۳ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
لطفا پیج و کانال مون رو به دوستان تون معرفی کنید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
کانال خصوصی بیش از ۹۰۰ تا پارت داره شاید از کار و زندگی بیوفتید سر خوندنش ولی ارزشش رو داره heart_eyes🙃
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
اسلاید ۹ باز نمیشه
متنش رو اینجا واستون میذارم point_down🏻
- خب ؟
- فکر کن کی اینجاست
- کی ؟
- سیاوش
- واقعا ؟ این موقع شب تو باغ چیکار میکنه ؟
- تنها نیست که آوردن بار خالی میکنن تو باغ ، من اتفاقی دیدمش ، میای اینجا؟
- نه بابا بیام چیکار
- میگفتی شال گردنش پیشت جا مونده
- آره
- خب بیارش دیگه
- راست میگی ، تو هم اونجا بمونی ها
خندید و گفت
- هستم بیا
تماس رو قطع کردم و لبخندی زدم
به اتاقم برگشتم و بارونیم رو پوشیدم شال گردنش رو برداشتم و از خونه بیرون زدم
***
با قدم های تندی داشتم به طرف باغ میرفتم خیلی تو فکر بودم که آیا رفتن درسته یا نه ؟ برم صداش کنم بگم شال گردنش رو آوردم ؟
اون که بهم گفت نمیخوادش حتما فکر میکنه اینو بهونه کردم تا ببینمش
اینطوری که خیلی ضایع هست از حرکت ایستادم و به شال گردن توی دستم نگاه کردم ، خیلی تابلو بود که میخوام ببینمش وگرنه دلیلی نداره
این شال گردن رو بردارم و بیام باغ خیلی زشته اینکار ، دارم شبیه
آدم های آویزون رفتار میکنم اصلا برم ببینمش که چی بگم ؟
چرا باید دیدن اون برام مهم باشه که دنبال بهونه بگردم ؟
با همین فکر ها پشیمون شدم و برگشتم همچنان تو راه بودم و فکر میکردم که ماشینی نزدیکم ترمز کرد
سرمو بالا بردم و با دیدن فرزاد که داخل ماشین بود ، ته دلم خالی شد مثل یک کابوس وحشتناک بود. این از کجا فهمید که من از خونه بیرون اومدم ؟ اصلا مگه نرفته ؟ اینجا چیکار میکنه ؟
شیشه رو پایین داد و گفت
- نترس فقط میخوام باهات حرف بزنم ، حرف های جدی
- من چه حرفی با تو دارم؟
- درمورد آینده مون ، باید حرف بزنیم
- من حرفی باهات ندارم
راهمو کج کردم تا هر چی زودتر ازش دور بشم که در ماشین باز شد
از صدای قدم هاش معلوم بود که داره دنبالم میاد
- رویا وایسا ، نترس کاریت ندارم نمیخوام اذیتت کنم باید حرف بزنیم
متنش رو اینجا واستون میذارم point_down🏻
- خب ؟
- فکر کن کی اینجاست
- کی ؟
- سیاوش
- واقعا ؟ این موقع شب تو باغ چیکار میکنه ؟
- تنها نیست که آوردن بار خالی میکنن تو باغ ، من اتفاقی دیدمش ، میای اینجا؟
- نه بابا بیام چیکار
- میگفتی شال گردنش پیشت جا مونده
- آره
- خب بیارش دیگه
- راست میگی ، تو هم اونجا بمونی ها
خندید و گفت
- هستم بیا
تماس رو قطع کردم و لبخندی زدم
به اتاقم برگشتم و بارونیم رو پوشیدم شال گردنش رو برداشتم و از خونه بیرون زدم
***
با قدم های تندی داشتم به طرف باغ میرفتم خیلی تو فکر بودم که آیا رفتن درسته یا نه ؟ برم صداش کنم بگم شال گردنش رو آوردم ؟
اون که بهم گفت نمیخوادش حتما فکر میکنه اینو بهونه کردم تا ببینمش
اینطوری که خیلی ضایع هست از حرکت ایستادم و به شال گردن توی دستم نگاه کردم ، خیلی تابلو بود که میخوام ببینمش وگرنه دلیلی نداره
این شال گردن رو بردارم و بیام باغ خیلی زشته اینکار ، دارم شبیه
آدم های آویزون رفتار میکنم اصلا برم ببینمش که چی بگم ؟
چرا باید دیدن اون برام مهم باشه که دنبال بهونه بگردم ؟
با همین فکر ها پشیمون شدم و برگشتم همچنان تو راه بودم و فکر میکردم که ماشینی نزدیکم ترمز کرد
سرمو بالا بردم و با دیدن فرزاد که داخل ماشین بود ، ته دلم خالی شد مثل یک کابوس وحشتناک بود. این از کجا فهمید که من از خونه بیرون اومدم ؟ اصلا مگه نرفته ؟ اینجا چیکار میکنه ؟
شیشه رو پایین داد و گفت
- نترس فقط میخوام باهات حرف بزنم ، حرف های جدی
- من چه حرفی با تو دارم؟
- درمورد آینده مون ، باید حرف بزنیم
- من حرفی باهات ندارم
راهمو کج کردم تا هر چی زودتر ازش دور بشم که در ماشین باز شد
از صدای قدم هاش معلوم بود که داره دنبالم میاد
- رویا وایسا ، نترس کاریت ندارم نمیخوام اذیتت کنم باید حرف بزنیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
بالاخره به این آنچه خواهید خواند رسیدیم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
پارت گذاری در پیج مون انجام میشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
مثل پیج اینستاگرام پارت ها رو اسلایدی میذارم point_down🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
پارت های جدید رو میتونید در پیج مون بخونید point_down🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
ادامه این پارت و کل فصل اول در کانال خصوصی رمان موجوده
همین حالا میتونید عضو بشید و یکجا بخونید برای اطلاع از نحوه عضو شدن کلمه عضویت رو بفرستید blue_heart
همین حالا میتونید عضو بشید و یکجا بخونید برای اطلاع از نحوه عضو شدن کلمه عضویت رو بفرستید blue_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
قشنگای من heart_eyessparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
تو کانال خصوصی 1034 تا پارت جدید داریم که میتونی یکجا و به راحتی بخونیsparkles🥰
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
پارت های امروز که اسلاید هاش براتون باز نشده رو اینجا میذارم point_down🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
- تو نمیتونی به من امر و نهی کنی فرصت داشتی فرار کنی اما از فرصتت استفاده نکردی
جلوتر رفت و یقه فرزاد رو گرفت و سمت خودش کشوند و اس...لحه رو روی قلبش گذاشت و گفت
- تو مخت بزنم یا اینجا ؟
- فکر کردی شهر هرته ؟ که رو کسی اس*لحه بکشی و کاریت نداشته باشن ؟
- من حتی میتوان تو رو بکـ...ـشم و کسی کاریم نداشته باشه
ترسیده به آدم هاش نگاه کردم هیچ کدوم جلو نمی اومدن انگار اونا به دیدن این صحنه ها عادت داشتن جلو رفتم و گفتم
- حالا میخوای ولش کن
با دست بهم اشاره کرد که عقب بیام
اما اگه واقعا فرزاد رو میزد چی ؟ من که نمیخواستم اون طوریش بشه
دستم رو روی دست سیاوش گذاشتم و سعی کردم اس*لحه رو پایین بیارم
اما زورم بهش نرسید بدون اینکه نگاهم کنه گفت
- برو تو ماشین
- ولش کن من نمیخوام بزنیش
فرزاد با اخم نگاهم کرد و حرفی نزد سیاوش انگشتش رو روی مـ..ـاشه گذاشت و همین که خواست شـ..ـلیک کنه ترسیده گفتم
- نزنش ، برادر مامانمه نمیخوام بزنیش
نگاهم کرد و گفت
- کیه ؟
- ولش کن
با اخم به فرزاد نگاه کرد و بعد اس.لحه اش رو پایین آورد و تو کمرش گذاشت که فرزاد گفت
- قیافه ات رو یادم می مونه ازت شـکایت میکنم
- حتما اینکار رو بکن
فرزاد با قدم های تندی از ما دور شد
سیاوش نگاهم کرد و گفت
- برادر مامانته ؟ یعنی داییته ؟ پس چرا از دستش فرار میکردی ؟
- داییم نیست
- خودت گفتی
- برادر ، زن عمومه
-خودت گفتی برادر مامانمه دروغ گفتی که نجاتش بدی ؟
- نه برادر مامانمم هست
کلافه نفسش رو رها کرد و گفت
- حسابی سرکارمون گذاشتی
- نخیر سرکارت نزاشتم هر دوتاش هست چقدر تو فراموش کاری مگه بهت نگفته بودم که منو عموم و زن عموم بزرگ کردن ؟ این آقا هم برادر زن عمومه حالا متوجه میشی ؟ همه چی یادت میره
نگاهم کرد و گفت
- خیلی ببخشید که تنها دغدغه ام زندگی شما نیست خانوم محترم
بی هیچ حرفی با ناراحتی نگاهش کردم با پشت دست گِلی که حس میکردم در اثر زمین خوردن رو صورتم هست رو پاک کردم همین که چشمش به کف دستم افتاد گفت
- دستت چی شده ؟
چشم ازش برداشتم و به راه افتادم که دنبالم اومد و گفت
- کجا ؟
- دغدغه شما که زندگی من نیست
- الان داری با من قهر میکنی؟
مقابلش ایستادم و گفتم
- نخیر دارم برمیگردم خونمون
- هنوز نگفتی چرا داشتی ازش فرار میکردی
- مهم نیست ، برای شما چه فرقی میکنه ؟
- بیا بریم تو ماشین دستت داره خــ..ون میاد
- نمیام
دستمو گرفت و گفت
- بیا باید بهم توضیح بدی
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم
- به من دست نزن
- خیلی خب خودت بیا
وقتی حرکتی نکردم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند و به طرف جاده برگشت رو کرد به شاهد و گفت
- ماشین رو بکش کنار پارک کن
وقتی ماشین کنار جاده پارک شد در رو برام باز کرد و گفت
- سوار شو
با اخم نگاهش کردم که گفت
- قهرت رو هم حل میکنیم ، سوار شو لطفا
سوار ماشین شدم و در رو بست و بعد به طرف آدم هاش که کنار اون یکی ماشین شون ایستاده بودن رفت نمیدونم چی ها بهشون گفت و دوباره برگشت پیش من ، سوار شد و در جعبه ی کمک های اولیه ای که دستش بود رو باز کرد دستم رو گرفت و گفت
- بدجور زخمی شده
- وقتی داشتم میدویدم خوردم زمین سنگ ریزه ای رفت کف دستم ، زانو هامم درد میکنه فکر کنم زخمی شدن
- نگفتی چرا فرار میکردی
با احساس درد توی دستم عقب کشیدم و گفتم
- ولم کن
- میخوام پانسمانش کنم
- مگه دکتری ؟
- نه ولی پانسمان بلد بودن برای همه لازمه
- برای همه یا شما که مدام با اســ..لحه سر و کار دارین ؟
سرش رو بالا آورد انگار که توجهش جلب چیزی شده باشه ، کمی خیره نگاهم کرد من اصلا متوجه نشدم داره به چی نگاه میکنه بعد دستمو گرفت و سمت خودش کشوند و گفت
- دستت رو مشت نکن
بی هیچ حرفی نگاهش میکردم واقعا کف دستم زخمی بود و داشت خـ..ون می اومد حتی لباسمم خـ..ونی شده بود کمی پنبه با بتادین آغشته کرد
خاکی که به زخمم چسبیده بود رو پاک میکرد از شدت درد چشم هامو بستم میخواستم دستم رو عقب بکشم که محکم تر نگه داشت و گفت
- نگفتی چرا از دستش فرار میکردی
چشم هامو باز کردم و حرفی نزدم
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد و گفت
- مگه با تو نیستم ؟
به حضور شاهد که توی ماشین بود و روی صندلی راننده نشسته بود اشاره کردم
که گفت
- شاهد تنها مون بزار
- آقا جسارتا داره دیرتون میشه باید برگردیم عمارت
- تنها مون بزار
- چشم
در رو باز کرد و پیاده شد و در رو بست و از ماشین فاصله گرفت
- خب حالا بگو
- میخواست اذ*یتم کنه
- یعنی چی ؟
- ازم خواستگاری کرد
- خب ؟
- ولی من نمیخوامش نمیتونم زنش بشم چون ازش بدم میاد
بابامم ازش خوشش نمیاد اونم شاید پیش خودش فکر کرده که اگه منو بدزده و کاری باهام بکنه بابام از ترس آبروش هم که شده منو بهش میده
در حالی که دستم رو باند پیچی میکرد گفت
- پس این آقای سمج تا حالا کجا بود ؟
جلوتر رفت و یقه فرزاد رو گرفت و سمت خودش کشوند و اس...لحه رو روی قلبش گذاشت و گفت
- تو مخت بزنم یا اینجا ؟
- فکر کردی شهر هرته ؟ که رو کسی اس*لحه بکشی و کاریت نداشته باشن ؟
- من حتی میتوان تو رو بکـ...ـشم و کسی کاریم نداشته باشه
ترسیده به آدم هاش نگاه کردم هیچ کدوم جلو نمی اومدن انگار اونا به دیدن این صحنه ها عادت داشتن جلو رفتم و گفتم
- حالا میخوای ولش کن
با دست بهم اشاره کرد که عقب بیام
اما اگه واقعا فرزاد رو میزد چی ؟ من که نمیخواستم اون طوریش بشه
دستم رو روی دست سیاوش گذاشتم و سعی کردم اس*لحه رو پایین بیارم
اما زورم بهش نرسید بدون اینکه نگاهم کنه گفت
- برو تو ماشین
- ولش کن من نمیخوام بزنیش
فرزاد با اخم نگاهم کرد و حرفی نزد سیاوش انگشتش رو روی مـ..ـاشه گذاشت و همین که خواست شـ..ـلیک کنه ترسیده گفتم
- نزنش ، برادر مامانمه نمیخوام بزنیش
نگاهم کرد و گفت
- کیه ؟
- ولش کن
با اخم به فرزاد نگاه کرد و بعد اس.لحه اش رو پایین آورد و تو کمرش گذاشت که فرزاد گفت
- قیافه ات رو یادم می مونه ازت شـکایت میکنم
- حتما اینکار رو بکن
فرزاد با قدم های تندی از ما دور شد
سیاوش نگاهم کرد و گفت
- برادر مامانته ؟ یعنی داییته ؟ پس چرا از دستش فرار میکردی ؟
- داییم نیست
- خودت گفتی
- برادر ، زن عمومه
-خودت گفتی برادر مامانمه دروغ گفتی که نجاتش بدی ؟
- نه برادر مامانمم هست
کلافه نفسش رو رها کرد و گفت
- حسابی سرکارمون گذاشتی
- نخیر سرکارت نزاشتم هر دوتاش هست چقدر تو فراموش کاری مگه بهت نگفته بودم که منو عموم و زن عموم بزرگ کردن ؟ این آقا هم برادر زن عمومه حالا متوجه میشی ؟ همه چی یادت میره
نگاهم کرد و گفت
- خیلی ببخشید که تنها دغدغه ام زندگی شما نیست خانوم محترم
بی هیچ حرفی با ناراحتی نگاهش کردم با پشت دست گِلی که حس میکردم در اثر زمین خوردن رو صورتم هست رو پاک کردم همین که چشمش به کف دستم افتاد گفت
- دستت چی شده ؟
چشم ازش برداشتم و به راه افتادم که دنبالم اومد و گفت
- کجا ؟
- دغدغه شما که زندگی من نیست
- الان داری با من قهر میکنی؟
مقابلش ایستادم و گفتم
- نخیر دارم برمیگردم خونمون
- هنوز نگفتی چرا داشتی ازش فرار میکردی
- مهم نیست ، برای شما چه فرقی میکنه ؟
- بیا بریم تو ماشین دستت داره خــ..ون میاد
- نمیام
دستمو گرفت و گفت
- بیا باید بهم توضیح بدی
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم
- به من دست نزن
- خیلی خب خودت بیا
وقتی حرکتی نکردم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند و به طرف جاده برگشت رو کرد به شاهد و گفت
- ماشین رو بکش کنار پارک کن
وقتی ماشین کنار جاده پارک شد در رو برام باز کرد و گفت
- سوار شو
با اخم نگاهش کردم که گفت
- قهرت رو هم حل میکنیم ، سوار شو لطفا
سوار ماشین شدم و در رو بست و بعد به طرف آدم هاش که کنار اون یکی ماشین شون ایستاده بودن رفت نمیدونم چی ها بهشون گفت و دوباره برگشت پیش من ، سوار شد و در جعبه ی کمک های اولیه ای که دستش بود رو باز کرد دستم رو گرفت و گفت
- بدجور زخمی شده
- وقتی داشتم میدویدم خوردم زمین سنگ ریزه ای رفت کف دستم ، زانو هامم درد میکنه فکر کنم زخمی شدن
- نگفتی چرا فرار میکردی
با احساس درد توی دستم عقب کشیدم و گفتم
- ولم کن
- میخوام پانسمانش کنم
- مگه دکتری ؟
- نه ولی پانسمان بلد بودن برای همه لازمه
- برای همه یا شما که مدام با اســ..لحه سر و کار دارین ؟
سرش رو بالا آورد انگار که توجهش جلب چیزی شده باشه ، کمی خیره نگاهم کرد من اصلا متوجه نشدم داره به چی نگاه میکنه بعد دستمو گرفت و سمت خودش کشوند و گفت
- دستت رو مشت نکن
بی هیچ حرفی نگاهش میکردم واقعا کف دستم زخمی بود و داشت خـ..ون می اومد حتی لباسمم خـ..ونی شده بود کمی پنبه با بتادین آغشته کرد
خاکی که به زخمم چسبیده بود رو پاک میکرد از شدت درد چشم هامو بستم میخواستم دستم رو عقب بکشم که محکم تر نگه داشت و گفت
- نگفتی چرا از دستش فرار میکردی
چشم هامو باز کردم و حرفی نزدم
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد و گفت
- مگه با تو نیستم ؟
به حضور شاهد که توی ماشین بود و روی صندلی راننده نشسته بود اشاره کردم
که گفت
- شاهد تنها مون بزار
- آقا جسارتا داره دیرتون میشه باید برگردیم عمارت
- تنها مون بزار
- چشم
در رو باز کرد و پیاده شد و در رو بست و از ماشین فاصله گرفت
- خب حالا بگو
- میخواست اذ*یتم کنه
- یعنی چی ؟
- ازم خواستگاری کرد
- خب ؟
- ولی من نمیخوامش نمیتونم زنش بشم چون ازش بدم میاد
بابامم ازش خوشش نمیاد اونم شاید پیش خودش فکر کرده که اگه منو بدزده و کاری باهام بکنه بابام از ترس آبروش هم که شده منو بهش میده
در حالی که دستم رو باند پیچی میکرد گفت
- پس این آقای سمج تا حالا کجا بود ؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
#پارت_69
#بارقه
- قبلا هم خواستگارم بود اما من برای اینکه از شرش راحت بشم با بابک ازدواج کردم حالا که فهمیده جدا شدم ، بدو بدو اومده اینجا که منو تصـ..ـاحب کنه
- دوستت داره ؟
- نه
- چرا میگی نه ؟
- اون منو دوست نداره ، به خاطر خوشگلیم میخواد با من باشه
سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد که گفتم
- من که نمیگم خوشگلم اون اینطوری میگه
سرمو پایین انداختم و با ناراحتی گفتم
- یه چیزی بگم ؟
- بگو
- تا حالا به کسی جز شیوا نگفتم
- خب ؟
- فرزاد تو بچ*گیمم منو اذ*یت میکرد همش ...
مکثی کردم و گفتم
- ولش کن نمیدونم چرا باید این حرفا رو اینجا بگم
- چرا به بابات نگفتی ؟
- ترسیدم ، مثل همه ی دخترهایی که میترسن و سکوت میکنن
- کاری ام کرده ؟
- نه ، همیشه از دستش فرار میکردم اما همون تلاشش برای بو*دن با من واقعا آزار دهنده بود هنوزم مثل یک کابوسه
در حال مرتب کردن و جمع و جور کردن جعبه ی کمک های اولیه بود که گفت
- حل میشه
- چطوری ؟
- دیگه سراغت نمیاد
- بازم میاد
- من گفتم نمیاد ، یعنی نمیاد
- من که خیلی ازش میترسم
- نمیاد
- ممنون
- بابت چی ؟
- پانسمان دستم
جعبه رو کنار گذاشت و گفت
- خواهش میکنم
- من دیگه برم
- هوا تاریکه ، فاصله اینجا تا خونتون زیاده
- دخترم خونه هست حتما تا حالا بیدار شده و گریه میکنه
- میدونم
سرش رو بالا آورد و به شاهد که درست مقابل ماشین ایستاده بود اشاره کرد بیاد شاهد اومد و سوار ماشین شد و گفت
- در خدمتم آقا
- اول خانوم رو میرسونیم خونه شون
چشمی گفت و شروع به حرکت کرد
سیاوش نگاهم کرد و گفت
- گوشیت رو میدی ؟
- میخوای چیکار ؟
به جیب شلوارش دست زد و گفت
- حواسم پرت شد نفهمیدم گوشیم رو کجا گذاشتم ، یه زنگ بزنم صداش بیاد
سرمو بالا بردم و متوجه نگاه و لبخند شاهد که در حالی رانندگی بود شدم سیاوش با اخم نگاهش کرد و گفت
- جلوتو نگاه کن
دوباره به من نگاه کرد و منتظر بود تا گوشیم رو بهش بدم
گوشیم رو از جیب شلوارم بیرون آوردم رمزش رو زدم و دستش دادم
در حالی که شماره خودش رو میگرفت گفت
- نترس دیگه نمیتونه بهت نزدیک بشه
با اومدن صدای زنگ گوشیش گفت
- رو داشبورد بود که
گوشیم رو پس داد و گفت
- ممنون ، دستت بهتره ؟ میخوای بریم بیمارستان ؟
- نه ، پیداش میکنی ؟
- آره ، تو نترس
- میشه یه چیزی ازت بخوام ؟
نگاهم کرد و گفت
- چی ؟
- میشه آدم هاتو بفرستی بابک رو کتــ..ک بزنن ؟
متعجب نگاهم کرد و گفت
- چی ؟
- اینطوری دلم خنک میشه
خندید و گفت
- واقعا پیش تو بود اصلا کسل کننده نیست هر لحظه آدمو سورپرایز میکنی
- مسخره میکنی ؟
- نه چه مسخره کردنی
- میفرستی؟
#بارقه
- قبلا هم خواستگارم بود اما من برای اینکه از شرش راحت بشم با بابک ازدواج کردم حالا که فهمیده جدا شدم ، بدو بدو اومده اینجا که منو تصـ..ـاحب کنه
- دوستت داره ؟
- نه
- چرا میگی نه ؟
- اون منو دوست نداره ، به خاطر خوشگلیم میخواد با من باشه
سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد که گفتم
- من که نمیگم خوشگلم اون اینطوری میگه
سرمو پایین انداختم و با ناراحتی گفتم
- یه چیزی بگم ؟
- بگو
- تا حالا به کسی جز شیوا نگفتم
- خب ؟
- فرزاد تو بچ*گیمم منو اذ*یت میکرد همش ...
مکثی کردم و گفتم
- ولش کن نمیدونم چرا باید این حرفا رو اینجا بگم
- چرا به بابات نگفتی ؟
- ترسیدم ، مثل همه ی دخترهایی که میترسن و سکوت میکنن
- کاری ام کرده ؟
- نه ، همیشه از دستش فرار میکردم اما همون تلاشش برای بو*دن با من واقعا آزار دهنده بود هنوزم مثل یک کابوسه
در حال مرتب کردن و جمع و جور کردن جعبه ی کمک های اولیه بود که گفت
- حل میشه
- چطوری ؟
- دیگه سراغت نمیاد
- بازم میاد
- من گفتم نمیاد ، یعنی نمیاد
- من که خیلی ازش میترسم
- نمیاد
- ممنون
- بابت چی ؟
- پانسمان دستم
جعبه رو کنار گذاشت و گفت
- خواهش میکنم
- من دیگه برم
- هوا تاریکه ، فاصله اینجا تا خونتون زیاده
- دخترم خونه هست حتما تا حالا بیدار شده و گریه میکنه
- میدونم
سرش رو بالا آورد و به شاهد که درست مقابل ماشین ایستاده بود اشاره کرد بیاد شاهد اومد و سوار ماشین شد و گفت
- در خدمتم آقا
- اول خانوم رو میرسونیم خونه شون
چشمی گفت و شروع به حرکت کرد
سیاوش نگاهم کرد و گفت
- گوشیت رو میدی ؟
- میخوای چیکار ؟
به جیب شلوارش دست زد و گفت
- حواسم پرت شد نفهمیدم گوشیم رو کجا گذاشتم ، یه زنگ بزنم صداش بیاد
سرمو بالا بردم و متوجه نگاه و لبخند شاهد که در حالی رانندگی بود شدم سیاوش با اخم نگاهش کرد و گفت
- جلوتو نگاه کن
دوباره به من نگاه کرد و منتظر بود تا گوشیم رو بهش بدم
گوشیم رو از جیب شلوارم بیرون آوردم رمزش رو زدم و دستش دادم
در حالی که شماره خودش رو میگرفت گفت
- نترس دیگه نمیتونه بهت نزدیک بشه
با اومدن صدای زنگ گوشیش گفت
- رو داشبورد بود که
گوشیم رو پس داد و گفت
- ممنون ، دستت بهتره ؟ میخوای بریم بیمارستان ؟
- نه ، پیداش میکنی ؟
- آره ، تو نترس
- میشه یه چیزی ازت بخوام ؟
نگاهم کرد و گفت
- چی ؟
- میشه آدم هاتو بفرستی بابک رو کتــ..ک بزنن ؟
متعجب نگاهم کرد و گفت
- چی ؟
- اینطوری دلم خنک میشه
خندید و گفت
- واقعا پیش تو بود اصلا کسل کننده نیست هر لحظه آدمو سورپرایز میکنی
- مسخره میکنی ؟
- نه چه مسخره کردنی
- میفرستی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
#بارقه
- نه
- چرا ؟
- مگه بچه بازیه من چه دشمنی با اون آدم دارم ؟
- تو نداری من دارم
- نمیتونم
- لطفا
- حرفشم نزن
- حالا یه کم کتکش بزنن
خندید و گفت
- تو جدی هستی دیگه ؟
- تو عمرم اینقدر جدی نبودم ، میفرستی ؟
- آدم های من بی دلیل کسی رو کتک نمیزنن
- دیگه دلیل مهم تر از این که اون مرد به زن و بچه اش خیانت کرده ؟
- پس هنوز تو فکرشی
- معلومه که هستم
- نباید باشی ، اگر باشی حتما دوستش داری
- نخیر ندارم ، ولی دلم میسوزه که اینطوری منو پس زده
اصلا ولش کن تو یه مردی که هیچ وقت منو درک نمیکنی ، شماها فکر میکنید حق دارید خیانت کنید
- من واقعا همچین فکری نمیکنم
به بیرون نگاه کردم نزدیک خونه مون بودیم و گفتم
- میشه نگه داری دیگه جلوتر نرو
از آیینه به سیاوش نگاه کرد که اونم سرش رو به نشونه تایید تکون داد و شاهد توقف کرد به سیاوش نگاه کردم و گفتم
- بابت امشب ممنون ، اگه نمیرسیدی میخواستم فرار کنم برم سمت کوهستان
- ولی من که بهت گفتم گذرم اون طرفا نمیوفته
- دیدی که امشبم گذرت سمت من افتاد
لبخندی زد و گفت
- پس خوبه که به موقع رسیدم
- آره واقعا ، من دیگه برم
- صبر کن
خودش پیاده شد به طرف من اومد و در رو باز کرد لبخندی زدم و پیاده شدم در رو بست و گفت
- بیشتر مواظب خودت باش دیگه نمیاد سراغت
اما اگه بازم تو دردسر افتادی بهم زنگ بزن خودمو میرسونم
-چجوری زنگ بزنم ؟
دستاش رو پشتش گذاشت چشم ازش برداشت و گفت
- بالاخره یه راهی پیدا میکنی که زنگ بزنی
- چطوری ؟
- همیشه یه راهی هست
اصلا متوجه منظورش نشدم و گفتم
- خب باشه
نگاهم کرد لبخندی زد و گفت
- یادت نره بیشتر مواظب باشی
- حواسم هست شب بخیر
- شب بخیر
- نه
- چرا ؟
- مگه بچه بازیه من چه دشمنی با اون آدم دارم ؟
- تو نداری من دارم
- نمیتونم
- لطفا
- حرفشم نزن
- حالا یه کم کتکش بزنن
خندید و گفت
- تو جدی هستی دیگه ؟
- تو عمرم اینقدر جدی نبودم ، میفرستی ؟
- آدم های من بی دلیل کسی رو کتک نمیزنن
- دیگه دلیل مهم تر از این که اون مرد به زن و بچه اش خیانت کرده ؟
- پس هنوز تو فکرشی
- معلومه که هستم
- نباید باشی ، اگر باشی حتما دوستش داری
- نخیر ندارم ، ولی دلم میسوزه که اینطوری منو پس زده
اصلا ولش کن تو یه مردی که هیچ وقت منو درک نمیکنی ، شماها فکر میکنید حق دارید خیانت کنید
- من واقعا همچین فکری نمیکنم
به بیرون نگاه کردم نزدیک خونه مون بودیم و گفتم
- میشه نگه داری دیگه جلوتر نرو
از آیینه به سیاوش نگاه کرد که اونم سرش رو به نشونه تایید تکون داد و شاهد توقف کرد به سیاوش نگاه کردم و گفتم
- بابت امشب ممنون ، اگه نمیرسیدی میخواستم فرار کنم برم سمت کوهستان
- ولی من که بهت گفتم گذرم اون طرفا نمیوفته
- دیدی که امشبم گذرت سمت من افتاد
لبخندی زد و گفت
- پس خوبه که به موقع رسیدم
- آره واقعا ، من دیگه برم
- صبر کن
خودش پیاده شد به طرف من اومد و در رو باز کرد لبخندی زدم و پیاده شدم در رو بست و گفت
- بیشتر مواظب خودت باش دیگه نمیاد سراغت
اما اگه بازم تو دردسر افتادی بهم زنگ بزن خودمو میرسونم
-چجوری زنگ بزنم ؟
دستاش رو پشتش گذاشت چشم ازش برداشت و گفت
- بالاخره یه راهی پیدا میکنی که زنگ بزنی
- چطوری ؟
- همیشه یه راهی هست
اصلا متوجه منظورش نشدم و گفتم
- خب باشه
نگاهم کرد لبخندی زد و گفت
- یادت نره بیشتر مواظب باشی
- حواسم هست شب بخیر
- شب بخیر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
پارت های جدید رو گذاشتم
لطفا الان که روبیکا وصله
بخونید شب ها معمولا اختلال داره
یه کمم صبر کنید که اسلاید ها
براتون باز بشه راستی دیدین
بالاخره رویا به سیاوش زنگ
زد ؟ heart_eyes🙃
لطفا الان که روبیکا وصله
بخونید شب ها معمولا اختلال داره
یه کمم صبر کنید که اسلاید ها
براتون باز بشه راستی دیدین
بالاخره رویا به سیاوش زنگ
زد ؟ heart_eyes🙃
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
هانا رمان ( فاطمه زارع)
ادامه این پارت و کل فصل اول در کانال خصوصی رمان موجوده
همین حالا میتونید 1034 پارت جدید رو یکجا بخونید برای اطلاع از نحوه عضو شدن کلمه عضویت رو بفرستید blue_heart point_down🏻
@Fatemehzarehana
همین حالا میتونید 1034 پارت جدید رو یکجا بخونید برای اطلاع از نحوه عضو شدن کلمه عضویت رو بفرستید blue_heart point_down🏻
@Fatemehzarehana
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ خرداد
772دنبال کننده
رمان عاشقانه ی بارقه
نویسنده: فاطمه زارع
بارقه
در ژانر عاشقانه و مافیایی
روایتگر عشق ناگهانی و پر کشش
بین رئیس قدرتمند یک باند مافیایی
و دختریه که خود رئیس جان او را نجات داده
ارتباط با نویسنده point_down🏻
@Fatemehzarehana
پیج مون point_down🏻
https://rubika.ir/page/h_anazare
مشاهده کانال پیامرساننویسنده: فاطمه زارع
بارقه
در ژانر عاشقانه و مافیایی
روایتگر عشق ناگهانی و پر کشش
بین رئیس قدرتمند یک باند مافیایی
و دختریه که خود رئیس جان او را نجات داده
ارتباط با نویسنده point_down🏻
@Fatemehzarehana
پیج مون point_down🏻
https://rubika.ir/page/h_anazare