گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
11Kدنبال کننده
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۹ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
beginner آرایش جنگی | روایت روزهایی که ما دویدیم ولی آن‌ها از قصه جلو زدند

black_small_square️ راستش خبر چاپ کتاب آرایش جنگی را که دیدم، اول از همه ذهنم فلش‌بک خورد و پرت شد به یک سال قبل یعنی تقریباً اواسط پروژه‌. تصویر روزی که از شدت فشاری که بهم آمده بود نشسته بودم کف آشپزخانه و دو دستی می‌زدم توی سرم که: «آخر نونت کم بود آبت کم بود، این چه پروژه سنگینی بود که قبول کردی؟»

white_small_square️ آن روزها فکرش را هم نمی‌کردم وقتی کتاب چاپ شود ما خودمان در ایران جنگ ۱۲ روزه را پشت سر گذاشته باشیم و رسیده باشیم به جنگ رمضان‌.
البته نه! دقیق‌تر که فکر می‌کنم، می‌بینم فکر یک چیزهایی را می‌کردم. چون چندین سال بود که ما دیگر به گرد پای اتفاقات هم نمی‌رسیدیم از ترس ماجرای جدید و ناتمام ماندن پروژه دوست داشتم هرچه زودتر سوت پایان کار را بزنیم.

black_small_square️ این شد که به معنای واقعی می‌دویدیم، نه فقط من همه تیم! هشت استان درگیر این کار بود و از هر استان چندین محقق که از ته دل پای کار بودند. گاهی از اینکه بعضی‌ روزها مدام به تکرار باید در شخصی محقق‌‌ها پیام می‌دادم و پیگیری می‌کردم خجالت می‌کشیدم. بعدتر هم با نویسنده کتاب خانم برزویی این ماجراها را داشتم. نویسنده‌ای که الحق خوب توانست این حجم از محتوا را توی مدت کوتاهی دسته‌بندی کند و حدود چهل تا روایت خوش‌خوان از آن در بیاورد.

white_small_square️ راستش همان موقع کسانی بودند که می‌گفتند: «برید دنبال سوژه‌های ناب‌تر. دنبال زن‌هایی که خیلی کار برجسته‌ای کردن!»
از شنیدن این حرف‌ها تعجب می‌کردم. مگر کار برجسته چه بود؟ توی رصدی که داشتیم از دختر ۹ ساله تا پیرزن هفتاد ساله آمده بود پای کار مقاومت‌. از زن خانه‌دار بگیر تا استاد دانشگاه و خیاط و نقاش و معلم.

black_small_square️ زن‌هایی که وقتی قصه زندگیشان را می‌گفتند می‌دیدی این‌ها نه فقط بعد از طوفان الاقصی و پیام فرض رهبر شهیدمان برای کمک به جبهه مقاومت بلکه خیلی قبل‌تر از آن توی جنگ هشت ساله و سیل و کرونا هم آمده بودند پای کشورشان. همان‌ها که وقتی از فرط خستگی کف آشپزخانه دو دستی به سرم می‌زدم یادشان افتادم و از جا بلندم کردند. به خودم گفتم: «خجالت بکش! بلندشو. تو از زینب ۹ ساله‌ هم کمتری که صبح و شب با دستای کوچیکش شمع درست می‌کنه تا کمک کنه به جبهه مقاومت»

white_small_square️ همان‌ها که که دیگر یک جایی، قصۀ ما به نفس نفس افتاد و به ردشان نرسید. از قصه جلو زدند و ما مجبور شدیم فعالیت‌هایشان را فقط تا قبل جنگ ۱۲ روزه بنویسیم ولی آنها درست وقتی که ما داشتیم این کتاب را جمع و جور می‌کردیم همچنان وسط میدان بودند. وسط میدان جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان‌، با یک آرایش جنگی جدید در مقابل دشمنی که حالا پایش را از گلیمش درازتر کرده بود و گذاشته بود وسط خاک ایران!

black_small_square️ زنان برجسته برای من شبیه همین‌هایند، همین زن‌های بی‌سروصدا اما اصلیِ میدان‌.

bust_in_silhouette به قلم: سمانه آتیه دوست


🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
beginner شکست کرکس‌ها / قسمت سوم: آتش به اختیار
_روایتی از مقاومت مردمی در مقابل دشمن آمریکایی در اصفهان_

black_small_square️ ماجرا از ۱۴ فروردین داغ شد؛ وقتی F-35 دشمن ساقط شد و ما مأمور شدیم برای پوشش کمین و پیدا کردن لاشه هواپیما، منطقه عمومی اصفهان، چهارمحال و کهگیلویه را قرق کنیم. اما دشمن خواب دیگری دیده بود. آن‌ها با عملیات نفوذ سنگین، با سه فروند C-130 هرکولس و پشتیبانی چهار بالگرد مسلح، قصد داشتند به قلب منطقه نصرآباد اصفهان نفوذ کنند.

white_small_square️ ما سه مأموریت ویژه داشتیم. اول "کشف خبر"؛ وقتی گزارش‌های مردمی به ۱۱۰ رسید، یگان‌های گشت را در حاشیه کویر متمرکز کردیم و صحت حضور آمریکایی‌ها تأیید شد. بلافاصله اصفهان و تهران مطلع شدند و دستور صریح صادر شد: آتش به اختیار.

black_small_square️ دولول‌ها آماده‌باش شدند. اولین یگان، تکاوران دهاقان بودند که با سه اکیپ رزمی به سمت فرودگاه متروکه پرزان تاختند. درگیری در معدن سنگ، نقطه شروع نبرد بود. بلافاصله تکاوران ورزنه، واحد نوپو و یگان‌های فراجا از چهار جهت، راه فرار را بر دشمن بستند.

bust_in_silhouette راوی: سردار حسن کرمی، معاون عملیات فرماندهی انتظامی جمهوری اسلامی ایران

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
birthday جشن تولد در خط مقدم خیابان

confetti_ball رفتم سمت دوستم که خداحافظی کنم؛ کلمات هنوز در دهانم ردیف نشده بود که یک‌باره از وسط میدان شهرداری صدایی غریبه پر شد: «تولّد، تولّد، تولّدت مبارک…»

confetti_ball من و دوستم و تمام آن‌هایی که از محل تجمع شبانه، آماده‌ی رفتن بودند، میخکوب شدیم. سرها آرام چرخید وسط میدان. خانواده‌ای کوچک، وسط حلقه‌ی بزرگ و پرهیاهوی شهر، برای دخترشان جشن تولد گرفته بودند؛ درست روی همین سنگفرش‌هایی که تا چند دقیقه‌ی قبل، ردِ تندِ شعارها را به خود دیده بود.

confetti_ball لبخند مثل نسیمی خنک از چهره‌ای به چهره‌ی دیگر می‌گذشت. انگار فقط آن دخترک نبود که غافلگیر شده بود؛ ما همه، تمام آدم‌هایی که هنوز اطراف میدانِ شهرداری پرسه می‌زدیم، غافلگیر شده بودیم؛ غافلگیرِ این حجم از «زندگی»، درست میانِ این همه «درد وطن».

confetti_ball نزدیک رفتم و خیلی صمیمی پرسیدم: «این فکر قشنگ از کجا اومد؟» زن‌عموی دخترک، با نگاهی که هم خستگی داشت و هم برقِ سرسختی، گفت: «ما هر شب همین‌جا، وسط میدون شهرداری جمع می‌شیم. تو طول روز، هرکس توی روزمرگی‌های خودش گم می‌شه و فرصت نمی‌کنیم خونه‌ی همدیگه بریم. مادرش گفت حالا که برای تجمع میایم، همین‌جا هم جشن تولد دخترش رو بگیریم؛ ما هم با دل و جون قبول کردیم.»

confetti_ball دخترک، کیک به دست وسط آتلیه‌ی خیابان، طوری ژست می‌گرفت که انگار تمام دوربین‌های دنیا منتظر او هستند. بی‌آنکه بداند، با همان دست‌های کوچکش، دلِ خسته ما را هم شاد کرد. آن صحنه برای من شد یک قابِ ماندگار؛ از همان‌هایی که به آدم یادآوری می‌کند چرا هنوز به خیابان می‌آییم.

confetti_ball شمع‌های روی آن کیک کوچک، در دل تاریکی شب ثابت کرد، هیچ جنگی حریفِ زندگی نمی‌شود. فهمیدیم که امید را هنوز هم می‌شود در جعبه‌های کوچک کادو پیچ کرد و به دست آینده داد، آن شب تمام شد، اما گرمایِ آن دورهمی، شمعی شد که در دلِ ما روشن ماند؛ شمعی که هر بار به یادش می‌افتیم، زیر لب می‌گوییم: «پیروزی یعنی همین... یعنی لبخند معصومانه یک دخترک، وسطِ میدانی که بوی ایستادگی می‌دهد.»

bust_in_silhouette راوی: ام‌سلمه فرد |round_pushpin#گیلان #رشت

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
confetti_balltada دعوت متفاوت یک عروس و داماد از مردم به جشن ازدواج‌شان

bouquet مردمی که هفته‌هاست هر شب بی‌ادعا به میدان‌های شهر می‌آیند تا عشق خود را به وطن نشان بدهند، با یک صحنه عجیب و گرم روبرو شدند. وسط شلوغی جمعیت یک عروس و داماد جوان پیدا شدند. دستشان کارت دعوت بود.

bouquet رفتند بین همان مردمی که پرچم به دست گرفته بودند. البته این‌بار با حسی متفاوت. با لبخند پرسیدند «می‌دانید ۲۸ اردیبهشت چه روزی است؟» یکی یادش نبود. دیگری گفت سالروز ازدواج حضرت زهرا سلام و الله علیها و امام علی علیه‌السلام. عروس و داماد لبخند زدند و کارت دعوت را دادند.

bouquet روی کارت نوشته بود «جشن بزرگ پیوند آسمانی زوج‌های جانفدا. از شما دعوت می‌شود با حضور ارزشمند خود این مراسم باشکوه ما را مسرور فرمایید. این مراسم با پاس پیوندی سرشار از عشق، وفاداری و ایثار برگزار می‌شود.»
بعد بلند گفتند : «ما هم یکی از همین زوج‌ها هستیم. همه شما دعوتید.»

bouquet مردم هم با عشق و حس شادی خاصی ذوق کردند و خانم‌ها عروس را در آغوش کشیدند و برایش آرزوی خوشبختی کردند.
شاید عروس جوان توقع چنین استقبالی را نداشت. اما برایش این دعوت با همه دعوت‌ها فرق داشت. چون عروس و داماد به جای اینکه سراغ فامیل و آشنا بروند رفتند سراغ غریبه‌هایی که شب‌ها برای غیرتشان به خیابان می‌آیند.

bouquet جایی که مردم نه در غم یکدیگر را تنها می‌گذارند و نه در شادی. عروس و داماد جوان شاید فکر می‌کردند فقط چند کارت دعوت پخش می‌کنند اما دیدند که دل مردم زودتر از دست‌هایشان جلو آمد. دیدند که آغوش غریبه‌ها برای آرزوی خوشبختی باز است و هر کدام هم سعی دارند قدمی برای خوشبختی آنها بردارند.

bouquet مراسم ازدواج زوج‌های جانفدا فردا دوشنبه ۲۸ اردیبهشت از ساعت ۱۷ در میدان امام حسین (ع) تهران برگزار می‌شود. زوج‌های جوان در حالی که پرچم جمهوری اسلامی ایران را در دست دارند پای سفره عقد می‌نشینند. مردم هم دعوتند تا با حضور خود شادی این خانواده‌های تازه را دوچندان کنند.

