۲۶ دی
خانه رمان😍
قسمت سوم
من اونقدر حالم خراب بود که بهونه ی حمام رفتن رو گرفتم تا دختر عموم چیزی نفهمه..چون واقعا نمیتونستم تحمل کنم دلم میخواست برم فقط جیغ بزنم
.
رفتم حمام دوش رو باز کردم ..شوکه بودم..دلم میخواست گریه کنم اما نمی شد ..یک چیزی روی قلبم سنگینی می کرد..زیر دوش نشستم و سرمو بردم لای پاهام ..بلاخره گریه ام اومد ..فقط می گفتم چرا؟؟خدایا چرا؟؟
.
من هنوز تو حمام بودم که دختر عموم رفت .همین که صدای بسته شدن در رو شنیدم از حمام پریدم بیرون و رفتم تو اتاق
.
مامانم پشت سرم اومد ..گفت حالت جا اومد؟حالا تو هی بشین رویا بافی کن ، پشت پا بزن به بختت..خوب شد؟؟ با گریه گفتم آخه مامان تو همه عروسی ها و مهمونی ها نگاهم میکرد، من فکر کردم دوسم داره ..مامانم گفت خب قشنگی اون هم فقط بخاطر قشنگیت نگاهت کرده..هیزه وگرنه اگه واقعا تو رو دوست داشت میومد خاستگاریت. اون اگه دوستت داشت یه کاری می کرد..یهو صدام رو بلند کردم گفتم مگه تو گذاشتی ؟؟تو مهمونی ها نمیذاری با دخترای مجرد بگردم همش منو کنار خودت نگه میداری که بگن دختر خوبیه ..نمیزاری یه شاخه مو از روسریم بزنه بیرون که نگن دختر بدیه ..حالا خوب شد راضی شدی؟با دختره دوست شده و باهاش ازدواج کرده..مامانم گفت الانم نمیذارم ، اگه قرار باشه پسره بیاد باهات رفیق بشه و بعد بخواد ازدواج کنه اصلا نمیخوام ..اینجور پسرا خانواده حالیشون نیست که..
.
گفتم باشه مامان من و تو حرف همو نمیفهمیم برو بیرون میخوام بخوابم ..
خیلی برام سخت بود که قبول کنم شهاب مال یکی دیگه شده ..شبا قبل خواب بغض می کردم چون دیگه نمیتونستم رویا بافی کنم و تو خیال خودم زن شهاب باشم .
سر همین جریان افسرده شدم ،حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم ، خنده به لبم نمیومد ..حوصله ی جمع و فامیل رو اصلا نداشتم فقط به زور دانشگاه میرفتم.
.
دوستای دانشگاهم تمام تلاششون رو می کردند که حالم رو خوب کنند .کلی باهام حرف میزدن که من دارم اشتباه میکنم بخاطر هیچ و پوچ ناراحتم. چون شهاب نه دوست پسرم بوده،نه قول ازدواج بهم داده ..منم میگفتم حرفتون درسته ولی من همون نگاه هایی رو که گه گداری بهم مینداخت رو تو ذهن خودم ، دوست داشتن تلقی کردم ..باهر نگاهش دلم می لرزید با هر نگاهش رویابافی می کردم..می ترسیدم بهش خیره بشم چون فکر میکردم اگه سرم رو بندازم پایین میگه چه دختر خوبیه اما اون فقط نگاه از سر هوس داشته ..میفهمید منو؟؟من دوساله شبا با خیال اون خوابیدم ، اما اون اصلا به من فکر نمیکرده
.
دوستم نگار بغلم کرد و گفت الهی من فدای اون دل پاکت بشم مهربون
من اونقدر حالم خراب بود که بهونه ی حمام رفتن رو گرفتم تا دختر عموم چیزی نفهمه..چون واقعا نمیتونستم تحمل کنم دلم میخواست برم فقط جیغ بزنم
.
رفتم حمام دوش رو باز کردم ..شوکه بودم..دلم میخواست گریه کنم اما نمی شد ..یک چیزی روی قلبم سنگینی می کرد..زیر دوش نشستم و سرمو بردم لای پاهام ..بلاخره گریه ام اومد ..فقط می گفتم چرا؟؟خدایا چرا؟؟
.
من هنوز تو حمام بودم که دختر عموم رفت .همین که صدای بسته شدن در رو شنیدم از حمام پریدم بیرون و رفتم تو اتاق
.
مامانم پشت سرم اومد ..گفت حالت جا اومد؟حالا تو هی بشین رویا بافی کن ، پشت پا بزن به بختت..خوب شد؟؟ با گریه گفتم آخه مامان تو همه عروسی ها و مهمونی ها نگاهم میکرد، من فکر کردم دوسم داره ..مامانم گفت خب قشنگی اون هم فقط بخاطر قشنگیت نگاهت کرده..هیزه وگرنه اگه واقعا تو رو دوست داشت میومد خاستگاریت. اون اگه دوستت داشت یه کاری می کرد..یهو صدام رو بلند کردم گفتم مگه تو گذاشتی ؟؟تو مهمونی ها نمیذاری با دخترای مجرد بگردم همش منو کنار خودت نگه میداری که بگن دختر خوبیه ..نمیزاری یه شاخه مو از روسریم بزنه بیرون که نگن دختر بدیه ..حالا خوب شد راضی شدی؟با دختره دوست شده و باهاش ازدواج کرده..مامانم گفت الانم نمیذارم ، اگه قرار باشه پسره بیاد باهات رفیق بشه و بعد بخواد ازدواج کنه اصلا نمیخوام ..اینجور پسرا خانواده حالیشون نیست که..
.
گفتم باشه مامان من و تو حرف همو نمیفهمیم برو بیرون میخوام بخوابم ..
خیلی برام سخت بود که قبول کنم شهاب مال یکی دیگه شده ..شبا قبل خواب بغض می کردم چون دیگه نمیتونستم رویا بافی کنم و تو خیال خودم زن شهاب باشم .
سر همین جریان افسرده شدم ،حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم ، خنده به لبم نمیومد ..حوصله ی جمع و فامیل رو اصلا نداشتم فقط به زور دانشگاه میرفتم.
.
دوستای دانشگاهم تمام تلاششون رو می کردند که حالم رو خوب کنند .کلی باهام حرف میزدن که من دارم اشتباه میکنم بخاطر هیچ و پوچ ناراحتم. چون شهاب نه دوست پسرم بوده،نه قول ازدواج بهم داده ..منم میگفتم حرفتون درسته ولی من همون نگاه هایی رو که گه گداری بهم مینداخت رو تو ذهن خودم ، دوست داشتن تلقی کردم ..باهر نگاهش دلم می لرزید با هر نگاهش رویابافی می کردم..می ترسیدم بهش خیره بشم چون فکر میکردم اگه سرم رو بندازم پایین میگه چه دختر خوبیه اما اون فقط نگاه از سر هوس داشته ..میفهمید منو؟؟من دوساله شبا با خیال اون خوابیدم ، اما اون اصلا به من فکر نمیکرده
.
دوستم نگار بغلم کرد و گفت الهی من فدای اون دل پاکت بشم مهربون
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ دی
۲۸ دی
خانه رمان😍
قسمت ۴
دوستم نگار بغلم کرد و گفت الهی من فدای اون دل پاکت بشم مهربون ..اشتباه کردی دل به کسی دادی که اصلا از احساس تو نسبت خودش خبر نداره..همینطور که توبغلش بودم گفت قوی باش سخت میگذره ولی میگذره ..حرفای نگار،دلگرمی های نگین آرومم میکرد .
سعی کردم برای اینکه از فکرش دربیام کنار درس و دانشگاه سرکار هم برم .تو یکی از مطرح ترین آموزشگاه های تهران مشغول به کار شدم و سابقه کاری خوبی برام بود .
.
تو اون چهارسال دانشگاهم با اینکه تو بهترین دانشگاه تهران درس میخوندم و بهترین شغل رو برای خودم دست و پا کرده بودم و موفق بودم اما هیچکدوم از این موفقیت های من به چشم فامیل نمیومد ..از شانس من ، تو یک سال همه ی دختر عمه و پسرعمو های هم سن بخصوص مجتبی که قبلا خاستگاریم اومده بود ازدواج کردند و من شدم گاو پیشونی سفید فامیل ..تو عروسی همه نگاه ترحم آمیز داشتن بهم و فکر میکردن اونا که شوهر کردن خوشبختن و منی که مجردم بدبخت ...با اینکه فقط بیست و یک سالم بود طوری رفتار میکردن که انگار دیگه پسر تموم شده و من ترشیده شدم ..رفتاراشون،حرف هاشون دل منو
می شکوند .هم برای خودم سخت بود و هم برای مامانم..
.
وقتی تو فامیل بودم اصلا حالم خوب نبود اما همین که ازشون جدا میشدم و میرفتم سر درس و کارم احساس میکردم از زندان رها شدم و یک نفس راحت می کشیدم..کم کم ارتباطم رو با همه قطع کردم ..با خودم قرار گذاشتم تا وقتی که موفق نشم و ازدواج خوبی نکنم با هیچ کسی رفت و آمد نکنم تا موقعی که منو با نامزدم که از همه لحاظ عالیه ببینن ..
آخرین امتحان های دانشگاه رو خرداد ماه دادم و خلاص شدم.تو این چهارسال دانشگاه با هیچ پسری دوست نشدم چون اونقدر سرجریان خاستگاری پسرعمه ام و حرف های فامیل و بعد از اون هم ازدواج شهاب منو بهم ریخته بود که اصلا نمیتونستم حتی به کسی فکر کنم . منو نگار فارغ التحصیل شدیم اون سال اما نگین از ما کوچیکتر بود و یک سال دیگه باید درس میخوند ..
وقتی که دانشگاهم تموم شد ارتباطم با نگین و نگار و کم شد . احساس تنهایی میکردم ..بخصوص که تابستون شروع شده بود و محل کار منم تا شهریور تعطیل بود .
.
تو خونه هیچ کاری نداشتم و دلم میخواست فقط استراحت کنم ، بیشتر اوقات هم تو اینستاگرام می چرخیدم ..
.
اواسط تیرماه بود .یک روز همینطور که پیج های مختلف رو میدیدم یهو به سرم زد که یک پیج پاپلیک بزنم و عکس هایی که از طبیعت انداختم رو اونجا قرار بدم .
پیج زدم و عکس پروفایل هم عکس خودم رو گذاشتم
دوستم نگار بغلم کرد و گفت الهی من فدای اون دل پاکت بشم مهربون ..اشتباه کردی دل به کسی دادی که اصلا از احساس تو نسبت خودش خبر نداره..همینطور که توبغلش بودم گفت قوی باش سخت میگذره ولی میگذره ..حرفای نگار،دلگرمی های نگین آرومم میکرد .
سعی کردم برای اینکه از فکرش دربیام کنار درس و دانشگاه سرکار هم برم .تو یکی از مطرح ترین آموزشگاه های تهران مشغول به کار شدم و سابقه کاری خوبی برام بود .
.
تو اون چهارسال دانشگاهم با اینکه تو بهترین دانشگاه تهران درس میخوندم و بهترین شغل رو برای خودم دست و پا کرده بودم و موفق بودم اما هیچکدوم از این موفقیت های من به چشم فامیل نمیومد ..از شانس من ، تو یک سال همه ی دختر عمه و پسرعمو های هم سن بخصوص مجتبی که قبلا خاستگاریم اومده بود ازدواج کردند و من شدم گاو پیشونی سفید فامیل ..تو عروسی همه نگاه ترحم آمیز داشتن بهم و فکر میکردن اونا که شوهر کردن خوشبختن و منی که مجردم بدبخت ...با اینکه فقط بیست و یک سالم بود طوری رفتار میکردن که انگار دیگه پسر تموم شده و من ترشیده شدم ..رفتاراشون،حرف هاشون دل منو
می شکوند .هم برای خودم سخت بود و هم برای مامانم..
.
وقتی تو فامیل بودم اصلا حالم خوب نبود اما همین که ازشون جدا میشدم و میرفتم سر درس و کارم احساس میکردم از زندان رها شدم و یک نفس راحت می کشیدم..کم کم ارتباطم رو با همه قطع کردم ..با خودم قرار گذاشتم تا وقتی که موفق نشم و ازدواج خوبی نکنم با هیچ کسی رفت و آمد نکنم تا موقعی که منو با نامزدم که از همه لحاظ عالیه ببینن ..
آخرین امتحان های دانشگاه رو خرداد ماه دادم و خلاص شدم.تو این چهارسال دانشگاه با هیچ پسری دوست نشدم چون اونقدر سرجریان خاستگاری پسرعمه ام و حرف های فامیل و بعد از اون هم ازدواج شهاب منو بهم ریخته بود که اصلا نمیتونستم حتی به کسی فکر کنم . منو نگار فارغ التحصیل شدیم اون سال اما نگین از ما کوچیکتر بود و یک سال دیگه باید درس میخوند ..
وقتی که دانشگاهم تموم شد ارتباطم با نگین و نگار و کم شد . احساس تنهایی میکردم ..بخصوص که تابستون شروع شده بود و محل کار منم تا شهریور تعطیل بود .
.
تو خونه هیچ کاری نداشتم و دلم میخواست فقط استراحت کنم ، بیشتر اوقات هم تو اینستاگرام می چرخیدم ..
.
اواسط تیرماه بود .یک روز همینطور که پیج های مختلف رو میدیدم یهو به سرم زد که یک پیج پاپلیک بزنم و عکس هایی که از طبیعت انداختم رو اونجا قرار بدم .
پیج زدم و عکس پروفایل هم عکس خودم رو گذاشتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ دی
۲۸ دی
خانه رمان😍
قسمت پنجم
اون موقع اینستاگرام زیاد سخت گیر نبود اگه پشت سر هم تعداد زیادی از افراد رو فالو می کردی بلاک نمیشدی و اون افراد هم تو رو فالو میکردن ..در عرض سه روز پیج من پونصد تا فالور داشت
کم کم دایرکت ها هم زیاد می شد و اکثرا هم آقا بودن و چون قیافه ی خوبی هم داشتم هر کسی پیام میداد قصد دوستی داشت و میخواست شماره بده
من اونقدر از لحاظ ذهنی این دو سه سال اخیر فشار روم بود ،دیگه دلم استرس و ناراحتی نمیخواست ،میخواستم سرگرم باشم، کیف کنم برای همین هر کسی دایرکت میداد اگه از قیافه اش خوشم میومد باهاش چت میکردم ولی شماره به کسی نمیدادم . هر کسی هم که اصرار به دوستی داشت رو بلاک میکردم ،چون من فقط برای سرگرمی چت میکردم وگرنه اصلا دوست نداشتم باهاشون رابطه ی دوستی برقرار کنم.
اواخر تیرماه بود
منم طبق عادتی که برام پیش اومده بود هر روز بعد از صبحانه میرفتم سراغ گوشی و دایرکت های اینستاگرام رو چک می کردم . بین پیام ها متوجه یکی شدم که عکس پروفایلش برام جذاب بود .
پیام داده بود سلام
منم اینو فرستادم wave
شروع کردیم به چت کردن و حرف زدن
معرفی کردن و متوجه شدم هر دومون تهرانیم گفتم خب تو بگو چند سالته گفت سی سالمه ..همون دقیقه سریع ازش پرسیدم متاهلی؟؟؟؟گفت نه چطور مگه؟؟گفتم آخه سی سالته مگه میشه مجرد باشی؟؟گفت آره تو خانواده ی ما همه دیر ازدواج میکنن
گفتم اوکی ولی بهتره که دیگه باهم چت نکنیم چون من بیست و دو سالمه و تو سی سال ،اختلاف سنی زیادی داریم ، گفت چه ربطی داره آخه اختلاف سنیمون خوبه اذیت نکن دیگه
.
گفت دلت نمیخواد دوست پسر خوشتیپ داشته باشی؟؟
.
قبل از اینکه جوابش رو بدم چند تا از عکس هاش رو فرستاد برام ..دیدم عجب چیزیه ، چقدر جذابه ، براش نوشتم بدک نیستی اما نه حوصله دوستی ندارم ، گفت اوکی همینطوری تو همین اینستاگرام باهم دوست بمونیم چه اشکالی داره ، گفتم اوکی
چند دقیقه بعد پیام داد الناز تو عکس نمیفرستی؟؟عکس پروفایلت زیاد مشخص نیست
عماد اونقدر جذاب بود دلم میخواست ببینه که منم خوشگلم ، چند تا از عکس های با حجابم رو فرستادم براش ..گفت جووون چه جذابی ، نگاه نگاه همه عکس ها رو هم با حجاب فرستادی ..گفتم همینه که هست ..گفت باشه عزیزم همینم من دوست دارم
.
اون موقع اینستاگرام زیاد سخت گیر نبود اگه پشت سر هم تعداد زیادی از افراد رو فالو می کردی بلاک نمیشدی و اون افراد هم تو رو فالو میکردن ..در عرض سه روز پیج من پونصد تا فالور داشت
کم کم دایرکت ها هم زیاد می شد و اکثرا هم آقا بودن و چون قیافه ی خوبی هم داشتم هر کسی پیام میداد قصد دوستی داشت و میخواست شماره بده
من اونقدر از لحاظ ذهنی این دو سه سال اخیر فشار روم بود ،دیگه دلم استرس و ناراحتی نمیخواست ،میخواستم سرگرم باشم، کیف کنم برای همین هر کسی دایرکت میداد اگه از قیافه اش خوشم میومد باهاش چت میکردم ولی شماره به کسی نمیدادم . هر کسی هم که اصرار به دوستی داشت رو بلاک میکردم ،چون من فقط برای سرگرمی چت میکردم وگرنه اصلا دوست نداشتم باهاشون رابطه ی دوستی برقرار کنم.
اواخر تیرماه بود
منم طبق عادتی که برام پیش اومده بود هر روز بعد از صبحانه میرفتم سراغ گوشی و دایرکت های اینستاگرام رو چک می کردم . بین پیام ها متوجه یکی شدم که عکس پروفایلش برام جذاب بود .
پیام داده بود سلام
منم اینو فرستادم wave
شروع کردیم به چت کردن و حرف زدن
معرفی کردن و متوجه شدم هر دومون تهرانیم گفتم خب تو بگو چند سالته گفت سی سالمه ..همون دقیقه سریع ازش پرسیدم متاهلی؟؟؟؟گفت نه چطور مگه؟؟گفتم آخه سی سالته مگه میشه مجرد باشی؟؟گفت آره تو خانواده ی ما همه دیر ازدواج میکنن
گفتم اوکی ولی بهتره که دیگه باهم چت نکنیم چون من بیست و دو سالمه و تو سی سال ،اختلاف سنی زیادی داریم ، گفت چه ربطی داره آخه اختلاف سنیمون خوبه اذیت نکن دیگه
.
گفت دلت نمیخواد دوست پسر خوشتیپ داشته باشی؟؟
.
قبل از اینکه جوابش رو بدم چند تا از عکس هاش رو فرستاد برام ..دیدم عجب چیزیه ، چقدر جذابه ، براش نوشتم بدک نیستی اما نه حوصله دوستی ندارم ، گفت اوکی همینطوری تو همین اینستاگرام باهم دوست بمونیم چه اشکالی داره ، گفتم اوکی
چند دقیقه بعد پیام داد الناز تو عکس نمیفرستی؟؟عکس پروفایلت زیاد مشخص نیست
عماد اونقدر جذاب بود دلم میخواست ببینه که منم خوشگلم ، چند تا از عکس های با حجابم رو فرستادم براش ..گفت جووون چه جذابی ، نگاه نگاه همه عکس ها رو هم با حجاب فرستادی ..گفتم همینه که هست ..گفت باشه عزیزم همینم من دوست دارم
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ دی
۲۸ دی
خانه رمان😍
قسمت ششم
چت کردن من و عماد دو روزی طول کشید تا اینکه از من شمارمو خواست گفتم برای چی گفت خب دوست بشیم دیگه ،قبول کردم و هیچ دلیل منطقی نمیتونم بیارم که چرا اینکار و کردم فقط دلم خواست که قبول کنم و شماره ام رو بهش بدم . همین که شماره رو دادم سریع با خط ثابت موبایل بهم زنگ زد ..تا گفتم الو گفت به به سلام خانوم خوشگله بلاخره صدات رو شنیدما ، خانوم خانوما ..گفتم خب چطوره؟؟گفت مثل قیافه ات قشنگه ..با ذوق گفتم مرسییی ..گفت خب چه خبر کجایی ؟؟گفتم هیچی خونه تنهام تو کجایی گفت منم مغازه ام دارم با یک دختر خوشگل حرف میزنم
یک ساعتی باهم حرف زدیم و بعد از قطع کردن من رفتم ناهار بخورم ..برام جالب بود که عماد به دلم نشسته ، یه پسر سی ساله ی جذاب ،دانشجوی فوق لیسانس بود که تو مغازه ی باباش کار می کرد .
بعد از ناهار رفتم روی تختم دراز کشیدم تو فکر و خیالات خودم بودم ، با خودم میگفتم خدارو چه دیدی شاید منو عماد عاشق هم شدیم و منم برای اولین بار طعم یه عشق دو طرفه رو بچشم تو همین فکر و خیالات بودم که یهو واتساپم زنگ خورد ،عماد بود . باهام تماس تصویری گرفت ..
جواب دادم ولی صورتم رو نشون ندادم ..گفتم وااای عماد چرا بی خبر تماس تصویری میگیری من نامرتبم ، قشنگ نیستم گفت اشکال نداره عزیزم خودتو نشون بده گفتم نه بعدا ..گفت یعنی من الان باید گردنت رو ببینم با گردنت حرف بزنم ؟؟گفتم آره .خندید ..یهو انگار دلم ریخت ..انگار همون جا با یک نگاه مهرش افتاد تو دلم ..قیافه اش با ته ریش واقعا جذاب بود ..عاشق خنده هاش ،صدای مهربونش ، قربون صدقه رفتناش شدم
بعد از آشناییم با عماد دیگه اینستا نمیرفتم فقط منتظر بودم ببینم تو واتساپ پیامی از طرفش
میاد یا نه
سه روز از آشنایی منو عماد گذشته بود و من برام سوال بود که چرا ساعت هفت غروب به بعد ازش خبری نیست ، برای همین وقتی تو اینستا بهم پیام داد ازش پرسیدم که چرا شبا پیام نمیدی؟گفت مهمون داشتیم نتونستم عزیزم ، قانع شدم با همین حرفش و دیگه بحث رو ادامه ندادم
پنج شنبه بود .عماد طبق روال همیشگی از صبح ساعت هشت با من چت میکرد ، تماس تصویری می گرفت تا غروب.
آخرین باری که زنگ زد ساعت پنج بعد از ظهر بود و صدای خیابون و شلوغی میومد گفت دارم میرم خونه..تلفن رو که قطع کرد دو ساعت بعدش من زنگ زدم بهش اما جواب نداد.
ده دقیقه بعد دیدم خودش زنگ زد .تا گفتم الو یهو گفت سلام خانم امیری خوبید بله بله من که گفتم استاد نمره ها رو هنوز نذاشته..هر وقت وارد کرد بهتون اطلاع میدم خدافظ
چت کردن من و عماد دو روزی طول کشید تا اینکه از من شمارمو خواست گفتم برای چی گفت خب دوست بشیم دیگه ،قبول کردم و هیچ دلیل منطقی نمیتونم بیارم که چرا اینکار و کردم فقط دلم خواست که قبول کنم و شماره ام رو بهش بدم . همین که شماره رو دادم سریع با خط ثابت موبایل بهم زنگ زد ..تا گفتم الو گفت به به سلام خانوم خوشگله بلاخره صدات رو شنیدما ، خانوم خانوما ..گفتم خب چطوره؟؟گفت مثل قیافه ات قشنگه ..با ذوق گفتم مرسییی ..گفت خب چه خبر کجایی ؟؟گفتم هیچی خونه تنهام تو کجایی گفت منم مغازه ام دارم با یک دختر خوشگل حرف میزنم
یک ساعتی باهم حرف زدیم و بعد از قطع کردن من رفتم ناهار بخورم ..برام جالب بود که عماد به دلم نشسته ، یه پسر سی ساله ی جذاب ،دانشجوی فوق لیسانس بود که تو مغازه ی باباش کار می کرد .
بعد از ناهار رفتم روی تختم دراز کشیدم تو فکر و خیالات خودم بودم ، با خودم میگفتم خدارو چه دیدی شاید منو عماد عاشق هم شدیم و منم برای اولین بار طعم یه عشق دو طرفه رو بچشم تو همین فکر و خیالات بودم که یهو واتساپم زنگ خورد ،عماد بود . باهام تماس تصویری گرفت ..
جواب دادم ولی صورتم رو نشون ندادم ..گفتم وااای عماد چرا بی خبر تماس تصویری میگیری من نامرتبم ، قشنگ نیستم گفت اشکال نداره عزیزم خودتو نشون بده گفتم نه بعدا ..گفت یعنی من الان باید گردنت رو ببینم با گردنت حرف بزنم ؟؟گفتم آره .خندید ..یهو انگار دلم ریخت ..انگار همون جا با یک نگاه مهرش افتاد تو دلم ..قیافه اش با ته ریش واقعا جذاب بود ..عاشق خنده هاش ،صدای مهربونش ، قربون صدقه رفتناش شدم
بعد از آشناییم با عماد دیگه اینستا نمیرفتم فقط منتظر بودم ببینم تو واتساپ پیامی از طرفش
میاد یا نه
سه روز از آشنایی منو عماد گذشته بود و من برام سوال بود که چرا ساعت هفت غروب به بعد ازش خبری نیست ، برای همین وقتی تو اینستا بهم پیام داد ازش پرسیدم که چرا شبا پیام نمیدی؟گفت مهمون داشتیم نتونستم عزیزم ، قانع شدم با همین حرفش و دیگه بحث رو ادامه ندادم
پنج شنبه بود .عماد طبق روال همیشگی از صبح ساعت هشت با من چت میکرد ، تماس تصویری می گرفت تا غروب.
آخرین باری که زنگ زد ساعت پنج بعد از ظهر بود و صدای خیابون و شلوغی میومد گفت دارم میرم خونه..تلفن رو که قطع کرد دو ساعت بعدش من زنگ زدم بهش اما جواب نداد.
ده دقیقه بعد دیدم خودش زنگ زد .تا گفتم الو یهو گفت سلام خانم امیری خوبید بله بله من که گفتم استاد نمره ها رو هنوز نذاشته..هر وقت وارد کرد بهتون اطلاع میدم خدافظ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ دی
۲۸ دی
خانه رمان😍
قسمت هفتم
هر چقدر من میگفتم عماد چی داری میگی؟با کی هستی؟؟اون اصلا جوابمو نمیداد حرف خودش رو می زد ،وقتی قطع کرد..عصبی شده بودم ،با خودم گفتم صد در صد این با یکی تو رابطه هست که اینجوری حرف زد
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم خب خداروشکر که باهاش بیرون نرفتم و اصلا وارد رابطه نشدم باهاش ..یک دوستی تلفنی یک هفته ای بود که تموم شد..خداروشکر که زود خودشو نشون داد
.
