🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
217دنبال کننده
اولین چنل من واسه رمانام:))cherry_blossomherb
عشق ممنوع دومین رمان منه که در کنارش رمان غرق در تاریکی چشمانت هم قرار میگیرهcherry_blossomleaves
لذت ببرین°•°^^
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۲۹ آذر
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_14
دستای لرزونم و سمت قاب بردم و برشداشتم..زمان ایستاده بود..صدای ماریا و مایکل و حس نمیکردم..چشمام تنها روی قاب عکس پر خاطره و دردناکی میچرخید که رو به روم بود..دختر و پسری که با خنده ای از ته دل به دوربین نگاه میکردن و جنگل و ابشاری که پشتشون افتاده بود و چقدر اون جنگل پر خاطره بود!
ادرینی که مارینت شاد خندون و محکم توی حصار دستاش گرفته بود و مارینتم دست هاشو روی بازوی ادرینش گذاشته بود..
عشقی که توی چشمای هردوتاشون موج میزد توی چشم هیچکس پیدا نمیشد و این تنها خصوصیت اون دوتا بود..
قاب عکس و به سینم چسبوندم و از یاد اوری اون روز اشکام سرازیر شد..روزی که رفتیم جنگل..روزی که روی سبزه ها دراز کشیدیم..روزی که اون گردنبند و برای اولین بار دیدم..
تمام خاطرات مثل خوره ای به جونم افتاد

+ینی من ببینم ماری درش واردیا!!
-عه؟قانونم تعیین میکنی شما؟!
+معلومه!یکی از قانونامم خیلی مهمه!
-کدووم؟
دستشو روی گردنبندم که روی سینم بود گذاشت و گفت:اگه ببینم اینو در اوردی با بالشت امیلی دنبالت راه میوفتم؟!
-نکشیمون اقای وحشی؟!همه میگن با کمربند دنبالت راه میوفتم تو میگی با بالشت؟!
+اخه مگه من دلم میاد تورو بزنم؟!اونم با کمربند!
-من خودم به شخصه قوووول میدم اگرست جون قوللل میدم که هیچوقت گردنبندی که بهم دادیو از گردنم باز نکنم!
انگشت اشارش و بالا اورد و گفت:تنها در صورتی کـــــــــه...؟
-تنها در صورتی که ازت متنفر باشم و دیگه نخام باهات باشم..که این اتفاق هیچوقت نمیوفته!
+افرین دخمل خوب..
-جایزم چیه؟
از خود راضی گفت:میتونی بوسم کنی!
-اوهوک!اعتماد به سقف استادیومت تو حلقم!
قبل از اینکه چیزی بگه پریدم و لپشو بوس کردم..بخاطر اینکه داشت رانندگی میکرد تعادلش بهم خورد و زود ماشین و جمع و جور کرد..
+اینم شد بوس کردن؟!
-اینم یه روششه!

مزه زهر میداد..همچی..خاطرات سوخته..عشق ممنوعه ما..دیوار بین ما..دیواری که که باید روش دیوارش میزدن:عشق ممنوع!شما حق رسیدن به پشت این دیوار را ندارید..!
به گردنبندم خیره شدم و گفتم:من قول دادم هیچوقت تورو از گردنم در نیارم..!!غیر از این بود؟؟
به سمت تراس رفتم و درش و باز کردم..دلم پر بود..دلم از خاطراتی پر بود که همش به باد فنا رفته بودن..دستم و لبه های تراس گذاشتم و بلند فریاد زدم:صدامووو میشنویییییییییی؟؟؟؟!!!!!یا از شرم خلاص شدییییی؟؟خوشحالییییی؟؟؟اره منمم خوشحالمممممم!!منم خوشحالممم اشکام از خوشحالیه میفهمی؟!!!من انقدری خوشبخت و شادم که تو حتی فکرش و نمیکنییی!!گردنبندت و پارههه کردممم!
هق زدم و دستم و رو قلبم گذاشتم..چرا هیچوقت نمیتونستم از فکرش بیرون بیام..اون چی؟اون چی اون خوشحال بود از حالم؟اون ازدواج کرده بود؟بچه داشت؟!معلومه ماری..!معلومه بچه داشت..اون بچه بغل کاگامی..معلوم نبود چند ماهش بوده..من میدونستم من چطور ساختم با همه ی اینا؟
من چطور دووم اوردم من..
با احساس دستای گرمی به سمت مایکل برگشتم..هول زده اشکام و پاک کردم و گفتم:جان؟!
-مامان چرا گریه میکنی؟
-گریه نمیکنم!
+چرا خودم دیدم
ماریا قاب عکس و جلو چشمم گرفت و گفت:مامان این کیه؟!
پلکام و فشار دادم و گفتم:بدش به من!
با تخسی قاب عکس و پشتش گرفت و زبونش و در اورد:نمیدمم این اقاهه کیه؟!تو چرا انقد کوچیک لو بودی؟!چرا انقد این اقاهه شبیه منه؟!نکنهاین مثل اون دختره تو مهد میکا که بابا..
میدونستم ادامه حرفش چیه!با عصبانیت قاب عکس و ازش گرفتم و گفتم:تا بهت اجازه ندادم به چیزی دست نزن!دیگه ام نبینم سمت این قاب بری!
مایکل مثل ماریا ادامه داد:خب مگه چیه بدونیم؟!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۹ آذر
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
پارت های جدید•woman🏼‍⚖️violindizzy
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_15
سمت ماریا رفتم و اروم قاب عکس و ازش گرفتم..
-اگه قاب عکس و بدی به من واست از اون میزایی ک میخای میخرم..
چشمای هردوشون برق زد..
+واااقعا؟
-اره عزیزم..
کم کم هردوشون بیخیال قاب عکس شدن و برای اینکه از خریدن میز پشیمون نشم رفتن روی تختشون..
کنارشون دراز کشیدم و به قاب عکس خیره شدم..
صدای زمزمه ماریا از هپروت بیرونم اورد‌‌..
-مامان..
-جانم
+این کیه کنالته؟
-این دختره من نیستم..
+عه چطولی؟
+این فقط شبیه منه
عکس و گذاشتم رو میز و برگشتم سمتش و موهاش و ناز کردم..
مایک خابش برده بود و ماریا به من خیره بود..
+اگه تو نیستی پس کیه مامان؟
-این یه دختریه..ک فک کنم الان هیچ خبری ازش نیست!
+ینی گمشده هوم؟
-اره..احتمالا..کسیم که تا حالا دنبالش نگشته..