🇮🇷 میدانی که شب‌ها میعادگاه عشق به وطن با پرچم‌های سه رنگ جمهوری اسلامی ایران است، فردا عصر میزبان لبخند و آرزوی خوشبختی برای تازه عروس و دامادهای این شهر خواهد شد.

bust_in_silhouette راوی: مریم سادات آجودانی

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
همزمان با نمایشگاه مجازی کتاب
mega «حوض خون» به چاپ چهل‌وششم رسید

pushpin کتاب «حوض خون» روایتگر زندگی زنان گمنام اندیمشکی که در بیمارستان‌های صحرایی به شستن لباس‌های رزمندگان و ملحفه‌های خونین مشغول بودند، به چاپ ۴۶ ام رسید. این اثر که توسط انتشارات راه یار منتشر شده، با اقبال کم‌نظیری از سوی مخاطبان کتاب و تاریخ شفاهی مواجه شده است.

small_orange_diamond «حوض خون» دربرگیرنده خاطرات کمتر شنیده شده زنانی است که در بحبوحه بمباران‌های شیمیایی و حملات هوایی، در فضایی آکنده از بوی وایتکس و خون، پشتیبانی بی‌ادعای جبهه‌ها را بر عهده داشتند. این کتاب روایتگر لحظاتی است که در آن زنان با وجود دیدن صحنه‌های دلخراش و انتظار برای بازگشت رزمندگان، هرگز سنگر رختشویی‌ها را خالی نکردند.

anger آنچه این اثر را از سایر آثار تاریخ شفاهی متمایز می‌کند تقریظ رهبر شهید انقلاب است که این کتاب را مایه تأمل و شرمساری برای مجاهدان واقعی دانستند و آن را برگ زرینی از مجاهدت خاموش زنان ایرانی معرفی کردند.

small_red_triangle_down مطالعه کامل خبر در خبرگزاری دفاع مقدس:
globe_with_meridians dnws.ir/003V1Z

🏷️چاپ جدید کتاب «حوض خون» ازجمله عناوین ویژه انتشارات راه‌یار در هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب

diamond_shape_with_a_dot_inside @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
mega «حاج رحیم» به نمایشگاه کتاب رسید!

pushpin کتاب «حاج رحیم»، روایتی از زندگی و زمانه «حاج رحیم احمدی روشن»، پدر دانشمند هسته‌ای، شهید مصطفی احمدی روشن، به نمایشگاه مجازی کتاب رسید.

small_blue_diamondمخاطب در این کتاب از یک سو با خاطرات و ویژگی‌های کمتر شنیده شده شهید مصطفی احمدی روشن آشنا می‌شود و هم با شیوه و تربیتی حاج رحیم که منجر به تربیت موفق این شهید بزرگوار شده است. از این جهت می‌توان مطالعه این کتاب را به والدینی که دغدغه تربیت دینی و انقلابی فرزندانشان را دارند، توصیه کرد.

🏷️ تهیه کتاب‌ «حاج رحیم» با تخفیف ویژه نمایشگاه کتاب و ارسال رایگان + هدیه ویژه عماریار

diamond_shape_with_a_dot_inside @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
🛥️ ناخدای جنگ‌ بلد

small_blue_diamond یازده سال پیش، وقتی وارد خانه‌ی کوچک، ساده و باصفایش شدم فکر نمی‌کردم اتاق این خانه پر از گنجهایی باشد که هر کدام دنیایی قصه‌ی ناگفته در دل خود دارد. یکی از آنها همین نقشه بزرگ‌مقیاس از تنگه هرمز بود. تنگه‌ای که حالا با پایمردی دلاوران ایرانی، گلوی آمریکای جهانخوار را شبیه هندسه‌ی زیبای خودش فشرده است.

small_blue_diamond پیرمرد با چنان آب و تابی از طرح عملیاتی‌اش برای کنترل کامل نظامی-امنیتی بر تنگه می‌گفت که انگار هنوز تکه‌ای از ذهنش در اواخر سال ۱۳۶۲ مانده بود. درست همان زمانی که خیالش از بابت جبهه‌های جنگ با صدام راحت شده و به فکر تنگه هرمز و جنگ آینده کشورمان با آمریکا افتاده بود:
"به فرماندهان آن زمان در آبادان به شکلی محرمانه گفتم که جنگ آینده ما با آمریکا در خلیج فارس خواهد بود و من می‌روم آنجا خاکریز بسازم"

small_blue_diamond در جلسه اول مصاحبه‌مان، وقتی خودش را معرفی می‌کرد توضیح داده بود که ناخدایی، شغل آباء و اجدادیش بوده و به برکت همین شغل با دریا و دریانوردان خلیج فارس آشنایی داشت. حتی زبان عربی و انگلیسی را هم خوب می‌دانست، مخصوصا لهجه‌های کشورکهای حاشیه جنوبی خلیج فارس را. بگذریم که متولد گناوه و بزرگ شده‌ی جزیره خارک هم بود!

small_blue_diamond حالا در دومین قرار مصاحبه، داشت زحماتش در سال ۶۲ را با شوقی مثال زدنی برای منی که از دریا جز ماهی و میگو و ماسه‌های ساحل چیز دیگری نمی‌دانستم شرح می‌داد. خور را تعریف می‌کرد و تفاوتش را با موج‌شکن در ادبیات نظامی- جغرافیایی موشکافی می‌کرد. می‌گفت که چطور سه ماه خودش را در خوابگاه جهاد سازندگی هرمزگان حبس کرده تا کتاب نیروی دریایی ارتش آمریکا را ترجمه و استفاده کند. چگونه تمام ساحل چندصد کیلومتری استان هرمزگان از گاوبندی (پارسیان کنونی) تا جاسک را ظرف شش ماه بازدید و بررسی تخصصی کرده و در نهایت سه نقطه استراتژیک را انتخاب کرده؛ برای ساخت خوربندر، برای فشردن گلوی متجاوز، برای کیش و مات کردن شاهان شکم‌باره‌ی منطقه خلیج فارس و...

small_blue_diamond عبدالرحمن جزایری یا به عبارت درست‌تر "سردار جهادگر حاج عبدالرحمن جزایری" معلم و کاتب قرآن، ناخدای کاربلد، مؤسس مهندسی رزمی جهاد سازندگی استان فارس در دفاع مقدس ۸ ساله، مربی و فرمانده سنگرسازان بی‌سنگر، طراح و سازنده ۳ بندر مهم تجاری- نظامی در هرمزگان، حالا چشم از جهان مادی بسته و آرمیده است؛ در همین روزهایی که سواحل خلیج فارس و تنگه هرمز کابوس مستکبران و امید مستضعفان شده است. خدا می‌داند آن بنادر و هرآنچه که بعداً در آن مناطق ساخته شده، چقدر تیر شده‌اند در چشم و دست و پای متجاوزان به میهن عزیزمان!
روحش با شاگردان و فرزند شهیدش محشور باد!

bust_in_silhouette راوی: محمدرضا حسینی ، نویسنده کتاب رسم جهاد؛ خاطرات عبدالرحمن جزایری

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
beginner وقتی دکترای هواوفضا به بلیت میلیاردی «هنگ‌کنگ» پشت پا زد

white_small_square️ داستان علی آقا از ۲۵ اسفندماه شروع می‌شود؛ روزی که صدای انفجار با خرید شب عید گره خورد. او با مادر و دو خواهرش در نزدیکی میدان شهدا بود که تقدیر، راهشان را از پارکینگ فروشگاه اتکا به کوچه پشتی کج کرد؛ تصمیمی که جانشان را نجات داد. او با صدایی گرفته و سرفه‌های ممتد که به‌خاطر موج انفجار آسیب دیده، می‌گوید: «هفت هشت دقیقه نگذشته بود که در صف خرید گوشت، موشک اول اصابت کرد. ۲۰ ثانیه بعد، دومی.»

black_small_square️ در آن غوغا، تربیت نظامی پدر به کار آمد. خواهرش مدیریت جمعیت را به دست گرفت و علی، دو کودک هراسان و هاج‌وواج را میان دود و غبار به مادرانشان رساند. وقتی به ماشین رسید، درایت مادرش را دید که تمام شیشه‌ها را پایین کشیده بود تا موج انفجار، اتاق خودرو را متلاشی نکند. آن روز، علی طعم جنگ را نه از پشت لنز دوربین که با سلول سلول‌ بدنش چشید.

white_small_square️ علی و همسرش، مسیر متفاوتی را برای مبارزه انتخاب کردند. آن‌ها به جای اسلحه، بیل و فرغون به دست گرفتند و عضو گروه جهادی دانشگاه شریف شدند؛ از قشنگ‌ترین و ماندگارترین صحنه‌هایی که علی و همسرش در این مسیر جهادی دیدند، مواجهه با آدم‌هایی بود که در حالت عادی، فرسنگ‌ها با این فضا فاصله داشتند.

black_small_square️ «ما به همراه همسرم از طریق یک لینک با بچه‌های گروه جهادی دانشگاه شریف آشنا شدیم؛ بچه‌هایی که واقعاً صفت «شریف» برازنده‌شان بود.در میان این بچه‌ها، نخبگانی حضور داشتند که تمام موقعیت‌های درخشان دنیای مادی را پشت سر گذاشته بودند تا در خاک و خلِ خانه‌های ویران‌شده، دستگیر مردم باشند. یکی از این بچه‌ها دانشجوی دکتری هوافضا بود. او تمام کارهایش را انجام داده بود و باید برای یک دوره تخصصیِ فوق‌العاده راهی «هنگ‌کنگ» می‌شد.

white_small_square️حتی نزدیک به یک میلیارد تومان هم برای این کار هزینه کرده بود؛ پولی که در آن شرایط واقعاً رقم سنگینی بود. اما وقتی دید کشور درگیر جنگ است و مردم به کمک نیاز دارند، چشمش را روی آن موقعیت علمی، هزینه‌ میلیاردی و آینده‌اش بست، قید سفر به هنگ‌کنگ را زد و ایستاد تا آواربرداری کند. دیدن این آدم‌ها و این حجم از اخلاص، برای من و همسرم فراتر از حد تصور و بی‌نهایت زیبا بود.»

bust_in_silhouette راوی: فاطمه زهرا نصراللهی

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
beginner شبی که طبخ سحری برای بسیجی‌ها جان زن باردار را نجات داد

black_small_square️ «ما وسط جنگیم؛ مگر رزمنده‌ای که پای لانچر ایستاده خسته می‌شود که ما از کار جهادی خسته شویم؟» این گفته فاطمه رزاقی افتخاری، مدرس حوزه‌ و فعال مسجد باب‌الحوائج که ۷۰ و خورده‌ای شب است زندگی‌اش را به کف میدان آورده است. سنگر آن‌ها در هروی دست‌کمی از خط مقدم ندارد.

white_small_square️ خانم افتخاری مانند بسیاری دیگر از جهادگران از روز اول وارد میدان شدند. تجربه جنگ ۱۲ روزه باعث شده بود از قبل برنامه‌ریزی داشته باشند. دوره‌های هلال‌احمر و کمک‌های اولیه را در مسجد گذرانده بودند و به محض شروع نبرد، "کمیته جنگ" را در مسجد تشکیل دادند. فعالیت‌ها تقسیم شد و از اولین یکشنبه، میدان هروی پاتوق آنها شد.

black_small_square️ همه چیز از یک میز ساده نقاشی شروع شد؛ نقاشی روی دست و صورت کودکان با طرح پرچم ایران. هدف ساده اما بزرگ بود؛ جذب بچه‌ها برای آوردن خانواده‌ها به میدان. کاربرگ‌هایی به بچه‌ها داده می‌شد تا در خانه رنگ کنند و فردا شب برای گرفتن جایزه برگردند. همین جایزه‌های کوچک، پای خانواده‌هایی را که از تهران رفته بودند یا خانه‌نشین شده بودند، دوباره به میدان باز کرد.

white_small_square️ تکان‌دهنده‌ترین بخش روایت خانم افتخاری، مربوط به شبی است که قرار بود برای ۱۰۰ نفر از نیروهای یک پایگاه، سحری تهیه شود. تماسی در ساعت 11 شب، سرنوشت چند خانواده را تغییر داد.

black_small_square️ «خانمی تماس گرفت که هشت ماهه باردار بود. گفت ۱۰۰ نفر سحری ندارند. ساعت ۱۱ شب بود، خسته بودیم و نیرو کم داشتیم، اما یا علی گفتیم. همان خانم باردار هم با وجود شرایطش آمد پای کار. همان شب، پدافند به شدت کار می‌کرد و منطقه ما چون سوق‌الجیشی بود، مدام هدف قرار می‌گرفت. برق رفت و ما زیر نور چراغ قوه موبایل، ساعت ۱۱ شب داشتیم برنج آبکش می‌کردیم.»

white_small_square️ در همان لحظات، انفجاری مهیب لرزه بر اندام مسجد و محله انداخت. بعد از فروکش کردن غبارها، حقیقتی عجیب آشکار شد: موشک درست به واحد مسکونی همان خانم باردار اصابت کرده بود. اگر او برای پختن سحری به مسجد نیامده بود، حالا نه خودش زنده بود و نه فرزندش. خانم افتخاری با بغض می‌گوید: «خدا وقتی بخواهد کسی را زنده نگه دارد، اسبابش را فراهم می‌کند؛ آن ۱۰۰ پرس سحری، بهانه نجات آن مادر بود.»

bust_in_silhouette راوی: فاطمه زهرا نصراللهی

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۱ اردیبهشت
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
book #بخوانید | «غم دل با تو بگویم...»
radio_button روایتی از شهید جمهور به مناسب سالگرد شهادت شهید رئیسی

black_small_square️تا شنیدم رئیس جمهور قرار است به #اهواز بیاید و با مردم دیدار داشته باشد به سمت مصلی حرکت کردم. چون در فعالیت‌های بسیج حضور داشتم، می‌دانستم که اکثر رفت‌آمدهای افراد مهم، از در پشتی مصلی‌ است. دوساعت کمین کردم تا ماشین رئیس جمهور خارج شود. به محض این که ماشین را دیدم خودم را جلوی ماشین انداختم‌. بسیجی‌ها و تیم حفاظت جلویم را گرفتند و هولم دادند؛ اما من آن‌قدر حرف داشتم که هیچ چیز جلودارم نبود. دوباره خودم را به ماشین رساندم و خوابیدم جلوی ماشین. آقای رئیسی در ماشین را باز کرد و گفت بروم داخل و کنارش بنشینم. نفس نفس می‌زدم و می‌لرزیدم. از رفتار تیم حفاظت خیلی ناراحت شده بود و به آن‌ها تذکر جدی داد که اینطور رفتار نکنند. بطری آب را گرفت سمتم و گفت: «آروم باش، الان پیش منی. یکم آب بخور و بعد حرفت رو بزن. چی نیاز داری؟ راحت باش.»

black_small_square️شروع کردم به گفتن از مشکلات. از بیکاری و نداشتن مسکن و زندگی کردن در خانه‌ی پدری گفتم تا سرطان خون همسر و پسرم و هزینه‌های درمان. گفتم که هر آمپول شیمی‌درمانی ۱۳ میلیون است و برای تهیه‌ی آن‌ها درمانده‌ام و خودم را به آب و آتش می‌زنم. تا هزینه‌ی دارو را شنید تعجب کرد. فاکتور‌ دارو‌ها را نشانش دادم. خیلی ناراحت شد‌. گفتم من فقط کار می‌خواهم تا بتوانم زندگی‌‌ام را بچرخانم. همان‌جا به آقای محراب، استاندار #خوزستان سفارشم را کردند و گفتند حتما کارشان را انجام دهید. یک کارت هدیه هم به من داد و قول داد که مشکلم را حل کند.

black_small_square️وقتی اطرافیان ماجرا را فهمیدند، یا می‌گفتند دروغ می‌گویی یا به خاطر امیدواری‌ام مسخره‌ام می‌کردند. اما من مطمئن بودم که او مشکلم را حل می‌کند‌. بعد از مدتی استاندار تماس گرفت و گفت حضوری به استانداری بروم. بدون سنگ‌اندازی و سرگردانی استخدام گروه ملی شدم. چون تحصیلات خاصی نداشتم، گفتند می‌توانی عضو گروه خدمات شوی‌. اگر دستور مستقیم رئیس جمهور نبود، این شغل را هم نمی‌توانستم داشته باشم. حالا خانواده‌ام بیمه‌ی تکمیلی دارند و آن داروهای ۱۳ میلیونی را می‌توانم با ۷۰۰ هزار تومان تهیه کنم. زندگی‌ام عوض شده و این تغییر را مدیون آقای رئیسی هستم. لحن مهربان و محترمش از یادم نمی‌رود‌.

black_small_square️از وقتی خبر شهادت ایشان را فهمیدم، عمیقا ناراحتم. مادر و همسرم مدام گریه می‌کنند. مادرم می‌گوید:«رفیقت رفت محمد!»
خدا رحمتش کند ان‌شاءالله. نگذاشت در سختی بمانم.

bust_in_silhouette راوی: محمد سواری
✍️ محقق: شقایق حیدری کاهکش

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
beginner این دختر نخبه، سرش را داد تا کار کشور زمین نماند

white_small_square️ مژده زندی‌نسب، رتبهٔ ۱۰۶ کنکور و فارغ‌التحصیل برق قدرت از دانشگاه امیرکبیر، با وجود دریافت دعوتنامه از دو کشور اروپایی برای ادامهٔ تحصیل و کار، ماندن در ایران را برگزید و در ۳۲ سالگی به ریاست گروه فنی برنامه و بودجهٔ توزیع توانیر رسید — مسئولیتی که بودجهٔ ۳۹ شرکت برق کشور را در دست داشت.

black_small_square️ صبح ۲۵ اسفند ۱۴۰۴، درحالیکه ادارات با ۲۰ درصد نیرو فعال بودند و مادرش التماس می‌کرد بماند، اما او محکم و بدون ترس گفت «دشمن می‌زند تا ما بترسیم و کار کشور زمین بماند» و برای تأیید بودجهٔ جنوب کرمان راهی ادارهٔ برق میدان شهدا شد که ساعتی بعد، در حملهٔ هوایی دشمن جناستکا صهیونی آمریکایی به آنجا پیکر بدون سرش به خانه بازگشت.

white_small_square️ خانم دکتر پیش از نائل شدن به درجه رفیع شهادت، شرافتمندانه کار و زندگی می‌کرد؛ وقتی فروشنده‌ای اصرار داشت کابل‌های پوسیده را وارد شبکهٔ برق کشور کند، محکم دربرابرش ایستاد حتی کارش به بازرسی کل کشور رسید، اما از این ماجرا سربلند بیرون آمد.

black_small_square️ یا وقتی برای سیستان و بلوچستان سامانه‌ای طراحی و راه‌اندازی کرد تا مسئولانش مجبور نباشند اسناد بودجه را کیلومترها به تهران حمل کنند. او اما در اوج قدرت، چنان از بیت‌المال محافظت می‌کرد که حتی هزینهٔ سفر حج مادرش را با وام شخصی پرداخت نه با کمک‌ هزینه‌ای که میتوانست به راحتی از سازمان اخذ کند.