دراز کشیدم روی تختم و گفتم الناز به تو نیومده دوست پسر داشته باشی بشین بخون برای ارشد.
با این حرفا خودمو دلداری میدادم ولی خب نمیتونستم خودمو گول بزنم ، ناراحت بودم و حتی میگفتم خوش بحال دوست دختر عماد.
ساعت ده شب بود که به گوشیم زنگ زد اما من جواب ندادم..چون دیگه فهمیدم با کسیه و اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم ..به پروفایل واتساپش دقت کردم دیدم عکس با کت و شلوار ،تو آتلیه انداخته..عین آتلیه ی عروس و دوماد بود ،خندیدم گفتم وای لاشی رو ببینا متاهله
بدجوری خورده بود تو ذوقم ، پکر بودم اما روحیه امو حفظ کردم و سریع رفتم سر وقت میز تحریرم تا آماده اش کنم برای کنکور ارشد .
.
جمعه مشغول تمیز کاری اتاقم بودم و غروبش هم با مامان و بابام رفتم خرید و وقتی برگشتم خیلی خسته بودم .
سریع خوابم برد ..
شنبه صبح ساعت نه از خواب بیدار شدم و بدون توجه به گوشی موبایلم رفتم دست رو صورتم رو شستم و صبحونه خوردم ..بعدش اومدم سراغ گوشیم در کمال ناباوری دیدم ده تا تماس بی پاسخ از عماد دارم . حتی به دایرکت اینستاگرام و واتساپ هم پیام های زیادی داده بود .دونه به دونه پیام ها رو باز کردم ..نوشته بود الناز توروخدا جواب بده، چرا جواب نمیدی؟؟چیکار کردم مگه ؟؟
منتظر شدم مامانم داداشم رو ببره خونه داییم که با بچه هاشون بازی کنه و بعد حسابی از خجالت عماد دربیام .اون همچنان پیام میداد و من اصلا جوابی نمیدادم .مامانم گفت توهم بیا ناهار بریم خونه داییت گفتم نه حوصله ندارم شما برید .اونا که رفتن منم تصمیم گرفتم به عماد پیام بدم
رفتم واتساپش و پیام دادم که حالم از آدم های دروغگو و خائن بهم میخوره ،خداروشکر که زودتر خودتو نشون دادی ..تو وقتی یکی تو زندگیت هست
نباید به من پیشنهاد دوستی میدادی.
سریع زنگ زد بهم تا گفتم الو گفت الناز سوتفاهم شده گفتم چه سوتفاهمی؟؟؟اون روز زنگ زدم بهت مشخص بود که یکی هست نمیتونی جلوش با من حرف بزنی ،گفت نه بابا من پشت موتور بودم اصلا صداتو نمی شنیدم آخه من تو گوشیم دوتا اسم الناز سیو کردم یکیش همکلاسی دانشگاهمه فک کردم اونه
هر چقدر من میگفتم عماد چی داری میگی؟با کی هستی؟؟اون اصلا جوابمو نمیداد حرف خودش رو می زد ،وقتی قطع کرد..عصبی شده بودم ،با خودم گفتم صد در صد این با یکی تو رابطه هست که اینجوری حرف زد
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم خب خداروشکر که باهاش بیرون نرفتم و اصلا وارد رابطه نشدم باهاش ..یک دوستی تلفنی یک هفته ای بود که تموم شد..خداروشکر که زود خودشو نشون داد
.
دراز کشیدم روی تختم و گفتم الناز به تو نیومده دوست پسر داشته باشی بشین بخون برای ارشد.
با این حرفا خودمو دلداری میدادم ولی خب نمیتونستم خودمو گول بزنم ، ناراحت بودم و حتی میگفتم خوش بحال دوست دختر عماد.
ساعت ده شب بود که به گوشیم زنگ زد اما من جواب ندادم..چون دیگه فهمیدم با کسیه و اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم ..به پروفایل واتساپش دقت کردم دیدم عکس با کت و شلوار ،تو آتلیه انداخته..عین آتلیه ی عروس و دوماد بود ،خندیدم گفتم وای لاشی رو ببینا متاهله
بدجوری خورده بود تو ذوقم ، پکر بودم اما روحیه امو حفظ کردم و سریع رفتم سر وقت میز تحریرم تا آماده اش کنم برای کنکور ارشد .
.
جمعه مشغول تمیز کاری اتاقم بودم و غروبش هم با مامان و بابام رفتم خرید و وقتی برگشتم خیلی خسته بودم .
سریع خوابم برد ..
شنبه صبح ساعت نه از خواب بیدار شدم و بدون توجه به گوشی موبایلم رفتم دست رو صورتم رو شستم و صبحونه خوردم ..بعدش اومدم سراغ گوشیم در کمال ناباوری دیدم ده تا تماس بی پاسخ از عماد دارم . حتی به دایرکت اینستاگرام و واتساپ هم پیام های زیادی داده بود .دونه به دونه پیام ها رو باز کردم ..نوشته بود الناز توروخدا جواب بده، چرا جواب نمیدی؟؟چیکار کردم مگه ؟؟
منتظر شدم مامانم داداشم رو ببره خونه داییم که با بچه هاشون بازی کنه و بعد حسابی از خجالت عماد دربیام .اون همچنان پیام میداد و من اصلا جوابی نمیدادم .مامانم گفت توهم بیا ناهار بریم خونه داییت گفتم نه حوصله ندارم شما برید .اونا که رفتن منم تصمیم گرفتم به عماد پیام بدم
رفتم واتساپش و پیام دادم که حالم از آدم های دروغگو و خائن بهم میخوره ،خداروشکر که زودتر خودتو نشون دادی ..تو وقتی یکی تو زندگیت هست
نباید به من پیشنهاد دوستی میدادی.
سریع زنگ زد بهم تا گفتم الو گفت الناز سوتفاهم شده گفتم چه سوتفاهمی؟؟؟اون روز زنگ زدم بهت مشخص بود که یکی هست نمیتونی جلوش با من حرف بزنی ،گفت نه بابا من پشت موتور بودم اصلا صداتو نمی شنیدم آخه من تو گوشیم دوتا اسم الناز سیو کردم یکیش همکلاسی دانشگاهمه فک کردم اونه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ دی
خانه رمان😍
قسمت هشتم
گفت نه بابا من پشت موتور بودم اصلا صداتو نمی شنیدم آخه من تو گوشیم دوتا اسم الناز سیو کردم یکیش همکلاسی دانشگاهمه فک کردم اونه تند تند بدون اینکه بشنوم چی میگه حرف زدم آخه قبل از تو بهم زنگ زده بود ،گفتم بسه دیگه خر خودتی یعنی چی؟؟ داری به شعورم توهین میکنی ..گفت بابا پشت موتور بودم صدات رو نمی شنیدم آخه ..گفتم ببین عماد حالم بهم میخوره از دروغات برای منم مهم نیست دیگه چی بوده و چی نبوده فقط آقای باهوش کسی که پشت موتور باشه صدای باد می پیجه ، مثل همون روزی که داشتی باهام تلفنی حرف می زدی اونقدر داد میزدی که صدات بهم برسه ..ولی نه مثل پنج شنبه تو سکوت با صدای آروم داری میگی خانم فلانی استاد نمره نداده ..
عماد که دید دارم مسخره اش میکنم خندید..منم گفتم بخند ، باید همبخندی منه احمق رو بگو اعتماد کردم شماره ام رو بهت دادم فقط خواهشا شماره ام رو پاک کن .خدافظ
.
قطع که کردم دوباره زنگ زد ولی جواب ندادم .تو واتساپ بهم پیام داد الناز حق باتوعه من بهت دروغ گفتم اما اونطوری که تو فکر میکنی نیست ، بذار برات توضیح بدم .حقیقتش من تو خونه شرایط سختی دارم و واقعا جلوی پدر و مادرم نمیتونم باهات صحبت کنم
چند تا استیکر خنده فرستادم گفتم تو که میگفتی مامان بابات خیلی پایه اند و اصلا بهت کاری ندارن و میگن با هر کی میخوای دوست باش و فقط طرف رو حامله نکن
پیام داد دروغ گفتم ..مامان بابای من خیلی خیلی خشک و مذهبی اند و حتی اگه ببینن من با نامحرم صحبت میکنم از خونه بیرونم میکنن ..بابام حاجی بازاره از اون بداخلاقا نمیذاره هرکاری کنم ..با دوست دختر قبلیم هم که کات کردم بخاطر خانواده ام بود که فهمیدن و کلی دعوا به پا شد و اجبارم کردند که ازدواج کنم اما من زیر بار نرفتم و گفتم من زن نمیخوام ولی شما هم دیگه تو دست من تلفن نمی بینید که بخوام با دختری حرف بزنم
..
پیامش رو خوندم و جواب ندادم ..گفت الناز ؟باور نکردی؟؟
جواب دادم نه ..معلومه که نه ، مگه عهده بوقه چرا چرت و پرت میگی؟؟
گفت بخدا ما اینطوری ایم بیا خودت بیرون باهام من عکس خانواده ام رو بهت نشون بدم که چقدر بسته ایم ..
گفتم عکس پروفایلت چی؟؟عین تازه دومادا کنار آینه ی آتلیه عروس داماد وایستادی عکس انداختی..گفت بابا اون عروسی پسرعموم بود منم ساقدوش بودم هر جا رفتن منم باهاشون بودم ..کارشون که تموم شد عکاس رفیقم بود گفتم از من هم چند تا عکس بگیره ..
گفتم خیلی عکس خزیه ..گفت خب برمیدارم تو فقط آشتی باش قهر نکن باهام
گفت نه بابا من پشت موتور بودم اصلا صداتو نمی شنیدم آخه من تو گوشیم دوتا اسم الناز سیو کردم یکیش همکلاسی دانشگاهمه فک کردم اونه تند تند بدون اینکه بشنوم چی میگه حرف زدم آخه قبل از تو بهم زنگ زده بود ،گفتم بسه دیگه خر خودتی یعنی چی؟؟ داری به شعورم توهین میکنی ..گفت بابا پشت موتور بودم صدات رو نمی شنیدم آخه ..گفتم ببین عماد حالم بهم میخوره از دروغات برای منم مهم نیست دیگه چی بوده و چی نبوده فقط آقای باهوش کسی که پشت موتور باشه صدای باد می پیجه ، مثل همون روزی که داشتی باهام تلفنی حرف می زدی اونقدر داد میزدی که صدات بهم برسه ..ولی نه مثل پنج شنبه تو سکوت با صدای آروم داری میگی خانم فلانی استاد نمره نداده ..
عماد که دید دارم مسخره اش میکنم خندید..منم گفتم بخند ، باید همبخندی منه احمق رو بگو اعتماد کردم شماره ام رو بهت دادم فقط خواهشا شماره ام رو پاک کن .خدافظ
.
قطع که کردم دوباره زنگ زد ولی جواب ندادم .تو واتساپ بهم پیام داد الناز حق باتوعه من بهت دروغ گفتم اما اونطوری که تو فکر میکنی نیست ، بذار برات توضیح بدم .حقیقتش من تو خونه شرایط سختی دارم و واقعا جلوی پدر و مادرم نمیتونم باهات صحبت کنم
چند تا استیکر خنده فرستادم گفتم تو که میگفتی مامان بابات خیلی پایه اند و اصلا بهت کاری ندارن و میگن با هر کی میخوای دوست باش و فقط طرف رو حامله نکن
پیام داد دروغ گفتم ..مامان بابای من خیلی خیلی خشک و مذهبی اند و حتی اگه ببینن من با نامحرم صحبت میکنم از خونه بیرونم میکنن ..بابام حاجی بازاره از اون بداخلاقا نمیذاره هرکاری کنم ..با دوست دختر قبلیم هم که کات کردم بخاطر خانواده ام بود که فهمیدن و کلی دعوا به پا شد و اجبارم کردند که ازدواج کنم اما من زیر بار نرفتم و گفتم من زن نمیخوام ولی شما هم دیگه تو دست من تلفن نمی بینید که بخوام با دختری حرف بزنم
..
پیامش رو خوندم و جواب ندادم ..گفت الناز ؟باور نکردی؟؟
جواب دادم نه ..معلومه که نه ، مگه عهده بوقه چرا چرت و پرت میگی؟؟
گفت بخدا ما اینطوری ایم بیا خودت بیرون باهام من عکس خانواده ام رو بهت نشون بدم که چقدر بسته ایم ..
گفتم عکس پروفایلت چی؟؟عین تازه دومادا کنار آینه ی آتلیه عروس داماد وایستادی عکس انداختی..گفت بابا اون عروسی پسرعموم بود منم ساقدوش بودم هر جا رفتن منم باهاشون بودم ..کارشون که تموم شد عکاس رفیقم بود گفتم از من هم چند تا عکس بگیره ..
گفتم خیلی عکس خزیه ..گفت خب برمیدارم تو فقط آشتی باش قهر نکن باهام
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ دی
خانه رمان😍
قسمت نهم
آشتی باش قهر نکن باهام ..بخدا اومدم کارخونه سفارش بگیرم اونقدر اعصابم خورده نتونستم برم بالا الان دو ساعته تو ماشین نشستم تا تو رو راضی کنم حالم خوب بشه بعد برم داخل
یهو همون لحظه عماد تماس تصویری گرفت ..جواب دادم دیدم تو ماشین بود .با خنده گفت آی دختر تو با دل دیوانه ی من چه کردی؟؟من فقط نگاهش میکردم گفت نگاه تو ماشینم منتظرم خانوم خانوما هستم تا منو ببخشه برم به کارم برسم ، از اون طرف همبابام هی زنگ میزنه که چی شد؟؟رفتی؟؟گفتم اوهوم ..
