دانلود روبیکا
۱ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
سلام
روژان هستم 18 ساله از کرج، راستش داستانی که میخوام تعریف کنم برا همه عجیب و خنده داره ولی واقعا اتفاق افتاده
تو خونه ما کلا اتفاقات عجیب زیاد میوفته مثل پرت شدن وسایل گم شدن وسایل و حتی سر و صداهای عجیب ولی ما پنج ساله همینجوری تو این خونه زندگی میکنیم و یجورایی عادت کردیم..چند وقت پیش خواب دیدم با ی مرد قد بلند ولی بدون هیچ صورتی تو خواب دارم رابطه جنسی برقرار میکنم ولی واقعا هرچی فک میکنم هیچچچ صورتی ازش یادم نمیاد گذشت و دیگه چیزی نشد امتحانات دی بود خواب دیدم دارم لب ی نفرو بوس میکنم و موهاشو نوازش میکنم حسی که ازش میگرفتم دقیقا حسی بود ک کنار کسی ک دوسش داشتم میگرفتم ...خلاصه یکم که گذشت حس کردم حسش یکم زیادی واقعیه بیدار شدم چشامو نمیتونستم باز کنم ولی کاملا بیدار بودم گرمی نفساش تو صورتم و موهاشو زیر دستم حس میکردم حدود یک دقیقه طول کشید و بعدش انگار ی سنگینی از روم بلند شد :) از اونروز کلا انرژیم کم شده بود و حوصله کارام و هیچ کسو نداشتم یجورایی انگار یکی انرژیمو گرفته بود دوباره چند روز بعدش تو خواب حس کردم یکی سرشو گذاشته لبه تختم و داره بهم نگاه میکنه بیدار شدم ولی چشام کامل باز نمیشد ک بتونم ببینمش فقط ی سایه خیلی کم میدیدم ک سرشو گذاشته لبه تختم و داره نگاهم میکنه..عجیبه ازش نمیترسم و حس بدی نمیگیرم ولی دیگه دلم نمیخواد با کسی ارتباط داشته باشم و حوصله کارا و رفیقامو ندارم واقعا نمیدونم چمه
مامانمم میگف به شکل گربه میبینتش ولی ی گربه خیلی بزرگ مشکی .. اما هربار مامانمو اذیت میکنه و میترسونه ولی منو نه .. ینی عاشقم شده؟🥲داستان چیه چیکار باید بکنممم

☠️
    #داستان_ترسناک
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
#𝗣ꪮ𝗿ꪮ𝐟
#ترسناک
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
اینی که میخوام براتون تعریف کنم حاضرم قسم بخورم کاملا واقعیه و خودمم توش حضور داشتم
الان من 24 سالمه این جریان برمیگرده  به وقتی من 6/7 سالم بودش
قضیه از این قرار بود که قبلا خونه ی مادر بزرگم اینا ساخت قدیمی بودش و تقریبا میشه گف سه طبقه بودش که با پله های خیلی زیاد بهم راه داشتن از دره خونه کع وارد میشدی یه خونه مستقل حیاط دار بودش ده تا شایدم بیشتر پله میرفتی بالا خونه طبقه دوم بودش که داخلش پذیرایی و هال یه بالکن کوچیک با اشپزخونه ای اتاق مانند داشتش بعد دوباره ده تا پله دیگع میرفتی بالا دست شویی بودش و پنج تا پله بالا تر حموم و دره پشت بوم  و اینکه پله ها رو همه شونو موکت کرده بودن تا بالا   و خونه ام رو به روی یه باغه بزرگ و خالی . اینا رو گفتم تا قشنگ تصور کنید 
اون شب کله خانواده ام که خیلی ام میشه گفت پر جمعیت هستیم  جمع بودیم  من  خاله ام  نامزد بودش و نامزدشم سیده طباطبایی از هر دو طرف بودش .  خلاصه خالم اون زمان با نامزدش مشکل داشتن خالم تلفن رو میکشه میبره تو اشپزخونه درو میبنده و شروع میکنه باهاش دعوا کردنه شدید .  خیلی ام  دیر وقت ام بودش  ما تصمیم گرفتیم  همگی تو هال جا بندازیم بخوابیم . دایی مم رفتش تو پشت بوم بخوابه  
نگو وقتی ما همه خواب بودیم  خاله ی من دوباره زنگ میزنه به نامزدش شروع میکنه به فحش های خیلی بد دادن به نامزد و جدو اباده نامزدشون  
ما همه خواب بودیم  یهو خونه مون به شدت لرزید انگار  زلزله اومده باشه و بعدش  خالم شروع میکنه به جیغای خیلی خیلی وحشتناک زدن که ولم کنید مامان مامان   دهنشم کاملا کج میشع موهاش تماما گره های خیلی زیاد خورده بودش   عینه روانی یا  شده بودش  هی میگف گوه خوردم غلط کردم  منو زدن  یکی اومدش محکم منو زد  زد تو کلم 
هر کی نزدیکش میشد وحشتناک جیغ میکشیدش  و هیچکیو نمیزاشت نزدیکش بشه جز مادر بزرگمو که سید بودش  یقیه ی مامان بزرگمو چسبیده بودش جیغه وحشتناک میکشید بابام اینا به زور  دستو پاشو گرفتن   پیچیدنش لای پتو که نتونه تقلا کنه  بردنش سره کوچه مون یه اقای دعا نویسی بودش خدا رحمتش کنه   قبل اینکه اینا خاله مو ببرن پیشش اماده بوده یعنی اون لرزشو حس کرده بودش  میدونس چی شده  خلاصه یه دعای میریزن تو اب به خورده خالم میدن این اروم میشه   دهنش که کاملا کج شده بودش میادش سره جاش  
جای ترسناکش این بودش که داییم تو پشت بوم خوابیده بودش  حالته لمس گرفته بودش میگفت دیدم یه چیزه خیلیی کنده و هیکلی  از حموم اومدش تو پله پاهاش پنجه داشته پنجه هاش خیلی دراز بودن به طوری که داش از پله ها می اومدش پایین که بره طرف اشپزخونه  صدای سابیده شدن موکتو میشنیده ولی نمی تونسته تکون بخوره   میاد خاله مو میزنه بعدش میپره تو باغ بعدش خونه وحشتناک میلرزه یه ان    . و راستم میگه منم اون حسه لمس شدنو داشتم اون موقع قشنگ یادمه بیدار شدم قبل اینکه خالم جیغ بزنه ناخونامو فرو میکردم تو فرش که بدنم کشیده بشه برم پیشه مامانم و لال شده بودم .
صبحش ساعت شیش اینا میبینیم خالم با اون موهای وحشتناک گره خورده لباس میپوشه میگه من باید برم قبرستون بهم گفتن باید بیای اونجا کارت داریم  مامانم اینا به زور گرفتنش نذاشتن بره . بعده اینکه حالش بهتر شده گفتش که یه چیزی دقیقا با اون مشخصاتی که داییم گفتش اومدش بالا سرش بیدارم بودش  میاد محکم میزنه تو سرش  خالم دهنش کج میشه  بدنه خیلی پشمالوی ام داشته مثه حیوون .
به خاطر فحشه بد دادن به جده نامزدش اینجوری شد    بعد از اون ماجرا هم سال بعدش روز حنا بندونشون موهاش دوباره اون مدلی گره خورده بودش که مجبور شدش کوتاهشون کنه  نمی دونم اصطلاح جن بافتن بهش میگن چیه  .و اینکه جوری خونه لرزید که همسایه هامون فک کردن اون شب زلزله اومده همه شونم میگفتن ولی خب همش راست بودش  اینایی که گفتم  هیچ وقت اون صحنه ای که دستو پای خالع مو گرفته بودنو جیغ میزد مامان بزرگمو صدا میکردش  میبردنش پایینو یادم نمیره من

☠️
    ⤥ #داستان_ترسناک
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
داستان ترسناک جن

این داستان ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشتناک می بینند.
دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند.
یک شب گرم اوت ، پسران در کنار جاده اصلی روی حصار نشسته بودند. در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت. ناگهان ، ترور چیزی را در آن زمین دید. در تاریکی ، تشخیص آن دشوار بود و او فکر می کرد یک حیوان عجیب و غریب است.
او دوست خود را صدا كرد و به سمت چهره عجيب و غريب اشاره كرد. پیش خود گفت شاید او بتواند آن را ببینید. او مطمئن نبود ، اما چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید.
پسران سر خود را بالا بردند و با دقت نگاه کردند. آن موجود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به لبه زمین رسید.
ترور و ویل به هم نگاه می کردند ، متعجب بودند.
ویلی پرسید: “این چی بود؟”
ترور پاسخ داد: “نمی دانم”
ترور و ویل سعی کردند فرار کنند ،اما آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است. او فریاد وحشتناکی کشید.
پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود. برای لحظه ای ، فقط با سکوت به ترور خیره شد. سپس ، ناگهان بازوی او را گرفت. ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد ، درون گوشتش می رود.
این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خود رسیدند. آنها سعی کردند به والدین و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب دیده بودند ، بگویند ، اما هیچ کس حرف آنها را باور نکرد.
وقتی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد ، خراشهای روی بازوی او هنوز آنجا بود. بعد از گذشت چند روز ، حالش بدتر و بدتر شد. ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند. پزشک پس از معاینه بازوی او ، به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف کند.
متأسفانه شرایط ترور رو به وخامت رفت. عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت وی پوسیده و از بین رفت. او را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند ، هیچ درمانی وجود نداشت. این عفونت در کل بدن او گسترش یافت.
به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید، او هر روز بدتر و بدتر می شد. پدر و مادرش فقط می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند ، هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود.
در روزی که سرانجام ترور درگذشت ، ویل به بیمارستان آمد تا او را ببیند. وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و دید که ترور در رختخواب است ، او وحشت کرد. دوستش دقیقاً شبیه آن موجود وحشتناک بود.

☠️
    ⤥ #داستان_ترسناک
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
#𝗣ꪮ𝗿ꪮ𝐟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
سلام.داستانی که میخوام تعریف کنم مربوط به خیلی وقت پیشه ینی حدود 60-70 سال پیش.این داستان رو از پدرم شنیدم که اونم از پدربزرگم(پدری)شنیده بود و این اتفاق واسه ی اون افتاده بود

این داستان کاملا واقعیه و توی شهری به نام جراحی اتفاق افتاده که تو استان خوزستان و نزدیک شهر ماهشهره.شهر جراحی یه رودخونه ی خیلی بزرگ داره که الان خیلی  سطح آبش پایین تر اومده.
پدربزرگم یه روز با اسب میره روی رودخونه برای ماهیگیری چون خیلی ماهی بوده اونجا.
هنوز قلاب ننداخته بوده ولی داشته نگاه میکرده به رودخونه و اسبش که تشنه بوده میره توی رودخونه و شروع میکنه به آب خوردن که یهو یه موجود نیمه انسان و نیمه ماهی مو قهوه ای که موهای خیلی بلندی داشته (دقیقا مث فیلما) میاد و با دو دستش دو پای اسب رو میگیره.
اسب شیهه میکشه میاد فرار کنه که اون موجود(پری)رو به طور اتفاقی از آب میکشه بیرون.
و پدر بزرگم هم از اسب میپره پایین و پری رو میگیره و دست هاش رو میبنده.
پری  به زبان فارسی التماس میکنه که من میمیرم اگه تو آب نباشم و منو آزاد کن تا برات گجینه هایی بیارم اما پدربزرگم که میدونست پری ها دروغگو ان و اگه ولشون کنی هیچ چیزی گیرت نمیاد اون موجود رو بر میداره و به خونه میبره.اون موقع اون شهر حالت روستا داشته و مردم از سنگ آسیاب و این چیزا استفاده میکردن.پدربزرگم پری رو به کار میگیره و اونم تو خونه براشون کار میکنه و آرد آسیب میکرده و این کارا.حدود یک ماهی میگذره و پدر بزرگمم دلش واسه پری مسوزه و میبرش رودخونه و آزادش میکنه.به محض اینکه پری میره توی شاب یه پری بزرگتر توی آب میپره روی این پری و میرن توی آب و دیگه نمیتونه ببینشون.یکی دو دیقه بعد کلی خون میاد روی آب و پدربزرگمم میترسه و از اونجا میره و بعدش نمیدونه چه اتفاقی میافته.

☠️
    ⤥ #داستان_ترسناک
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
seedling توصیه مادر بزرگ منsparkles

تو روز عروسی دوستم، بغل گوشش بهش توصیه کرد که؛
هیچوقت تعریف هیچ زنی رو جلوی شوهرت نکن،
چون باعث میشه
شوهرت به زنهای اطرافش دقت کنه و عادتش بشه.
seedlingمادربزرگ من‌ می گفت:sparkles
شبها هيچ وقت باشوهرت، جدا از هم نخوابید؛
حتي اگر قهرباشید؛
شايد شب يه دفعه پاتون به هم گير كرد و آشتی کردید.
seedlingمادر بزرگ من می گفت:sparkles
هیچ وقت نون و تخم مرغ ‌را نزارید تو خونه تون تموم‌ بشه؛
اگه‌ مهمان‌ سرزده بیاد خونه تون؛
ازتون‌ توقع‌ چلوکباب‌ نداره؛
اگه‌ آب‌گوشت‌ نباشه‌ که‌ آبش‌ زیاد بشه؛
حداقل می‌تونید یه نیمرو بزارید جلوش.
seedlingمادربزرگ همیشه می گفت:sparkles
حرف دلتو به فرش خونت بگو، اما به جاریت‌ نگو.
می گفت‌ اگه نیازمندی در خونتو زد، هرگززززز دست خالی ردش نکن.
seedlingمادربزرگ می گفت:sparkles
اگه شوهرت دوستت باشه؛
دنیا دشمنت باشه خیالت راحت باشه.
ولی اگه دنیا دوستت تو باشه؛
شوهرت دشمنت باشه فایده نداره.
seedlingﻣﺎﺩﺭ بزرگ ﻣﻦ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻧﻲ ﺭﻭ میدید،
ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﺸﻜﻞ ﺩاﺭﻩ می گفت:sparkles
ﻧﻨﻪ وقتی‌ توی ﻛﺸﺘﻲ ﻫﺴﺘﻲ، ﺑﺎ ﻧﺎﺧﺪا ﺳﺘﻴﺰﻩ ﻧﻜﻦ.
seedlingمادربزرگ‌ می گفت:sparkles
هوو هوو رو خوشگل می کنه، جاری جاری رو کدبانو؛
یعنی هووها از نظر قیافه باهم رقابت میکنن...
و جاریها تو کار و تلاش از هم پیشی میگیرن.
اگه دقت کنید واقعا راسته.stuck_out_tongue_winking_eyestuck_out_tongue_winking_eyestuck_out_tongue_winking_eye

seedlingمادربزرگ‌ همیشه ‌می گفت:sparkles
زن‌ باید نصفشو به شوهرش‌ نشون بده؛
و نصف‌ دیگشو نشون نده
اما من همیشه می گفتم‌:
چه‌جوری میشه نصفو نشون داد؟
و نصف‌ دیگه‌ را نه؟! بعدها فهمیدم‌؛
منظورش اینه همه چیزتو به شوهرت نگو.

یه چیز دیگه هم می گفت:
می گفت‌ همیشه پوست‌ تن‌ تو بشکاف؛
پول‌تو بزار توش، یعنی همیشه برای خودت یه پس انداز مخفی داشته باش.
seedlingمادر بزرگم می گفت:sparkles
تعریف دو نفر رو تو جمع نکنید، یکی بچه یکی هم‌ شوهر زود چشم می خورند.
seedlingمامان بزرگ من می گفت:sparkles
اول و آخر زندگیت فقط شوهرت برات میمونه، نه بچه هات،
نه پدر ومادرت، نه‌خواهر و برادرت.
پس همیشه هوای شوهرت رو داشته باش!!!
seedlingمامان بزرگ من می گفت: sparklesعاشقی باج دادن داره،
مواظب باش شوهرت نفهمه که تو عاشقشی که اون وقت باید بااااااااااج بدی...


#داستانهای_آموزنده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ شهریور
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
.شخصی گرسنه بود برایش کلم آوردند اولین بار بود که کلم می‌دید. با خود گفت: حتما میوه‌ای درون این برگها است ‌اولین برگش‌ را کند تا به میوه برسد اما زیرش به برگ دیگری رسید. و زیر آن برگ یک برگ دیگر و... با خودش گفت: حتما میوه‌ی ارزشمندی است که اینگونه در لفافه‌اش نهادند.

interrobang️گرسنگی‌اش بیشتر شد و با ولع بیشتر برگها را می‌کند و دور می‌ریخت. وقتی برگها تمام شدند متوجه شد میوه‌ای در کار نبود! آن زمان بود که دانست کلم مجموعه‌ی همین برگهاست.

درنگ
sparkle️ما روزهای زندگی را تند تند ورق می‌زنیم و فکر می‌کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده که باید هرچه زودتر به آن برسیم درحالی که همین روزها آن چیزی است که باید دریابیم و درکش کنیم! زندگی، همین روزهایی است که منتظر گذشتنش هستیم بنابراین قدر فرصت‌ها را ثانیه به ثانیه و ذره به ذره بدانیم.

#داستانهای_آموزنده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ مهر
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
آبرو واسمون نمیذارهjoy


#استوری

@imastoryaheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ مهر
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
من از لب تو منتظر یه حرف تازم
تا قشنگ ترین قصه ی عالم رو بسازم

#استوری
#عشقانه

@imastorya
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مهر
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
حاله این روزاتو با یه ایموجی بگو!!!!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مهر
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
joyjoyjoyjoy بفرست براش

#استوری

@imastorya
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مهر
استوری من /MY astory
استوری من /MY astory
•⊱┅┄┄┅┄┅┄•{tangerinefull_moon_with_face}•┄┅┄┅┄┅
    
#راپـونزل‌و‌گرگعلـی
#part96

از پنجره به حیاط نگاه کردم..

دیدم در حیاط بازه..
استرس گرفتم..

نکنه عموینا اومده باشن سراغش؟
یعنی کجا میتونه رفته باشه؟

باید میرفتم سراغ سهراب..
اما..

اما نمیدونستم که اتاق سهراب ‌کدومه..
ممکن بود که یه وقت یکی دیگه‌رو بیدار کنم..

وای..
استرس گرفته بودم..

شالم رو روی سرم مرتب کردم و از در اتاق رفتم بیرون..

وارد حیاط شدم..
باید یه سلاحی چیزی پیدا کنم..

به چماق بزرگ گوشه‌ی حیاط نگاه کردم..

رفتم و برش داشتم..
چقدرم سنگین بود..
اما میتونستم حملش کنم..

آروم آروم نزدیک در شدم..

عین چی استرس داشتم..

یکم توقف کردم تا نفس بگیرم..

از شدت استرس داشتم بالا می‌آوردم..

میترسیدم طلبکارای عمو و حسام بیان سراغم..

با صدای کمی آذرخش رو صدا میکردم..

اما جوابی نمیشنیدم..

•⊱┅┄┄┅┄┅┄•{tangerinefull_moon_with_face}•┄┅┄┅┄┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA