو مشغول صحبت با پری شد

+ راستی دریا هلن برای فردا شب میخواد مهمونی بگیره ، ماروهم دعوت کرده ، میای؟؟

اینو دیگه کجای دلم بزارم؟ مهمونی تو این ‌شرایط اصن بهم حال نمیداد

_ نمیدونم بت خبرمیدم ، تو میخوای بری؟

+ اره ولی اگه تو نمیای منم نمیرم

هلن پرید وسط حرف پریو گفت:
+ پری اگه نیای واقعا خیلی خلی ، کلی بت خوش میگذره دختر ، چند تا از پسرای دانشگام هستن

پری با شنیدن اسم پسر ذوق کردو خر کیف شد
کمی ازشون فاصله گرفتمو شماره دایان رو گرفتم
بد از چند تا بوق جواب داد:

+ جونم دریا

_ سلام داداشی مهربونم خوبیییی؟

+ یا خدا باز چیشده؟ چی میخوای ازم دوباره مهربون شدی؟

_ عهههه منکه همیشه مهربون بودم ، بابا پیشته؟

+ نه من تو اتاق خودمم، بابا جلسه داره

_ اهان ، چیزه میتونم یه چیزی بت بگم؟

+ جانم عزیزم بگو

_ دایان میشه بهم ۹میل قرض بدی؟؟ ماه دیگه بت پس میدم

+ مگه بابا بت پول تو جیبی نداده؟

_ چرا داده ولی نیاز دارم ، میتونی یا نه؟

+ باشه شماره کارتتو بفرس برام الان میزنم به حسابت

_ ایول دمت شما گرم ، جبران میکنمممم بوس

+ خوب دیگ لوس نشو فعلا بای

_ بایییی

گوشیو قط کردمو تند تند شماره کارتمو برا‌ش اس کردم
خوب الان میتونم به امیر اس بدم
کارتشو از کیفم در آوردم ، شرکت ساختمانی ایرانیان به مدیریت بزرگمهر

اوهوع اقا مدیر بود؟؟ حتما شرکت باباش بودو امیر اونجا کارمیکرد
شمارشو به اسم گوریل 2 سیو کردمو رفتم تو قسمت اس ام اس و تایپ کردم ؛ سلام

به صفحه گوشی نگاه کردم تا جواب بده ، چند دقیقه بد جواب دادو گفت ؛ سلام بفرمایید؟

خوب حالا یه رب بد جواب میدم تا فک نکنه منتظرش بودم ، الکی مثلا من شاخم خخخخ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت38
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

دقیقا یک رب بعد نوشتم : خانوم رادفرم ، شماره کارتتونو بدین پولو واریز کنم

و به صفه گوشی خیره شدم ، کثافط به تقلید از من یک رب بد اس داد ؛
5892 3789 7688 0972
امیر بزرگمهر

پرووو چقد زود داد شماره کارتشوووو ، دایان هنوز پولو نریخته بود، وای نکنه نریزه؟؟

فوری شمارشو گرفتم که جواب :

+ ببخشید دریا یادم رفت اصن ، الان میزنم برات

_ باشه عشقم مرسی

گوشیو قط کردم ، چند دقیقه بد اس واریزی برام اومد
به امیر اس دادمو گفتم : بد از کلاس کارت به کارت میکنم

طولی نکشید که جواب داد ؛ مگه سقف کارت به کارتت پر نبود؟؟

اخ تو فضولی؟؟ پولتو بگیر لال شو دیگههه

عصبی تایپ کردم ؛ با یه کارت دیگ انجام میدم

و گوشیو داخل کیفم پرت کردم
پری خانوم بالاخره از اون سلیطه دل کندو به سمتم اومد
+ راستی امیر چی میگفت؟؟؟

_ حرفات با هلن جونت تموم شد ؟؟

+ کوفت ، بگو امیر چیکارت داشت

_ هیچی بابا پول ماشینشو میخواست

+ خوب چقد شد؟

_ ۹میل

+ هااااان؟ چقد؟ چخبره ۹تومن؟؟ مگ طلا بود؟

_ بعله ، چنین ماشین عروسکی از طلام قیمتش بیشتره

+ خوب حالا از کجا میخوای بش بدی؟؟

چشمکی زدمو شیطون گفتم :
_ از یه جای خوب بش میدم

+ کوفت دختره ی پرووو ، ینی از کجا میخوای جور کنی؟

_ جور کردم ، از دایان قرض گرفتم

+ واه واه خدا شانس بده ، ما از این داداشا نداربم

_ دیگه دیگه دریا خانوم خر شانسه ، راستی کلاس بعدی کیه؟؟

+ استاد نیومده کنسل شده

_ بهتر ، حوصله هم نداشتم ، بریم یکم بگردیم بعدشم پول این نکبتو بریزم براش
همراه پری از دانشگاه خارج شدیمو تو ماشین نشستم

+ دریا میگم بریم بستنی بخوریم. نظرت؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت39
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

_ اخه ساعت ۱۱ صب سگ بستنی میخوره که ما بخوریم؟؟ بریم یه کافی شاپ بیرون از دانشگاه قهوه بخوریم

‌+ باش بریم

حدود یه رب با ماشین چرخ زدیم تا یه کافی شاپ پیدا کردیم ( کافه ری را‌)

به همراه پری پیاده شدیمو بد از قفل کردن ماشین به سمت کافه رفتیم
جای دنج و خوشگلی بود ، میزو صندلی های چوبیش حس خوبی بهم میداد

روی دومین میز نشستیم ، منو رو به دستم گرفتم تا یه چیزی انتخاب کنم ، بد از کلی بالا پایین کردن در اخر همون کیک و قهوه رو سفارش دادم

پری هم کاپوچینو میخواست

در انتظار آوردن سفارشا بودیم که هیکل آرمین جلوی در نمایان شد ‌، درو باز کردو گفت ‌‌:
داش علی دوتا اسپرسو بیار برامون لطفا
پشت بندش هم امیر وارد کافه شد

روی اولین میز نشستن که دقیقا رو به روی ما بود

زپرررررشک ، اینا اینجا چیکار میکردن؟ الان حتما تو دلش میگه پول ماشینو نداده اومده داره کیکو قهوه میخوره

بی توجه بهشون داشتم درو دیوارو نگاه میکردم که آرمین نزدیکمون شد
+سلام دریا خانوم ، چیزی میخوایین براتون سفارش بدم؟؟

آخی پیر شی پسر چه مهربون

_ سلام اقا آرمین ، نه ممنون سفارش دادیم

+ باشه چیزی خواستین به خودم بگین ، اینجا کافه دوستمونه

_ باشه حتما ممنون از لطفتون

امیر مث بز داشت نگام میکرد ، دوس نداشتم بهش سلام بگم ، سنگینی نگاهشو کاملا حس میکردم ولی بی توجه بهش مشۼول ور رفتن با گوشیم شدم که صدای پیامکش بلند شد

_ دریا؟

امیر بود که اس داده بود ، چه فوری پسر خاله هم شده اقاااا
سرمو بلند کردم که دیدم داره نگام میکنه
خیلی خشک تایپ کردم : بله؟؟

+ شنیدم پری با هلن دوسته ، میتونی شماره هلنو برام بگیری؟

یه لحظه قلبم یه جوری شد ، شماره ی هلنو میخواست چیکارکنه؟ با اون دختره ی میمون چیکار داشت ینی؟ نکنه میخواد باش دوست بشه؟
از فکر اینکه هلن با امیر دوست بشه حسودیم شد ، نباید شمارشو میدادم بهش

_ نه نمیتونم ، به من مربوط نیست

نگاش کردم که دیدم موزیانه زل زده بهم

چشم غره ای بهش رفتمو تصمیم گرفتم دیگه نگاش نکنم

عوضی از من شماره ی هلنو میخواست ، خجالتم نمیکشه گوریل

چند دقیقه بد سفارشامونو آوردنو مشۼول خوردن شدیم
ذهنم اما درگیر حرف امیر بود
شماره هرکس دیگه ای اگه بود براش پیدا میکردم اما از هلن بدم میومد و دوسنداشتم با امیر رابطه ای داشته باشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت40
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

دو سه قاشق از کیک شکلاتیم خوردمو مشغول بازی کردن باهاش شدم

+ چته دختر چرا نمیخوری ؟

_ هیچی

+ چیزی شده؟ حس میکنم ناراحتی

_ نه بابا خوبم ، فکرم مشۼوله یکم

+ مشغول چی؟؟

_ هیچی بدا بت میگم . بریم پری‌؟

+ تو که چیزی نخوردی هنو

_ نمیخورم دیگه بریم
حوصله امیرو نداشتمو میخواستم هر چع زودتر از زیر نگا هاش فرار کنم

پول کافه رو حساب کردمو به سمت ماشین رفتیم

+ دریا تو میای مهمونی فردا شب‌؟

_ نمیدونم باید از بابا بپرسم ، اگه اوکی داد میام

+ یه جوری راضیش کن دیگ ، فردام کلاس نداریم با خیال راحت میتونیم آماده شیم

_ باشه ببینم چی میشه حالا
نزدیک کافه عابر بود . بهتره برم پول این خودشیفته رو بریزم تا دست از سرم برداره

_ پری همینجا بمون برم تا عابر زود میام
+ برو هستم

به سمت عابر رفتمو پولو کارت به کارت کردم ، از رسید عکس گرفتمو رسیدو انداختم دور

گوشیو در آوردم به گوریل 2 پیام دادم ‌: پول واریز شد
گوشیو داخل کیفم انداختمو به سمت ماشین راه افتادم
بعد از یکم دور دور کردن با پری تصمیم گرفتم به خونه برم تا ناهار بخورم
‌_ پری ناهار میای خونمون؟

+ نه عشقم باید برم کار دارم

باشه ای گفتمو پریو رسوندم و به سمت خونه حرکت کردم...

ماشینو داخل پارکینگ پارک کردم
حوصله پیدا کردن کیلیدو نداشتم ، زنگ درو زدم تا مامان درو باز کنه ، بابا و دایان معمولا برای ناهار نمیومدن و منو مامان تنهایی ناهار میخوردیم

در باز شدو قیافه ی اخموی نهال جلوم ظاهر شد
خدایا همه زن میگیرن داداش مام زن گرفته
بیشتر شبیه مادر یزید میمونه تا زن داداش

_ به به سلام نهال خانوم ، از این طرفا؟ زودتر میگفتین گاوی گوسفندی خروسی چیزی جلوی پاتون قربونی میکردیم دیگ

دماغشو بالا کشیدو چشم غره ای بهم رفت
_ علیک سلام
و راهشو کشیدو رفت روی مبل نشست

وا این چش بود؟؟ مث اینکه جنی شده بچه
بیخیال نهال به طرف آشپز خونه رفتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
ری اکشن فول بخوره بریم سراغ پارت جدید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
بزن روشpoint_downlips پرع فیلمه
https://rubika.ir/joing/+BAHECHFAD0TLEDWLMLKKGRFKWIGSXWSE
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت41
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

مامان در حال آبکش کردن برنج بود

_ سلاممم مامان

+ سلام خوشگلم خسته نباشی
ب.وسه ای روی گونش کاشتمو گفتم:
_ مرسی مامانی همچنین ، راستی این دختره چشه ؟ چرا چ.س کرده با من؟

+ هیچی خانوم بهش بر خورده که بابا برات ماشین خریده ، میگه چرا برای من نخریده

_ عجب ، خوب میگفتی باباش بخره براش دیگ ، درضمن اون دیگ شوهر کرده خرجو مخارجش با شوهرشه نه دیگران

+ ولش کن دریا به روش نیار

_ باش ، میرم لباسامو عوض کنم
و به ‌طرف اتاقم رفتم ، یه تاپ صورتی به همراه شورتک مشکی پوشیدمو از اتاق زدم بیرون

نهال همچنان تو قیافه بودو خودشو سرگرم گوشیش نشون میداد ، ولی مطمعن بودم تمام حواسش به منه

برای اینکه حرصشو دربیارم آیفونمو در آوردمو الکی توی گالری عکسامو بالا پایین میکردم
میدونستم خیلی دوسداره که ایفون داشته باشه ولی شرایط مالیشون زیاد خوب نبود

بخاطر همین فقط دنبال کندن از دایان بود و این موضوع منو آزار میداد

از همون اول فقط دنبال زیر آب زدن من پیش مامان و بابا بودو بخاطر همین زیاد خوشم نمیومد ازش ، سعی میکردم رابطمو باهاش تا جایی که ممکنه حفظ کنمو زیاد بهش نزدیک نشم

۲۰ دقیقه بد مامان صدامون کرد که بریم ناهار ، با اشتهای کامل ۲ بشقاب غذا خوردمو قشنگ سیر شدم ، بد از تشکر کردن از مامان به اتاقم رفتم تا استراحت کنم
روی تخت دراز کشیدم تا یه چرتی بزنم ، بعد از چند دقیقه به خواب عمیقی فرو رفتم.....