ادامو درآورد اما من نخندیدم
گفت عهههه بسه دیگه الناز از قیافه بیا بیرون باهام ..گفتم من نمیدونم چرا نمیتونم حرفت رو باور کنم آخه ..گفت بهم اعتماد داشته باش بهت ثابت میکنم که چیزی نیست ..من دوستت دارم الناز ،خراب نکن دوستیمون رو ..گفتم باشه یه فرصت بهت میدم که ثابت کنی دروغ نگفتی بهم
گفت باشه فردا از بابام مرخصی میگیریم میام دنبالت بریم بیرون .گفتم باشه بریم .خداحافظی که کردم یه گوشه نشستم.
حرفای عماد رو هنوز باور نکرده بودم اما اونقدر برام جذاب و دوست داشتنی به نظر می رسید که دلم میخواست راست گفته باشه و من با خیال راحت دل ببندم .
.
استرس داشتم برای فردا دلم میخواست قشنگ باشم ..رفتم سراغ کمد لباس و برای فردا چیزهایی که میخواستم بپوشم رو گذاشتم کنار
.
روز قرارمون رسید و من هم یه تیپ معمولی و آرایش ساده کردم و رفتم .
سمت مترو باهم قرار گذاشته بودیم .چون مغازه ی عماد و باباش تو بازار بود و مترو هم به عماد خیلی نزدیک می شد
استرس داشتم چون اولین باری بود که داشتم با یه پسر قرار میذاشتم.وقتی رسیدم به خیابون با دلهره به اطرافم نگاه میکردم ، همون لحظه عماد بهم زنگ زد گفت بیا من پایین تر از میدون منتظرم ..
.
رفتم و پیداش کردم ..
.
یه پسر فوق العاده جذاب با عینک خلبانی که روی موتور نشسته بود .
.
موتورش اونقدر خفن و جذاب بود که من مثل اونو تو فیلم های خارجی دیده بودم ..
.
رفتم سمتش سلام کردیم و گفت بپر بالا بریم ..منم گفتم آخه من تاحالا پشت موتور ننشسته ام میترسم ...گفت منو بگیر ترس نداره ..گفتم آخه خجالت میکشم تورو بگیرم ..خندید گفت از رو لباس بگیر حاج خانوم گناه نمیشه ..
.
بلاخره سوار شدم و راه افتادیم..من کیف گذاشتم وسطمون که باهاش تماسی نداشته باشم اما اون از قصد ، با سرعت بالا میرفت که من مجبور بشم بگیرمش ..
.
آشتی باش قهر نکن باهام ..بخدا اومدم کارخونه سفارش بگیرم اونقدر اعصابم خورده نتونستم برم بالا الان دو ساعته تو ماشین نشستم تا تو رو راضی کنم حالم خوب بشه بعد برم داخل
یهو همون لحظه عماد تماس تصویری گرفت ..جواب دادم دیدم تو ماشین بود .با خنده گفت آی دختر تو با دل دیوانه ی من چه کردی؟؟من فقط نگاهش میکردم گفت نگاه تو ماشینم منتظرم خانوم خانوما هستم تا منو ببخشه برم به کارم برسم ، از اون طرف همبابام هی زنگ میزنه که چی شد؟؟رفتی؟؟گفتم اوهوم ..
ادامو درآورد اما من نخندیدم
گفت عهههه بسه دیگه الناز از قیافه بیا بیرون باهام ..گفتم من نمیدونم چرا نمیتونم حرفت رو باور کنم آخه ..گفت بهم اعتماد داشته باش بهت ثابت میکنم که چیزی نیست ..من دوستت دارم الناز ،خراب نکن دوستیمون رو ..گفتم باشه یه فرصت بهت میدم که ثابت کنی دروغ نگفتی بهم
گفت باشه فردا از بابام مرخصی میگیریم میام دنبالت بریم بیرون .گفتم باشه بریم .خداحافظی که کردم یه گوشه نشستم.
حرفای عماد رو هنوز باور نکرده بودم اما اونقدر برام جذاب و دوست داشتنی به نظر می رسید که دلم میخواست راست گفته باشه و من با خیال راحت دل ببندم .
.
استرس داشتم برای فردا دلم میخواست قشنگ باشم ..رفتم سراغ کمد لباس و برای فردا چیزهایی که میخواستم بپوشم رو گذاشتم کنار
.
روز قرارمون رسید و من هم یه تیپ معمولی و آرایش ساده کردم و رفتم .
سمت مترو باهم قرار گذاشته بودیم .چون مغازه ی عماد و باباش تو بازار بود و مترو هم به عماد خیلی نزدیک می شد
استرس داشتم چون اولین باری بود که داشتم با یه پسر قرار میذاشتم.وقتی رسیدم به خیابون با دلهره به اطرافم نگاه میکردم ، همون لحظه عماد بهم زنگ زد گفت بیا من پایین تر از میدون منتظرم ..
.
رفتم و پیداش کردم ..
.
یه پسر فوق العاده جذاب با عینک خلبانی که روی موتور نشسته بود .
.
موتورش اونقدر خفن و جذاب بود که من مثل اونو تو فیلم های خارجی دیده بودم ..
.
رفتم سمتش سلام کردیم و گفت بپر بالا بریم ..منم گفتم آخه من تاحالا پشت موتور ننشسته ام میترسم ...گفت منو بگیر ترس نداره ..گفتم آخه خجالت میکشم تورو بگیرم ..خندید گفت از رو لباس بگیر حاج خانوم گناه نمیشه ..
.
بلاخره سوار شدم و راه افتادیم..من کیف گذاشتم وسطمون که باهاش تماسی نداشته باشم اما اون از قصد ، با سرعت بالا میرفت که من مجبور بشم بگیرمش ..
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ دی
خانه رمان😍
قسمت دهم
یه جا رسیدیم به پیج که من پیرهنش رو گرفتم و گفت چیکار میکنی الناز؟؟داری منو میندازی..خطر داره ،گفتم ببخشید خب
دستمو گرفت و گذاشت روی سینه اش و گفت محکم بغلم کن میخواهم حسابی بهت خوش بگذره
وقتی رسیدیم به تونل توحید سرعت موتور رو بالاتر برد ..اولین بار بود که همچین سرعتی رو با موتور تجربه میکردم ..
خوشم اومده بود ..کیف میکردم
یه کمی که چرخیدیم،عماد نزدیک یک سفره خونه سنتی نگه داشت که بریم ناهار بخوریم
بعد از ناهار ،قلیون سفارش داد و نشست کنارم و دست انداخت دور شونم و گفت نگاهم کن ببینم
نگاهش کردم گفت آخ آخ تو چرا اینقدر خوشگلی ؟؟؟خندیدم ..گفت ای جوون اون خنده هات رو من بخورم ..من چیزی نگفتم
دستش رو برد زیر چونه ام گفت چیه چیزی شده؟؟نکنه یاد دوست پسر قبلیت افتادی ..دستش رو از روی شونه ام برداشتم و گفتم ..دوست پسر قبلی دیگه چیه؟؟؟ اولین پسری هستی که باهاش قرار گذاشتم ..الانم اینقدر بهم چسبیدی سختمه ..راحت نیستم عماد با فاصله بشین .
با خنده گفت اوووه اوووه الناز خانوم عصبانی شدن ؟؟؟گفتم آره نه از حرکتت نه از حرفی که الان زدی خوشم نیومد.
گفت خب ببخشید قربونت برم ..آخه چرا اینقدر سخت میگیری تو؟؟این همه آدم باهم دوست میشن فقط همدیگر رو نگاه میکنن ؟؟ گفتم نه خب ولی اولین باره دارم میبینمت سخته برام
گفت باشه عزیزم هر طور راحتی من که نمیخوام اذیتت کنم ..عماد مشغول قلیون کشیدن شد
گفتم عماد انگار یادت رفته که قرار بود بهم ثابت کنی که حرفات راست بوده
گوشیش رو درآورد و گفت بیا نزدیک تر ..خب بریم سراغ اولینعکس ..این بابا و مامانم همینطور که میبینی مذهبی و مقید و خیلی سخت گیر ..نگاه کن در و دیوار خونمونو نگاه کن پر از عکس و دعا و اینجور چیز هاست ..گفتم خب چه ربطی داره خونه ی ما هم هست ولی دیگه مامان بابام بهم گیر نمیدن با کی حرف میزنی با کی حرف نمیزنی ..گفت صبر کن ..اینم خواهرمه و خواهر زاده ام اینا طبقه بالای خونه ی ما هستن ..همیشه هر وقت میرم خونه گوشیم دست خواهر زادمه، اگه یوقت ندم بهش شک میکنن میگن مگه چی داری گوشیت مگه با کسی قرار داری؟
گفتم عماد تو دیگه سی سالته گفت نخیر آذر ماه تازه سی سالم میشه گفتم خب حالا هرچی مگه میشه پسر به سن و سال تو مستقل نباشه .من باور نمیکنم .
گفت ببین الناز بابام تو بازار خیلی معروفه همه میشناسنشن..آدم با آبرویی هم هست ..من قبلا یک دوست دختر داشتم خیلی هم دوسش داشتم اما سر یک مساله ای دعوامون شد
.
یه جا رسیدیم به پیج که من پیرهنش رو گرفتم و گفت چیکار میکنی الناز؟؟داری منو میندازی..خطر داره ،گفتم ببخشید خب
دستمو گرفت و گذاشت روی سینه اش و گفت محکم بغلم کن میخواهم حسابی بهت خوش بگذره
وقتی رسیدیم به تونل توحید سرعت موتور رو بالاتر برد ..اولین بار بود که همچین سرعتی رو با موتور تجربه میکردم ..
خوشم اومده بود ..کیف میکردم
یه کمی که چرخیدیم،عماد نزدیک یک سفره خونه سنتی نگه داشت که بریم ناهار بخوریم
بعد از ناهار ،قلیون سفارش داد و نشست کنارم و دست انداخت دور شونم و گفت نگاهم کن ببینم
نگاهش کردم گفت آخ آخ تو چرا اینقدر خوشگلی ؟؟؟خندیدم ..گفت ای جوون اون خنده هات رو من بخورم ..من چیزی نگفتم
دستش رو برد زیر چونه ام گفت چیه چیزی شده؟؟نکنه یاد دوست پسر قبلیت افتادی ..دستش رو از روی شونه ام برداشتم و گفتم ..دوست پسر قبلی دیگه چیه؟؟؟ اولین پسری هستی که باهاش قرار گذاشتم ..الانم اینقدر بهم چسبیدی سختمه ..راحت نیستم عماد با فاصله بشین .
با خنده گفت اوووه اوووه الناز خانوم عصبانی شدن ؟؟؟گفتم آره نه از حرکتت نه از حرفی که الان زدی خوشم نیومد.
گفت خب ببخشید قربونت برم ..آخه چرا اینقدر سخت میگیری تو؟؟این همه آدم باهم دوست میشن فقط همدیگر رو نگاه میکنن ؟؟ گفتم نه خب ولی اولین باره دارم میبینمت سخته برام
گفت باشه عزیزم هر طور راحتی من که نمیخوام اذیتت کنم ..عماد مشغول قلیون کشیدن شد
گفتم عماد انگار یادت رفته که قرار بود بهم ثابت کنی که حرفات راست بوده
گوشیش رو درآورد و گفت بیا نزدیک تر ..خب بریم سراغ اولینعکس ..این بابا و مامانم همینطور که میبینی مذهبی و مقید و خیلی سخت گیر ..نگاه کن در و دیوار خونمونو نگاه کن پر از عکس و دعا و اینجور چیز هاست ..گفتم خب چه ربطی داره خونه ی ما هم هست ولی دیگه مامان بابام بهم گیر نمیدن با کی حرف میزنی با کی حرف نمیزنی ..گفت صبر کن ..اینم خواهرمه و خواهر زاده ام اینا طبقه بالای خونه ی ما هستن ..همیشه هر وقت میرم خونه گوشیم دست خواهر زادمه، اگه یوقت ندم بهش شک میکنن میگن مگه چی داری گوشیت مگه با کسی قرار داری؟
گفتم عماد تو دیگه سی سالته گفت نخیر آذر ماه تازه سی سالم میشه گفتم خب حالا هرچی مگه میشه پسر به سن و سال تو مستقل نباشه .من باور نمیکنم .
گفت ببین الناز بابام تو بازار خیلی معروفه همه میشناسنشن..آدم با آبرویی هم هست ..من قبلا یک دوست دختر داشتم خیلی هم دوسش داشتم اما سر یک مساله ای دعوامون شد
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ دی
خانه رمان😍
قسمت یازدهم
گفت ببین الناز بابام تو بازار خیلی معروفه همه میشناسنشن و آدم با آبرویی هم هست ..من قبلا یک دوست دختر داشتم ببخشید که اینو میگم ، خیلی عاشقش بودم. اما سر یک مساله ای دعوامون شد اونم اومد آبروی منو جلوی خانواده ام برد .من اونقدر بهش اعتماد داشتم آدرس خونه و شماره تلفن خونه و حتی آدرس محل کار رو هم داده بودم .اون هم سو استفاده کرد و اومد بازار جلوی مغازه آبروریزی راه انداخت و بابام سر همون دیگه روی من حساس شده ..گفت ببین دیگ نمیدونم چطور بهت ثابت کنم که شرایطم سخته ، همه ی خانواده ها مثل هم نیستن .درسته عهد بوق نیست، درسته من پسرم ولی اتفاقاتی که تو زندگیم افتاده و منو جلوی خانواده ام خراب کرده باید درستش کنم و خودمو بهشون ثابت کنم .من طرز تفکرم با اونا یکی نیست ولی باید راضی نگهشون دارم تا بتونم کنار بابام بمونم و پیشرفت کنم. من بدون بابام هیچی نیستم. حالا میتونی با این شرایط کنار بیای که دمت هم گرم عشق دنیا رو باهم میکنیم ..نمیتونی خب من دیگه چی بگم ؟ناراحت که میشم ولی خب حق انتخاب داری ..
.
تو فکر بودم .بین دو راهی عشق و منطق گیر کرده بودم . اونقدر برام جذاب و خواستنی بود که دلم نمیخواست از دستش بدم ، چند لحظه ای به عماد خیره بودم..چقدر دوسش دارم من ..چرا باید از دستش بدم ؟؟چرا نباید بهش اعتماد کنم ..تو همین افکار خودم غرق شده بودم که یهو عماد گفت الناز ؟؟چی شد؟؟ همون دقیقه من بین عشق و عقل ، عشق رو انتخاب کردم و گفتم هیچی باور کردم حرفتو ولی باید بهم قول میدی هیچوقت کاری نکنی که اذیت بشم یا دلم بشنکه ..چون تو اولین مرد زندگیمی ، تصورم رو خراب نکن گفت باشه عزیزززم..حالا بیا بیا بغل آقاتون ..رفتم نزدیک ترش نشستم و دست انداخت دور شونم و منم سرم و گذاشتم رو شونه اش..آرامش عجیبی داشتم..حس اینکه متعلق به یک مرد باشم رو دوست داشتم..دست عماد رو گرفتم و گفتم عماد اصلا بهت نمیاد سی سالت باشه ، قیافه ات خیلی بچه تر میزنه انگار بیست و شش سالته گفت اتفاقا به تو هم نمیاد امسال دانشگاهتو تموم کرده باشی اول که دیدمت جا خوردم گفتم وای این بچه دبیرستانیه..سریع کارت دانشجوییم رو درآوردم گفتم نعخیر نگاه کن
چشم هاش برقی زد و گفت اوووو عجب دانشگاهی هم می رفتی ..گفتم ما اینیم دیگه ..دستمو گرفت و خوشبحال اون پسری که تو عروسش باشی ،گفتم خدا رو چه دیدی شاید افتخار دادم بهت و عروس تو شدم ..خندید و چیزی نگفت
ساعت نزدیک های ۶ بود که راه افتادیم ..تو راه گوشیش ده بار زنگ خورد و هر بار هم باباش بود
گفت ببین الناز بابام تو بازار خیلی معروفه همه میشناسنشن و آدم با آبرویی هم هست ..من قبلا یک دوست دختر داشتم ببخشید که اینو میگم ، خیلی عاشقش بودم. اما سر یک مساله ای دعوامون شد اونم اومد آبروی منو جلوی خانواده ام برد .من اونقدر بهش اعتماد داشتم آدرس خونه و شماره تلفن خونه و حتی آدرس محل کار رو هم داده بودم .اون هم سو استفاده کرد و اومد بازار جلوی مغازه آبروریزی راه انداخت و بابام سر همون دیگه روی من حساس شده ..گفت ببین دیگ نمیدونم چطور بهت ثابت کنم که شرایطم سخته ، همه ی خانواده ها مثل هم نیستن .درسته عهد بوق نیست، درسته من پسرم ولی اتفاقاتی که تو زندگیم افتاده و منو جلوی خانواده ام خراب کرده باید درستش کنم و خودمو بهشون ثابت کنم .من طرز تفکرم با اونا یکی نیست ولی باید راضی نگهشون دارم تا بتونم کنار بابام بمونم و پیشرفت کنم. من بدون بابام هیچی نیستم. حالا میتونی با این شرایط کنار بیای که دمت هم گرم عشق دنیا رو باهم میکنیم ..نمیتونی خب من دیگه چی بگم ؟ناراحت که میشم ولی خب حق انتخاب داری ..
.
تو فکر بودم .بین دو راهی عشق و منطق گیر کرده بودم . اونقدر برام جذاب و خواستنی بود که دلم نمیخواست از دستش بدم ، چند لحظه ای به عماد خیره بودم..چقدر دوسش دارم من ..چرا باید از دستش بدم ؟؟چرا نباید بهش اعتماد کنم ..تو همین افکار خودم غرق شده بودم که یهو عماد گفت الناز ؟؟چی شد؟؟ همون دقیقه من بین عشق و عقل ، عشق رو انتخاب کردم و گفتم هیچی باور کردم حرفتو ولی باید بهم قول میدی هیچوقت کاری نکنی که اذیت بشم یا دلم بشنکه ..چون تو اولین مرد زندگیمی ، تصورم رو خراب نکن گفت باشه عزیزززم..حالا بیا بیا بغل آقاتون ..رفتم نزدیک ترش نشستم و دست انداخت دور شونم و منم سرم و گذاشتم رو شونه اش..آرامش عجیبی داشتم..حس اینکه متعلق به یک مرد باشم رو دوست داشتم..دست عماد رو گرفتم و گفتم عماد اصلا بهت نمیاد سی سالت باشه ، قیافه ات خیلی بچه تر میزنه انگار بیست و شش سالته گفت اتفاقا به تو هم نمیاد امسال دانشگاهتو تموم کرده باشی اول که دیدمت جا خوردم گفتم وای این بچه دبیرستانیه..سریع کارت دانشجوییم رو درآوردم گفتم نعخیر نگاه کن
چشم هاش برقی زد و گفت اوووو عجب دانشگاهی هم می رفتی ..گفتم ما اینیم دیگه ..دستمو گرفت و خوشبحال اون پسری که تو عروسش باشی ،گفتم خدا رو چه دیدی شاید افتخار دادم بهت و عروس تو شدم ..خندید و چیزی نگفت
ساعت نزدیک های ۶ بود که راه افتادیم ..تو راه گوشیش ده بار زنگ خورد و هر بار هم باباش بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ دی
۳۰ دی
خانه رمان😍
قسمت ۱۲
ساعت نزدیک های شش بود که راه افتادیم ..تو راه گوشیش ده بار زنگ خورد و هر بار هم باباش بود..عماد یبار میگفت حاجی موتور پنچر شده،،یبار میگفت ترافیک گیر کردم ..خلاصه هر بار یه چیزی به باباش میگفت و باباش با غر غر تلفن رو قطع میکرد ..من به پشتش تکیه داده بودم گفت الناز خانوم میبینی چه گرفتارم ؟؟میبینی ده بار بهم زنگ میزنه و هر بار، با زنگ زدنش من تحقیر میشم.. گفتم اشکال نداره دیگه باباته..اگه اتفاقات اون دختره نمی افتاد الان اینقدر بهت گیر نمیدادن..گفت آره والا راست میگی ..منو رسوند مترو و خودش هم با عجله رفت مغازه..ساعت نزدیک های هفت بود زنگ زد بهم گفت راحت رسیدی عزیزم ؟؟گفتم آره بابت امروز هم ممنون ..گفت خواهش میکنم کاری نکردم که ،ببخشید تا خونه نرسوندمت..گفتم اشکال نداره فدات سرت ..یه کمی باهم حرف زدیم و قربون صدقه ام رفت و قبل خدافظی گفت من شب خونه داداشمم شاید آنلاین نشم ..گفتم باشه عزیزم
اون روز اونقدر بهم خوش گذشته بود که همینطور تا قبل شام افتاده بودم روی تخت به سقف خیره بودم و با حال خوب به اتفاقات امروز فکر میکردم و لبخند میزدم
گوشیم رو برداشتم و رفتم عکسای تلگرام عماد رو ببینم ..فک کنم بیست تا عکس بود ، داخل همه ی عکس هاش هم جذاب افتاده بود ..بین عکس هاش عکس کربلا رفتنش رو هم دیدم ..با خودم گفتم تقریبا خانواده اش عین خودمونن ، حسابی باید خودمو جلوش خوب نشون بدم تا منو فقط برای دوستی نخواد .
روحیه ام خیلی خوب شده بود ..دیگه از حرف دخترهای فامیل ناراحت نمیشدم چون میدونستم یه عماد تو زندگیمه که یک تار موش می ارزه به کل هیکل شوهراشون .
بعد از اینکه منو عماد باهم رفتیم بیرون رابطمون خیلی بهتره شده بود . از صبح ساعت هشت منو بیدار میکرد و تو واتساپ با هم تصویری حرف میزدیم ، حتی صبحانه اش رو می آورد و میگفت تو هم برو صبحانه رو بیار اتاق و با من بخور ..منم به بهونه اینکه میخوام برای ارشد بخونم و وقت ندارم ،از مامانم اجازه میگرفتم صبحانه رو تو اتاقم میخوردم ..موقع صبحانه اونقدر عماد ادا و شکلک درمیاورد و منو می خندوند که اشک از چشم هام میومد ..وسطای خندیدنم یهو گفت قربون اون خنده هات برم ..آخ کی بشه تو بغلم باشی و خودم لقمه بذارم دهنت،با این حرفاش من اونقدر ذوق میکردم
عماد حتی گفت اگه بتونیم یه مسافرت هم باهم بریم ..گفتم وای اگه بشه چقدر عالی میشه..
تمام مدت با اینکه از رابطه امبا عماد راضی بودم
اما مدام یاد شهاب می افتادم و میترسیدم که نکنه عماد رو از دست بدم
ساعت نزدیک های شش بود که راه افتادیم ..تو راه گوشیش ده بار زنگ خورد و هر بار هم باباش بود..عماد یبار میگفت حاجی موتور پنچر شده،،یبار میگفت ترافیک گیر کردم ..خلاصه هر بار یه چیزی به باباش میگفت و باباش با غر غر تلفن رو قطع میکرد ..من به پشتش تکیه داده بودم گفت الناز خانوم میبینی چه گرفتارم ؟؟میبینی ده بار بهم زنگ میزنه و هر بار، با زنگ زدنش من تحقیر میشم.. گفتم اشکال نداره دیگه باباته..اگه اتفاقات اون دختره نمی افتاد الان اینقدر بهت گیر نمیدادن..گفت آره والا راست میگی ..منو رسوند مترو و خودش هم با عجله رفت مغازه..ساعت نزدیک های هفت بود زنگ زد بهم گفت راحت رسیدی عزیزم ؟؟گفتم آره بابت امروز هم ممنون ..گفت خواهش میکنم کاری نکردم که ،ببخشید تا خونه نرسوندمت..گفتم اشکال نداره فدات سرت ..یه کمی باهم حرف زدیم و قربون صدقه ام رفت و قبل خدافظی گفت من شب خونه داداشمم شاید آنلاین نشم ..گفتم باشه عزیزم
اون روز اونقدر بهم خوش گذشته بود که همینطور تا قبل شام افتاده بودم روی تخت به سقف خیره بودم و با حال خوب به اتفاقات امروز فکر میکردم و لبخند میزدم
گوشیم رو برداشتم و رفتم عکسای تلگرام عماد رو ببینم ..فک کنم بیست تا عکس بود ، داخل همه ی عکس هاش هم جذاب افتاده بود ..بین عکس هاش عکس کربلا رفتنش رو هم دیدم ..با خودم گفتم تقریبا خانواده اش عین خودمونن ، حسابی باید خودمو جلوش خوب نشون بدم تا منو فقط برای دوستی نخواد .
روحیه ام خیلی خوب شده بود ..دیگه از حرف دخترهای فامیل ناراحت نمیشدم چون میدونستم یه عماد تو زندگیمه که یک تار موش می ارزه به کل هیکل شوهراشون .
بعد از اینکه منو عماد باهم رفتیم بیرون رابطمون خیلی بهتره شده بود . از صبح ساعت هشت منو بیدار میکرد و تو واتساپ با هم تصویری حرف میزدیم ، حتی صبحانه اش رو می آورد و میگفت تو هم برو صبحانه رو بیار اتاق و با من بخور ..منم به بهونه اینکه میخوام برای ارشد بخونم و وقت ندارم ،از مامانم اجازه میگرفتم صبحانه رو تو اتاقم میخوردم ..موقع صبحانه اونقدر عماد ادا و شکلک درمیاورد و منو می خندوند که اشک از چشم هام میومد ..وسطای خندیدنم یهو گفت قربون اون خنده هات برم ..آخ کی بشه تو بغلم باشی و خودم لقمه بذارم دهنت،با این حرفاش من اونقدر ذوق میکردم
عماد حتی گفت اگه بتونیم یه مسافرت هم باهم بریم ..گفتم وای اگه بشه چقدر عالی میشه..
تمام مدت با اینکه از رابطه امبا عماد راضی بودم
اما مدام یاد شهاب می افتادم و میترسیدم که نکنه عماد رو از دست بدم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ بهمن
خانه رمان😍
قسمت ۱۳
تو رابطه ام با عماد ، مدام یاد شهاب می افتادم . با خودم میگفتم دختره باهاش دوست شد و شهاب رو به دست آورد ، مثل من عقب افتاده و خُل نبود که حتی به شهاب نگاه نمیکردم ،اشکال نداره این برام تجربه شد و عماد رو از دست نمیدم..دلشو میبرم ..اونقدر به خودم وابسته اش میکنم که نتونه بدون من زندگی کنه
کل برنامه ی زندگی من اینطوری شده بود که صبح زود بلند میشدم ، لباس قشنگ می پوشیدم ، موهام رو مرتب میکردم و با عماد تا ساعت ده صبح تصویری حرف میزدم و بعدش که باباش میومد و دیگه نمیشد تصویری حرف زد قطع میکردیم و چت میکردیم
.
عماد همه جا باهام تصویری صحبت میکرد، تو ماشین ، وقتی میرفت بانک ، وقتی میخواست بره پیش مشتری ، پیش رفیقاش ..
.
یوقتایی پیش میومد که باباش تو مغازه بود و نمیتونستیم کاری کنیم ، عماد میگفت زنگ میزنم ولی حرف نزن فقط میخوام ببینمت ، تماس تصویری می گرفت و وسطاش دوربین رو میگرفت سمت باباش و بهم نشون میداد و بعد دوربین رو میگرفت سمت خودش و قیافه اش رو شبیه گریه میکرد و یواش میگفت چرا نمیره بیرون ..
.
منم بی صدا میخندیدم
.
یک ماهی رابطه ی ما اینطوری گذشت و بعضی شبا هم بهم زنگ میزد تا من بهونه نگیرم چرا شب ها نیست .
یک شب رفتم سراغ اینستاگرامم و هنوز چت هایی که با عماد اون روزای اول کرده بودیم رو نگه داشته بودم .به نظرم خیلی جالب اومد که اونقدر دوستی ما سریع پیش رفته بود و از فضای اینستاگرام خارج شده بودیم که اصلا من یادم رفته بود عماد رو فالو کنم. تا خواستم فالوش کنم دلم شور افتاد . با خودم گفتم نکنه چیزی ببینم تو اینستاگرامش ..بیخیال شدم فالوش نکردم اما فکرم درگیر شده بود ..
.
ساعت یازده شب بود که یک اکانت فیک ساختم و بهش درخواست فالو دادم ..سریع قبول کرد و پیج برام باز شد ..
.
از اولین پستی که گذاشته بود شروع کردم به دیدن ..یک عکس فقط با کت و شلوار داشت و بقیه عکس هاش کنار دریا و تو ویلا بود و با خودم گفتم عماد گفته بود که تو شمال ویلا دارند ..راست گفته پس!؟ عجب ویلای قشنگی هم دارن ..
.
جریان ویلا هم از این قرار بود که من شمال رو خیلی دوست داشتم و وقتی به عماد گفتم دل میخواد شمال برم ..گفت عشقم تو فقط یک روزی رو اوکی کن که بتونی خانواده رو بپیچونی ، دوتایی میریم شمال ، ما اونجا ویلا داریم ، هر روز باهم از شمال رفتنمون حرف میزدیم ..میگفت میریم و کلی کیف میکنیم ..یا مثلا میگفت الناز تصور کن صبح تو رو از خواب بیدارت میکنم تو بغلم میگیرم و خودم بهت صبحونه میدم..یا میگفت چی میشه من دست پخت تورو بخورم ..
.
تو رابطه ام با عماد ، مدام یاد شهاب می افتادم . با خودم میگفتم دختره باهاش دوست شد و شهاب رو به دست آورد ، مثل من عقب افتاده و خُل نبود که حتی به شهاب نگاه نمیکردم ،اشکال نداره این برام تجربه شد و عماد رو از دست نمیدم..دلشو میبرم ..اونقدر به خودم وابسته اش میکنم که نتونه بدون من زندگی کنه
کل برنامه ی زندگی من اینطوری شده بود که صبح زود بلند میشدم ، لباس قشنگ می پوشیدم ، موهام رو مرتب میکردم و با عماد تا ساعت ده صبح تصویری حرف میزدم و بعدش که باباش میومد و دیگه نمیشد تصویری حرف زد قطع میکردیم و چت میکردیم
.
عماد همه جا باهام تصویری صحبت میکرد، تو ماشین ، وقتی میرفت بانک ، وقتی میخواست بره پیش مشتری ، پیش رفیقاش ..
.
یوقتایی پیش میومد که باباش تو مغازه بود و نمیتونستیم کاری کنیم ، عماد میگفت زنگ میزنم ولی حرف نزن فقط میخوام ببینمت ، تماس تصویری می گرفت و وسطاش دوربین رو میگرفت سمت باباش و بهم نشون میداد و بعد دوربین رو میگرفت سمت خودش و قیافه اش رو شبیه گریه میکرد و یواش میگفت چرا نمیره بیرون ..
.
منم بی صدا میخندیدم
.
یک ماهی رابطه ی ما اینطوری گذشت و بعضی شبا هم بهم زنگ میزد تا من بهونه نگیرم چرا شب ها نیست .
یک شب رفتم سراغ اینستاگرامم و هنوز چت هایی که با عماد اون روزای اول کرده بودیم رو نگه داشته بودم .به نظرم خیلی جالب اومد که اونقدر دوستی ما سریع پیش رفته بود و از فضای اینستاگرام خارج شده بودیم که اصلا من یادم رفته بود عماد رو فالو کنم. تا خواستم فالوش کنم دلم شور افتاد . با خودم گفتم نکنه چیزی ببینم تو اینستاگرامش ..بیخیال شدم فالوش نکردم اما فکرم درگیر شده بود ..
.
ساعت یازده شب بود که یک اکانت فیک ساختم و بهش درخواست فالو دادم ..سریع قبول کرد و پیج برام باز شد ..
.
از اولین پستی که گذاشته بود شروع کردم به دیدن ..یک عکس فقط با کت و شلوار داشت و بقیه عکس هاش کنار دریا و تو ویلا بود و با خودم گفتم عماد گفته بود که تو شمال ویلا دارند ..راست گفته پس!؟ عجب ویلای قشنگی هم دارن ..
.
جریان ویلا هم از این قرار بود که من شمال رو خیلی دوست داشتم و وقتی به عماد گفتم دل میخواد شمال برم ..گفت عشقم تو فقط یک روزی رو اوکی کن که بتونی خانواده رو بپیچونی ، دوتایی میریم شمال ، ما اونجا ویلا داریم ، هر روز باهم از شمال رفتنمون حرف میزدیم ..میگفت میریم و کلی کیف میکنیم ..یا مثلا میگفت الناز تصور کن صبح تو رو از خواب بیدارت میکنم تو بغلم میگیرم و خودم بهت صبحونه میدم..یا میگفت چی میشه من دست پخت تورو بخورم ..
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ بهمن
خانه رمان😍
قسمت ۱۴
اون حرف می زد و منم تو خیالات قشنگم غرق میشدم ..به عماد گفتم میتونم تا دو روز رو یک کاری کنم باهات بیام شمال ..گفت باشه تا آخر تابستون میریم
ار عکس های ویلا و شمال رفتنش که گذشتم
و رسیدم به عکس های کربلا رفتنش، همینطور نگاه میکردم و با خودم میگفتم معلومه از این خانواده های پولدار مذهبی اند ..وای چقدر خوب میشه باهاش ازدواج کنم، کلی جلوی فامیل پُز میدم
آخرین پستش یک فیلم بود که داخل حسینیه بودند و عماد عَلَم بلند کرد و بعد مادر و خواهر بزرگترش که میخورد چهل سالش باشه اومدن و بغلش کردند ..تو دلم گفتم وای خدا عماد پسر آخری خانواده ست و اگه عروسشون بشم چقدر کیف میده .
نمیدونم چرا یک اشتباه رو دوبار تکرار کردم ، کاش یکی بهمتلنگر می زد که بس نبود اون همه برای شهاب خیال بافی کردی؟حالا نوبت عماده؟؟؟کاش یکی بود بهم میگفت بیست و دو سالت شده و خیر سرت بهترین دانشگاه درس خوندی چرا مثل نوجوون ها خیال بافی میکنی؟الان که فکر میکنم می بینم که اونقدر که دوره نوجوانیم سخت گذشت الان دارم طوری رفتار میکنم که مناسب سنم نیست ، این خیال بافی واسه دخترای نوجوونه، نه من
اما من کسی رو نداشتم که باهاش راحت باشم و اون این حرف ها رو بهم بزنه ..خودمم سخت با بقیه ارتباط می گرفتم
خلاصه همینطور داشتم عکس ها رو می گشتم گفتم برم کامنت ها رو هم ببینم.
کامنت ها رو میدیدم ، چیز غیر عادی ای نبو جز خواهراش و دوستاش تا اینکه رسیدم به پست های آخر
یک اکانت بود که زیر چند تا پست آخرش از لفظ عشقم و عزیزم استفاده کرده بود و عماد هم فقط قلب فرستاده بود
قلبم تند تند می زد ، بدنم از شدت استرس داغ کرده بود .با دستای لرزون روی آیدی اون دختر زدم ، عکس پروفایلش یکی از القاب خدا بود و چیزی که بیشتر منو ترسوند این بود که آیدیش عین آیدی عماد بود
عماد حرف اول خودش با نقطه و فامیلی داشت اینم همونطور
گوشی رو گذاشتم کنار
ساعت نزدیک های یک شب بود .برق اتاقم رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت و آروم و بی صدا گریه میکردم و به عماد فحش میدادم داغون بودم ..چرا عماد بهم دروغ گفت ؟ اون دختر کی بود؟؟؟؟چرا عماد کامنتش رو پاک نکرده؟؟؟چرا جلوی دوستاش و فامیل اون دختر بهش گفته عشقم و این پاک نکرده؟؟؟مگه نگفت خانواده اش مذهبی اند؟؟؟پس این کیه ؟؟؟
وای خدایا ...چرا اون همه بهم دروغ گفت ؟؟
اصلا خوابم نمی برد ..اعصابم خورد بود ..بلند شدم پنجره اتاقم رو باز کردم تا هوا بهم برسه
نفسم تنگ شده بود
اون حرف می زد و منم تو خیالات قشنگم غرق میشدم ..به عماد گفتم میتونم تا دو روز رو یک کاری کنم باهات بیام شمال ..گفت باشه تا آخر تابستون میریم
ار عکس های ویلا و شمال رفتنش که گذشتم
و رسیدم به عکس های کربلا رفتنش، همینطور نگاه میکردم و با خودم میگفتم معلومه از این خانواده های پولدار مذهبی اند ..وای چقدر خوب میشه باهاش ازدواج کنم، کلی جلوی فامیل پُز میدم
آخرین پستش یک فیلم بود که داخل حسینیه بودند و عماد عَلَم بلند کرد و بعد مادر و خواهر بزرگترش که میخورد چهل سالش باشه اومدن و بغلش کردند ..تو دلم گفتم وای خدا عماد پسر آخری خانواده ست و اگه عروسشون بشم چقدر کیف میده .
نمیدونم چرا یک اشتباه رو دوبار تکرار کردم ، کاش یکی بهمتلنگر می زد که بس نبود اون همه برای شهاب خیال بافی کردی؟حالا نوبت عماده؟؟؟کاش یکی بود بهم میگفت بیست و دو سالت شده و خیر سرت بهترین دانشگاه درس خوندی چرا مثل نوجوون ها خیال بافی میکنی؟الان که فکر میکنم می بینم که اونقدر که دوره نوجوانیم سخت گذشت الان دارم طوری رفتار میکنم که مناسب سنم نیست ، این خیال بافی واسه دخترای نوجوونه، نه من
اما من کسی رو نداشتم که باهاش راحت باشم و اون این حرف ها رو بهم بزنه ..خودمم سخت با بقیه ارتباط می گرفتم
خلاصه همینطور داشتم عکس ها رو می گشتم گفتم برم کامنت ها رو هم ببینم.
کامنت ها رو میدیدم ، چیز غیر عادی ای نبو جز خواهراش و دوستاش تا اینکه رسیدم به پست های آخر
یک اکانت بود که زیر چند تا پست آخرش از لفظ عشقم و عزیزم استفاده کرده بود و عماد هم فقط قلب فرستاده بود
قلبم تند تند می زد ، بدنم از شدت استرس داغ کرده بود .با دستای لرزون روی آیدی اون دختر زدم ، عکس پروفایلش یکی از القاب خدا بود و چیزی که بیشتر منو ترسوند این بود که آیدیش عین آیدی عماد بود
عماد حرف اول خودش با نقطه و فامیلی داشت اینم همونطور
گوشی رو گذاشتم کنار
ساعت نزدیک های یک شب بود .برق اتاقم رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت و آروم و بی صدا گریه میکردم و به عماد فحش میدادم داغون بودم ..چرا عماد بهم دروغ گفت ؟ اون دختر کی بود؟؟؟؟چرا عماد کامنتش رو پاک نکرده؟؟؟چرا جلوی دوستاش و فامیل اون دختر بهش گفته عشقم و این پاک نکرده؟؟؟مگه نگفت خانواده اش مذهبی اند؟؟؟پس این کیه ؟؟؟
وای خدایا ...چرا اون همه بهم دروغ گفت ؟؟
اصلا خوابم نمی برد ..اعصابم خورد بود ..بلند شدم پنجره اتاقم رو باز کردم تا هوا بهم برسه
نفسم تنگ شده بود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ بهمن
خانه رمان😍
قسمت ۱۵
حالم اصلا خوب نبود، عاقلانه ترین کار این بود که از همه جا بلاکش کنم و به زندگیم برسم .اما پر از حس انتقام و نفرت شده بودم .فکر میکردم بهم دروغ گفته و جریان اون دختر که آبروش رو برده الکی بوده،حالا که یک ماهه تموم منو گول زده و بهم توهین کرده باید حالشو جا بیارم و این دفعه واقعا آبروش رو ببرم اما چطوری؟؟ من اسم و فامیلش رو میدونستم اما مغازه پدرش رو نه برای همین دلم میخواست ازش یک آدرسی به دست بیارم و آبروش رو ببرم .اونقدر فکرای مختلف به سرم زده بود که سر درد شدید داشتم .ساعت پنج صبح خوابم برد و ساعت 2 بعد از ظهر از خواب بلند شدم ، مامانم فک کرده بود مریض شدم و من الکی گفتم آره مریض شدم بخوابم بهتره ..هیچی از گلوم پایین نمی رفت .یاد دیشب افتادم حالم بدتر شد .از گوشیم بدم میومد دوست نداشتم چشمم بهش بخوره .
کل روز رو تو اتاق افتاده بودم .درد خودم یک طرف ، نیش و کنایه مامانم طرف دیگه ، دم به دقیقه می گفت مردم دختر دارند ، منم دختر دارم همه شوهر کردن این یکی شده آینه ی دق من ..با همون حال خرابی گفتم تو مگه گذاشتی ؟؟مگه گذاشتی لباس قشنگ بپوشم و تو جمع باشم؟؟؟ به زور چادر سرم میکردی منو چسبونده بودی به خودت ..بسه دیگه مامان ..گفت چشمم روشن ،همینم مونده قرتی بازی کنی و بیفتی دنبال پسر مردم
انگار تمام ناراحتی این چند سال و سخت گیری خانوادم و فشار فامیل و جریان شهاب و عماد رو میخواستم همه رو باهم یک جا بالا بیارم .
با گریه و صدای بلند میگفتم آره میخوام قرتی باشم ، میخوام بیفتم دنبال پسر مردم به هیچ کسی هم هیچ ربطی نداره ..حالم از همه بهم میخوره، از همه متنفرم ، از اینکه هیچ وقت مثل دخترای هم سن و سال خودم نبودم ، هیچ تفریحی نداشتم ، نه تونستم با دوستام پارک برم ، نه سینما و نه هر جای کوفتی که تو فکرش رو بکنی ..هیچ وقت نذاشتی راحت زندگی کنم ..تمان دوران دانشگاهم مجبور بودم زنگ بزنم بهت بگم رسیدم دانشگاه ، دارم برميگردم ..فلان جام ...خستم کردید روانیم کردید ..
مامانم با بُهت داشت نگاهم میکرد ..منم ادامه میدادم ..گفتم تو مجبورم میکردی که بهت دروغ بگم آره مامان خانوم ، دوستای من راحت همه جا می رفتن و می گشتن اما من اگه میخواستم برم با هزار تا دلهره و ترس و لرز و دروغ باید می رفتم ..بهت گفتم فلان روز کلاسم دیر تموم میشه دروغ گفتم با دوستام دربند بودم ..یهو مامانم با دست زد روی صورتش گفت چی؟؟؟دختر تک و تنها دربند بودی؟؟؟اونجا جای آدم درست حسابی نیست که ..از شدت عصبانیت خندیدم گفتم باز هم میرم ..بیشتر هم میرم دیگه کسی نمیتونه جلومو بگیره
حالم اصلا خوب نبود، عاقلانه ترین کار این بود که از همه جا بلاکش کنم و به زندگیم برسم .اما پر از حس انتقام و نفرت شده بودم .فکر میکردم بهم دروغ گفته و جریان اون دختر که آبروش رو برده الکی بوده،حالا که یک ماهه تموم منو گول زده و بهم توهین کرده باید حالشو جا بیارم و این دفعه واقعا آبروش رو ببرم اما چطوری؟؟ من اسم و فامیلش رو میدونستم اما مغازه پدرش رو نه برای همین دلم میخواست ازش یک آدرسی به دست بیارم و آبروش رو ببرم .اونقدر فکرای مختلف به سرم زده بود که سر درد شدید داشتم .ساعت پنج صبح خوابم برد و ساعت 2 بعد از ظهر از خواب بلند شدم ، مامانم فک کرده بود مریض شدم و من الکی گفتم آره مریض شدم بخوابم بهتره ..هیچی از گلوم پایین نمی رفت .یاد دیشب افتادم حالم بدتر شد .از گوشیم بدم میومد دوست نداشتم چشمم بهش بخوره .
کل روز رو تو اتاق افتاده بودم .درد خودم یک طرف ، نیش و کنایه مامانم طرف دیگه ، دم به دقیقه می گفت مردم دختر دارند ، منم دختر دارم همه شوهر کردن این یکی شده آینه ی دق من ..با همون حال خرابی گفتم تو مگه گذاشتی ؟؟مگه گذاشتی لباس قشنگ بپوشم و تو جمع باشم؟؟؟ به زور چادر سرم میکردی منو چسبونده بودی به خودت ..بسه دیگه مامان ..گفت چشمم روشن ،همینم مونده قرتی بازی کنی و بیفتی دنبال پسر مردم
انگار تمام ناراحتی این چند سال و سخت گیری خانوادم و فشار فامیل و جریان شهاب و عماد رو میخواستم همه رو باهم یک جا بالا بیارم .
با گریه و صدای بلند میگفتم آره میخوام قرتی باشم ، میخوام بیفتم دنبال پسر مردم به هیچ کسی هم هیچ ربطی نداره ..حالم از همه بهم میخوره، از همه متنفرم ، از اینکه هیچ وقت مثل دخترای هم سن و سال خودم نبودم ، هیچ تفریحی نداشتم ، نه تونستم با دوستام پارک برم ، نه سینما و نه هر جای کوفتی که تو فکرش رو بکنی ..هیچ وقت نذاشتی راحت زندگی کنم ..تمان دوران دانشگاهم مجبور بودم زنگ بزنم بهت بگم رسیدم دانشگاه ، دارم برميگردم ..فلان جام ...خستم کردید روانیم کردید ..
مامانم با بُهت داشت نگاهم میکرد ..منم ادامه میدادم ..گفتم تو مجبورم میکردی که بهت دروغ بگم آره مامان خانوم ، دوستای من راحت همه جا می رفتن و می گشتن اما من اگه میخواستم برم با هزار تا دلهره و ترس و لرز و دروغ باید می رفتم ..بهت گفتم فلان روز کلاسم دیر تموم میشه دروغ گفتم با دوستام دربند بودم ..یهو مامانم با دست زد روی صورتش گفت چی؟؟؟دختر تک و تنها دربند بودی؟؟؟اونجا جای آدم درست حسابی نیست که ..از شدت عصبانیت خندیدم گفتم باز هم میرم ..بیشتر هم میرم دیگه کسی نمیتونه جلومو بگیره
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ بهمن
۲۱ بهمن
خانه رمان😍
قسمت ۱۶
مامانم سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت ، منم با عصبانیت رفتم و توی اتاقم و در رو محکم بستم .نفس نفس می زدم ..نشستم کف اتاق و با دستهام سرم رو گرفته بودم
ساعت چهار بعد از ظهر شده بود و من همچنان کف اتاقم نشسته بودم ، با اینکه از دست مامانم عصبانی بودم ولی عذاب وجدان گرفتم که چرا باهاش اینطوری حرف زدم . از اتاق رفتم بیرون و گفتم مامان ببخشید تند حرف زدم باهات
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت بشین پشت میز غذا بیارم برات ، هیچی نخوردی از صبح ..
.
به زور چند لقمه ای غذا خوردم و باز رفتم تو اتاقم و افتادم رو تخت و تا شب خوابیدم
اصلا سمت گوشیم نمیرفتم .فقط به انتقام فکر میکردم و میگفتم چطوری عماد رو گول بزنم که بتونم آدرس رو ازش بگیرم . با خودم میگفتم چقدر من بدشانسم، چقدر تنهام ..خستم از این زندگی ...
.
اون روز اصلا سمت گوشی نرفتم تا فرداش نزدیک های ظهر گوشیم رو برداشتم ببینم چه خبره ، بیستا تماس بی پاسخ از عماد داشتم .واتساپ رو باز کردم عماد بیشتر از پنجاه تا مسیج داده ..کجایی؟ چرا جواب نمیدی، ،،
نوشتم حالم خوب نبود
تا پیام رو فرستادم سریع تماس تصویری گرفت جواب دادم ..با قیافه ی عصبانی و صدای بلند گفت دو روزه کدوم گوری هستی؟؟؟؟چرا جوابمو نمیدادی؟؟؟چرا اذیتم میکنی؟؟؟لعنتی اگه نمیخوای باهام باشی بگو نمیخوام ، این رفتارا چیه دیگه بچه کوچولو ...
عماد با صدای بلند غر می زد و من دلم میخواست طبق برنامه ای که از قبل چیدم گولش بزنم و باهاش خوب باشم تا آدرسی ازش بگیرم .اما من اونقدر ساده بودم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با بغض گفتم : تو یکی به غیر از من تو زندگیته. .گفت باز شروع کرد ای بابااا به چه زبونی بگم نیسسست. .با گریه گفتم دروغ نگو خودم دیدم زیر پست هات کامنت میذاره و میگه عزیزم و عشقم ..
یهو رنگش پرید ، آب دهنش رو قورت داد گفت اون هیچکیه من نیست ..گفتم آهااااا، هیچ کسه تو نیست و جلوی همه زیر پست هات بهت عزیزم وعشقم میگه و تویی که خانواده ات مذهبی اند و بهت گیر میدن اونوقت این دختره خیلی راحت جلوی همه بهت ابراز عشق میکنه و تو هم براش قلب میفرستی؟؟؟؟ گفت الناز باور کن راست میگم من با اون هیچ رابطه ای ندارم اما اون منو دوست داره و همه فامیل هم می دونن ولی من دوسش ندارم ..گفتم آهااااا دوسش نداری و جوابش رو با قلب میدی؟؟؟
مامانم سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت ، منم با عصبانیت رفتم و توی اتاقم و در رو محکم بستم .نفس نفس می زدم ..نشستم کف اتاق و با دستهام سرم رو گرفته بودم
ساعت چهار بعد از ظهر شده بود و من همچنان کف اتاقم نشسته بودم ، با اینکه از دست مامانم عصبانی بودم ولی عذاب وجدان گرفتم که چرا باهاش اینطوری حرف زدم . از اتاق رفتم بیرون و گفتم مامان ببخشید تند حرف زدم باهات
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت بشین پشت میز غذا بیارم برات ، هیچی نخوردی از صبح ..
.
به زور چند لقمه ای غذا خوردم و باز رفتم تو اتاقم و افتادم رو تخت و تا شب خوابیدم
اصلا سمت گوشیم نمیرفتم .فقط به انتقام فکر میکردم و میگفتم چطوری عماد رو گول بزنم که بتونم آدرس رو ازش بگیرم . با خودم میگفتم چقدر من بدشانسم، چقدر تنهام ..خستم از این زندگی ...
.
اون روز اصلا سمت گوشی نرفتم تا فرداش نزدیک های ظهر گوشیم رو برداشتم ببینم چه خبره ، بیستا تماس بی پاسخ از عماد داشتم .واتساپ رو باز کردم عماد بیشتر از پنجاه تا مسیج داده ..کجایی؟ چرا جواب نمیدی، ،،
نوشتم حالم خوب نبود
تا پیام رو فرستادم سریع تماس تصویری گرفت جواب دادم ..با قیافه ی عصبانی و صدای بلند گفت دو روزه کدوم گوری هستی؟؟؟؟چرا جوابمو نمیدادی؟؟؟چرا اذیتم میکنی؟؟؟لعنتی اگه نمیخوای باهام باشی بگو نمیخوام ، این رفتارا چیه دیگه بچه کوچولو ...
عماد با صدای بلند غر می زد و من دلم میخواست طبق برنامه ای که از قبل چیدم گولش بزنم و باهاش خوب باشم تا آدرسی ازش بگیرم .اما من اونقدر ساده بودم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با بغض گفتم : تو یکی به غیر از من تو زندگیته. .گفت باز شروع کرد ای بابااا به چه زبونی بگم نیسسست. .با گریه گفتم دروغ نگو خودم دیدم زیر پست هات کامنت میذاره و میگه عزیزم و عشقم ..
یهو رنگش پرید ، آب دهنش رو قورت داد گفت اون هیچکیه من نیست ..گفتم آهااااا، هیچ کسه تو نیست و جلوی همه زیر پست هات بهت عزیزم وعشقم میگه و تویی که خانواده ات مذهبی اند و بهت گیر میدن اونوقت این دختره خیلی راحت جلوی همه بهت ابراز عشق میکنه و تو هم براش قلب میفرستی؟؟؟؟ گفت الناز باور کن راست میگم من با اون هیچ رابطه ای ندارم اما اون منو دوست داره و همه فامیل هم می دونن ولی من دوسش ندارم ..گفتم آهااااا دوسش نداری و جوابش رو با قلب میدی؟؟؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ بهمن
۲۱ بهمن
خانه رمان😍
قسمت ۱۷
عماد دستپاچه شده بود گفت قضاوت نکن الناز بذار برات توضیح بدم ..گفتم توضیح چی بدی؟؟گفت اون دختره منو دوست داره همه هم میدونن ..گفتم خب؟؟؟گفت همین دیگه اون منو دوست داره من اونو فقط به چشم خواهر میبینم ..گفتم یعنی اونقدر دختر حقیریه که میاد جلوی جمع خودش رو کوچیکمیکنه و به پسری که دوسش نداره میگه عشقم ؟؟ با داد گفت من چیکار کنم ؟؟گیر داده بهم و وِل کن هم نیست
چند ثانیه ای یاد پست های اینستاگرامش افتادم و میدونستم که مذهبیه به اعتقاداش و ائمه قسمش دادم که قسم بخوره مجرده و کسی تو زندگیش نیست. خیلی راحت قسم خورد .حتی بعدش گفت به جون مامانم ..
