آی رمان
آی رمان
2Kدنبال کننده
آیدی مدیر جهت تبلیغات @parvardegara
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
دهقانی هستم رمان نویس
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۷ خرداد
آی رمان
آی رمان
#راز_دل
#قسمت_نود_شش

آن شب، خواب از چشمم گریخته بود. هر بار که پلک‌هایم سنگین می‌شد، درست چند نفس بیشتر دوام نمی‌آورد و بعد دوباره با یک فکر، با یک تصویر، با یک ترسِ تازه از جا می‌پریدم. ساعت را که نگاه می‌کردم، هنوز خیلی مانده بود تا صبح؛ اما برای من، انگار آن شب کش می‌آمد، کش می‌آمد و هیچ‌وقت تمام نمی‌شد.
صبح که شد، دیگر رمقی برایم نمانده بود. انگار تمامِ شب را بیدار مانده بودم فقط برای اینکه بفهمم آدم چطور می‌تواند از شوق، این‌همه بی‌قرار شود. عمو هم زودتر از همیشه بیدار شده بود. هیچ‌کدام‌مان حرف زیادی نمی‌زدیم. هر دو می‌دانستیم که امروز، روزِ موعود است؛ روزی که باید بعد از آن‌همه دلهره و دویدن، بالاخره به زندان برسیم و من ابوالفضل را ببینم.
ساعت شش صبح، عمو اسنپ گرفت. درست همان لحظه تلفن همراهم گم شد هر طرف را می گشتم نبود که نبود. انقدر صلوات فرستادم و سوراخ سمبه ها را گشتم تا پیدا شد. اگر روی حالت سکوت نگذاشته بودمش زودتر پیدا می شد. هنوز هوا درست روشن نشده بود و خیابان‌ها در آن سکوت سردِ اول صبح، رنگِ خاکستریِ خسته‌ای داشتند. من با عجله آماده شدم و خودم را کنار عمو رساندم. دل توی دلم نبود. از یک طرف شوق دیدن ابوالفضل داشتم و از طرف دیگر، ترسی عجیب مثل سایه دنبالم می‌آمد؛ ترس از اینکه باز هم چیزی گم شود و دیر برسیم، باز هم یک مانعِ تازه جلوی راهمان سبز شود.
ماشین که رسید، تازه اولِ دردسرها شروع شد. عمو خواست ویلچر را حرکت دهد واز حیاط بیرون بیاید و تا پای ماشین برود، اما ترمزِ آن گیر کرده بود. هرچه فشار دادیم، هرچه امتحان کردیم، باز نشد. انگار خودِ زمان هم داشت برایمان لجبازی می‌کرد. من و عمو و راننده چند دقیقه‌ای با عجله و اضطراب افتادیم به جانِ ترمز. دست‌های عمو می‌لرزید و من مدام زیر لب می‌گفتم: «زودتر... زودتر...» دلم می‌خواست خودم از جا بلند شوم و کمک کنم، اما جز نگاه کردن و دعا کردن، کاری از دستم برنمی‌آمد. نزدیک ده دقیقه طول کشید تا بالاخره ترمز باز شد و توانستیم ویلچر را حرکت بدهیم و سوار ماشین شویم.
از روستا خارج شدیم در بین راه، ناگهان صدای مهیبی بلند شد. ماشین یک‌دفعه تکان شدیدی خورد و راننده با ترمزِ فوری، به سختی آن را نگه داشت. قلبم ریخت. عمو هم رنگش پرید. راننده با عصبانیت و عجله پیاده شد و بعد از چند لحظه معلوم شد تایر عقب ترکیده است.

آن‌جا دیگر اضطرابم به مرزِ جنون رسیده بود. دست‌هایم یخ کرده بود و دل‌دردِ عجیبی گرفته بودم؛ دل‌دردی از جنسِ نگرانی. راننده با عجله افتاد به جانِ تایر و ما همان‌طور کنار جاده ماندیم، با دلهره‌ای که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد. فقط به ساعت نگاه می‌کردم. هر بار که عقربه را می‌دیدم، حس می‌کردم دارد با خودش مسابقه می‌دهد؛ انگار زمان تصمیم گرفته بود از من جلو بزند و مرا جا بگذارد.
زیر لب مدام می‌گفتم: «نکنه نرسیم... نکنه دیر بشه...»
و هر بار، همان فکر مثل آبِ جوش توی دلم قل می‌زد و می‌سوخت.
عمو چند بار گفت: «آروم باش، می‌رسیم.»
اما مگر می‌شد آرام باشم؟ مگر می‌شد وقتی هر ثانیه، مثل میخی که به دیوار کوبیده می‌شود، توی تنم فرو می‌رفت، آرام بمانم؟
بالاخره تایر عوض شد و راه افتادیم. من اما دیگر مثل قبل نبودم. انگار آن چند دقیقه‌ای که کنار جاده معطل شده بودیم، از جانم چند سال کم کرده بود. با هر پیچ و هر توقفِ کوتاهِ ماشین، دلم پایین می‌ریخت. وقتی وارد شهر شدیم، تازه فهمیدم که هنوز کار تمام نشده. به ترافیک خوردیم؛ ترافیکی که از آن هم بدتر، درست مثل یک دیوارِ لعنتی جلوی ما ایستاده بود.
سرم را به شیشه تکیه داده بودم و مدام ساعت را نگاه می‌کردم. عقربه‌ها، برای من دیگر عقربه نبودند؛ دو دونده‌ی دیوانه بودند که فقط برای اذیت کردن من، تندتر از همیشه می‌دویدند. هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، احساس می‌کردم یک تکه از دلِ من هم جا می‌ماند.
وقتی بالاخره از آن ترافیک لعنتی رد شدیم و به درِ زندان رسیدیم، ساعت درست نه بود. نهِ صبح. همان ساعتی که باید می‌رسیدیم. نفسم را با سختی بیرون دادم. تنم از شدت فشار و هیجان می‌لرزید. عمو هم ساکت شده بود؛ فقط نگاهش را از من گرفت و رو به ساختمانِ زندان ایستاد، انگار داشت خودش را برای چیزی آماده می‌کرد که از هر سفر و هر دردسر، سخت‌تر بود.
من اما هنوز باورم نمی‌شد که بالاخره رسیده‌ایم. بعد از این‌همه دلهره، این‌همه معطلی، این‌همه ترس از دیر رسیدن، حالا درست دمِ درِ زندان ایستاده بودم؛ جایی که قرار بود ابوالفضل را ببینم.

✍️ #محبوبه_دهقانی

@i_ruman
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ خرداد
آی رمان
آی رمان
#راز_دل
#قسمت_نود_هفت

ورودی زندان بویِ عجیبی داشت؛ بویِ فلز، مواد شوینده‌ی قوی و سکوتی که انگار بویِ ترس می‌داد. برخلاف ترافیکِ بیرون، اینجا همه‌چیز انگار در یک نوارِ کندِ سینمایی می‌گذشت. عمو که حالا نقشِ تکیه‌گاهِ اصلی‌ام را داشت، با وقار و تسلطِ خاصی به سمت باجه‌ی پذیرش رفت. مدارک را تحویل داد و با مسئولِ پشتِ گیشه، با لحنی جدی و در عین حال محترمانه صحبت کرد.
من، تمامِ وجودم گوش شده بود. می‌ترسیدم حتی نفس بکشم، مبادا بگویند «اجازه ملاقات لغو شده» یا «امروز نمی‌شود». هر برگه که از زیرِ دستِ سرباز رد می‌شد، انگار یک مرحله از کابوسِ ما بود. بازرسیِ بدنی، تحویلِ وسایل، و بعد آن انتظارِ کُشنده‌ی پشتِ گیتِ دوم.
بالاخره، سربازی با چهره‌ای بی‌حالت و چشمانی خسته، ما را راهنمایی‌مان کرد به سمتِ یک راهرویِ دراز و روشن. دیوارهایِ سنگی، سرما را به استخوانِ آدم نفوذ می‌دادند. به اتاقی رسیدیم که درِ فلزیِ سنگینی داشت. سرباز در را باز کرد و با اشاره‌ی دست گفت: «همین‌جا منتظر بمونید.»
اتاق کوچک بود و بویِ ماندگیِ در هوا می‌داد. دو صندلیِ فلزیِ ساده رو به روی هم قرار داشت و یک میزِ چوبیِ کهنه که انگار صدها نفر پیش از من، با دست‌های لرزان روی آن تکیه داده بودند. عمو یکی از صندلی‌ها را برای من تنظیم کرد و خودش همان نزدیک، ایستاد. سکوتِ اتاق آن‌قدر غلیظ بود که صدایِ ضربانِ قلبِ خودم را در گوش‌هایم می‌شنیدم. ثانیه‌ها دیگر نمی‌دویدند؛ ثانیه‌ها یخ زده بودند.
سه دقیقه گذشت... اما برای من بیش از سه ساعت شد. چشم به درِ آن‌طرفِ اتاق دوخته بودم. در، یک درِ آهنیِ سنگین با دریچه‌ای مشبک بود کهاز آن‌طرفِ آن هیچ صدایی نمی‌آمد. دهانم خشک شده بود. دست‌هایم را در هم گره کردم تا لرزششان معلوم نشود.
ناگهان، صدایِ خشکِ کلیدی که در قفل چرخید، در اتاق پیچید. صدایِ جیرجیرِ لولاهایِ زنگ‌زده که به زور باز می‌شدند، گوش‌خراش بود. نفسم در سینه حبس شد.
در باز شد. ابتدا نوکِ پوتین‌هایِ سرباز را دیدم و بعد، سایه‌ای که وارد اتاق شد. ابوالفضل بود.
همان‌قدر که در ذهنم حک شده بود، اما شکسته‌تر. دستانش با دستبندِ نقره‌ای رنگی به هم قفل شده بود و پیراهنِ آبیِ کمرنگِ زندان، روی تنش زار می‌زد. کنارِ سرباز، با همان قدم‌هایِ سنگین و نگاهی که حالا انگار هیچ شباهتی به نگاهِ آن روزهایِ آفتابیِ گذشته نداشت، داخل شد.
وقتی نگاهش در نگاهِ من گره خورد، انگار زمان برایِ من، برای همیشه ایستاد.
نگاهم که به صورتش افتاد، آن اولین چیزی که مرا به لرزه انداخت، تضادِ تلخِ میانِ ظاهر و باطن بود. محاسنِ یک‌دست و مرتبش، حتی در آن لباسِ گشاد و بی‌قواره‌ی زندان، فریاد می‌زد که او برای این لحظه، برای همین دیدارِ چند دقیقه‌ای، خودش را آماده کرده بود. انگار می‌خواست با آن اصلاحِ تمیز، از سیاهیِ دیوارها و حصارِ دستبند، قدری فاصله بگیرد؛ می‌خواست پیشِ من، همان مردی باشد که در خاطراتم مانده بود. اما آن ظاهرِ آراسته، در ترکیب با فلزِ سردِ دستبند و رنگِ پریده‌ی صورتش، فقط عمقِ فاجعه را بیشتر به رخم می‌کشید.
بغض، مثل سدی سنگی در گلویم نشست. تمامِ آن راهِ طولانی، تمامِ آن ترس از ترافیک و اضطرابِ پشتِ در، حالا در یک لحظه به شکلِ قطره‌های اشکی درآمد که در چشمانم جمع شده بود، اما اجازه نداشتم بگذارم سرازیر شود. نمی‌خواستم این دیدار با گریه شروع شود.
او هم دست‌کمی از من نداشت. نگاهش، آن نگاهِ همیشه آرام و نافذ، حالا میانِ شوقِ دیدنِ من و شرمندگیِ این وضعیتِ خفت‌بار، سرگردان بود. او هم می‌دانست، می‌فهمید که تمامِ این تلاشی که برای مرتب بودن کرده، در برابرِ دیوارِ میانِ ما، در برابرِ سربازی که با بی‌خیالی تکیه داده بود، هیچ است.
سربازِ همراهش، با حرکتی خشک و بی‌احساس، قدمی عقب رفت و فضای میانِ ما را به ابوالفضل سپرد. او آرام پیش آمد. هر قدمی که برمی‌داشت، صدایی خفیف از برخوردِ پوتین‌هایش با کفِ سردِ اتاق بلند می‌شد که در فضایِ خفه، مثل طبل صدا می‌کرد. دستانش با دستبندِ درهم‌تنیده، آویزان بود و انگار سعی می‌کرد آن‌ها را پشتِ پیراهنش پنهان کند. چشمانش مدام بر چهره‌ام می‌چرخید؛ گویی می‌خواست در هر ثانیه، تمامِ تغییراتِ این دو سالِ دوری را در چشمانم جستجو کند.
هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم. کلمات در این سکوتِ غلیظ، ناچیزتر از آن بودند که بتوانند این حجم از دلتنگی و درد را حمل کنند. او کنارِ صندلی ایستاد؛ صندلیِ فلزی‌ای که درست روبروی صندلی من بود. بویِ سردِ صابونِ ارزان‌قیمتِ زندان که از لباس‌هایش به مشام می‌رسید، با بویِ تنش آمیخته بود. او برای لحظه‌ای مکث کرد، دست‌هایش را به سختی حرکت داد و با تردیدی که در تمامِ وجودش موج می‌زد، آرام روی صندلی نشست.

✍️ #محبوبه_دهقانی

@i_ruman
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ خرداد
آی رمان
آی رمان
#راز_دل
#قسمت_نود_هشت

دستانش را روی پاهایش گذاشت.
توی ذهنم مرور کردم که چه باید بگویم خواستم لب باز کنم که او زودتر لب باز کرد.« وقتت رو برای من صرف نکن.»
توی چشمانش نگاه کردم.« چرا اینجایی؟»
ابوالفضل نگاهش را به میزِ چوبیِ خراشیده دوخت. انگار سطحِ میز، نقشه‌ی پیچیده‌ای بود که باید برای خواندنش راهی پیدا می‌کرد. شانه‌هایش را کمی بالا انداخت و با لبخندی که بیشتر شبیه به یک انقباضِ دردناک در گوشه‌ی لب‌هایش بود، زمزمه کرد: «اینجا جایِ قشنگی نیست که بخوای وقتت رو برای شنیدنِ قصه‌ام تلف کنی... روزگاره دیگه، گاهی آدم یهو وسطِ یه بازی قرار می‌گیره که نه قوانینش رو می‌دونه و نه می‌تونه ازش خارج بشه.»
سعی کرد با دست‌های دستبند زده، تارهایِ مویی که روی پیشانی‌اش ریخته بود را کنار بزند، اما موفق نشد. دوباره نگاهش به سمتِ در چرخید، انگار می‌خواست از نگاهِ من فرار کند.
نفسم را حبس کردم. نمی‌خواستم بگذرم. با لحنی که سعی کردم لرزشش را پشتِ خشمی پنهان کنم، گفتم: «ابوالفضل، من کلی راه رو با عمو که اون وضعیت رو داره، با اون همه ترس و ترافیک و بدبختی اومدم که الان نشنوم "روزگاره". تو که می‌دونی من اهلِ رودربایستی نیستم. دوری، فاصله، سکوت... همه‌اش یه طرف، ولی اینکه بخوای با من غریبه‌بازی دربیاری، یه طرفِ دیگه. تو که می‌شناسی‌م، تا تهِ این داستان رو نفهمم، آروم نمی‌شینم. پس بگو چی شده؟»
او بالاخره سرش را بلند کرد. چشمانش، آن‌قدر خسته بود که انگار سال‌هاست نخوابیده. لحظه‌ای سکوت کرد و بعد، صدایِ خش‌دارش در اتاق پیچید: «تصادف بود... فقط یه تصادفِ ساده توی جاده. با موتور زدم به یکی و... خب، ترسیدم. همون لحظه نفهمیدم چی کار می‌کنم. فرار کردم. فکر می‌کردم می‌تونم همه چیز رو همون‌جا پشتِ سرم جا بذارم و برگردم سرِ زندگیِ قبلیم، ولی نتونستم با وجدانم کنار بیام... خودم رو تحویل دادم.»
کلماتش مثل سنگ روی دلم نشست. «همین؟ فقط همین؟ ابوالفضل، من تو رو می‌شناسم. تو آدمی نبودی که وقتی موتورت به یه گربه می‌خورد هم بی‌تفاوت رد بشی، چه برسه به آدم... چی شده که کار به اینجا کشیده؟ اون لحظه چی شد که فرار کردی؟ داستانِ اصلی چیه؟ چون این، اون آدمی که من می‌شناسم نیست.»
ابوالفضل نفس عمیقی کشید؛ نفسی که انگار از تهِ یک چاهِ تاریک بیرون می‌آمد. نگاهش را از روی میز به دیوارِ نمورِ اتاق ملاقات دوخت، گویی داشت صحنه‌ها را روی آن دیوارِ سنگی تماشا می‌کرد.
«مادرم، بنده خدا تا وقتی بود، فقط به‌خاطرِ بیماری آسمش، همه اون رو پس می‌زدن. نه خواستگاری، نه زندگی‌ای... تا اینکه پدرم که یک پیرمرد بود برای تجدیدِ فراش، مادرم رو گرفت. حاصلش شدم من.»
مکثی کرد و با دست‌های لرزان، گوشه‌ی پیراهنِ آبی‌رنگِ زندان را مشت کرد. «بیست سالم بود که پدرم مرد. خواهر و برادرهایِ ناتنی‌ام، حتی نذاشتن جنازه‌ی بابام سرد بشه، سهم‌الارثِ من و مادرم رو بالا کشیدن. یه تیکه زمینِ بی‌ارزشِ پرت رو انداختن جلو پامون و گفتن این برای شما. از همون بیست سالگی شدم مردِ خونه. نتونستم درست درس بخونم، کارگری کردم تا فقط لقمه‌نونی برای مادرم ببرم. با بدبختیِ تمام فوق‌دیپلمم رو گرفتم.»
صدایش آرام‌تر شد، انگار داشت با خودش حرف می‌زد: «سی ساله که شدم، داشتم کار می‌کردم که گوشی‌ام زنگ خورد. همسایه‌مون بود. با صدایِ وحشت‌زده گفت مادرت حالش خیلی بده، بردنش بیمارستان، خودت رو برسون. دنیا روی سرم خراب شد. سوار موتور شدم، با سرعتِ زدم به دلِ خیابون... فقط می‌خواستم به مادرم برسم. یهو یه مرد پرید وسطِ خیابون. نتونستم موتور رو کنترل کنم. زدم بهش. خودم هم پرت شدم اون‌طرف، دست و پام زخم شد، ولی بلند شدم. لنگ‌لنگان رفتم بالای سرِ اون مرد. بی‌حرکت بود. یه لحظه همه‌چیز تو ذهنم متوقف شد. از یه طرف اون آقا بود که شاید مرده باشه، از طرفِ دیگه مادرم که توی بیمارستان چشم‌انتظارِ من بود. با خودم گفتم بمونم که چی؟ اون که دیگه رفتنیه، ولی مادرم... مادرم ممکنه تا من برسم چشم از دنیا ببنده. ترسیدم فاطمه... اون‌قدر ترسیدم که فقط فرار کردم.»
✍️ #محبوبه_دهقانی
@i_ruman
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
آی رمان
آی رمان
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞بیا برات یک فال بگیرم دوست من  heart_eyes
انواع فال های دقیق آینده با تاروت و قهوه coffeecrystal_ball
انواع شمع تراپی های تضمینی 🕯
تک نیت ok_hand
بازگشت معشوق 🕯sparkles
بخت گشایی 🕯sparkles
کارگشایی 🕯sparkles
جذب رزق و روزی 🕯sparkles

https://rubika.ir/joinc/ECGJCCDE0SKZXSDOVQBGUICOGGZUDEMR

★❀━━━━━━━━chocolate_barstrawberry

╰────────────────


┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄


🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞ هنر کده یاس
᪥࿐ @yas_servies
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞جوان وزیبا شدن  با چند ترفند kiss  
᪥࿐ @razjavani1
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞آی رمان
᪥࿐ @i_ruman
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞ارزانکده تربت جام
᪥࿐ @lavazem_khaneghi_maral
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞گالری خوش پوش
᪥࿐ @galerikhoshpoosh
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞نهج البلاغه مولا علی
᪥࿐ @nahjol_balaghehe
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞آذین بافت
᪥࿐https://rubika.ir/AzinBaftzn
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞آشپزی زهرا
᪥࿐https://rubika.ir/ashpazizn
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞طب سنتی و اسرار الشفا
᪥࿐ @Traditionalmedicineir
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞نوشیدنی ودسرهای رنگارنگ
᪥࿐ @noshidanirangarang
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞عروسک بافی زهراbouquetbouquetbouquet
᪥࿐https://rubika.ir/Arosakzahra
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞بافتنی ژورنال و نمونه کارهای آذین بافتdress🧢handbag
᪥࿐https://rubika.ir/nemonaazinbaft
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞کانال نحن ابناء المهدی
᪥࿐ @nahno_abnaol_mahdi
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞عاشقانه ها
᪥࿐ @Sokthdl
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞دنیای آشپزی با خانومی
᪥࿐ @ashpazi_khanoumi
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞کیک وشیرینی،نوشیدنی دسر
᪥࿐ @khoshmaze_jaaan
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞تکـpurple_heartـدل ء𓆩᳦᳣ℒℴνℯ⃝
᪥࿐ @Khat_zendg2024
═════🦊════════🧡═
🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞dressایده ومدل لباسscissors️کوک لاین 🧵
᪥࿐ @model_kok_layn
═════🦊════════🧡═
‌‌‌‍‌‎‎‎‎‎‎‎‌‌‌‌‌‍‌‎‎‎‎‎‎‎‌‌‌‌‌‍‌‎





‌‌‌‍‌‎‎‎‎‎‎‎‌‌‌‌‌‍‌‎‎‎‎‎‎‎‌‌‌‌‌‍‌‎








🧡⃚⃡⃝۪ٜ⃡۰۪۪۪۪۪🦊↞گروه تبادلات هدیه
᪥࿐https://rubika.ir/joing/GIDFBDIJ0URCUFVRAKJBOVBROSMFSFMQ
═════🦊════════🧡═




#لیست_چهارم point_up_2🏻 2000+ 1000+

╭══════════════🧡═╮
hibiscussun_with_face @tabadolathadieh
【1405/03/20】
╰═🦊══════════════╯
جهت ثبت چنل ی گروه به آیدی point_downpoint_down

@Aksohme

┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
     ‌♡◍⃟فسقلی های کوچولو loudspeakerpoint_down🏻☘
─⃘꯭⃝ ᬼ❥꯭⃟͞    @baybe_kodak  crescent_moonleaves
࿐ིིུ𖠇༅ @hamekenarehamcrescent_moonhearts️        
⊱┈──╌❊╌──┈⊰
crescent_moonroseleavescrescent_moonroseleavescrescent_moonroseleavescrescent_moonroseleavescrescent_moonrose

small_blue_diamondبهترین #تبادلات لیستی اینجاستgemdizzy point_down
🥇《  @tabadolathadieh   》🥇
small_blue_diamondحتماً بزن‌روی #عـضویـت 🥳🥳https://rubika.ir/AzinBaftzn
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ خرداد
آی رمان
آی رمان
#راز_دل
#قسمت_نود_نه
دوباره نگاهش را به من دوخت؛ چشم‌هایش پر از غبارِ سال‌هایِ سخت بود. «رسیدم بیمارستان، ولی دیر شده بود. مادرم تموم کرده بود. نتونستم برای آخرین بار صورتش رو ببینم. همون‌جا، کنارِ تختِ خالیِ مامان، به اون مرد فکر کردم. همش با خودم می‌گفتم اگه اون احمق وسطِ خیابون نمی‌پرید، اگه جلویِ راهِ من سبز نمی‌شد، من به مامانم می‌رسیدم. به خودم گفتم اون مسببِ اصلیِ این وضعیته.»
ابوالفضل نگاهش را از من گرفت و به کفِ سردِ اتاق دوخت. سکوتی که بینمان برقرار شد، بویِ کهنگی و ندامت می‌داد. انگار کلمات برایش سنگین بودند، هر کدام را با اکراه از گلو بیرون می‌کشید.

«فاطمه، بعد از اون روز... انگار یه بخش از مغزم قفل شد. نمی‌دونم اسمش رو چی بذارم؛ شاید لج‌بازی با خودم بود، یا یه جور فرارِ خودخواسته از واقعیت. مراسم‌هایِ تدفین و ختم رو مثل یه آدمِ مسخ‌شده گذروندم. فقط می‌خواستم اون صحنه، اون لحظه‌ای که اون مرد روی زمین بود و من رهاش کردم، از جلویِ چشمم پاک بشه. برای همین تمامِ توانم رو گذاشتم رویِ برگزاریِ مراسم‌ها. می‌خواستم با شلوغی، با حرف‌هایِ بی‌سروتهِ مردم، خودم رو غرق کنم تا به اون فکر نکنم.»
آب دهانش را به سختی قورت داد و صدایش لرزید. «اما وقتی همه‌چی تموم شد... وقتی درِ خونه رو بستم و تویِ اون سکوتِ مطلقِ بعد از رفتنِ مهمان‌ها تنها شدم، تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. نبودِ مادرم مثلِ یه دیوارِ سنگی رویِ سینه‌ام سنگینی می‌کرد. خونه، اون خونه‌ای که سال‌ها با هم توش نفس کشیده بودیم، حالا برام حکمِ یه قفسِ تنگ رو داشت. دیوارها داشتند خفه‌ام می‌کردند. بویِ عطر حضوش، جایِ خالیِ سجاده‌اش، همه‌چیز انگار داشت بهم دهن‌کجی می‌کرد.»
مکثی کرد و دست‌هایش را روی لبه‌ی میز فشار داد، طوری که بندِ انگشتانش سفید شد. «نمی‌تونستم اونجا بمونم. از اون محله، از در و دیوارش بیزار شده بودم. چیزی تا پایانِ قراردادِ اجاره‌نامه نمونده بود، ولی حتی همون چند روز هم برام زجر بود. تصمیم گرفتم فرار کنم؛ از خاطرات، از آدم‌ها. اون تنها زمینی که از پدرم به ارث رسیده بود... همون تکه زمینِ بی‌ارزش رو، به هر قیمتی بود فروختم. همه‌ی دار و ندارم شد همین پولِ کمی که کفِ دستم بود.»
سرش را بالا آورد و نگاهش، نافذ و تلخ، مستقیم در چشم‌هایم قفل شد. «دنبالِ سرپناهی بودم که بتونم توش خودم رو گم کنم. هیچ‌جا با پولِ من جور درنمی‌اومد. تا اینکه اون خونه رو پیدا کردم؛ یه خونه‌ی قدیمی با بافتِ فرسوده و دیوارهایی که انگار هزار سالِ دیگه هم نمی‌تونستن قصه هایِ توشون رو تعریف کنن. قیمتش مناسب بود، خیلی مناسب... انگار برایِ من ساخته شده بود. می‌دونی کدوم خونه رو می‌گم؟»
نفسم در سینه حبس شد. نگاهش چنان سنگین بود که حتی نیازی به پاسخِ من نداشت. می‌دانستم. خوب می‌دانستم. همان خانه‌ای را می‌گفت که من در آن، ذره‌ذره‌ام را به او بخشیده بودم؛ همان خانه‌ای که دیوار به دیوارِ، عشقِ ما در آن ریشه دوانده بود. سکوتِ بینِ ما، حالا دیگر سکوتِ بازجویی نبود؛ سکوتِ اعتراف به سرنوشتی بود که شاید از همان اول، رقم خورده بود.
ابوالفضل نفسی عمیق کشید، گویی با به یاد آوردن آن روزها، اکسیژنِ بیشتری به ریه‌هایش می‌رسید. لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست که با فضای سرد و سربی زندان هیچ همخوانی نداشت.
«راستش اولش توی اون خونه، خیلی معذب بودم. فکر می‌کردم مزاحمِ آرامشت هستم، یا شاید حضورت برام حکمِ یادآوریِ تنهایی‌هام رو داشت. دائم سعی می‌کردم سرم رو گرمِ کارهایِ خرده‌ریزِ خونه کنم تا کمتر چشم تو چشم بشیم. ولی یه کم که گذشت... ورق برگشت. حس کردم دعایِ خیرِ مادرم بدرقه‌ی راهم بوده که تو سرِ راهم قرار گرفتی.»
نگاهش گرم شد، انگار دیوارهای بتنی اتاق ملاقات را دیگر نمی‌دید. «یهو به خودم اومدم و دیدم چنان دل بهت دادم که حتی یه ساعت دوری ازت برام شبیه شکنجه شده. شب‌هایی که برایِ کار، پیکِ موتوری می‌رفتم، اون بیرون همه‌اش فکرِ تو بودم. وقتی می‌دیدم ازم دوری می‌کنی، وقتی سکوتت رو می‌دیدم، دلم می‌خواست زمین رو بشکافم. هر لحظه‌ای که شیفتم تموم می‌شد، به شوقِ دیدنِ تو، گازِ موتور رو می‌گرفتم و با سرعتِ تمام خودم رو به خونه می‌رسوندم. اون سرعت... اون هیجانِ تویِ رگ‌هام، فقط برای این بود که زودتر برسم به ساحلِ آرامشِ وجودت.»

✍️ #محبوبه_دهقانی

@i_ruman
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ خرداد
آی رمان
آی رمان
#راز_دل
#قسمت_صد

لحنش تغییر کرد، انگار داشت از یک رویایِ شیرین حرف می‌زد که به ناگهان به پایان رسیده بود. «تو آرامشم بودی، فاطمه. تویِ اون روزها، چنان غرقِ خوشبختی شده بودم که اون لکه‌ی سیاه، اون تصادفِ کذایی و اون مرد... همه و همه رو پشتِ دیوارهایِ خوشبختی‌مون دفن کرده بودم. فکر می‌کردم گذشته تموم شده، فکر می‌کردم خدا من رو بخشیده و اون زندگیِ جدید، پاداشِ صبرِ منه. همه‌چیز رو فراموش کرده بودم... تا اون شب.»

مکثی کرد و با حسرت به دستانِ خالی‌اش خیره شد. «اون شب تویِ آشپزخونه... وقتی تو شروع کردی از گذشته‌ات بگی، از سختی‌هایی که کشیده بودی، از دردهایی که تویِ قلبت حبس کرده بودی... انگار یکی با یک پتکِ سنگین زد به اون دیواری که بینِ حال و گذشته‌ام ساخته بودم. صدات، لرزشِ کلماتت، همه‌چیز اون‌قدر واقعی بود که ناخودآگاهِ من دوباره بیدار شد. همون‌جا بود که فهمیدم... هیچ‌کس نمی‌تونه از سایه‌ی خودش فرار کنه.»
صدای ابوالفضل در فضای کوچک اتاق ملاقات، خشن‌تر و بی‌قرارتر از قبل شد. با انگشتانش لبه‌ی میز فلزی را چنگ زد و در حالی که به نقطه‌ای نامعلوم در فضای پشتِ سرِ من خیره شده بود، ادامه داد:
«وقتی اون شب تو آشپزخونه حرف می‌زدی، من با تمام وجودم تفاوتِ بین خودمون رو حس کردم. تو گذشته‌ات رو پذیرفته بودی، فاطمه. با اینکه اون همه رنج و سختی رو پشت سر گذاشته بودی، اما با خودت، با دنیات، آشتی کرده بودی. اون زخم‌ها برای تو دیگه تبدیل به بخشی از هویتت شده بود، انگار ازش عبور کرده بودی و تونسته بودی دوباره بایستی. اما من... من فقط روی زخم‌هام سرپوش گذاشته بودم. من هنوز تویِ اون شبِ لعنتی، توی اون خیابونِ تاریک و تویِ صدایِ برخوردِ موتور با اون مرد، گیر کرده بودم. اون شب فهمیدم که تو داری از یه قله‌ی بلند نگاه می‌کنی و من هنوز تویِ لجنِ همون گذشته دست و پا می‌زنم.»
اشک در چشم‌هایش حلقه نزد، اما نگاهش پر از غباری سنگین از شرم شد. «اون پاکیِ تو، اون نجابتِ نگاهت که حتی وقتی از دردهات می‌گفتی ذره‌ای کینه توش نبود، من رو به آتیش می‌کشید. هر بار که نگام می‌کردی، من توی آینه‌ی چشم‌های تو، خودم رو یه موجودِ حقیر می‌دیدم؛ یه آدمِ نالایق. با خودم گفتم: ابوالفضل! تو کی هستی که کنارِ این فرشته نشستی؟ تو همونی هستی که اون روز، وقتی اون مرد زیر چرخ‌هایِ زندگی‌اش له شد، به جای دست یاری دادن، به خاطرِ ترسِ از دست دادنِ مادر، فرار کردی. از کجا معلوم، شاید اگه به اون آقا کمک می کردم، خدا بهم لطف می کرد و عمر بیشتری به مادرم می داد.»
نفس عمیقی کشید و صدایش به زمزمه‌ای لرزان تبدیل شد: «من اون شب توی آشپزخونه، وقتی تو با اون همه اعتماد حرف می‌زدی، خودم رو لایقِ ذره‌ای از اون محبت ندیدم. احساس کردم دارم به تو ظلم می‌کنم که دارم زندگیت رو به زندگیِ یه فراریِ ترسو گره می‌زنم. برای همین اون تصمیم رو گرفتم. فسخِ صیغه برای من مرگِ تدریجی بود، اما تنها راهی بود که می‌تونستم از تو محافظت کنم... محافظت در برابرِ خودم. می‌خواستم تو آزاد باشی، می‌خواستم بتونی دوباره به زندگی برگردی، بدونِ اینکه سایه‌یِ گناهِ من روی زندگیت سنگینی کنه.»
سرش را پایین انداخت و با صدایی که حالا محکم‌تر و مصمم‌تر به نظر می‌رسید، اضافه کرد: «بعد از اون، وقتی تنهاییِ مطلق رو چشیدم، فهمیدم که دیگه راهِ فراری نیست. نمی‌شد تا ابد با این کابوس تویِ سرم زندگی کنم. خودم رو تسلیم کردم. نه برای اینکه کسی پیدام کرده باشه، نه... فقط برای اینکه تاوانِ اون لحظه‌ای که انسانیت رو فدایِ ترس کردم، پس بدم. اومدم اینجا تا شاید... شاید اون سنگینیِ رویِ قلبم، با این دیوارهای سنگی، کمی سبک‌تر بشه.»
«تونستی منو فراموش کنی؟»
سؤالم را آرام پرسیدم، اما خودم هم از لرزشِ ته‌صدایم فهمیدم که آرام نبودم. انگار جوابِ این سؤال از پیش در دلم می‌سوخت و فقط منتظر بودم از زبانِ او هم شنیده شود.
ابوالفضل، بدون اینکه حتی یک لحظه نگاهش را از من بدزدد، سرش را آهسته به نشانه‌ی نفی تکان داد. همان‌طور که انگار دارد اعترافی بسیار سنگین را به زبان می‌آورد، با صدایی بم و گرفته گفت:
«ابداً... توی این یک سال و اندی، فقط با خاطراتِ مون سر کردم.»
این‌بار دیگر نتوانستم سکوت کنم. بغضی که از اولِ حرف‌هایش پشت گلویم جمع شده بود، راه خودش را باز کرد؛ اما سعی کردم صدایم نلرزد. گفتم:
«پس چه انتظاری داری من فراموشت کنم؟ چطور می‌تونم اون خاطراتِ شیرینی رو که با هم ساختیم، از یاد ببرم؟ ابوالفضل... همین که تونستی خودت رو تسلیم کنی و تاوانِ کارت رو بپردازی، خیلی ارزش داره.»
✍️ #محبوبه_دهقانی
@i_ruman
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
کامران غضنفری نماینده مجلس میگوید پس از نقض آتش بس از سوی اسرائیل در فروردین امسال دستور پاسخ متقابل ایران صادر شده بود اما برخی جریانهای سیاسی مانع اجرای به موقع آن شدند.

فارغ از خود این موضوع خاص یک پرسش مهم مطرح میشود اگر ایران آنگونه که رسانه های غربگرا تصویر میکنند کشوری است که همه تصمیمها را یک فرد میگیرد پس اساساً چگونه ممکن است همان فرد دستوری صادر کند اما در مرحله اجرا با مخالفت تعلل یا مانع تراشی سیاسی روبه رو شود؟

خود این موضوع نشان میدهد که برخلاف این روایت ساده سازی شده در فرآیندهای تصمیم گیری و اجرا بازیگران و مراکز اثر گذار متعددی حضور دارند.

نکته جالب تر اینکه سال هاست برخی جریانهای سیاسی هرجا تصمیمی محبوب باشد آن را محصول تدبیر خود معرفی میکنند؛ اما هر جا نتیجه مطلوب نباشد ناگهان همه مسئولیتها را به سمت رهبری هل میدهند.

همین جریانات سیاسی واداده هر زمان که نتایج تصمیماتشان با انتقاد افکار عمومی روبه رو میشود تلاش میکنند مسئولیت را از دوش خود بردارند؛ همانطور که وقتی میخواهند امیالشان را عملی کنند آنها را به رهبری نسبت میدهند نمونه روشن آن تیتر مشهور روزنامه «سازندگی» پس از اظهارات مسعود پزشکیان بود؛

همان تیتر درشت و قرمز که نوشت: «تصمیم ها با اذن رهبری است


اما اگر همه تصمیم ها به نام رهبری نوشته میشود، پس مسئولیت دولتها وزرا ،مدیران شوراها صاحبان ثروت و جریانهای سیاسی دقیقا کجاست؟

عجیب است.

وقتی نوبت اختیار و قدرت میشود از دولت وزرا، مدیران شوراها و نهادهای تصمیم گیر سخن میگویند.

اما وقتی نوبت پاسخگویی میرسد گویی همه این ساختارها یک باره ناپدید میشوند.

نمی شود اختیار را برای خود خواست و مسئولیت را برای دیگری

نمی شود از موفقیتها سهم گرفت و هزینه خطاها را به حساب شخص دیگری نوشت.

نمیشود هنگام موفقیت از تدبیر دولت سخن گفت و هنگام خسارت همه چیز را به حساب رهبری نوشت

شاید مهمترین پرسشی که حرفهای غضنفری پیش روی افکار عمومی می گذارد همین باشد

چه کسانی و با چه اهدافی سالها پشت نام رهبری پنهان شدند تا هزینه تصمیم ها خطاها کارشکنیها و خسارتهای خود را پرداخت نکنند؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
#راز_دل
#قسمت_صد_یک
کلمات را که تمام کردم، حس کردم چیزی در فضای بینِ ما عوض شد. نه سبک‌تر شد، نه تمام شد؛ فقط برای لحظه‌ای کوتاه، سنگینیِ میانمان شکل دیگری به خود گرفت. انگار او با شنیدنِ حرف‌هایم، نه به آرامش رسید و نه تسکین پیدا کرد، اما برای نخستین‌بار در تمامِ این دیدار، دیوارِ صورتش ترک برداشت.
فقط نگاهم کرد. آن نگاه، نگاهِ مردی نبود که جواب داشته باشد. نگاهِ کسی بود که خیلی چیزها را در خودش نگه داشته، خیلی شب‌ها با خودش جنگیده، و حالا در برابرِ یک جمله‌ی ساده، تمامِ آن استحکامِ ساختگی‌اش فرو ریخته است. در چشم‌هایش برقِ رطوبتی نشسته بود که نه می‌شد اسمش را اشک گذاشت، نه می‌شد انکارش کرد. چیزی میانِ اندوه، دلتنگی و شرم بود؛ لایه‌ای از اشک که هنوز فرو نریخته، اما حضورش کاملاً محسوس بود.
آن‌قدر طولانی نگاهم کرد که حس کردم دارد آخرین مقاومتِ خودش را هم از دست می‌دهد. لب‌هایش کمی از هم باز شد، انگار چیزی می‌خواست بگوید، اما هیچ واژه‌ای به زبانش نرسید. فقط همان‌طور به من خیره ماند؛ خیره، خاموش و شکسته.
و من در آن نگاه، تمامِ آن یک سال و اندیِ رفته، تمامِ شب‌های بی‌خوابی، تمامِ خاطره‌های شیرینی را که هنوز از بین نرفته بودند، دوباره دیدم.
نگاهش که در چشمانم قفل شد، تمامِ دنیا برایم ایستاد. آن برقِ رطوبت در نگاهش، آن سکوتِ سنگین، آن اعترافِ ناگفته... همه چیز انگار دست به دست هم داده بود تا دوباره احساس کنم تمامِ وجودم در اختیارِ اوست. هنوز هم، بعد از این همه مدت، بعد از این همه تلخی، وقتی این‌طور نگاهم می‌کرد، حس می‌کردم قلبم در سینه‌ام فرو می‌ریزد
«من فراموشت نکردم.»
صدام اولش لرزید، اما بعد قوی‌تر شد. «چطور می‌تونم فراموش کنم؟ تو، تو تمامِ دنیایِ من بودی. اون روزها... اون روزها که با هم بودیم، بهترین روزهایِ زندگیِ من بود. خونه‌ی قدیمی... آشپزخونه...همه جا بویِ تو رو می‌داد. بویِ عشقِ ما رو می‌داد.»
بغضِ گلویم را پایین فرستادم و سعی کردم کمی قوی‌تر باشم، اما دلم مثلِ پتک بر سینه‌ام می‌کوبید. «فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم این حرف رو بهت بزنم. فکر می‌کردم باید همه‌اش رو تویِ خودم بریزم و فراموش کنم. اما وقتی این‌طوری باهام حرف می‌زنی... وقتی این‌طور به چشم‌هام نگاه می‌کنی... نمی‌تونم. نمی‌تونم خودم رو گول بزنم.»
چند قطره اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد و رویِ گونه‌هایم افتاد. «تو گفتی من پاکم، گفتی خوبم... ولی تو نمی‌دونی من اون پشت چه آشوبی رو گذروندم. فکرِ تو، کابوسِ تو، اینکه تو حتما من رو دوست نداری که رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردی... این‌ها من رو دیوونه می‌کرد. هر شب با گریه از خدا می‌خواستم که یه راهی نشونم بده، یه راهی که بتونم دوباره پیدات کنم. و حالا که اینجام... حالا که تو رو این‌طور می‌بینم... نمی‌تونم فکر کنم که همه‌چیز تموم شده.»
دستم را رویِ میز به سمتش دراز کردم، اما قبل از اینکه به او برسم، عقب کشیدم. نفسِ عمیقی کشیدم و با صدایی که دیگر لرزشی در آن نبود، گفتم:
«ارزشِ تو... ارزشِ عشقِ ما... خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. این رو فراموش نکن.»
نگاهم هنوز در نگاهش گیر کرده بود. سکوتی که بین‌مان افتاده بود، از هزار جمله سنگین‌تر بود. انگار هر دو می‌ترسیدیم اگر یک کلمه دیگر بگوییم، چیزی درونِ این فاصله‌ی شکننده فرو بریزد و دیگر نتوانیم جمعش کنیم.
عمو که تا آن لحظه به احترام ماد سکوت کرده بود و عقب تر روی ویلچرش نشسته بود سکوت را شکست. با صدایی آرام گفت:

«ابوالفضل... تو هیچ‌وقت نفهمیدی فاطمه وقتی کنارت بود، چقدر آرامش داشت.»

✍️ #محبوبه_دهقانی

@i_ruman
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
سلام خانم های مذهبیwhite_check_markwhite_check_mark
یک گروه داریم که فقط مخصوص بانوان🧕🧕🧕
ورود آقایان ممنوعno_entry_signno_entry_signxx
چت ممنوع xx

داخل این گروه ختم درخواستی گذاشته میشه ب فضل خدا حاجت روایی زیاد داشتیم cherry_blossom🤲cherry_blossom
این گروه مزین شده ب نام بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا heart_eyes

فقط کافیه برنی روی لینک پایینیpoint_downpoint_down

https://rubika.ir/joing/JBBIEID0KQYWTFVWKWZYIBTLZBICGJIY

اسم گروه ___دختران یاس نبوی

((با خوندن ذکر هم گره از کار خودت بگشا هم دیگران))

عضو بشین خوشحال میشمinnocentinnocentinnocent

یا علی خواهری ب محفل فاطمه زهرا دعوتیlove_letterlove_letter

#لینک
#سنتری
#بنر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
« وَقَالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ... »

خدا میگه من طرف تو هستم!


حالا دیگه هر کی خواست بزار بره، هر کی خواست بزار بهت پشت کنه!

هر کی خواست تنهات بزاره؛ هرکی خواست باورت نکنه
ولی تو بدون خدا رو داری و همین برای همه‌ی دنیات کافیه...heart


از این متن ها میخوای بیا کانال زیرheart_eyes


@God_energy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
warning️ توجه… این فقط یه تبلیغ نیست!

یه تصمیمه…
برای اونایی که از اضافه وزن خسته شدن ولی هنوز شروع نکردن…

اگر بارها رژیم گرفتی و رها کردی…
اگر از دیدن خودت تو آینه اون حس خوب رو نمی‌گیری…
اگر ته دلت میدونی «وقت تغییر رسیده»…

این پیام رو جدی بگیر point_down

sparkles چالش ۲۸ روزه «بدن رویای من» شروع شد

heavy_check_mark️ برنامه غذایی اصولی
heavy_check_mark️ بدون گرسنگی
heavy_check_mark️ قابل اجرا تو خونه
heavy_check_mark️ همراهی تا رسیدن به نتیجه

hourglass_flowing_sand فقط ۲۸ روز به خودت فرصت بده…

و نکته‌ای که شاید باورت نشه point_down
moneybag کل این مسیر فقط با ۲۰۰ هزار تومنه!

(هزینه‌ای کمتر از خیلی چیزایی که هر روز بی‌فکر خرجشون می‌کنیم…)

no_entry_sign ظرفیت محدوده و فقط افراد جدی پذیرش میشن

envelope_with_arrow برای دریافت توضیحات و ثبت‌نام، عدد «۲۸» رو بفرست

شماره من point_down
phone️۰۹۳۹۲۵۸۸۳۳۱


@Mhmodim
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
ادمین میخوایم برای پاسخگویی با حقوق روزانه 500 هزار تومنmoney_with_wingstada
https://rubika.ir/joinc/DAHEGIGH0EFLSPDWXFVDCCCBWGAKHVAB
─────────────────────────
⠂╭╯ringلیست سوالات خواستگاری
⠂╰╮➺ @MN_O_Hamsaram
⠂╭╯بیوهای/ تیکه‌دار/ عاشقانه/ دپ🪶🩶
⠂╰╮➺ @DarDoDelShabane
⠂╭╯🪽اکسسوری های خاصی که انرژی دارن
⠂╰╮➺ @Moonstar_gallery
⠂╭╯sparklesکانال ســـــازدونـی
⠂╰╮➺ @sazdoni
⠂╭╯ribbonدر آغــــــوش خـــــــــدا
⠂╰╮➺ @AghoshKhodaa
⠂╭╯pensiveسرگردان‌در‌غــــم‌خویش
⠂╰╮➺ @GhamNevesht
⠂╭╯🧴محصــولات مراقـــبتی مـــانا
⠂╰╮➺ @ArayeshMANA
⠂╭╯🩱کراپ و لباس زیر مشهد
⠂╰╮➺ @kiti_lingerie
⠂╭╯radio رادیــــو کـــــتاب آرامــــش
⠂╰╮➺ @book_radio
⠂╭╯booksرمانـســـــــــرا
⠂╰╮➺ @i_ruman
⠂╭╯crescent_moonنـزدیـــکی به خــــدا
⠂╰╮➺ Khodaaaaaaaaa
⠂╭╯baby🏻باید و نبایدهای دوران بــارداری
⠂╰╮➺ @bardary_asan402
⠂╭╯woman🏻‍🦱فرصــت کــار در مـــــنـزل بـرای بانــوان
⠂╰╮➺ @shine369
⠂╭╯🧶عروســـک نمــــدی
⠂╰╮➺ @Khoonenamady
⠂╭╯cherry_blossomابزار ادیت رایگان
⠂╰╮➺ @hawali_ir
⠂╭╯🧚🏻‍♀انـــــرژی زنـــانه
⠂╰╮➺ @FannBaian
⠂╭╯star️اکسسوری
⠂╰╮➺ arayeshi
⠂╭╯lipstickآرایشی
@meowwglow1
⠂╭╯🥹دعـــای بـخـــت
⠂╰╮➺ @Zekr_haye_Elahi
⠂╭╯🥨زولـــبـیا بامــــیه
⠂╰╮➺ @Cake_Deserr
─────────────────────────
جهت‌شرکت‌در‌لیست‌کلیک‌کنیدarrow_right_hook️" @Nahlan1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
question می‌خوای بدونی کسی که باهاشی آخرش چی می‌شه؟ ringsparkles 
question تو رابطه‌ت خیانت هست یا نه؟ broken_hearteyes 
question کسی که رفته، برمی‌گرده؟ hourglass_flowing_sand🤍 
question گره مالیت کجاست و چرا این‌همه کار می‌کنی اما هنوز دستت تنگه؟ money_with_wingslock 

@tarot_gunay  @gun_ay10
────────⊹⊱✫⊰⊹─────────

rocket✿تـ‌بادلات‌گـ‌ل‌نــ‌‌رگـس✿

❁List •⇝⓵
calendar ⁰³/²² تاریخ
༺━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━༻

𖤐͜͡heart️‍fire• مداحیام🪴
  𝓛𝓲𝓷𝓴↝ @Madahiam_313

𖤐͜͡heart️‍fire• کلبه احساس 🦋
 𝓛𝓲𝓷𝓴↝ @kolbe_ehsas

𖤐͜͡heart️‍fire• آی رمان scroll
  𝓛𝓲𝓷𝓴↝ @i_ruman

𖤐͜͡heart️‍fire• منتظران ظهور🩷cherry_blossom
  𝓛𝓲𝓷𝓴↝ @ana_montazerak

𖤐͜͡heart️‍fire• چیستان ومعما 🧠🤔interrobang
𝓛𝓲𝓷𝓴:↝ @chestan_va_moama

𖤐͜͡heart️‍fire• بانوان مستقل‌وکارآفرینlove_letter
𝓛𝓲𝓷𝓴:↝ @Frihin1402

𖤐͜͡heart️‍fire• خوشنويسى✍🖋
𝓛𝓲𝓷𝓴:↝ @zahra_art_2

𖤐͜͡heart️‍fire• محبان اهل بیت ع
𝓛𝓲𝓷𝓴:↝ @mohebbanehazratezahra

𖤐͜͡heart️‍fire• کانال کمیل
𝓛𝓲𝓷𝓴 ↝ @komeyl_ir

𖤐͜͡heart️‍fire• یارمهدوی
𝓛𝓲𝓷𝓴 ↝ @yarmahdavi313

𖤐͜͡heart️‍fire• آشپزخوونه🥘
𝓛𝓲𝓷𝓴 ↝ @ashpz_khanee

𖤐͜͡heart️‍fire• موفقیت با قرآنribbon🪽
𝓛𝓲𝓷𝓴 ↝ @quran_soti

𖤐͜͡heart️‍fire• همتازان سلامتmuscle🏻
𝓛𝓲𝓷𝓴:↝https://rubika.ir/joing/EDJJADAD0JTTSVKGYFPZUWATFUQHFGBD

𖤐͜͡heart️‍fire• شهید صفر ایزدی herb
𝓛𝓲𝓷𝓴:↝https://rubika.ir/joing/+CJHHEFCE0YDERCCNJYANDVYNLVCOUDHH

𖤐͜͡heart️‍fire• ختم و ذکر امام زمان عج blossom
  𝓛𝓲𝓷𝓴↝https://rubika.ir/joing/FCCCHFG0HMYXAVIPYHNYVICJYHOCDLKH

𖤐͜͡heart️‍fire• گروه ذکر و چله امام زمان عج.sunflower
  𝓛𝓲𝓷𝓴↝https://rubika.ir/joing/BCAEJJHH0VKNQSOLBNWQPQMPROCXWIGJ

𖤐͜͡heart️‍fire• حتی یک ایه
  𝓛𝓲𝓷𝓴↝https://rubika.ir/joing/FDFFHCFD0DUVTJYTSGGEJSKMWNPUFOUG

𖤐͜͡heart️‍fire• حتی یک صلوات
  𝓛𝓲𝓷𝓴↝https://rubika.ir/joing/FEHJBHEG0OWUJUBPHXNAPMOELJHGTVXL

𖤐͜͡heart️‍fire• آشپزی خیلی آسون امیره ای از سوسنگرد
  𝓛𝓲𝓷𝓴↝https://rubika.ir/joinc/CFEDGDCF0XBFXMVXXZGQSEVEGLWQKVJP

𖤐͜͡heart️‍fire• «محفل ذاکرین اباعبدالله الحسین (ع)» 
𝓛𝓲𝓷𝓴:↝https://rubika.ir/joing/GIHHIFEA0KMZKRPHRSTYRFCJTIRFCGRS

𖤐͜͡heart️‍fire•ختم ذکر عـطـtulipــر ظـ☆ــُهــور ابــاصــالـح مَـهدی🦋
𝓛𝓲𝓷𝓴 ↝https://rubika.ir/joing/+DFJIJDBH0IGTNJSOOWKQACTNZIPQHTUC

𖤐͜͡heart️‍fire•گروه ختم ذکر و صلوات عاشقان الله
𝓛𝓲𝓷𝓴:↝https://rubika.ir/joing/+DIEDCHCG0KOPNNZYHERTYKMGQNOJHAYM

rocketجهت ثبت کانال و یا گروهتون blush
عـــضــــو گــــپ شـــو ثبت کن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
maple_leaf⃟🧡 نسخه خونه مادربزرگه: رازهای تندرستی از زبان شما! older_woman🏻

  
گروه «نسخه خونه مادربزرگه»، میراث پربار طب سنتی، زبان‌شناسی و مزاج‌شناسی را به زبانی ساده یاد بگیرید.heart_eyes
small_blue_diamond️ هر روز با یک پست کوتاه و کاربردی، مزاج خود را بشناسید و با نسخه‌های مجرب، سلامتی را به خانه بیاورید. revolving_hearts+1🏻

small_red_triangle_downاگر به دنبال طبی هستید که ریشه در فرهنگ ما دارد، اینجا جای شماست!small_red_triangle

https://rubika.ir/joing/+IJDBDIJB0OONVJEJFBAWFMJQPKCSYBVL

و اینم لینک مشاوره رایگان و تعداد محدود
https://stla.club/form/569676/2695
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
آی رمان
آی رمان
#گروه_حاجت_روائی

سلام‌علیڪم!`   ‌‌‌   ‌‌‌‌‌   
خدمت بانوان عزیزrelaxed

براتون یه گروه پر از دعا و چله وختم قران وختم صلوات وحاجت روایی اعضا اوردم

روزی چند هزار صلوات ختم میشه ..シ!

حتی اگه ۱۰۰ صلوات هم بفرستی در ثواب کلش شریکیeyes!'
حمآیتمـون‌ڪنید‌.

⚘️herb🕊⚘️herb🕊⚘️herb🕊⚘️herb

گروه ختم و صلوات و حاجت رواییsparkles

چله های دعای توسل و زیارت عاشورا و حدیث کساء و....herb🕊
ذکر های روز و ذکر صلواتherbhibiscus
ختم ۳۰ جزء قران هفتگی herbbook
دعاهای مشکل گشا🤍herb
ختم نادعلی و دعای فرجherb🤲🏻

لطفا برای تبلیغ اد نشید =ریمو x
تبادل پی وی ادمینheavy_check_mark

»»————- ★ - ★ ————-««

قَـدَم‌بَر‌دیده‌مِنتّ‌بذاریدوتَشریف‌بیارید
ڪپۍحلال

https://rubika.ir/joing/EHABACCI0IZRILSULESZUWDLENTPYNFL
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
آی رمان
آی رمان
2Kدنبال کننده
آیدی مدیر جهت تبلیغات @parvardegara
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران
دهقانی هستم رمان نویس
مشاهده کانال پیام‌رسان