با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم ، پری بود . انگار این دختره خوابو خوراک نداشت
سگ شده بودمو میخواستم پاچشو بگیرم

_ چته باز زنگ زدی؟ از خواب بیدارم کردی خدا لنتت کنه پری

+ به حرف گربه سیاهه بارون نمیاد ، به بابات گفتی ؟

_ نخیر نگفتم . بابام هنوز نیومده خونه

+ باشه تا ساعت ۸ حتما بم خبر بدیااا

_ خاب گمشو خدافظ
گوشیو قط کردمو کشو قوسی به بدنم دادم ، ساعت یه رب به پنج بود ، فی.لتر شکنمو روشن کردم تا ببینم تو اینستا چخبره . حدود نیم ساعتی تو اکسپلور چرخ زدمو دابسمش میدیدم. با یادآوری ایدی اینستای امیر که روی کارتش نوشته بود از تخت پریدم پایینو به سمت کیفم رفتم

آیدیشو سرچ کردمو رفتم داخل پیجش ، اوه مای گاد . اینجاروووو ، چه عکسایی از خودش گزاشته این پدرسوخته ، مثلا پیج کاریه

دونه دونه عکساشو نگاه میکردمو کامنتاشو میخوندم ، تمام دخترا براش قشو ضعف میرفتن و خیلیا حتی شمارشونو گزاشته بودن تا امیر بهشون زنگ بزنه . عجب اسکلایی بودنا

خاک تو سرشون دخترم انقد حقیر؟؟

بد از دید زدن عکسای این خودشیفته ، اینترنتمو خاموش کردمو از اتاق خارج شدم

مامان و نهال در حال خوردن چایی بودن
نامردا حداقل صدام میکردین منم میومدم دیگ

_ خوشمزس؟؟

نهال تک خنده ای کردو گفت ‌:
+ اره توش موووزه موووز

_ عه موز دوسداری؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت42
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

+ اره خوب موز خوشمزس همه دوسدارن

_ اره همه خیلی چیزارو هم دوسدارن

+ منظورت چیه؟؟

_ هیچی همینجوری

خانوم حس خوشمزگیش گل کرده برای من ، به طرف آشپز خونه رفتم تا برای خودم چایی بریزم
ماگ قرمز رنگمو برداشتمو پرش کردم
رو مبل لم دادمو TV رو روشن کردم

رو به مامان گفتم:
_ راستی بابا کی میاد؟؟

+ زنگ زدم بهش گفت تا نیم ساعت دیگه میرسن

خیالم راحت شد ، کنترل ماهواره رو برداشتمو زدم شبکه GM تا فیلم ببینم

نهالم بد از اینکه چاییشو خورد رفت تو آشپز خونه تا به مامان کمک کنه ، ایش خودشیرین

کلافه از فیلمای آبکی ماهواره تصمیم گرفتم برم حموم تا بابا بیاد ، بد از یه دوش ۱۰ دقیقه ای حوله رو دور خودم پیچیدمو به اتاقم رفتم

مشغول پوشیدن لباسام بودم که زنگ آیفون به صدا در اومد ، تند تند لباسامو پوشیدمو از اتاق زدم بیرون

نهال داشت به سمت آیفون میرفت که گفتم :
_ خودم باز میکنم

و فوری دکمه آیفونو فشار دادم ، موهای خیسمو پشت گوشم انداختمو منتظر بابا و دایان شدم

این بار نهال پیش دستی کردو درو باز کرد
چهره خندون دایان جلوی در نمایان شد که داشت با عشق نهالو نگاه میکرد

نهالم مث بچه های دبستانی از گردن دایان آویزون شد ، زنیکه پت.یاره خجالتم نمیکشه
انگار نه انگار یه دختر مجرد تو این خونه هست

_ علیک سلام خان داداش ، باز زنتو دیدی مارو فراموش کردی؟

دایان جلو اومدو روی موهامو ب.وسید و گفت :
+ هرگلی یه بویی داره

_ بعله مشخصه . و به دستای حلقه شده دور کمر نهال اشاره کردم که خندش گرفت

بد از چند دقیقه بابا هم اومدو من مث وحشیا پریدم بغلش
_ سلام باباااا

بابا با یه دستش کمرمو گرفتو با اون دستش کیفشو گزاشت روی جا کفشی

+ دریا صب کن برسم بد مث چوب لباسی بهم آویزون شو
روی لپشو ب.وسیدمو ازش فاصله گرفتم

_ باشه من میرم موهامو خشک کنم تا توام لباساتو عوض کنی باباجونم
و به طرف اتاقم رفتم ، بد از سشوار کردن موهامو بافتمو از اتاق خارج شدم

روی مبل نشستمو با چشمو ابرو برای دایان خطو نشون میکشیدم
اونم ریز ریز میخندیدو تو دهن نهال میوه میزاشت

هعییی خوش به حالشون ، درسته که از نهال زیاد خوشم نمیومد ولی همینکه با دایان خوبه برام کافی بود

مث دوتا کفتر عاشق داشتن باهم عشق بازی میکردنو منم داشتم با حسرت نگاشون میکردم

خدایا ینی میشه یه روزی خر مغز یکیو گاز بگیره و بیاد منو بگیره؟؟ منم شوور کنم برم پی کارم

بد از نیم ساعت مامان میز شامو چیدو کنار هم شام خوردیم . مامان به افتخار عروسش کتکلت درست کرده بود که انصافا خیلی بهم چسبید

بد از تموم شدن غذا ظرفارو جمع کردیم تا دایان بشوره چون امشب نوبت اون بود که بشور بساب کنه خخخ . حقشه یکم کارکنه تا از زن گرفتن پشیمون شه

به همراه بابا به سمت حال رفتیمو روی مبل دو نفره نشستیم

بابا کنترل T‌‌V رو گرفت دستشو زد شبکه اخبار
بهتر بود حالا که تنهاییم قضیه مهمونی فردا شبو بهش بگم

سرمو گزاشتم رو شونش و دستمو دور بازوش حلقه کردم

_ بابا یه چیز بگم؟

+ جونم دخترم بفرما

_ فردا شب یکی از بچه های دانشگاه مهمونی گرفته . اجازه میدی منم برم؟ پریم هست

+ تو این مدت کوتاه دوست پیدا کردی؟ کی هست حالا این دوستت؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت43
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

_ یکی از بچه های ترم پنجمیه ، در اصل دوست پریه ، منم از طرف اون دعوت شدم

+ پسرم هست تو مهمونی؟؟

اگه میگفتم پسرم هست بابا قطعا اجازه نمیداد ، به دروغ باید بگم نه تا رضایت بده

_ نه بابا یه مهمونیه دخترونس

+ باشه عزیزم برو فقط مراقب باش . قبل از ساعت ۱۱ هم خونه باش حتما

_ مرسی بابایی چشم

از خوشحالی زیاد به پری اس دادمو گفتم که بابا اوکی داده
بعد از یکم میوه خوردنو چرتو پرت گفتن با دایانو نهال به بهونه خواب شب بخیر گفتمو به اتاقم رفتم

درو بستم تا کسی مزاحمم نشه و با آرامش کامل به کارم بپردازم
لباسامو کندمو رو تخت پرت کردم . کرم مو بر رو برداشتمو به پاهام و زیر بغلم زدم
خداروشکر موهای صورتم بور بودو مشخص نبود
بد از ۲۰ دقیقه با دستمال خودمو پاک کردمو به زیر بغلم مام زدم تا خوشبو بشه

بیخیال لباس پوشیدن به تخت رفتمو پتورو کشیدم رو خودم . ینی فردا کیا هستن توی مهمونی؟؟ امیدوارم فقط سعید نباشه که اصن بهم خوش نمیگذره اونجوری

یکم این پهلو اون پهلو شدم تا بالاخره خوابم برد....

با برخورد در اتاق به دیوار وحشت زده از خواب پریدم . پتو کنار رفته بودو بالا تنم مشخص شده بود
مامان ملاقه به دست بالا سرم واستاده بود نگام میکرد

+ تو چرا لباس نپوشیدی؟ چه غلطی میکردی دیشب هان؟؟؟

_ این چه وضع وارد شدنه ؟ خوب در بزن قبلش مادر من ، از ترس ش.اشیدم تو خودم

+ طفره نرو جواب منو بده ، میگم چه غلطی میکردی که ل.خ.ت بودی؟؟

عجب گیری کردیمااا تو خونه خودمونم آسایش نداریم ، بی حوصله لب زدم:
_ هیچی بخدا گرمم بود لباسامو کندم همین

+ رو پیشونی من چیزی نوشته ؟

با دستام چشامو مالیدمو گفتم :
_ اره ولی تاره درست نمیتونم بخونم

+دختره ی پرو ، پاشو بیا کمک کن این سبزی هارو پاک کنم ، یه چیزیم تنت کن

_ چشم انقد حرص نخور شیرت خشک میشه هااا

پشت چشمی برام نازک کردو از اتاق رفت بیرون

لباسای دیشبیو پوشیدمو به سمت سرویس رفتم
دستو صورتمو شستمو مسواک زدم ، بد از شونه کردن موهام از اتاق خارج شدم

مامان در حال پاک کردن سبزی ها بود که گفت :
+ برو از توی یخچال شیرو کیک بردار بخور گشنه نمونی

_ زیاد گشنم نیست ، منتظر میمونم تا ناهار آماده بشه

کنارش نشستمو مشۼول پاک کردن سبزی ها شدم
بد از یک رب دستمالی کردن سبزی ها مامان که دید دارم خرابکاری میکنم ترجیح داد بجای کمک کردن برم به کارام برسم

آخیش بهتر ، منو چه به سبزی پاک کردن خو
ساعت ۱۱ ونیم بودو حوصلم به شدت سر رفته بود ، بهتره برم لباسی که برای مهمونی امشب قراره بپوشم رو انتخاب کنم

به طرف کمد لباسام رفتمو دونه دونه لباسارو کشیدم بیرون ، همشون زیادی باز بودن و مناسب امشب نبودن . اینجور لباسارو جایی میپوشیدم که مامان و بابا هم حتما حظور داشته باشن

بد از کلی کلنجار رفتن با لباسا بالاخره به دکلته مشکی رنگم رضایت دادمو داخل کاور گزاشتمش

بدظهر قرار بود برم پیش پری و باهم آماده بشیم برای امشب
بابلیس و اتو مو رو داخل ساکم گزاشتمو کیف آرایشمم برد‌اشتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت44
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

عطری که دایان برای تولد پارسالم خریده بود هم داخل ساکم گزاشتم ، من عاشق عطر کوکو مادمازل بودمو دایان اینو خوب میدونست

بد از چک کردن وسایلا برای ناهار از اتاقم خارج شدم ، بوی قیمه بادمجون داشت دیوونم میکردو مغزمو از کار انداخته بود

با کمک مامان میزو چیدیمو با ولع مشغول خوردن شدم ، وقتش بود که به مامان بگم امشب قراره کجا برم ، همیشه اول یکم غر میزنه ولی در اخر رضایت میده به رفتنم

پس بهتر بود با پاچه خواری شروع کنم

_ وای مامان عجب قیمه خوشمزه ای شدها ، دست مریزاد . دست پختت حرف ندارع

مامان که با این حرفم خر شده بود لبخندی زدو گفت:
+ نوش جونت عزیزم بخور

_ راستی مامان

+ جان

_ بابات بت گفت که امشب قراره با پری برم مهمونی؟

+ نه چیزی نگفت . مهمونی چرا؟

_ عه نگفت؟ حتما یادش رفته . اره با بچه های دانشگاه یه دورهمیه کوچیک داریم

+ خوب به سلامتی

_ میتونم برم ؟

+ کیا هستن؟؟

_ چند تا از همکلاسی های دانشگا . همین

+ نه امشب خالت اینا قراره بیان زشته نباشی

لبو لوچمو آویزون کردمو بغ زده گفتم ‌:
_ ماماااان لطفا ، اخه من با خاله چیکاردارم‌؟ مرگ دایان گیرنده بزار برم

میدونستم با قسم جون دایان حتما میزاره

+ زبونتو گاز بگیر دختر ، باشه برو فقط زود بیا

_ ایووووول مرسی دم شوما گرم

بقیه ناهارمو تند تند خوردمو به اتاقم رفتم . مانتو و شلوار دم دستی پوشیدمو وسایلمو برداشتم . بد از خدافظی با مامان به سمت خونه پری اینا حرکت کردم

خونشون وسطای شهر بودو یک ساعتی طول میکشید تا برسم . بد از کلی رانندگی بالاخره رسیدمو ماشین جلوی خونشون پارک کردم . آیفونو زدم که پگاه ‌( خواهر پری) جواب داد

+ بفرمایید!

_ منم پگاه باز کن

_ سلام چشم

در باز شدو وارد ساختمون شدم ‌.پگاه برعکس پری دختر خیلی با ادب و مهربونی بود . ۲سالی از پری بزرگ تر بودو معلم زبان انگلیسی بود

پله هارو تند تند بالا رفتمو به طبقه دوم که رسیدم نفسم گرفت ، بد از یکم نفس گرفتن دوباره حرکت کردم

یه آسانسور نداره این ساختمون واموندهههه
۳ طبقه رو بالا رفتمو زنگ زدم ، چند ثانیه بعد پری درو باز کرد

+ سلام. چرا انقد دیر کردی؟

_ ببخشید دیگه رخشم در دسترس نبود منو تا اینجا بیاره . برو کنار بزار بیام تو

پریو کنار زدمو رفتم داخل خونه

_ ننت کو؟

+ رفته بازار خرید کنه نمیاد فعلا . بریم تو اتاق من

_ بریم . پگاه نمیاد؟

+ کلاس آنلاین داره تموم شد میاد

باشه ای گفتمو همراه پری به اتاق رفتیم

‌_ پری مهمونی ساعت چنده؟

+ هلن که میگفت ۶ تا ۱

_ اوووووو چخبره مگ عروسیه؟ من نهایت ۳.۴ ساعت بتونم بمونما بدش باید برم

+ خوب حالا نگران نباش . ما ساعت ۶ حرکت میکنیم تا برسیم میشه ۷

_ باشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت45
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

بد از یکم فیلم نگاه کردن و صحبت با پری بالاخره ساعت ۴ شدو وقت آماده شدن رسیده بود

+ دریا چی میخوای بپوشی؟؟ کاش اون لباس قرمزتو میاوردی برام ، مدل ماهی بود

_ سگ تو روحت ، خوب زودتر میگفتی میاوردم

+ ولش یه چیزی میپوشم خلاصه

لباسم چون دکلته بود تصمیم گرفتم اول موهامو درست کنم
اتو مو رو به برق زدمو شروع کردم با ارامش موهامو اتو کردن ، چون موهام بلند بود فقط جلوشو اتو کردمو پشت موهامو به پری سپردم

بد از لخت شدن موهام ، بابلیسو برداشتمو موهامو دورش پیچیدم
تصمیم داشتم پایین موهام فر باشه تا بیشتر به چشم بیاد

خوب حالا نوبت آرایش کردنه ، چشمام که خدا دادی خوشگل بودنو احتیاج زیادی به ریمل و خط چشم نداشتم

اول کرم پودر به صورتم زدم و قشنگ مالیدمش . مژه مصنوعی هامو به سختی چسبوندمو روش ریمل زدم تا مشکی تر بشن
در اخر بد از تموم شدن آرایشم رژ کم رنگی زدم که خودم عاشقش بودم

آرایشم ملایم بود و همین زیبا ترم کرده بود
گوشواره های خوشگلمو انداختم توی گوشیم و دستبند طلای سفید رنگی که ستش بود هم دستم کردم

پری مشغول بتن کاری بودو یه وجب آرایش کرده بود
به سمت کاور لباسم رفتمو بیرون آوردمش
با کمک پری جوری که موهام خراب نشه لباسو پوشیدم

از توی آیینه نگاهی به خودم انداختم تا ببینم چه شکلی شدم

اووففف عجب جیگری شده بودم ، یادم باشه رفتم خونه برای خودم اسفند دود کنم

پری که مشۼول ور رفتن با موهاش بود نگاه ه.ی.زی بهم کردو گفت :
+ جووون جیگرتو ، شماره بدم پاره کنی؟؟

_ کوفت چقد تو چشم چ.ر.و.نی ، زودتر اماده شو دیگ

+ دریا امشب مراقب خودت باش فقط

_ خفه شو پری زشته

+ امشب تمام پسرا با دیدن تو ت.ح.ر.ی.ک میشن

_ خاک تو سرت

شونه رو براش پرت کردم که دیگه ساکت شد
یک رب بعد پری هم آماده شده بود ، بالاخره دست از آرایش کردن برداشت خانوم

لباس پری یه پیراهن عروسکی سفید بود که روی قسمت سر سینش تور داشت . آستین لباسشم پفکی بودو قد لباس تا روی رون هاش بود
موهاشم دم اسبی بسته بود که خیلی بهش میومد