یهو من سکوت کردم ..نمیدونستم چیکار کنم ..بین دوراهی گیر کرده بودم ، از یه طرف میگفتم حرفاش منطقی نیست و از یه طرف دیگه میدیدم داره قسم می خوره ..از یه طرف دیگه دلم میخواست حرفش رو باور کنم چون دوسش داشتم .اولین رابطه ام بود دلم میخواست بمونه و نگهش دارم ..همچنان سکوت کرده بودم
عماد گفت یه روز بیا شناسنامه ام رو بهت نشون بدم خب خیالت راحت بشه ..گفتم خب شاید نامزد یا نشون کرده ات باشه .گفت آخه باهوش یک لحظه فکر کن من اگه کسی تو زندگیم بود چرا از صبح تا غروب باید با تو باشم ؟؟؟چرا اینقدر باید منت کشی کنم ؟؟چرا باید این همه بهت توضیح بدم ؟؟؟اگه یکی بود و وقتی میدیدم داری گیر میدی بیخیال می شدم و میرفتم دیگه ..نه اینکه از کار و زندگیم بزنم سه ساعت واست قسم بخورم که کسی نیست..بخدا الناز یوقتایی خیلی رو مخ میری ولی چون دوستت دارم چیزی نمیگم بهت و با هر سازت می رقصم..یبار اون اولا بهت دروغ گفتم حالا تو میخوای پدر منو دربیاری و هر کاری من کنم بهم شک کنی ..
من همینطور داشتم به حرفاش گوش میدادم .گفت ببین الناز هرکاری از دستم بربیاد برات میکنم تا این شکی که بهم داری برطرف بشه .
حالا بخند نازِ من ..دلم میگیره اینطوری میبینمت..
به زور خندیدم و خداحافظی کردم
..
اصلا عقلم درست کار نمیکردم ، چنان جذب و شیفته ی عماد شده بودم که دلم میخواست حرفاش رو باور کنم .روی تختم دراز کشیدم و گفتم چرا تلاش میکنه که منو نگه داره؟؟یعنی دوسم داره ؟؟
کلافه بودم ، نمیدونستم باید چیکار کنم ..رفتم پروفایل اون دختره رو چک کردم و با حرص نگاه میکردم و میگفتم نکنه از من خوشگل تر باشه،نکنه خانواده ی عماد ،مجبورش کنن تا با دختره ازدواج کنه ؟؟ خدایا چیکار کنم من؟؟چیکار کنم که عماد منو برای ازدواج ترجیح بده نه اونو ..احساس میکردم اون دختر رقیبم هست و میخواد عشق منو از چنگم دربیاره و من نباید اجازه میدادم همچین اتفاقی رخ بده
عماد دستپاچه شده بود گفت قضاوت نکن الناز بذار برات توضیح بدم ..گفتم توضیح چی بدی؟؟گفت اون دختره منو دوست داره همه هم میدونن ..گفتم خب؟؟؟گفت همین دیگه اون منو دوست داره من اونو فقط به چشم خواهر میبینم ..گفتم یعنی اونقدر دختر حقیریه که میاد جلوی جمع خودش رو کوچیکمیکنه و به پسری که دوسش نداره میگه عشقم ؟؟ با داد گفت من چیکار کنم ؟؟گیر داده بهم و وِل کن هم نیست
چند ثانیه ای یاد پست های اینستاگرامش افتادم و میدونستم که مذهبیه به اعتقاداش و ائمه قسمش دادم که قسم بخوره مجرده و کسی تو زندگیش نیست. خیلی راحت قسم خورد .حتی بعدش گفت به جون مامانم ..
یهو من سکوت کردم ..نمیدونستم چیکار کنم ..بین دوراهی گیر کرده بودم ، از یه طرف میگفتم حرفاش منطقی نیست و از یه طرف دیگه میدیدم داره قسم می خوره ..از یه طرف دیگه دلم میخواست حرفش رو باور کنم چون دوسش داشتم .اولین رابطه ام بود دلم میخواست بمونه و نگهش دارم ..همچنان سکوت کرده بودم
عماد گفت یه روز بیا شناسنامه ام رو بهت نشون بدم خب خیالت راحت بشه ..گفتم خب شاید نامزد یا نشون کرده ات باشه .گفت آخه باهوش یک لحظه فکر کن من اگه کسی تو زندگیم بود چرا از صبح تا غروب باید با تو باشم ؟؟؟چرا اینقدر باید منت کشی کنم ؟؟چرا باید این همه بهت توضیح بدم ؟؟؟اگه یکی بود و وقتی میدیدم داری گیر میدی بیخیال می شدم و میرفتم دیگه ..نه اینکه از کار و زندگیم بزنم سه ساعت واست قسم بخورم که کسی نیست..بخدا الناز یوقتایی خیلی رو مخ میری ولی چون دوستت دارم چیزی نمیگم بهت و با هر سازت می رقصم..یبار اون اولا بهت دروغ گفتم حالا تو میخوای پدر منو دربیاری و هر کاری من کنم بهم شک کنی ..
من همینطور داشتم به حرفاش گوش میدادم .گفت ببین الناز هرکاری از دستم بربیاد برات میکنم تا این شکی که بهم داری برطرف بشه .
حالا بخند نازِ من ..دلم میگیره اینطوری میبینمت..
به زور خندیدم و خداحافظی کردم
..
اصلا عقلم درست کار نمیکردم ، چنان جذب و شیفته ی عماد شده بودم که دلم میخواست حرفاش رو باور کنم .روی تختم دراز کشیدم و گفتم چرا تلاش میکنه که منو نگه داره؟؟یعنی دوسم داره ؟؟
کلافه بودم ، نمیدونستم باید چیکار کنم ..رفتم پروفایل اون دختره رو چک کردم و با حرص نگاه میکردم و میگفتم نکنه از من خوشگل تر باشه،نکنه خانواده ی عماد ،مجبورش کنن تا با دختره ازدواج کنه ؟؟ خدایا چیکار کنم من؟؟چیکار کنم که عماد منو برای ازدواج ترجیح بده نه اونو ..احساس میکردم اون دختر رقیبم هست و میخواد عشق منو از چنگم دربیاره و من نباید اجازه میدادم همچین اتفاقی رخ بده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ بهمن
۲۱ بهمن
خانه رمان😍
قسمت ۱۸
از تختم بلند شدم و گفتم ول کن این فکرای منفی رو ..ببین عماد چقدر دوستت داره که ساعت ها قسم میخوره تا من باور کنم ،
رفتم سمت آشپزخونه و یخچال رو باز کردم یک ظرف الویه تو یخچال بود و آوردمش بیرون و با سه نان باگت خوردم و بعد هم رفتم دیس میوه رو آوردم جلومو کلی میوه خوردم .
حسابی اون دو روز گرسنگی رو جبران کردم .مامانم با تعجب نگاهم می کرد و می گفت خدارو شکر بلاخره تو یک چیزی خوردی ..خندیدم گفتم آره اشتهام باز شده ..
من انگار وابسته ی عماد شده بودم ، با وجود اون حالم خوب بود و وقتی هم که قهر میکردم باهاش کلا حالم خراب می شد از غذا خوردن می افتادم ..
شب ساعت ده بود که عماد بهم تو واتساپ پیام داد فردا آماده باش میام دنبالت بریم بچرخیم ..خیلی خوشحال شدم گفتم باشه میام.
فردا که شد یه بهونه ای گرفتم و از خونه زدم بیرون .
دیگه تا مترو نرفتم چون عماد گفت آدرس محلتون رو بده خودم میام دنبالت .سر کوچمون قرار گذاشتیم . این دفعه با موتورش نیومد با یک سانتافه مشکی اومد تا سوار شدم و در ماشین رو بستم گفت اوووخ جووونممم بدو بغلم ببینم ..منو تو بغلش گرفت چند تا محکم لوپم رو بوس کرد ..با خنده گفت آی کندی صورتم رو ول کن دیگه..گفت بخدا اگه دست خودمبود که میخوردمت جیگرر ..
.
راه افتادیم و گفتم چرا با موتور نیومدی؟؟؟گفت آخه گفتم میام تو محلتون اگه سوار موتور بشیم یکی میبینه و واست بد میشه واسه همین صبح ماشین حاجی رو پیچوندم و سریع اومدم سمت جیگرم ..
موقع رانندگی همش قربون صدقه ام می رفت و برام با آهنگ می خوند .هر دقیقه هم دستم رو بوس می کرد ..
وسطای راه گوشیش زنگ خورد ..گذاشت روی آیفون ..باباش بود ..تا عماد گفت الو باباش گفت عماد چرا مغازه رو دم ظهر بستی؟ گفت حاجی، دانشگاه امتحان داشتم باید میومدم ..راستی ماشین هم برداشتم ..باباش یه کم غرغر کرد و عماد هم همش میگفت باشه ..چشم ..باشه ..بلاخره باباش بعد از کلی غرغر کردن تلفنها قطع کرد .
عماد انگار عصبی شده بود ..سرعت ماشین رو برد بالا و با اخم رو به رو رو نگاه می کرد . دستش رو گرفتم گفتم عماد یواش تر ..یهو انگار به خودش اومد و دستمو گرفت گفت ببخشید ترسوندمت عشقم...الان میبرمت یه جای قشنگ ..با ذوق گفتم کجا؟؟؟لوپم رو کشید و گفت دریاچه ..
رفتیم دریاچه ، ظهر بود و هوا به شدت گرم ، تا یه کم چرخیدیم گفت هوا گرمه الناز بریم یه جا دیگه ..
.
دستش رو گرفته بودم و داشتم کنارش راه می اومدم که یهو عماد منو گرفت تو بغلش و بلندم کردم ، گفتم وااای عماد منو بذار زمین یکی میبینه زشته ، با خنده میگفت نه بابا هیچکی اینجا نیست
از تختم بلند شدم و گفتم ول کن این فکرای منفی رو ..ببین عماد چقدر دوستت داره که ساعت ها قسم میخوره تا من باور کنم ،
رفتم سمت آشپزخونه و یخچال رو باز کردم یک ظرف الویه تو یخچال بود و آوردمش بیرون و با سه نان باگت خوردم و بعد هم رفتم دیس میوه رو آوردم جلومو کلی میوه خوردم .
حسابی اون دو روز گرسنگی رو جبران کردم .مامانم با تعجب نگاهم می کرد و می گفت خدارو شکر بلاخره تو یک چیزی خوردی ..خندیدم گفتم آره اشتهام باز شده ..
من انگار وابسته ی عماد شده بودم ، با وجود اون حالم خوب بود و وقتی هم که قهر میکردم باهاش کلا حالم خراب می شد از غذا خوردن می افتادم ..
شب ساعت ده بود که عماد بهم تو واتساپ پیام داد فردا آماده باش میام دنبالت بریم بچرخیم ..خیلی خوشحال شدم گفتم باشه میام.
فردا که شد یه بهونه ای گرفتم و از خونه زدم بیرون .
دیگه تا مترو نرفتم چون عماد گفت آدرس محلتون رو بده خودم میام دنبالت .سر کوچمون قرار گذاشتیم . این دفعه با موتورش نیومد با یک سانتافه مشکی اومد تا سوار شدم و در ماشین رو بستم گفت اوووخ جووونممم بدو بغلم ببینم ..منو تو بغلش گرفت چند تا محکم لوپم رو بوس کرد ..با خنده گفت آی کندی صورتم رو ول کن دیگه..گفت بخدا اگه دست خودمبود که میخوردمت جیگرر ..
.
راه افتادیم و گفتم چرا با موتور نیومدی؟؟؟گفت آخه گفتم میام تو محلتون اگه سوار موتور بشیم یکی میبینه و واست بد میشه واسه همین صبح ماشین حاجی رو پیچوندم و سریع اومدم سمت جیگرم ..
موقع رانندگی همش قربون صدقه ام می رفت و برام با آهنگ می خوند .هر دقیقه هم دستم رو بوس می کرد ..
وسطای راه گوشیش زنگ خورد ..گذاشت روی آیفون ..باباش بود ..تا عماد گفت الو باباش گفت عماد چرا مغازه رو دم ظهر بستی؟ گفت حاجی، دانشگاه امتحان داشتم باید میومدم ..راستی ماشین هم برداشتم ..باباش یه کم غرغر کرد و عماد هم همش میگفت باشه ..چشم ..باشه ..بلاخره باباش بعد از کلی غرغر کردن تلفنها قطع کرد .
عماد انگار عصبی شده بود ..سرعت ماشین رو برد بالا و با اخم رو به رو رو نگاه می کرد . دستش رو گرفتم گفتم عماد یواش تر ..یهو انگار به خودش اومد و دستمو گرفت گفت ببخشید ترسوندمت عشقم...الان میبرمت یه جای قشنگ ..با ذوق گفتم کجا؟؟؟لوپم رو کشید و گفت دریاچه ..
رفتیم دریاچه ، ظهر بود و هوا به شدت گرم ، تا یه کم چرخیدیم گفت هوا گرمه الناز بریم یه جا دیگه ..
.
دستش رو گرفته بودم و داشتم کنارش راه می اومدم که یهو عماد منو گرفت تو بغلش و بلندم کردم ، گفتم وااای عماد منو بذار زمین یکی میبینه زشته ، با خنده میگفت نه بابا هیچکی اینجا نیست
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA