❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
21دنبال کننده
سلام‌ من مهرادم اومدم با رمان‌جدیدم روبیکا رو منفجر‌کنم حالا رمان‌جدیدم همراه‌با جوک، سوتی‌های شما، فیلم‌های کمدی@M9hrad
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۳ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
من نمیدونم چرا زنها فکر میکنند همه مردها بی احساسند
اصلا اینطور نیست، مردها خیلی هم با احساسندheart_eyesstuck_out_tongue_closed_eyes





احساس خستگی، احساس گشنگی، احساس تشنگی، احساس رئیس بودن
این همه احساس...
خانما پر توقع نباشن لطفا
joyjoyjoy

     ¦•‎‌‎‌ joy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
به طرف میگن خودتو به انگلیسی معرفی کن ،


میگه : پاور گاد نیو دی اورجینال ،


میگن به فارسی بگو ،


میگه : قدرت الله نوروزی اصل ...joyjoy

dropletjoy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
۲۶
صدای‌قرآن‌ از‌خونه کامران‌شنیده می‌شد، البته بهتر بگیم مرحوم‌کامران. سالن جز‌ پونزده‌نفر کسی نبود فقط‌‌ مادر‌ ‌زن پیرش‌بود که با‌دست‌هایی بهم‌پیچیده به‌سرش می‌کوبید؛ رماتیسم حتی‌نمی‌گذاشت‌راحت عزاداری برای دامادش کنه.
از‌ اون‌ دلخراش‌تر صدای‌ستاره نوزاد کوچیک‌کامران بود، هرکی‌ توحال خودش‌ به‌قرآنی که برهان‌با‌ اشک‌ از حفظ‌ می‌خوند گوش‌می‌دادند.
و اما علی مات‌به‌گل‌های‌قالی دست‌بافت‌ صحنه‌قتل‌رو مرور‌ می‌کرد امروز کامران دفن‌شد اما خون‌اون تو پیراهن‌سفید علی‌ موند اونقدر تازه که حتی‌بوش هم حس‌ می‌کرد.
کلاه‌ کامران رو گاهی‌توی مشتش‌می‌فشرد و گاهی‌آزادش می‌کرد:
- خدا... این‌بچه‌رو چیکارش‌کنم... چرا انقدر سیاه‌بختش‌کردی؟! اول‌دختر‌ آفریدیش‌بعد هم‌مادرش رو گرفتی هم پدرش‌رو!!
حلیمه‌خانوم باز به‌شیون‌خودش ادامه‌داد.
زن‌های همسایه اصلا نمی‌تونستن بچه‌رو ساکت‌کنن‌ نه‌شیر می‌خورد نه آروم می‌گرفت، خدیجه‌خانوم زن‌دایی کامران‌همون‌طور که گریه‌ می‌کرد صداش از آشپز‌خونه شنیده‌میشد:
- چقدر بچه‌به‌کامران وابسته‌بود.
علی‌توی‌حال‌خودش نگاهی به‌روبه‌رو کرد، به‌طرز عجیبی‌ اون‌خونه‌خلوت‌شد انگار هیچ‌آدمی اونجا‌‌حضور نداشت ترسیده اطرافش رو واپاشی دقیق‌ کرد هیچ‌کس‌نبود.
از جاش‌بلند‌شد و چند‌قدمی رفت اما انگار دو نیرو از پشت‌گرفتش:
- نرو!!!
عجیب‌بود نمی‌تونست‌برگرده اما‌ صدا رو می‌شنید جریان‌هوا رو حس کرد که بهش‌نزدیک‌شد:
- دخترم‌ به‌تو امانت!!
علی‌چندبار لب‌زد تا‌صدایی ازش‌خارج‌شد:
- تو....ت...تو کی‌هستی!!
- ستاره ‌رو به‌تو میسپارم آخرت از‌ت‌ پس می گیرم.
جماعت بی‌خبر از اینکه علی‌داره چی‌رو از سر می‌گذرونه مات اون‌شده‌بودند که حرکات نامتعادل و هذیون می‌گفت ولی یهو افتاد زمین‌تو تشنج‌کرد.
غلغله‌ای به‌پا شد صدا بود اما گریه و شیون نه دستور‌دادن بود، دونفر پاها و دو‌نفرم دست‌های‌ علی رو گرفتند تا به‌حالت عادی برگرده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
خواب دیدم شوهر من مُرده است
پُوز او بر یک تریلی خورده است

