۶ خرداد
گیف 😍
" میـای دڪترم شی؟!🤪fire🤣 "
#پــاارت_119
داخل شد
- یه چایی ری...
با دیدن مهرسام و آشور حرفش نصفه موند
- عه شما هم اینجایید؟
نگاهشو چرخوند به سمتم
با دیدن دستم رنگش پرید
- یا خدا چیشده؟
مهرسام با یه لحن چاپلوس
سریع واسه مامان توضیح داد
- هیچی ... چیز خاصی نشده
فقط آشوب حواسش نبود یکن چای ریخت رو دستش..
این میخواست شوهرم بشه؟
حتی کارشو گردن نگرفت
انداخت گردنه من..
با یه سیب زمینی شوهر میکردم بهتر از این بود.
والا
- خدا مرگم بده الهی
چرا حواست و جمع نمیکنی؟
پوفی کشیدم
- خوبم مامان
بزرگش نکن..
چیزیم نیست.
- تموم شد!
با صدای سرد و خشن آشور به خودم اومدم
چرا لحنش اینجوری بود؟
مودی...
مامان با عشق مادرانه یه نگاه به آشور کرد
و گفت
- دست دردنکنه مادر
ᓕ @Novel_Doktor ᓗ ' 🫧yellow_heart '
#پــاارت_119
داخل شد
- یه چایی ری...
با دیدن مهرسام و آشور حرفش نصفه موند
- عه شما هم اینجایید؟
نگاهشو چرخوند به سمتم
با دیدن دستم رنگش پرید
- یا خدا چیشده؟
مهرسام با یه لحن چاپلوس
سریع واسه مامان توضیح داد
- هیچی ... چیز خاصی نشده
فقط آشوب حواسش نبود یکن چای ریخت رو دستش..
این میخواست شوهرم بشه؟
حتی کارشو گردن نگرفت
انداخت گردنه من..
با یه سیب زمینی شوهر میکردم بهتر از این بود.
والا
- خدا مرگم بده الهی
چرا حواست و جمع نمیکنی؟
پوفی کشیدم
- خوبم مامان
بزرگش نکن..
چیزیم نیست.
- تموم شد!
با صدای سرد و خشن آشور به خودم اومدم
چرا لحنش اینجوری بود؟
مودی...
مامان با عشق مادرانه یه نگاه به آشور کرد
و گفت
- دست دردنکنه مادر
ᓕ @Novel_Doktor ᓗ ' 🫧yellow_heart '
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
گیف 😍
wine_glass°ᯓ°wine_glass°ᯓ°wine_glassᯓ°
𝐌𝐫'𝐃𝐚𝐃𝐬𝐞𝐭𝐚𝐧
#p425
کیان متعجب غرید:
- یعنی چی؟؟؟
چطور ممکنه بابا..
آذرخش سکوت کرده بود..
فقط متعجب بهش نگاه میکرد..
کوروش شونه ای بالا انداخت!
- نمیدونم
وقتی اتشو زدن یهو حرف زدم!
چشمام پر از اشک شد..
اذرخش نیمچه لبخندی زد!
کیان محکم با یه دست بغلش گرفت
بغض کرده بود!
- قربونت برم من بابا!
ثانیه ای بعد زمزمه کرد:
- اذرخش
رسیدیم!
به محض ایستادن اذرخش فوری بغلم گرفت و کیان درو باز کرد!
اذرش همونجوری که بغلش بودم ،
دویید سمت بیمارستان
𝐌𝐫'𝐃𝐚𝐃𝐬𝐞𝐭𝐚𝐧
#p425
کیان متعجب غرید:
- یعنی چی؟؟؟
چطور ممکنه بابا..
آذرخش سکوت کرده بود..
فقط متعجب بهش نگاه میکرد..
کوروش شونه ای بالا انداخت!
- نمیدونم
وقتی اتشو زدن یهو حرف زدم!
چشمام پر از اشک شد..
اذرخش نیمچه لبخندی زد!
کیان محکم با یه دست بغلش گرفت
بغض کرده بود!
- قربونت برم من بابا!
ثانیه ای بعد زمزمه کرد:
- اذرخش
رسیدیم!
به محض ایستادن اذرخش فوری بغلم گرفت و کیان درو باز کرد!
اذرش همونجوری که بغلش بودم ،
دویید سمت بیمارستان
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۶ خرداد
۶ خرداد
۶ خرداد
گیف 😍
ری اکشن فراموش نشه kissing_heartkissing_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۰ خرداد