+ بریم دریا؟ من اماده شدم

_ چه خوشگل موشگل شدی پدرسوخته

+ به پای خوشگلی شما که نمیرسه البته عزیزم

لبخندی بهش زدمو آروم گونشو بوسیدم

+ چیکارمیکنیییی آرایشم خراب شد اه

_ ایشه خیلی دلتم بخواد بوست کردم

فوری با دست جای رژمو پاک کردو نیشگونی از بازوهام گرفت

_ آخخخخ خدا خفت نکنه دستم کبود میشه الان

+ نترس نمیشه ، بریم؟

_ اوکی بریم

از اتاق خارج شدیم که پگاه سینی به دست بهمون نزدیک شد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
#پارت46
#این‌امیر‌بگیره🦋cyclone

سینی شربت رو به طرفمون گرفتو گفت :

+ بفرمایید خوشگلا خنکه بخورین

لیوانو برداشتمو تشکری کردم

+ دریا جان لطفا مراقب پری باش ، میدونی که یکم سر به هواس

_ چشم حواسم هست

یکی باید مراقب من باشه والا خخخخ
شربتو خوردمو لیوانو گزاشتم داخل سینی

مانتوی مجلسی که از خونه باخودم آورده بودمو تن کردمو شال حریرمو سر کردم
از پگاه خدافظی کردیمو بد از گرفتن اسنپ به راه افتادم ، جایی که میخواستیم بریم بالا شهر بودو یک ساعت طول کشید تا برسیم

با دیدن عمارت بزرگ و مجللی که رو به رومون بود تعجب کردم ، اینجا ینی خونه هلن ایناس؟

مرد مسنی به طرفمون اومدو گفت :
+ از مهمونای هلن خانوم هستین‌؟

_ بعله

+ بفرمایید داخل

درو باز کردو وارد عمارت شدیم . بد از دادن پول اسنپ ، رو به پری کردمو گفتم:

_ حاجی پشماممممم ، این دختره میمون انقد پولدار بودو من نمیدونستم؟؟

+ پس چی تازه این یکی از خونه هاشونه ، خودش میگفت ۳.۴تایی دارن

_ توف ، واقعا خدا پولو به کیا میده

زن چاقی که لباس خدمه هارو پوشیده بود به طرفمون اومدو مارو راهنمایی کرد به داخل خونه

نمای خونه سفید بودو از دو طرف پله میخورد به طبقه دوم ، شبیه قصر بود خونشون
درسته که خونه ما هم بزرگ بود ولی این کجا و آن کجا !

دور تا دور خونه میز بودو انواع اقسام خوراکی هارو روش چیده بودن . یه طرف هم دیجی به همراه خاننده داشت ضبط و باندارو اوکی میکرد

دور هر میز هم چند نفر جمع شده بودنو باهم صحبت میکردن

_ پری این ۳.۴تا از پسرای دانشگارو دعوت کرده بود؟ اینجا که پره پسره

+ خوب به ما چه؟ بریم بالا لباسامونو عوض کنیم. و دستمو گرفتو منو دنبال خودش میکشوند
از پله ها بالا رفتیم و با چند تا اتاق رو به رو شدیم
گیج زده به اتاق ها نگا میکردیم که صدایی از پشت سرم گفت :
+ خانوما اتاق پرو اینجاست

برگشتم تا از مردی که راهنماییمون کرده بود تشکر کنم ولی با دیدنش زبونم بند اومد
این.. اینکه سعید بود . اینجا چیکار میکنه این؟

آب دهنمو قورت دادم که چند قدم اومد جلوتر

+ چه خوشگل شدی امشب

_ خوشگل بودم . کی تورو دعوت کرده؟

پوز خندی زدو ادامه داد:

+ عزیزم من پسرخاله ی هلنم ، نیاز به دعوت ندارم

امشب به چه چیزای عجیب غریبی دست یافتم

با بی تفاوتی لب زدم :
_ اوکی به من چه؟ هرکی میخوای باش . فقط دور ور من نپلک که عصابتو ندارم

+ حالا حالاها کار داریم باهام

برو بابایی نسارش کردمو دست پریو گرفتمو به سمت اتاق پرو رفتیم
بد از در آوردن مانتو و شالم ، رژمو تمدید کردمو از اتاق خارج شدیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
6پارت جدیدگذاشتم ری اکشن ندارع 10تا ری اکشن بخوره پارت جدید🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
رمان این امیر بگیره🔞🧡
رمان این امیر بگیره🔞🧡
حتما عضو بشینheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA