«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
2Kدنبال کننده
رمان آنلاین: رمان پسر دایم نرده بونه
#رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران
بهترین رومان وسوسه تو عاشقانه اکشن هیجانی ناب احساسی غمگین زنم شو معلم جذاب پی دی اف رمان نوتلای خدمتکار رئیس شوهرم داعشی سرباز جذاب ارتش تبهکار شرور اسپانسر مو حنایی ژیکان آرومت میکنم
«کتاب خانه رمان green_heartbooks»
@KtabganhRoman
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۶ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
بیاه ویس کالــــــــــ..... 🥹heart
@hpesar__Dayi
@hpesar__Dayi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
بریم واسه دو تا پارت جاذابمون بچهام؟🥺🤍fire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
بفرمایید بخونید پس🙂blue_heartsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت273

سر شام بودیم که یکهو زندایی سمیه(مادر لیا) ، رو به زندایی مهدیه(مادر نیهاد) کرد و گفت
– مهدیه جون ..
به نظرم دیگه وقتشه یه سری چیزا رو علنی کنیم

زندایی مهدیه نگاه متعجبی انداخت و گفت
– چی و سمیه جان؟

– بلأخره جوونن خب ، علنیش کنیم و رسمی باشه بهتره..

نگاهم به لیا افتاد!
گل از گلش شکفته بود و به نیهاد زل زده بود!
نیهادم دقیقا روبروی من بود ..
همینطوری که داشت غذاش و میخورد ، انگار توی گلوش پرید و تند تند سرفه کرد!
تند تند ، براش از توی پارچ آب ریختم و به دستش دادم
ازم گرفت که لیا گفت
– خوبی نیهاد؟

نیهاد فقط دستش و بالا آورد و چیزی نگفت!!
دایی (بابای نیهاد) ، فوری گفت
– حالا سر شام وقت مناسبش نیست

زندایی سمیه دوباره با پررویی گفت
– وقت مناسب و ما تعین میکنیم خب ..
از این وقت مناسب تر؟
همه جمعن!
همه هم قراره شاهد باشن ..

بعد ادامه داد
– خودتون میدونید ، لیا پدر نداره
خیلی وقت پیشا پدرش و از دست داده!!
من وظیفمه جای پدر و مادر و براش پر کنم

ناخودآگاه پوزخندی زدم و آروم گفتم
+ مثلا اگه بابای لیا زنده بود ، براش میرفت خواستگاری؟

نیهاد خندش گرفته بود که زندایی سمیه با حرص گفت
– چیزی گفت مهوا جان؟

سرم و بالا گرفتم
جسارتش و داشتم
میخواستم همین حرفم و بلند تر بگم که مامان فوری گفت
– نه سمیه جان!!
با خودش بود ..

زندایی نفسی کشید و گفت
– خب نظرتون چیه؟
من نمیخوام پشت دختر من حرف باشه ..

پوزخندی زدم و گفتم
+ حالا انگار دخترش فرشته ی بی باله!!

نهال هم ریز خندید که مامان نیشگونی ازم گرفت و چشم غره اومد
که لال شم"
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت274

زندایی مهدیه شونه أی بالا انداخت و گفت
– سمیه جون!
اگه چیزی باشه ، خودمون حتما مزاحمتون میشیم

ایول !!
زندایی رسما قهوه أیش کرد ..
لیا فوری گفت
– یه چیزایی که هست زنمو ، نمیتونید نادیدش بگیرید..

با اهمی گفتم
+ چیزه ..
این پسره که باید خواهان باشه و خواستگار باشه لیا جون!
نیهاد بنده خدا یه گوشه داره نون و ماستش میخوره

مامان با حرص نگاهم کرد که آروم گفتم
+ چیه مامان؟

مامان فقط پوفی کرد و گفت
– بزار بریم خونه!!

نگاهم به نیهاد افتاد
چرا صم و بکم نشسته بود؟
نکنه از این بساط خوشش میاد؟؟
خب یه چیزی بگو
یه چیزی بگو لال شن...
نیهاد نفسش و بیرون داد و گفت
– ببخشید ..من بهتره که برم!!

لیا فوری گفت
– کجا میری نیهاد؟

نیهاد اخمی کرد و گفت
– بهتره نباشم ، نمیخوام خدای نکرده بی احترامی أی اتفاق بیوفته!!

و خواست بره که بابا بهش اشاره کرد که بشینه..
زندایی سمیه گفت
_ نیهاد جان
تو چرا ساکتی پسرم؟

اهو..
هنور هیچی نشده ، پسرم؟؟
بعد ادامه داد
– خب حرف دلت و بزن ، از کی خجالت میکشی؟؟
از بابات؟
یا از من؟
ما در جریانیم عزیزم ، بگو!!

دوباره نتونستم زبونم و نگه دارم و گفتم
+ خب شاید حرف دلش این نیست ..

اینبار مامان توی جمع بهم توپید و گفت
– مهوا جان!!
به ما ربطی نداره مادر ، بهتره دخالت نکنیم

اشک توی چشمم جمع شد
به من ربط داشت!!
به من ربط داشت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۷ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
بفرمایید بخونید پس🙂blue_heartsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
این جوجه ها ، ماتیکِ یه رنگ زدن ؟heart_eyeshatching_chicklipstick
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
بــــــعله relievedheartpulse
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
مثـــل ماه شدن 🥺crescent_moon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
زیـــاد نی؟🤨joy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
بابااااsobjoy🦋
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
پارت بخونیم جانِ دل مادر؟heart_eyes🦋
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت275

ولی باید لال میشدم!
بیشتر از این ادامه پیدا میکرد ، هم مامان ، هم بابا..
هم بقیه بهمون شک میکردن!
پس فقط سکوت کردم و با بغض غذام و قورت دادم ..
بعد از شام!
همه توی پذیرایی جمع شده بودن و داشتن باهم حرف میزدن
منم حوصله ی عشو...ه خرکی های نامحسوسی که لیا واسه نیهاد میومد و نداشتم ..
بزار انقدر عشوه بیاد که بمیره!!
دختره ی آویزونه پسر ندیده ..
تحمل اون فضا واسم خوده خوده عذاب بود
از جام بلند شدم و به سمت حیاطشون رفتم!
ته حیاط یه تاب کوچیکی داشتن ، روی اون نشستم و زانوهام و توی بغلم جمع کردم ..
و یه فکر عین خوره مدام توی مغزم بود!
نیهاد چرا زبون باز نکرد و حرف نزد؟
از اون وضع بدشم نمیومد انگاری ..
یکهو دستی دور ک....مرم حلقه شد!
ترسیده سیخ شدم که نیهاد در گوشم گفت
– نترس ، منم!!

+ دیوونه ..
برو اونور ، یکی میبینتمون!!

– اوم..
زیرزمینشون جای مناسبیه ، کسی هم نمیبیتمون..
نظرته؟

با حرص گفتم
+ همین مونده ، بیام تو زیر زمین خونه ی زندایی و لیای تحفهههه!!
نمیخواد

– بیا بچه ، میخوام از دل کوچیکت در بیارم..

+ چی و اونوقت؟

– قیافت زار میزنه ، ازم ناراحتی!

+ فاصله بگیر نیهاد ..
برام اهمیتی نداری ..

نیشگ...ونی از کم...رم گرفت و گفت
– خیله خب!

و یکهو روی دستش بلندم کرد ..
جیغ خفیفی کشـیدم که توی همون حالت ، ل....باش و محکم روی ل......م فشار داد و همینطور که م......ک میزد ، وارد زیر زمینشون شد !!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ اردیبهشت
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
پــارت جدید عزیز قلبمblue_heartsparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت276

وارد زیر زمین شدیم و در و کشید ..
من و روی زمین گذاشت ، ولی لب.....اش و از ل.....بام جدا نکرد که با دست و پا زدن ، بهش فهموندم که جدا کنه
کمی خودش و فاصله داد و گفت
– جونم؟

+ تو زیر زمین خونه ی لیا اینا آخه؟
جا قحطه؟
بعدشم ، مثل اینکه یادت رفت ، من ازت دلخورم ..
دلمم باهات صاف نشده

– خب میخوام صافش کنم دیگه ..

+ اینجوری؟

– میخوام یه کاری کنم ، دیگه غر نزنی!!

و دستش و روی دیوار زیر زمین گذاشت و من و به دیوار چ.....ـبوند ، و لـ......اش روی گ......م قرار گرفت
خفه خون گرفتم انگاری ..
فقط پر از حس خوب شدم و همه ی وجودم نبض زد!
آروم و بی اختیار گفتم
+ نیهاد؟

سرش و فاصله داد
– جان نیهاد؟

و من و دوباره توی بغ..ـ...لش بلند کرد و پ.....اهام دورش حلقه شد
سرش و به داخ....ل لباسم برد و چند دقیقه ی بعد فقط صدای من توی فضا میپیچید!!
بعد از کمی ور رفتنش با...هام ، ازم جدا شد و نفس عمیق کشید و گفت
– دوست داشتی؟

+ دیوونه أی ..

– قایمکی مزش بیشتره دخترعمه!!

+ هم دیوونه أی ، هم نردبووون

– جون ، خیلی وقت بود بهم نگفته بودی نردبونااا!!

+ میگم ، تا جونت در آرد

خندید و پیشونیش و به پیشـ...ونیم نزدیک کرد و گفت
– میدونی چرا اینجا اینکار و کردم؟
چون بهت ثابت کنم که من تو رو میخوام!!
نه اون عفریته رو..
شیر فهم شد؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت277

دیوونه بود!!
نیهاد دیوونه بود و این و پذیرفته بودم
یه وقتایی بچم خل میشد ، کارای عجیب غریب میکرد
اینم گذاشتم به حساب خل و چلیش ..
اول من به داخل خونه برگشتم ، و بعد از چند دقیقه نیهاد اومد!!
دایی فوری به نیهاد گفت
– کجا بودی بابا جان؟

– عه...یکی از دوستام کارم داشت ، اومد اینجا
دم در پیش اون بودم

با خنده و زیر چشمی نگاهش کردم
هنوز که هنوز بود ، داشت لبش و با زبون ل.....س میزد که طعم لـ.....ـب من و میداد
مامان یکهو صدام زد و گفت
– مهوا؟

به سمتش برگشتم
+ جان؟

– به چی میخندی؟

رد نگاهم و دنبال کرد و به نیهاد رسید که گفتم
+ هیچی ..
چیزه ، این دوستش که میگه رفته پیشش ، شاید دوست دخترش بوده..

مامان اخم کرد
– این وصله ها به نیهادِ ما نمیچسبه!
پاک تر از این حرفاست

پورخندی زدم!
خبر نداری مادر من ..
برادرزاده ی عزیزت ، توی زیر زمین داشت با دختر نازنینت چیکار میکرد!
مامان با اخم گفت
– خنده داره؟

+ چیزه..
اینکه انقدر بهش اطمینان دارید خنده داره
والا خوده خدا هم به پیامبر خودش انقدر اطمینان نداشت که شما به این نردبون دارید

– باز گفتی؟
میخوای بفهمه شر به پا کنه؟
اونهمه ترکه که ازش خوردی ، بست نبود؟

فقط خندیدم که مامان گفت
– دو ساعته داریم دنبالت میگردیم ، کجا رفته بودی؟

+ توی حیاط ، روی تاب اومدم
حوصله ی عش...وه های لیا جون و نداشتم ..

– خیله خب ، بپوش میخوایم بریم!!

+ باشه ، فقط من یه سرویس برم؟

– برو ، زود بیا

بدو توی سرویس دوییدم
در اصل سرویس بهونه بود!
سوزشی رو ، روی گ...ردنم احساس میکردم ، احساس میکردم نیهاد کـ.....ـبودشون کرده
میخواستم اون و چک کنم!!
توی آینه ی سرویس ، نگاهی به گـ...ـردنم انداختم!!
واویلاااا ..
این چه مهری بود این پسره روی گردنم زده بود؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت278

اگه مامان و بابا ببیننن که شرف برام نمیمونه ..
الان چیکارش کنم این لکه ی ننگ و؟؟
وایِ من ..
کرم پودرم همراهم نداشتم که بپوشونمش!!
در سرویس و باز کردم
نهال داشت رد میشد که تند صداش زدم
+ نهال؟؟
نهال؟

فوری به سمتم برگشت و گفتم
– جونم؟

+ چیزه..یه دقیقه میخوای؟

– پـ.....ـیود شدی؟
پـ....ـد میخوای؟

+ نه بابا ، پـ...د چیه؟

نزدیک سرویس شد که گفت
+ کسی که نیست؟

– نچ..

+ کرم پودر داری؟

پلکاش و بالا پرید
– داریم میریم خونه قربونت برم
مهمونی تمومه ، کرم پودر میخوای چیکار؟

+ داری یا نه؟

– دارم ، ولی ..

+ جونِ مهوا برو بردار بیارش..
شرفم رفت!!

– چیشده مگه؟

بعد چشماش و ریز کرد و چشمش به گردنم خورد و هینی کشید و گفت
– گردنت ، چیشده؟؟

پوفی کردم و زیر لب گفتم
+ خدا لعنتت کنه نیهاد..

نهال رو هوا ، حرف من و زد و شنید و گفت
– شت ..
کار نیهاده؟؟

بعد یکهو زیر خنده زد و من با تعجب بهش زل زدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت279

با اخم گفتم
+ نهال واقعا الان داری میخندی؟

با خنده گفت
– وای ..

+ زهرمار!!
برو یه چی بردار بیار ، بپوشونم این و..
یکی میاد میبینه شرف برام نمیمونه

با خنده ی بیشتر گفت
– چشم ..چشم ..چشم

با جیغ مانندی گفتم
+ مییرییی یا خودم و دار بزنم؟
بدو..

نهال همینطور که میخندید ، به سمت اتاق رفت ..
منم در سرویس و بستم و همونجا موندم!!
خدایا ..
تو که گرگعلی تری نیهاد!!
همون لحظه تقه أی به در خورد
با ذوق به اینکه نهاله ، در و باز کردم و گفتم
+ بدش من ، زود باش ..

نیهاد پشت در بود!
بهم زل زد و گفت
– چی و بده بهت؟

با اخم نگاهش کردم
+ الان اومدی اینجا چیکار؟؟

– هیچی والا ، اومدم برم دستشویی..

+ برو یه جا دیگه برو دستشویی ، برو!

– وا ..
کجا برم مهوا؟
خل شدی؟

+ برو نیهاد ، به خدا ضربه فنیت میکنمااا


– چیشده؟
چرا سرویس گیر کردی؟!

مکثی کرد و گفت
– وضعیت قرمزه؟

+ نخیر ، وضعیت بادمجونی رو به کبوده!!!

متعمب ابرو بالا انداخت
– این و دیگه نمیدونستم
چقدر بدبختی دارید شما دخترا ، اینم هست؟؟

حرصی گفتم
+ برو ببین این خواهر کم عقلت کجا موند نیهاد!!
برو حرصم نده..

همون لحظه نهال با کرم پودر رسید
فوری کرم پودر و ازش گرفتم و دوباره تو دستشویی چپیدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
#پسرداییم_نردبونه 🤍books`
#پـارت280

بعد از اینکه یه کم به گردنم سر و سامون دادم!
از سرویس خارج شدم
نیهاد دم در سرویس ایستاده بود!
اهمی کردم و گفتم
+ بیا برو..
نریزه!

با اخم نگاهم کرد
– این کارا چیه میکنی مهوا؟
دو ساعته رفتی سرویس که چی بشه؟

+ داشتم گند کاریه جنابعالی رو حل و فصل میکردم

– گند کاری من؟

گردنم و بهش نشون دادم
+ ببین!!
ببین چیکار کردی ..

دستی به روش کشیدم و فوری گفت
– بمیرم الهی ..
نمیخواستم اینجوری شه

+ حالا که شده ..
حدأقل اینجوری باهام برخورد نکن

آب دهنش و قورت داد و گفت
– میسوزه هم؟

+ نخیر ..

– بمیرم!!

و خواست روش و ببو....سه که با دیدن لیا که داشت از دور میومد
فوری از خودم دورش کردم و گفتم
+ لیاست ، برو عقب وایستا

لیا با ناز به سمتمون اومد و رو به من گفت
– مامان و بابات دارن میرن!
نمیخوای بری پییششون؟
آخه دم سرویس داری مخ میزنی؟

کلافه نگاهش کردم و تا خواستم حرفی بزنم
نیهاد فوری گفت
– مهوا ..
برو دیگه!
برو منتظرتن ..

به سمت نیهاد برگشتم
+ آخه خندم میگیره ، کی به کی داره از مخ زنی حرف میزنه
تو که سر سفره شام رسما خواستگاری کردی که حرف اضافی نزن

لیا هم تا خواست چیزی بگه ، نیهاد بهش توپید
– یه کلمه حرف بزنیاا!!
شر و دعوا راه نندازید

بعد با داد رو به من گفت
– برو مهوا..
برو!!

صدای بابا هم اومد
– دخترم نمیای بریم؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ خرداد
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ خرداد
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
نمیخواد دیگه :))🕊
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
«رمان پسر داییم نرده بونه🤍🥺»
2Kدنبال کننده
رمان آنلاین: رمان پسر دایم نرده بونه
#رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران
بهترین رومان وسوسه تو عاشقانه اکشن هیجانی ناب احساسی غمگین زنم شو معلم جذاب پی دی اف رمان نوتلای خدمتکار رئیس شوهرم داعشی سرباز جذاب ارتش تبهکار شرور اسپانسر مو حنایی ژیکان آرومت میکنم
«کتاب خانه رمان green_heartbooks»
@KtabganhRoman
مشاهده کانال پیام‌رسان