کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
1Kدنبال کننده
شاید این یکی داستان تو باشد ...
داستان / رمان /معمایی /تاریک /ماورا
حوریا حسین زاده
نویسنده
شاعر
ترانه سرا
@houriahoseinzadeh
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۱ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحیم

rose یا قاضي الحاجات rose
 

four_leaf_clover سلام صبح بخیر four_leaf_clover

امروز دو شنبه
🟢 ۱۱ خرداد ۱۴۰۵


🤲اللهم عجل لولیک الفرج 🤲


rose ولادت با سعادت امام علی النقی علیه السلام بر همه مبارک باد🥳rose
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۷۵



به قدری از درون دگرگون میشدم که تا خواست قطع کنه با صدایی آروم و خفه ای گفتم: بی صبرانه منتظرتم. گویا تمام خوشیهای دنیا رو ریختن تو صداش با ذوق قشنگی گفت : باورم نمیشه عشقم این تو هستی که بهم این حرفو زدی؟ نمیتونم هضمش کنم خدایا یعنی خوابه؟
دیگه از شرمندگی زیادم نتونستم گوشی رو نگه دارم و قطع کردم.هوای خونه دیگه برام غیر قابل تحمل شده بود حالت خفقان بهم دست می داد. هر کار کردم آروم نمی شدم .به ناچار زدم بیرون. بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود و بوی خاک منو مست و مدهوش تر میکرد.یک آن دلم خواست کاش الان کنارم بود باهم این کوچه خیابونها رو دست در دست هم گز میکردیم. خیلی ساعت ها برام به سختی می گذشت از وقتی رفته بود سفر این حس عجیب بهم دست داده بود. آخ که چقدر تو این مدت خودمو فحش دادم از اینکه چرا اجازه دادم بره. کاریست که شده بود این چند ساعت باقی مانده رو هم باید به هر نحوی بود تحمل میکردم و طاقت می آوردم.
مهم این بود قبل از اینکه دیر بشه به اشتباهم پی برده بودم .




#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۷۶



آقا رضا به قدری زیبا حرف میزد که واقعا گذر زمان رو اصلا متوجه نشده بودیم تااینکه پریزاد گفت: ساعتو نگاه نکردیم بهتره کمی استراحت بدیم خاطرات اینچنینی باید با گوش جان شنیده بشه. نمیشه به این سادگی ازش رد شد.من برم چیزی آماده کنم بخوریم، بعد سرفرصت مناسب بی صبرانه مشتاقم باقی ماجرا رو از زبونتون بشنوم باباجون.همگی موافقت کردیم و رفتم آشپزخونه سراغ پریزاد از پشت بغلش کردم و گفتم: واقعا چه قدر به وجودتون افتخار میکنم عشق چقدر شیرینه حاصل اون عشق خالص شده تو ،سیما.همونه که من دیونتم روح مامان شیرینم شاد . کاش میدونست هنوزم که هنوزه همسرش چقدر با عشق ازش حرف میزنه.چشمای زلال دریاییشو به چشام دوخت و گفت : مامانم سربسته برامون از داستان زندگیشون گفته بود و چندسال پیش هم بابام برامون خلاصه وار چیزایی تعریف کرد اما نمیدونستم تا امروز که جریانات اینچنینی هم وجود داشته. میخوام یه چیز بگم شاید هیچوقت باورت نشه اما مامان شیرینم نمی دونم از کجا و چطور خبردار شده بود که مامان پری هم همسرشو از دست داده و تنهاست.قبل از اینکه فوت کنه روزای آخر عمرش از بابا قول گرفته بود که هر جور شده دوباره دل مامان پری رو بدست بیاره و باقی عمرشو در کنار اون زندگی کنه، تا اونم بتونه اون دنیا در آرامش کامل به سر ببره. مامان شیرینم یک
عاشق واقعی به تمام معنا بوده که هیچ علتی مانعش نشد دست از دوست داشتنش بکشه و میزان عشقش رو کم نکرد. دستاشو گرفتم تو دستام، گفتم روحش شاد .
مطمئنم از دیدن شما و خوشبختیاتون الان در آرامشه...
ناهار در آرامش مطلق صرف شد و از اونجایی که خواب بعد از ظهر رو جزء واجبات میدونستم پیش دستی کردم و خواستم همگی استراحت کنیم، بعدش عصر بریم برای شنیدن ادامه ی داستان از زبان آقا رضا.اما هیوا و هورا یه بند گیر دادن باید بیایی با ما توپ بازی.هر کار کردم نتونستم از پسشون بر بیام همه رو بر علیه م شورانده بود.پارسا و مهراد از دور نگاهم میکردن و ریز ریز میخندیدن.


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۷۷



فهمیدم کار اون دوتا وروجکه.چون میدونستن من چقدر حساسم رو خواب بعد از ظهرم.یک ساعت بعد که همگی دور هم نشسته بودن برای صرف کیک و چایی. کتایون از آقا رضا خواست ادامه ی ماجرا رو زودتر برامون تعریف کنه.آقا رضا لبخندی زد و گفت : تا اونجایی گفتم که چند ساعتی بیشتر به اومدن شیرین نمونده بود قرار بود دوازده ظهر برسن. تا اون موقع باید خوندن دفترچه رو تمام میکردم و خودمو برای اومدنش آماده میکردم.با اینکه این چند روز همش انتظار برگشتنشو میکشیدم اما نمیدونم چرا حالا دلشوره ی اینو داشتم که چه جوری باهاش از در صلح و دوستی وارد شم.بعد از خوندن دفترچه اصلا روم نمیشد باهاش روبرو شم.سبدی گل گرفته بودم با یک روسری خوش رنگی که حتم داشتم بهش خیلی میاد.نیمرویی خوردم و نشستم سر دفتر. یک جایی نوشته بود چند روزی میشه نمیدونم چی شده که همش رضا تو خودشه و شبا هم تو خواب با خودش حرف میزنه.نگرانشم هرشب تا خوابش میگیره هفت مرتبه لاحول ولاقوة الا بالله العلی العظیم میخونم و به طرفش فوت میکنم تا خوابای خوبی ببینه.چقدر از خوندن هر برگه حس خوبی بهم دست میداد رسیدم به آخرین صفحه که مربوط میشد به چندروز قبل شب قبل از رفتنش به مشهد. نوشته بود نمیدونم چه مرگم شده همش کسلم احساس سرگیجه و حالت تهوع دارم.کاش زودتر میرفتم و آزمایش میدادم میترسم بهش چیزی بگم و بیشتر ناراحتش کنم.




#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۷۸




.وقتی که خوندن دفترچه تموم شد یاد برگه ای افتادم که روی میز جا گذاشته بودم قبل از بیرون رفتن،رفتم سراغش نسخه ی پزشک بود که براش آزمایش نوشته بود.بی دلیل دلشوره گرفتم نکنه مشکلی داشته باشه.دفترچه رو با همون ترتیبی که خودش گذاشته بود برگردوندم سرجای اولش تا ندونه خوندمش .
این چند ساعت باقی مونده هم به پایان رسید و صدای در بالاخره بلند شد. فهمیدم خودشه.تا در رو باز کردم ،دایی و زن دایی رو دیدم که ساکشو دادن دستش و دارن خداحافظی میکنن. بعد از سلام و احوالپرسی زیارت قبولی گفتم و تعارف کردم بیان داخل که قبول نکردن و از دم در خداحافظی کردن و رفتن.همین که درو بستم انگار شیرینم منتظر بوده که جور دیگه ای باهاش برخورد کنم. از بس دلتنگش بودم یکباره بغلش کشیدم...
یک جوری از رفتارم خشکش زد که بدون هیچ واکنشی چند دقیقه ای بی حرکت ایستاده بود.چند لحظه ای که حسابی رفع دلتنگی کردم تا خواست حرف بزنه انگشت اشاره مو گذاشتم روی لباش و گفتم: هیچ چی نگو. خودم میدونم میخوای چی بگی.آره این منم رضای تو کسی که تا دیروز نمی شد با یک من عسل قورتش داد؛ بد عنقی میکرد؛ سرد بود در مقابل محبتات. میخوام امروز همینجا همین لحظه اعتراف کنم تو موفق شدی منو عاشق خودت کنی. تا بودی نمی فهمیدم که بودنت لازمه ی زندگیمه.نمی دونی این چند روز بدون تو چجوری واسم گذشت.منو ببخش اگه محبتاتو به وقتش جواب ندادم. اما به جان عزیزت قسم میخورم من بعد نذارم آب تو دلت تکون بخوره. هر چقدر که قبلا از دستم رنجوندمت همه رو یک به یک جبران میکنم . فقط بهم بگو منو می بخشی و همون اندازه که روز اول عاشقم شدی هنوزم دوسم داری.


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۷۹



همه ی اینارو که به زبون می آوردم از بس خجالت زده بودم سرمو انداخته بودم پایین تا بهش بفهمونم واقعا روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم.اما یک لحظه برای اینکه جواب سوالمو بگیرم و مطمئن بشم واقعاً بخشیده منو یا نه زل زدم به چشماش که یک آن دیدم تمام صورتش غرق اشکه و حسابی خیسه خیسه.منم دستِ کمی از شیرین نداشتم پس با خیال راحت دوباره بغلش کردم و سرمو گذاشتم روی شونه ش گریه کردم.چند لحظه بعد دستامو گرفت تو دستاش و برد نزدیک لباش بوسید و اشکامو پاک کرد و گفت : فکر نمیکنی همه ی این حرفا رو میشه تو خونه هم زد.ناسلامتی از راه رسیدم خسته م.تازه با گفتن حرفاش به خودم اومدم و عذرخواهی کردم و رفتیم داخل.رفت دوش بگیره بیاد منم ناهار نخورده بودم نیمرویی پختم و سفره رو پهن کردم تا اومد دوتایی بخوریم.وقتی از حموم در اومد گفت :مگه ناهار نخوردی؟ گفتم به جان تو هیچ چی از گلوم پایین نمیرفت . الان که دیدمت خیلی احساس گرسنگی میکنم.
خندید و گفت :منم با اینکه ناهار خوردم به خاطر تو باهات همسفره میشم.بعد از چند روز اولین غذایی که بعد از مدتها بهم مزه داد همون بود.از وقتی حرفامو زده بودم مدام نگاهمو ازش می دزدیدم و یه جورایی خجالت میکشیدم ازش.اما به قدری خانم بود و با محبت یه جوری رفتار میکرد که خیلی زود تونستم با خودم کنار بیام و کنارش احساس راحتی کنم.اون روز رو هیچوقت تا آخرین روزی که کنار هم بودیم فراموش نکردیم و هر سال بعنوان روز خاص و روز عشق ازش یاد میکردیم وهر سال اون روز یک جشن کوچیک دونفره ترتیب میدادیم و بقول امروز یا که اسم ولنتاین و فلان گذاشتن، روز عشق ما همون روز بود.روزها از پی هم میگذشتن و هر روز بیشتر از بیشتر احساس خوشبختی میکردیم...
چند روز بعد که داشتم از محل کارم بر میگشتم نزدیکی های خونه شیرین رودیدم که سبزی به دست کنار چراغ برق وایساده و مسعود هم سد راهش شده و نمیذارهقدم از قدم بر داره و مدام براش شاخ و شونه میکشه. شیرین هم از ترس آبروش ازش خواهش میکنه برو تا رضا نیومده ببینتت زشته جلوی در و همسایه ها. واقعاً خجالت نمیکشی تو؟ من دیگه ازدواج کردم بفهم.حتی اگر مجرد هم بودم عمراً زن تو میشدم .
مسعود صداشو بلندتر کرد: مگه اون چی داشت که من ندارم...




#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
بِسم الله الرَحمن الرَحیم


roseیا ارحم الراحمین rose

سلام صبحتون بخیر

امروز سه شنبه
red_circle ۱۲ خرداد ۱۴۰۵


🤲 اللهم عجل لولیک الفرج 🤲

heart️☘heart️☘heart️☘



☘ زندگي تفسير سه كلمه است:
●خنديدن
●بخشيدن
●فراموش كردن
-پس تا مي توني بخند
-ببخش و فراموش كن.


heart️☘heart️☘heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۰



دیگه طاقت نیاوردم و به سرعت برق خودمو رسوندم سروقتش،با هم دست به یقه و گلاویز شدیم.بهش گفتم: واقعاً متأسفم که برادرم هستی من لااقل هیچ چی هم نداشته باشم شرف دارم ،چشمم دنبال ناموس کسی نیست.تو مثل اینکه حالیت نیست اون از اولش هم تو رو دوست نداشت چطور نمیتونی اینو بفهمی؟
گفت: همونجوری که تو اولش بازی در آوردی کس دیگه رو میخوام یا اون یا هیچ کس دیگه.اما الان میبینم من چقد احمق بودم که حرفاتو باور کردم .حالا چی شده سنگ شیرینو به سینه میزنی.نمی دونم کدوم یکی از همسایه ها زنگ زده بود به آژان که چند دقیقه بعد سررسیدن و هردومونو کت بسته بردن کلانتری محل. خلاصه با دادن تعهد ولش کردن و قرار شد دیگه طرف خونه و زندگی ما آفتابی نشه
شیرین بعد از اون روز حسابی دلشوره ی بدی گرفته بود و همش تو خواب با خودش حرف میزد و گاهی هم کابوس می دید.برای اینکه خیالشو جمع کنم ازش خواستم هیچوقت تنهایی بیرون نره و در رو ندونسته برای هرکسی که نمیشناسه باز نکنه.چند ماهی در آرامش کامل گذشت هوای سرد پاییزی کم کم مهمون خونه ها میشد.از اونجایی که عاشق لبو بودم سر راه لبو گرفتم و از مرد دستفروشی که بساطش نزدیکیهای محل کارم پهن بود شیرماهی هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم.کلید رو که انداختم و وارد حیاط شدم شیرینو دیدم که لب حوض به حالت خیلی بدی عق میزنه و حالش اصلاً رو به راه نیست.وسایلا رو ول کردم کنار دیوارو خودمو سریع رسوندم کنارش. اصلاً رنگ به صورتش نمونده بود خیلی ترسیدم و ازش پرسیدم چیشده چرا اینجوری شدی؟با اشاره گفت :خودمم نمیدونم یهویی چم شد داشتم ناهار درست میکردم که بوی روغن و ادویه حالمو بهم زد، دویدم بیرون.


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۱



گفتم : چیزی نخوردی که بهت نسازه؟
گفت: نه اصلاً.گفتم بهتره آماده بشی بریم همین درمانگاه سر کوچه ببینیم چرا اینجوری شدی. اولش زیر بار نمی رفت و میگفت یه کم بعد حالم خوب میشه چیزیم نیست اما با اصرارهای من بالاخره با سختی خودمونو رسوندیم درمانگاه و بعد از چهار نفر مریض بالاخره نوبتمون رسید و رفتیم داخل. فشارشو گرفتن خیلی پایین بود دکتر براش سرم نوشت...
دکتر براش آزمایش های دیگه ای هم نوشت که بعد از اتمام سرم انجام بدیم و جوابشو براش ببریم.وقتی جواب آزمایشو بردم نشون دکتر بدم دکتر با لبخندی عمیق رو کرد به هر دومون و تبریک گفت.شیرین لبخندی بر لبانش نقش بست و سرشو انداخت پایین و اما منی که هنوزم متوجه حرف دکتر نشده بودم پرسیدم عذر میخوام میشه واضحتر توضیح بدین.دکتر گفت : توضیحی از این شفافتر که بهتون تبریک گفتم؟ خب مسلمه دارین پدر میشین.به قدری هیجان زده شدم که نفهمیدم چیکار کنم تشکری کردم و فورا از اتاق اومدیم بیرون و به شیرین تبریک گفتم و ازش تشکر کردم.تمام راه رو کلی حرف زدم و زبون به دهن نتونستم بگیرم.همش تاکید میکردم مبادا کار سنگین انجام بدی.خودم همه ی کارهارو انجام میدم، تو فقط بخور و بخواب استراحت کن.شیرین هم از دیدن رفتارها و هیجانم حسابی خنده ش میگرفت و ریز ریز میخندید.دو سه روز بعد از اینکه فهمیده بودیم قراره عضو جدیدی به زندگیمون اضافه بشه مادرم تماس گرفت و دعوتمون کرد بریم شام خونه شون هنوزهیچ کدوم

از خانواده هامون خبر نداشتن. موقع رفتن یک جعبه شیرینی هم گرفتم تا بهشون خبربدیم.مادر از دیدنمون خوشحال شد و ناراحت از اینکه چرا بهش نگفته بودم شیرین رفته مشهد و چرا نرفته بودم بهشون سر بزنم و تنها مونده بودم.فکر کرد برای همون شیرینی گرفتم .با اشاره ی شیرین بلند شدم لباسامو عوض کردم و اومدیم سر سفره.مادر مشغول کشیدن شام شد که یهویی حال شیرین از بوی غذا بهم خورد و پناه برد به حیاط.مادر از دیدنش دستپاچه شد و فوری دوید دنبالش منم نرفتم سراغش تا خودش بفهمه جریان چیه.همینکه اومدن سر سفره مادر رو کرد بهم و تبریک گفت .

#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۲



و بابا و پروانه هم از شنیدنش خوشحال شدن و تبریک گفتن به هردومون.گفتم شیرینی امروزم مناسبتش همین بود مادر.میخواستم بدونین قراره بزودی انشالله نوه دار بشین.اون شب مادر از دیدن من و رفتارم با شیرین حسابی خوشحال شد و میشه گفت دیگه خیالش تخت شد که من هم با تمام سختگیری و سماجتم در مقابل محبت های شیرین کم آوردم و عاشقش شدم.فردا موقع برگشتن از سرکار زن دایی رو دیدم که اومده بود به شیرین سر بزنه. از مادر شنیده بود که داره نوه دار میشه و نتونسته بود طاقت بیاره از صبح زود بعد اینکه من رفته بودم اداره ، با کلی وسایل اومده بود پیش شیرین. همین که منو دید بهم تبریک گفت و ازم بابت انجام کارهای خونه و رسیدگی به شیرین تشکر کرد.سرمو انداختم پایین و جوابشو با محبت دادم. کلی سفارش بهمون کرد و ازمون خواست هروقت کاری بود ازش کمک بگیریم...
بعد از رفتن زندایی سر سفره شیرین منِّ و منِّی کرد و گفت: اگه دوست داشته باشی و اجازه بدی خیلی دلم میخواد آخر همین هفته هر دوتا خانواده هامونو دعوت کنیم شام بیان اینجا.که هم دور هم باشیم هم اینکه هر چی کدورت بینتون بوده تموم بشه و بره.با اینکه دل خوشی از دایی نداشتم به خاطر شیرین مخالفت نکردم و گفتم: باشه، اگه تو خوشحال میشی حرفی ندارم. نیازی نیست اصلاً شام بپزی. مگه چند نفریم؟ از بیرون سفارش میدم.شیرین خیلی خوشحال شد و نفس راحتی کشید از اینکه به خواسته ی قلبیش رسیده بود.
روز مهمونی بالاخره فرا رسید. شیرین از صبح زود به خاطر ذوقی که داشت بیدار شده بود تا تو انجام کارها کمک کنه.زن دایی زنگ زده بود به شیرین که سفارش کنه مبادا خودتو اذیت کنی من زودتر میام برای پخت و پز و انجام کارها. شیرین با ذوق جواب داد: نه مامان مرسی آقا رضا زحمت کشیده از بیرون سفارش داده. منم که کاری ندارم.بعد اینکه گوشی رو گذاشت گفتم: هر چقدر تو در آرامش باشی و استراحت کنی کار منم راحتر میشه.پرسید چطور مگه؟



#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۳



گفتم: خب معلومه طبیعتاً بچه هم آروم میشه زیاد گریه نمیکنه منم راحت تر میتونم از پس نگهداریش بر بیام.
خندید و گفت : پس خوش به حالم شده از الان. من همیشه فکر شب بیداریا و نگهداری بچه که میومد تو سرم غصه م میگرفت چیکار میخوام بکنم. اما الان دیگه خیالم راحت شد .
گفتم: خوبه من عاشق بچه م تو برام بچه بیار بزرگ کردنشون با من، اذیت هاش همه پای خودم.
از خنده ریسه رفت.شب کم کم سر و کله ی مهمونا پیدا شد.دایی جعبه ی شیرینی به دست اول با من دست داد و بهم تبریک گفت : بعدش شیرینو به آغوش کشید و از پیشونیش بوسید و دم گوشش نفهمیدم چیا گفت که لبخندی عمیق بر لب شیرین نشست و چشماش از موج شادی درخشید.شب بسیار خوبی بود پروانه خیلی خوشحال بود از اینکه شنیده بود قراره تا چند ماه آینده عمه بشه.همش دور و بر شیرین می پلکید و با محبت خاصی نگاهش میکرد.زن دایی هم کیک پخته بود و با خودش آورده بود.خدا رو شکر به خوبی و خوشی مهمونی سپری شد و همه راضی و خوشحالرفتن.بعد از رفتنشون شیرین ازم بابت همه چی تشکر کرد و گفت که به داشتنم خیلی افتخار میکنه.روزها از پی هم میگذشتند و رفته رفته سایه ی مهر ماه از شهر رخت بر می بست و هوا رو به سردی و برودت می رفت.عصر نوبت ویزیت شیرین بود جدیداً سر دردهای بدی میگرفت.دکتر بعد از بررسی ها و معاینه گفت : شما علت سر دردهای مکررتون بخاطر بالا رفتن فشارخونتون هست.باید خیلی مراقب باشید وگرنه ممکنه دچار زایمان زودرس بشید.هر دومون نگران شدیم...
دکتر تا فهمید موجی از نگرانی تو چهره ی هردومون هست گفت:با مراعات کردن اتفاقی پیش نخواهد افتاد. پس لطفاً استرس بیخودی به خودتون ندین.خدارو شکر این زمان باقی مونده هم به خیر و سلامتی کوتاه و کوتاهتر میشد و میشه گفت : تا حدودی از نگرانیهام کمتر شده بود تقریباً چهل و دو روز به موعد زایمان شیرین مونده بود که نیمه های شب از صدای ناله های آرومی که سعی داشت من بیدار نشم با ترس و نگرانی بیدار شدم. چراغو که زدم دیدم صورتش خیس عرقه و کمی هم سرخ شده بود .با ناراحتی بهش گفتم: چرا بیدارم نکردی نمیگی خطرناکه.منتظرنشدم جوابی بده سریع آماده شدیم و به طرف بیمارستان راه افتادیم.ماشینو پارک کرده و نکرده دویدم به سمت پله ها تا هماهنگیهای لازمو انجام بدم .


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۴



زودی برگشتم سمت شیرین و کمکش کردم سریعتر خودمونو رسوندیم اتاق تریاژ.بعد از اینکه وضعیتشو چک کردن، بهم گفتن هرچه سریعتر پرونده تشکیل بدین باید بستری بشن.گفتم: اما فعلا تا وقت زایمانشون مونده! گفتن: تنها راه نجات همینه وگرنه به علت فشار بالای مادر ممکنه خدای ناکرده بچه خفه بشه.با کلی صلوات تمام کارهای پذیرش و بستری رو انجام دادم دقیقاً. عین مرغ پر کنده از این سر به اون سر میرفتم.پرستار از اتاق دراومد پرونده به دست چند تا سوال ازم پرسید و برگه ای رو امضا کردم، بعدش گفت: برم از خونه وسایل های لازم و ساک بچه رو بیارم.دل تو دلم نبود آشوب عجیبی به جونم چنگ انداخته بود . فکرم کار نمیکرد. مسیر بیمارستان تا خونه رو نمیدونم به چه شکلی رفتم .خدارو شکر از بس شیرین منظم بود تمام وسایل لازم رو از قبل توی ساک چیده و آماده کرده بود. با این حال آشفته خیلی خوب شد که معطلی نداشتم.قبل اینکه میخواستم خونه رو ترک کنم، یادم افتاد دوباره برگردم و یه زنگی به زن دایی بزنم.خودمم نفهمیدم چجوری گفتم که زن دایی بهم گفت : نگران نباش من دلم روشنه. بهتره آروم باشی تو برو منم با داییت میام بیمارستان. خداحافظی کردم و دویدم به سمت بیرون.تا خواستم استارت بزنم هرکار کردم نشد که نشد بیشتر کلافه شدم نمیدونستم چیکار کنم.مجبور شدم برگردم خونه و زنگ زدم به زن دایی.بعد از دو سه بوق برداشت گفت :با اونهمه عجله چطور نرفتی هنوز؟ توضیح دادم جریان خرابی ماشینو. گفت :داشتیم از خونه در میومدیم پس وایسا بیاییم دنبالت تو رو هم برداریم.تو وضعی نبودم که بخوام مخالفت کنم.تماسو قطع کردم.تا اومدنشون فقط صلوات فرستادم و کلی آیت الکرسی خوندم. از خدا خواستم هر دوشونو صحیح و سالم بهم برگردونه.بعد از گذر چند دقیقه ای دایی اینا رسیدن سریع سوار شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم...
به محض رسیدن به بیمارستان، زن دایی رفت با پرستار صحبت کنه، بلکه اجازه بدن بره دیدنش که موافقت نکردن. تقریباً ساعت چهار و نیم عصر، پرستاری از بلوک زایمان، پرونده به دست بیرون اومد و صدا زد: همراه خانم شیرین عارفی!


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۵




سریع جواب دادم بله.گفت : مژده گانی بدین دختر نازتون صحیح و سالم به دنیا اومد.نفس راحتی کشیدم و زن دایی دست کرد تو کیفش یه اسکناس درشت گذاشت کف دست پرستارو گفت: الهی همیشه خوش خبر باشید مرسی. حال دخترم چطوره؟ گفت: خدارو شکر حال ایشونم خوبه،فردا انشالله مرخص میشن.خیلی خوشحال شدم و رفتم یه جعبه شیرینی گرفتم و برگشتم بیمارستان دیدم مامان و بابا و پروانه هم رسیدن. در جعبه رو باز کردم و بین همه پخش کردم.دوساعت بعد که به بخش منتقلش کردن اجازه دادن زن دایی بره دیدنشون. وقتی برگشت به قدری از زیبایی دخترم تعریف کرد که حسابی دلم واسه دیدنش غنج رفت. چاره ای نبود باید تا فردا صبر میکردم. دایی اومد جلوتر و دستشو گذاشت رو شونه م گفت: حالتو میفهمم الان میرم ببینم میتونم راضیشون کنم یه چند دقیقه بچه رو ببینیم. نمیدونم چیکار کرد که بدون هیچ مخالفتی چند لحظه آوردن پشت شیشه همگی دیدیمش. تو دل برو بود، درست عین فرشته ها.بذر محبتش از همون لحظه تو دلم پاشیده شد.بعد از اینکه دیدمش بیشتر دلم واسه بغل گرفتنش رفت. زن دایی به عنوان همراه موند کنارشون.من و بقیه هم سوار ماشین دایی شدیم و برگشتیم خونه.مامان و پروانه دست به کار شدن یه دستی به سر و گوش خونه بکشن و خونه رو برای فردا آماده و تر و تمیز کنن.منم میخواستم برم دنبال خرید قربونی که دایی گفت: به بچه ها سپردم یه گوساله ی خوب بخرن نیازی نیست دیگه تو بخری.میدونستم مخالفت کردن با دایی بی فایده ست . به همین خاطر به تشکری بسنده کردم و رفتم دنبال یه سری خرید و مایحتاج ضروری که فردا دیگه دربست کنارشون باشم و مجبور نشم برم خرید و این ور اونور.به اصرار من مامان اینا شبو موندن خونه مون.صبح که از خواب بیدار شدم بساط صبحونه رو آماده کرده بود و حیاطم آب و جارو زده بود.


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
بِسم الله الرَحمن الرَحیم


roseیا حی یا قیومrose

سلام صبح به خیر

امروز چهارشنبه
red_circle ۱۳ خرداد ۱۴۰۵

🤲اللهم عجل لولیک الفرج 🤲


roseroserose


چیزی که گذشت دیگه برنمیگرده
نگاهت به جلو باشه...!
آینده قشنگتره...

•┈┈••••✾•herbhibiscusherb•✾•••┈┈•
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۶



و حیاطم آب و جارو زده بود. همه جا عطر خاک و زندگی میداد.باید میرفتم دنبال شیرین تا از بیمارستان ترخیصشون کنم. قبلش باید فکری به حال ماشین میکردم نشستم پشت فرمون تا استارتی بزنم که خدارو شکر خودبه خود روشن شد.خیلی خوشحال شدم و به طرف بیمارستان راه افتادم.کارهای ترخیصو انجام دادم و بالاخره لحظه ی دیدار حاصل شد.دخترم غرق خواب بود و شیرین از دیدنم حسابی خوشحال شد بغلش کردم و تبریک گفتم بعد هم با ترس و لرز که مبادا بیدارش کنم دخترمو بغل کردم بهترین حسی بود که شبیه شو هیچوقت تجربه نکرده بودم...

با کمک من داشت لباساشو میپوشید که در باز شد و زن دایی وارد اتاق شد.بعد از حال و احوالپرسی رفت سراغ دخترم و قربون صدقه ش که رفت به دقیقه نکشید بیدارشد و صدای گریه ش بلند شد شیرین گفت : گشنه ش شده چون خیلی وقته خوابه منتظر شدیم بهش شیر داد و بعد وسایلا رو بردم بذارم تو ماشین و ماشینو بیارم تا جلوی در.بعد از اینکه سوار شدن به طرف خونه حرکت کردیم.دایی فقط زن دایی رو پیاده کرده بود و خودش رفته بود دنبال قربونی.حین رانندگی فقط چشمم میفتاد به دخترم که واقعاً دسته کمی از فرشته ها نداشت.یهویی گفتم فکر کنم باید اسمشو بذاریم فرشته، شیرین با خنده جواب داد اما من تو بیمارستان یه اسم دیگه براش پیدا کردم که خیلی ازش خوشم اومده گفتم خب بفرما گفت: پریزاد
انصافاً خیلی خوشم اومد و گفتم: واقعاً باید اعتراف کنم خیلی اسم قشنگیه پس همون اسمشو میذاریم پریزاد.


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۷



.زن دایی هم اسم مورد انتخابی شیرین رو تأئید کرد.وقتی رسیدیم دم در، پروانه و مامان و دایی و بابا و چندتا از همسایه ها آماده باش منتظر رسیدن ما بودن مادر بساط اسپندشو علم کرد و دور سرمون چرخوند. سلاخ به محض پیاده شدن شیرین قربونی رو سر برید و با سلام و صلوات و تبریکی که از هر طرف به گوشمون میرسید وارد خونه شدیم.پروانه شیرینی به دست مشغول پذیرایی از در و همسایه ها بود.حس خوشی بهم دست داده بود. از اینکه بعد از این قراره صدای بچه ی خودمو تو خونه بشنوم.تا قبل از اون هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد عاشق بچه باشم. پدر صلواتی تا نیومده جاشو تو قلبم حسابی محکم کرده بود.به اینجای ماجرا که رسیدیم پریزاد به حالت شوخی با حس مغرورانه ای گفت: خوبه سیما اینجا نیست اینا رو از زبونتون بشنوه بابا.لازمه یکبار هم پیش سیما اینا رو قشنگ بازگو کنید، تا حس حسادتشو از چهره ش مشاهده کنیم.همگی خندیدیم و آقا رضا گفت: درسته هیچ کدومتون برام فرقی ندارید اما واقعاً پاقدمی خوبی داشت اومدنت تو زندگیمون. از وقتی به جمعمون اضافه شدی تمام خیر و برکت و خوشیامونم چند برابر شد همونه شک نداشتم خود فرشته ای هستی که در قالب انسان بهمون هدیه داده خدا.پریزاد کهحسابی عاشق آقا رضا بود از جاش بلند شد و صورتشو بوسید و گفت: الهی من فداتون بشم شما خوبین که خدا به خاطر خوبیاتون منو بهتون هدیه داده.من چقدر خوشبختم که خدا شمارو بهم داده.آقا رضا متقابلاً بغلش کشید و گفت: همه ی زندگیم شمایید برای همینه نتونستم تنهاتون بذارم انشالله اگر قرار بر موندن و رفتن هم بود ترجیح میدم همگی باهم یه جا دور هم باشیم.دوست ندارم آخر عمری ازم دور باشین.گفتم الهی سایتون همیشگی باشه..
پریزاد کیک و شکلات داغ درست کرده بود، گفت: برای امروز به نظرم کافیه چندساعت باباجون حرف زده و میدونم حسابی خسته شده.فردا هم روز خداست بهتره کامتونو با کیک آشپز بانو شیرین کنید و بریم کمی بیرون پیاده روی.
گفتم: آخه پریزاد جان الان نمه نمه داره بارون میاد


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۸


گفت: بله عزیزم میدونم برای همینم پیشنهاد دادم چون کاملاً گرفتگی حالمونو می شوره و میبره کاملاً شاداب می شیم.همگی موافقت کردن و منم که تسلیم.انصافاً خیلی خوب بحران رو تشخیص می داد و قشنگ مدیریت می کرد.چون بعد از اینکه آقا رضا صحبتاش تموم شد، بلند شد رفت بطری آبو خالی کرد تو لیوان و پنهونی قرص آرامبخششو خورد.بعد از اینکه کیک و میوه خوردیم بچه ها سریع آماده شدن و گیر دادن بلند شین ما آماده ایم.از شور و شوق اونا همگی سر ذوق اومدیم و زدیم بیرون.مرکز خرید رفتیم و کلی خوراکی و پاستیل برای بچه ها خریدیم خیلی بهشون خوش گذشت اونقدر از این مغازه به اون فروشگاه و اینور و اونور رفتیم که دیگه خودشون اعلام خستگی کردن و به خاطر بچه ها مجبور شدیم ماشین گرفتیم و پیاده بر نگشتیم.شام هم کسی میلی نداشت چون هله هوله زیاد خورده بودیم باقی مونده ی کیکو همراه با چایی خوردیم و از فرط خستگی زود خوابیدیم.صبحآقا رضا ساعت نه بیدارم کرد و گفت: بلند شو بابا مثل اینکه همگی خوابموندیم.شنیدن جمله ش مثل این بود که برق سه فاز بهم وصل کرده باشن دیشب یادم رفته بود ساعتو کوک کنم و خیلی دیرم شده بود.سلام صبح بخیری گفتم و دویدم به سمت کمدم سریع آماده شدم و یه آبی به سر و صورتم زدم و یک لیوان شیر خورده نخورده درو بستم و دویدم سمت ماشینم.چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد تماس تصویری بود از طرف دوستم که تو ایران زندگی میکرد.بعد از اینکه یکی دو دقیقه ای به احوالپرسی های روزمره گذشت بهم گفت : مژده گونی بده پسر.گفتم خوش خبر باشی گفت: اینجا تونستم بالاخره یک کاری برای پسرت انجام بدم وقتی از استعداد و ضریب هوشی مهراد حرف زدم ، خیلی استقبال کردن و قول دادن در حد ممکن ازش حمایت کنن. خودتونم که خب طبیعتاً مشکلی از بابت شغل نخواهید داشت. بهرحال تصمیم با خودتونه ،فقط گفتم خبرشو بهت بدم تا خودت تصمیم بگیری.




#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۸۹



با شنیدن این خبر نفس راحتی کشیدم و ازش حسابی تشکر کردم.بالاخره خدا رو شکر از این بابت خیالم راحت شد که اگر بنا به برگشتن گرفتیم و کارها طبق خواسته مون پیش نرفت همگی باهم برگردیم و کنار عزیزانمون زندگی کنیم.چهار پنج روز بیشتر تا اعلام نتیجه ی نهایی نمونده بود...
کمی با تأخیر رسیدم محل کارم.بعد از اینکه کمی کارهامو سر و سامون دادم موبایلم زنگ خورد سیما بود.بعد از اینکه سلام و احوالپرسی کرد، پرسید: زنگ زدم پریزاد گوشیش خاموش بود کنارته؟ گفتم نه.گفت: از شانس کارهامون اوکی نشد .از دیروز خیلی گریه کردم پس من چیکار باید بکنم جز شماها کی رو دارم آخه؟ کاش میشد برگردین به خدا دارم از تنهایی دق میکنم . دلم برای بابا و بچه ها تنگ شده.انقد حالش بهم ریخته بود که یک ریز فقط حرف میزد.
بهش گفتم : اگه اجازه بدی بهم میخوام یک خبر خوب بدم که فکر میکنم جبرانکنه حال خرابتو.وقتی بهش خبر برگشتنمونو دادم و گفتم به احتمال زیاد همگی مجبور بشیم به زودی برای همیشه برگردیم ایران، خیلی خوشحال شد و خدارو شکری از ته دلش به زبون آورد.دیگه زیاد نتونستم صحبت کنم و تماسو قطع کردم.از دیروز که صحبتهای آقا رضا رو شنیده بودم یک حس عجیبی به دلم افتاده بود که دوست داشتم هر جوری شده برگردیم ایران و همگی کنار هم باقی عمرمونو سر کنیم.درسته امکانات ایران قابل مقایسه با اینجا نبود اما گاهی بعضی تجربه ها رو باید لمس کنی تا بفهمی هیچ چیزی بالاتر از لذت بردن از وجود عزیزانت و زندگی تو وطن خودت نیست.تو تمام این سالهایی که اینجا به غربت سپری کردم زیاد فکر کرده بودم . این مدت کوتاهی که باهم یکجا بودیم، به اندازه ای روحیاتمون تغییر کرده بود و خنده هامون از ته دل شده بود که به این یقین رسیده بودم اگر خدا بخواد مهراد و بچه ها میتونن بزرگتر که شدن برای ادامه تحصیل برگردن فرانسه .در حال حاضر بهترین تصمیم ممکن زندگی در ایران بود. مخصوصاً که مسئول مربوطه احتمال نود درصدی داده بود که پذیرش ثبت با ثبت اعتراض هم میسِّر نخواهد شد.




#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۹۰



چند ساعتی که گذشت زنگ زدم پریزاد ببینم تایم کاریش کی تموم میشه که گفت: امشب شیفته.برای همین تنهایی به سمت خونه راه افتادم. تا رسیدم خونه غرق هیاهوی عجیبی بود فریبرز با بچه ها مشغول بازی بود و صدای قهقه شون تا چندتا خونه اونورتر هم شنیده میشد.خانم ها تو آشپزخونه مشغول پخت و پز بودن.به محض اینکه دست و صورتمو آبی زدم و لباسامو عوض کردم مادر با چایی هل اومد سراغم و خسته نباشیدی گفت و پرسید: طوری شده انگار پکری؟ گفتم نه مادر به خاطر کم خوابی دیشبه خیلی خوابم میاد.غذامو آماده کرده بود روی میز کمی از غذامو خوردم و اجازه گرفتم که برم یکی
دوساعتی بخوابم.ساعت از چهار و نیم عصر گذشته بود که با صدای موبایلم از خواب، بیدار شدم...
محسن بود چاق سلامتی ای کرد و خواست در مورد کارهای انتقال سند و فروش صحبت کنه که بار آخر بهش وکالت تام داده بودیم.بهش گفتم دست نگه داره به احتمال زیاد همگی باهم برمیگردیم و دیگه نیازی به فروش نیست.از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و گفت:نمی دونی اگه سیما بشنوه چقدر خوشحال میشه. متاسفانه کارهای ما هم برای اومدن جور نشد و نمیشه هیچ کاری هم کرد.از دو روز پیش که سیما شنیده عین مرغای پرکنده همش بی تابی میکنه.گفتم: زحمت نکش داداش من چند دقیقه قبل خودم خبر برگشتمونو بهش دادم.
با لحنی متعجب پرسید: تماس گرفته بود لابد؟ گفتم: بله.
_: ای به خشک شانس منو باش ذوق داشتم خودم این خبر خوبو بهش میدم بلکه بعد از دو روز یک نفس راحتی بکشه نمیدونی چقدر غصه میخورد از اینکه شماها رو کنارش نداره.حالا به سلامتی کی دقیقا مشخص میشه نتیجه ی نهایی موندن یا برگشتنتون؟
_: همین دوشنبه ی پیش رو.
_: بی صبرانه منتظرم هرچی که به صلاحتونه رو انشالله از زبونتون دوشنبه شب بشنوم.


#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد rose
 
cherry_blossom سلام صبح بخیر cherry_blossom

امروز  جمعه
🟢 ۱۵ خرداد ۱۴۰۵



🤚صلي اَللَّهُ عَلَيْكَ يابقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المهدے


 
🤲اللهم عجل لولیک الفرج 🤲
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌🕊
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۹۱



_: ممنون حتما.
کمی بعد خداحافظی کردیم. به قدری غرق صحبت شده بودم که حواسم به گذر زمان نبود.کتم رو پوشیدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم پریزاد مثل همیشه روی نیمکت منتظرم بود با دیدنم سری تکون داد و گفت: هیچ چیزی لازم نیست توضیح بدی عزیزم حواست به ساعت نبود .خنده ای سر دادم و گفتم: الحق خوب شناختی منو.جواب داد بر منکرش لعنت.سر راه ازم خواست کنار فروشگاه نگه دارم کمی خرید داشت.خیلی سریع انجام داد و برگشت.تا رسیدن به خونه ده دقیقه ای فاصله بود بهتر دیدم نظرشو راجب برگشتمون بپرسم چون خودم این مدت اخیر قشنگ به تمامی جوانب فکر کرده بودم.عادت نداشتم نسنجیده عمل کنم. خصوصا در این مورد بخصوص.پرسیدم نظرت چیه عزیزم اگه دوشنبه اعتراضمون رد شد و موافقت نکردن به نظرت بمونیم بهتره یا اینکه...نذاشت صحبتم تموم بشه گفت:میدونم دلیل اینهمه کم حرفیت همین بود چون طبق معمول داشتی به تک تک زوایای قضیه خوب فکر میکردی.من بهت کاملا ایمان دارم قطعا هر تصمیمی بگیری مطمئناً بهترین خواهد بود پس منم موافقت خودم رو از همین الان اعلام میکنم. دستش رو محکم گرفتم تو دستم و به خاطر درک و اعتمادی که این همه مدت زندگی مشترکی که باهاش داشتم و بارها در چنین موارد حساسی نشون داده بود تشکر کردم و بوسیدمش.همیشه با رفتارش موجب آرامشم می شد.واقعا داشتن چنین خانواده و همسری بی شک بزرگترین سرمایه محسوب میشه..
دوست داشتم اون لحظه زمان می ایستاد تا بتونم سر تا پای وجودشو غرق بوسه کنم.یکبار هم پیش نیومده بود خلاف میل باطنم رفتار کنه همیشه عین کوه پشتم بود و حمایتم میکرد.از روزی که وارد زندگیم شده بود هر روز دو رکعت نماز شکر بجا میاوردم. آهنگی پلی کردم که میدونستم پریزاد خیلی دوسش داره.



#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۹۲




گفتم:تقدیم با عشق برای تو که بهترین همسر روی زمینی.
« گاهی وقتا که دلم میگیره از این آدما دل به دریا میزنم تنهایی میشینم یه جا
زل میزنم به آسمون و تورو میکنم نگاه
آرامشی واسم بد نمیخوای واسم توی این روزای سخت تویی که موندی بازم این رفاقت بی ریا و صمیمیتو بنازم
من نفسم بند میاد نداشته باشم تورو دستمو ول نکنی بگی که تنها برو آخه از کجا بیارم یکی مثل تورو
من رو سیاهم دستمو پس نزن میمیرم حواست نباشه به من تو خودت جون دادی به دل بی تب و تابم...
عاشق نبودمو تو عاشقم کردی واسه قلب عاشقم دوای هر دردی هر موقع دلم گرفته بغلم کردی
از حالا تا همیشه من دلم سمت توئه واسه مهربونیات دلم طرفدار توئه به خودت قسم که عشقی...
وقتی میخندی بهم آرامش میگیرم بازم میگم اگه نباشی من میمیرم آخه تو خود خود عشقی
عاشق نبودمو تو عاشقم کردی واسه قلب عاشقم دوای هر دردی هر موقع دلم گرفته بغلم کردی»
لبخندی از ذوق و شوق بر لبانش نقش بست و مثل همیشه یک جوری تشکر کرد که انگار بهش کل دنیا رو داده باشن.همیشه شک داشتم به این حجم خوبی و کم توقعی. با خودم می گفتم تو شک ندارم فرشته ای بیش نیستی منتها در قالب انسان که خدا برای من فرستاده. بعدش از شنیدنش ریز ریز میخندید و قند تو دلش آبمیشد.به محض اینکه رسیدیم خونه مادر ناهارمون رو از قبل آماده کرده بود. اشتهای زیادی نداشتم .کمی از غذا رو خوردم و رفتم که بخوابم. پریزاد ازم خواست برای شام از کباب های مخصوص خودم درست کنم چون مثل اینکه از دیروز به بچه ها قولشو داده بود با حالت رسمی با صدای بلند گفتم: اطاعت سرکارعالیه.شما جون بخواه. بچه ها وقتی موافقت منو شنیدن جیغ و هورایی راه انداختن اون سرش ناپیدا.پریزاد کهاستاد مدیریت بحران در این گونه مواقع بود به لحظه نکشیده تونست همه رو ساکت کنه تا خانه در آرامش کامل برای استراحت بزرگترها قرار بگیره.منم تا سرمو رو بالش گذاشتم زور خستگی بهم چربید و غرق خواب دلچسبی شدم.ساعت یک ربع به شش با صدای بچه ها چشممو باز کردم و بالاجبار بلند شدم و رفتم آشپزخونه.کتایون مشغول پخت شیرینی بود عطر مطبوعی فضای خانه رو پر کرده بود.به سرم زد کافی میکسی درست کنم در کنار شیرینی قطعاً میچسبید. پریزاد وسایل مورد نیاز کباب رو آماده کرده بود...



#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۹۳


با سرعت تمام دست به کار شدم و مواد کبابو مخلوط کردم و حسابی ورز دادم .
لااقل دوساعت زمان برای استراحت لازم داشت.در این فاصله هم شیرینی ها آماده شد، هم کافی میکس. بچه ها مشتاق تر از بقیه به طرز خنده داری آروم نشسته بودن تا سریعتر سهمشونو از شیرینی بگیرن و مشغول شن.منم از روی مزاح گفتم برای بچه ها ضرر داره برای شما شیرعسل میارم لب و دهن همشون آویزون شد و مهراد فوری رو کرد به طرفشون و گفت: بهتره حرف بابامو جدی نگیرید مثل همیشه دوست داره کمی سر به سرمون بذاره.همگی زدن زیر خنده.بعد از اینکه دورهمی شیرینی خوردیم و گفتیم و خندیدم رو کردم به طرفشون و گفتم: میخواستم در مورد مسئله ی مهمی صحبت کنم من و پریزاد هردومون از اینکه شماها رو کنارمون داریم خیلی خوشحالیم و خدارو شاکریم.تا سالهای قبل باهم نبودیم و نمی فهمیدیم چقدر زندگیمون بدون حضورتون بی رنگ و راکده.اما الان دیگه با اومدنتون معنی واقعی زندگی رو فهمیدیم و به هیچ عنوان نمیتونیم ازتون دور باشیم. من این مدت خیلی فکر کردم تمامی جوانب رو هم بررسی کردم. بهتر دیدم حالا که پس فردا نتیجه ی کار معلوم میشه همینجا
همین لحظه اعلام کنم تحت هر شرایطی اگر پذیرفته نشد و قرار بر برگشتن بود ماهم با شما برای همیشه برمیگردیم.پریزاد هم کاملا با نظر من موافقه.امروز هم سیماو محسن طی تماسی که باهام داشتن متاسفانه خبر دادن کارهاشون اوکی نشده ، مطمئنم امکان پذیرش فریبرزم وجود نداره.خواستم کم کم بار و بندیل برگشتتونو ببندین که تا وقفه ای بین درس بچه ها هم زیاد نیفته.مادر بیشتر از همه خوشحالیشو نشون داد و با صدای بلندی گفت: الهی که خوش خبر باشی مادر.فریبرز گفت : پس آینده ی بچه ها چی؟ گفتم: انشالله بزرگتر که بشن اگه تمایل به ادامه ی تحصیل تو کشورهای دیگه رو داشتن ، فرصت دارن اقدام کنن. فکر میکنم همه حرفمو قبول داشتن و با خوشرویی تمام موافق بودنشون رو با لبخند بهم حواله کردن.آقا رضا گفت: به نظرم این درست ترین تصمیم ممکنه، چون سیما اونجا ما اینجا و از این طرفم فریبرز جان باید خانواده شو برداره و برگرده پس حالا که همگی در کنار هم خوشیم چرا باید به خودمون سختی بدیم. خداروشکر همگی استقبال کردن و بالاخره اون شب با کباب مخصوصی که درست کردم خاطره ی خوشی تو ذهنمون ثبت شد و تا نیمه های شب گفتیم و خندیدیم. بالاخره طبق پیش بینی هایی که کرده بودیم روز دوشنبه از راه رسید و همون چیزی که دقیقا حدس زده بودیم اتفاق افتاد...



#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۹۴


با اینکه موقع ترک ایران همگی دعا میکردیم که انشالله با خوبی و خوشی کارامونو بتونیم به سرانجام برسونیم و موندگار بشیم ، اما الان از شنیدن نتیجه ی نهایی بیشتر از قبل خوشحال شدیم.مخصوصًاً مادر که از ذوق سرشارش نمی دونست چیکار بکنه.بلافاصله پریزاد گوشی رو برداشت و شماره ی سیما رو گرفت.چند بوق خورد وگوشی رو جواب نداد.چند دقیقه بعد زنگ زد اینبار هم مثل دفعه ی قبل پاسخی دریافتنکرد.سریع شماره ی محسن رو گرفت بعد از چندلحظه محسن جواب داد .پریزاد بعداز حال و احوالپرسی با نگرانی پرسید: سیما چرا گوشیشو جواب نمیده؟
دوبار تماس گرفتم حالش خوبه؟ محسن گفت: خدارو شکر الان بهتره. پریزاد با کنجکاوی بیشتر یپرسید مگه کسالت داشت؟ نمیدونم محسن چی بهش گفت که بعد از اینکه تماسو قطع کرد رو کرد به آقا رضا گفت: بابایی جونم مژده گونی بدین تا بهتون یه خبر خوب بدم.آقا رضا دست کرد تو جیبش چند تا اسکناس درشت تا نخورده گرفت به طرفش.پریزاد گفت:یه نوه ی خوشگل و ناز دیگه داره به تعداد نوه هاتون اضافه میشه.اگرم تا دیروز قصد برگشتن نداشتیم الان دیگه باید دست بجنبونیم. سیمایی که من میشناسم طاقت دوریمون رو نداره، میترسم کار بده دست خودش.همه کف زدن و خوشحالی کردن.آقا رضا گفت:همگی عصر یه فالوده بستنی خوشمزه مهمون منید.ازشنیدن این جمله تعجب کردیم الّا پریزاد.آقا رضا گفت: خودت بگو دخترم. پریزاد جواب داد: حق دارید خب.چون پدر من تبحر خاصی تو درست کردن فالوده بستنی داره .صدای بلند قهقهه ها فضای گرم زندگیمونو صفا داد.همونطور که آقا رضا قولشو داده بود فالوده بستنی بسیار خوشمزه ای مهمونمون کرد.قرار شد از فردا ترتیب کارامونو بدیم و فریبرز و آقا رضا هم مسئولیت گرفتن بلیط ها رو به عهده گرفتن.برایان همکارصمیمی و رفیق چندین و چندساله م وقتی فهمید برگه ی کناره گیری از کارمو نوشتم خیلی پکر شد.بارها گفته بود از منش و رفتار محبت آمیزت عاشق ایرانیا شدم و دوست دارم برای یکبار هم شده ایرانو از نزدیک ببینم و با آداب و رسومشون آشنا بشم. حدوداً چهل ساله بود و اهل اسکاتلند و همسرش ایزابل اهل فرانسه.



#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ خرداد
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
#کانال_رمان_حوریا_حسین_زاده
#رمان
#حس_شیرین
#نویسنده_سمیرا_قلی_پور
#پارت_۱۹۵



زندگی نسبتاً خوبی داشتند و چند سالی بود در حسرت داشتن فرزند بودن.ازم قول گرفت حتماً باهاش در ارتباط باشم و هیچوقت فراموشش نکنم.کم کم همگی خبردار شدن و از شنیدن خبر استعفام شوکه شدن. رئیسم خانم الیزا بیشتر از همه ابراز ناراحتی کرد و ازم خواست اگر یک روز تصمیم به برگشتن گرفتم حتماً جای من در اینجا محفوظه...
الیزا زن بسیار خوش مشرب و با محبتی بود که همیشه جای مادربزرگ نداشته موبرام پر میکرد.حدوداً هفتاد سال سن داشت و بیشتر از همه منو مورد محبتش قرار میداد. همین که خواستم از اتاق خارج بشم صدام زد: حالا که تصمیمت برای رفتن جدیه دوست دارم با یک خاطره ی خوب از اینجا بری . دو شب دیگه به اتفاق همکاران یک دورهمی کوچولویی ترتیب میدم و شما رو از الان به همراه خانواده به صرف شام دعوت میکنم خوشحال میشم ببینمتون.با لبخندی عمیق به سمتش برگشتم و تشکر کردم و قول دادم حتماً خدمت می رسیم.با صدایی آرومتر گفت : واقعاً از الان دلم برات تنگ میشه.تو پسر بینظیری هستی که با خودم همیشه حسرت داشتنشو میخوردم .
گفتم: نظر لطف شماست. اما خدا رو شکر شما هم دو تا پسر خوب و موفق دارید.
جواب داد: من آدم مستقلی هستم و خوددار. تو رو بیشتر از پسرانم دوست دارم .
اونا از وقتی ارتقای شغلی گرفتن چند ماه یکبار هم یادی از من نمیکنن. اونا فراموش کردن که با حمایتهای من به اهدافشون رسیدن.
ازش خواستم اگر ممکنه اونا رو هم برای شام دعوت کنه ، چون دوسه باری قبًلاً همدیگه رو دیده بودیم . میخواستم کمی با پسر بزرگترش که منطقی به نظر میرسید ،صحبت کنم تا بیشتر حواسشون به خانم الیزا باشه.



#ادامه_دارد
#رمان
#داستان
#دلنوشته


نویسندگان برای ارسال آثار از طریق آیدی زیر میتونن با خودم در سروش ارتباط باشن🥰hibiscus
@Houria_hoseinzadeh
و در ایتا و بله با آیدی:
@HouriaHoseinzadeh

حوریا حسین زاده


لینک کانال در سروش :

https://splus.ir/Houriahoseinzadeh


لینک کانال در بله:
https://ble.ir/@houria_hoseinzadeh


لینک کانال در ایتا :

https://eitaa.com/houria_hoseinzadeh


لینک کانال در روبیکا:

https://rubika.ir/houriahoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام حوریا حسین زاده:
@houria_hoseinzadeh

صفحه ی اینستاگرام نویسنده:
@_samiragholipour_
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
کانال رمان و داستان/حوریا حسین زاده
1Kدنبال کننده
شاید این یکی داستان تو باشد ...
داستان / رمان /معمایی /تاریک /ماورا
حوریا حسین زاده
نویسنده
شاعر
ترانه سرا
@houriahoseinzadeh
مشاهده کانال پیام‌رسان