white_small_square️ اکنون او رفته و مدیرش می‌گوید: «تا بود، خیالم از همه چیز راحت بود.» و مادر داغدیده‌اش دعا می‌کند که هرکس جای دخترش نشست، مثل او وجدان و تعهد داشته باشد.

bust_in_silhouette جهان بانو

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
radio_button مزار کوچک پرچم‌پوش

black_small_square️ همه‌ی «ق»ها را «گ» تلفظ می‌کند. هر بار فیلم را می‌زنم عقب، انگار آرام‌تر و شمرده‌تر خاطره‌اش را می‌گوید: «گوشی خانوم‌معلم در دسترس نبود... رفتیم... فگط ماشین را توی شلوگی ول کردیم و دویدیم. دویدیم... خیلی راهه... خیلی خسته شدیم... فگت تا رسیدیم مدرسه... تو حیاط بوده... یا خدا...»

white_small_square️ مرد، سبزه‌ی تند است با ریش‌های توپیِ یک‌درمیان سفید. پنجاه؟ شصت؟ یک‌جوری سفید کرده که نمی‌توانی بفهمی مال سن و سال است یا غم. گریه‌اش گرفته. دست می‌گذارد روی چشمهاش: «هی گفتم این بار که دوربین بیاد از این بچه بپرسه گریه نمی‌کنم...»
و گریه می‌کند.

black_small_square️ داریم از خیابان تاریکی عبور می‌کنیم. از مزار و قبرهای کوچک پرچم‌پوش دور شده‌ایم، اما یک‌جا وسط درخت‌ها باز پرچم‌هایی توی باد، بی‌رمغ دست تکان می‌دهند. می‌ایستیم. نارنجی و سبز سرسره‌ی بزرگ، بین روشنایی چراغ‌های پارک پیداست. راننده می‌گوید: «این محمدمهدیه. توی همین پارک بازی می‌کرد. همین‌جا خاکش کردن.»

white_small_square️ قبر بزرگ‌تر و گل‌ها بیشتر و سایه‌بان پهن‌تر از قبرهای کوچک مزار است. یکی اینجاست که از بچه‌های دسته‌جمعیِ خوابیده در بهشت زهرا جداش کرده‌اند. انگشت‌های لاغر و چروکیده‌ای روی سنگ سفید را نوازش می‌کند و از همه‌ی صورتِ درهم‌فرورفته‌ی پیرمرد؛ عرقچین سفید مکه‌ای توی نور پیداست. دورتادور قبر روفرشی پهن کرده‌اند و زنی بچه‌ی چندماهه‌اش را روی پا خوابانده. بچه در هیاهوی مبهم و گفت‌وگوهای ریز زن‌های دور مزار، نفس‌های عمیق می‌کشد. پدربزرگ و عمه و عمه‌زاده‌ها و زن‌های همسایه هستند. پدر و مادر را برده‌اند مشهد. مادر توی فیلم کنار ضریح می‌گوید: «بهش گول داده بودم با هم بیایم مشهد. فگط همین یک فرزند رو داشتیم. بعد از ۲۵ سال خدا داد...»

black_small_square️ عکس روی بنر ده، یازده ساله است. موهاش را یک‌وری شانه کرده. دست روی سینه گذاشته و روبه‌رویش را نگاه می‌کند. توی چشمهاش دنبال چیزی می‌گردم. چیزی که از توی چشم‌های بچه سرریز شده روی سنگ‌فرش پارک. توی آسفالت خیابان. لای برگ‌های نخل و گل‌های کاغذی پیاده‌رو. روبه‌رویش توی تاریکی آن سمت خیابان، یک در سفید باریک هست. نیمه‌باز. نگاه بچه که اسمش را گذاشته‌اند محمدمهدی رسیده به در. انگار از وسط قاب با آن صورت مصمم و جدی و چشم‌هایی که برای بسته‌شدن زیادی کودک و زیادی شاداب است، به صدای مادرش گوش تیز کرده: «محمد بیا خانه دیر وگته...»

🏷️ مینابی‌ها «ق‌» را «گ» تلفظ می‌کنند.

🇮🇷 «محمدمهدی جنگیچی» در حملات تروریستی آمریکایی - اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.

bust_in_silhouette راوی: مکرمه شوشتری

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
airplane️ داستان یک پرواز بی‌بازگشت
mega «تو شهید نمی‌شوی»، به چاپ سی‌وچهارم رسید

beginner کتاب «تو شهید نمی‌شوی»، روایتی از خاطرات شهید مدافع حرم، محمودرضا بیضایی که به همت انتشارات راه‌یار به چاپ رسیده بود در ایام هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب به چاپ سی‌وچهارم رسید.

pushpin این‌کتاب دربرگیرنده روایت‌های احمدرضا بیضایی، نویسنده کتاب و برادر شهید محمودرضا بیضایی از فراز و فرودهای یک زندگی با برکت، کودکی و نوجوانی، مسجد و مدرسه تا دانشگاه و پادگان، تبریز تا تهران و از تهران تا شام است؛ نویسنده‌ای که به دلیل فعالیت در تبیین حق به دلایل نامعلوم بیش از یک سال و سه ماه در کشور ترکیه بازداشت و زندانی شده است.

small_red_triangle_downشهید بیضایی با آغاز جنگ در سوریه از سال ۱۳۹۰ برای یاری جبهه مقاومت و دفاع از حریم آل‌الله(ع) عازم سوریه شد و ۲۹ دی ۱۳۹۲ همزمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم(ص) و امام جعفرصادق(ع) در منطقه قاسمیه دمشق در نبرد با تروریست‌های تکفیری به شهادت می‌رسد.

anger عنوان این‌کتاب اشاره به وقایع زندگی و گفتگوی شهید بیضایی با یکی از دوستانش دارد که بیضایی در آن، پیش از آخرین سفر به سوریه گفته بود این‌سفر بازگشتی نخواهد داشت.

globe_with_meridiansمطالعه خبر در آنا:
link ana.ir/004RH1

🏷️ تهیه کتاب‌ «توشهید نمی‌شوی» با تخفیف ویژه نمایشگاه کتاب و ارسال رایگان + هدیه ویژه عماریار

diamond_shape_with_a_dot_inside @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
cherry_blossom امضا در وقت اضافه

small_orange_diamond دلم در گرو خطبه‌ای بود که آقا بخوانند. برای همین پایم را توی یک کفش کردم که مهریه فقط چهارده سکه باشد. آن زمان، مهریه‌ها به سال تولد رسیده بود؛ مثلاً ۱۳۶۰ سکه‌ی بهار آزادی. اما دایی و خواهرم پیش از من این رسم را شکسته بودند و آقا با چهارده سکه، عقدشان کرده بود؛ برای همین من هم دلم را صابون زدم که این اتفاق دوباره بیفتد.

small_blue_diamond نزدیک نیمه‌ شعبان بود و در آن شلوغی‌های قبل از عید، هنوز مدارکمان آماده نشده بود. باید زودتر همه‌ امضاها را در محضر می‌زدیم تا نوبتمان در بیت قطعی شود. سمیه، دوستم، گفت: «می‌خوای خواهرم به یکی از نزدیکان آقا بگه؟» منظورش دختری بود که چهار سال از ما کوچک‌تر بود و در مدرسه‌ ما درس می‌خواند. من هم از خداخواسته معطل نکردم. مدارک که آماده شد؛ زحمت رساندنشان را سپردیم به دست‌های او؛ و او هم با تواضع و مهربانی، واسطه‌ وصال ما شد.

small_orange_diamond موعد عقدمان شب نیمه‌ی شعبان شد و اسممان، به‌خاطر همان پیگیری‌های دقیقه‌ی نودی، ته فهرست و دست‌نویس اضافه شده بود. وقتی وارد شدم دیدم که پدر و مادرها عقب نشسته‌اند و عروس و دامادها جلو. جا توی اتاق عقد کم بود؛ اما من برای آن‌که نزدیک‌تر باشم، از میان عروس‌هایی که دوزانو نشسته بودند، عبور کردم و خودم را به صف اول رساندم. همین که نشستم، آقا آمدند و پیش پایشان بلند شدم. آن لحظات چنان محوشان شده بودم که ثانیه‌ای نتوانستم ازشان چشم بردارم.

small_blue_diamond آقا سریع مراسم را شروع کردند. یکی‌یکی اسم‌ها را صدا زدند و با نگاه، دنبال عروس گشتند تا وکالت را مستقیم از خودش بگیرند. یکی شرط می‌گذاشت و بله می‌گفت، یکی از امام زمان(عج) اجازه می‌گرفت. دست آخر رسیدند به ته فهرست و اسم من. نامم را که صدا زدند، با مکثی کوتاه، چشم در چشم نگاهم کردند. یکهو قند توی دلم آب شد؛ تمام بدنم گر گرفت و بی‌هیچ شرطی، بله را گفتم.

small_orange_diamond صیغه‌ی محرمیت من و همسرم که جاری شد، آقا رو به همگی‌مان توصیه کردند که پایه‌های زندگی‌مان را با محبت محکم کنیم. توصیه‌ای که تا همین حالا، زندگی‌مان را رج‌به‌رج بالا برده. یک زندگی مشترک ۲۸ ساله که مدیون محبت کسی است که راه را برایمان هموار کرد؛ مدیون دختری که چهار سال از ما کوچک‌تر بود، اما کاری کرد بزرگ‌تر از سن‌ و سال ما. واسطه‌ نجیب و متواضعی که نامش بود: شهید بشری‌سادات حسینی خامنه‌ای.

bust_in_silhouette راوی: مهدیه یونسی

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
anger یه کشتی می تونه شهید بشه؟

white_small_square️ از خودم می‌پرسم: ممکنه یه ابزار شهید بشه؟ من این سوال رو قبلا هم یک جایی شنیدم. درسته، امیر حبیب الله سیاری توی یکی از خاطراتش این سوال رو می‌پرسید. کلیدواژه‌ها را توی نت جست‌ و جو می‌کنم و چشم می دوزم به مانیتور.
«روزهای آغاز جنگ بود، دشمن بعثی یورش بی امان خود را به خرمشهر آغاز کرده بود، شهر در آستانه سقوط بود، ما به عنوان تکاوران نیروی دریایی که در منطقه حضور داشتیم، تمام همت و تلاش خود را مصروف به دفاع از شهر و نجات آن کرده بودیم. سنگرهای خود را در میدان فرمانداری شهر مستقر کرده بودیم، خط مقدم نبرد ما با دشمن خیابان 45 متری بود.

black_small_square️ موقعیت محل و منطقه بسیار حساس بود، چون با فتح خیابان 45 متری و تسخیر میدان فرمانداری، شهر کاملا در دست دشمن قرار می گرفت. شهید بزرگوار «اسماعیل شعبانی» به عنوان تنها تیربارچی یگان ما بود، علاقه زیادی به تیربار داشت و همیشه به ما می گفت: «تا وقتی من زنده هسـتم، تیربارم کار می کند و شما صدای آن را می شنوید، اگر روزی صدای آن قطع شد، بدانید که من و تیربارم با هم شهید شده ایم، من و تیربارم هرگز از هم جدا نخواهیم شد».

white_small_square️ درست همین‌جای ماجرا امیر که آن روز تکاوری جوان است از خودش می‌پرسد، مگه یک اسلحه می‌تونه شهید بشه؟ و چند شب بعد: «یک شب که فشار دشمن زیاد بود، دیدیم که شهید شعبانی تیربار خود را به همراه مقدار زیادی مهمات بردوش گرفته و به طرف جایگاه استقرار جهت تیراندازی به دشمن می رود.
او رفت، بعد از مدتی کوتاه صدای تیربار شعبانی را مجدد به گوش شنیدیم. ساعت حدود سه نیمه شب بود که متوجه شدم، صدای تیربار شهید شعبانی قطع شده، نگران شدم، از جایم برخاستم و به طرف محل استقرار او به راه افتادم. وقتی به محل استقرار او رسیدم، با صحنه بسیار عجیبی روبرو شدم.

black_small_square️ شهید بزرگوار شعبانی بر اثر اصابت آتشبار دشمن به شهادت رسیده بود، چگونگی شهادت او به این نحو بود که بر اثر اصابت ترکش و گلوله بر تیربار شعبانی، تیربار قطعه قطعه شده بود و به بدنش فرورفته بود، گویی جزئی از بدن او شده بود.»

white_small_square️ حالا من دارم به عاقبت ناو قهرمان دنا فکر می کنم.
به نظرم دنا هم شهید شده، مثل تیربار اسماعیل.
اصلا همان 20 شهیدی که رد و نشانی ازشان پیدا نشد، جاویدالاثر ها، از شخصیت جنگنده ی دنا حرف می زدند. خیلی اُخت شده بودند. آن قدر که با هم شهید شده اند.

bust_in_silhouette راوی: محدثه بلند همت round_pushpin #بوشهر

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
radio_button چفیه‌تان را به من می‌دهید؟

small_red_triangle_down دکتر مینو اصلانی، رئیس پژوهشکده زنان دانشگاه امام حسین(ع)، در این روایت دست‌اول، از دو تجربه شخصی می‌گوید که یک‌سویش وفای به عهد یک رهبر الهی است و سوی دیگرش، لبخند رضایت او به توانمندی زنان در تراز انقلاب اسلامی.

black_small_square️ در هفته بسیج سال ۹۴ به‌اتفاق فرمانده و مسئولان سازمان بسیج محضر مبارک حضرت آقا رسیدیم. قبل از ورود به حسینیه امام خمینی (ره) توفیق دیدار کوتاهی در حیاط پشت حسینیه حاصل شد، حضرت آقا همان‌طور که تشریف می‌بردند به سمت حسینیه، محضرشان عرض کردم: آقا چفیه‌تان را به من می‌دهید؟ فرمودند: بعد از مراسم.

white_small_square️ مراسم حدود سه ساعت طول کشید، ارائه مطالب توسط بسیجیان نخبه، گزارش عملکرد توسط فرمانده بسیج، مداحی و شعرخوانی حماسی بسیجیان و سپس سخنرانی قائد عظیم‌الشأن . پس از سخنرانی و شوری که بسیجیان هنگام دیدار دارند، گریه‌ها و لبخندها، شعارهایی از سر عشق و ارادت، خلاصه همه به هم آمیخته بود و فضایی دلنشین میان رهبر شهیدمان و بسیجیان ایجاد کرده بود.

black_small_square️ به یکباره حضرت آقا به یکی از برادران محافظ با اشاره انگشت سبابه به‌طرف من اشاره کرده و فرمودند: چفیه را به آن خانم بدهید و دقیقاً به سمت من اشاره فرمودند؛ لذا محافظ آقا مستقیم چفیه را به دست من رساند. گریه امانم نمی‌داد. واقعاً برایم شگفت‌انگیز بود که چگونه بعدازاین جلسه سنگین و طولانی حضرت آقا یادشان ماند که از ایشان درخواست چفیه کردم که البته این حقیر چون راهی به عالم معنا ندارم درکم در همین حد است اما آقای ما که تمام‌عیار مرد الهی است و ویژگی انسان‌های وارسته و به خدا پیوسته جز این نیست.

white_small_square️ اما دو مسئله در این میان خیلی به نظرم جلوه داشت. اول اینکه حضرت آقا به قول خود وفا کرد و پس از مراسم چفیه را برایم فرستاد که عمل به قول و عهد و پیمان شیوه پیامبران و اولیا الهی است. دوم هوش و استعداد و حافظه فوق العاده ایشان که بعد از آن جلسه و گفت و شنودها این موضوع را فراموش نکردند و سوم اینکه پیوند ناگسستنی میان امام و امت وجود دارد که هیچ تئوری علمی نمی‌تواند آن را تبیین کند و این فقط در فرهنگ تشیع قابل‌درک است.

bust_in_silhouette لعیا بغدادی

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۴ خرداد
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
anger مهسا؛ مربی پرورشی که شب سالگرد ازدواجش به خاک سپرده شد

black_small_square️ مهسا رنجبری، متولد ۱۳۷۶ و دانش‌آموختهٔ مهندسی صنایع، امسال از میان سه داوطلب، به عنوان مربی پرورشی دبستان شهدای رهپویان خلیج فارس میناب برگزیده شد؛ همان مدرسه‌ای که طبقهٔ اولش پسرانه و طبقهٔ دومش دخترانه بود.

white_small_square️ مادرش مریم صادقی، او را فرزند ارشد، اجتماعی، هنرمند، ساده‌زیست، خیرخواه و بی‌توقع توصیف می‌کند؛ دختری که حلقه اتصال فامیل بود و هنرمندی که از سیاه‌قلم تا شیرینی‌پزی و آرایشگری را بلد بود. روحیهٔ پرتلاشش چنان بود که در ساخت خانه کنار پدر دیوار رنگ می‌کرد و در مغازهٔ کامپیوتری‌اش نیز کمک‌ او بود. اهل تجملات نبود و با یک جشن ساده به خانه بخت رفت. آرزو داشت کارگاه خیاطی‌ برای زنان فامیل و آشنا راه بیندازد تا وضع مالی‌شان بهتر شود.

black_small_square️ تقدیر اما به گونه‌ای دیگر رقم خورد؛ خانواده چهار روز تمام در جست‌وجوی پیکرش بودند، و سرانجام درست در شب چهارمین سالگرد ازدواجش، او را به خاک سپردند. شبی که قرار بود جشن بگیرند اما به سوگ نشستند.

white_small_square️ مادر داغدارش که برای اولین بار در روز معلم پا به درون مدرسه گذاشت، تازه عمق فاجعه را درک کرد؛ گودال عظیمی که «قتلگاه» ۱۶۸ کودک معصوم، معلم، والدین بود، همانجا که از مهسا تنها قرص صورتی از دل خاک بیرون کشیده شد.

black_small_square️ او در میان آوارها به دنبال لنگه کفش مهسا گشت اما هیچ نشانی نیافت. تنها چیزی که از او باقی مانده، صدایی است که هنوز در گوش مادر زنده است و پسری دو سال‌ونیمه که باید از مادرش، فقط قصه بشنود.

bust_in_silhouette جهان بانو round_pushpin #میناب

🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان
id @ganj_history1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
گنج / روایت‌های مردمی از جنگ
11Kدنبال کننده
مشاهده کانال پیام‌رسان