نیمه شب جَستم زِ خواب و باهراس
گوشی ام برداشتم بهر تماس

شارژ گوشی رفت و من هم بیخبر
سر به دیواری زدم گاهی به در

یادم آمد من که هستم یک پسر
ازدواج و شوهرت کو؟ دربِدر

بس فشار این دلار آمد به من
خاطرم رفته که مَردم یا که زن
sweat_smilesweat_smilesweat_smilesweat_smilesweat_smile

Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۶ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
سلام وقتتون بخیر
راهنمایی بودم، کلاس هشتم
بعد یه معلمی داشتیم که مرد بود. معلم زبان انگلیسیمون بود.
یک روز یکی از دوستام که ابتدایی باهم بودیم ولی راهنمایی مدرسه هامون جدا شد، بهم زنگ زد. بعد داشتم درمورد همین معلمم صحبت میکردم و میگفتم پیره و خیلی بداخلاقه و... داشتم بدیشو میگفتم
بعد چند روز بعد دوباره دوستم بهم زنگ زد گفت که شوهر خالش معلم زبان انگلیسی هست و گفت که معلم زبان ما هم شوهر خالشهsweat_smile
من مونده بودم چی بگم. اولش که به روی خودم نیاوردم بعدشم که مثلا خواستم درستش کنم گفتم آره الان دیگه معلممون شوهر خالته، قبلش یه مردی بود که پیر بود و بداخلاق بودsweat_smilegrinjoy
خلاصه دیگه جمعش کردم و اونم دیگه خوشبختانه به روم نیاوردstuck_out_tongue_winking_eyejoyjoy
{مرمری🥰}
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ مرداد
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
۲۷
ساعت‌‌سه‌صبح‌ روز‌های آخر پاییزبود، سوز‌ و سرما اونقدر قوی‌بود که می‌شد از لایه‌های پوست‌و‌چربی گذشت و به‌استخوان رسید.
ماشین‌بنز‌ کنار دیوار خونه‌برهان‌ ترمز‌ زد؛ پریماه‌ آروم ازش‌پیاده‌شد بخاطر‌‌ یخ‌زدن خیابون‌ها مجبور به پوشیدن کفش‌بدون پاشنه‌شده‌بود.
جلوی‌کاپوت‌ماشین‌رفت و دست‌هاشو گذاشت و روی‌کاپوت‌ نشست، بعدش با‌احتیاط روش‌وایستاد تا قدش به دیوار برسه.
از خوش‌شانسیش کوتا‌ه‌بودن دیوار بود با یه حرکت روی‌دیوار‌ نشست، از فرط‌تاریکی هیچ‌جا دیده‌ نمی‌شد.
لبه‌دیوار‌ دیوار رو گرفت و خودش‌رو آویزون‌کرد یه‌پنجاه‌سانتی‌با زمین فاصله‌داشت از همون‌جا خودشو رها کرد.
قسمت‌سختش رو پشت‌سر گذاشته‌ ‌بود الان می‌رفت به قسمت‌شیرین‌داستان.
پاورچین پاورچین خودش‌رو به در رسوند، دست روی‌ در‌ آهنی‌زنگ‌زده ‌گذاشت و آروم‌هلش‌داد که با صدای قیژ‌ خفیفی‌باز شد.
هرم‌هوای گرم‌خونه به‌گونه‌های یخ‌زده‌اش اصابت‌کرد کج‌خندی‌زد اونقدر استرس داشت که اصلا متوجه‌سرمای کلافه‌کننده نشده و فقط هدفش رسوند‌ به اینجا بود.
آروم جلو رفت و راهرو رو به اتمام‌رسوند یه اتاق‌دوازده‌متری با بساط‌کرسی دیده می‌شد، جلو‌تر رفت تا دیدش بهتر بشه اگه اشتباه نمی‌کرد دوتا زن با یه‌بچه‌ بودن که زیر‌ کرسی گرم‌به‌خوابی شیرین‌رفته‌اند.
مقصدش اینجا نبود باید دوباره می‌گشت بنابراین کور‌مال کورمال جلو رفت و به در اتاقی رسید احتمالا همین‌جا می‌تونست‌باشه.
در‌ اتاقش‌ باز‌کرد که‌صدا قیژشش از دفعه‌قبلی بلند‌تر شد، از‌ وهم‌ بیدار شدن کسی سریع‌خودشو داخل‌اتاق‌انداخت و در رو پشت‌سرش‌بست، بله اتاق‌آقا برهان‌رو پیدا کرد اتاقی نسبتا‌ سردتر از اتاق‌قبلی؛ تنها‌منشا گرمی‌اونجا چراغ‌نفتی‌استوانه‌ شکل‌بود. شازده سه‌چهارتا پتو روی‌خودش‌انداخته‌بود تا گرم‌شه.
دخترک‌شیطون آروم‌رفت‌جلو دلش‌اونقدر تنگ‌شده‌بود که می‌خواست توی‌آغوش برهان‌تموم دلتنگیش‌برطرف‌بشه.
خیلی‌یواش پتو‌ها رو کنار زد و کنارش دراز کشید، تاحالا‌ انقدر از نزدیک‌‌ندیده‌بودش از این‌زاویه‌ خیلی معصوم به‌نظر می‌رسید دقیقا شبیه‌پسر‌بچه‌های پنج‌شیش‌ساله.
با‌انگشت‌هاش مژه‌های برهان رو این‌طرف اون‌طرف‌برد ولی یهو:
-اُوو...
پریماه سریع‌دستشو گذاشت روی‌دهن برهان تا بیشتر از اون جیغ‌ و هوار نکنه:
- هیس بابا منم‌.
- تو...تو اینجا چیکار می‌کنی؟!
- دلم‌برات تنگ‌شده‌بود اومدم به‌روش‌خودم ببینمت.
همهمه‌بیرون‌‌نوید این‌بود که‌یکی صدای داد برهان رو شنیده:
- یه‌جا قایم‌شو... زود!!
پریماه هم سریع‌رفت زیر‌پتو که همزمان راز در رو باز کرد:
- داداش چی‌شد.
برهان که دونه‌های عرق‌توی اون‌سرما روی سرش‌نشسته‌بود با‌لنکت‌گفت:
- من...؟! من‌که جیغ نزدم؟
پریماه‌‌ دستشو از پیرهن برهان‌رو کرده‌بود و شکم‌‌ برهان‌قلقلک می‌داد، طفلک‌برهان که از‌خجالت سرخ‌شده‌بود:
- داداش چرا سرخ‌شدی پتو‌ رو بردارم؟؟
- نه...نه خوبه.
- خب اگه‌چیزی خواستی بگو.
راز رفت و لامپ‌پنجی‌اتاق‌رو خاموش کرد. پریماه درحالی‌که ریز‌ ریز می‌خندید سرش‌رو از پتو بیرون کشید برهانم از حرص‌‌آروم توپید:
- زهرمار قشنگ‌بهم دست‌دراز‌ی می‌کنی.
پریماه هم‌مثل‌لحن‌خودش‌جواب‌داد:
- دلت‌می‌خواست انقدر دلربا نباشی‌حاجی... از حق‌‌نگذریم خوش‌هیکلی.
برهان بیشتر سرخ‌شد ولی خنده‌اش هم‌گرفت تاحالا فکر می‌کرد چون‌مرد هست کسی نمی‌تونه کاری کنه اما دید اشتباه‌بود.
پریماه هم پتو رو کنار زد نمک‌خودشو ریخته‌بود حالت وقت‌رفتن‌شده.
یه‌ربع‌بعد پنجره اتاق‌برهان رو باز کرد و همون‌طوری که اومده‌بود رفت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
❤️گشت‌شادی🧷( رمان‌،سوتی، استوری)❤️
21دنبال کننده
سلام‌ من مهرادم اومدم با رمان‌جدیدم روبیکا رو منفجر‌کنم حالا رمان‌جدیدم همراه‌با جوک، سوتی‌های شما، فیلم‌های کمدی@M9hrad
مشاهده کانال پیام‌رسان