۳ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
ری اکشن 15ردیف پارت بعدی heart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
قسم میخورم اکشن بزنم
قشم خوردی باید بزنی
قشم خوردی باید بزنی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
۶ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
یکی توی دلمههstuck_out_tongue_closed_eyeshearts️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
فرق داره با همهnail_caremassage🏻♀
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
۶ خرداد
۶ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_599
الهی تیکه تیکه شم..
چرا نمیشه و کوفت؟!
خیر سرت عروسی، البته.. الان نیستم ولی خواهم بود
باید یکم شعور و وقار رو حفظ کنم!!
بعد عقد چهره واقعیم و نشون میدم..
نیما:
_طناز عزیزم تو دخالت نکن!
دیار لیوان آب رو روی میز گزاشت
حینی که نیم نگاهی به من مینداخت گفت:
_چرا؟!
چشمام گرد شدم
بسم الله..
این الان داره به نیما میگه چرا نمیزارن من زنش بشم؟!
توبه استغفرلله..
حالا من تو دلم گفتم یکم تو روی داداشام دربیاد، نهه اینجوری که!
خواستم مثلا عین عاشقای سین.. ه چاک زانو بزنه
بگه لطفا خواهر خوشگلتون رو بدید تاج سرم بشه!
ولی این قلدر شده واسه من!
نیما ولی درکمال تعجب، قاطی نکرد
وا اینم شل غیرت شد چرا؟!
خونسرد گفت:
_چون طناز هم راضی نیست!!
الان یکم حالش خوبه چرت و پرت میگه..
چنگالم و محکم فرو کردم تو کاهو
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_599
الهی تیکه تیکه شم..
چرا نمیشه و کوفت؟!
خیر سرت عروسی، البته.. الان نیستم ولی خواهم بود
باید یکم شعور و وقار رو حفظ کنم!!
بعد عقد چهره واقعیم و نشون میدم..
نیما:
_طناز عزیزم تو دخالت نکن!
دیار لیوان آب رو روی میز گزاشت
حینی که نیم نگاهی به من مینداخت گفت:
_چرا؟!
چشمام گرد شدم
بسم الله..
این الان داره به نیما میگه چرا نمیزارن من زنش بشم؟!
توبه استغفرلله..
حالا من تو دلم گفتم یکم تو روی داداشام دربیاد، نهه اینجوری که!
خواستم مثلا عین عاشقای سین.. ه چاک زانو بزنه
بگه لطفا خواهر خوشگلتون رو بدید تاج سرم بشه!
ولی این قلدر شده واسه من!
نیما ولی درکمال تعجب، قاطی نکرد
وا اینم شل غیرت شد چرا؟!
خونسرد گفت:
_چون طناز هم راضی نیست!!
الان یکم حالش خوبه چرت و پرت میگه..
چنگالم و محکم فرو کردم تو کاهو
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_600
زیرلب گفتم:
_طناز بمیره ایشالا.. طناز کی راضی نبود؟!
طناز از روزی که شیرخشک میخورد راضیه!
کیان کنار گوشم گفت:
_چی میگی؟! چرا قرمز شدی..
اروم گفتم:
_چیچی بدون اینکه به من بگید رد کردید؟!
چنگالم و میکنم تو چشاتون.. وایسا بریم خونه!!
بقیه هنوز داشتن حرف میزدن
هی اونا میگفت قبول کنید!
اینا میگفتن نه..
کیان پوکر پچ زد:
_زده به سرت؟!
داراب هم که طرف دیگم نشسته بود
با صدای آرومی گفت:
_روانی به تو چه ما بریم شرکت یا نریم؟!
دست از عین گاو سالاد خوردن برداشتم، با چشمای گرد شدن نگاهشون کردم..
سکووووت..
سکوووت!!
پیشنهاد بابابزرگ شرکت بود؟!
منه عقب مونده فکر کردم خواستگاریه؟!
کیان:
_همون.. تا دیروز یقه جر میداد جایی که اون افسانه و فروزان هستن نمیزارم کار کنید!
الان میگه باید برید..
داراب:
_میخواد جلو بابابزرگه دیار خودشو شیرین کن؛ بی مُخ!
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_600
زیرلب گفتم:
_طناز بمیره ایشالا.. طناز کی راضی نبود؟!
طناز از روزی که شیرخشک میخورد راضیه!
کیان کنار گوشم گفت:
_چی میگی؟! چرا قرمز شدی..
اروم گفتم:
_چیچی بدون اینکه به من بگید رد کردید؟!
چنگالم و میکنم تو چشاتون.. وایسا بریم خونه!!
بقیه هنوز داشتن حرف میزدن
هی اونا میگفت قبول کنید!
اینا میگفتن نه..
کیان پوکر پچ زد:
_زده به سرت؟!
داراب هم که طرف دیگم نشسته بود
با صدای آرومی گفت:
_روانی به تو چه ما بریم شرکت یا نریم؟!
دست از عین گاو سالاد خوردن برداشتم، با چشمای گرد شدن نگاهشون کردم..
سکووووت..
سکوووت!!
پیشنهاد بابابزرگ شرکت بود؟!
منه عقب مونده فکر کردم خواستگاریه؟!
کیان:
_همون.. تا دیروز یقه جر میداد جایی که اون افسانه و فروزان هستن نمیزارم کار کنید!
الان میگه باید برید..
داراب:
_میخواد جلو بابابزرگه دیار خودشو شیرین کن؛ بی مُخ!
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_601
زل زدم به کاهو..
به خدا همین کاهو از من بیشتر عقل داره!
چرا عینمنگلا فکر کردم قضیه خواستگاریه؟!
اونم وقتی که حضرت آقا نامزد داشت؟!
چرا باید انقدر احمقانه فکر میکردم.. خیلی سادش چون عقل ندارم!
کاهو رو جوییدم
حس گوسفند بودن بهم دست میداد
واقعا تو عالم دیگه ای زندگی میکردم؛ ناموووسن چرا همچین فکری کردم؟!
چون دیاره شلغم سرفه کرد
من فکر کردم به ما ربط داره!!
با صدای بابابزرگ به خودم اومدم
_تو یچیزی به این داداشت بگو طناز؟!
گیج سرم و بلند کردم
دیار دقیق نگاهم میکرد..
خیلی مشخصه ضدحال خوردم؟!
گفتم:
_هان.. چی بگم؟!
داراب که دید از مرحله پرتم..
شروع کرد به توضیح دادن..
که اینا برگردن به شرکت و دوباره سر پست خودشون مشغول به کار شن!
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_601
زل زدم به کاهو..
به خدا همین کاهو از من بیشتر عقل داره!
چرا عینمنگلا فکر کردم قضیه خواستگاریه؟!
اونم وقتی که حضرت آقا نامزد داشت؟!
چرا باید انقدر احمقانه فکر میکردم.. خیلی سادش چون عقل ندارم!
کاهو رو جوییدم
حس گوسفند بودن بهم دست میداد
واقعا تو عالم دیگه ای زندگی میکردم؛ ناموووسن چرا همچین فکری کردم؟!
چون دیاره شلغم سرفه کرد
من فکر کردم به ما ربط داره!!
با صدای بابابزرگ به خودم اومدم
_تو یچیزی به این داداشت بگو طناز؟!
گیج سرم و بلند کردم
دیار دقیق نگاهم میکرد..
خیلی مشخصه ضدحال خوردم؟!
گفتم:
_هان.. چی بگم؟!
داراب که دید از مرحله پرتم..
شروع کرد به توضیح دادن..
که اینا برگردن به شرکت و دوباره سر پست خودشون مشغول به کار شن!
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۸ خرداد
۸ خرداد
۸ خرداد
۸ خرداد
۸ خرداد
۸ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_602
منم عین گاوه نابالغ نگاه میکردم..
یکی نیست بگه بابابزرگ، منه بدبخت چیکار به کار و بارِ این چهارتا نره غول دارم آخه؟!
وقتی توضیحات جنابان تموم شد
با بی حوصلگی ولی نهایت ادب گفتم:
_چی بگم والا، تصمیم با خودشونه.. به حرف من که گوش نمیدن!
تازه اونجا رئیس افسانهس..
شاید خوشش نیاد!
نیما با چشمای براق نگاهم کرد
حس میکنم حال میکرد از حرفایی که زدم؛ حتی نریمان هم لبخند زد
بابابزرگ با نگاهی به دیار..
گفت:
_نه دخترم، رئیس اون شرکت دیاره!!
افسانه فقط یه سهامداره..
چیزی به روی خودم نیاورم
با خنده گفتم:
_خب بلاخره اونم رئیسه که تونسته اینا رو اخراج کنه دیگه؛ نبود که نمیشد!
بابابزرگ یه نگاه به میز غذا انداخت، یه نگاه به نیما و دیار..
و در آخر با افسوس گفت:
_حرف حق جواب نداره!!
این همه تو تعارف بحث کردیم آخر این دختر رک و پوست کنده قضیه رو گزاشت کف دستمون..
خب خوبه!
ناراحت نشدن..
والا دروغ که نگفتم؛ عین واقعیت بود
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_602
منم عین گاوه نابالغ نگاه میکردم..
یکی نیست بگه بابابزرگ، منه بدبخت چیکار به کار و بارِ این چهارتا نره غول دارم آخه؟!
وقتی توضیحات جنابان تموم شد
با بی حوصلگی ولی نهایت ادب گفتم:
_چی بگم والا، تصمیم با خودشونه.. به حرف من که گوش نمیدن!
تازه اونجا رئیس افسانهس..
شاید خوشش نیاد!
نیما با چشمای براق نگاهم کرد
حس میکنم حال میکرد از حرفایی که زدم؛ حتی نریمان هم لبخند زد
بابابزرگ با نگاهی به دیار..
گفت:
_نه دخترم، رئیس اون شرکت دیاره!!
افسانه فقط یه سهامداره..
چیزی به روی خودم نیاورم
با خنده گفتم:
_خب بلاخره اونم رئیسه که تونسته اینا رو اخراج کنه دیگه؛ نبود که نمیشد!
بابابزرگ یه نگاه به میز غذا انداخت، یه نگاه به نیما و دیار..
و در آخر با افسوس گفت:
_حرف حق جواب نداره!!
این همه تو تعارف بحث کردیم آخر این دختر رک و پوست کنده قضیه رو گزاشت کف دستمون..
خب خوبه!
ناراحت نشدن..
والا دروغ که نگفتم؛ عین واقعیت بود
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
۱۰ خرداد
۱۰ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_603
این چهارتا ستون محض تعارف و رودروایسی نمی تونستن رک و مستقیم بگن..
ولی بنده از این اخلاقای خوشگل نداشتم!!
عزیز یهو با لبخند گفت:
_غذاتون بخورید.. سرد میشه!
واقعا که دیر اپدیت میشد
این جمله حداقل باید نیم ساعت پیش گفته میشد، حالا هرچی..
پوکر فیس تا اخر شام زل زدم به اینور اونور
البته بعد از پر کردن معده قشنگم که هیچ نقشی تو این عاشق شدن اسکلانهی من نداشت!
وقتی شام تموم شد
از جا بلند شدیم تا بریم نشیمن..
البته من عین یه دختر خوب، کمک کردم سیما میز و جمع کنه.
که تو همون حین صدای دیار و شنیدم
_طناز؟! یه لحظه میای..
و به اشپزخونه اشاره کرد
چون نزدیک اونجا بودیم؛ ناموسن دارم حسم و به این شلغم از دست میدم
الان باید پر درمیاوردم
ولی پوکر گفتم:
_واسه چی؟!
انگار اونم فهمید یه جای کار میلنگه
طناز همیشگی نیستم.
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_603
این چهارتا ستون محض تعارف و رودروایسی نمی تونستن رک و مستقیم بگن..
ولی بنده از این اخلاقای خوشگل نداشتم!!
عزیز یهو با لبخند گفت:
_غذاتون بخورید.. سرد میشه!
واقعا که دیر اپدیت میشد
این جمله حداقل باید نیم ساعت پیش گفته میشد، حالا هرچی..
پوکر فیس تا اخر شام زل زدم به اینور اونور
البته بعد از پر کردن معده قشنگم که هیچ نقشی تو این عاشق شدن اسکلانهی من نداشت!
وقتی شام تموم شد
از جا بلند شدیم تا بریم نشیمن..
البته من عین یه دختر خوب، کمک کردم سیما میز و جمع کنه.
که تو همون حین صدای دیار و شنیدم
_طناز؟! یه لحظه میای..
و به اشپزخونه اشاره کرد
چون نزدیک اونجا بودیم؛ ناموسن دارم حسم و به این شلغم از دست میدم
الان باید پر درمیاوردم
ولی پوکر گفتم:
_واسه چی؟!
انگار اونم فهمید یه جای کار میلنگه
طناز همیشگی نیستم.
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_604
که دستشو روی چونش کشید و با نگاه مهربونی گفت:
_بیا بچه..
و رو به سیما ادامه داد:
_سیما چای ببر سالن؛ اینارو ولکن بعدا جمع میکنی...
سیما سری تکون داد
کلا زن کم حرفی بود؛ عاح گاد..
بعد من؟!
زبونم بند نمیومد
هرچند الان عین یه یاکریم تنها بودم!!
دیار که دوباره اشاره کرد؛ دیگه چسی اومدن و کنار گزاشتم و پشت سرش راه افتادم
تو راهرو وایساد
زل زد بهم.
شیطونه میگه دست بزارم رو یقهش و بکوبمش به دیوار و تا میخوره سر و صورتش رو داغون کنم..
ولی متاسفانه جثه ریزم این اجازه رو نمیداد!
حرصی گفتم:
_حرفتو میزنی یا من بزنم؟!
لبخندی زد
مرگ..
من حال لبخند مبخندشو دارم انگار..
من امشب بزرگترین ضدحال زندگیم رو خوردم..
یه کوچولو نزدیکم شد
توبه بسم الله؛ نیم متر راهرو بود.
این چرا داره میاد تو حلق من؟!
از نفساش حامله نشم؟!
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_604
که دستشو روی چونش کشید و با نگاه مهربونی گفت:
_بیا بچه..
و رو به سیما ادامه داد:
_سیما چای ببر سالن؛ اینارو ولکن بعدا جمع میکنی...
سیما سری تکون داد
کلا زن کم حرفی بود؛ عاح گاد..
بعد من؟!
زبونم بند نمیومد
هرچند الان عین یه یاکریم تنها بودم!!
دیار که دوباره اشاره کرد؛ دیگه چسی اومدن و کنار گزاشتم و پشت سرش راه افتادم
تو راهرو وایساد
زل زد بهم.
شیطونه میگه دست بزارم رو یقهش و بکوبمش به دیوار و تا میخوره سر و صورتش رو داغون کنم..
ولی متاسفانه جثه ریزم این اجازه رو نمیداد!
حرصی گفتم:
_حرفتو میزنی یا من بزنم؟!
لبخندی زد
مرگ..
من حال لبخند مبخندشو دارم انگار..
من امشب بزرگترین ضدحال زندگیم رو خوردم..
یه کوچولو نزدیکم شد
توبه بسم الله؛ نیم متر راهرو بود.
این چرا داره میاد تو حلق من؟!
از نفساش حامله نشم؟!
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
رای کشن بالا باشه پارتی جدید میزارم heart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_605
از بس بهم نزدیک نشده که واقعا جنبه ام صفره..
کدوم بنی بشری، گل و گیاهی.. حیوون دم دار و بی شاخی؛ با نفس حامله شده که من دومیش باشم؟!
واقعا داشتم مغزم رو از دست میدادم
نکه قبلش خیلی سالم بود..
پوکر گفتم:
_چیه؟!
_ناراحتی؟!
باز این بیست سوالیاش شروع شد
اونم تک کلمهای..
منم اعصاب مصاب چی؟! بله تعطیله!
با همون لحن خنثی گفتم:
_خیر..
چرا ناراحت باشم؟! همه چی ارومه؛ من چقدر خوشبختم!!
حالا خوبه؟!
بکش کنار برم.
بیشتر سمتم اومد
دستشو روی دیوار پشت سرم گزاشت و مثل همیشه با لحن ملایمی گفت:
_اون چیزی که تو ذهن خوشگلت بود..
یه روز واقعی میشه!!
پلک زدم
تو ذهن خوشگل من خیلی چیزا بود، دقیقا کدومش رو میگه؟!
اصلا این بشر تو ذهن من چیکار میکنه؟
تا اومدم بگم بکش کنار باد بیاد..
با نگاه خوشگلی گفت:
_اون موقع نمیزارم این لبخندت بماسه؛ قول میدم!!
چشمام رو چرخوندم
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_605
از بس بهم نزدیک نشده که واقعا جنبه ام صفره..
کدوم بنی بشری، گل و گیاهی.. حیوون دم دار و بی شاخی؛ با نفس حامله شده که من دومیش باشم؟!
واقعا داشتم مغزم رو از دست میدادم
نکه قبلش خیلی سالم بود..
پوکر گفتم:
_چیه؟!
_ناراحتی؟!
باز این بیست سوالیاش شروع شد
اونم تک کلمهای..
منم اعصاب مصاب چی؟! بله تعطیله!
با همون لحن خنثی گفتم:
_خیر..
چرا ناراحت باشم؟! همه چی ارومه؛ من چقدر خوشبختم!!
حالا خوبه؟!
بکش کنار برم.
بیشتر سمتم اومد
دستشو روی دیوار پشت سرم گزاشت و مثل همیشه با لحن ملایمی گفت:
_اون چیزی که تو ذهن خوشگلت بود..
یه روز واقعی میشه!!
پلک زدم
تو ذهن خوشگل من خیلی چیزا بود، دقیقا کدومش رو میگه؟!
اصلا این بشر تو ذهن من چیکار میکنه؟
تا اومدم بگم بکش کنار باد بیاد..
با نگاه خوشگلی گفت:
_اون موقع نمیزارم این لبخندت بماسه؛ قول میدم!!
چشمام رو چرخوندم
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_606
نکنه فهمیده سر سفره داشتم به چی فکر میکردم؟!
با این فکر..
چشمام گرد شدن
اره طناز فهمید.. مگه خبره نفهمه؟!
شاید اصلا همه فهمیدن
حالا بشین موهاتو بکش زنیکه شوهر ندیده ی زلیل مرده..
دیار با دیدن قیافم؛ تک خنده ای کرد و گفت:
_نه.. کسی نفهمید..
من خیلی چشمم بهت بود!!
ابروهام بالا پریدن
سریع گفتم:
_تو از کجا میدونی به این فکر میکردم؟!
دست به جیب شد
خوبه والا، به خودش اومد
کم مونده بود بکوبتم به دیوار و عین فیلما همو ما.. چ کنیم
ولی منو این شانسا؟!
خیر..
خداشاهده یه نوک بزنه؛ تا حامله نشم ولش نمیکنم
بعد عین اون دخترای عنتره تو فیلمای ترکی؛ سر عقدش با افسانه میرم و میگم.. من حاملم!
تر میزنم به همچی.
خوشبختانه نمیتونم اینارو عملی کنم
یعنی چیزشو ندارم؛ جیگرشو!!
دیار:
_باز داری به چی فکر میکنی؟!
_وا به تو چه.. برو کنار ببینم!!
تو چرا فاز چیز گرفتی منو اوردی اینجا؟
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_606
نکنه فهمیده سر سفره داشتم به چی فکر میکردم؟!
با این فکر..
چشمام گرد شدن
اره طناز فهمید.. مگه خبره نفهمه؟!
شاید اصلا همه فهمیدن
حالا بشین موهاتو بکش زنیکه شوهر ندیده ی زلیل مرده..
دیار با دیدن قیافم؛ تک خنده ای کرد و گفت:
_نه.. کسی نفهمید..
من خیلی چشمم بهت بود!!
ابروهام بالا پریدن
سریع گفتم:
_تو از کجا میدونی به این فکر میکردم؟!
دست به جیب شد
خوبه والا، به خودش اومد
کم مونده بود بکوبتم به دیوار و عین فیلما همو ما.. چ کنیم
ولی منو این شانسا؟!
خیر..
خداشاهده یه نوک بزنه؛ تا حامله نشم ولش نمیکنم
بعد عین اون دخترای عنتره تو فیلمای ترکی؛ سر عقدش با افسانه میرم و میگم.. من حاملم!
تر میزنم به همچی.
خوشبختانه نمیتونم اینارو عملی کنم
یعنی چیزشو ندارم؛ جیگرشو!!
دیار:
_باز داری به چی فکر میکنی؟!
_وا به تو چه.. برو کنار ببینم!!
تو چرا فاز چیز گرفتی منو اوردی اینجا؟
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ @ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
رمان گوسفند منه🐑🌻
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_607
یعنی طرف اهمیت میده یه دردسر..
نمیده هم یه دردسر!
نمیاد سمتم میگم خواجهس ؛ فلانه بساره..
بی احساسه بی لیاقته!
میاد هم این مخه لامصب یاداوری میکنه در اینده نه چندان دوری، شوهره یه عفریته ای جز من میشه!
وضعیت بدی بود
ولی خب دومی منطقی تر بود
که دست به سینه و طلبکار زل زدم بهش که یه جوابی بهم بده، ولی در کمال خونسردی گفت:
_کجا اوردمت مگه؟!
این فکر کرده من واسه ابرو و حیا خیلی شیک عادی سازی میکنم حرکاتشو؟!
میگم هیچی نشده؟!
خیر نیست از این خبرا..
با ابروی بالا رفته و کاملا پررو گفتم:
_گوشه کنار خفتم کردی دقیقا، دستتم که گزاشتی کنار سرم رو دیوار.. علنا خفتم کردی یعنی!
جاخورد
بعدم درحالی که دستشو میکشید روی ته ریشش با کلافگی گفت:
_یکمم.. فقط یکمم رعایت کن..
چرا در ثانیهمیگی این حرفارو؟!
_دروغ میگم؟!
خندش گرفت
_نه دروغ نمیگی..
خیلی زود میگی! یکم اروم بگو.. یکم با حد و مرز..
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
• #گوسفند_منهramblossom •
• #Part_607
یعنی طرف اهمیت میده یه دردسر..
نمیده هم یه دردسر!
نمیاد سمتم میگم خواجهس ؛ فلانه بساره..
بی احساسه بی لیاقته!
میاد هم این مخه لامصب یاداوری میکنه در اینده نه چندان دوری، شوهره یه عفریته ای جز من میشه!
وضعیت بدی بود
ولی خب دومی منطقی تر بود
که دست به سینه و طلبکار زل زدم بهش که یه جوابی بهم بده، ولی در کمال خونسردی گفت:
_کجا اوردمت مگه؟!
این فکر کرده من واسه ابرو و حیا خیلی شیک عادی سازی میکنم حرکاتشو؟!
میگم هیچی نشده؟!
خیر نیست از این خبرا..
با ابروی بالا رفته و کاملا پررو گفتم:
_گوشه کنار خفتم کردی دقیقا، دستتم که گزاشتی کنار سرم رو دیوار.. علنا خفتم کردی یعنی!
جاخورد
بعدم درحالی که دستشو میکشید روی ته ریشش با کلافگی گفت:
_یکمم.. فقط یکمم رعایت کن..
چرا در ثانیهمیگی این حرفارو؟!
_دروغ میگم؟!
خندش گرفت
_نه دروغ نمیگی..
خیلی زود میگی! یکم اروم بگو.. یکم با حد و مرز..
•┄┄┅┄✧ledger🌤✧┄┅┄┄•
〈ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ→ 🕊〉
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ خرداد
13Kدنبال کننده
•• بهنام قلم سرنوشت✍yellow_heart ••
.
اِی عزیزِ جان... تو از کدام کهکشان آمدهای برای قلبم؟!
.
رمان آنلاین: #گوسفند_منههsheepherb!
.
با لبخند ماندگار باشیدfull_moon_with_face🌤.
تابع قوانین روبیکا
مجموعه point_down
@list_chanela
مشاهده کانال پیامرسان.
اِی عزیزِ جان... تو از کدام کهکشان آمدهای برای قلبم؟!
.
رمان آنلاین: #گوسفند_منههsheepherb!
.
با لبخند ماندگار باشیدfull_moon_with_face🌤.
تابع قوانین روبیکا
مجموعه point_down
@list_chanela