+اون پسله کنالش چی؟
-نمیدونم..
+ینی اونم گمشده؟
-نه..گم نشده
+پس ینی داله دنبال دخته میگلده؟
-نه!
+خب پس چکال میکنه؟
به موهاش خیره شدم..
-عشق و حال!
+عشق و حال؟!ینی دنبال دختله نگشته؟
-من هیچی نمیدونم ماریا‌..این فقط یه قصه مسخره و قدیمیه که سر و تهش با هم هیچ فرقی نداره!
+ولی من دوست دالم بدونم!واسم میگیش؟
-نه بگیر بخاب..
+مامااااننننن!!
-ماریا خابم میاد فردا واست میگم!
+قول دادیا!
-باشه!
+قووول؟
-ماریا؟!بدو لالا!
باشه ای گفت و پتو دور خودش پیچید..
تو تاریکی به عکس خیره شدم..شده حتی با همین یه عکس کوچیک..کلی خاطره برام زنده بشه و دوباره یاد قشنگ ترین و تلخ ترین سالای عمرم بیوفتم..
اخرین بار..قبل تمام اتفاقات..قرار بود با ادرین بریم همون جنگلی که هردومون توش خیس شدیم و ادرین کلی بهم خندید..از یاد اوریش لبخند کوچیکی زدم..

گارد گرفتم و گفتم:به این نتیجه رسیدم که لوکا و ارژان خیلی از تو بهترن..
بعد زبونمو واسش دراز کردم!انگار فهمید دارم شوخی میکنم اخم بامزه ای کرد و
گفت:ععععع؟دارم واست خانم کوچولو!!!
بلند خندیدم و با دو رفتم بین درختا..اونم پشت سرم میومد..همینجور داشتم
میدویدم که صداش از پشتم اومد..
+میخوای همین الان جدا شیم؟!؟!؟
همونجور که سرعتمو تند تر میکردم و به سمت ابشار میرفتم گفتم:
-تو دوست داری جدا شیم؟
تقریبا داشتم نزدیکش میشدم..
-من نمیدونممممم!!
از حرفش شوکه شدم..ینی چی که نمیدونم..یعنی ممکنه دلش بخواد جدا شیم؟همو
فراموش کنیم؟
سرعتم اروم تر شد..یکدفعه پام به سنگ گیر کرد و محکم افتادم توی
ابشار..صدای داد ادرین اومد:
+مرینتتتتتتتتتت!!
حالم خوب بود..ولی غمباد اون حرفشو گرفته بودم..با بغض از اب در اومدم و
گفتم:من..خوبم..
نفس عمیقی کشید و گفت:بخاطر حرف من اونجوری شدی؟؟من شوخی کردم
عزیزم..
همونجور که از سرروم اب میچکید گفتم:تو بی دلیل نگفتی..
+عهههه مارییی..روزمونو خراب نکن!!!
دکمه های پیراهنش و باز کرد..خواستم بپرسم چیکار میکنی که دوباره هولم داد
تو اب و دست و پا زدم!!
--
دوباره اون یه مشت اب ریخت تو صورتم که این شد شروع دعوای عاشقانه
ما..با خنده و قهقهه های بلند رو هم اب میریختیم..انگار همه چی بر اساس اون
چیزی ک ما میخواستیم پیش میرفت..ادرین اب پاشید تو صورتم و گفت:ک خانم
کوچولو اونا رو به منن ترجیح میدی؟!؟!

معنی حرفش و چطوری نفهمیده بودم؟واضح بود..خیلی بچه بودم!
دیگه لباس نداشتیم اون موقع!مجبور بودیم با یه کت خودمون و گرم کنیم!
**
نزدیکش رفتم و در حالی که کتو در میاوردم گفتم:بپوش سرده..
+نه تنت باشه..
-من زیاد سردم نیست...
بعد کتو انداختم روش..به سرعت کتو در اورد و گفت:مگه بهت نمیگم بپوش؟
بعد کتو تنم کرد..باز من کتو سمتش پرت کردم که اون جوابمو داد و دوباره کتو
سمتم پرت کرد..همینجور ادامه داشت این روند تا حدی که خودمون خندمون
گرفت..یهو ادرین کتو باز کرد و گفت:بیا نزدیکم..
-نزدیکتم دیگه..
+نه منظورم اینه که بهم بچسبی!!!
ابرویی بالا انداختم و رفتم نزدیکش که با دستش محکم منو به خودش چسبوند و
نصف کتو رو خودش انداخت و نصف دیگش و رو من..به نیم ریخش نگاه
کردم..متوجه نگاهم شد و برگشت سمتم..فاصله صورتامون کم بود و کتم چون
برای دوتامون جواب نمیداد مجبور بودیم نزدیک تر شیم..دوتامون خمار به لبای
هم نگاه میکردیم که من برگشتم و با گونه های سرخ گفتم:ناهار نخوردیم..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
تو همون وضعیت تنگی ناهار و گذاشتم جلومون..هردومون نزدیک به هم شروع
به خوردن کردیم..هردومون فخ فخ میکردیم..ادرین چنگالو تو اسپاگتی چرخوند و
نزدیک دهن من کرد..به چنگال نگاه کردم و دهنم و نزدیک بردم و اونم اروم
چنگالو تو دهنم گذاشت..
**
تقریبا با صدا خندیدم ولی مواظب بودم کسی بیدار نشه..
اسپاگتی خام و بدمزه ای که واسش درست کرده بودم تا اخر خورد فقط واسه اینکه ناراحت نشم!
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_16

+از وسط جنگل چه جور لباسی میخوای پیدا کنی؟؟؟
-گفتم که..من احتمال اینو میدادم که هر لحظه ممکنه خیس شیم..منتها فقد واسه
خودم لباس اوردم!!!
+خسته نباشی..
-سلامت باشی!!بدو بریم لباس بگیریم..یه مکان تفریحی هس این دورو ورا
فروشگاهای شیکی داره..دور از جنگله..یه ده دیقه راه هست..
پاشد و گفت:پس پاشو لباست و عوض کن ک بریم..
سرمو به معنی باشه تکون دادم..رفتم سمت کیفم و لباسام و از تو کیف در
اوردم..خواستم پیرنم و از تنم بیرون کشیدم که دیدم ادرین داره خیره نگام
میکنه..وای نه!اینجا اگه چیزی به سرش بزنه بدبخت میشیم..تو پارتی که
هردومون دیوانه شدیم..با تصور اینکه ادرین اونکارو باهام کرد..سرمو محکم
تکون دادم و رو بهش گفتم:میشه..برگردی؟
با خونسردی نوچی کرد و گفت:من که همه جاتو دیدم..از چی خجالت میکشی!
-بی حیا بیشعووووور!..

کم مونده بود لباسارو از تنم بکشه بیرون تا حقش و ازم بگیره!اون روز از قصد واسش لباس برنداشتم..دوست داشتم حرص بخوره و بهش بخندم..اما نمیدونستم اون به من میخنده!
جمله های قشنگش..اون روز..دستایی که روی صورتم میکشید و منی که بیشتر دوسش داشتم..بیشتر از هر موقع..

دستمو رو صورتم گذاشتم و گفتم:اگه بخوای همینجوری نگا کنی میرما!
+منم به سمتت کشیده میشم..مث اهنربا!
-کشیده نشو!
اومد نزدیکم..انگشت شستشو اروم روی گونم کشید و گفت:نمیتونم ماری..من و
تو همیشه به هم وصلیم..حتی اگه از هم دور باشیم..
--
رو چمنا دراز کشیدم و اونم برخلاف جهت من نشست..دستمو تو دستش گرفت و گفت:هر لحظه
اینا ثبت میشه..دقت کردی؟
-نه باو من حافظم کوتاه مدته!
+نه مهم ترین خاطرات تو ذهنت میمونن..مثل الان..امروز خیلی روز خوبی
بود..
-اوهوم..من این روز خوبو پیشنهاد کردمااا..
+قطعا!

به هم وصلیم..حتی اگه از هم دور باشیم..چی شد اقای اگرست؟اتفاقی افتاد؟وصلی هنوز بهم؟فکر نکنم!
لااقل با یکی از حرفاش موافق بودم..مهم ترین خاطرات تو ذهن ادم میمونن..حتی اگه تلخ باشن..حتی اگه دوباره با فکر کردن بهشون قلبت بشکنه و برای بار هزارم خورد بشی..
هدیه شوکه کننده اون شبش..چیزی که اصلا انتظارش و نداشتم..عجیب بود که انقد واسه یه گرنبند انقد خرج کرده بود..
**
از توی تلسکوپ خوب به ستاره ها نگاه کردم..خیلی قشنگ و واضح دیده
میشدن..
-نه چیزی نمیفهمم..فقط میدونم خیلی قشنگن..
با انگشت اشارش با خطای فرضی ستاره هارو به هم وصل کرد..
+خوب به حرکت دستم نگاه کن..شبیه چی میشه؟
با دقت نگاه کردم..داشت یه قلب میکشید..هر چند یکم کج بود..اما بازم ظاهر
زیباش و حفظ کرده بود..
+دیدی قلبو؟
با استرس این حرفو زد..
-اره..کاملا..
چشماش درخشید..
-واسه چی حالا پرسیدی؟
+میگن هرکی که واقعا عاشقه و پای عشقش میمونه میتونه اون قلبو ببینه..البته
این فقط یه افسانه س..ولی تمام عاشقا بهش اعتقاد دارن..
لبخند محوی زدم و گفتم:چه خوب..هردوتامون دیدیمش..
دستشو به پشت گردنم کشید که قلقلکم اومد و سرمو خم کردم..
-نکن ادرین!
خندید وبعد چند لحظه مکث گفت:
+چشماتو ببند..
-چی؟
+ببند دیگه..
اروم چشمامو بستم..یه صداهایی میومد..نمیفهمیدم چیه..
یهو سرمایی رو روی گردنم حس کردم..چشمامو با تعجب وا کردم..نگاهم روی
گردنبندی که روی گردم خود نمایی میکرد ثابت موند..زنجیرش طلا بود و یه
قلب بهش وصل بود..قلب نقره ای بود و وسطش حرف انگلیسی Mبا رنگ
طلایی نوشته شده بود..برخالف سادگیش خیلی خوشگل بود..
+خوشت اومد؟
-خیلی خوشگله ادرین!
لبخند مهربونی زد و گفت:مبارکت..
چند لحظه نگاش کرد و گفت:قول بده همیشه نگهش داری..
-باشه..اما برای چی؟
دستشو رو M گردنبند گذاشت:
+این تویی..
بعد دستشو رو قلب نقره ای گذاشت:
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
+اینم منم!
-پرو..خودتو شکل قلب در اوردی!!
خندید...
+این دوتا قطه ام انگلیسی و قلب از هم جدا میشن..
بعد با یه حرکت قلب و از کلمه ام جدا کرد!
+من به سازندش گفتم اینو طوری درست کنه که از هم جدا شه..
-خوب..یعنی اینکه..من اینارو ازم هم جدا کنم؟
+برعکس..باید همیشه کنارهم نگهشون داری و زمانی که حس کردی که واقعا از
من متنفری و دوست داری ازم جدا شی درش بیار..در اون صورت فقط
mمیمونه و قلب ازش جدا میشه..
لپشو اروم بوسیدم و گفتم:مطمئن باش که هیچوقت ام رو از قلبه جدا نمیکنم..
گردنبندو تو دستم گرفتم و نگاهش کردم..
-این نمادی از عشق ماست..که باید تا ابد باید نگه داری بشه..
**
نماد عشق؟!اره عشق من بود..اما حالا تبدیل شده بود به Mخالی..ام تنها و بی کس..کسی که با وجود کسایی که دورش داشت بازم تنها بود و هیچکس اینو از روی گردنبند و احساساتش نفهمید..شاید همه از این گردنبند فکر میکردن که این و همینطوری الکی گرفتمو بستم به گردنم..توهم قشنگی بود..ترجیح میدادم بجایی که هرروز توی اینه به گردنبند نگاه کنم دوباره همچی یادم بیاد برم بفروشمش و با پولش کارای بهتری کنم..اما هروقت تصمیم به فروختنش میکردم انگار قلبم از حرکت می ایستاد..انگار که یه چیزی عذابم میداد که تو قول دادی این و از گردنت در نیاری!
تلقین..اجبار..هرچی بود..
تنها خوبی گردنبند این بود که بهم یاداوری میکرد تو یه دختر احمق و ساده بودی که الان تغییر کردی و حق نداری مثل اون موقع باشی..تو حق این که کسیو وارد زندگیت کنی نداری..تو به تنهاییت ادامه میدی و مثل قدیم به همه رو نمیدی و به روی همه نمیخندی..دیگه زندگیت از خنده و شادی تشکیل نمیشه و این تنفره که باید توی قلبت بمونه..اشکم چکید و دوباره یه شب مزخرف دیگه..درست مثل همین شش سال که هر شبش با شب دیگش هیچ فرقی نداشت..زندگی من تکراری بود..هیچی نداشت..جز عشق به ماریا و مایکل به هیچکی هیچ حسی نداشتم..
حتی سارا که از ته دل کمکم کرد..میدونستم اونم مثل کلارا و الیا میشه..اونم پشتم و خالی میکنه..اعتماد کردن به اطرافیانم جزو محالات شده بود و ترجیح میدادم تو همین حالتم بمونم..خنده و شادیای خودمو به ماریا و مایکل اختصاص بدم و با بقیه مثل کسی باشم که شخصیت طرف و میشناسه..
به خودم اومدم..بالشتی که ماریا روش خواب بود خیس شده بود..
چشمام و به زور بستم و سعی کردم با فکر نکردن به هیچی بخابم..
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
دوتا پارت طولانی به مناسبت یلدا•blushopen_hands🏻watermelon
یلداتون مبارک•🥰heartgreen_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_17
دست ماریا مایکل توی دستم بود و دوتاشون با دقت به مغازه ها نگاه میکردن..از اولی که اومده بودیم ماریا یه ماشین اسباب بازی دیده بود و پدرم و در اورده بود تا واسش بخرم..
من واسه همین میزی که میخاستن بزور پول داشتم چه برسه به یه اسباب بازی دیگه..
بهشون گفته بودم این دوتا میزی که میخام واسشون بگیرم میشه هدیه تولدشون و حق ندارن واسه تولدشون چیزی واسم بخان..
تقریبا سه چهار ماه دیگه تولدشون بود..
قدرتشو نداشتم این یه چیز عجیب بود که بتونم یه تولد درست حسابی واسشون بگیرم..
صدای گریه ماریا اعصابم و خورد کرد:
+ماااشیییییین میخاممممممممم!
کلافه گفتم:ماریا تو قول دادی اومدیم بازار هیچ چیز دیگه ای جز میز نخای!
+خب هر دوتاشو بخل!
-ماریا نمیتونم توانش و ندارم میتونی درک کنی همین حرفمو؟بعدشم تو تاینهمه ماشین داری لااقل یه عروسک ازم بخاه بفهمم که تو دختری!
+نمیخام علوسک!ماشین میخام!
دست مایکل و که ذاشت ازم دور میشد محکم گرفتم و گفتم:ما قول میز داده بودیم زیرش نزن..
پوف کشید و اشکاش و پاک کرد
+ولی من بالاخله اون ماشینه لو میخلم بزرلگ شدم..
-اره پول مفت بت میدن بری یه ماشین اندازه خودت بخری!
مایک که تا اون موقع ساکت بود یهو گفت:مامانی؟
-جان؟
+اونجان اون میزا!
-برین تو مغازه ببینم چطوریه..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_دوباره_تو
#پارت_18
*******************************
Adrien
سیگار و کوبوندم توی جای مخصوصش و بی حس به پیرمرد خرفتی که رو به روم در حال صحبت کردن باهام بود خیره شدم..
+ببین یه تیتراژه زحمتی واست نداره..
لیوان قهوه مو کج کم و نگاه سردم و بهش دوختم:
-قبول نمیکنم
+اقای اگرست شما فرصت طلایی مایید..خواهش میکنم!
-مطمئنی؟چند وقت تمامه هیچ فعالیتی از من تو هیچ سایتی و بنری ثبت نشده و حالا شدم فرصت طلایی؟!
نیش زبونم رو نادیده گرفت و به وراجی هاش ادامه داد:
+شما صداتون عالیه اقای اگرست مطمئنم که شما..
-چرا ادوارد و انتخاب نمیکنی؟نینو..الیا یا کلارا..مثل ادامس بد بو چسبیدی به من نمیکنی؟
چند لحظه نگاهم کرد و گفت:منظوری نداشتم..اگر مایل نیستید امضا نکنید..
از جام پاشدم و دستامو تو جیبم زدم و بدون هیچ خداحافظی به سمت در مشکی رنگ اتاق رفتم..
انتظار کار هایی ازم داشتن که جزو محالات بود انجامش..
به سمت اسانسور رفتم و دکمه پارکینگ رو زدم‌..
تا رسیدن به پارکینگ توی اینه به خودم زل زدم..قیافه مزخرف..چشمای بی روح و مزخرف..تیپ و قیافه به ظاهر مرتب اما بهم ریخته..
پوزخند زدم و زمزمه کردم:یه موجود نفرت برانگیز..ازت متنفرم..شیرفهم شد؟
با ایستادن اسانسور نگاهم واز خودم گرفتم و به سمت ماشین رفتم..
سوییچ و در اوردم و دستم و رو دستیگره در ماشین گذاشتم که دستی روی دستم قرار گرفت..
سرم و اوردم و بالا و به صورت پر از ارایشش خیره شدم..
+سلام عزیزم..
دست مو از زیر دستش بیرون کشیدم و در و وا کردم و نشستم..
سویچ و چرخوندم که با سرعت توی ماشین نشست..
+ادرین عزیزم صبر کن..
-گمشو پایین از ماشینم
+نمیرم تا باهام روراست نباشی نمیرم
حوصله جنگ ودعوا نداشتم..ماشین و روشن کردم..
+برو عمارت
-دهنت و ببند تا نگفتم بازش نکن
تریپ دلخوری گرفت و برگشت سمت پنجره ماشین..
تغییر..چیز عجیبی بود..تغییر حتی تونسته بود کاگامی و تبدیل به یه موجود کوچیک بکنه..
تغییر تلخی بود..هرچی بود..تا اخر عمرم همراهم بود..
ماشین و به سمت عمارت چرخوندم و جلوش پارک کردم..بی توجه به کاگامی پیاده شدم و ماشین وقفل کردم..
به سمت عمارت رفتم که نگهبان با دیدنم تند در و باز کرد..
کاگامی بازومو گرفت که هلش دادم و نگبان گرفتش تا پرت نشه روی زمین..
وارد شدم و وسط سالن ایستادم
-بیا حرفتو بزن میخام برم
امیلی با صورت گر گرفته اومد پایین و گفت:ادرین پسرم..خوبی عزیزم؟
سرد نگاهش کردم و بی هیچ حرفی بش خیره شدم..
سمت کاگامی برگشت و با عصبانیت گفت:برو گمشو کاگامی !به اندازه کافی وجودت باعث عذاب هست..!
-چیه..با دیدنش عذاب وجدان میگیری؟
برگشت سمتم:ادرین..
-فکر کردی با این رفتارات توجهم به مهر مادری فیکت جلب میشه؟
+من همچین قصدی..
-خداحافظ..
بی هیچ حرفی از عمارت اومدم بیرون..
برای پشیمون شدن تک تکشون دیر بود..
دیگه دیر بود برای اینکه از حرفاش پشیمون بشه..
خیلی دیر بود..
#اسکی_ممنوع‌
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۵ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
پارت های جدید•🙂hatching_chicksparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_19
بطری ویسکی و روی میز انداختم و با خنده ی شل و وا رفته ای گفتم:چه عجیب..هنوزم پتوت..(سکسکه)بوی خودت و میده!
خندم بلند تر شد:یا شاید بینی من همیشه مشکل داره!
گیج و منگ از روی صندلی پا شدم و به سمت هال رفتم..خودم و روی مبل انداختم و چشمام و مالوندم..
چشمام تار میزد..تمام قاب عکسای خونه انگار چرخیده بودن و داشتن ب سمتم هجوم میاوردن..از زیر میز ی بطری دیگه برداشتم و توی دستم چرخوندمش..
محکم روی میز کوبوندمش..با صدای بدی شکست و عصبی موهام و توی دستم گرفتم..اعصابم از همچی خراب بود..زندگیم خراب بود روحم خراب بود ذاتم خراب بود چیم خراب نبود؟!
از خودم متنفر بودم و هرروز به خودم اعتراف میکردم که یه پسر عوضیم که هرشب یه جا پلاسه و حق خندیدن نداره..حق راضی بودن از خودش و نداره..شاید خیلی وقت پیش گذر زندگیم با مشت مشت دختر عوض کردن میگذشت اما الان..
الان اگه دختریو ببینم انار قیافه اون دختر خود به خود تغییر شکل پیدا میکنه و میشه یه دختر با چشمای ابی و موهای سرمه ای کوتاه‌..از تصور قیافش لبخند زدم و گفتم:خوشبحالت‌..زندگیت ..قشنگه..
صدایی تو سرم پیچید:خفه شو..تو زندگیشو تباه کردی‌‌..اون حتی معلوم نیست زنده ست یا مرده!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_20
راست میگفت..راست میگفت من زندگیو به همه زهر کردم..من بیشعور بودم عوضی بودم..لاشی بودم..من لیاقت هیچی نداشتم من حتی نمیتونم یه بار دیگه ببینمش و این تنها مجازات منه..
موهام و توی سرم فشار دادم و هق زدم..از شبا متنفر بودم‌..هرشب تمام خاطرات شیش سال پیش مو به مو توی ذهنم میومد و تکرار نشدن دوبارش طوری وجودم و عذاب میداد که مدام فریاد میزدم و هیچی عوض نمیشد‌‌‌‌..نه اون برمیگشت..نه من درست میشدم..نه این شیشه های لعنتی عمرشون تموم میشد‌..
جای به جای خاطرات تلخم یادم میومد و حرفا و خنده هایی که دوباره تکرار نمیشدن و باید اسمش و میزاشتم نامردی..نامردی که در حق کسی که خودش تمام زندگیم بود کردم و این مجازاتم بود..علاقه ای که خرجش کردم و خرجم کردپ و این جوابش بود..چرا همه چی جواب داشت؟چرا زمین گرد بود؟
هرشب دوره کردن اینکه اگه الان پیشم بود بچم پنج سالش بود و مث خودش و اندازه ی خودش دوسش داشتم و اونقدری محبت خرجشون میکردم که سیراب بشن..ولی خودم روندمش..خودم باعث این همه تنهایی و حال خرابی شدم..
*****************************************
+چرا پیشنهاد رو قبول نکردید اقای اگرست؟
ادوارد خاست قبل من حرفی بزنه که گفتم:فکر کنم دلیلش رو خوب میدونید..اقای بارلن!
+پول زیادی توش هست!
-من کمبود پول یا مال دارم؟
+این کار به نفعمونه..
-اخراج کردن مارینت هم به نفعت بود و دیدی اخرش چی شد!
نینو دستم و کشید سمت خودش و در گوشم زمزمه کرد:خفه شو!دنبال شری؟!
چیزی نگفتم..
بارلن عصبی از جاش پاشد و گفت:بحث ما ربطی به خانم دوپان نداره اقای اگرست!
-ولی تمام بحثا و مخالفتای من به اون ربط داره!
+تو نمیتونی قبول نکنی..
-انقدر قبول نمیکنم تا بفهمی چه بلایی سر اون کسی ک تمام روح و جون من بود اوردی!
پوزخند زد:شما خودتون بیشتر بلا سرش اوردید اقای اگرست..حالا هم بهتر روی پیشنهاد اون کادر سریال فکر کنید و احتمالا مجبور به پذیرفتن هستید..
عصبی از جام بلند شدم..دوست داشتم تف بندازم به صورتش..
از دفترش خارج شدم و ادوارد و نینو دنبالم راه افتادن..
+چرا بهش میپری؟اونم سگ اخلاق تر از خودته میخای تورم اخراج کنه؟
-اگه اون اخلاقش سگیه،من پیش سگ بزرگ شدم!
+چرا هروقت میری پیشش بحث مارینت و وسط میکشی؟
-چون لازمه..چون میخام همه بفهمن چه گوهی خوردن و چه رفتاری در قبالش تقاص پس بدن میفهمی؟همه..حتی خودتون..شما دوتا..الیا کلارا..بچه هاتون..هرکی که توی دنیا هست!
+ادرین چرا هرکیو مقصر میبینی جز خودت؟!
-چون من یه توهمی عوضیم!همینو میخاستی؟!
از کنارشون دور شدم که زمزمه شون به گوشم رسید:مگه قرار نشد بهش نپری؟اینظوری فقط حالش بدتر میشه!
با پوزخند از استادیوم بیرون اومدم..اونا من و شبیه مریض روانی میدیدن!(خب هستی فک کنم:|)
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۸ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
پارت های جدید•woman🏻‍rocketwaxing_crescent_moonzap
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_21
میزو به زورهل دادم که توی جایگاهش رفتو خسته و عرق کرده به سمت مایکل و ماریا رفتم:حالا خیالتون راحت شد؟؟!
ماریا جیغ بلندی کشید و گفت:این عالیهههههههههههه!
-حالا عم که براتون میز خریدم باید یه قول بدین..
+چــــــــــــــــــــی؟؟!
-از این به بعد نبینم تو کافه شلوغ بازی در اوردینا!
+بااااااشه!
میدونستم این باشه گفتناشون بی معنیه و بازم از اذیت کردن من لذت میبردن...
از اتاق بیرون رفتمو گفتم:رو میزا خش نندازین که دیگه هیچی واستون نمیخرم!
به حرفم توجهی نکردن و به شلوغ بازیاشون ادامه دادن..
رفتم توی اشپزخونه و در یخچال و باز کردم..با دیدن جعبه خالی شکلات صبحانه،عصبانی خطاب به بچه ها داد زدم:کی اینارو خورده؟؟!
چند لحظه دست از بازی برداشتن و از اتاق بیرون اومدن..
ماریا چشماش و درشت کرد و مظلوم بهم نگاه کرد..مایکل اما فقط متعجب بود..
با لحن طلبکار گفتم:کی اینارو خورده؟؟؟!من همین دیروز شکلاتارو خریدم..!
مایکل دستاش و برد پشتش..
+مامان من نبودم!
به ماریا نگاه کردم که گفت:عـــــــــه!خب به من چه همش میلی چیزای خوشمزه میخلی انتظال دالی من نخولم؟؟!
-ماریا اینم دلیلیه تو واسه شکموییت میاری؟!یکم نباید برای من یا مایکل شکلات بزاری؟؟
+خب مایکل که هیچوقت نمیخوله!توعم که بدت میاد!من چلا نخولم؟!
-از کجا میدونی من بدم میاد؟از پیش خودت راجب همه قضاوت میکنی؟
+ینی تو شکلات دوس دالی؟
-من هم شکلات دوست دارم هم لواشک اگه تو یکم اجازه بدی یکم خوراکی بمونه تو خونه!
بازم دلیلای مسخره اورد و اخرش با شنیدن صدای زنگ در،بیخیال بحث کردن باهاش شدم و به سمت در رفتم..
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_22
با دیدن سارا و ارسن در و کامل وا کردم و اروم تو گوش سارا زمزمه کردم:من و از دست این ماریا نجات بده!
بلند خندید و برگشت سمت ماریا:باز چه گندی زدی تو؟!
ماریا پرو دست به سینه شد و گفت:اولن دلام!دومن!من گشنم بود مامان نالاحت میشه همش!
سارا کیفش و گذاشت روی مبل و گفت:اولن علیک سلام!دومن!این و به کسی بگو که تورو نشناسه ماریا!باز چی خوردی؟
من به جای ماریا گفتم:همین دیشب رفتم واسشون شکلات صبحانه خریدم امروز اومدم دیدم تموم شده..!
سارا شیطانی خندید و گفت:من و ماریا رکورد شکمو بودن و زدیم!هر هر هر!
-چقدم ک تو چاقی!
ارسن گوشی من و از مایکل گرفت و خطاب به سارا گفت:بابام گفته اگه برگردم ببینم سارا همه چیو از تو یخچال خورده تنبیهش کنم!
دستم و بردم بالا و گفتم:منم تو تنبیه کردنش پایه ام!
سارا ادای گریه کردن و در اورد و گفت:چه بدبختم من!این همه خوبی کن به همه جوابش این میشه!
-اره خوبیای تو که فراوونه!
+شک داری؟
-خیلی
+نداشته باش
از جام بلند شدم و گفتم:کی پایه ست بریم بیرون شام بخوریم بعد بریم پارک؟!
ماریا اولین نفر بود که جیغ زد:مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!
بقیه هم موافقت کردن و همه اماده شدیم..
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ دی
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
پارت های جدید•woman🏻‍schoolnail_care🏻purple_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_23
بستنیمو دست ماریا دادم و گفتم:بخورش من نمیخورم
باشه ای گفت و خوشحال بستنیمو گرفت..
سارا بالاخره تسلیم شد و ذرت مکزیکیشو انداخمت دورو گفت:خفه شدم باوا یه سیب زمینی دوتا پیتزا یه ذرت مکزیکی بستنی اوو انگار اومدیم چربی بریزیم بدنمون بریم..
-تو چربیو بهونه کن..وگرنه تو ادم نیستی که واسه رایت وزنت هیچی نخوری..تا خفا میخوری وقتی داری میترکی بهونه میکنی ک رژیم دارم..
+اه توعم..مث تو خوبه؟!پوست استخون؟!
-من پوست استخون نبودم..
+لابد اسکلت بودی
-نه من یه موقعی خیلی میخوردم اصنم به این فکر نمیکردم ممکنه چاق شم..
+آی من ترور کنم اون ادرینو ک هرچی میشه از اون اوسکول حرف نزنی..!
مایکل بدون ثانیه ای مکث پرسید:مامان ادرین کیه؟!
به سارا چشم غره رفتم و گفتم:منم نمیشناسمش مامان‌‌..
ماریا چوب بستنیشو داد دستم و گفت:مامان من دارم میترکم!
-چیز عادیه منم دارم از شدت غذا خوردن خفه میشم..
ناراحت برگشتم سمت سارا:
-خیلی ناراحت کل شام امشبو سر خود حساب کردی!
خندید و گفت:من ک تورو میشناسم تو خاک نداری توی کسف پولت روی فوت کنی بعد داری میگی من خودم حساب میکردم؟!
-حالا نه دیگه در این حد..
+چرا دقیقن در این حد..ببین ماری‌‌..تلاشای من این همه وقت برای ادم کردن تو و در اوردنت از افسردگیت کاملا بی فایده بوده و نتونستم واست کاری انجام بدم..ولی واقعا میخام تا جایی که میتونم توی اوضاع مالیت کمکت کنم و میدونم میتونم..
-نمیخاد سارا..اوضاع روحی و روانیم که هیچی..در برابر دردسرام هیچ به حساب میاد!دیدی که خودتم کمکم کردی قرصارو بزارم کنار..ولی اوضاع مالیو تو خودتم توی بدبختی چطور میخای به من کمک کنی؟!
-لااقل میتونم کنارت وایستم و همراه با تو بجنگم با همچی..
-اره الیاو کلاراعم کنارم جنگیدن و اخرش..
با غم سرم و تکون دادم و دست ماریا و مایکل و گرفتم و جلوتر از سارا راه رفتم..دوباره بغضم گرفت..دوباره دوست داشتم گریه کنم از این همه فشار..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_24
محکم قدم برمیداشتم و ماریا مایکلم کنارم مث جوجه ساکت شده بودن..
صدای سارا از پشتم اومد و بعدش حس کردن گرمای دستش روی شونم:
+ماری امشب نیومدیم بیرون که بهم بپریم بخاطر چیزی که نه من مقصرش بودم ن تو!
چشمام و رو هم فشردم که اشکام چکید..اروم طوری که بچه ها نشنون زمزمه کردم:باهاشون بازی کن من جلوتر راه میرم تا حالم خوب شه..
با ناراحتی سرش و تکون داد و دست ماریا و مایکل و گرفت..
****************
رزی دستی به موهای مصنوعیم کشید و گفت:موهات خیلی نرمن!
-م..مرسی..
لبخند زد و سمت میزش رفت:که گفتی ارسنم اوردی؟!
-خب..اره..
+اشکالی نداره عزیزم
-مرسی..
در اتاق و بستم و لباس فرممو مرتب کردم..
نفس عمیقی کشیدم و رفتم کمک بچه ها..
کارای کافه خوب میگذشت..درسته حقوقش کم بود ولی اونقدری بود که بتونم زندگی کنم..
فقط گاهی اوقات زمان وایمیستاد و تو اون شرایط فقط دوست داشتم گریه کنم..برعکس قبلا..وقتی زمان اضافه میاوردم ترجیح میدادم وقتم و با بقیه بگذرونم و مدام برم بیرون و بگم و بخندم..ولی الان..
انگار شده بودم یه مرده متحرک که شیش سال پیش یه ادم کاملا برونگرا بود و الان صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود و شده بود درونگرا..
انگار مردمک چشمام متهم شده بود به ذاشتن یه رنگ مصنوعی و فیک،خاکستری!انگار روز یه روز رنگ ابی خوشرنگ و پر شورش و از دست میداد..
موهام انگار حکم اعدام واسش بسته بودن و مجبور بود کل روز یه مشت چسب و تحمل کنه با رنگ قهوه ای!
...
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
پارت های جدید•🧘🏻‍♀dangofeet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_25
خسته دستی به صورت خیسم کشیدم و توی اینه دستشویی به خودم نگاه کردم‌.حقیقتا خسته شدم خیلی از ادم کار میکشیدن فکر کردم راحته‌.‌.
با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم و به اسمش نگاه کردم:sara
لبخند غمگینی زدم و یاد اون موقعا افتادم که اسم هرکسی و با لقب مخصوص خودش سیو میکردم!
گوشی و برداشتم و همزمان دستام و با حوله خشک کردم و با شونه م گوشی و نگه داشتم..
-جانم؟
+ام ماری..
-چی شده؟
+چیز خاصی نشده فقط زنگ زدم بپرسم تو فلشمو ندیدی؟
-فلش؟کدوم؟تو دوتا فلش داری.
+خب من ک نمدونم کدومه همونی ک عکسو فیلمای بچگیای ماریا و مایکل و ارسن توش بود..نگو ندیدی که میکشمت..
-یه هفته پیش با دوربینت از غذا عکس گرفتی بعد فلشو برداشتی که بریزیش تو فلش..حالا چکار داری باش؟
+بابا میخام عکس و فیلمارو به دنیل نشون بدم..
از دستشویی خارج شدم و سمت میزی که بچه ها دورشون نشسته بودم رفتم و روی صندلی نشستم
-عکس ماریا و مایکل و واسه دنیل میخای؟
+نه بابا من به اون دوتا چکار دارم عکسای ارسن و میخام..
-خیلی خوب فک کنم تو جیب پالتومه یا توی کشوی تلوزیون بازم بگرد شاید نباشه.
+اوکی پس بای
-بای..
گوشیو قطع کردم و انداختمش توی جیبم..
جرج با کج کردن ابروش گفت:کی بود؟!
-سارا..
+سارا کیه؟
-وقتی از پاریس اومدم مارسی اون کمکم کرد خونه خریدم خودشم همسایمه..
برایان متعجب گفت :مگه تو پاریس بودی؟
بهت زده نگاهش کردم!خاک تو سرت ماری باز سوتی دادی؟!!!!
-آ..آره ینی یه دوره کوتاهی تفریحی اونجا بودم‌..
+کی؟
-وقتی ماریا و مایکل و حامله بودم اونجا بودم..
+با شوهرت؟
با سکوت بهش خیره شدم..حق داشتن راجب زندگیم کنجکاو باشن..عیب از من بود که همیشه ساکت بودم و هیچ اطلاعاتی درباره خودم نمیدادم..هروقت از کافه میومدم بیرون خودم و بخاطر گفتن این همه دروغ لعنت میکردم و بعدش ادرین و نفرین میکردم..
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_26
لفظ یا واژه ادرین یه کلمه ای بود که همیشه باعث میشد قیافم جمع بشه از شدت درد قلبم..
حس میکردم قلبم بخاطر این همه خاطراتی که با یه کلمه میاد تو ذهنم مچاله میشه و نمیتونه نفس بکشه..انگار یه عذابی بود که نمیتونستم از شرش خلاص شم..گاهی اوقات دوست داشتم فریاد بزنم بابا برو از تو مغزم!قلبم!برو گمشو نمیخامت برو من نمیخام تو زندگیم باشی!اما بازم همون اش و همون کاسه..همونقدر دردناک و بی رحم..همونقدر پر از معنی..
با صدای سولینا تقریبا از جا پریدم و لیوان قهوه ای که دستم بود یکمش ریخت رو لباس کرم رنگم..
+یه جوری میری تو فاز هانا ادم فک میکنه چه بدبخت و شکست عشقی خورده ای!
-ها؟!
اتوسا خندید و دستش و گذاشت رو شونم و گفت:رفتارات داره شبیه رابرت میشه!
-رابرت؟برای چی؟
+اونم یهو فاز برمیداره ب ی گوشه خیره میشه و لبخند میزنه.
-خب به من چه!
+هیچی،همینطوری گفتم
سرم و تکون دادم و یه دستمال کاغذی برداشتم و لباسم و تمیز کردم..
گرچه که لکش پاک نشد ولی مهم نبود..
با صدای جیغ ماریا چشم از لباسم برداشتم و به ماریا که توی بغل رابرت بود خیره شدم
+خیلی بدی مامان!به همه میگی دل و لو من قفل کنن؟!
از جام بلند شدم و سمت رابرت رفتم و ماریا رو ازش گرفتم:
-یجوری میگی انگار چقد بچه خوب و اروم و با منطقی هستی!همه خوب میدونن تو چه مارمولکی هستی!
همشون خندیدن و رابرت با صدای کلفتش گفت:مایکل خابش برده برد گفتم خودت بغلش کنی شاید غریبی کنه بغل من!
قبل اینکه چیزی بگم ماریا گفت:تو که خیلی مهلبونی چلا دوست نداشته باشه ک بغلش کنی؟!
-عــــه ماریا؟!
لب و لوچش اویزون شد:خب کلی خولاکی واسم خلید!
-ابروم و بردی مگه من واست چیزی نمیخرم بچه؟!
+چلا ولی وقتی میخلی بهم میگی چلا همش و خولدی!
-خب اره چون همش و میخوری مایکلم برادرته حق داره بخوره!باید تقسیم کنین..
نانسی بلند گفت:حالا نگا کن چقد دعوا میکنن باهم !هانا مگه تو همسن اینی ک هی دعوا میکنی؟!
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۷ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
•پارت های جدیدwoman🏻‍computerpizzaeyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_27
-نه دیگه بالاخره باید ادم شه..
+بچه ست هانا..حق بده!
-در حدی بچه نیست که نفهمه باید حق همه رو رعایت کنه..
گذاشتمش زمین و گفتم:کنار اتوسا بشین تا من بیام..
خوشحال دوید سمت اتوسا و پرید بغلش..
لبخند کوتاهی به رابرت زدم و سمت کانکس رفتم..با دیدن مایکل به خوابیده بود و موهای لختش توی موهاش ریخت یه لحظه چهره ی پدرش وقتی خواب یود اومد جلوش چشمام..خیلی شبیهش شده بود..مخصوصا موهاش..وای کجایی ببینی که هر لحظه به لحظه زندگیم یاد اور توعه..
با لبخند جلو رفتم و دستم و زیر گردنش گذاشتم و بلندش کردم..
صدای ریزی از خودش در اورد و سرش و چسبوند به سینم..
-مایکل مامان بیدار نمیشی؟
زیر لب نالید و گفت:نمیخااام..
+پاشو بریم توی جمع خواب از سرت میپره
سرش بیشتر توی گردنم فرو برد و گفت:نمیخام با بقیه حرف بزنم بزار بخاابم..
-باشه میبرمت همونجا تو بغلم بخاب..چون میخام در کانکس و قفل کنم..
هومی گفت..برق کانکس و خاموش کردم و همونطور که مایکل توی بغلم بود کلیدارو در اوردم و در و قفل کردم..
خواستم برگردم که یه ثانیه جلوی چشمام تیره شد و پاهام لنگید..هول زده سعی کردم تعادلم و حفظ کنم و اروم واستادم..
چم شد؟!گوشم سوت کشید گه باعث شد چشمام و ببندم..مایکل که از تکون خوردنای من بیدار شده بود گفت:مامان چرا انقد تکون میخوری؟
سرم و تکون داذدم و گفتم:هیچی ولش کن بخاب..
دوباره سرس و روی شونم گذاشت و به سمت جمع رفتم..فک کنم از شدت کار زیاد اینطوری شدم..وگرنه سرگیجه نداشتم هیچ وقت..
سمت بچه ها رفتم و رو به روی برایان و کنار نانسی نشستم..
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
#خنده_ی_دوباره_تو
#پارت_28
-بچها بیاین جرئت حقیقت بازی کنیم..
صدای اعتراض بچه ها بلند شد:برو بابا خوابمون میاد..
سوفیا اخم کرد و گفت:خوبه ما بیشتر از شماها مشتریارو سرهم میکنیم!
تک خنده ای کردم و گفتم:مگه اسباب بازین؟!
خندید و گفت:بازی کنیم دیییییییگه!
باشه ای گفتم که از وسایلای کافه یه بطری پیدا کرد و گذاشت رو میز..
استفان هندزفریشو در اورد و گذاشت رو میز..
همه اماده شدیم..
دور اول روی جرج و برایان افتاد..
+ج یا ح؟

-اگه بهت بگن ک حق داری فقط یه چیزو ببینی پ بعد کور میشی اخرین چیزی که میخای ببینی چیه؟
جرج قیافشو کج کرد و گفت:خببب..مامانم..
بچه ها همشون لبخندی رو لبشون اومد و دوباره بطری رو چرخوندن..
+رزی و رابرت!
رزی طبق عادتش لبخند مغروری زد و در حالی که قهوه شو روی میز میذاشت
+ج یا ح؟
*ج..
رزی بدجنس خندید و گفت:فردا..
رابرت مثل خودش مغرور نگاهش کرد..
+فردا همین جمعیت کافه رو به مدت دو ساعت تعطیل میکنیم و با هم میریم تو خیابون و هرچی خوراکی بچه ها خواستن واسشون میخری..
رابرت ابرویی بالا انداخت:
+فک کردی مشکلی داره واسم؟اوکی!
همه از خوشحالی سوت زدن..
بطری توسط ارکا چرخونده شد و دوباره روی رابرت ایستاد و تنها تفاوتش این بود که من مقابلش بودم..
+ج یا ح؟
-خب..ح
یکم فکر کرد و گفت:اگه یه روز یکی بخاد ماریا مایکلو ازت بگیره..
-خب..
+عکس العملت چیه؟
بهش خیره شدم..نمیدونستم..احتمالا فریاد..یا جیغ..یا گریه..
-نمیدونم..قطعا خیلی ناراحت میشم..
+خب چکار میکنی با طرف؟
-ممکنه..ازش شکایت کنم یا..منطقی باش حرف بزنم..یا کاری کنم بفهمه بجز ماریا مایکل هیچکیو ندارم..
سرشو تکون داد و دستش و به سمت بطری برد و چرخوندش..
نمیدونم چرا این سوالو پرسید..میدونم قصدی نداشت ولی از تصور اینکه یکی بخاد ماریا مایکل و ازم بگیره روح و جسمم و عذاب میداد..
#اسکی_ممنوع
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ بهمن
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
پارت های جدید•🧒🏻cherry_blossomshell
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
🌸『♔عشق ممنوع♔』🌸
217دنبال کننده
اولین چنل من واسه رمانام:))cherry_blossomherb
عشق ممنوع دومین رمان منه که در کنارش رمان غرق در تاریکی چشمانت هم قرار میگیرهcherry_blossomleaves
لذت ببرین°•°^^
مشاهده کانال پیام‌رسان