۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت
بعد از حدود ۹ روز مرخص شدم و دکتر تاکید داشت نباید اصلا ناراحتی و غصه ی زیادی بیاد سراغم ....کار سنگین هم نباید بکنی ..اصلا نباید بهت فشار وارد بشه....
تو خونه پریگل بهم میرسید و بهادر هم هوامو داشت، ولی وقتی مشتری میومد پریگل میرفت بالا و من خیلی اذیت میشدم ...
بهادر گفت برات کمکی میگیرم..روزا بیاد هم خونه رو تمیز کنه و هم ناهار و شاممون رو درست کنه...
یه خانم همسن و سال خودم اومد و یه مدتی کمکم بود ...یه روز با این اکرم خانم نشسته بودیم که در خونه زده شد...مرجان رفت درو باز کرد و دیدم سهیلا وارد شد ....
با دیدنش تعجب کردم....
گفت :مهمون نمیخوای؟؟
جلوی اکرم خانم تو معذوریت موندم و گفتم :چرا نمیخوام....خوش اومدی ....بیا تو ...
روبوسی کردیم و سهیلا با دخترش اومدن تو....تغییر نکرده بود ...همون سهیلای همیشه بود....با همون شکل و ظاهر....
حال و احوال کردیم...بچه ها که انقدر از دیدن هم خوشحال بودن سریع رفتن باهم تو اتاق ....اکرم خانم هم برامون چای و میوه آورد و رفت تو آشپزخونه....پریگل هم با محسن بیرون بودن ....
دورمون که خلوت شد گفتم:چه عجب از این ورا....یادمه دفعه آخری که دیدمت خیلی از دستم ناراحت بودی....چشم دیدنم رو نداشتی....
پوزخندی زد و گفت:گذشته ها رو بیخیال... آدما تو حال زندگی میکنن...بخوای به گذشته فکر کنی کارت ساخته اس....شنیدم بهرام مرد ؟ آره؟؟ گفتم :آره بهرام مرد ...تو از کجا فهمیدی؟ خندید و گفت:سهیلا از همه چی خبر داره...سهیلا رو دست کم نگیر....
حرفش برام سنگین بود و عجیب...یعنی چی سهیلا از همه چی خبر داره...به روی خودم نیاوردم....گفت:بهتر که مرد شد...حقش بود .....
با اینکه از بهرام دل خوشی نداشتم ،ولی دلم نمیومد حالا که مرده اینجوری پشت سرش حرف بزنن...واسه همین گفتم:خدا بیامرزه....خوب یا بد مرد رفت ....دستش از این دنیا کوتاه شد....
گفت :مادرش چی ؟ اون نمیرده؟؟
بازم ناراحت شدم..ولی چیزی نگفتم فقط گفتم :نه فخرالنسا خانم هم زنده اس...ولی دیگه خیلی شکسته و افتاده شده....گفت:اونم حقشه ....از خودت بگو ؟چه خبرا؟ براش از قلبم گفتم و از پریگل که عقد کرده ...برای قلبم که ناراحت شد ولی شماتتم کرد و گفت :عقل نداری انقدر فکر و خیال میکنی ....ول کن بابا ...بزن به بیخیالی...منو ببین انگار نه انگار شوهر ندارم و سه تا بچه رو باید بزرگ کنم و سرو سامون بدم...ول کن بابا... بی خیال زمونه....
گفتم :از مجید چه خبر؟ خبری داری؟؟ گفت :بیخبر نیستم ...بعضی وقتا میاد دنبال بچه ها میبره میگردونه خرید میکنه براشون و برشون میگردونه...زن گرفته....
با تعجب گفتم :واقعا؟؟ کیو گرفته؟؟ دختر یا زن ؟
چشم و ابرویی نازک کرد و گفت:زنه از شوهرش طلاق گرفته بخاطر مجید و اینم عقدش کرده....
گفتم :تو چیکار میکنی ؟شوهر نکردی؟ خندید و گفت:شوهر ؟مگه سادم شوهر کنم؟ خودم واسه خودم دارم زندگی میکنم....بچه هامم خدا خیرش بده مادرم...حسابی هواشونو داره...
سهیلا خیلی خوشحال بود ،انگار رفتن مجید براش بد هم نشده بود و از زندگی فعلیش راضی بود....
گفتم :بلاخره تا کی میخوای تنها بمونی ...اگه خواستگار اومد برو ...بچه هات بزرگ میشن و میرن سر زندگیاشون..اونوقت تو تنها میمونی...
گفت:والا خواستگار که زیاد دارم ...یکی هست سنش یکم زیاده، ولی خیلی پولداره....پری نمیدونی چه خونه زندگی ای داره....ماشین خوب..همه چیز ...میگه برات خونه میخرم به نامت میزنم....با بچه هات زندگی کن...هر ازگاهی هم من میام..ولی سجاد پسرم خیلی اذیت میونه... الانم سن نوجواتیه....سمانه و سعید بچن ،ولی سجاد خوب میفهمه ....
گفتم:خب باهاش حرف بزن بگو منم مثل بابات باید ازدواج کنم...سر و سامون بگیرم..
سهیلا گفت :والا میگه ازدواج کن ،ولی با یه آدم درست و حسابی...این مرد که زن و بچه داره بیخود کرده میخواد با تو ازدواج کنه..
با تعجب گفتم :مگه زن و بچه داره ؟؟ خنده ای کرد و گفت :پسرش همسن و سال منه ...۵ تا نوه داره...داماد و عروس داره....ولی بهش نمیاد...خوب مونده ...دلش خیلی جوونه...
چپچپ نگاه کردم بهش و گفتم:یعنی میخوای بری سر زندگی یه زن دیگه که چند سال با این مرد زندگی کرده؟؟؟والا سجاد حق داره سهیلا..منم بودم نمیذاشتم ...
چشم غره ای رفت و گفت:بعد میگید شوهر کن ...خب اینم شوهر ....من که نمیخوام برم تو خونه اش و بشم خانم خونه...فقط میخوام یه خونه برام بگیره و خرجم رو بده ...
گفتم:زشته سهیلا ....بنظرم به آینده فکر کن..اگه یه روز زنش بفهمه بیاد سراغت...پسرتم سن خوبی نیست الان....روحیه اش حساسه ...
گفت:برای همین اومدم اینجا دیگه...ببین پری میخوام با شما رفت و آمد کنیم و اگه بشه رشید با سجاد حرف بزنه...اونا همسن همن و حرف همو بهتر میفهمن ...بهادر هم باهاش حرف بزنه و راضیش کنه...
#پریجان
#قسمت_صدوشصت
بعد از حدود ۹ روز مرخص شدم و دکتر تاکید داشت نباید اصلا ناراحتی و غصه ی زیادی بیاد سراغم ....کار سنگین هم نباید بکنی ..اصلا نباید بهت فشار وارد بشه....
تو خونه پریگل بهم میرسید و بهادر هم هوامو داشت، ولی وقتی مشتری میومد پریگل میرفت بالا و من خیلی اذیت میشدم ...
بهادر گفت برات کمکی میگیرم..روزا بیاد هم خونه رو تمیز کنه و هم ناهار و شاممون رو درست کنه...
یه خانم همسن و سال خودم اومد و یه مدتی کمکم بود ...یه روز با این اکرم خانم نشسته بودیم که در خونه زده شد...مرجان رفت درو باز کرد و دیدم سهیلا وارد شد ....
با دیدنش تعجب کردم....
گفت :مهمون نمیخوای؟؟
جلوی اکرم خانم تو معذوریت موندم و گفتم :چرا نمیخوام....خوش اومدی ....بیا تو ...
روبوسی کردیم و سهیلا با دخترش اومدن تو....تغییر نکرده بود ...همون سهیلای همیشه بود....با همون شکل و ظاهر....
حال و احوال کردیم...بچه ها که انقدر از دیدن هم خوشحال بودن سریع رفتن باهم تو اتاق ....اکرم خانم هم برامون چای و میوه آورد و رفت تو آشپزخونه....پریگل هم با محسن بیرون بودن ....
دورمون که خلوت شد گفتم:چه عجب از این ورا....یادمه دفعه آخری که دیدمت خیلی از دستم ناراحت بودی....چشم دیدنم رو نداشتی....
پوزخندی زد و گفت:گذشته ها رو بیخیال... آدما تو حال زندگی میکنن...بخوای به گذشته فکر کنی کارت ساخته اس....شنیدم بهرام مرد ؟ آره؟؟ گفتم :آره بهرام مرد ...تو از کجا فهمیدی؟ خندید و گفت:سهیلا از همه چی خبر داره...سهیلا رو دست کم نگیر....
حرفش برام سنگین بود و عجیب...یعنی چی سهیلا از همه چی خبر داره...به روی خودم نیاوردم....گفت:بهتر که مرد شد...حقش بود .....
با اینکه از بهرام دل خوشی نداشتم ،ولی دلم نمیومد حالا که مرده اینجوری پشت سرش حرف بزنن...واسه همین گفتم:خدا بیامرزه....خوب یا بد مرد رفت ....دستش از این دنیا کوتاه شد....
گفت :مادرش چی ؟ اون نمیرده؟؟
بازم ناراحت شدم..ولی چیزی نگفتم فقط گفتم :نه فخرالنسا خانم هم زنده اس...ولی دیگه خیلی شکسته و افتاده شده....گفت:اونم حقشه ....از خودت بگو ؟چه خبرا؟ براش از قلبم گفتم و از پریگل که عقد کرده ...برای قلبم که ناراحت شد ولی شماتتم کرد و گفت :عقل نداری انقدر فکر و خیال میکنی ....ول کن بابا ...بزن به بیخیالی...منو ببین انگار نه انگار شوهر ندارم و سه تا بچه رو باید بزرگ کنم و سرو سامون بدم...ول کن بابا... بی خیال زمونه....
گفتم :از مجید چه خبر؟ خبری داری؟؟ گفت :بیخبر نیستم ...بعضی وقتا میاد دنبال بچه ها میبره میگردونه خرید میکنه براشون و برشون میگردونه...زن گرفته....
با تعجب گفتم :واقعا؟؟ کیو گرفته؟؟ دختر یا زن ؟
چشم و ابرویی نازک کرد و گفت:زنه از شوهرش طلاق گرفته بخاطر مجید و اینم عقدش کرده....
گفتم :تو چیکار میکنی ؟شوهر نکردی؟ خندید و گفت:شوهر ؟مگه سادم شوهر کنم؟ خودم واسه خودم دارم زندگی میکنم....بچه هامم خدا خیرش بده مادرم...حسابی هواشونو داره...
سهیلا خیلی خوشحال بود ،انگار رفتن مجید براش بد هم نشده بود و از زندگی فعلیش راضی بود....
گفتم :بلاخره تا کی میخوای تنها بمونی ...اگه خواستگار اومد برو ...بچه هات بزرگ میشن و میرن سر زندگیاشون..اونوقت تو تنها میمونی...
گفت:والا خواستگار که زیاد دارم ...یکی هست سنش یکم زیاده، ولی خیلی پولداره....پری نمیدونی چه خونه زندگی ای داره....ماشین خوب..همه چیز ...میگه برات خونه میخرم به نامت میزنم....با بچه هات زندگی کن...هر ازگاهی هم من میام..ولی سجاد پسرم خیلی اذیت میونه... الانم سن نوجواتیه....سمانه و سعید بچن ،ولی سجاد خوب میفهمه ....
گفتم:خب باهاش حرف بزن بگو منم مثل بابات باید ازدواج کنم...سر و سامون بگیرم..
سهیلا گفت :والا میگه ازدواج کن ،ولی با یه آدم درست و حسابی...این مرد که زن و بچه داره بیخود کرده میخواد با تو ازدواج کنه..
با تعجب گفتم :مگه زن و بچه داره ؟؟ خنده ای کرد و گفت :پسرش همسن و سال منه ...۵ تا نوه داره...داماد و عروس داره....ولی بهش نمیاد...خوب مونده ...دلش خیلی جوونه...
چپچپ نگاه کردم بهش و گفتم:یعنی میخوای بری سر زندگی یه زن دیگه که چند سال با این مرد زندگی کرده؟؟؟والا سجاد حق داره سهیلا..منم بودم نمیذاشتم ...
چشم غره ای رفت و گفت:بعد میگید شوهر کن ...خب اینم شوهر ....من که نمیخوام برم تو خونه اش و بشم خانم خونه...فقط میخوام یه خونه برام بگیره و خرجم رو بده ...
گفتم:زشته سهیلا ....بنظرم به آینده فکر کن..اگه یه روز زنش بفهمه بیاد سراغت...پسرتم سن خوبی نیست الان....روحیه اش حساسه ...
گفت:برای همین اومدم اینجا دیگه...ببین پری میخوام با شما رفت و آمد کنیم و اگه بشه رشید با سجاد حرف بزنه...اونا همسن همن و حرف همو بهتر میفهمن ...بهادر هم باهاش حرف بزنه و راضیش کنه...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_ویک
سر تکون دادم و گفتم:اصلا...اصلا حرفش هم نزن...نه رشید نه بهادر نمیتونن با پسرت حرف بزنن...این یه مسئله ایه که نمیشه خیلی دخالت کرد...
سهیلا که انگار قصد دیگه از اومدنشون نداشت گفت:پری یعنی نمیخوای یه خواهری در حق من بکنی...تو با سجاد حرف بزن ....تو اونو راضی کن....اون خیلی تورو قبول داره ،هنوز بعد این همه وقت از تو تعریف میکنه و میگه خوشبحال رشید و فاطمه که مامانشون خاله پریه...
گفتم:سهیلا من اصلا نمیتونم این کارو کنم....وقتی خودم مخالف این کارم ،چرا باید بیام بچه ی تورو راضی کنم به این کار ...اصلا به من چه ؟
حالت قهر به چهره اش گرفت و گفت :عیب نداره ...تو اینهمه اونموقع ها به من گفتی مثل خواهری، مثل خواهری کو؟زندگیم که بخاطر تو بهم ریخت و الانم که ازت یه چیز ساره میخوام، میگی نمیتونم؟
گفتم:اولا که به من چه، مگه من خواستم زندگیت بهم بخوره؟؟بعدشم تو جون بخواه از من، ولی نخواه کاری که منطقم میگه اشتباه رو بخوام انجام بدم..من خودم طعم هوو رو چشیدم و میدونم چقدر سخته ...
گفت:بابا من که قرار نیست برم آوار شم رو زندگی کسی...یه خونه بخره به نامم بزنه تمومه.
با قاطعیت بهش گفتم :شرمنده اینکارو اصلا نمیکنم...هر کار دیگه ای خواستی در خدمتم ،ولی این کار نه....
بلند شد و سمانه رو صدا زد و گفت :باشه اشکال نداره ... دلم نمیخواست به حالت قهر و ناراحتی بره از خونم...
گفتم:سهیلا من نمیتونم اینکارو بکنم، ولی در خونم همیشه به روتون بازه، هروقت خواستید میتونید بیاید و برید....حتی سجاد میتونه بیاد با رشید مثل قدیما باشن...بیان با هم برن فوتبال و برن این ور و اونور...سمانه هم بیار با فاطمه بازی کنن...خودتم قدمت رو چشم ..سرش رو انداخت پایین و رفت ...حتی درست و حسابی خدافظی هم نکرد....
دل نازک بودم ...اصلا دلم طاقت نمیاورد کسی ازم ناراحت باشه...بعد رفتنش خیلی ناراحت بودم....ولی بهادر که اومد اصلا بهش نگفتم که سهیلا اومده بود...
چند روزی همش به فکرش بودم...
یه روز در خونه زده شد و فاطمه گفت :مامان سجاد اومده...
سرم رو بردم تو حیاط و دیدم سجاد جلوی دره....تعارفش کردم بیاد تو ....تغییر کرده بود و چهره اش از اون حالا بچه گانه به یه پسر نوجوون تغییر کرده بود....
اومد تو و سلام علیک گرمی کردیم....گفتم :چه عجب آقا سجاد اومدی یه سر به خاله بزنی ...
سرش رو انداخت پایین و گف،ت:خاله خیلی بخدا دلم تنگ شده بود براتون ولی خب روم نمیشد بیام...
مامانم گفت میخوای بری پیش رشید میتونی بری.منم اومدم یه سر به رشید بزنم....نیست؟
گفتم:خوب کردی ،خیلی کار خوبی کردی...نه رشید نیست ،رفته نون بخره الان پیداش میشه...بیا بشین تا بیاد....اومد تو ولی حسابی خجالت میکشید.
گفتم :مامانت چطوره ؟ کاش مامانتم میومد ..
سری تکون داد و گفت :مامانم که خونه نمیمونه همش میره بیرون ،صبح تا شب بیرونه.ازش هم میپرسیم کجا میری میگه رفتم دنبال کار ....نمیدونم چرا کار پیدا نمیکنه...
گفتم:عیب نداره بلاخره زندگی خرج داره پسرم ...مامانت داره تلاشش رو میکنه که شما سه تا رو خوشبخت کنه....
سجاد که دل پری داشت از مادرش گفت :تنها کاری که نمیکنه تلاش برای ماست ...
ادامه ندادم ...نمیخواستم بیشتر از این غرورش رو خدشه دار کنه و بخواد از مادری که انقدر ازش دلگیره حرف بزنه ....شربت خنک درست کردم و براش بردم و گفتم:تا اینو بخوری رشید هم پیداش میشه....به اکرم خانم هم گفتم میوه آماده کنه برای سجاد ....
یکم بعد رشید اومد و تا سجاد رو دید حسابی تعجب کرد...
همدیگه رو بغل کردن و رشید خیلی از دیدن سجاد خوشحال شد، ولی امان از بازی روزگار که اگه میدونستم سجاد میخواد بلای جونمون بشه هیچوقت اونروز در خونمون رو به روش باز نمیکردم.....رفت و آمد سجاد به خونمون شروع شد ...هرروز یا یه روز درمیون میومد ....با رشید میرفتن فوتبال و برمیگشتن ، عصرونه میخوردن و میرفتن تو اتاق و تا غروب خونه ما میموند و غروب میرفت ...
خوشحال بودم ،راستش میگفتم شاید این بچه اینجوری بتونه یکم از اون مشکلات خانوادهش فاصله بگیره...
رشید هم از اون حالت تنهایی دراومده بود و خوشحال بود .فقط بهادر از این رفت و آمد زیادی از حد سجاد خوشش نمیومد ...همش با رشید بحث داشتن ...
اون وسط عروسی پریگل هم نزدیک بود و دنبال خونه بودن که اجاره کنن...وقتی دیدم دوروبرمون خونه پیدا نمیکنن ،به پریگل گفتم:اگه میخوای میتونید بالا رو یکم بازسازی کنید و تر و تمیز کنید و همینجا زندگی کنید....
میدونستم با این کار من منیژه پرروتر پیشه، ولی خب چاره ای نبود ،دلم میخواست خواهرم نزدیکم باشه...
پریگل که این حرفو از من شنید انگار که از خداش باشه گفت:راست میگی آبجی ؟؟ جون من؟؟؟تو رو روح رشید و بهار راست میگی؟
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_ویک
سر تکون دادم و گفتم:اصلا...اصلا حرفش هم نزن...نه رشید نه بهادر نمیتونن با پسرت حرف بزنن...این یه مسئله ایه که نمیشه خیلی دخالت کرد...
سهیلا که انگار قصد دیگه از اومدنشون نداشت گفت:پری یعنی نمیخوای یه خواهری در حق من بکنی...تو با سجاد حرف بزن ....تو اونو راضی کن....اون خیلی تورو قبول داره ،هنوز بعد این همه وقت از تو تعریف میکنه و میگه خوشبحال رشید و فاطمه که مامانشون خاله پریه...
گفتم:سهیلا من اصلا نمیتونم این کارو کنم....وقتی خودم مخالف این کارم ،چرا باید بیام بچه ی تورو راضی کنم به این کار ...اصلا به من چه ؟
حالت قهر به چهره اش گرفت و گفت :عیب نداره ...تو اینهمه اونموقع ها به من گفتی مثل خواهری، مثل خواهری کو؟زندگیم که بخاطر تو بهم ریخت و الانم که ازت یه چیز ساره میخوام، میگی نمیتونم؟
گفتم:اولا که به من چه، مگه من خواستم زندگیت بهم بخوره؟؟بعدشم تو جون بخواه از من، ولی نخواه کاری که منطقم میگه اشتباه رو بخوام انجام بدم..من خودم طعم هوو رو چشیدم و میدونم چقدر سخته ...
گفت:بابا من که قرار نیست برم آوار شم رو زندگی کسی...یه خونه بخره به نامم بزنه تمومه.
با قاطعیت بهش گفتم :شرمنده اینکارو اصلا نمیکنم...هر کار دیگه ای خواستی در خدمتم ،ولی این کار نه....
بلند شد و سمانه رو صدا زد و گفت :باشه اشکال نداره ... دلم نمیخواست به حالت قهر و ناراحتی بره از خونم...
گفتم:سهیلا من نمیتونم اینکارو بکنم، ولی در خونم همیشه به روتون بازه، هروقت خواستید میتونید بیاید و برید....حتی سجاد میتونه بیاد با رشید مثل قدیما باشن...بیان با هم برن فوتبال و برن این ور و اونور...سمانه هم بیار با فاطمه بازی کنن...خودتم قدمت رو چشم ..سرش رو انداخت پایین و رفت ...حتی درست و حسابی خدافظی هم نکرد....
دل نازک بودم ...اصلا دلم طاقت نمیاورد کسی ازم ناراحت باشه...بعد رفتنش خیلی ناراحت بودم....ولی بهادر که اومد اصلا بهش نگفتم که سهیلا اومده بود...
چند روزی همش به فکرش بودم...
یه روز در خونه زده شد و فاطمه گفت :مامان سجاد اومده...
سرم رو بردم تو حیاط و دیدم سجاد جلوی دره....تعارفش کردم بیاد تو ....تغییر کرده بود و چهره اش از اون حالا بچه گانه به یه پسر نوجوون تغییر کرده بود....
اومد تو و سلام علیک گرمی کردیم....گفتم :چه عجب آقا سجاد اومدی یه سر به خاله بزنی ...
سرش رو انداخت پایین و گف،ت:خاله خیلی بخدا دلم تنگ شده بود براتون ولی خب روم نمیشد بیام...
مامانم گفت میخوای بری پیش رشید میتونی بری.منم اومدم یه سر به رشید بزنم....نیست؟
گفتم:خوب کردی ،خیلی کار خوبی کردی...نه رشید نیست ،رفته نون بخره الان پیداش میشه...بیا بشین تا بیاد....اومد تو ولی حسابی خجالت میکشید.
گفتم :مامانت چطوره ؟ کاش مامانتم میومد ..
سری تکون داد و گفت :مامانم که خونه نمیمونه همش میره بیرون ،صبح تا شب بیرونه.ازش هم میپرسیم کجا میری میگه رفتم دنبال کار ....نمیدونم چرا کار پیدا نمیکنه...
گفتم:عیب نداره بلاخره زندگی خرج داره پسرم ...مامانت داره تلاشش رو میکنه که شما سه تا رو خوشبخت کنه....
سجاد که دل پری داشت از مادرش گفت :تنها کاری که نمیکنه تلاش برای ماست ...
ادامه ندادم ...نمیخواستم بیشتر از این غرورش رو خدشه دار کنه و بخواد از مادری که انقدر ازش دلگیره حرف بزنه ....شربت خنک درست کردم و براش بردم و گفتم:تا اینو بخوری رشید هم پیداش میشه....به اکرم خانم هم گفتم میوه آماده کنه برای سجاد ....
یکم بعد رشید اومد و تا سجاد رو دید حسابی تعجب کرد...
همدیگه رو بغل کردن و رشید خیلی از دیدن سجاد خوشحال شد، ولی امان از بازی روزگار که اگه میدونستم سجاد میخواد بلای جونمون بشه هیچوقت اونروز در خونمون رو به روش باز نمیکردم.....رفت و آمد سجاد به خونمون شروع شد ...هرروز یا یه روز درمیون میومد ....با رشید میرفتن فوتبال و برمیگشتن ، عصرونه میخوردن و میرفتن تو اتاق و تا غروب خونه ما میموند و غروب میرفت ...
خوشحال بودم ،راستش میگفتم شاید این بچه اینجوری بتونه یکم از اون مشکلات خانوادهش فاصله بگیره...
رشید هم از اون حالت تنهایی دراومده بود و خوشحال بود .فقط بهادر از این رفت و آمد زیادی از حد سجاد خوشش نمیومد ...همش با رشید بحث داشتن ...
اون وسط عروسی پریگل هم نزدیک بود و دنبال خونه بودن که اجاره کنن...وقتی دیدم دوروبرمون خونه پیدا نمیکنن ،به پریگل گفتم:اگه میخوای میتونید بالا رو یکم بازسازی کنید و تر و تمیز کنید و همینجا زندگی کنید....
میدونستم با این کار من منیژه پرروتر پیشه، ولی خب چاره ای نبود ،دلم میخواست خواهرم نزدیکم باشه...
پریگل که این حرفو از من شنید انگار که از خداش باشه گفت:راست میگی آبجی ؟؟ جون من؟؟؟تو رو روح رشید و بهار راست میگی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
گفتم :آره بخدا راست میگم ،الانم در اختیار توئه دیگه حالا اگه دوست داشتی یه اتاق رو بکن آرایشگاه...
پریگل از خوشحالی جیغ میزد ...خودمم خوشحال بودم، ولی نمیدونستم دارم کار درستی میکنم یا نه...راستش محسن واقعا پسر بدی نبود ،ولی من دلم نمیخواست فکر کنه خیلی زرنگه ...
شبش به محسن گفته بود و اونم با یه جعبه شیرینی اومد و ازم خیلی تشکر کرد و گفت:درسته نتونستم رو حرفم وایسم و قولی که داده بودم رو نتونستم عمل کنم، ولی الان قول میدم خیلی زود یه خونه بخرم ...همینکه اینجا کنار شما باشیم میتونیم یکم خودمون رو پیدا کنیم...
گفتم:انشالله...به امید خدا ...از فردا بیاید بالارو تر و تمیز کنید . یه دست نقاشی کنید و کم و کسری اگه داره درست کنید که جهاز رو بچینیم و تا هوا خوبه عروسی بگیرید .
گفت:چشم آبجی خانم ..چشم...
از فرداش نقاش اومد و بالا رو تر و تمیز رنگ کرد و یه اتاق رو کردن آرایشگاه ....
دیگه هرچی برای پریگل میخریدم میبردیم بالا میچیدیم....خونش داشت تکمیل میشد و برای شهریور تاریخ عروسی تعیین کرده بودن....محسن میگفت از طرف ما خیلی مهمون نداریم و نمیخوام خیلیا که این مدت حالم رو نپرسیدن بیان عروسیم ....ما هم که الحمدلله خیلی فک و فامیل نداشتیم...
بهادر یه باغ از دوستاش ردیف کرده بود که عروسی رو تو باغ بگیریم .
بقیه چیز ها هم خود محسن به بهترین شکل آماده کرد....یه کارت هم برای سهیلا نوشتم و دادم سجاد بهش بده که اونا هم بیان...
دیدن پریگل تو لباس عروس بهترین اتفاق زندگیم بود و همینکه دیدم چشماش میخنده و خوشحاله خوشحال بودم...
عروسی به بهترین شکل ممکن برگزار شد و سهیلا و بچه هاش هم اومدن...
از فردای اون روز پریگل و محسن کنار ما تو اون خونه زندگی رو شروع کردن و شدن همسایه ما....روزا که محسن نبود نمیذاشتم پریگل بره بالا و ناهار پیش ما بود ...شبا هم بیشتر وقتا میومدن پایین پیش ما...محسن هم خدایی در عوض این محبت ما خیل هوامونو داشت...روزای تعطیل همش در خدمت ما بود و هر کار داشتیم انجام میداد...
منیژه هم همچنان خواهر شوهربازی در میآورد، ولی خب تا جایی که میشد جلوش رو میگرفتم و نمیذاشتم.....
از عروسی پریگل به بعد رفت و آمد سهیلا هم بیشتر شد باهامون و به بهونه بچه هاش میومد و خودش هم ساعت ها میموند...
همش از فریدون، همون مردی که میخواست عقدش کنه میگفت...از دارایی هاش ....از کادوهایی که برای سهیلا میگرفت....بهش شک داشتم که عقدش شده باشه..حتی شک داشتم به این که براش خونه هم گرفته، چون میدیدم که یه روزایی از صبح میره تا شب و نیمه شب کجا میره ...بچه هارو میذاشت پیش من ....خداروشکر اصلا با بهادر کاری نداشت و خیالم از این بابت راحت بود....چند ماهی به همین منوال گذشت ...پریگل حامله شده بود و من از چشماش میفهمیدم، ولی به من نمیگفت .. از حالش و رفتارش مشخص بود....یه روز یه دستی بهش زدم و گفتم:
پریگل نکنه حامله باشی؟؟
سرش رو انداخت پایین و با خجالت گفت :نمیدونم ...صورتش قرمز قرمز شده بود ....
بغلش کردم و گفتم :نیاز نیست انقدر خجالت بکشی.... اتفاقا خیلیم خوشحالم من ...
لبخندی زد و گفت :آبجی خیلی خجالت میکشیدم و نمیدونستم چجوری بهت بگم...انگار من نوه دار شده بودم، انقدر ذوق داشتم که حد نداشت...
به جز اون دختری که پیشش کار میکرد، یه نفر دیگه هم آورد و خودش کمتر سرپا وایمیستاد...
خداروشکر حاملگی سختی نداشت...هرچی هم هوس میکرد خودم سریع براش درست میکردم...
حدودا ۵ ماهه شده بود که یه شب اومدن پایین و پریگل گفت :آبجی راستش ما میخوایم خونه بخریم و یه مدته داریم پس انداز میکنیم...گفتیم قبل از هرچیز به شما بگیم....
باورم نمیشد ماشالله تو کمتر از ۹ ماه ۱۰ ماه تونسته بودن خودشون رو جمع و جور کنن...
_تمام این مدت که اینجا بودیم حقوق محسن و درآمد من و کادوهای عروسی و همه چیز رو پس انداز کردیم و الان یه مبلغی شده ....
گفتم: آفرین....خیلی کار خوبی کردید....خیلی خوشحالم...نه برای اینکه از اینجا برید ،برای اینکه تونستید خودتون با تلاش خودتون یه زندگی خوب بسازید...ولی حق ندارید از اینجا برید....من تازه دارم نوه دار میشم و همش تصور میکنم که بچه ی شما بیاد پایین پیش من ...
پریگل خندید و گفت:آخه اینجوری نمیشه که آبجی ...شما هم بالارو بدید اجاره...
گفتم نه نمیخوام بدم اجاره......همون یه بار که دادم سهیلا و شوهر و بچه هاش موندن بسه.....شما خونه بخرید و بدید اجاره ....
پریگل نگاهی به محسن کرد و محسن گفت :به من نگاه نکن...من که از خدامه....کنار کی برم بهتر از آبجی و آقا بهادر....کجا برم انقدر محبت ببینم...
گفتم :اختیار داری محسن جان ...شما برید یه خونه بخرید و بدید اجاره ...اینجا تا ما هستیم متعلق به خودتونه....
#برشی_از_یک_زندگی
گفتم :آره بخدا راست میگم ،الانم در اختیار توئه دیگه حالا اگه دوست داشتی یه اتاق رو بکن آرایشگاه...
پریگل از خوشحالی جیغ میزد ...خودمم خوشحال بودم، ولی نمیدونستم دارم کار درستی میکنم یا نه...راستش محسن واقعا پسر بدی نبود ،ولی من دلم نمیخواست فکر کنه خیلی زرنگه ...
شبش به محسن گفته بود و اونم با یه جعبه شیرینی اومد و ازم خیلی تشکر کرد و گفت:درسته نتونستم رو حرفم وایسم و قولی که داده بودم رو نتونستم عمل کنم، ولی الان قول میدم خیلی زود یه خونه بخرم ...همینکه اینجا کنار شما باشیم میتونیم یکم خودمون رو پیدا کنیم...
گفتم:انشالله...به امید خدا ...از فردا بیاید بالارو تر و تمیز کنید . یه دست نقاشی کنید و کم و کسری اگه داره درست کنید که جهاز رو بچینیم و تا هوا خوبه عروسی بگیرید .
گفت:چشم آبجی خانم ..چشم...
از فرداش نقاش اومد و بالا رو تر و تمیز رنگ کرد و یه اتاق رو کردن آرایشگاه ....
دیگه هرچی برای پریگل میخریدم میبردیم بالا میچیدیم....خونش داشت تکمیل میشد و برای شهریور تاریخ عروسی تعیین کرده بودن....محسن میگفت از طرف ما خیلی مهمون نداریم و نمیخوام خیلیا که این مدت حالم رو نپرسیدن بیان عروسیم ....ما هم که الحمدلله خیلی فک و فامیل نداشتیم...
بهادر یه باغ از دوستاش ردیف کرده بود که عروسی رو تو باغ بگیریم .
بقیه چیز ها هم خود محسن به بهترین شکل آماده کرد....یه کارت هم برای سهیلا نوشتم و دادم سجاد بهش بده که اونا هم بیان...
دیدن پریگل تو لباس عروس بهترین اتفاق زندگیم بود و همینکه دیدم چشماش میخنده و خوشحاله خوشحال بودم...
عروسی به بهترین شکل ممکن برگزار شد و سهیلا و بچه هاش هم اومدن...
از فردای اون روز پریگل و محسن کنار ما تو اون خونه زندگی رو شروع کردن و شدن همسایه ما....روزا که محسن نبود نمیذاشتم پریگل بره بالا و ناهار پیش ما بود ...شبا هم بیشتر وقتا میومدن پایین پیش ما...محسن هم خدایی در عوض این محبت ما خیل هوامونو داشت...روزای تعطیل همش در خدمت ما بود و هر کار داشتیم انجام میداد...
منیژه هم همچنان خواهر شوهربازی در میآورد، ولی خب تا جایی که میشد جلوش رو میگرفتم و نمیذاشتم.....
از عروسی پریگل به بعد رفت و آمد سهیلا هم بیشتر شد باهامون و به بهونه بچه هاش میومد و خودش هم ساعت ها میموند...
همش از فریدون، همون مردی که میخواست عقدش کنه میگفت...از دارایی هاش ....از کادوهایی که برای سهیلا میگرفت....بهش شک داشتم که عقدش شده باشه..حتی شک داشتم به این که براش خونه هم گرفته، چون میدیدم که یه روزایی از صبح میره تا شب و نیمه شب کجا میره ...بچه هارو میذاشت پیش من ....خداروشکر اصلا با بهادر کاری نداشت و خیالم از این بابت راحت بود....چند ماهی به همین منوال گذشت ...پریگل حامله شده بود و من از چشماش میفهمیدم، ولی به من نمیگفت .. از حالش و رفتارش مشخص بود....یه روز یه دستی بهش زدم و گفتم:
پریگل نکنه حامله باشی؟؟
سرش رو انداخت پایین و با خجالت گفت :نمیدونم ...صورتش قرمز قرمز شده بود ....
بغلش کردم و گفتم :نیاز نیست انقدر خجالت بکشی.... اتفاقا خیلیم خوشحالم من ...
لبخندی زد و گفت :آبجی خیلی خجالت میکشیدم و نمیدونستم چجوری بهت بگم...انگار من نوه دار شده بودم، انقدر ذوق داشتم که حد نداشت...
به جز اون دختری که پیشش کار میکرد، یه نفر دیگه هم آورد و خودش کمتر سرپا وایمیستاد...
خداروشکر حاملگی سختی نداشت...هرچی هم هوس میکرد خودم سریع براش درست میکردم...
حدودا ۵ ماهه شده بود که یه شب اومدن پایین و پریگل گفت :آبجی راستش ما میخوایم خونه بخریم و یه مدته داریم پس انداز میکنیم...گفتیم قبل از هرچیز به شما بگیم....
باورم نمیشد ماشالله تو کمتر از ۹ ماه ۱۰ ماه تونسته بودن خودشون رو جمع و جور کنن...
_تمام این مدت که اینجا بودیم حقوق محسن و درآمد من و کادوهای عروسی و همه چیز رو پس انداز کردیم و الان یه مبلغی شده ....
گفتم: آفرین....خیلی کار خوبی کردید....خیلی خوشحالم...نه برای اینکه از اینجا برید ،برای اینکه تونستید خودتون با تلاش خودتون یه زندگی خوب بسازید...ولی حق ندارید از اینجا برید....من تازه دارم نوه دار میشم و همش تصور میکنم که بچه ی شما بیاد پایین پیش من ...
پریگل خندید و گفت:آخه اینجوری نمیشه که آبجی ...شما هم بالارو بدید اجاره...
گفتم نه نمیخوام بدم اجاره......همون یه بار که دادم سهیلا و شوهر و بچه هاش موندن بسه.....شما خونه بخرید و بدید اجاره ....
پریگل نگاهی به محسن کرد و محسن گفت :به من نگاه نکن...من که از خدامه....کنار کی برم بهتر از آبجی و آقا بهادر....کجا برم انقدر محبت ببینم...
گفتم :اختیار داری محسن جان ...شما برید یه خونه بخرید و بدید اجاره ...اینجا تا ما هستیم متعلق به خودتونه....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وسه
مخصوصا الان که پریگل بارداره ،اصلا نمیذارم برید ...اینجا خودم حواسم بهش هست و خیالم راحتتره...
پریگل هم که از خدا خواسته تر بود و گفت :پس باید قبول کنید یه مبلغی اجاره از ما بگیرید...
گفتم:من کاره ای نیستم، اگه داداش بهادر ازت گرفت بهش بده ..
بهادر هم چشم غره ای به پریگل رفت و گفت :اصلا حرفش هم نزن..
از فرداش میرفتیم با پریگل دنبال خونه و با توجه به مبلغی که داشتن یه واحد ۷۰ ۸۰ متری میتونستن بخرن....چند روز گشتیم تا یه خونه خوب نزدیک خودمون پیدا کردیم و همونو قولنامه کردن ..
مقدار کمی کم داشتن که من بهشون قرض دادم و قرار شد خورد خورد بهم برگردونن...خیلی خوشحال بودم...همیشه نگران پریگل بودم برای داشتن سقفی بالای سرشون...اونجارو دادن اجاره و پیش ما موندن....
این مدت خیلی از رشید غافل بودم....میرفت با سجاد تا دیروقت بیرون بود و وقتیم میومد زیاد با ما نمیموند و میرفت تو اتاق و سرش گرم بود....
بهادر هر ازگاهی به من غر میزد که چرا اجازه میدید انقدر ول بچرخه و برای خودش آزاد باشه ،ولی خب چیکار میشد کرد ....دو سه بار بهش تند شدم که کجا میری و میای،ولی عصبانی شد ...زورم بهش نمیرسید...
به سهیلا گفتم یکم به سجاد بگو کمتر بیاد و بره....رشید خیلی افت تحصیلی داشته ..بچسبن به درسشون ..
گفت :چیکارشون داری ،بذار جوونی کنن دیگه ...انقدر گیر نده بهشون..
خونسرد بود و عین خیالش نبودد....
یه مدت بهادر سفت و سخت پاگیر رشید شده بود و رفت و آمدش رو کنترل میکرد و نمیذاشت زیاد بیرون بمونه...ولی از پسش بر نمیومد...
پریگل که وقتش شد،رفتیم بیمارستان، همون شب دعوای سختی بین بهادر و رشید شکل گرفت و بهادر دوتا سیلی تو صورت رشید زد ...
من دل تو دلم نبود...هم برای خواهرم...هم برای رشید....نگران بودم...اصلا نفهمیدم چجوری پریگل رو بردیم بیمارستان و اصلا نفهمیدیم چجوری بچه به دنیا اومد...
بچش طبق گفته سونو گرافی پسر بود...بور و سفید...انقدر بور بود که نه مژه هاش ،نه ابروهاش هیچیش معلوم نبود....
اونشب پیش پریگل موندم و فرداش هم مرخصی کردن و بردیمش خونه ....محسن زیر پای جفتشون گوسفند قربونی کرد..
سرم گرم بچه و خواهرم بود و خبر از رشید نداشتم ...
از فاطمه پرسیدم رشید کجاست؟
گفت :دیشب شما که رفتید بیمارستان دوباره با بابا حرفشون شد و بابا پرتش کرد از خونه بیرون اونم رفت ...تا الانم نیومده....
گفتم :چی ؟؟ رشید دیشب کلا نیومده خونه؟ کجا بوده ؟؟
فاطمه گفت :نمیدونم کجا بوده.....
رفتم سراغ بهادر که با یه من عسل هم نمیشد خوردش ...
گفتم:دیشب بچه رو انداختی بیرون ؟ سری تکون داد و گفت :اوهوم.....
گفتم : یعنی چی اوهوم...کجا بوده رشید دیشب ؟
با حرص گفت :چه میدونم کجا بوده....
گفتم:یعنی چی ؟؟ بهادر چه پدری هستی تو؟یه شب سپردمشون به تو ....نتونستی از پس یه پسر بچه ۱۳ ساله بربیای؟
بهادر که دلش خیلی پر بود شروع کرد به بحث کردن و بعد از مدتها اولین بحث طولانی ما شکل گرفت، اونم به خاطر رشید ...اما اون آخرین بحث نبود و از اون به بعد من و بهادر همش بخاطر رشید بحث و دعوا داشتیم....هرشب بحث ...هر شب جدال...این وسط رفتارهای رشید واقعا خود منم اذیت میکرد....تو اون آشفته بازار ،اخراج شدنش از مدرسه هم شد قوز بالا قوز...مدتی بود که ازش میشنیدم میگفت نمیخوام دیگه درس بخونم و نمیرم مدرسه و اینا، ولی اینکه واقعا این اتفاق بیوفته برام دور از ذهن بود.....
بخاطر شیطنت هایی که کرده بود تو مدرسه و چندین بار اخطار هایی که گرفته بود اخراج شد و به بهادر هم گفتم برو صحبت کن شاید بشه با تعهد کاری کرد، ولی نرفت و رشید درسش رو ول کرد ....
درست مثل سجاد ...سجاد هم چند وقتی بود شنیده بودم که دیگه مدرسه نمیره و دنبال کار میگرده....
از طرفی به پریگل و بچه اش میرسیدم و از طرفی از دست رشید حرص میخوردم....میومد ازم یواشکی پول میگرفت و میرفت و بهادر هم نمیذاشت بهش پول بدم ...
وضعیت خیلی سختی بود ..همه اینها هم از روزی که سجاد اومد تو خونمون اتفاق افتاد، وگرنه رشید بچه ی خیلی خوبی بود..حرف گوش کن و سر به زیر ..درسش خوب بود و علاقه داشت به این که درس بخونه و یه کاره ای بشه...
نمیدونم کجا خطا کرده بودم که این بچه اینجوری شد... یه مدت بهش پول نمیدادم و بعد ها فهمیدم از همه پول میگیره....پول تو جیبی فاطمه رو میگرفته....از پریگل میگرفته....از محسن ....از همه ...دیدم داره ابروممیره و دوباره خودم بهش میدادم...
یه روز اومد گفت :سجاد کار پیدا کرده و میره سر کار منم میخوام برم...
گفتم:لازم نکرده تو احتیاجی به کار کردن نداری ..به جای کار درست رو بخون و ادامه بده.
گفت :من میخوام برم سر کار دستم تو جیب خودم باشه....
گفتم :رشید بخدا داری عاصیم میکنیها..میفرستم شهرستان پیش مامان فخری....
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وسه
مخصوصا الان که پریگل بارداره ،اصلا نمیذارم برید ...اینجا خودم حواسم بهش هست و خیالم راحتتره...
پریگل هم که از خدا خواسته تر بود و گفت :پس باید قبول کنید یه مبلغی اجاره از ما بگیرید...
گفتم:من کاره ای نیستم، اگه داداش بهادر ازت گرفت بهش بده ..
بهادر هم چشم غره ای به پریگل رفت و گفت :اصلا حرفش هم نزن..
از فرداش میرفتیم با پریگل دنبال خونه و با توجه به مبلغی که داشتن یه واحد ۷۰ ۸۰ متری میتونستن بخرن....چند روز گشتیم تا یه خونه خوب نزدیک خودمون پیدا کردیم و همونو قولنامه کردن ..
مقدار کمی کم داشتن که من بهشون قرض دادم و قرار شد خورد خورد بهم برگردونن...خیلی خوشحال بودم...همیشه نگران پریگل بودم برای داشتن سقفی بالای سرشون...اونجارو دادن اجاره و پیش ما موندن....
این مدت خیلی از رشید غافل بودم....میرفت با سجاد تا دیروقت بیرون بود و وقتیم میومد زیاد با ما نمیموند و میرفت تو اتاق و سرش گرم بود....
بهادر هر ازگاهی به من غر میزد که چرا اجازه میدید انقدر ول بچرخه و برای خودش آزاد باشه ،ولی خب چیکار میشد کرد ....دو سه بار بهش تند شدم که کجا میری و میای،ولی عصبانی شد ...زورم بهش نمیرسید...
به سهیلا گفتم یکم به سجاد بگو کمتر بیاد و بره....رشید خیلی افت تحصیلی داشته ..بچسبن به درسشون ..
گفت :چیکارشون داری ،بذار جوونی کنن دیگه ...انقدر گیر نده بهشون..
خونسرد بود و عین خیالش نبودد....
یه مدت بهادر سفت و سخت پاگیر رشید شده بود و رفت و آمدش رو کنترل میکرد و نمیذاشت زیاد بیرون بمونه...ولی از پسش بر نمیومد...
پریگل که وقتش شد،رفتیم بیمارستان، همون شب دعوای سختی بین بهادر و رشید شکل گرفت و بهادر دوتا سیلی تو صورت رشید زد ...
من دل تو دلم نبود...هم برای خواهرم...هم برای رشید....نگران بودم...اصلا نفهمیدم چجوری پریگل رو بردیم بیمارستان و اصلا نفهمیدیم چجوری بچه به دنیا اومد...
بچش طبق گفته سونو گرافی پسر بود...بور و سفید...انقدر بور بود که نه مژه هاش ،نه ابروهاش هیچیش معلوم نبود....
اونشب پیش پریگل موندم و فرداش هم مرخصی کردن و بردیمش خونه ....محسن زیر پای جفتشون گوسفند قربونی کرد..
سرم گرم بچه و خواهرم بود و خبر از رشید نداشتم ...
از فاطمه پرسیدم رشید کجاست؟
گفت :دیشب شما که رفتید بیمارستان دوباره با بابا حرفشون شد و بابا پرتش کرد از خونه بیرون اونم رفت ...تا الانم نیومده....
گفتم :چی ؟؟ رشید دیشب کلا نیومده خونه؟ کجا بوده ؟؟
فاطمه گفت :نمیدونم کجا بوده.....
رفتم سراغ بهادر که با یه من عسل هم نمیشد خوردش ...
گفتم:دیشب بچه رو انداختی بیرون ؟ سری تکون داد و گفت :اوهوم.....
گفتم : یعنی چی اوهوم...کجا بوده رشید دیشب ؟
با حرص گفت :چه میدونم کجا بوده....
گفتم:یعنی چی ؟؟ بهادر چه پدری هستی تو؟یه شب سپردمشون به تو ....نتونستی از پس یه پسر بچه ۱۳ ساله بربیای؟
بهادر که دلش خیلی پر بود شروع کرد به بحث کردن و بعد از مدتها اولین بحث طولانی ما شکل گرفت، اونم به خاطر رشید ...اما اون آخرین بحث نبود و از اون به بعد من و بهادر همش بخاطر رشید بحث و دعوا داشتیم....هرشب بحث ...هر شب جدال...این وسط رفتارهای رشید واقعا خود منم اذیت میکرد....تو اون آشفته بازار ،اخراج شدنش از مدرسه هم شد قوز بالا قوز...مدتی بود که ازش میشنیدم میگفت نمیخوام دیگه درس بخونم و نمیرم مدرسه و اینا، ولی اینکه واقعا این اتفاق بیوفته برام دور از ذهن بود.....
بخاطر شیطنت هایی که کرده بود تو مدرسه و چندین بار اخطار هایی که گرفته بود اخراج شد و به بهادر هم گفتم برو صحبت کن شاید بشه با تعهد کاری کرد، ولی نرفت و رشید درسش رو ول کرد ....
درست مثل سجاد ...سجاد هم چند وقتی بود شنیده بودم که دیگه مدرسه نمیره و دنبال کار میگرده....
از طرفی به پریگل و بچه اش میرسیدم و از طرفی از دست رشید حرص میخوردم....میومد ازم یواشکی پول میگرفت و میرفت و بهادر هم نمیذاشت بهش پول بدم ...
وضعیت خیلی سختی بود ..همه اینها هم از روزی که سجاد اومد تو خونمون اتفاق افتاد، وگرنه رشید بچه ی خیلی خوبی بود..حرف گوش کن و سر به زیر ..درسش خوب بود و علاقه داشت به این که درس بخونه و یه کاره ای بشه...
نمیدونم کجا خطا کرده بودم که این بچه اینجوری شد... یه مدت بهش پول نمیدادم و بعد ها فهمیدم از همه پول میگیره....پول تو جیبی فاطمه رو میگرفته....از پریگل میگرفته....از محسن ....از همه ...دیدم داره ابروممیره و دوباره خودم بهش میدادم...
یه روز اومد گفت :سجاد کار پیدا کرده و میره سر کار منم میخوام برم...
گفتم:لازم نکرده تو احتیاجی به کار کردن نداری ..به جای کار درست رو بخون و ادامه بده.
گفت :من میخوام برم سر کار دستم تو جیب خودم باشه....
گفتم :رشید بخدا داری عاصیم میکنیها..میفرستم شهرستان پیش مامان فخری....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وچهار
به مادر بهادر میگفتن مامان فخری ....اونم خیلی وقت بود نیومده بود خونمون و پادرد و کمر درد امونش رو بریده بود....
گفت :برم اونجا چیکار؟؟ مگه من چی میخوام ازتون که اینجوری باهام رفتار میکنید؟ میگم میخوام برم سر کار ....همین....چیزی که همه مادرها آرزوش رو دارن...بچه اشون بره سرکار و دستش تو جیب خودش باشه....
پریگل بهم گفت آبجی بذار بره ...چیکار مگه قراره بکنه...اتفاقا بهتره....
به بهادر گفتم....
گفت :این دست چپ و راستش رو بلد نیست کجا میخواد بره سرکار ؟
گفتمتو کاریت نباشه بذار بره ..بلد نباشه میندازنش بیرون...
خلاصه رشید رفت تو یه گاراژ با سجاد دوتایی شدن شاگرد صافکاری ماشین....اولاش خیلی ذوق داشتن و میدیدم آسه میرن و میان، خودمم خوشم اومد و میگفتم خب حالا درس نخونه سواد که داره ...حداقل یه کار یاد بگیره برای خودش.....
چند ماهی اونجا کار میکردن و همه چیز خوب بود....پسر پریگل محمد حسین هم روز به روز بزرگ تر میشد و خیلی دوست داشتنی بود....سر هممون رو گرمکرده بود.....
اتفاق عجیب و خاصی اون مدت رخ نداد.....تا اینکه یه روز .
یه روز رفته بودم خونه یکی از همسایه ها روضه ..پسر پریگل هم برده بودم چون خودش مشتری داشت تو آرایشگاه ....
وسط روضه دیدم مریم دویید اومد و وسط اون سکوت حاضر تو جمع بلند بلند گفت:مامان بدو ..بدو داداش.....
مریم و مرجان تازه ۷ سالشون شده بود و دندوناش افتاده بود ..چون دوتا دندون جلویی رو نداشت، موقع حرف زدن یکم سخت بود بفهمی چی میگه ...چند ثانیه انگار هنگ بودم ...نفهمیده بودم چی میگه...زن ها همه به من نگاه میکردن و من قفل شده بودم....
بغل دستیم راضیه خانم گفت :پری خانم دختر شما بودا...پاشو ببین چی شده بچه انقدر مضطرب بود ؟
انگار منتظر تلنگر بودم از جام خیز برداشتم و دوییدم سمت خونه...ما اواسط کوچه بودیم و این جایی که رفته بودم روضه سر کوچه بود،پا برهنه دوییدم سمت خونمون..
وسط راه یادم افتاد که محمد حسین رو نیاوردم....اومدم برگردم دیدم راضیه خانم محمد حسین رو بغل کرده و داره میاد سمتم....
دوباره شروع کردم به دویدن....نفس نفس زنون رسیدم خونه..در حیاط باز بود
دیدم رشید وسط حیاط نشسته و یه دستمال خیلی بزرگ رو جلوی صورتش گرفته و دستمال قرمز شده..
پریگل و فاطمه هم بالاسرش وایسادن....
رفتم جلو و نشستم و گفتم :چیشده؟؟ چیشده؟؟؟؟
پریگل شونه هام رو گرفت و گفت :نترس آبجی چیزی نیست ....دعوا کردن یکی زده تو صورتش و انگار دماغش شکسته....نترس....خوبه حالش...
دستش رو پس زدم و گفتم:یعنی چی چیزی نیست و حالش خوبه؟رشید ..رشید...مامان حالت خوبه؟؟ درد داری؟ چرا نرفتی درمانگاه و اومدی خونه ...؟ با کی دعوات شد؟
پریگل گفت:زنگ زدم آمبولانس داره میاد....
بی قرار بودم و هر چی از رشید میپرسیدم لام تا کام حرف نمیزد...صدای آمبولانس و بعدش دو تا پرستار اومدن و تا نگاه کردن گفتن باید بریم بیمارستان و من و رشید راهی بیمارستان شدیم....نه میدونستم با کی دعواش شده...نه میدونستم چجوری زدنش ....نه میدونستم سر چی دعواشون شده..رسیدیم و سریع بردن دکتر تا معاینه کرد فرستاد برای اتاق عمل آماده شه..آزمایش و اینا بگیرن ازش....گفتن باید عمل بشه هر چی سریعتر...بینیش خیلی بد شکسته.....
زنگ زدم خونه و گفتم به بهادر بگید بیاد ...بهادر هم معلوم نبود کجا بود پیداش نمیکردیم...خلاصه بعد از دوساعت بهادر پیدا شد و تازه رشید رو بیهوش کرده بودن که عمل شه....بهادر که خیلی عصبانی بود....
میگفت:حقشه... معلوم نیست چه کرده که این بلا سرش اومده...حقشه...
منم تند تند آیه الکرسی میخوندم و به در اتاق عمل فوت میکردم ،مثل یه مادر نگران ،داشتم از نگرانی میمردم....
بلاخره بعد از سه ساعت عملش تموم شد و بهمون گفتن منتظریم به هوش بیاد....یکم بعد هم از اتاق عمل آوردنش بیرون و بینیش رو کاملا کچ گرفته بودن و زیر چشماش و صورتش پر از کبودی بود....هرچی ازش میپرسیدم چیشده و چرا دعوا کردی هیچی نمیگفت.....
میگفتم سر کار دعوا کردی ؟جواب نمیداد..
میگفتم با سجاد بودی؟ جواب نمیداد...
هرچی میگفتم اصلا حرف نمیزد ....مرخصش کردن و رفتیم خونه ....اولین کاری که کردم این بود که زنگ زدم به سهیلا و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم:سهیلا سجاد خونه اس؟ گفت:نه نیومده هنوز...چطور؟؟
گفتم:هیچی همینطوری...
دوباره گفت :همینجوری که سوال نمیپرسن...بگو چیشده؟ قضیه رو تعریفکردم و بهش گفتم که رشید اصلا حرف نمیزنه و نمیگه چیشده...
تلفن رو قطع کرد و نیم ساعت بعد اومد ...
هرچی به رشید میگفتیم سجاد کجاست ؟میگفت نمیدونم...میگفتیم موقع دعوا سجاد کجا بود ؟ چیزی نمیگفت ...
شب شده بود و خبری از سجاد نبود و سهیلا تا محل کارشون هم رفت و اونجا هم نبود ...
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وچهار
به مادر بهادر میگفتن مامان فخری ....اونم خیلی وقت بود نیومده بود خونمون و پادرد و کمر درد امونش رو بریده بود....
گفت :برم اونجا چیکار؟؟ مگه من چی میخوام ازتون که اینجوری باهام رفتار میکنید؟ میگم میخوام برم سر کار ....همین....چیزی که همه مادرها آرزوش رو دارن...بچه اشون بره سرکار و دستش تو جیب خودش باشه....
پریگل بهم گفت آبجی بذار بره ...چیکار مگه قراره بکنه...اتفاقا بهتره....
به بهادر گفتم....
گفت :این دست چپ و راستش رو بلد نیست کجا میخواد بره سرکار ؟
گفتمتو کاریت نباشه بذار بره ..بلد نباشه میندازنش بیرون...
خلاصه رشید رفت تو یه گاراژ با سجاد دوتایی شدن شاگرد صافکاری ماشین....اولاش خیلی ذوق داشتن و میدیدم آسه میرن و میان، خودمم خوشم اومد و میگفتم خب حالا درس نخونه سواد که داره ...حداقل یه کار یاد بگیره برای خودش.....
چند ماهی اونجا کار میکردن و همه چیز خوب بود....پسر پریگل محمد حسین هم روز به روز بزرگ تر میشد و خیلی دوست داشتنی بود....سر هممون رو گرمکرده بود.....
اتفاق عجیب و خاصی اون مدت رخ نداد.....تا اینکه یه روز .
یه روز رفته بودم خونه یکی از همسایه ها روضه ..پسر پریگل هم برده بودم چون خودش مشتری داشت تو آرایشگاه ....
وسط روضه دیدم مریم دویید اومد و وسط اون سکوت حاضر تو جمع بلند بلند گفت:مامان بدو ..بدو داداش.....
مریم و مرجان تازه ۷ سالشون شده بود و دندوناش افتاده بود ..چون دوتا دندون جلویی رو نداشت، موقع حرف زدن یکم سخت بود بفهمی چی میگه ...چند ثانیه انگار هنگ بودم ...نفهمیده بودم چی میگه...زن ها همه به من نگاه میکردن و من قفل شده بودم....
بغل دستیم راضیه خانم گفت :پری خانم دختر شما بودا...پاشو ببین چی شده بچه انقدر مضطرب بود ؟
انگار منتظر تلنگر بودم از جام خیز برداشتم و دوییدم سمت خونه...ما اواسط کوچه بودیم و این جایی که رفته بودم روضه سر کوچه بود،پا برهنه دوییدم سمت خونمون..
وسط راه یادم افتاد که محمد حسین رو نیاوردم....اومدم برگردم دیدم راضیه خانم محمد حسین رو بغل کرده و داره میاد سمتم....
دوباره شروع کردم به دویدن....نفس نفس زنون رسیدم خونه..در حیاط باز بود
دیدم رشید وسط حیاط نشسته و یه دستمال خیلی بزرگ رو جلوی صورتش گرفته و دستمال قرمز شده..
پریگل و فاطمه هم بالاسرش وایسادن....
رفتم جلو و نشستم و گفتم :چیشده؟؟ چیشده؟؟؟؟
پریگل شونه هام رو گرفت و گفت :نترس آبجی چیزی نیست ....دعوا کردن یکی زده تو صورتش و انگار دماغش شکسته....نترس....خوبه حالش...
دستش رو پس زدم و گفتم:یعنی چی چیزی نیست و حالش خوبه؟رشید ..رشید...مامان حالت خوبه؟؟ درد داری؟ چرا نرفتی درمانگاه و اومدی خونه ...؟ با کی دعوات شد؟
پریگل گفت:زنگ زدم آمبولانس داره میاد....
بی قرار بودم و هر چی از رشید میپرسیدم لام تا کام حرف نمیزد...صدای آمبولانس و بعدش دو تا پرستار اومدن و تا نگاه کردن گفتن باید بریم بیمارستان و من و رشید راهی بیمارستان شدیم....نه میدونستم با کی دعواش شده...نه میدونستم چجوری زدنش ....نه میدونستم سر چی دعواشون شده..رسیدیم و سریع بردن دکتر تا معاینه کرد فرستاد برای اتاق عمل آماده شه..آزمایش و اینا بگیرن ازش....گفتن باید عمل بشه هر چی سریعتر...بینیش خیلی بد شکسته.....
زنگ زدم خونه و گفتم به بهادر بگید بیاد ...بهادر هم معلوم نبود کجا بود پیداش نمیکردیم...خلاصه بعد از دوساعت بهادر پیدا شد و تازه رشید رو بیهوش کرده بودن که عمل شه....بهادر که خیلی عصبانی بود....
میگفت:حقشه... معلوم نیست چه کرده که این بلا سرش اومده...حقشه...
منم تند تند آیه الکرسی میخوندم و به در اتاق عمل فوت میکردم ،مثل یه مادر نگران ،داشتم از نگرانی میمردم....
بلاخره بعد از سه ساعت عملش تموم شد و بهمون گفتن منتظریم به هوش بیاد....یکم بعد هم از اتاق عمل آوردنش بیرون و بینیش رو کاملا کچ گرفته بودن و زیر چشماش و صورتش پر از کبودی بود....هرچی ازش میپرسیدم چیشده و چرا دعوا کردی هیچی نمیگفت.....
میگفتم سر کار دعوا کردی ؟جواب نمیداد..
میگفتم با سجاد بودی؟ جواب نمیداد...
هرچی میگفتم اصلا حرف نمیزد ....مرخصش کردن و رفتیم خونه ....اولین کاری که کردم این بود که زنگ زدم به سهیلا و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم:سهیلا سجاد خونه اس؟ گفت:نه نیومده هنوز...چطور؟؟
گفتم:هیچی همینطوری...
دوباره گفت :همینجوری که سوال نمیپرسن...بگو چیشده؟ قضیه رو تعریفکردم و بهش گفتم که رشید اصلا حرف نمیزنه و نمیگه چیشده...
تلفن رو قطع کرد و نیم ساعت بعد اومد ...
هرچی به رشید میگفتیم سجاد کجاست ؟میگفت نمیدونم...میگفتیم موقع دعوا سجاد کجا بود ؟ چیزی نمیگفت ...
شب شده بود و خبری از سجاد نبود و سهیلا تا محل کارشون هم رفت و اونجا هم نبود ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
ادامه سرگذشت #پریجان فردا ساعت ۱۴
داستان #پریجان کامل شده .برای دریافت لینک کانال خصوصی کافیه کلمه #پریجان داخل پیوی ارسال کنید. هزینه ۵۰ تومن هست.
پیویpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_down
@Ooooooooooooyyyyyyu
sparklessparklessparklessparklessparklessparklessparkles
داستان #پریجان کامل شده .برای دریافت لینک کانال خصوصی کافیه کلمه #پریجان داخل پیوی ارسال کنید. هزینه ۵۰ تومن هست.
پیویpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_down
@Ooooooooooooyyyyyyu
sparklessparklessparklessparklessparklessparklessparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم
و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ.
نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت. تااینکه ی روز ارباب و پسرش برای کاری به خونه ما اومدن و منو خیییلی اتفاقی دیدن. بعد از دو روز که مشغول آب وجاروی حیاط بودم سه زن با چند مجمع وارد حیاط شدن ومنو برای پسر ارباب خواستگاری کردن ،فقط ی مشکلی این وسط بود اینکه کوچکترین پسر ارباب همسن پدر من بود.....
و شروع ماجرای زندگی من.....🥹
@ffaaAAFFN
#ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم
و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ.
نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت. تااینکه ی روز ارباب و پسرش برای کاری به خونه ما اومدن و منو خیییلی اتفاقی دیدن. بعد از دو روز که مشغول آب وجاروی حیاط بودم سه زن با چند مجمع وارد حیاط شدن ومنو برای پسر ارباب خواستگاری کردن ،فقط ی مشکلی این وسط بود اینکه کوچکترین پسر ارباب همسن پدر من بود.....
و شروع ماجرای زندگی من.....🥹
@ffaaAAFFN
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوچهار
تو راه ارسلان گفت ماهور خیلی مواظب خودت باش و هر کس هم جوشونده ای چیزی بهت داد نخور حتی اگه اصرار داشتن که برای خودت و بچه ات مفیده، کار سنگین هم انجام نده ،هر چند خودم به ربابه و خان ننه سفارش میکنم. چشمی گفتم و از اینکه این بچه نیومده این همه مورد توجه ارسلان خان بود خوشحال بودم و ذوق میکردم.
هوا تاریک بود که رسیدیم به عمارت،با صدای بوق ماشین غلام در رو باز کرد من زودتر از ارسلان رفتم تو و تا پا داخل عمارت گذاشتم ،حس کردم عقرب یا زنبور نیشم زد و راه نفسم بند اومد به بالا که نگاه کردم خان ننه رو دیدم که گوشت بازمو تو دستاش گرفته فشار میده،انقدر ترسیده بودم که حتی صدا هم تو سینه ام خُفه شده بود،فقط تونستم آخی بگمو ازش فاضله بگیرم، خواست چیزی بگه که با صدای یا الله ارسلان یه قدم عقب تر رفت و با دیدن ارسلان گفت چه عجب، از صبح کلی نگران بودم و نذر و نیاز کردم که به سلامت برگردین و خوش خبر باشید و ماهور هم چیزیش نباشه،از این همه حیله و نیرنگ تعجب کرده بودم و فقط زل زدم به صورتش..
ارسلان گفت پس دعاهای شماست که باعث شد خبر خوبی براتون داشته
باشم...
خان ننه یه نگاه به من کرد و یه نگاه به ارسلان ،وقتی ارسلان گفت ماهور آبستنِ،خان ننه انگار شوکه شد ولی زود خودش رو جمع و جور کرد و اومد سمتمو صورتمو بوسید و گفت به سلامتی ایشالله یه پسر کاکل زری برای پسرم بیاری و اجاقش رو روشن کنی ، حرفی برای گفتن نداشتم سکوت کردم و بعد از اشاره ارسلان کهگفت خسته ای برو بالا سریع از پله ها رفتم سمت اتاقم...
اونشب انقدر خسته بودم که زود خوابم برد و فردا صبح ،بعد از رفتن ارسلان سوغاتی هایی که از شهر خریده بودم بهشون دادم ، زری کلی ازم تشکر کرد و از لباسهای کوروش خوشش اومد،ربابه هم کفشها رو یه نگاه کرد و گفت خیلی قشنگه دستت درد نکنه، اما خان ننه اصلا تای پارچه رو باز نکرد و پرتش کرد یه گوشه و بدون هیچ حرفی مشغول خوردن صبحونه اش شد، من دیگه به این رفتارها عادت کرده بودم ، مشغول خوردن صبحونه شدم، یهو حالت تهوع اومد سراغم و سریع بلند شدم و رفتم سمت حیاط، انقدر حالم بد بود که حس میکردم تمام دل روده ام اومده تو حلقم، کم کم حالم جا اومد و خواستم برگردم سر سفره ،که صدای خان ننه که داشت به زری میگفت از فردا صبح بهش بگو حق نداره صبحانه رو با من بخوره ،بعد از اینکه من رفتم تو اتاقم بیاد بشینه سر سفره ، حالمو بهم زد ،انگار من حامله نبودم والا شش شکم زاییدم از این ادا اطوارا نداشتم، اینطوری میکنه از زیر کار در بره،اما فکر کرده،همه ی کارهایی که قبلا انجام میداد همینطور سر وقت و کامل انجامش بده، زری گفت خان ننه هر کس ویارش فرق میکنه ،حالت تهوع هم یکی دوماه اوله و بعد تموم میشه، شما مثل همیشه بزرگی کن و به خاطر ارسلان خان برای ماهورم مادری کن ، خان ننه گفت من مادر هرکس میشم اما ماهور نه، نصرالله خان ارسلان رو با گرفتن این بچه بدبخت کرد آخه این کجا و این خونه و این خانواده کجا، حرفاش مثل خنجری بود که توی قلبم فرو میکردن و اشکام رو سرازیر کرده بود ولی به خاطر اینکه منو نبینه و یه بار دیگه شروع نکنه دوباره برگشتم سمت دستشویی، آبی به سر و صورتم زدم و رفتم توی حیاط قدم زدن ، هوای تازه ی صبح که بهم خورد حالم بهتر شد ،رفتم کنار باغچه ی پشت حیاط نشستم و از خدا خواستم به سلامت بچه مو به دنیا بیارم و هر چه زودتر از شر خان ننه خلاص بشم که یهو با صدای سلام کردن آقا معلم به خودم اومدم و از جام بلند شدم، جوابش رو دادم و خواستم برگردم که پرسید: چرا رنگتون پریده و چشماتون سرخ شده مشکلی پیش اومده؟کسالت دارید؟گفتم نه خوبم مشکلی نیست دفعه پیشم گفتم اگه مشکلی باشه حتما با ارسلان خان مطرح میکنم، از لبه ی باغچه بلند شدم ...
گفت: ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم،فقط میخواستم اگه میشه در مورد صنم خانم با خواهرشون صحبت کنید.. خواستم حرفی بزنم که چشمم به پنجره ی اتاق خان ننه افتاد و دیدم ربابه و خان ننه دارن منو نگاه میکنن و با هم صحبت میکنن و به من اشاره میکنن بدون هیچ حرفی به سرعت باد از آقا معلم دور شدم
سریع رفتم تو مطبخ تا به زری کمک کنم و فکرمو از اون اتفاق که حتم داشتم یه شری پشتش هست دور کنم،زری تا دیدم گفت نمیخواد تو ناهار درست کنی قبل از اومدن خان ننه برو چند لقمه نون بخور که رنگ به روت نمونده، به هر سختی بود چند لقمه نون و پنیر رو قورت دادمو ، زری فکر نمیکرد حرفهای خان ننه رو شنیده باشم به خاطر اینکه ناراحت نشم گفت از فردا صبح یه کم دیرتر بیا پایین ،
کنار پنجره اتاقت بشین بزار یه کم هوا بخوری و خان ننه هم ناشتاش رو بخوره و بره و تو هم با خیال راحت بیا ناشتات رو بخور ، ازش تشکر کردم و گفتم باشه فکر خوبیه اینطوری از حرفها و متلک هاش هم راحت میشم ،
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوچهار
تو راه ارسلان گفت ماهور خیلی مواظب خودت باش و هر کس هم جوشونده ای چیزی بهت داد نخور حتی اگه اصرار داشتن که برای خودت و بچه ات مفیده، کار سنگین هم انجام نده ،هر چند خودم به ربابه و خان ننه سفارش میکنم. چشمی گفتم و از اینکه این بچه نیومده این همه مورد توجه ارسلان خان بود خوشحال بودم و ذوق میکردم.
هوا تاریک بود که رسیدیم به عمارت،با صدای بوق ماشین غلام در رو باز کرد من زودتر از ارسلان رفتم تو و تا پا داخل عمارت گذاشتم ،حس کردم عقرب یا زنبور نیشم زد و راه نفسم بند اومد به بالا که نگاه کردم خان ننه رو دیدم که گوشت بازمو تو دستاش گرفته فشار میده،انقدر ترسیده بودم که حتی صدا هم تو سینه ام خُفه شده بود،فقط تونستم آخی بگمو ازش فاضله بگیرم، خواست چیزی بگه که با صدای یا الله ارسلان یه قدم عقب تر رفت و با دیدن ارسلان گفت چه عجب، از صبح کلی نگران بودم و نذر و نیاز کردم که به سلامت برگردین و خوش خبر باشید و ماهور هم چیزیش نباشه،از این همه حیله و نیرنگ تعجب کرده بودم و فقط زل زدم به صورتش..
ارسلان گفت پس دعاهای شماست که باعث شد خبر خوبی براتون داشته
باشم...
خان ننه یه نگاه به من کرد و یه نگاه به ارسلان ،وقتی ارسلان گفت ماهور آبستنِ،خان ننه انگار شوکه شد ولی زود خودش رو جمع و جور کرد و اومد سمتمو صورتمو بوسید و گفت به سلامتی ایشالله یه پسر کاکل زری برای پسرم بیاری و اجاقش رو روشن کنی ، حرفی برای گفتن نداشتم سکوت کردم و بعد از اشاره ارسلان کهگفت خسته ای برو بالا سریع از پله ها رفتم سمت اتاقم...
اونشب انقدر خسته بودم که زود خوابم برد و فردا صبح ،بعد از رفتن ارسلان سوغاتی هایی که از شهر خریده بودم بهشون دادم ، زری کلی ازم تشکر کرد و از لباسهای کوروش خوشش اومد،ربابه هم کفشها رو یه نگاه کرد و گفت خیلی قشنگه دستت درد نکنه، اما خان ننه اصلا تای پارچه رو باز نکرد و پرتش کرد یه گوشه و بدون هیچ حرفی مشغول خوردن صبحونه اش شد، من دیگه به این رفتارها عادت کرده بودم ، مشغول خوردن صبحونه شدم، یهو حالت تهوع اومد سراغم و سریع بلند شدم و رفتم سمت حیاط، انقدر حالم بد بود که حس میکردم تمام دل روده ام اومده تو حلقم، کم کم حالم جا اومد و خواستم برگردم سر سفره ،که صدای خان ننه که داشت به زری میگفت از فردا صبح بهش بگو حق نداره صبحانه رو با من بخوره ،بعد از اینکه من رفتم تو اتاقم بیاد بشینه سر سفره ، حالمو بهم زد ،انگار من حامله نبودم والا شش شکم زاییدم از این ادا اطوارا نداشتم، اینطوری میکنه از زیر کار در بره،اما فکر کرده،همه ی کارهایی که قبلا انجام میداد همینطور سر وقت و کامل انجامش بده، زری گفت خان ننه هر کس ویارش فرق میکنه ،حالت تهوع هم یکی دوماه اوله و بعد تموم میشه، شما مثل همیشه بزرگی کن و به خاطر ارسلان خان برای ماهورم مادری کن ، خان ننه گفت من مادر هرکس میشم اما ماهور نه، نصرالله خان ارسلان رو با گرفتن این بچه بدبخت کرد آخه این کجا و این خونه و این خانواده کجا، حرفاش مثل خنجری بود که توی قلبم فرو میکردن و اشکام رو سرازیر کرده بود ولی به خاطر اینکه منو نبینه و یه بار دیگه شروع نکنه دوباره برگشتم سمت دستشویی، آبی به سر و صورتم زدم و رفتم توی حیاط قدم زدن ، هوای تازه ی صبح که بهم خورد حالم بهتر شد ،رفتم کنار باغچه ی پشت حیاط نشستم و از خدا خواستم به سلامت بچه مو به دنیا بیارم و هر چه زودتر از شر خان ننه خلاص بشم که یهو با صدای سلام کردن آقا معلم به خودم اومدم و از جام بلند شدم، جوابش رو دادم و خواستم برگردم که پرسید: چرا رنگتون پریده و چشماتون سرخ شده مشکلی پیش اومده؟کسالت دارید؟گفتم نه خوبم مشکلی نیست دفعه پیشم گفتم اگه مشکلی باشه حتما با ارسلان خان مطرح میکنم، از لبه ی باغچه بلند شدم ...
گفت: ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم،فقط میخواستم اگه میشه در مورد صنم خانم با خواهرشون صحبت کنید.. خواستم حرفی بزنم که چشمم به پنجره ی اتاق خان ننه افتاد و دیدم ربابه و خان ننه دارن منو نگاه میکنن و با هم صحبت میکنن و به من اشاره میکنن بدون هیچ حرفی به سرعت باد از آقا معلم دور شدم
سریع رفتم تو مطبخ تا به زری کمک کنم و فکرمو از اون اتفاق که حتم داشتم یه شری پشتش هست دور کنم،زری تا دیدم گفت نمیخواد تو ناهار درست کنی قبل از اومدن خان ننه برو چند لقمه نون بخور که رنگ به روت نمونده، به هر سختی بود چند لقمه نون و پنیر رو قورت دادمو ، زری فکر نمیکرد حرفهای خان ننه رو شنیده باشم به خاطر اینکه ناراحت نشم گفت از فردا صبح یه کم دیرتر بیا پایین ،
کنار پنجره اتاقت بشین بزار یه کم هوا بخوری و خان ننه هم ناشتاش رو بخوره و بره و تو هم با خیال راحت بیا ناشتات رو بخور ، ازش تشکر کردم و گفتم باشه فکر خوبیه اینطوری از حرفها و متلک هاش هم راحت میشم ،
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوپنج
تا شب چند بار ربابه و خان ننه رو دیدم ولی هیچ حرفی نزدن و منم از این بابت خیالم راحت شد و موضوع رو فراموش کردم...
دوماه از بار داریم گذشته بود که ارسلان به اتفاق ارباب بار و بندیل سفر به مکه بستن ، یک هفته قبل از رفتن خونه پر از مهمون میشد و اهالی روستا و روستاهای اطراف برای دیدن ارسلان و ارباب میومدن و التماس دعا داشتن، از اینکه یه مدت طولانی ارسلان خان و ارباب تو خونه نبودن حسابی ناراحت بودم و نمی دونستم تو این مدت بدون ارسلان چکار کنم...
دو روز قبل از سفرشون ارسلان که دید خیلی ناراحتم گفت به خان ننه میگم دو هفته ای بری خونه پدرت و بعد هم که اومدی شبها تنها نخواب و برو پیش ربابه یا خان ننه ،فکر اینکه تا صبح با خان ننه تو یه اتاق تنها باشم و بیشتر از یک ماه بدون ارسلان بمونم اشک رو تو چشمام آورد و شروع کردم به گریه کردن و بی تابی کردن....
ارسلان گفت تو رو خدا کمتر بی تابی کن ببین ربابه چقدر بی خیالو راحته، تو هم مثل اون باش و کم با گریه کردنت نگرانم کن...
گفتم من کاری به ربابه ندارم ،نمیتونم بدون تو زندگی کنم ، ارسلان گفت زیارت حج قسمت هر کسی نمیشه خان بابا چند سال آرزوی حج داره و الان که وقتش رسیده باید به خواسته اش برسه و این عمل واجب رو انجام بده ،تو کار واجبِ خدا، نه نیار و رضایت داشته باش که با خیال راحت برم، بعد یه مکثی کردو ادامه داد ازت میخوام من و خان بابا رو حلال کنی اگه با خودخواهی خودمون باعث شدیم از عالم بچگی فاصله بگیری و با من ازدواج کنی، اشکامو پاک کردمو زل زدم توی صورتش و گفتم اگه دوباره برگردم به عقب و اختیار انتخاب با خودم باشه و هیچ اجباری تو کار نباشه دوباره شما رو انتخاب میکنم،من تو تمام زندگیم کسی رو به خوبی و مردانگی شما ندیدم، ارسلان گفت تا بیام مراقب خودت و امانتیم باش....
صبح فردا ارسلان به خان ننه گفت بعد از رفتنم اجازه بده ماهور دوهفته بره خونه ی پدرش تا احساس دلتنگی نکنه، چهره ی خان ننه پر از خشم شد و در کسری از ثانیه رنگ عوض کرد،خودش رو به مظلومی زد شروع به گریه کردن کرد، همینطور که اشک میریخت گفت اگه ماهور بره خونه مادرش مردم روستا نمیگن زن ارباب تو غیاب پسرش عرضه نگه داشتن عروسش رو نداشت،بعد هم تو اون خونه چند تا پسر عزب هست و خوبیت نداره یه زن جوون با اونها دمخور بشه و سر یه سفره بشینه، خودت هم که میدونی توی بچه هام به تو چقدر وابسته ام و اگه یه روز نبینمت دق میکنم ،حالا که نیستی بزار ماهور و بچه ی تو شکمش که امانت تو هستن تا برگشتنت همین جا بمونن ،قول میدم مثل تخم چشمام ازشون نگه داری کنم تا بیایی...
ارسلان که طاقت گریه های خان ننه رو نداشت بلند شد صورتش رو بوسیدو گفت اشکاتو پاک کن ،ماهور جایی نمیره فقط جون شما و جون ماهور، خان ننه لبخندی زد و گفت شیرم حلالت که حرفمو زمین ننداختی...
بعد افسر رو صدا زد و گفت برای ماهور تخم مرغ با روغن حیوانی نیمرو کن بزار جوون بگیره..
از یهو مهربون شدنش بیشتر استرس گرفتم و نتونستم صبحونه مو بخورم، از دست ارسلان هم خیلی ناراحت بودم که خیلی زود خام حرفهای مادرش شد و منو از رفتن خونه پدر و مادرم محروم کرد..
اون روز بعد از سه سال و خورده ای ستاره خانم دوباره اومد روستا و من از دیدنش خیلی خوشحال شدمو نرفتن خونه ی مادرمو فراموش کردم و با خودم گفتم حالا که ستاره هست میتونم با خیال راحت با ستاره تو اتاق خودم بخوابم و احتیاج نیست خان ننه رو تحمل کنم...
بالاخره با بدرقه ی کل مردم روستا ارسلان و خان بابا راهی سفر شدن و ما تنها شدیم...
احساس دلتنگی شدیدی داشتم و دلم میخواست جای خان بابا من بودم و همراه ارسلان مکه میرفتم و تو این سفر همراهش بودم ولی افسوس و صد افسوس که همچین چیزی یه رویا بیشتر نبود..
به خاطر رفت آمد های این چند روزه کلی کار داشتیم و همگی دست به کار شدیم و مشغول مرتب کردن و سر و سامون دادن به کارها، ستاره اومد کنارمو گفت تو نمیخواد کار کنی بهتره بری استراحت کنی
رنگت خیلی پریده ،ازش تشکر کردم و گفتم خوبمو مشکلی نیست شما مهمونید و بعد از چند سال اومدید برید پیش خان ننه ،ما هم کارمون تموم شد میایم پیشتون،ستاره به زری گفت چرا خان بابا دو نفر دیگه رو نمیاره برای انجام کارهای خونه،چه لزومی داره شماها این همه کار کنید، آخه کجای دنیا عروس خان و خانزاده کار میکنه ، من نمیدونم خان ننه چه مشکلی با زندگی درست و آرامش داره ، الان خود تو باید به بچه هات برسی و اونا رو تر و خشک کنی ،امشب با خان ننه حرف میزنم که به فکر دونفر دیگه باشه و کمتر از شما کار بکشه، عوض زری، ربابه جواب داد و گفت کار تو روستا خیلی زیاده ،هر چقدر هم کلفت و نوکر داشته باشیم بازم خودمون باید کار کنیم،چون هیچکس دلسوز تر ازخودمون
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوپنج
تا شب چند بار ربابه و خان ننه رو دیدم ولی هیچ حرفی نزدن و منم از این بابت خیالم راحت شد و موضوع رو فراموش کردم...
دوماه از بار داریم گذشته بود که ارسلان به اتفاق ارباب بار و بندیل سفر به مکه بستن ، یک هفته قبل از رفتن خونه پر از مهمون میشد و اهالی روستا و روستاهای اطراف برای دیدن ارسلان و ارباب میومدن و التماس دعا داشتن، از اینکه یه مدت طولانی ارسلان خان و ارباب تو خونه نبودن حسابی ناراحت بودم و نمی دونستم تو این مدت بدون ارسلان چکار کنم...
دو روز قبل از سفرشون ارسلان که دید خیلی ناراحتم گفت به خان ننه میگم دو هفته ای بری خونه پدرت و بعد هم که اومدی شبها تنها نخواب و برو پیش ربابه یا خان ننه ،فکر اینکه تا صبح با خان ننه تو یه اتاق تنها باشم و بیشتر از یک ماه بدون ارسلان بمونم اشک رو تو چشمام آورد و شروع کردم به گریه کردن و بی تابی کردن....
ارسلان گفت تو رو خدا کمتر بی تابی کن ببین ربابه چقدر بی خیالو راحته، تو هم مثل اون باش و کم با گریه کردنت نگرانم کن...
گفتم من کاری به ربابه ندارم ،نمیتونم بدون تو زندگی کنم ، ارسلان گفت زیارت حج قسمت هر کسی نمیشه خان بابا چند سال آرزوی حج داره و الان که وقتش رسیده باید به خواسته اش برسه و این عمل واجب رو انجام بده ،تو کار واجبِ خدا، نه نیار و رضایت داشته باش که با خیال راحت برم، بعد یه مکثی کردو ادامه داد ازت میخوام من و خان بابا رو حلال کنی اگه با خودخواهی خودمون باعث شدیم از عالم بچگی فاصله بگیری و با من ازدواج کنی، اشکامو پاک کردمو زل زدم توی صورتش و گفتم اگه دوباره برگردم به عقب و اختیار انتخاب با خودم باشه و هیچ اجباری تو کار نباشه دوباره شما رو انتخاب میکنم،من تو تمام زندگیم کسی رو به خوبی و مردانگی شما ندیدم، ارسلان گفت تا بیام مراقب خودت و امانتیم باش....
صبح فردا ارسلان به خان ننه گفت بعد از رفتنم اجازه بده ماهور دوهفته بره خونه ی پدرش تا احساس دلتنگی نکنه، چهره ی خان ننه پر از خشم شد و در کسری از ثانیه رنگ عوض کرد،خودش رو به مظلومی زد شروع به گریه کردن کرد، همینطور که اشک میریخت گفت اگه ماهور بره خونه مادرش مردم روستا نمیگن زن ارباب تو غیاب پسرش عرضه نگه داشتن عروسش رو نداشت،بعد هم تو اون خونه چند تا پسر عزب هست و خوبیت نداره یه زن جوون با اونها دمخور بشه و سر یه سفره بشینه، خودت هم که میدونی توی بچه هام به تو چقدر وابسته ام و اگه یه روز نبینمت دق میکنم ،حالا که نیستی بزار ماهور و بچه ی تو شکمش که امانت تو هستن تا برگشتنت همین جا بمونن ،قول میدم مثل تخم چشمام ازشون نگه داری کنم تا بیایی...
ارسلان که طاقت گریه های خان ننه رو نداشت بلند شد صورتش رو بوسیدو گفت اشکاتو پاک کن ،ماهور جایی نمیره فقط جون شما و جون ماهور، خان ننه لبخندی زد و گفت شیرم حلالت که حرفمو زمین ننداختی...
بعد افسر رو صدا زد و گفت برای ماهور تخم مرغ با روغن حیوانی نیمرو کن بزار جوون بگیره..
از یهو مهربون شدنش بیشتر استرس گرفتم و نتونستم صبحونه مو بخورم، از دست ارسلان هم خیلی ناراحت بودم که خیلی زود خام حرفهای مادرش شد و منو از رفتن خونه پدر و مادرم محروم کرد..
اون روز بعد از سه سال و خورده ای ستاره خانم دوباره اومد روستا و من از دیدنش خیلی خوشحال شدمو نرفتن خونه ی مادرمو فراموش کردم و با خودم گفتم حالا که ستاره هست میتونم با خیال راحت با ستاره تو اتاق خودم بخوابم و احتیاج نیست خان ننه رو تحمل کنم...
بالاخره با بدرقه ی کل مردم روستا ارسلان و خان بابا راهی سفر شدن و ما تنها شدیم...
احساس دلتنگی شدیدی داشتم و دلم میخواست جای خان بابا من بودم و همراه ارسلان مکه میرفتم و تو این سفر همراهش بودم ولی افسوس و صد افسوس که همچین چیزی یه رویا بیشتر نبود..
به خاطر رفت آمد های این چند روزه کلی کار داشتیم و همگی دست به کار شدیم و مشغول مرتب کردن و سر و سامون دادن به کارها، ستاره اومد کنارمو گفت تو نمیخواد کار کنی بهتره بری استراحت کنی
رنگت خیلی پریده ،ازش تشکر کردم و گفتم خوبمو مشکلی نیست شما مهمونید و بعد از چند سال اومدید برید پیش خان ننه ،ما هم کارمون تموم شد میایم پیشتون،ستاره به زری گفت چرا خان بابا دو نفر دیگه رو نمیاره برای انجام کارهای خونه،چه لزومی داره شماها این همه کار کنید، آخه کجای دنیا عروس خان و خانزاده کار میکنه ، من نمیدونم خان ننه چه مشکلی با زندگی درست و آرامش داره ، الان خود تو باید به بچه هات برسی و اونا رو تر و خشک کنی ،امشب با خان ننه حرف میزنم که به فکر دونفر دیگه باشه و کمتر از شما کار بکشه، عوض زری، ربابه جواب داد و گفت کار تو روستا خیلی زیاده ،هر چقدر هم کلفت و نوکر داشته باشیم بازم خودمون باید کار کنیم،چون هیچکس دلسوز تر ازخودمون
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوشش
ستاره با طعنه بهش گفت تو رو نمیدونم شاید به کار کردن عادت داشته باشی ولی برای ماهور با این وضعیت و زری با سه تا بچه کار کردن تو این حجم، خیلی بی انصافیه،فقط فرش بافتن و آشپزی کردن فکر کنم برای عروسهای خان کافی باشه و بیشتر از این انصاف نیست، با صدای داد و بیداد خان ننه ستاره شوکه شد و زل زد به دهن خان ننه که همینطور بی وقفه و یه ریز به ستاره بد و بیراه میگفت و ما رو هم از این توهین ها بی نصیب نذاشت، ستاره هاج و واج مادرشو نگاه میکرد، خان ننه گفت خدا رو شکر که دیر به دیر میایی وگرنه کل نظم این جا رو بهم میزدی،فکر میکنی رفتی شهر و دو کلاس درس خوندی آدم شدی ، به تو چه که یاد گرفتی تو هر کاری دخالت کنی و ادای با فهم و شعور رو در بیاری،منم عروس خان بودم و اندازه ی ده نفر کار میکردم چی شد مُردم، این خونه به نون خور اضافه نیاز نداره و هر کس باید به اندازه ی خودش کار کنه،زمان ما حق نداشتیم بیشتر از چند دیقه به بچه هامون شیر بدیم ، هر روز صبح باید یکی دو ساعت جلوتر از پدر شوهر مادر شوهر بیدار میشدیم... باید نصف کارها قبل از بیدار شدن اونا تموم میشد،وگرنه گوشمونو میگرفتن و پرتمون میکردن بیرون،حالا تو یه الف بچه اومدی به ما راه و چاه نشون بدی؟
ستاره بدون هیچ حرفی خواست از مطبخ بره بیرون که خان ننه جلوش رو گرفت و گفت یا مثل یه مهمون میمونی و سلکت میشی یا جل و پلاستو جمع میکنی و برمیگردی خونت...
ستاره گفت من که چیزی نگفتم چون حرف حق زدم بدت اومده،تا کی میخوایید تو جهل و کینه ی گذشته بمونید و به همه زور بگید ،چرا کاری نمیکنید تا همه از کنار هم بودن لذت ببرید و از این مال و ثروت در جهت رفاه خودتون استفاده کنید،من دلم میسوزه وقتی میبینم دستهای زری ترک بسته و صورت ماهور گَر شده ، تو رو خدا یه کاری نکنید پشت سرمون نفرین و لعنت باشه....
ستاره به اینجا که رسید با سیلی محکمی که خان ننه زد تو گوشش ساکت شد و دیگه حرفی نزد و رفت بیرون...
خان ننه هم رو به هممون کرد و گفت:
بخدا ببینم کسی از این حرفها سواستفاده کنه و بخواد ادا در بیاره و از زیر کار در بره من میدونم با اون...بعد سریع ازمون دور شد و رفت تو اتاق خودش،همه مون از این برخورد شوکه شده بودیم و تا چند دیقه هنگ کردیم،که با صدای ربابه به خودمون اومدیم که گفت زود باشید کارها رو تموم کنیم ،بعد زیر لب گفت ستاره حقش بیشتر از یه سیلی بود ...
کارها که تموم شد ،بچه های ستاره آماده و مرتب کنار در ایستاده بودن و ستاره هم چمدون به دست از اتاق اومد بیرون ،غلام رو صدا زد ، من و زری رفتیم جلوتر و ازش خواهش کردیم کار خان ننه رو ندید بگیره و نره،ولی مرغ ستاره یه پا داشت و میگفت تو خونه ای که همش ظلم هست و احترام هیچ جایگاهی نداره نمیتونم بمونم میرم و وقتی خان بابا و ارسلان برگشتن برای دیدنشون برمیگردم، هر چقدر اصرار کردیم فایده نداشت و غلام وسایل رو گذاشت پشت ماشین، بچه ها نشستن ، گفتم ستاره خانم غلام که روندن ماشین رو بلد نیست حداقل صبر کنید اردلان خان بیان، بین حیرت و تعجب ما خودش نشست پشت رل و ماشین رو روشن کرد، همینطور که دهنم باز مونده بود،آخه تا به حال راننده زن ندیده بودم و تو دلم کلی تحسینش کردم ،ستاره یه زن کامل بود ،تو فکر بودم که گفت ماهور خیلی خیلی حواست به خودتو بچه ات باشه ،اون بچه امانت داداش ارسلانِ و باید خیلی ازش مراقبت کنی، از خودتم همینطور ،چون ارسلان جونش به جونت بسته اس ،ای کاش میتونستم تو رو تا اومدن داداش ارسلان با خودم ببرم ولی حیف که خان ننه اجازه نمیده....
سرمو انداختم پایین و از این همه بی محابا حرف زدنش خجالت کشیدم، ستاره استارت زد و با خداحافظی ازمون دور شد و ما رو بیشتر دلتنگ کرد...
ما هم برگشتیم تو عمارت و هر کس رفت پی کار خودش ،تا شب از خان ننه خبری نبود، انگار از برخورد تندش با ستاره و رفتنش ناراحت بود شاید هم از واکنش خان بابا موقع برگشتنش ترسیده بود برای شام اومد بیرون ، سر سفره هم حرفی نزد و زودتر از همیشه رفت تو اتاقش..
زری گفت اگه خان بابا بیاد و بفهمه ستاره از این جا رفته قشقرق به پا میکنه و حساب خان ننه رو میرسه، چون خان بابا رو ستاره خیلی حساسه و تا الان ندیدم از گل نازک تر بهش بگه ،ستاره درودونه ی خان باباس،ولی خان ننه از وقتی ستاره با تمام مخالفتها و سنگ انداختن های خان ننه با پسر عمه اش عباس ازدواج کرد و رفت شهر، با ستاره در افتاد و دیگه چشم دیدنش رو نداشت،همیشه هم میگفت ستاره با پسر دشمن من ازدواج کرده و با این کارش باعث شده من پیش خواهر شوهرم و فامیل خودم خُرد بشم و خواهر برادرام باهام قطع رابطه کنن...
گفتم،چه ربطی به ازدواج ستاره و پسر عمه اش داره ، وقتی که خوشبخته و این همه موفق چرا از حرفش برنمیگرده؟
@ffaaAAFFN
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوشش
ستاره با طعنه بهش گفت تو رو نمیدونم شاید به کار کردن عادت داشته باشی ولی برای ماهور با این وضعیت و زری با سه تا بچه کار کردن تو این حجم، خیلی بی انصافیه،فقط فرش بافتن و آشپزی کردن فکر کنم برای عروسهای خان کافی باشه و بیشتر از این انصاف نیست، با صدای داد و بیداد خان ننه ستاره شوکه شد و زل زد به دهن خان ننه که همینطور بی وقفه و یه ریز به ستاره بد و بیراه میگفت و ما رو هم از این توهین ها بی نصیب نذاشت، ستاره هاج و واج مادرشو نگاه میکرد، خان ننه گفت خدا رو شکر که دیر به دیر میایی وگرنه کل نظم این جا رو بهم میزدی،فکر میکنی رفتی شهر و دو کلاس درس خوندی آدم شدی ، به تو چه که یاد گرفتی تو هر کاری دخالت کنی و ادای با فهم و شعور رو در بیاری،منم عروس خان بودم و اندازه ی ده نفر کار میکردم چی شد مُردم، این خونه به نون خور اضافه نیاز نداره و هر کس باید به اندازه ی خودش کار کنه،زمان ما حق نداشتیم بیشتر از چند دیقه به بچه هامون شیر بدیم ، هر روز صبح باید یکی دو ساعت جلوتر از پدر شوهر مادر شوهر بیدار میشدیم... باید نصف کارها قبل از بیدار شدن اونا تموم میشد،وگرنه گوشمونو میگرفتن و پرتمون میکردن بیرون،حالا تو یه الف بچه اومدی به ما راه و چاه نشون بدی؟
ستاره بدون هیچ حرفی خواست از مطبخ بره بیرون که خان ننه جلوش رو گرفت و گفت یا مثل یه مهمون میمونی و سلکت میشی یا جل و پلاستو جمع میکنی و برمیگردی خونت...
ستاره گفت من که چیزی نگفتم چون حرف حق زدم بدت اومده،تا کی میخوایید تو جهل و کینه ی گذشته بمونید و به همه زور بگید ،چرا کاری نمیکنید تا همه از کنار هم بودن لذت ببرید و از این مال و ثروت در جهت رفاه خودتون استفاده کنید،من دلم میسوزه وقتی میبینم دستهای زری ترک بسته و صورت ماهور گَر شده ، تو رو خدا یه کاری نکنید پشت سرمون نفرین و لعنت باشه....
ستاره به اینجا که رسید با سیلی محکمی که خان ننه زد تو گوشش ساکت شد و دیگه حرفی نزد و رفت بیرون...
خان ننه هم رو به هممون کرد و گفت:
بخدا ببینم کسی از این حرفها سواستفاده کنه و بخواد ادا در بیاره و از زیر کار در بره من میدونم با اون...بعد سریع ازمون دور شد و رفت تو اتاق خودش،همه مون از این برخورد شوکه شده بودیم و تا چند دیقه هنگ کردیم،که با صدای ربابه به خودمون اومدیم که گفت زود باشید کارها رو تموم کنیم ،بعد زیر لب گفت ستاره حقش بیشتر از یه سیلی بود ...
کارها که تموم شد ،بچه های ستاره آماده و مرتب کنار در ایستاده بودن و ستاره هم چمدون به دست از اتاق اومد بیرون ،غلام رو صدا زد ، من و زری رفتیم جلوتر و ازش خواهش کردیم کار خان ننه رو ندید بگیره و نره،ولی مرغ ستاره یه پا داشت و میگفت تو خونه ای که همش ظلم هست و احترام هیچ جایگاهی نداره نمیتونم بمونم میرم و وقتی خان بابا و ارسلان برگشتن برای دیدنشون برمیگردم، هر چقدر اصرار کردیم فایده نداشت و غلام وسایل رو گذاشت پشت ماشین، بچه ها نشستن ، گفتم ستاره خانم غلام که روندن ماشین رو بلد نیست حداقل صبر کنید اردلان خان بیان، بین حیرت و تعجب ما خودش نشست پشت رل و ماشین رو روشن کرد، همینطور که دهنم باز مونده بود،آخه تا به حال راننده زن ندیده بودم و تو دلم کلی تحسینش کردم ،ستاره یه زن کامل بود ،تو فکر بودم که گفت ماهور خیلی خیلی حواست به خودتو بچه ات باشه ،اون بچه امانت داداش ارسلانِ و باید خیلی ازش مراقبت کنی، از خودتم همینطور ،چون ارسلان جونش به جونت بسته اس ،ای کاش میتونستم تو رو تا اومدن داداش ارسلان با خودم ببرم ولی حیف که خان ننه اجازه نمیده....
سرمو انداختم پایین و از این همه بی محابا حرف زدنش خجالت کشیدم، ستاره استارت زد و با خداحافظی ازمون دور شد و ما رو بیشتر دلتنگ کرد...
ما هم برگشتیم تو عمارت و هر کس رفت پی کار خودش ،تا شب از خان ننه خبری نبود، انگار از برخورد تندش با ستاره و رفتنش ناراحت بود شاید هم از واکنش خان بابا موقع برگشتنش ترسیده بود برای شام اومد بیرون ، سر سفره هم حرفی نزد و زودتر از همیشه رفت تو اتاقش..
زری گفت اگه خان بابا بیاد و بفهمه ستاره از این جا رفته قشقرق به پا میکنه و حساب خان ننه رو میرسه، چون خان بابا رو ستاره خیلی حساسه و تا الان ندیدم از گل نازک تر بهش بگه ،ستاره درودونه ی خان باباس،ولی خان ننه از وقتی ستاره با تمام مخالفتها و سنگ انداختن های خان ننه با پسر عمه اش عباس ازدواج کرد و رفت شهر، با ستاره در افتاد و دیگه چشم دیدنش رو نداشت،همیشه هم میگفت ستاره با پسر دشمن من ازدواج کرده و با این کارش باعث شده من پیش خواهر شوهرم و فامیل خودم خُرد بشم و خواهر برادرام باهام قطع رابطه کنن...
گفتم،چه ربطی به ازدواج ستاره و پسر عمه اش داره ، وقتی که خوشبخته و این همه موفق چرا از حرفش برنمیگرده؟
@ffaaAAFFN
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوهفت
زری یه نگاه به دوروبرش کرد و گفت اینطور که شنیدم خان ننه از یه خانواده ی فقیری بوده وقتی با خان بابا ازدواج میکنه ، برادرش اصغر عاشق و مجنون خواهر خان بابا عمه توران میشه و کلی آدم برای سر گرفتن این ازدواج واسطه میکنن ولی خانواده ی عمه رضایت به ازدواج عمه توران با اصغر رو نمیدن و میگن ما رسم دختر به دختر کردن نداریم و با هر خانواده یک بار وصلت کافیه و وصلت دوباره رو شوم و نحس میدونستن ...
خانواده ی عمه توران مجبورش کردن با پسر خاله اش ازدواج کنه ، برادر خان ننه که دیگه عمه توران ازدواج کرده از همه جا نا امید میشه شب عروسی عمه خودش رو حلق آویز میکنه و میمیره،از اون زمان تا حالا خان ننه عمه توران رو مقصر این کار میدونه و کینه ی عجیبی ازش به دل داره، وقتی هم عباس عاشق ستاره شد خان ننه قشقرقی به پا کرد و خونه رو جهنم کرد، ولی ارباب گفت هر چی ستاره بگه ،ستاره هم بین مادرشو عباس، عباس رو انتخاب کرد و آتش کینه خان ننه رو شعله ور تر کرد، طوری که تا الان نتونسته ستاره و عمه توران رو ببخشه و هر وقت عباس رو میبینه یاد مرگ برادرش میفته و تا چند روز حالش بده...
حالا می فهمیدم چرا شوهر ستاره هیچوقت همراهیشون نمیکنه وخان ننه چشم دیدن دخترش رو نداره،نمیدونم شاید هم حق داشت که نتونه داغ برادرش رو فراموش کنه...
زری گفت ستاره دختر باشعور و مهربونیه که خیلی سعی در تموم کردن و خاتمه دادن به این کینه داره اما خان ننه نمی خواد از حرفش کوتاه بیاد و خانواده ی عمه رو ببخشه...
نزدیک به چهار سال تو این خونه بودمو هنوز از خیلی چیزها بی خبر بودم ،هر روز یه ماجرای تازه ای برای شنیدن داشتم و کم کم دلیل کارها و رفتار اطرافیان رو درک میکردم...
اونشب تنها تو اتاقم خوابیدم و از خان ننه و ربابه هم خبری نبود ،خان ننه ای که به ارسلان قول داده بود حسابی هوای منو داشته باشه و نزاره آب تو دلم تکون بخوره
تا چهار پنج روز همه چی عادی بود و هر کس سرش به کار خودش گرم بود و یه آرامش نسبی توی خونه برقرار بود...
یه روز مشغول بافتن فرش بودم که ربابه اومد کمکم و گفت ماهور ازت یه کاری بخوام انجام میدی ؟
گفتم اگه بتونم و از دستم بر بیاد حتما... گفت البته کار من نیست و صنم باهات کار داره، ولی ازم خواست من بگم اگه قبول کردی خودش باهات مطرح کنه.. گفتم هر کاری که از دستم بر بیاد حتما انجام میدم و دریغ نمیکنم،تو درسو مشق هاش مشکلی پیش اومده ؟
گفت فکر کنم اینطوری باشه ،چون چند روزه همش در حال نوشتنه ،در آخرم میگه نمیتونم و گریه میکنه، بهتره خودشو صدا کنم بیاد ببین دردش چیه..
رباب رفت بیرون چند دیقه بعد صنم اومد تو اتاقم، کنارم نشست ،سرش پایین بود و لپهاش سرخ شده بود، گفتم ربابه گفته با من کار داری ، صنم با خجالت و مِن مِن کنان گفت ماهور تو رو خدا کمکم کن..
گفتم بگو ببینم چی شده؟یهو زد زیر گریه ،بغلش کردم و گفتم نصفه جون شدم دختر بگو ببینم چی شده ،صنم گفت تو رو خدا حرفی که میزنم مثل یه راز بین خودمون بمونه نمیخوام هیچکس حتی ربابه باخبر بشه ...
گفتم باشه قول میدم تو فقط دهن باز کن، صنم گفت چند وقتی عاشق آقا معلم شدمو روز و شب ندارم و نمیتونم حتی یه لحظه از فکرش در بیام، هر جا میرم و هر کاری که میکنم جلوی چشمَمِ،الانم شنیدم که کارش تو این روستا تموم شده و به استخدام دولت دراومده و قراره تا سه چهار ماه دیگه از این روستا بره دیگه نتونستم این راز و پیش خودم نگه دارم و بدون اینکه بهش بگم از این جا بزاره بره، صنم گوله گوله اشک میریخت و دل منم براش سوخت ..
گفتم کم گریه کن ،من کمکت میکنم و همین امروز عصر میرم باهاش حرف میزنم...
صنم فوری پرید وسط حرفمو گفت نمیخوام باهاش حرف بزنی ،فقط ازت میخوام چند تا برام نامه بنویسی ،چون تو نوشتنت خوبه و از شعر هم سر در میاری، برام بنویس میدم اسما میبره بهش میده و منتظر جوابش میشینم،دوست ندارم اگه علاقه ای بهم نداره رو در رو بگه ،بهتره تو نامه بنویسه...
یه کم فکر کردم و گفتم باشه،صنم گفت و من مشغول نوشتن شدم ،در آخر شعری هم براش نوشتمو،برگه رو تا کردم و دادم بهش،اون چند باری صورتمو بوسید و قوربون صدقه ام رفت و از اتاق اومد بیرون...
صنم هر دو سه روز در میون نا امید تر از قبل میومدودوباره ازم میخواست براش نامه بنویسم با گریه و زاری میگفت اصلا آقا معلم هیچ واکنشی نشون نمیده و انگار نه انگار بهش ابراز علاقه کردم ،حتما کس دیگه ای رو دوست داره و هیچ علاقه ای به من نداره گفتم خوب میخوای من باهاش صحبت کنم یا به ربابه بگو بهش بگه ،اینطوری بهتره و تکلیفت روشن میشه واین همه غصه نمیخوری،صنم اما اصرار داشت نمیخواد ربابه چیزی بدونه چون اگه اون خبر دار بشه خانواده اش هم باخبر میشن و این باعث میشه
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوهفت
زری یه نگاه به دوروبرش کرد و گفت اینطور که شنیدم خان ننه از یه خانواده ی فقیری بوده وقتی با خان بابا ازدواج میکنه ، برادرش اصغر عاشق و مجنون خواهر خان بابا عمه توران میشه و کلی آدم برای سر گرفتن این ازدواج واسطه میکنن ولی خانواده ی عمه رضایت به ازدواج عمه توران با اصغر رو نمیدن و میگن ما رسم دختر به دختر کردن نداریم و با هر خانواده یک بار وصلت کافیه و وصلت دوباره رو شوم و نحس میدونستن ...
خانواده ی عمه توران مجبورش کردن با پسر خاله اش ازدواج کنه ، برادر خان ننه که دیگه عمه توران ازدواج کرده از همه جا نا امید میشه شب عروسی عمه خودش رو حلق آویز میکنه و میمیره،از اون زمان تا حالا خان ننه عمه توران رو مقصر این کار میدونه و کینه ی عجیبی ازش به دل داره، وقتی هم عباس عاشق ستاره شد خان ننه قشقرقی به پا کرد و خونه رو جهنم کرد، ولی ارباب گفت هر چی ستاره بگه ،ستاره هم بین مادرشو عباس، عباس رو انتخاب کرد و آتش کینه خان ننه رو شعله ور تر کرد، طوری که تا الان نتونسته ستاره و عمه توران رو ببخشه و هر وقت عباس رو میبینه یاد مرگ برادرش میفته و تا چند روز حالش بده...
حالا می فهمیدم چرا شوهر ستاره هیچوقت همراهیشون نمیکنه وخان ننه چشم دیدن دخترش رو نداره،نمیدونم شاید هم حق داشت که نتونه داغ برادرش رو فراموش کنه...
زری گفت ستاره دختر باشعور و مهربونیه که خیلی سعی در تموم کردن و خاتمه دادن به این کینه داره اما خان ننه نمی خواد از حرفش کوتاه بیاد و خانواده ی عمه رو ببخشه...
نزدیک به چهار سال تو این خونه بودمو هنوز از خیلی چیزها بی خبر بودم ،هر روز یه ماجرای تازه ای برای شنیدن داشتم و کم کم دلیل کارها و رفتار اطرافیان رو درک میکردم...
اونشب تنها تو اتاقم خوابیدم و از خان ننه و ربابه هم خبری نبود ،خان ننه ای که به ارسلان قول داده بود حسابی هوای منو داشته باشه و نزاره آب تو دلم تکون بخوره
تا چهار پنج روز همه چی عادی بود و هر کس سرش به کار خودش گرم بود و یه آرامش نسبی توی خونه برقرار بود...
یه روز مشغول بافتن فرش بودم که ربابه اومد کمکم و گفت ماهور ازت یه کاری بخوام انجام میدی ؟
گفتم اگه بتونم و از دستم بر بیاد حتما... گفت البته کار من نیست و صنم باهات کار داره، ولی ازم خواست من بگم اگه قبول کردی خودش باهات مطرح کنه.. گفتم هر کاری که از دستم بر بیاد حتما انجام میدم و دریغ نمیکنم،تو درسو مشق هاش مشکلی پیش اومده ؟
گفت فکر کنم اینطوری باشه ،چون چند روزه همش در حال نوشتنه ،در آخرم میگه نمیتونم و گریه میکنه، بهتره خودشو صدا کنم بیاد ببین دردش چیه..
رباب رفت بیرون چند دیقه بعد صنم اومد تو اتاقم، کنارم نشست ،سرش پایین بود و لپهاش سرخ شده بود، گفتم ربابه گفته با من کار داری ، صنم با خجالت و مِن مِن کنان گفت ماهور تو رو خدا کمکم کن..
گفتم بگو ببینم چی شده؟یهو زد زیر گریه ،بغلش کردم و گفتم نصفه جون شدم دختر بگو ببینم چی شده ،صنم گفت تو رو خدا حرفی که میزنم مثل یه راز بین خودمون بمونه نمیخوام هیچکس حتی ربابه باخبر بشه ...
گفتم باشه قول میدم تو فقط دهن باز کن، صنم گفت چند وقتی عاشق آقا معلم شدمو روز و شب ندارم و نمیتونم حتی یه لحظه از فکرش در بیام، هر جا میرم و هر کاری که میکنم جلوی چشمَمِ،الانم شنیدم که کارش تو این روستا تموم شده و به استخدام دولت دراومده و قراره تا سه چهار ماه دیگه از این روستا بره دیگه نتونستم این راز و پیش خودم نگه دارم و بدون اینکه بهش بگم از این جا بزاره بره، صنم گوله گوله اشک میریخت و دل منم براش سوخت ..
گفتم کم گریه کن ،من کمکت میکنم و همین امروز عصر میرم باهاش حرف میزنم...
صنم فوری پرید وسط حرفمو گفت نمیخوام باهاش حرف بزنی ،فقط ازت میخوام چند تا برام نامه بنویسی ،چون تو نوشتنت خوبه و از شعر هم سر در میاری، برام بنویس میدم اسما میبره بهش میده و منتظر جوابش میشینم،دوست ندارم اگه علاقه ای بهم نداره رو در رو بگه ،بهتره تو نامه بنویسه...
یه کم فکر کردم و گفتم باشه،صنم گفت و من مشغول نوشتن شدم ،در آخر شعری هم براش نوشتمو،برگه رو تا کردم و دادم بهش،اون چند باری صورتمو بوسید و قوربون صدقه ام رفت و از اتاق اومد بیرون...
صنم هر دو سه روز در میون نا امید تر از قبل میومدودوباره ازم میخواست براش نامه بنویسم با گریه و زاری میگفت اصلا آقا معلم هیچ واکنشی نشون نمیده و انگار نه انگار بهش ابراز علاقه کردم ،حتما کس دیگه ای رو دوست داره و هیچ علاقه ای به من نداره گفتم خوب میخوای من باهاش صحبت کنم یا به ربابه بگو بهش بگه ،اینطوری بهتره و تکلیفت روشن میشه واین همه غصه نمیخوری،صنم اما اصرار داشت نمیخواد ربابه چیزی بدونه چون اگه اون خبر دار بشه خانواده اش هم باخبر میشن و این باعث میشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوهشت
دیکه نزارن بیاد اینجا و به زور شوهرش میدن و باید برای همیشه آقا معلم رو فراموش کنه، منم که این همه عشق رو میدیدم در مقابل خواسته اش کوتاه میومدم و براش نامه هایی با سوز و گداز بیشتری مینوشتم، تو این بین ربابه هم همش ازم تشکر میکرد و تو کارها بیشتر از قبل بهم کمک میکرد و میگفت تو فقط به درس صنم برس و نزار به خاطر خنگ بودنش این همه عذاب بکشه و همش ناراحت باشه..چند بار خواستم به ربابه بگم اما از اینکه صنم محروم از این عشق بشه منصرف شدم و دندون رو جیگر گذاشتم...
سه ،چهار هفته گذشت و کم کم به اومدن ارسلان و خان بابا نزدیک میشدیم و دل تو دلم نبود..
تو تمام این شبها تنها همدم بچه ی تو شکمش بود و دفتر خاطراتی که تمام دلتنگی ها و روزمرگی هام رو توش می نوشتم و گاهی هم شعر یا متن ادبی که به خاطر دوری ارسلان بودو از ذهنم می گذشت رو روی برگه میآوردم که باعث میشد کلی ذوق کنم و هزار بار از روش بخون...
یک روز به اومدن ارسلان و خان بابا مونده بود که آقا معلم بدون خداحافظی از روستا رفت و صنم هم بدون هیچ حرف و خداحافظی از عمارت رفت ، وقتی از رباب پرسیدم چرا از صنم خبری نیست با حالت اخم و طلبکاری گفت ،خودم ازش خواستم که بره چون موندش اینجا به جز بد آموزی چیز دیگه ای نداره،صنم دختر چشمو گوش بسته ای خوبیت نداره بیشتر از این تو این عمارت بمونه،خودش هم خیلی اصرار داشت که بره...
ربابه ازم دور شدومن بدون اینکه از حرفهاش سردربیارم تو بُهت و شک موندنم و رفتن صنم رو به رفتن آقا معلم ربط دادم و شکسته شدن قلبش و ناکام موندن توی عشقش ،اما افسوس و صد افسوس که نقشه های بدی برام کشیده بودن...
اون روز هیچ حرفی بین و من و رباب و خان ننه رد و بدل نشد ولی متوجه پچ پچ های مشکوک و یه ریزشون شدم و نمیدونم چرا ناخودآگاه دچاراسترس شده بودمو دلم شور میزد،فقط ذکر گفتم و نذر و نیاز کردم تا ارسلان به سلامت برسه و همش فکر میکردم قراره یه اتفاق شومی بیفته و ربطش میدادم به ارسلان و خان بابا و سفرشون...
اون روز کلی مهمون داشتیم و اکثر فامیلها از شهرو روستاهای اطراف اومده بودن برای استقبال حاجیهایی که قرار بود فردا از حج برگردن، خونه شلوغ بود و همگی مشغول کار و پذیرایی از مهمون ها بودیم، از بس سر پا بودم زیر دلم درد میکرد و دیگه نای کار کردن نداشتم، زری حالمو که دید اصرار کرد چند دیقه ای برم بالا و استراحت کنم، ولی از ترس خان ننه قبول نکردم و دوباره رفتم کمک ربابه و زری،بعد از مدتها خدیجه دختر ربابه هم اومده بود...انگار یه کم آرومتر از قبل شده بود اما هنوز زبانش تند و نیش دار بود و همچنان از من خوشش نمیومد و این از رفتارش معلوم بود، کنایه هاش باعث شده بود کمتر تو دیدش باشم تا خدایی نکرده بحثی پیش نیاد و دردسر جدیدی شروع نشه ، بالاخره شب شد با تنی خسته سرم به بالش نرسیده خوابم برد و صبح با صدای بدو بدو کردن ها و همهمه هایی که توی سالن پیچیده بود بیدار شدم،رفتم پایین،خان ننه و یه تعدادی از مهمون ها برای پیشواز از حجاج چند روستا اون ور تر رفته بودن تا با سلام و صلوات و چاووش خوانی از خان بابا و ارسلان خان استقبال کنن ،دو سه ساعتی گذشت و همه چی آماده بود که صدای صلوات توی روستا طنین انداز شد و خبر رسیدنشون توی عمارت پیچید، با خوشحالی رفتیم بیرون و صورت آفتاب سوخته ی ارسلان و خان بابا با کلاههای سفید از بین جمعیت نمایان شد، با دیدن ارسلان دلم براش پر کشید و تمام دلتنگی و تنهاییم اشک شد و از چشمم شروع کرد به باریدن...
ارسلان هر چقدر نزدیک تر میشد بیشتر چشمام مشتاق دیدار و اما حیا و آبرو اجازه ی این کار رو به هیچ زنی تو اون روستا با اون رسم و رسومات نمی داد و فقط با نگاه و تکون دادن سر بهش خوش آمد گفتم ،بالاخره با قربانی کردن چند تا گاو و گوسفند وارد حیاط شدن و کم کم توی عمارت جاگیر شدن ، اون روز ستاره خانم هم برای دیدن پدر و برادرش اومد ولی با خان ننه یک کلمه هم حرف نزد و خیلی سرد باهم برخورد کردن و زیاد دَم پَر هم نشدن..
دو روز از اومدنشون گدشته بود اما به خاطر وجود کلی مهمون و شلوغی دوروبرشون نتونستم حتی یک کلمه هم با ارسلان صحبت کنم و زیارت قبول بگم، کم کم سرمون خلوت شد و مهمون ها یکی یکی رفتن...
خونه خلوت شد به خاطر گریه های اسما و بی تابیش نسبت به دوری از ارسلان و مظلوم نمایی ربابه، ارسلان خلاف میل باطنیش رفت توی اتاق ربابه، چقدر دوست داشتم ارسلان کنارم بود و قد این سی چهل روز دوری نگاش میکردم ، تمام لحظه ها و بی قراری هام رو توی دفتر خاطراتم نوشتم و به خاطر تنهاییم کلی اشک ریختمودفترم رو بستم گذاشتم توی صندوقچه و رفتم توی رختخوابم خوابیدم،
sparkles
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیوهشت
دیکه نزارن بیاد اینجا و به زور شوهرش میدن و باید برای همیشه آقا معلم رو فراموش کنه، منم که این همه عشق رو میدیدم در مقابل خواسته اش کوتاه میومدم و براش نامه هایی با سوز و گداز بیشتری مینوشتم، تو این بین ربابه هم همش ازم تشکر میکرد و تو کارها بیشتر از قبل بهم کمک میکرد و میگفت تو فقط به درس صنم برس و نزار به خاطر خنگ بودنش این همه عذاب بکشه و همش ناراحت باشه..چند بار خواستم به ربابه بگم اما از اینکه صنم محروم از این عشق بشه منصرف شدم و دندون رو جیگر گذاشتم...
سه ،چهار هفته گذشت و کم کم به اومدن ارسلان و خان بابا نزدیک میشدیم و دل تو دلم نبود..
تو تمام این شبها تنها همدم بچه ی تو شکمش بود و دفتر خاطراتی که تمام دلتنگی ها و روزمرگی هام رو توش می نوشتم و گاهی هم شعر یا متن ادبی که به خاطر دوری ارسلان بودو از ذهنم می گذشت رو روی برگه میآوردم که باعث میشد کلی ذوق کنم و هزار بار از روش بخون...
یک روز به اومدن ارسلان و خان بابا مونده بود که آقا معلم بدون خداحافظی از روستا رفت و صنم هم بدون هیچ حرف و خداحافظی از عمارت رفت ، وقتی از رباب پرسیدم چرا از صنم خبری نیست با حالت اخم و طلبکاری گفت ،خودم ازش خواستم که بره چون موندش اینجا به جز بد آموزی چیز دیگه ای نداره،صنم دختر چشمو گوش بسته ای خوبیت نداره بیشتر از این تو این عمارت بمونه،خودش هم خیلی اصرار داشت که بره...
ربابه ازم دور شدومن بدون اینکه از حرفهاش سردربیارم تو بُهت و شک موندنم و رفتن صنم رو به رفتن آقا معلم ربط دادم و شکسته شدن قلبش و ناکام موندن توی عشقش ،اما افسوس و صد افسوس که نقشه های بدی برام کشیده بودن...
اون روز هیچ حرفی بین و من و رباب و خان ننه رد و بدل نشد ولی متوجه پچ پچ های مشکوک و یه ریزشون شدم و نمیدونم چرا ناخودآگاه دچاراسترس شده بودمو دلم شور میزد،فقط ذکر گفتم و نذر و نیاز کردم تا ارسلان به سلامت برسه و همش فکر میکردم قراره یه اتفاق شومی بیفته و ربطش میدادم به ارسلان و خان بابا و سفرشون...
اون روز کلی مهمون داشتیم و اکثر فامیلها از شهرو روستاهای اطراف اومده بودن برای استقبال حاجیهایی که قرار بود فردا از حج برگردن، خونه شلوغ بود و همگی مشغول کار و پذیرایی از مهمون ها بودیم، از بس سر پا بودم زیر دلم درد میکرد و دیگه نای کار کردن نداشتم، زری حالمو که دید اصرار کرد چند دیقه ای برم بالا و استراحت کنم، ولی از ترس خان ننه قبول نکردم و دوباره رفتم کمک ربابه و زری،بعد از مدتها خدیجه دختر ربابه هم اومده بود...انگار یه کم آرومتر از قبل شده بود اما هنوز زبانش تند و نیش دار بود و همچنان از من خوشش نمیومد و این از رفتارش معلوم بود، کنایه هاش باعث شده بود کمتر تو دیدش باشم تا خدایی نکرده بحثی پیش نیاد و دردسر جدیدی شروع نشه ، بالاخره شب شد با تنی خسته سرم به بالش نرسیده خوابم برد و صبح با صدای بدو بدو کردن ها و همهمه هایی که توی سالن پیچیده بود بیدار شدم،رفتم پایین،خان ننه و یه تعدادی از مهمون ها برای پیشواز از حجاج چند روستا اون ور تر رفته بودن تا با سلام و صلوات و چاووش خوانی از خان بابا و ارسلان خان استقبال کنن ،دو سه ساعتی گذشت و همه چی آماده بود که صدای صلوات توی روستا طنین انداز شد و خبر رسیدنشون توی عمارت پیچید، با خوشحالی رفتیم بیرون و صورت آفتاب سوخته ی ارسلان و خان بابا با کلاههای سفید از بین جمعیت نمایان شد، با دیدن ارسلان دلم براش پر کشید و تمام دلتنگی و تنهاییم اشک شد و از چشمم شروع کرد به باریدن...
ارسلان هر چقدر نزدیک تر میشد بیشتر چشمام مشتاق دیدار و اما حیا و آبرو اجازه ی این کار رو به هیچ زنی تو اون روستا با اون رسم و رسومات نمی داد و فقط با نگاه و تکون دادن سر بهش خوش آمد گفتم ،بالاخره با قربانی کردن چند تا گاو و گوسفند وارد حیاط شدن و کم کم توی عمارت جاگیر شدن ، اون روز ستاره خانم هم برای دیدن پدر و برادرش اومد ولی با خان ننه یک کلمه هم حرف نزد و خیلی سرد باهم برخورد کردن و زیاد دَم پَر هم نشدن..
دو روز از اومدنشون گدشته بود اما به خاطر وجود کلی مهمون و شلوغی دوروبرشون نتونستم حتی یک کلمه هم با ارسلان صحبت کنم و زیارت قبول بگم، کم کم سرمون خلوت شد و مهمون ها یکی یکی رفتن...
خونه خلوت شد به خاطر گریه های اسما و بی تابیش نسبت به دوری از ارسلان و مظلوم نمایی ربابه، ارسلان خلاف میل باطنیش رفت توی اتاق ربابه، چقدر دوست داشتم ارسلان کنارم بود و قد این سی چهل روز دوری نگاش میکردم ، تمام لحظه ها و بی قراری هام رو توی دفتر خاطراتم نوشتم و به خاطر تنهاییم کلی اشک ریختمودفترم رو بستم گذاشتم توی صندوقچه و رفتم توی رختخوابم خوابیدم،
sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیونه
تازه چشمام گرم شده بود که با صدای عربده ی ارسلان با ترس و هراس از خواب پریدم و همینطور هاج و واج نگاه به صورت از خشم برافروخته ی ارسلان کردم ، ربابه و خان ننه هم کنارش ایستاده بودن و با صدای ارسلان،ستاره و ارباب هم اومدن بالا، از ترس زبونم قفل شده بود یارای حرف زدن نداشتم ، خان ننه اومد جلو گفت چیه صداتو انداختی تو سرت،هر چی میکشی حقته، چند بار گفتم این به درد تو نمیخوره،چقدر گفتم لایق زندگی توی این عمارت نیست،ولی به گوشِت نرفت که نرفت، چند بار گفتم هر کس تا یه اندازه ظرفیت داره و بیشتر از اون نباید بهش بها بدی، یادت رفته اون دختر عموش چه کرد زد، تو این روستا خانواده اش رو رسوا کرد و شد نقل مجالس و حرف دهن مردم...
من شوکه شده بودم و اصلا از هیچ چیز خبر نداشتم و تو ذهنم این چند هفته ای که ارسلان نبود رو مرور کردم ولی هیچ خطایی از من سر نزده بود که بخواد ارسلان رو اینطور عصبانی کنه...
ارسلان اومد نزدیکتر و کلی ورقه پرت کرد توی صورتمو گفت این بود جواب همه ی خوبی های من،این بود عاقبت دوست دارم های تو ، نتونستی یک ماه بی شوهری رو تحمل کنی، چطور من دوسال احساسم و سرکوب کردم به خودم سختی دادم تا تو آزار نبینی و ناراحت نشی،اشکام سرازیر شد و خواستم حرفی بزنم که با سیلی ارسلان و خونی که از بینیم سرازیر شد خفه خون گرفتم و حرفی نزدم... ارسلان اومد جلو تر و گلومو گرفت و از جام بلندم کرد، چند تا دیگه زد تو گوشم ،ستاره اومد جلو و خودش رو سپر من کرد ولی ارسلان زورمند تر بود و با یه دست ستاره رو هل داد ،خان ننه گفت بیا کنار بزار حسابش رو برسه....
پزنی که تو غیاب شوهرش بهش خیانت کنه برای مُردن خوبه، ارباب نگام میکرد و سری از افسوس تکون داد ،رو به ارسلان گفت بسه دیگه ولش کن ...ارسلان داد میزدواز همشون میخواست که ازاتاق برن بیرون، ربابه و خان ننه زودتررفتن و لحظه ی آخر خان ننه گفت خودت رو گرفتار نکن ، کاری نکن که خونش بیفته گردنت،ولش کن بزار بره خونه پدرش و بچه اش رو هم اونجا دنیا بیاره... معلوم نیست این بچه برای کیه... من از روز اول گفتم نزار بره پیش این معلم جوون ، به بهانه ی درس خوندن معلوم نبود چه کارایی میکردن،من خودم بارها شاهد بودم کنار باغچه ی ته حیاط باهم حرف میزنن،ولی نگفتم چون باور نمیکردید،الان که خدارو شکر دستش رو شده بزار بره، ارسلان داد بلندی کشید و گفت مگه من به همین راحتی ولش میکنم،مگه این خونه انقدر بی دروپیکره که هر کس هر خطایی خواست بکنه بعد بدون مجازات بزاره بره،اونرو هم پیدا میکنم و به سزای عملش میرسونمش، بعد که دید ستاره بیردن برو نیست کشون کشون منو برد انداخت تو زیر زمین، درو قفل کرد ،به گریه ها و التماسهای من که بی گناهیمو فریاد میزدم و میگفتم کاری نکردم و حتی تو فکرمم بهت خیانت نکردم اعتنا نمیکرد،بی تفاوت رفت از گوشه ی زیر زمین یه شلاق برداشت و اومد جلو، نگاه تو صورتم کرد ،از چشماش خون میبارید، شلاق رو بلند کرد و کوبید روی سر و بدنم،گفت ماهور من در حقت بد بودم ؟من که کاری به کارت نداشتم ،مگه نگفتم بزار آبا از آسیاب بیفته طلاقت میدم تا با یکی که بهت بیاد ازدواج کنی .
ارسلان بدون اینکه اجازه بده من حرفی بزنم خودش سوال می پرسید و با هر سوال شلاق تو دستش رو محکم تر روی بدنم فرود میاورد، فقط تونستم بگم همه ی نامه ها برای صنمِ که عاشق آقا معلم شده و دیگه چیزی نفهمیدم و از هوش رفتم ، نمیدونم چقدر گذشت وقتی چشم باز کردم غرق در خون بودمو ستاره و زری روی سرم بودن، هر دو از گریه چشماشون سرخ سرخ شده بود و با دلسوزی نگام میکردن، زری گفت چقدر بهت گفتم به ربابه و خواهرش اطمینان نکن، چقدر گفتم مهربونیشون بی دلیل نیست ،حالا چطور میخوای بهشون ثابت کنی که تو گناهی نداری و همه چی زیر سر ربابه و صنمه...
یه نگاه به جایی که نشسته بودم کردم ،فهمیدم بچه مو به خاطر توطئه و کینه ی رباب از دست دادم ، نمی تونستم دستم رو بلند کنم ،تمام تنم درد میکرد دستی روی شکمم کشیدم و های های گریه کردم...
ستاره هم منو همراهی کرد و گفت من میدونم تو بی گناهی ، ارسلان رفته شهر که آقا معلم رو پیدا کنه و دلیل رفتنش رو بدونه، یهو یاد دفتر خاطراتم افتادم به ستاره گفتم توی صندوقچه یه دفتر دارم که همه چیز رو توش نوشتم ، روزی که صنم با گریه و التماس ازم خواست براش نامه بنویسم رو هم توش تمام و کمال توضیح دادم، زری به حالت دو ازم دور شد و رفت سراغ صندوقچه، دفتر به دست اومد پایین و دادش دست ستاره، ستاره شروع کرد به ورق زدن دفتر،به صفحه های آخر که رسید ناامیدانه نگام کرد و گفت یه نفر چند صفحه ی آخر رو کنده و آخرین مطلب مربوط به روز مکه رفتن ارسلانِ،نا امید و مستأصل نگاه به ستاره و زری کردم و بلند تر از قبل شروع کردم به گریه کردن ،
xادامه #ماهور ساعت ۲۱ x
@ffaaAAFFN
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_سیونه
تازه چشمام گرم شده بود که با صدای عربده ی ارسلان با ترس و هراس از خواب پریدم و همینطور هاج و واج نگاه به صورت از خشم برافروخته ی ارسلان کردم ، ربابه و خان ننه هم کنارش ایستاده بودن و با صدای ارسلان،ستاره و ارباب هم اومدن بالا، از ترس زبونم قفل شده بود یارای حرف زدن نداشتم ، خان ننه اومد جلو گفت چیه صداتو انداختی تو سرت،هر چی میکشی حقته، چند بار گفتم این به درد تو نمیخوره،چقدر گفتم لایق زندگی توی این عمارت نیست،ولی به گوشِت نرفت که نرفت، چند بار گفتم هر کس تا یه اندازه ظرفیت داره و بیشتر از اون نباید بهش بها بدی، یادت رفته اون دختر عموش چه کرد زد، تو این روستا خانواده اش رو رسوا کرد و شد نقل مجالس و حرف دهن مردم...
من شوکه شده بودم و اصلا از هیچ چیز خبر نداشتم و تو ذهنم این چند هفته ای که ارسلان نبود رو مرور کردم ولی هیچ خطایی از من سر نزده بود که بخواد ارسلان رو اینطور عصبانی کنه...
ارسلان اومد نزدیکتر و کلی ورقه پرت کرد توی صورتمو گفت این بود جواب همه ی خوبی های من،این بود عاقبت دوست دارم های تو ، نتونستی یک ماه بی شوهری رو تحمل کنی، چطور من دوسال احساسم و سرکوب کردم به خودم سختی دادم تا تو آزار نبینی و ناراحت نشی،اشکام سرازیر شد و خواستم حرفی بزنم که با سیلی ارسلان و خونی که از بینیم سرازیر شد خفه خون گرفتم و حرفی نزدم... ارسلان اومد جلو تر و گلومو گرفت و از جام بلندم کرد، چند تا دیگه زد تو گوشم ،ستاره اومد جلو و خودش رو سپر من کرد ولی ارسلان زورمند تر بود و با یه دست ستاره رو هل داد ،خان ننه گفت بیا کنار بزار حسابش رو برسه....
پزنی که تو غیاب شوهرش بهش خیانت کنه برای مُردن خوبه، ارباب نگام میکرد و سری از افسوس تکون داد ،رو به ارسلان گفت بسه دیگه ولش کن ...ارسلان داد میزدواز همشون میخواست که ازاتاق برن بیرون، ربابه و خان ننه زودتررفتن و لحظه ی آخر خان ننه گفت خودت رو گرفتار نکن ، کاری نکن که خونش بیفته گردنت،ولش کن بزار بره خونه پدرش و بچه اش رو هم اونجا دنیا بیاره... معلوم نیست این بچه برای کیه... من از روز اول گفتم نزار بره پیش این معلم جوون ، به بهانه ی درس خوندن معلوم نبود چه کارایی میکردن،من خودم بارها شاهد بودم کنار باغچه ی ته حیاط باهم حرف میزنن،ولی نگفتم چون باور نمیکردید،الان که خدارو شکر دستش رو شده بزار بره، ارسلان داد بلندی کشید و گفت مگه من به همین راحتی ولش میکنم،مگه این خونه انقدر بی دروپیکره که هر کس هر خطایی خواست بکنه بعد بدون مجازات بزاره بره،اونرو هم پیدا میکنم و به سزای عملش میرسونمش، بعد که دید ستاره بیردن برو نیست کشون کشون منو برد انداخت تو زیر زمین، درو قفل کرد ،به گریه ها و التماسهای من که بی گناهیمو فریاد میزدم و میگفتم کاری نکردم و حتی تو فکرمم بهت خیانت نکردم اعتنا نمیکرد،بی تفاوت رفت از گوشه ی زیر زمین یه شلاق برداشت و اومد جلو، نگاه تو صورتم کرد ،از چشماش خون میبارید، شلاق رو بلند کرد و کوبید روی سر و بدنم،گفت ماهور من در حقت بد بودم ؟من که کاری به کارت نداشتم ،مگه نگفتم بزار آبا از آسیاب بیفته طلاقت میدم تا با یکی که بهت بیاد ازدواج کنی .
ارسلان بدون اینکه اجازه بده من حرفی بزنم خودش سوال می پرسید و با هر سوال شلاق تو دستش رو محکم تر روی بدنم فرود میاورد، فقط تونستم بگم همه ی نامه ها برای صنمِ که عاشق آقا معلم شده و دیگه چیزی نفهمیدم و از هوش رفتم ، نمیدونم چقدر گذشت وقتی چشم باز کردم غرق در خون بودمو ستاره و زری روی سرم بودن، هر دو از گریه چشماشون سرخ سرخ شده بود و با دلسوزی نگام میکردن، زری گفت چقدر بهت گفتم به ربابه و خواهرش اطمینان نکن، چقدر گفتم مهربونیشون بی دلیل نیست ،حالا چطور میخوای بهشون ثابت کنی که تو گناهی نداری و همه چی زیر سر ربابه و صنمه...
یه نگاه به جایی که نشسته بودم کردم ،فهمیدم بچه مو به خاطر توطئه و کینه ی رباب از دست دادم ، نمی تونستم دستم رو بلند کنم ،تمام تنم درد میکرد دستی روی شکمم کشیدم و های های گریه کردم...
ستاره هم منو همراهی کرد و گفت من میدونم تو بی گناهی ، ارسلان رفته شهر که آقا معلم رو پیدا کنه و دلیل رفتنش رو بدونه، یهو یاد دفتر خاطراتم افتادم به ستاره گفتم توی صندوقچه یه دفتر دارم که همه چیز رو توش نوشتم ، روزی که صنم با گریه و التماس ازم خواست براش نامه بنویسم رو هم توش تمام و کمال توضیح دادم، زری به حالت دو ازم دور شد و رفت سراغ صندوقچه، دفتر به دست اومد پایین و دادش دست ستاره، ستاره شروع کرد به ورق زدن دفتر،به صفحه های آخر که رسید ناامیدانه نگام کرد و گفت یه نفر چند صفحه ی آخر رو کنده و آخرین مطلب مربوط به روز مکه رفتن ارسلانِ،نا امید و مستأصل نگاه به ستاره و زری کردم و بلند تر از قبل شروع کردم به گریه کردن ،
xادامه #ماهور ساعت ۲۱ x
@ffaaAAFFN
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وپنج
بهادر رشید رو تهدید کرد و گفت:اگه نگی سجاد کجاست با مشت میزنم تو همونجایی که دماغت شکسته....پس لب باز کن و بگو ....
رشید رنگ به رو نداشت و حسابی ترسیده بود....بلاخره به سختی لب باز کرد و گفت :یه پسره بود علی ....چند وقت بود به پر و پای من و سجاد میپیچید.....تو گاراژ بغلی شاگرد مکانیک بود ،همش میخواست زیرآب مارو بزنه....
تصمیم گرفتیم با سجاد حال این پسره رو بگیریم....خونشون رو یاد گرفتیم و صبح زود رفتیم واونجا و کشیک دادیم تا بیاد بیرون بره سمت گاراژ ...
یکم که از خونه دور شد با سجاد ریختیم سرش و تا میخورد زدیمش.....اونم مارو زد ...من دماغم شکست، سجاد ترسید و علی رو هل داد و سر علی خورد به سنگ...ما هم ترسیدیم و پا گذاشتیم به فرار.....سجاد گفت اگه بریم خونه میان میگیرنمون....بیا بریم یه جایی چند روز قایم شیم....این پسره صد در صد مرده...
من که خودم درد بینیم امونم رو بریده بود و از طرفی من که هول نداده بودم بخوام فرار کنم، بخاطر همین اومدم سمت خونه و سجاد هم فرار کرد و گفت میره خودش ناپدید نتونن بگیرنش....
همه با دهن باز نگاه میکردیم به رشید ....
سهیلا که ادای مادرای خوب رو میخواست در بیاره چند بار محکم زد رو پاش و گفت:بدبخت شدم....
بهادر که حسابی خسته و کلافه بود گفت:شلوغش نکن ببینم چیشده دقیقا؟؟شما اون پسره رو ول کردید و رفتید ... سنگ به کجای سرش خورد؟؟ وقتی شما ولش کردید بیهوش بود ؟
رشید گفت :وقتی سجاد هولش داد سر علی از پشت خورد به یه سنگ بزرگ و علی یه آخ خیلی بلند گفت و بعدش دیگه چیزی نگفت ..خودش هم بیهوش بود ...مرده بود ...
بهادر گفت :رفتید جلو نفسش و نبضش رو چک کردید؟
رشید گفت:ما به دقیقه نکشیده پا گذاشتیم به فرار...اصلا جلو نرفتیم.....
بهادر نفس عمیقی کشید و گفت:پس اون پسره هیچیش نشده...چون اگه مرده بود الان ما اینجا نبودیم....
سهیلا که رنگش پریده بود گفت:از کجا میخوان بفهمن کار بچه های ما بوده...شاید مرده و کسی هم نمیدونه که کار کی بوده؟؟؟
بعد رو کرد به رشید و گفت :کجا دقیقا این اتفاق افتاد؟ کسی شمارو ندید؟؟؟
رشید گفت :نه هیچکس نبود ...هیچکس...
بهادر به رشید گفت.پاشو مارو ببر همونجایی که این اتفاق افتاد...
رشید که حال خوبی نداشت و ترسیده هم بود گفت:من نمیتونم....من نمیام...
بهادر چشم غره ای بهش رفت و گفت :
رشید امروز به حد کافی حرص دادی به ما، پس الان مثل بچه ی آدم پاشو و راه بیوفت...
رنگ به رو نداشت رشید...دلم براش سوخت ..گفتم :بهادر نمیبینی بچه چه حالیه؟رشید آدرس رو میده خودتون برید . بعدشم این بچه اصلا مقصر نیست که...میگه سجاد هول داده...پس خود سهیلا بره سراغش ببینه چیشده؟
بهادر گفت:این دفعه رو میذارم پای حس و حال مادرانه ات ...دفعه دیگه اینجوری از این بچه دفاع کنی و پشتش در بیای جفتتون رو یه بلایی سرتون میارم ...بسه هرچی من هیچی به تو و این پسرت نگفتم....یا همین الان راه میوفته یا به زور میبرمش...ترسیدم..بهادر رو تاحالا اینجوری با این شدت از عصبانیت ندیده بودم...سهیلا هم که بغل گوشم هی فین فین میکرد و گریه میکرد و مثلا نگران پسرش بود...رشید رو کمک کردیم بلند شد و نشوندیم تو ماشین و بهادر و سهیلا و محسن شوهر پریگل راهی شدن ...
چند ساعتی طول کشید ....ساعت دو شب بود که برگشتن ...قیافه هاشون که خیلی عادی بود و حتی خوشحال بودن...دل تو دلم نبود که نکنه اون پسره واقعا مرده باشه....
ولی بهادر برای اينکه من خیلی ناراحت نباشم زود گفت :پسره نمرده بوده و فقط سرش شکسته بوده...اونم از ترس اینکه زده صورت رشید رو ترکونده به خانواده اش نگفته و الکی گفته بود افتادم زمین...
دستام رو بردم بالا و گفتم :خدایا شکرت....خدایا یه دنیا ممنونم ازت ..
سهیلا که هنوز داشت گریه میکرد گفت :الان فقط بچه من معلوم نیست کجاست ....معلوم نیست کجا داره از ترس میلرزه و نگرانه...
بهادر گفت :اتفاقا یکم بترسه بد نیست ...دیگه عوضش هوس دعوا به سرش نمیزنه ...
دیدم سهیلا خیلی دلواپسه گفتم:نگران نباش هرچه باشه پیداش میشه...
سهیلا که قصد رفتن کرده بود رو نذاشتم بره، چون دیروقت بود ....گفتم بمون شاید خبری از سجاد شد....
تا صبح سهیلا پلک رو هم نذاشت و مدام دلواپس بود ..منم همش بالاسر رشید بودم و اونم از درد بینیش مدام ناله میکرد....
صبح که بیدار شدیم بهادر گفت :حالا الان میشه نشست و فکر کرد ببینیم این پسره کجاست...اول باید رشید بهمون بگه که وقتی فرار کردید سجاد چی گفت؟گفت کجا بریم؟؟ هیچ حرفی از هیچ جا نزدید؟؟؟
رشید گفت :نه هیچی نگفت...
بهادر به سهیلا گفت :تو فکر کن ببین پسرت کجا میتونه رفته باشه؟ پیش مجید نمیره ؟
سهیلا گفت :از دیشب انقدر فکر کردم سرم داره میترکه....نه پیش مجید نمیره
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وپنج
بهادر رشید رو تهدید کرد و گفت:اگه نگی سجاد کجاست با مشت میزنم تو همونجایی که دماغت شکسته....پس لب باز کن و بگو ....
رشید رنگ به رو نداشت و حسابی ترسیده بود....بلاخره به سختی لب باز کرد و گفت :یه پسره بود علی ....چند وقت بود به پر و پای من و سجاد میپیچید.....تو گاراژ بغلی شاگرد مکانیک بود ،همش میخواست زیرآب مارو بزنه....
تصمیم گرفتیم با سجاد حال این پسره رو بگیریم....خونشون رو یاد گرفتیم و صبح زود رفتیم واونجا و کشیک دادیم تا بیاد بیرون بره سمت گاراژ ...
یکم که از خونه دور شد با سجاد ریختیم سرش و تا میخورد زدیمش.....اونم مارو زد ...من دماغم شکست، سجاد ترسید و علی رو هل داد و سر علی خورد به سنگ...ما هم ترسیدیم و پا گذاشتیم به فرار.....سجاد گفت اگه بریم خونه میان میگیرنمون....بیا بریم یه جایی چند روز قایم شیم....این پسره صد در صد مرده...
من که خودم درد بینیم امونم رو بریده بود و از طرفی من که هول نداده بودم بخوام فرار کنم، بخاطر همین اومدم سمت خونه و سجاد هم فرار کرد و گفت میره خودش ناپدید نتونن بگیرنش....
همه با دهن باز نگاه میکردیم به رشید ....
سهیلا که ادای مادرای خوب رو میخواست در بیاره چند بار محکم زد رو پاش و گفت:بدبخت شدم....
بهادر که حسابی خسته و کلافه بود گفت:شلوغش نکن ببینم چیشده دقیقا؟؟شما اون پسره رو ول کردید و رفتید ... سنگ به کجای سرش خورد؟؟ وقتی شما ولش کردید بیهوش بود ؟
رشید گفت :وقتی سجاد هولش داد سر علی از پشت خورد به یه سنگ بزرگ و علی یه آخ خیلی بلند گفت و بعدش دیگه چیزی نگفت ..خودش هم بیهوش بود ...مرده بود ...
بهادر گفت :رفتید جلو نفسش و نبضش رو چک کردید؟
رشید گفت:ما به دقیقه نکشیده پا گذاشتیم به فرار...اصلا جلو نرفتیم.....
بهادر نفس عمیقی کشید و گفت:پس اون پسره هیچیش نشده...چون اگه مرده بود الان ما اینجا نبودیم....
سهیلا که رنگش پریده بود گفت:از کجا میخوان بفهمن کار بچه های ما بوده...شاید مرده و کسی هم نمیدونه که کار کی بوده؟؟؟
بعد رو کرد به رشید و گفت :کجا دقیقا این اتفاق افتاد؟ کسی شمارو ندید؟؟؟
رشید گفت :نه هیچکس نبود ...هیچکس...
بهادر به رشید گفت.پاشو مارو ببر همونجایی که این اتفاق افتاد...
رشید که حال خوبی نداشت و ترسیده هم بود گفت:من نمیتونم....من نمیام...
بهادر چشم غره ای بهش رفت و گفت :
رشید امروز به حد کافی حرص دادی به ما، پس الان مثل بچه ی آدم پاشو و راه بیوفت...
رنگ به رو نداشت رشید...دلم براش سوخت ..گفتم :بهادر نمیبینی بچه چه حالیه؟رشید آدرس رو میده خودتون برید . بعدشم این بچه اصلا مقصر نیست که...میگه سجاد هول داده...پس خود سهیلا بره سراغش ببینه چیشده؟
بهادر گفت:این دفعه رو میذارم پای حس و حال مادرانه ات ...دفعه دیگه اینجوری از این بچه دفاع کنی و پشتش در بیای جفتتون رو یه بلایی سرتون میارم ...بسه هرچی من هیچی به تو و این پسرت نگفتم....یا همین الان راه میوفته یا به زور میبرمش...ترسیدم..بهادر رو تاحالا اینجوری با این شدت از عصبانیت ندیده بودم...سهیلا هم که بغل گوشم هی فین فین میکرد و گریه میکرد و مثلا نگران پسرش بود...رشید رو کمک کردیم بلند شد و نشوندیم تو ماشین و بهادر و سهیلا و محسن شوهر پریگل راهی شدن ...
چند ساعتی طول کشید ....ساعت دو شب بود که برگشتن ...قیافه هاشون که خیلی عادی بود و حتی خوشحال بودن...دل تو دلم نبود که نکنه اون پسره واقعا مرده باشه....
ولی بهادر برای اينکه من خیلی ناراحت نباشم زود گفت :پسره نمرده بوده و فقط سرش شکسته بوده...اونم از ترس اینکه زده صورت رشید رو ترکونده به خانواده اش نگفته و الکی گفته بود افتادم زمین...
دستام رو بردم بالا و گفتم :خدایا شکرت....خدایا یه دنیا ممنونم ازت ..
سهیلا که هنوز داشت گریه میکرد گفت :الان فقط بچه من معلوم نیست کجاست ....معلوم نیست کجا داره از ترس میلرزه و نگرانه...
بهادر گفت :اتفاقا یکم بترسه بد نیست ...دیگه عوضش هوس دعوا به سرش نمیزنه ...
دیدم سهیلا خیلی دلواپسه گفتم:نگران نباش هرچه باشه پیداش میشه...
سهیلا که قصد رفتن کرده بود رو نذاشتم بره، چون دیروقت بود ....گفتم بمون شاید خبری از سجاد شد....
تا صبح سهیلا پلک رو هم نذاشت و مدام دلواپس بود ..منم همش بالاسر رشید بودم و اونم از درد بینیش مدام ناله میکرد....
صبح که بیدار شدیم بهادر گفت :حالا الان میشه نشست و فکر کرد ببینیم این پسره کجاست...اول باید رشید بهمون بگه که وقتی فرار کردید سجاد چی گفت؟گفت کجا بریم؟؟ هیچ حرفی از هیچ جا نزدید؟؟؟
رشید گفت :نه هیچی نگفت...
بهادر به سهیلا گفت :تو فکر کن ببین پسرت کجا میتونه رفته باشه؟ پیش مجید نمیره ؟
سهیلا گفت :از دیشب انقدر فکر کردم سرم داره میترکه....نه پیش مجید نمیره
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وشش
از روزی که این اتفاق افتاد سجاد پیداش نشد تا ۴ روز...هرجایی که بفکرمون میرسید رو گشتیم...دیگه داشتیم نگران میشدیم و سهیلا حالش بد بود....
از طرفی هم نمیخواستن پلیس بویی ببره..چون اگه سر پلیس میومد تو این ماجرا مجید خبر دار میشد و اونوقت سرزنش و بحث و جنجال به پا بود که تو نتوستی از بچه مواظبت کنی....
روز چهارم همه خونه ما جمع بودیم که در خونه رو زدن ..
سهیلا هر بار صدای در میومد از جاش میپرید ،اینبار هم همونکارو کرد و بلند شد و گفت :ایشالا که سجاده....
در و باز کردیم.... و سجاد رو با ظاهری آشفته و بهم ریخته و موهای ژولیده و صورتی سیاه دیدیم....
اولش فکر کردم اشتباه دیدم ،ولی وقتی دیدم سهیلا اونجوری دویید سمت در و مطمئن شدم...
سهیلا تند تند می میگفت :کجا رفته بودی مادر....نگفتی من میمیرم؟؟مردم از دلواپسی...
سجاد هم که خبر نداشت رشید چی گفته و ما در چه حد خبر داریم....میخواست حرف رو عوض کنه ،ولی بهادر گفت :پسره علی زنده اس....نمرده ...خیالت راحت.
سجاد اول نگاهی به رشيد و بعد به تک تک ما انداخت و گفت:علی کیه؟؟
ترسیده بود حسابی، اینو از چشماش میشد فهمید ....گفتم :ما همه جریان رو میدونیم....علی هم خدارو شکر زنده اس و فقط سرش شکسته ..نگران نباش....
لبخند اومد رو لب سجاد و به رشید نگاه کرد و گفت :بگو جون مادرم..؟؟؟
رشید هم به من نگاه کرد و گفت :به جون مادرم زنده اس....
اون لحظه نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت....خوشحال باشم که صمیمی ترین دوست پسرم میدونه پسرم رو چی خیلی حساسه و اگه اونو قسم بخوره داره راست میگه... یا ناراحت از اینکه پسرم تو این سن کم درگیر چه اتفاقاتیه...
سجاد که از ریخت و وضعش پیدا بود این چند روز حال و روز و جای خوبی نبوده ،با یه بشقاب پر غذا سیر شد و با سهیلا رفتن خونه که بره حموم و سر و ریختش رو درست کنه.....
چند وقتی رو نمیدادیم و زیاد دوروبر رشید نمیومد ..رشید هم چون دماغش شکسته بود ،بیشتر وقتش تو خونه بود ..
اونموقع ها تازه آتاری دستی اومده بود ..براش خریده بودم و ساعتها سرش گرم اون بود ....دو ماهی گذشت.
دماغش بهتر شده بود، ولی از روبرو که نگاه میکردیم کج بود یکم، که اون زمونا خیلی عمل زیبایی وجود نداشت....خیلیم مهم نبود برای کسی ....
سجاد هر ازگاهی میومد کمی بازی میکرد و میرفت...
شنیده بودم ازش که دوباره دنبال کاره....ولی به رشید گفته بودم حق نداره بره سرکار اونم با سجاد....یه سالی گذشت ...
دوباره سجاد تونست مغز رشید رو شست و شو بده و بیوفته به جونش که بیا بریم سر کار...من هر کار و هر روشی رو پیش میگرفتم برای این که این دوتا باهم رفاقت نکنن بازم نمیشد و یه جوری به هم وصل بودن....دیگه بیخیال شده بودم و بهادر هم خسته شده بود ....میگفت این سه تا دختر سر سوزنی برای من اذیت و آزار ندارن، ولی این یه دونه پسر اینقدر منو اذیت کرده...
تو اون گیر و دار فخرالنسا خانم ریه هاش آب آورد و چند روزی بستری شد بیمارستان و بعدش تموم کرد....مرگش درد ناک نبود و حتی ذره ای ناراحت نشدم....چون هر وقت میدیدمش یاد روزایی که گذرونده بودم میوفتادم و قلبم فشرده میشد..حتی زبونی هم حلالش نکردم....
وصیت خودش این بود که تو روستای خودمون دفن بشه...جنازه رو بردیم شهرستان و همونجا یه مراسم کوچیکی گرفته شد براش...
رشید باهامون نیومد ..گفت تازه سر این کار جدید که تراشکاری بود رفته و نمیتونه مرخصی بگیره....
منم به هوای اینکه پریگل و محسن هستن سپردم بهشون و رفتم....تا هفتم فخرالنسا خانم اونجا بودیم و بعدش برگشتیم.....
از پریگل پرسیدم چیکار میکرد رشید ...گفت:صبح میرفت و غروب با سجاد میومدن ...هرچی میگفتم بیاید بالا غذا بخورید میگفت نه بیار پایین با سجاد میخوریم...یکی دوبار هم محسن رو فرستادم بهشون سر بزنه، ولی انگار خوشش نمیومد و محسن گفت دیگه نمیرم بالا....
گفتم :شبا دیر که نمیومدن؟؟
گفت:نه آبجی ..
استرس داشتم و همش سوال میپرسیدم...پریگل هم میگفت من ندیدم و نمیدونم و ....
چهلم فخر النسا خانم شد و دوباره میخواستیم بریم برای مراسم چهلم که اینبار نتونستم دووم بیارم و رشید رو نبرم...هرجوری شده بود با خودمون بردیمش، ولی از دماغمون درآورد بس که اذیت کرد...
هی گفت:برگردیم ..من باید برم سرکار..اوستامون ایراد میگیره ازم اگه نرم....و هزار تا غر دیگه ...فردای چهلم برگشتم سمت خونه ...روزا میگذشت....حرص میخوردم ازکاراش ...از رفتاراش..اصلا مثل بهادر نبود..اصالت نداشت..گاهی بهش میگفتم تو خانزاده ای...باید یکم اصیل رفتار کنی...درست بری، درست بیای....
اگه بدونی خاندانت چه برو و بیایی داشتن...ولی اصلا گوش به حرفم نمیداد...
به سهیلا میگفتم تو یکم پسرت رو نصیحت کن و از رشید من دورش کن..اونم پی زندگی و رفت و آمد و بریز و بپاش خودش بود..
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وشش
از روزی که این اتفاق افتاد سجاد پیداش نشد تا ۴ روز...هرجایی که بفکرمون میرسید رو گشتیم...دیگه داشتیم نگران میشدیم و سهیلا حالش بد بود....
از طرفی هم نمیخواستن پلیس بویی ببره..چون اگه سر پلیس میومد تو این ماجرا مجید خبر دار میشد و اونوقت سرزنش و بحث و جنجال به پا بود که تو نتوستی از بچه مواظبت کنی....
روز چهارم همه خونه ما جمع بودیم که در خونه رو زدن ..
سهیلا هر بار صدای در میومد از جاش میپرید ،اینبار هم همونکارو کرد و بلند شد و گفت :ایشالا که سجاده....
در و باز کردیم.... و سجاد رو با ظاهری آشفته و بهم ریخته و موهای ژولیده و صورتی سیاه دیدیم....
اولش فکر کردم اشتباه دیدم ،ولی وقتی دیدم سهیلا اونجوری دویید سمت در و مطمئن شدم...
سهیلا تند تند می میگفت :کجا رفته بودی مادر....نگفتی من میمیرم؟؟مردم از دلواپسی...
سجاد هم که خبر نداشت رشید چی گفته و ما در چه حد خبر داریم....میخواست حرف رو عوض کنه ،ولی بهادر گفت :پسره علی زنده اس....نمرده ...خیالت راحت.
سجاد اول نگاهی به رشيد و بعد به تک تک ما انداخت و گفت:علی کیه؟؟
ترسیده بود حسابی، اینو از چشماش میشد فهمید ....گفتم :ما همه جریان رو میدونیم....علی هم خدارو شکر زنده اس و فقط سرش شکسته ..نگران نباش....
لبخند اومد رو لب سجاد و به رشید نگاه کرد و گفت :بگو جون مادرم..؟؟؟
رشید هم به من نگاه کرد و گفت :به جون مادرم زنده اس....
اون لحظه نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت....خوشحال باشم که صمیمی ترین دوست پسرم میدونه پسرم رو چی خیلی حساسه و اگه اونو قسم بخوره داره راست میگه... یا ناراحت از اینکه پسرم تو این سن کم درگیر چه اتفاقاتیه...
سجاد که از ریخت و وضعش پیدا بود این چند روز حال و روز و جای خوبی نبوده ،با یه بشقاب پر غذا سیر شد و با سهیلا رفتن خونه که بره حموم و سر و ریختش رو درست کنه.....
چند وقتی رو نمیدادیم و زیاد دوروبر رشید نمیومد ..رشید هم چون دماغش شکسته بود ،بیشتر وقتش تو خونه بود ..
اونموقع ها تازه آتاری دستی اومده بود ..براش خریده بودم و ساعتها سرش گرم اون بود ....دو ماهی گذشت.
دماغش بهتر شده بود، ولی از روبرو که نگاه میکردیم کج بود یکم، که اون زمونا خیلی عمل زیبایی وجود نداشت....خیلیم مهم نبود برای کسی ....
سجاد هر ازگاهی میومد کمی بازی میکرد و میرفت...
شنیده بودم ازش که دوباره دنبال کاره....ولی به رشید گفته بودم حق نداره بره سرکار اونم با سجاد....یه سالی گذشت ...
دوباره سجاد تونست مغز رشید رو شست و شو بده و بیوفته به جونش که بیا بریم سر کار...من هر کار و هر روشی رو پیش میگرفتم برای این که این دوتا باهم رفاقت نکنن بازم نمیشد و یه جوری به هم وصل بودن....دیگه بیخیال شده بودم و بهادر هم خسته شده بود ....میگفت این سه تا دختر سر سوزنی برای من اذیت و آزار ندارن، ولی این یه دونه پسر اینقدر منو اذیت کرده...
تو اون گیر و دار فخرالنسا خانم ریه هاش آب آورد و چند روزی بستری شد بیمارستان و بعدش تموم کرد....مرگش درد ناک نبود و حتی ذره ای ناراحت نشدم....چون هر وقت میدیدمش یاد روزایی که گذرونده بودم میوفتادم و قلبم فشرده میشد..حتی زبونی هم حلالش نکردم....
وصیت خودش این بود که تو روستای خودمون دفن بشه...جنازه رو بردیم شهرستان و همونجا یه مراسم کوچیکی گرفته شد براش...
رشید باهامون نیومد ..گفت تازه سر این کار جدید که تراشکاری بود رفته و نمیتونه مرخصی بگیره....
منم به هوای اینکه پریگل و محسن هستن سپردم بهشون و رفتم....تا هفتم فخرالنسا خانم اونجا بودیم و بعدش برگشتیم.....
از پریگل پرسیدم چیکار میکرد رشید ...گفت:صبح میرفت و غروب با سجاد میومدن ...هرچی میگفتم بیاید بالا غذا بخورید میگفت نه بیار پایین با سجاد میخوریم...یکی دوبار هم محسن رو فرستادم بهشون سر بزنه، ولی انگار خوشش نمیومد و محسن گفت دیگه نمیرم بالا....
گفتم :شبا دیر که نمیومدن؟؟
گفت:نه آبجی ..
استرس داشتم و همش سوال میپرسیدم...پریگل هم میگفت من ندیدم و نمیدونم و ....
چهلم فخر النسا خانم شد و دوباره میخواستیم بریم برای مراسم چهلم که اینبار نتونستم دووم بیارم و رشید رو نبرم...هرجوری شده بود با خودمون بردیمش، ولی از دماغمون درآورد بس که اذیت کرد...
هی گفت:برگردیم ..من باید برم سرکار..اوستامون ایراد میگیره ازم اگه نرم....و هزار تا غر دیگه ...فردای چهلم برگشتم سمت خونه ...روزا میگذشت....حرص میخوردم ازکاراش ...از رفتاراش..اصلا مثل بهادر نبود..اصالت نداشت..گاهی بهش میگفتم تو خانزاده ای...باید یکم اصیل رفتار کنی...درست بری، درست بیای....
اگه بدونی خاندانت چه برو و بیایی داشتن...ولی اصلا گوش به حرفم نمیداد...
به سهیلا میگفتم تو یکم پسرت رو نصیحت کن و از رشید من دورش کن..اونم پی زندگی و رفت و آمد و بریز و بپاش خودش بود..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت وهفت
دیگه همه میدونستن که با اون مرد ازدواج کرده و تو یه خونه زندگی میکنه و خرجش رو اون مرد میده ...حتی سجاد هم میدونست و بخاطر همین با سهیلا سر سنگین بود و پیش مادر سهیلا زندگی میکرد...
این بی اهمیتی که سهیلا نسبت به پسرش داشت و اونو آدم حساب نمیکرد، از سجاد یه پسر بد و فوق العاده عقده ای ساخته بود ...
این عقده ای بودن سجاد رو زندگی ما هم تاثیر خودش رو گذاشت و وقتی دید رشید خانواده داره و من و بهادر نگرانشیم و براش هر کاری میکنیم، تصمیم گرفت ضربه اش رو بزنه ،اونم با مواد....
پسر ۱۶ ساله ی منو اول با سیگار آشنا کرد و هر از گاهی میومد خونه میدیدم لباسش بوی سیگار میده ...میگفت:صاحبکارم خیلی سیگار میکشه ....
میگفتم لابد راست میگه ...چون خیلی کوچیک بود برا اینکارا....نمیخواستم باورکنم ....به مرور دیدم نه تنها بوی سیگار از رو لباسش کم نمیشه بلکه دهنش هم بوی سیگار میداد....
میترسیدم به بهادر بگم دوباره بحث و جنگ و جدال راه بیوفته...مونده بودم چیکار کنم...یکی دوبار بهش هشدار دادم و دیدم نه توجهی نمیکنه...همش میگه کار صاحبکارمه....
یه روز رفتم محل کارش و از گوشه کنار دیدم دارن با سجاد سیگار میکشن...رفتم جلو و یه دونه تو گوش رشید و یه دونه تو گوش سجاد زدم...
صاحبکارش از تو مغازه اومد بیرون و با تعجب نگاه کرد ....گفتم :آقای نجاتی من زدم شما ببینی و یاد بگیری...دفعه بعد شما دستشون سیگار دیدی شما به جای من بزن تو گوششون....بعدم به من بگو به همسرم بگم خودش این مشکل رو با پسرش حل کنه....بدون اینکه وایسم حرفی بزنن راهمو گرفتم و برگشتم....
خودم از کارم پشیمون بودم ،نباید غرورش رو میشکستم، ولی چاره ای نبود ...اون لحظه از شدت عصبانیت و ناراحتی کار دیگه نمیشد کرد....
اونشب رشید با قهر اومد خونه و بدون شام رفت تو اتاق و خوابید...
بهادر گفت :چشه این ؟ هر شب سهم مارم میخوره ،عجیبه امشب میل نداره....
گفتم:چیکارش داری ؟ امشب گشنه نیست...بره بخوابه لابد خسته شده ...
فرداش هم بدون اینکه صبحونه بخوره راهی شد....زنگ زدم به سهیلا و قضیه رو گفتم...
خیلی خونسرد گفت:سخت نگیر پری...چیز بدی نیست
گفتم :سهیلا هم خودت هم پسرت دور شید از خانواده من ...
سهیلا که بهش برخورده بود گفت:باز دیشب خواب چی دیدی بیدار شدی زنگ زدی به من ؟من چیکار دارم به خانواده تو...پسرمم کاری با پسر تو نداره ،خیالت راحت....تو پسر خودت رو جمع کن که ول کن سجاد نیس..تلفن رو قطع کرد...
انقدر عصبانی بودم که احساس میکردم از سرم داره دود بلند میشه....
زندگیم مختل شده بود...کارم شده بود تعقیب و گریز رشید...همه فکر و ذکرم شده بود اون...دخترا کاری به من نداشتن...فاطمه که یه سال هم از رشید کوچیکتر بود خیلی عاقلانه رفتار میکرد و آسه میرفت و آسه میومد....
دوقلوهاهم مریم و مرجانم که کوچیک بودن و درگیر مدرسه و بازی و این صحبتا....هیچ مشکلی دیگه نداشتم تو زندگیم، جز این کارای رشید...
گاهی به خودم میگفتم این به عمو بهرامش رفته....درست مثل اون قد و یکدنده و لجباز بود ...
یه روز اومد و گفت :از وقتی اومدی جلوی همه زدی تو گوشم، دیگه همه مسخره ام میکنن و من دیگه نمیرم پیش آقای نجاتی ...اونم حتی مسخره میکنه و من چپ میرم راست میام میگه:رشید بزنم تو گوشت؟؟ مادرت اجازه اش رو داده ها....
فکر کردم دیدم راست میگه کارم اشتباه بوده ...گفتم:اگه سیگار نمیکشیدی که من نمیزدم تو گوشت....
گفت:خب اینکارو کردی فکر کردی من ترک میکنم؟الانم میکشم ،ولی دیگه یاد گرفتم چجوری بکشم که لباسم بو نگیره...
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:رشید بس کن ..بخدا میسپرمت دست بابات و جلوش رو نمیگیرم هر کار دلش خواست باهات بکنه ها...
پرو نگاه کرد تو تخم چشمام گفت :هیچ کاری نمیتونه بکنه....توهم هیچ کاری نمیتونی بکنی ...یهو دیدی گذاشتم رفتم دستت به هیچ جا بند نبودا...کم سر به سر من بذار...اینارو با صدای بلند میگفت....
پریگل که ترسیده بود اومد پایین و گفت:.چیشده آبجی ؟ رشید چی میگی ؟؟حرص نده انقدر مادرت رو ..نمیدونی قلبش ناراحته؟
رشید برگشت تو صورت پریگل نگاه کرد و گفت:به تو چه مربوط؟ خودت که تو خونه ما بزرگ شدی و الانم که شوهر کردی و خونه خریدی بازم اینجا موندی و داری از جیب بابای من میخوری...بچتم که همش خواهر من نگه میداره و بهش میرسه...
اینا رو که گفت محکم زدم تو صورتم و گفتم:ساکت شو....ساکت شو ....این حرفها چیه تو میگی؟
پریگل زد زیر گریه و بچه رو بغل کرد و بدو بدو پله هارو رفت بالا...
گفتم:دیگه شورش رو درآوردی تا الان میگفتم گناه داره سن بلوغشه، باهاش بسازم،ولی تو دیگه پررو شدی....بذار بابات بیاد ...
دوییدم پله هارو بالا که از دل پریگل در بیارم..
دیدم نشسته وسط خونه و داره اشک میریزه...محمد حسینم ترسیده بود و گریه میکرد....
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت وهفت
دیگه همه میدونستن که با اون مرد ازدواج کرده و تو یه خونه زندگی میکنه و خرجش رو اون مرد میده ...حتی سجاد هم میدونست و بخاطر همین با سهیلا سر سنگین بود و پیش مادر سهیلا زندگی میکرد...
این بی اهمیتی که سهیلا نسبت به پسرش داشت و اونو آدم حساب نمیکرد، از سجاد یه پسر بد و فوق العاده عقده ای ساخته بود ...
این عقده ای بودن سجاد رو زندگی ما هم تاثیر خودش رو گذاشت و وقتی دید رشید خانواده داره و من و بهادر نگرانشیم و براش هر کاری میکنیم، تصمیم گرفت ضربه اش رو بزنه ،اونم با مواد....
پسر ۱۶ ساله ی منو اول با سیگار آشنا کرد و هر از گاهی میومد خونه میدیدم لباسش بوی سیگار میده ...میگفت:صاحبکارم خیلی سیگار میکشه ....
میگفتم لابد راست میگه ...چون خیلی کوچیک بود برا اینکارا....نمیخواستم باورکنم ....به مرور دیدم نه تنها بوی سیگار از رو لباسش کم نمیشه بلکه دهنش هم بوی سیگار میداد....
میترسیدم به بهادر بگم دوباره بحث و جنگ و جدال راه بیوفته...مونده بودم چیکار کنم...یکی دوبار بهش هشدار دادم و دیدم نه توجهی نمیکنه...همش میگه کار صاحبکارمه....
یه روز رفتم محل کارش و از گوشه کنار دیدم دارن با سجاد سیگار میکشن...رفتم جلو و یه دونه تو گوش رشید و یه دونه تو گوش سجاد زدم...
صاحبکارش از تو مغازه اومد بیرون و با تعجب نگاه کرد ....گفتم :آقای نجاتی من زدم شما ببینی و یاد بگیری...دفعه بعد شما دستشون سیگار دیدی شما به جای من بزن تو گوششون....بعدم به من بگو به همسرم بگم خودش این مشکل رو با پسرش حل کنه....بدون اینکه وایسم حرفی بزنن راهمو گرفتم و برگشتم....
خودم از کارم پشیمون بودم ،نباید غرورش رو میشکستم، ولی چاره ای نبود ...اون لحظه از شدت عصبانیت و ناراحتی کار دیگه نمیشد کرد....
اونشب رشید با قهر اومد خونه و بدون شام رفت تو اتاق و خوابید...
بهادر گفت :چشه این ؟ هر شب سهم مارم میخوره ،عجیبه امشب میل نداره....
گفتم:چیکارش داری ؟ امشب گشنه نیست...بره بخوابه لابد خسته شده ...
فرداش هم بدون اینکه صبحونه بخوره راهی شد....زنگ زدم به سهیلا و قضیه رو گفتم...
خیلی خونسرد گفت:سخت نگیر پری...چیز بدی نیست
گفتم :سهیلا هم خودت هم پسرت دور شید از خانواده من ...
سهیلا که بهش برخورده بود گفت:باز دیشب خواب چی دیدی بیدار شدی زنگ زدی به من ؟من چیکار دارم به خانواده تو...پسرمم کاری با پسر تو نداره ،خیالت راحت....تو پسر خودت رو جمع کن که ول کن سجاد نیس..تلفن رو قطع کرد...
انقدر عصبانی بودم که احساس میکردم از سرم داره دود بلند میشه....
زندگیم مختل شده بود...کارم شده بود تعقیب و گریز رشید...همه فکر و ذکرم شده بود اون...دخترا کاری به من نداشتن...فاطمه که یه سال هم از رشید کوچیکتر بود خیلی عاقلانه رفتار میکرد و آسه میرفت و آسه میومد....
دوقلوهاهم مریم و مرجانم که کوچیک بودن و درگیر مدرسه و بازی و این صحبتا....هیچ مشکلی دیگه نداشتم تو زندگیم، جز این کارای رشید...
گاهی به خودم میگفتم این به عمو بهرامش رفته....درست مثل اون قد و یکدنده و لجباز بود ...
یه روز اومد و گفت :از وقتی اومدی جلوی همه زدی تو گوشم، دیگه همه مسخره ام میکنن و من دیگه نمیرم پیش آقای نجاتی ...اونم حتی مسخره میکنه و من چپ میرم راست میام میگه:رشید بزنم تو گوشت؟؟ مادرت اجازه اش رو داده ها....
فکر کردم دیدم راست میگه کارم اشتباه بوده ...گفتم:اگه سیگار نمیکشیدی که من نمیزدم تو گوشت....
گفت:خب اینکارو کردی فکر کردی من ترک میکنم؟الانم میکشم ،ولی دیگه یاد گرفتم چجوری بکشم که لباسم بو نگیره...
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:رشید بس کن ..بخدا میسپرمت دست بابات و جلوش رو نمیگیرم هر کار دلش خواست باهات بکنه ها...
پرو نگاه کرد تو تخم چشمام گفت :هیچ کاری نمیتونه بکنه....توهم هیچ کاری نمیتونی بکنی ...یهو دیدی گذاشتم رفتم دستت به هیچ جا بند نبودا...کم سر به سر من بذار...اینارو با صدای بلند میگفت....
پریگل که ترسیده بود اومد پایین و گفت:.چیشده آبجی ؟ رشید چی میگی ؟؟حرص نده انقدر مادرت رو ..نمیدونی قلبش ناراحته؟
رشید برگشت تو صورت پریگل نگاه کرد و گفت:به تو چه مربوط؟ خودت که تو خونه ما بزرگ شدی و الانم که شوهر کردی و خونه خریدی بازم اینجا موندی و داری از جیب بابای من میخوری...بچتم که همش خواهر من نگه میداره و بهش میرسه...
اینا رو که گفت محکم زدم تو صورتم و گفتم:ساکت شو....ساکت شو ....این حرفها چیه تو میگی؟
پریگل زد زیر گریه و بچه رو بغل کرد و بدو بدو پله هارو رفت بالا...
گفتم:دیگه شورش رو درآوردی تا الان میگفتم گناه داره سن بلوغشه، باهاش بسازم،ولی تو دیگه پررو شدی....بذار بابات بیاد ...
دوییدم پله هارو بالا که از دل پریگل در بیارم..
دیدم نشسته وسط خونه و داره اشک میریزه...محمد حسینم ترسیده بود و گریه میکرد....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وهشت
گفتم:پری گلم... خواهر قشنگم ....گریه نکن....چی بشه این بچه که تورو ناراحت کرد...ببخش توروخدا...اون مشکلش منم و از من ناراحته...میخواد حرص منو دربیاره...
پریگل که خیلی خیلی ناراحت بود گفت:نه آبجی راست میگه رشید...من زیادی دیگه مزاحمم ..باید بریم از اینجا .. محسن چند بار گفته ها بریم ..ولی من میگفتم نمیتونم از پیش آبجیم برم ....الان دیگه فهمیدم خیلی اضافی ام...بچه هات اینجوری فکر میکنن، وای از داداش بهادر....
دستاش رو گرفتم و گفتم:بیخود کردن بچه هام، مگه با اوناست ...اصلا به رشید ربطی نداره....تو که داداش بهادر رو میشناسی..اون تورو مثل دختر خودش میدونه..همیشه هم میگه دختر بزرگم پریگله....
این پسره خل شده....از دست من عصبانیه....تو پاشو صورتت رو آب بزن...ولش کن این حرفارو...
گفت :نه آبجی ....راستش محسن خودشم هی میگه بریم...بریم خونه خودمون...ما زیادی اینجا اذیت کردیم...راستش محسن از این پسره سجاد اصلا خوشش نمیاد و میگه این میره و میاد دوست ندارم تو خونه باشی....اصلا خوب شد اینجوری بهونه شد، منم برم خونه خودم....
صدای شکستن قلبم رو میشنیدم...من امیدم به پریگل بود ...همین که تو خونه ام بود ...کنارم بود ..همینکه هر وقت به گذشته ام نگاه میکردم و از گذشته و خانواده ام فقط پریگل مونده بود برام بس بود.....
منم نشستم و زار زدم....گریه کردم...هرچی غصه تو دلم بود رو ریختم بیرون ..قلبم تیر میکشید ،ولی صداش رو در نمیاوردم....دیگه از دست کارای رشید خسته شده بودم...تصمیم گرفتم به بهادر بگم..
اونشب رشید خیلی دیر اومد و منم قبلش حسابی با بهادر حرف زده بودم و اونم نظرش این بود که باید از سجاد دورش کنیم...میگفت همه چیز زیر سر اونه ...
رشید تا اومد تو بهادر گفت :کجا بودی؟؟ رشید خواست مثل همیشه با قیافه گرفتن و رد شدن و رفتن از زیر بار حرفای پدرش خلاص شه ،ولی این بار بهادر به مرز جنون عصبانی بود.......
دوباره با صدای بلند گفت :میگم کجا بودی؟؟؟؟
_ نمیشنوی؟؟
رشید این پا و اون پا کرد و گفت:بیرون بودم ..با سجاد....
بهادر گفت:میدونم بیرون بودی ..کجا بودی دقیقا..
بلند شد و گفت:منو ببر همونجاهایی که بودی...میخوام ببینم پسرم این وقت شب کجاها بوده؟
رشید به من نگاه کرد و منتطر بود مثل همیشه با یه جمله ای حرفی چیزی تمومش کنم این بحث رو ...
ولی دید از طرف من هیچ عکس العملی نیست گفت:پارک بودیم....با دوستامون نشسته بودیم تو پارک ...نکنه شما هم میخوای منو ببری تو پارک و جلوی همه بزنی تو گوشم....
بهادر بلند شد و همونجا یدونه زد تو گوش رشید و گفت:به جای اینکه بیام اونجا بزنم، همین جا میزنم...از فردا حق نداری از در این خونه بری بیرون...رشید این بار آخریه که دارم بهت تذکر میدم...در ضمن اسم سجاد دیگه تو خونمون شنیده نمیشه.... دورو ور خونه اگر ببینمش من میدونم و اون...پس حواست رو جمع کن...تو خونه هم که میمونی حق اینکه خواهرات یا مادرت رو اذیت کنی، نداری....امسال هم اسمت رو مینویسم شبونه تا بری مدرسه و درست رو ادامه بدی.... دور تمام دوستات هم خط میکشی...از این به بعد رفت و آمدات باید زیر نظر من یا مادرت باشه....
رشید چشماش رو گرد کرده بود و با خشم و ناراحتی داشت به چشمای بهادر نگاه می کرد...
بهادر گفت:به جای اینکه انقدر پرو وایسی و تو چشمای من زل بزنی معذرت خواهی کن و از جلوی چشمام برو.....
رشید نیم نگاهی به من انداخت و با چشماش بهم فهموند که میدونه کار من بوده که باباش رو پر کردم و یه جوری خواست با نگاه کردن به من تهدیدم کنه .....
منم کم نیاوردم و همونجا گفتم:چیه به من اینجوری نگاه می کنی ،چند بار بهت فرصت دادم که درست شی ... امروز دیگه شورشو در آوردی ....حقته دیگه از این به بعد ذرهای حمایت من رو نمیبینی.... دیگه تربیتت کامل میوفته دست بابات ،خودش هر جور که صلاح میدونه تو رو تربیت میکنه ....
رشید رفت تو اتاق و درو محکم بست...
بهادر فریاد کشیدم:چته که درو اینجوری می بندی؟پری جان حق نداری امشب بهش حتی یه لیوان آب هم بدی....
اوضاع خیلی بدتر از اون چیزی که فکر میکردم بود.... مجبورا به پریگل گفتم دخترا رو با خودش ببره بالا ...
اون شب با بهادر خواب به چشممون نمیومد بهش گفتم :بهادر کجای کارمون اشتباه بود که این پسر انقدر سرکش شد؟؟؟؟ من که تمام تلاشم رو کردم بچه هام اونجوری که باید تربیت بشن...
بهادر گفت :اون روزایی که من میخواستم اینو دعوا کنم بابت کار اشتباهش، اگر خودت رو جلو ننداخته بودی و دفاع بیمورد ازش نمیکردی ،الان انقدر گستاخ نبود.... پس مقصر خودتی....
راست میگفت نه اینکه پسر دوست باشم، نه، ولی همیشه میگفتم این سه تا دخترا پشت همن، ولی رشید یکی یه دونه اس و برادر نداره.... حداقل من مثل یک برادر کنارش باشم ....دلش به من خوش باشه...
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_وهشت
گفتم:پری گلم... خواهر قشنگم ....گریه نکن....چی بشه این بچه که تورو ناراحت کرد...ببخش توروخدا...اون مشکلش منم و از من ناراحته...میخواد حرص منو دربیاره...
پریگل که خیلی خیلی ناراحت بود گفت:نه آبجی راست میگه رشید...من زیادی دیگه مزاحمم ..باید بریم از اینجا .. محسن چند بار گفته ها بریم ..ولی من میگفتم نمیتونم از پیش آبجیم برم ....الان دیگه فهمیدم خیلی اضافی ام...بچه هات اینجوری فکر میکنن، وای از داداش بهادر....
دستاش رو گرفتم و گفتم:بیخود کردن بچه هام، مگه با اوناست ...اصلا به رشید ربطی نداره....تو که داداش بهادر رو میشناسی..اون تورو مثل دختر خودش میدونه..همیشه هم میگه دختر بزرگم پریگله....
این پسره خل شده....از دست من عصبانیه....تو پاشو صورتت رو آب بزن...ولش کن این حرفارو...
گفت :نه آبجی ....راستش محسن خودشم هی میگه بریم...بریم خونه خودمون...ما زیادی اینجا اذیت کردیم...راستش محسن از این پسره سجاد اصلا خوشش نمیاد و میگه این میره و میاد دوست ندارم تو خونه باشی....اصلا خوب شد اینجوری بهونه شد، منم برم خونه خودم....
صدای شکستن قلبم رو میشنیدم...من امیدم به پریگل بود ...همین که تو خونه ام بود ...کنارم بود ..همینکه هر وقت به گذشته ام نگاه میکردم و از گذشته و خانواده ام فقط پریگل مونده بود برام بس بود.....
منم نشستم و زار زدم....گریه کردم...هرچی غصه تو دلم بود رو ریختم بیرون ..قلبم تیر میکشید ،ولی صداش رو در نمیاوردم....دیگه از دست کارای رشید خسته شده بودم...تصمیم گرفتم به بهادر بگم..
اونشب رشید خیلی دیر اومد و منم قبلش حسابی با بهادر حرف زده بودم و اونم نظرش این بود که باید از سجاد دورش کنیم...میگفت همه چیز زیر سر اونه ...
رشید تا اومد تو بهادر گفت :کجا بودی؟؟ رشید خواست مثل همیشه با قیافه گرفتن و رد شدن و رفتن از زیر بار حرفای پدرش خلاص شه ،ولی این بار بهادر به مرز جنون عصبانی بود.......
دوباره با صدای بلند گفت :میگم کجا بودی؟؟؟؟
_ نمیشنوی؟؟
رشید این پا و اون پا کرد و گفت:بیرون بودم ..با سجاد....
بهادر گفت:میدونم بیرون بودی ..کجا بودی دقیقا..
بلند شد و گفت:منو ببر همونجاهایی که بودی...میخوام ببینم پسرم این وقت شب کجاها بوده؟
رشید به من نگاه کرد و منتطر بود مثل همیشه با یه جمله ای حرفی چیزی تمومش کنم این بحث رو ...
ولی دید از طرف من هیچ عکس العملی نیست گفت:پارک بودیم....با دوستامون نشسته بودیم تو پارک ...نکنه شما هم میخوای منو ببری تو پارک و جلوی همه بزنی تو گوشم....
بهادر بلند شد و همونجا یدونه زد تو گوش رشید و گفت:به جای اینکه بیام اونجا بزنم، همین جا میزنم...از فردا حق نداری از در این خونه بری بیرون...رشید این بار آخریه که دارم بهت تذکر میدم...در ضمن اسم سجاد دیگه تو خونمون شنیده نمیشه.... دورو ور خونه اگر ببینمش من میدونم و اون...پس حواست رو جمع کن...تو خونه هم که میمونی حق اینکه خواهرات یا مادرت رو اذیت کنی، نداری....امسال هم اسمت رو مینویسم شبونه تا بری مدرسه و درست رو ادامه بدی.... دور تمام دوستات هم خط میکشی...از این به بعد رفت و آمدات باید زیر نظر من یا مادرت باشه....
رشید چشماش رو گرد کرده بود و با خشم و ناراحتی داشت به چشمای بهادر نگاه می کرد...
بهادر گفت:به جای اینکه انقدر پرو وایسی و تو چشمای من زل بزنی معذرت خواهی کن و از جلوی چشمام برو.....
رشید نیم نگاهی به من انداخت و با چشماش بهم فهموند که میدونه کار من بوده که باباش رو پر کردم و یه جوری خواست با نگاه کردن به من تهدیدم کنه .....
منم کم نیاوردم و همونجا گفتم:چیه به من اینجوری نگاه می کنی ،چند بار بهت فرصت دادم که درست شی ... امروز دیگه شورشو در آوردی ....حقته دیگه از این به بعد ذرهای حمایت من رو نمیبینی.... دیگه تربیتت کامل میوفته دست بابات ،خودش هر جور که صلاح میدونه تو رو تربیت میکنه ....
رشید رفت تو اتاق و درو محکم بست...
بهادر فریاد کشیدم:چته که درو اینجوری می بندی؟پری جان حق نداری امشب بهش حتی یه لیوان آب هم بدی....
اوضاع خیلی بدتر از اون چیزی که فکر میکردم بود.... مجبورا به پریگل گفتم دخترا رو با خودش ببره بالا ...
اون شب با بهادر خواب به چشممون نمیومد بهش گفتم :بهادر کجای کارمون اشتباه بود که این پسر انقدر سرکش شد؟؟؟؟ من که تمام تلاشم رو کردم بچه هام اونجوری که باید تربیت بشن...
بهادر گفت :اون روزایی که من میخواستم اینو دعوا کنم بابت کار اشتباهش، اگر خودت رو جلو ننداخته بودی و دفاع بیمورد ازش نمیکردی ،الان انقدر گستاخ نبود.... پس مقصر خودتی....
راست میگفت نه اینکه پسر دوست باشم، نه، ولی همیشه میگفتم این سه تا دخترا پشت همن، ولی رشید یکی یه دونه اس و برادر نداره.... حداقل من مثل یک برادر کنارش باشم ....دلش به من خوش باشه...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_ونه
ولی نمیدونستم که با این کارم کاری می کنم که بعدها این بچه بشه بلای جونم....
از فردای آن روز رشید فقط برای دستشویی رفتن از اتاق میومد بیرون، با من حرف نمیزد....اگر چیزی هم میخواست به فاطمه یا مریم و مرجان میگفت.....چند روزی به همین منوال گذشت ...
. به بهادر گفتم :تا کی قراره این تو اتاق زندانی باشه؟؟
بهادرگفت:الان ناراحتی از اینکه نمیره بیرون؟ دلت شور نمیزنه کجاست؟؟ دل نگرون نیستی؟؟پریجان رشید تا وقتی که خودش پشیمون نشده و نیومده ازمون عذرخواهی کنه، از این خونه بیرون حق نداره بره....راستی این پسره سجاد تو این چند روز نیومده سراغ رشید رو بگیره؟؟؟؟
گفتم:نه نیومده ...
گفت:عجیبه...
گفتم:من با سهیلا بحث کردم احتمالاً به خاطر همین دور و برمون نمیان...
گفت:بهتر هیچ خوشم نمیاد با این زن رفت و آمد داشته باشیم...
تو این هاگیر واگیر پری گل به محسن گفته بود که موافق رفتن از این خونه اس، ولی نگفته بود که رشید اون حرفارو بهش زده...
محسن هم با مستاجر صحبت کرده بود که از خونشون بلند شن تا خودشون برن اونجا....
نمیخواستم بزور نگهشون دارم ولی باز هم به جفتشون گفتم:اگر بمونید من راضی ترم...
ولی پری گل انگار خیلی بهش برخورده بود یا خسته شده بود از جنگ هرروز و شب خونه ما...
گفت:نه آبجی دیگه بسه هرچی زحمت بهت دادیم... ما هم باید رو پای خودمون وایسیم...
گفتم :خوب بالا رو دوباره آرایشگاه میکنیم و توهم روزا بیا اینجا سرکارت....اینجوری منم دلم نمیگیره....
ولی پری گل گفت: نه آبجی محسن گفته برام یه جارو اجاره می کنه که نزدیک خونمون باشه ...سخته بخوام هر روز تا اینجا بیامو برم.....
بغض داشت اذیتم میکرد، اما چیزی نگفتم.... اومدم پایین و زدم زیر گریه ...
بهادر گفت:بلاخره یه روزی از پیشت میرفتن دیر یا زود خواهرت باید مستقل می شد... اینجوری خیلی به تو وابسته بود و نمیتونست از پس زندگیش بربیاد... تو هم اگر خواهرت رو دوست داری باید با این قضیه کنار بیای و کمکش کنی که بتونه تنهایی زندگی کنه بدون حمایت تو
بعد از رفتن پری گل حسابی احساس تنهایی میکردم ...سرم رو به قلاب بافی و بافتنی گرم میکردم و سعی میکردم زیاد فکر و خیال نکنم....
رشید هم از تو قرنطینه ای که باباش کرده بود خارج شده بود و میرفت بیرون و میومد ...ولی اینسری برای اینکه دوباره مثل قبل دچار مشکل نشه، سعی میکرد رعایت کنه و دیر نمیومد خونه ....
زندگی روال عادی خودش رو داشت تااینکه پریگل دوباره حامله شد....
خیلی ویار داشت و بخاطر حال بدش، بیشتر وقتا فاطمه میرفت پیشش میموند ...
یه روز خیلی ناراحت بودم بهادر اومد خونه و دید دارم گریه میکنم .گفت:چیشده پریجان؟
گفتمچیزی نیست خیلی دلم گرفته ..دلم هوای خاک مادر و پدرم رو کرده ..
گفت :خب کاری نداره ساکت رو ببند بریم ..
گفتم :نه نمیشه الان ..بچه ها رو چیکار کنیم؟ مدرسه دارن...
گفت :بچه هارو میسپاریم به پریگل...چند روز یا میاد اینجا یا بچه ها میرن اونجا ....کاری نداره که ..بریم اصلا میخوام ببرمت مشهد....آب و هوات عوض شه...
راستش خیلی دلم هوای مشهد رو کرده بود و خیلی سال بود نرفته بودیم....آخرین بار با گلننه و عمه باجی خدا بیامرز رفتیم....
گفتم:نمیدونم بذار ببینم پریگل میتونه نگه داره بچه هارو یا نه ؟ آخه میدونی که اونم شرایطش سخته...
گفت:پاشو زنگ بزن ببین چی میگه؟
خیز برداشتم سمت تلفن ...بهادر زیر لب گفت:چقدر ار خدا خواسته بود و بعدم خنده ای کرد....
خندیدم و گفتم:خب چیکار کنم دلم پوسید تو این چهار دیواری...همینجوری که داشتماینارو میگفتم دونه دونه شماره خونه پریگل رو میگرفتم و بعد از سه تا بوق فاطمه گوشی رو برداشت ...
گفتم :دخترمگوشی رو بده به خاله ات..
پریگل جواب داد و منم قضیه رو بهش گفتم و اونم گفت :چرا که نه ...از خدامه تو بری یه مسافرت و یکمنفس بکشی...فقط آبجی رشید رو چیکار کنم؟
از بعد اون حرف رشید به پریگل میونه اشون یکم شکرآب بود و زیاد باهم حرف نمیزدن...
گفتم:یه فکری به حال اونم میکنم.. گفت :باشه...
قطع کردم و به بهادر گفتم؛رشید رو چیکار کنیم؟ الان بگم بیا بریم میخواد بگه نه ...بذارمش خونه هم که نمیره خونه پریگل و میخواد تنها بمونه...
بهادر بی تفاوت گفت:خب بمونه...چیزی نیست که....
یکم دلم به رفتارای جدیدش قرص بود بخاطر همین گفتم :باشه پس میگم پریگل غذاشو براش بفرسته ...
بهادر کی میریم؟؟
خندید و گفت:امروز برم ماشین رو سرویس کنم، آب و روغنش رو چک کنم و بعد راه میوفتیم...فردا صبح خوبه؟
گفتم :باشه منم امروز به کارام برسم...شارژ شده بودم...نمیدونم چرا انقدر دلم میخواست اون سفر رو برم....انگار تقدیر برای من اینجوری رقم خورده بود ،چون خیلی همه چیز سریع جور شد و فردا صبح زود ما راهی
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوشصت_ونه
ولی نمیدونستم که با این کارم کاری می کنم که بعدها این بچه بشه بلای جونم....
از فردای آن روز رشید فقط برای دستشویی رفتن از اتاق میومد بیرون، با من حرف نمیزد....اگر چیزی هم میخواست به فاطمه یا مریم و مرجان میگفت.....چند روزی به همین منوال گذشت ...
. به بهادر گفتم :تا کی قراره این تو اتاق زندانی باشه؟؟
بهادرگفت:الان ناراحتی از اینکه نمیره بیرون؟ دلت شور نمیزنه کجاست؟؟ دل نگرون نیستی؟؟پریجان رشید تا وقتی که خودش پشیمون نشده و نیومده ازمون عذرخواهی کنه، از این خونه بیرون حق نداره بره....راستی این پسره سجاد تو این چند روز نیومده سراغ رشید رو بگیره؟؟؟؟
گفتم:نه نیومده ...
گفت:عجیبه...
گفتم:من با سهیلا بحث کردم احتمالاً به خاطر همین دور و برمون نمیان...
گفت:بهتر هیچ خوشم نمیاد با این زن رفت و آمد داشته باشیم...
تو این هاگیر واگیر پری گل به محسن گفته بود که موافق رفتن از این خونه اس، ولی نگفته بود که رشید اون حرفارو بهش زده...
محسن هم با مستاجر صحبت کرده بود که از خونشون بلند شن تا خودشون برن اونجا....
نمیخواستم بزور نگهشون دارم ولی باز هم به جفتشون گفتم:اگر بمونید من راضی ترم...
ولی پری گل انگار خیلی بهش برخورده بود یا خسته شده بود از جنگ هرروز و شب خونه ما...
گفت:نه آبجی دیگه بسه هرچی زحمت بهت دادیم... ما هم باید رو پای خودمون وایسیم...
گفتم :خوب بالا رو دوباره آرایشگاه میکنیم و توهم روزا بیا اینجا سرکارت....اینجوری منم دلم نمیگیره....
ولی پری گل گفت: نه آبجی محسن گفته برام یه جارو اجاره می کنه که نزدیک خونمون باشه ...سخته بخوام هر روز تا اینجا بیامو برم.....
بغض داشت اذیتم میکرد، اما چیزی نگفتم.... اومدم پایین و زدم زیر گریه ...
بهادر گفت:بلاخره یه روزی از پیشت میرفتن دیر یا زود خواهرت باید مستقل می شد... اینجوری خیلی به تو وابسته بود و نمیتونست از پس زندگیش بربیاد... تو هم اگر خواهرت رو دوست داری باید با این قضیه کنار بیای و کمکش کنی که بتونه تنهایی زندگی کنه بدون حمایت تو
بعد از رفتن پری گل حسابی احساس تنهایی میکردم ...سرم رو به قلاب بافی و بافتنی گرم میکردم و سعی میکردم زیاد فکر و خیال نکنم....
رشید هم از تو قرنطینه ای که باباش کرده بود خارج شده بود و میرفت بیرون و میومد ...ولی اینسری برای اینکه دوباره مثل قبل دچار مشکل نشه، سعی میکرد رعایت کنه و دیر نمیومد خونه ....
زندگی روال عادی خودش رو داشت تااینکه پریگل دوباره حامله شد....
خیلی ویار داشت و بخاطر حال بدش، بیشتر وقتا فاطمه میرفت پیشش میموند ...
یه روز خیلی ناراحت بودم بهادر اومد خونه و دید دارم گریه میکنم .گفت:چیشده پریجان؟
گفتمچیزی نیست خیلی دلم گرفته ..دلم هوای خاک مادر و پدرم رو کرده ..
گفت :خب کاری نداره ساکت رو ببند بریم ..
گفتم :نه نمیشه الان ..بچه ها رو چیکار کنیم؟ مدرسه دارن...
گفت :بچه هارو میسپاریم به پریگل...چند روز یا میاد اینجا یا بچه ها میرن اونجا ....کاری نداره که ..بریم اصلا میخوام ببرمت مشهد....آب و هوات عوض شه...
راستش خیلی دلم هوای مشهد رو کرده بود و خیلی سال بود نرفته بودیم....آخرین بار با گلننه و عمه باجی خدا بیامرز رفتیم....
گفتم:نمیدونم بذار ببینم پریگل میتونه نگه داره بچه هارو یا نه ؟ آخه میدونی که اونم شرایطش سخته...
گفت:پاشو زنگ بزن ببین چی میگه؟
خیز برداشتم سمت تلفن ...بهادر زیر لب گفت:چقدر ار خدا خواسته بود و بعدم خنده ای کرد....
خندیدم و گفتم:خب چیکار کنم دلم پوسید تو این چهار دیواری...همینجوری که داشتماینارو میگفتم دونه دونه شماره خونه پریگل رو میگرفتم و بعد از سه تا بوق فاطمه گوشی رو برداشت ...
گفتم :دخترمگوشی رو بده به خاله ات..
پریگل جواب داد و منم قضیه رو بهش گفتم و اونم گفت :چرا که نه ...از خدامه تو بری یه مسافرت و یکمنفس بکشی...فقط آبجی رشید رو چیکار کنم؟
از بعد اون حرف رشید به پریگل میونه اشون یکم شکرآب بود و زیاد باهم حرف نمیزدن...
گفتم:یه فکری به حال اونم میکنم.. گفت :باشه...
قطع کردم و به بهادر گفتم؛رشید رو چیکار کنیم؟ الان بگم بیا بریم میخواد بگه نه ...بذارمش خونه هم که نمیره خونه پریگل و میخواد تنها بمونه...
بهادر بی تفاوت گفت:خب بمونه...چیزی نیست که....
یکم دلم به رفتارای جدیدش قرص بود بخاطر همین گفتم :باشه پس میگم پریگل غذاشو براش بفرسته ...
بهادر کی میریم؟؟
خندید و گفت:امروز برم ماشین رو سرویس کنم، آب و روغنش رو چک کنم و بعد راه میوفتیم...فردا صبح خوبه؟
گفتم :باشه منم امروز به کارام برسم...شارژ شده بودم...نمیدونم چرا انقدر دلم میخواست اون سفر رو برم....انگار تقدیر برای من اینجوری رقم خورده بود ،چون خیلی همه چیز سریع جور شد و فردا صبح زود ما راهی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوهفتاد
راستش دلم یکم پیش بچه ها میموند، ولی از طرفی هم دل تو دلم نبود....قرار بود بریم مشهد و برگشتنی بریمروستا و یه سر بزنیم....
همه چیز خوب بود و سفر دوتایی خوبی رو شروع کردیم...اولین بار بود دوتایی میرفتیممسافرت....از خاطراتمون تعریف میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم....انگار نه انگار من همون پریجان روز قبل بودم که زانوی غم بغل گرفته بود ...شب شده بود و همه جا تاریک بود که رسیدیم مشهد ....حسابی خسته و کوفته شده بودیم....رفتیم هتل و اونشب تا صبح تخت خوابیدیم....فرداش صبح از عشق رفتن به حرم زود بیدار شدم و دوش گرفتم و راهی حرم شدیم.....بعد از کلی زیارت و بازار گردی برگشتیم هتل...بعد از شام گفتم :بریم دوباره حرم ؟
بهادر گفت :دیگه از صبح حرم بودیم دیگه...الان من خسته ام میخوام بخوابم....
گفتم :من خسته نیستم...دلم میخواد برم... همینجوری که دراز کشیده بود گفت:خب پاشو برو ....فقط مواظبباش..
ذوق زده گفتم:باشه ...میرم و نماز صبح رو میخونم و برمیگردم...سر تکون داد و خوابید ..منم چادر به سر کردم و راهی شدم....اولش که خواستم از هتل بیام بیرون عطسه کردم و یه لحظه پا پس کشیدم، ولی دوباره گفتم:توکل به خدا...
راهی شدم سمت حرم....راهی نبود و نزدیک بود...اون موقع ها مثل الان نبود که تاصبح همه جا باز باشه و شلوغ باشه...خلوت بود، ولی خب مسافر زیاد میرفت از سمت هتلها به سمت حرم یا برعکس....یکم از هتل دور شده بودم که یه ماشین کنار پام وایساد...ترسیدم و قدم هام رو محکم تر برداشتم هنوز دو قدم دور نشده بودم که یکی از پشت دهنم رو گرفت و یه زن هم دستام رو گرفت پشتم و منو کشوندن تو ماشین..
انقدر اون لحظه ترسیده بودم که نزدیک بود سکته کنم و قلبم لحظه ای از ترس وایساد....اصلا نمیدونستم کی هستن و کجا دارن منو میبرن ...
ماشین با سرعت میرفت ...
راهی که میرفتن راه فرعی و خاکی بود و خیلی وحشتناک بود....بعد از حدود بیست دقیقه زدن کنار و پیاده شدن و من هم پیاده کردن..
انداختنم رو زمین و زنه باهاشون بود با هیکل درشتی که داشت گفت :حالا هرچقدر میخوای فریاد بزن...تاریک بود صورتش رو نمیدیدم...
یکی از مردا گفت:بجنب دیگه....
زنه گفت :خب دو دقیقه صبر کن با زبون خوش اگه داد که داده اگه نداد به زور میگیرم....
اصلا نمیدونستم چی میگن و از چی حرف میزدن....فقط زیر لب امام رضا رو صدا میزدم ....
قلبم تیر میکشید و نمیدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد...
زنه گفت:خب خانم ...خودت در میاری اون گردنبند و گوشواره و النگو های قشنگت و یا من زحمتش رو بکشم...
دوزاریم افتاد که اینا بخاطر طلاهامکه خیلیمسنگین بود منو دزدیدن....
آروم گفتم:توروخدا ولم کنید برم...من قلبم ناراحته....الانم درد میکنه داره تیر میکشه.....ولم کنید برم...
زنه که صدای کلفتی هم داشت گفت:
ما که کاریت نداریم خانم ....فقط و فقط طلاهات رو میخوایم....از صبح تو حرم دیدمت و حواسم بهت بود...تا دم هتل دنبالت کردم....تا الان دم در هتل نشسته بودیم و نقشه میکشیدیم چطوری برسیم خدمتت که خودت اومدی به خدمت ما ...حالا الان ما کاری به تو نداریم...طلاها رو بده و برو....
از ترس دست بردم زیر گردنم و قفل گردنبند و بعدش گوشواره هام رو باز کردم....گفتم :النگوهام به زور جوراب کردم دستم در نمیاد...یه جوراب پارازین درآورد و گفت :فکر اینجاشم کردم...با کمک جوراب ۱۵ تا النگوی نازنینم که بهادر برام خریده بود رو درآورد ...انگشترام هم گرفت و از تو کیفم یه دسته پولی که همراهم بود رو هم برداشت و سه تایی سوار ماشین شدن و با سرعت بالایی رفتن.....
همه این ها شاید ۵ دقیقه هم طول نکشید ....هرچی دوروبرم رو نگاه میکردم بیابون بود...هرچینگاه میکردم سیاهی بود...نه چراغی نه جاده ای ...گریه امونم رو بریده بود..
سرم رو بردم بالا و فقط خدارو صدا میزدم...بلند شدم و راه افتادم...جلوی پام رو نمیدیدم....چند بار افتادم....راهیکه ماشینشون به سمتش حرکت کرده بود رو پیش گرفته بودم و میرفتم اما نمیدونستم اصلا کجاست...
نمیدونم چقدر طول کشیده بود ...یه ساعت ...دو ساعت...سه ساعت....انقدر راه رفته بودم که انگشتای پام ذوق ذوق میکرد....هوا هنوز روشن نشده بود...
به این فکر میکردم که بهادر وقتی پیدام نکنه چه حالی میشه...
یا نکنه یه گرگی شغالی چیزی بهم حمله کنه ...صدای گرگ میومد ولی خیلی دور بود .... از درد قلبم نمیتونستم دیگه راه برم..
رو زمین نشستم و دیگه نتونستم راه برم....خدا خدا میکردم زودتر هوا روشن بشه و من نجات پیدا کنم...
چشام از خستگی و استرس و ناراحتی بسته شد و به جای خواب میشه گفت از حال رفتم....
با صدای کلاغ ها از خواب بیدار شدم ..شایدم به هوش اومدم نمیدونم....نور چشمام رو زد ...چشمام رو مالیدم و دیدم هوا روشن شده ..
x#ادامه_پریجان فردا ساعت ۱۴x
@ffaaAAFFN
#برشی_از_یک_زندگی
#پریجان
#قسمت_صدوهفتاد
راستش دلم یکم پیش بچه ها میموند، ولی از طرفی هم دل تو دلم نبود....قرار بود بریم مشهد و برگشتنی بریمروستا و یه سر بزنیم....
همه چیز خوب بود و سفر دوتایی خوبی رو شروع کردیم...اولین بار بود دوتایی میرفتیممسافرت....از خاطراتمون تعریف میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم....انگار نه انگار من همون پریجان روز قبل بودم که زانوی غم بغل گرفته بود ...شب شده بود و همه جا تاریک بود که رسیدیم مشهد ....حسابی خسته و کوفته شده بودیم....رفتیم هتل و اونشب تا صبح تخت خوابیدیم....فرداش صبح از عشق رفتن به حرم زود بیدار شدم و دوش گرفتم و راهی حرم شدیم.....بعد از کلی زیارت و بازار گردی برگشتیم هتل...بعد از شام گفتم :بریم دوباره حرم ؟
بهادر گفت :دیگه از صبح حرم بودیم دیگه...الان من خسته ام میخوام بخوابم....
گفتم :من خسته نیستم...دلم میخواد برم... همینجوری که دراز کشیده بود گفت:خب پاشو برو ....فقط مواظبباش..
ذوق زده گفتم:باشه ...میرم و نماز صبح رو میخونم و برمیگردم...سر تکون داد و خوابید ..منم چادر به سر کردم و راهی شدم....اولش که خواستم از هتل بیام بیرون عطسه کردم و یه لحظه پا پس کشیدم، ولی دوباره گفتم:توکل به خدا...
راهی شدم سمت حرم....راهی نبود و نزدیک بود...اون موقع ها مثل الان نبود که تاصبح همه جا باز باشه و شلوغ باشه...خلوت بود، ولی خب مسافر زیاد میرفت از سمت هتلها به سمت حرم یا برعکس....یکم از هتل دور شده بودم که یه ماشین کنار پام وایساد...ترسیدم و قدم هام رو محکم تر برداشتم هنوز دو قدم دور نشده بودم که یکی از پشت دهنم رو گرفت و یه زن هم دستام رو گرفت پشتم و منو کشوندن تو ماشین..
انقدر اون لحظه ترسیده بودم که نزدیک بود سکته کنم و قلبم لحظه ای از ترس وایساد....اصلا نمیدونستم کی هستن و کجا دارن منو میبرن ...
ماشین با سرعت میرفت ...
راهی که میرفتن راه فرعی و خاکی بود و خیلی وحشتناک بود....بعد از حدود بیست دقیقه زدن کنار و پیاده شدن و من هم پیاده کردن..
انداختنم رو زمین و زنه باهاشون بود با هیکل درشتی که داشت گفت :حالا هرچقدر میخوای فریاد بزن...تاریک بود صورتش رو نمیدیدم...
یکی از مردا گفت:بجنب دیگه....
زنه گفت :خب دو دقیقه صبر کن با زبون خوش اگه داد که داده اگه نداد به زور میگیرم....
اصلا نمیدونستم چی میگن و از چی حرف میزدن....فقط زیر لب امام رضا رو صدا میزدم ....
قلبم تیر میکشید و نمیدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد...
زنه گفت:خب خانم ...خودت در میاری اون گردنبند و گوشواره و النگو های قشنگت و یا من زحمتش رو بکشم...
دوزاریم افتاد که اینا بخاطر طلاهامکه خیلیمسنگین بود منو دزدیدن....
آروم گفتم:توروخدا ولم کنید برم...من قلبم ناراحته....الانم درد میکنه داره تیر میکشه.....ولم کنید برم...
زنه که صدای کلفتی هم داشت گفت:
ما که کاریت نداریم خانم ....فقط و فقط طلاهات رو میخوایم....از صبح تو حرم دیدمت و حواسم بهت بود...تا دم هتل دنبالت کردم....تا الان دم در هتل نشسته بودیم و نقشه میکشیدیم چطوری برسیم خدمتت که خودت اومدی به خدمت ما ...حالا الان ما کاری به تو نداریم...طلاها رو بده و برو....
از ترس دست بردم زیر گردنم و قفل گردنبند و بعدش گوشواره هام رو باز کردم....گفتم :النگوهام به زور جوراب کردم دستم در نمیاد...یه جوراب پارازین درآورد و گفت :فکر اینجاشم کردم...با کمک جوراب ۱۵ تا النگوی نازنینم که بهادر برام خریده بود رو درآورد ...انگشترام هم گرفت و از تو کیفم یه دسته پولی که همراهم بود رو هم برداشت و سه تایی سوار ماشین شدن و با سرعت بالایی رفتن.....
همه این ها شاید ۵ دقیقه هم طول نکشید ....هرچی دوروبرم رو نگاه میکردم بیابون بود...هرچینگاه میکردم سیاهی بود...نه چراغی نه جاده ای ...گریه امونم رو بریده بود..
سرم رو بردم بالا و فقط خدارو صدا میزدم...بلند شدم و راه افتادم...جلوی پام رو نمیدیدم....چند بار افتادم....راهیکه ماشینشون به سمتش حرکت کرده بود رو پیش گرفته بودم و میرفتم اما نمیدونستم اصلا کجاست...
نمیدونم چقدر طول کشیده بود ...یه ساعت ...دو ساعت...سه ساعت....انقدر راه رفته بودم که انگشتای پام ذوق ذوق میکرد....هوا هنوز روشن نشده بود...
به این فکر میکردم که بهادر وقتی پیدام نکنه چه حالی میشه...
یا نکنه یه گرگی شغالی چیزی بهم حمله کنه ...صدای گرگ میومد ولی خیلی دور بود .... از درد قلبم نمیتونستم دیگه راه برم..
رو زمین نشستم و دیگه نتونستم راه برم....خدا خدا میکردم زودتر هوا روشن بشه و من نجات پیدا کنم...
چشام از خستگی و استرس و ناراحتی بسته شد و به جای خواب میشه گفت از حال رفتم....
با صدای کلاغ ها از خواب بیدار شدم ..شایدم به هوش اومدم نمیدونم....نور چشمام رو زد ...چشمام رو مالیدم و دیدم هوا روشن شده ..
x#ادامه_پریجان فردا ساعت ۱۴x
@ffaaAAFFN
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم
و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ.
نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت. تااینکه ی روز ارباب و پسرش برای کاری به خونه ما اومدن و منو خیییلی اتفاقی دیدن. بعد از دو روز که مشغول آب وجاروی حیاط بودم سه زن با چند مجمع وارد حیاط شدن ومنو برای پسر ارباب خواستگاری کردن ،فقط ی مشکلی این وسط بود اینکه کوچکترین پسر ارباب همسن پدر من بود.....
و شروع ماجرای زندگی من.....🥹
@ffaaAAFFN
#ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم
و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ.
نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت. تااینکه ی روز ارباب و پسرش برای کاری به خونه ما اومدن و منو خیییلی اتفاقی دیدن. بعد از دو روز که مشغول آب وجاروی حیاط بودم سه زن با چند مجمع وارد حیاط شدن ومنو برای پسر ارباب خواستگاری کردن ،فقط ی مشکلی این وسط بود اینکه کوچکترین پسر ارباب همسن پدر من بود.....
و شروع ماجرای زندگی من.....🥹
@ffaaAAFFN
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم
و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ.
نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت. تااینکه ی روز ارباب و پسرش برای کاری به خونه ما اومدن و منو خیییلی اتفاقی دیدن. بعد از دو روز که مشغول آب وجاروی حیاط بودم سه زن با چند مجمع وارد حیاط شدن ومنو برای پسر ارباب خواستگاری کردن ،فقط ی مشکلی این وسط بود اینکه کوچکترین پسر ارباب همسن پدر من بود.....
و شروع ماجرای زندگی من.....🥹
@ffaaAAFFN
#ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم
و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ.
نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت. تااینکه ی روز ارباب و پسرش برای کاری به خونه ما اومدن و منو خیییلی اتفاقی دیدن. بعد از دو روز که مشغول آب وجاروی حیاط بودم سه زن با چند مجمع وارد حیاط شدن ومنو برای پسر ارباب خواستگاری کردن ،فقط ی مشکلی این وسط بود اینکه کوچکترین پسر ارباب همسن پدر من بود.....
و شروع ماجرای زندگی من.....🥹
@ffaaAAFFN
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_چهل
دردی که از کتک های ارسلان می کشیدم رو فراموش کردم و فقط به فکر این بودم که چطور میتونم بی گناهیم رو ثابت کنم...
ستاره که دید خیلی بی تابم گفت ماهور اگه همه ی دنیا جمع بشن و بگن تو گناه کاری من میدونم که تو از برگ گلم پاک تری و هیچ کار خطایی نکردی، اصلا نگران نباش من ته توی این ماجرا رو در میارم و اونوقت به حساب همه ی کسایی که تو این دسیسه دست داشتن میرسم...
ستاره کمکم کرد از جام بلند شدم ،بیشتر از چند قدم نتونستم راه برم و خوردم زمین، زری اومد پیشم و گفت بشین تا آب گرم کنم و بیارم همین جا دوش بگیر، مثل بچه های یتیم و بی کس یه گوشه کز کردم ،ستاره گفت زری برو ببین اگه خان ننه تو مطبخ نبود ،دوسه تا تخم مرغ با روغن حیوانی نیمرو کن وردار بیار ،این بدبخت بخوره یه کم جون بگیره، زری که رفت بالا ستاره گفت ماهور میتونی مو به مو اتفاقاتی که این مدت برات افتاده برام تعریف کنی؟
هر چند اصلا حال حرف زدن نداشتم ولی شروع کردم از دوسه ماه قبل تعریف کردن تا دیشب و همه چی رو براش تعریف کردم، ستاره گفت مطمئنم همه چی زیر سر ربابه و صنم ،نه تو نه اون آقا معلم هیچ تقصیری تو این ماجرا ندارید،ولی نمیدونم چرا آقا معلم یهو بی خبر،دقیقا یک روز قبل از اومدن ارسلان و خان بابا گذاشت از این جا رفت؟
گفتم خودمم تعجب میکنم چون حرفی از رفتن نبود،ولی به صنم گفته بود به استخدام دولت دراومده و تا سه چهار ماه دیگه از اینجا می ره، همینم باعث شد صنم تو هول و ولا بیفته و ازم بخواد براش نامه بنویسم تا قبل از رفتن از عشقی که بهش داره خبردارش کنه،ای کاش دستم می شکست و این کار رو نمی کردم، نمیدونم چرا عقلمو به کار ننداختم و کارها رو با احساسم پیش بردم، ستاره سرمو گرفت تو بغلش و گفت نگران نباش ،مطمئن باش ماه پشت ابر نمی مونه و یه روز همه چی برملا میشه..
ازش تشکر کردموگفتم تنها گناه من اعتماد به ربابه و صنم بود که با نقشه ای که برام کشیدن اینطور بدبختم کردن و ارسلان خان رو اینطور آواره ی شهر کردن... فقط خدا کنه بتونه آقا معلم رو پیداکنه...
ستاره گفت ناراحت نباش و زیاد هم به فکر ارسلان نباش اون باید خودش آدمهای دوروبرش رو بشناسه و عاقلانه تصمیم بگیره...
من از ارسلان کینه ای به دل نداشتم و مقصر خودم بودم که سادگی کردم و گول ربابه و خواهرش رو خوردم...به چند وقته گذشته فکر میکردم و زبون بازی و طرفداری های ربابه از من،که یهو در باز شد و خان ننه اومد تو عصایی که توی دستش بود رو یهو فرود آورد توی سرم، گرمی خونی که از روی پیشونیم جاری شد روی صورتمو حس کردم و دو دستی سرم رو گرفتم و از درد به خودم پیچیدم،ستاره بلند شد و گفت این چه کاریه، آدم با دشمن خودش هم این کارو نمیکنه،درد ماهور برای خودش بسه، خان ننه بی توجه به اعتراض و حرف های ستاره یه ورقه از توی جیب جلیقه اش در آورد و پرت کرد روی ستاره و گفت الحمدالله که سواد داری و میتونی بخونی، وقتی اتاقش رو گشتم این نامه رو که تو هفت تا سوراخ قایم کرده بود پیدا کردم بخون تا بدونی این عفریته چه بلائی سرمون آورده و چطور آبرو و شخصیت ما و ارسلان رو به خاطر سبکسریش زیر پاهاش له کرده... معلوم نیست تو این عمارت با چند نفر دیگه هم بوده که بعدا گندش در میاد، بعد رو به زری کرد و گفت مواظب اردلان باش مبادا این جادوگر زیر پاش بشینه، بازم خوبه اون دوتا عروس دیگه زیاد دمخور این نمیشن و از اول شناختنش،وگرنه باید نگران کیان و کیوان هم بودم..
از ته دلم گریه میکردم و خدا رو صدا میکردم تا بی گناهیم ثابت بشه و دهن این از خدا بی خبر بسته بشه و اینطور منو تحقیر نکنه،بعد از حرفها و تهمت هایی که بهم زد دوباره خواست هجوم بیاره سمتم که زری و ستاره به هر بدبختی بود جلوش رو گرفتن و مانعش شدن ، به ستاره گفت بلند بلند بخون تا زری هم بدونه تو این برگه چی نوشته شده ،ارسلان که بیاد دیگه حق نداره ماهور رو نگه داره باید مثل بیرونش کنه تا توی روستا آبروش بره و همه بفهمن پسر بدبخت من با چه کسی زندگی میکرده و ما چه آدم رو رو چهار سال تحمل کردیم، همه ی زمین ها رو هم باید ازشون پس بگیره تا تو گشنگی و فلاکت بمیرن...
ستاره تای برگه رو باز کرد، یه نگاه به نوشته ها کرد خان ننه داد زد بلند بخون تا برات روشن بشه این کیه و کمتر سنگش رو به سینه بزنی و ازش دفاع کنی و به خاطرش تو روی مادرت وایستی و به خاطر اون با حالت قهر بری و ناراحتی پیش بیاری رنگ از روی ستاره پریده بود یه نگاه به من کرد و شروع کرد به خوندن
خلاصه ی متن نامه ای که بعد از گذشت چندین سال مو به مو یادمه این بود، تو رو خدا ماهور دست از سرم بردار و کمتر برام نامه بنویس من نون و نمک ارباب رو خوردم و نمیتونم به پسرش خیانت کنم ، ارسلان خان آدم خوب و با خداییِ،با این کارت با آبروش بازی نکن،
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_چهل
دردی که از کتک های ارسلان می کشیدم رو فراموش کردم و فقط به فکر این بودم که چطور میتونم بی گناهیم رو ثابت کنم...
ستاره که دید خیلی بی تابم گفت ماهور اگه همه ی دنیا جمع بشن و بگن تو گناه کاری من میدونم که تو از برگ گلم پاک تری و هیچ کار خطایی نکردی، اصلا نگران نباش من ته توی این ماجرا رو در میارم و اونوقت به حساب همه ی کسایی که تو این دسیسه دست داشتن میرسم...
ستاره کمکم کرد از جام بلند شدم ،بیشتر از چند قدم نتونستم راه برم و خوردم زمین، زری اومد پیشم و گفت بشین تا آب گرم کنم و بیارم همین جا دوش بگیر، مثل بچه های یتیم و بی کس یه گوشه کز کردم ،ستاره گفت زری برو ببین اگه خان ننه تو مطبخ نبود ،دوسه تا تخم مرغ با روغن حیوانی نیمرو کن وردار بیار ،این بدبخت بخوره یه کم جون بگیره، زری که رفت بالا ستاره گفت ماهور میتونی مو به مو اتفاقاتی که این مدت برات افتاده برام تعریف کنی؟
هر چند اصلا حال حرف زدن نداشتم ولی شروع کردم از دوسه ماه قبل تعریف کردن تا دیشب و همه چی رو براش تعریف کردم، ستاره گفت مطمئنم همه چی زیر سر ربابه و صنم ،نه تو نه اون آقا معلم هیچ تقصیری تو این ماجرا ندارید،ولی نمیدونم چرا آقا معلم یهو بی خبر،دقیقا یک روز قبل از اومدن ارسلان و خان بابا گذاشت از این جا رفت؟
گفتم خودمم تعجب میکنم چون حرفی از رفتن نبود،ولی به صنم گفته بود به استخدام دولت دراومده و تا سه چهار ماه دیگه از اینجا می ره، همینم باعث شد صنم تو هول و ولا بیفته و ازم بخواد براش نامه بنویسم تا قبل از رفتن از عشقی که بهش داره خبردارش کنه،ای کاش دستم می شکست و این کار رو نمی کردم، نمیدونم چرا عقلمو به کار ننداختم و کارها رو با احساسم پیش بردم، ستاره سرمو گرفت تو بغلش و گفت نگران نباش ،مطمئن باش ماه پشت ابر نمی مونه و یه روز همه چی برملا میشه..
ازش تشکر کردموگفتم تنها گناه من اعتماد به ربابه و صنم بود که با نقشه ای که برام کشیدن اینطور بدبختم کردن و ارسلان خان رو اینطور آواره ی شهر کردن... فقط خدا کنه بتونه آقا معلم رو پیداکنه...
ستاره گفت ناراحت نباش و زیاد هم به فکر ارسلان نباش اون باید خودش آدمهای دوروبرش رو بشناسه و عاقلانه تصمیم بگیره...
من از ارسلان کینه ای به دل نداشتم و مقصر خودم بودم که سادگی کردم و گول ربابه و خواهرش رو خوردم...به چند وقته گذشته فکر میکردم و زبون بازی و طرفداری های ربابه از من،که یهو در باز شد و خان ننه اومد تو عصایی که توی دستش بود رو یهو فرود آورد توی سرم، گرمی خونی که از روی پیشونیم جاری شد روی صورتمو حس کردم و دو دستی سرم رو گرفتم و از درد به خودم پیچیدم،ستاره بلند شد و گفت این چه کاریه، آدم با دشمن خودش هم این کارو نمیکنه،درد ماهور برای خودش بسه، خان ننه بی توجه به اعتراض و حرف های ستاره یه ورقه از توی جیب جلیقه اش در آورد و پرت کرد روی ستاره و گفت الحمدالله که سواد داری و میتونی بخونی، وقتی اتاقش رو گشتم این نامه رو که تو هفت تا سوراخ قایم کرده بود پیدا کردم بخون تا بدونی این عفریته چه بلائی سرمون آورده و چطور آبرو و شخصیت ما و ارسلان رو به خاطر سبکسریش زیر پاهاش له کرده... معلوم نیست تو این عمارت با چند نفر دیگه هم بوده که بعدا گندش در میاد، بعد رو به زری کرد و گفت مواظب اردلان باش مبادا این جادوگر زیر پاش بشینه، بازم خوبه اون دوتا عروس دیگه زیاد دمخور این نمیشن و از اول شناختنش،وگرنه باید نگران کیان و کیوان هم بودم..
از ته دلم گریه میکردم و خدا رو صدا میکردم تا بی گناهیم ثابت بشه و دهن این از خدا بی خبر بسته بشه و اینطور منو تحقیر نکنه،بعد از حرفها و تهمت هایی که بهم زد دوباره خواست هجوم بیاره سمتم که زری و ستاره به هر بدبختی بود جلوش رو گرفتن و مانعش شدن ، به ستاره گفت بلند بلند بخون تا زری هم بدونه تو این برگه چی نوشته شده ،ارسلان که بیاد دیگه حق نداره ماهور رو نگه داره باید مثل بیرونش کنه تا توی روستا آبروش بره و همه بفهمن پسر بدبخت من با چه کسی زندگی میکرده و ما چه آدم رو رو چهار سال تحمل کردیم، همه ی زمین ها رو هم باید ازشون پس بگیره تا تو گشنگی و فلاکت بمیرن...
ستاره تای برگه رو باز کرد، یه نگاه به نوشته ها کرد خان ننه داد زد بلند بخون تا برات روشن بشه این کیه و کمتر سنگش رو به سینه بزنی و ازش دفاع کنی و به خاطرش تو روی مادرت وایستی و به خاطر اون با حالت قهر بری و ناراحتی پیش بیاری رنگ از روی ستاره پریده بود یه نگاه به من کرد و شروع کرد به خوندن
خلاصه ی متن نامه ای که بعد از گذشت چندین سال مو به مو یادمه این بود، تو رو خدا ماهور دست از سرم بردار و کمتر برام نامه بنویس من نون و نمک ارباب رو خوردم و نمیتونم به پسرش خیانت کنم ، ارسلان خان آدم خوب و با خداییِ،با این کارت با آبروش بازی نکن،
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_چهلویک
تو میتونی در کنار ارسلان خوشبخت ترین زن این آبادی باشی اگه همه ی روح و فکرت رو بهش بدی و خودت رو به گناه نندازی..ماهور خانم وقتی این نامه رو صنم بهت رسوند من از اینجا برای همیشه رفتم و فرسنگها فاصله دارم و دورم ،ازت خواهش میکنم منو برای همیشه فراموش کن و به همسرت وفادار باش ،من بدون اینکه به کسی حرفی بزنم و آبروی تو رو ببرم از این روستا میرم ولی اینو بدون اگه دوباره پات بلغزه شاید نفر بعدی مثل من نباشه و ازت سواستفاده کنه...
ستاره که نامه رو تموم کرد، هیچ حرفی نزد و تو سکوت بلند شد و از در رفت بیرون ،خان ننه هم بعد از انداختن آب دهنش توی صورتم دنبال ستاره راه افتاد، زری موند کنارمو گفت ماهور این نامه چی داره میگه ؟تو رو جون کسی که دوست داری بگو تو این کارو نکردی...
نگاه بی جون و بی رمقم رو تو صورت غمگین و متعجب زری انداختم و گفتم به جون همه عزیزام همه ی اینا یه پاپوش که خود خان ننه و ربابه برام دوختن ،اینا همه اش دروغه...
زری گفت من تو رو قبول دارم و میدونم اینا شمشیر رو برات از رو بستن و تا از این خراب شده بیرونت نکنن دست بردار نیستن،فقط از خدا میخوام همه چی خیلی زود روشن بشه و اینا به سزای کارشون برسن، صدای خان ننه که از توی حیاط زری رو صدا زد و گفت اینو ول کن و بیا به این بچه های بی مادرت برس که خونه رو گذاشتن رو سرشون..
زری سریع بلند شد و رفت بیرون و منم با اون هم درد و خونریزی شدیدی که داشتم تو اون زیرزمین تاریک و نمور تنها موندنم
نمیدونم چقدر تنها موندنم و چه قدر از بودنم تو اون زیر زمین می گذشت، فقط ذکر لبم صدا کردن اسم خدا و ائمه بود برای روشن شدن ماجرا و راحت شدن ارسلان از این غمی که حتی موقع کتک زدنم توی چشماش موج میزد، حتما الان به یاد عمو رسول و عشقش به کتایون افتاده و با خودش هزار بار گفته که عاقبت همه ی عشق و عاشقی و دوست داشتن ها خیانتِ،ولی باید بهش ثابت میشد من فقط و فقط اونو میخواستم و میخوام و بهش خیانت نکردم...
چشمامو بستم و تو همون سرمای روی زمین سرد و خشک خوابم برد، نصفه های شب بود با حرارتی که داشت گرمم میکرد از خواب بیدار شدم ،خودمو بین شعله های آتیش دیدم که هر لحظه داشت بهم نزدیک تر میشد، انقدر ترسیده بودم و از سوختن هراس داشتم که با همه ی توان صدامو جمع کردم و از ته دل جیغ زدم و کمک خواستم ولی مگه میشد صدای من از این زیر زمین به حیاط وخونه ی به اون بزرگی برسه و کسی به دادم برسه...
فقط میتونم اسمش رو معجزه بزارم و خواست خدا که من با این انگ خیانت نمیرم و بهم فرصت بده تا بتونم به همه ثابت کنم هیچ کار خطایی نکرده ام و رسوایی دیگران رو ببینم...
اونشب اردلان مثل همیشه با دوستاش دور همی داشتن که نصف شب بر میگرده خونه و شعله های آتیش که از زیر زمین زبانه میکشید رو می بینه ، به گفته ی خودش فکر نمیکرده کسی تو زیرزمین باشه ولی وقتی صدای کمک گفتن های منو میشنوه ،سریع اهالی خونه و کارگرها رو بیدار میکنه و با کمک غلام و موسی و یکی دوتا کارگر دیگه میان سمت زیر زمین و برای خاموش کردن آتیش دست به کار میشن...
وقتی صدای گریه و شیون زری و ستاره رو که اسمم رو صدا میکردن میشنیدم و صدای اردلان رو که با داد و فریاد از بقیه میخواست تند تند آب برسونن بارقه ای از امید توی دلم زنده میشد ولی وقتی شعله های آتش و حرارت زیادی که داشت تمام محوطه رو در بر میگرفت رو میدیدم،مستأصل و ناامید فریاد میزدم و گریه میکردم ،کم کم شعله های آتیش زیاد شد و من توی بدنم احساس سوختگی و گر گرفتی میکردم میخواستم برم سمت در ولی نمیشد، از همه جا نا امید داد زدم و ستاره و صدا کردم و گفتم اگه من مُردم به ارسلان خان بگو من هیچ گناهی نداشتم و زن خیانت کاری براش نبودم ، اینو که گفتم در زیر زمین باز شد و من از هوش رفتم....
وقتی چشم باز کردم خودمو توی یه اتاق بزرگ دیدم که همه ی درو دیوارش سفید بود و سه تا تخت توش بود، خواستم بلند شم که نگام به دستهای بانداژ شده ام افتاد و سوزش عجیبی که توی بدنم حس کردم،از اینکه اتفاقی برای صورتم افتاده باشه و دچار سوختگی شده باشم فقط مثل دیوونه ها داد میزدم و گریه میکردم ، دوتا پرستار با روپوش سفید و چهره ی مهربون اومدن توی اتاق و دستشون رو گذاشتن روی شونه ام و با مهربونی گفتن چرا گریه میکنی و داد میزنی چیزی نشده و خدایا شکر همه چی به خیر گذشته، حتی حرفهای امید بخش اونا هم نتونست آرومم کنه و کنترلمو از دست داده بودم و همینطور داد میزدم و گریه میکردم، و میگفتم تو رو خدا راست بگید صورتم سوخته ، زشت شدم ؟؟
پرستار گفت خدا بهت رحم کرده ،فقط دستات سوخته و سوختگی قسمتهای دیگه بدنت جزییِ و خیلی زود خوب میشه و بعد از یه مدت هیچ اثری از سوختگی نمیمونه ، باورم نمیشد
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_چهلویک
تو میتونی در کنار ارسلان خوشبخت ترین زن این آبادی باشی اگه همه ی روح و فکرت رو بهش بدی و خودت رو به گناه نندازی..ماهور خانم وقتی این نامه رو صنم بهت رسوند من از اینجا برای همیشه رفتم و فرسنگها فاصله دارم و دورم ،ازت خواهش میکنم منو برای همیشه فراموش کن و به همسرت وفادار باش ،من بدون اینکه به کسی حرفی بزنم و آبروی تو رو ببرم از این روستا میرم ولی اینو بدون اگه دوباره پات بلغزه شاید نفر بعدی مثل من نباشه و ازت سواستفاده کنه...
ستاره که نامه رو تموم کرد، هیچ حرفی نزد و تو سکوت بلند شد و از در رفت بیرون ،خان ننه هم بعد از انداختن آب دهنش توی صورتم دنبال ستاره راه افتاد، زری موند کنارمو گفت ماهور این نامه چی داره میگه ؟تو رو جون کسی که دوست داری بگو تو این کارو نکردی...
نگاه بی جون و بی رمقم رو تو صورت غمگین و متعجب زری انداختم و گفتم به جون همه عزیزام همه ی اینا یه پاپوش که خود خان ننه و ربابه برام دوختن ،اینا همه اش دروغه...
زری گفت من تو رو قبول دارم و میدونم اینا شمشیر رو برات از رو بستن و تا از این خراب شده بیرونت نکنن دست بردار نیستن،فقط از خدا میخوام همه چی خیلی زود روشن بشه و اینا به سزای کارشون برسن، صدای خان ننه که از توی حیاط زری رو صدا زد و گفت اینو ول کن و بیا به این بچه های بی مادرت برس که خونه رو گذاشتن رو سرشون..
زری سریع بلند شد و رفت بیرون و منم با اون هم درد و خونریزی شدیدی که داشتم تو اون زیرزمین تاریک و نمور تنها موندنم
نمیدونم چقدر تنها موندنم و چه قدر از بودنم تو اون زیر زمین می گذشت، فقط ذکر لبم صدا کردن اسم خدا و ائمه بود برای روشن شدن ماجرا و راحت شدن ارسلان از این غمی که حتی موقع کتک زدنم توی چشماش موج میزد، حتما الان به یاد عمو رسول و عشقش به کتایون افتاده و با خودش هزار بار گفته که عاقبت همه ی عشق و عاشقی و دوست داشتن ها خیانتِ،ولی باید بهش ثابت میشد من فقط و فقط اونو میخواستم و میخوام و بهش خیانت نکردم...
چشمامو بستم و تو همون سرمای روی زمین سرد و خشک خوابم برد، نصفه های شب بود با حرارتی که داشت گرمم میکرد از خواب بیدار شدم ،خودمو بین شعله های آتیش دیدم که هر لحظه داشت بهم نزدیک تر میشد، انقدر ترسیده بودم و از سوختن هراس داشتم که با همه ی توان صدامو جمع کردم و از ته دل جیغ زدم و کمک خواستم ولی مگه میشد صدای من از این زیر زمین به حیاط وخونه ی به اون بزرگی برسه و کسی به دادم برسه...
فقط میتونم اسمش رو معجزه بزارم و خواست خدا که من با این انگ خیانت نمیرم و بهم فرصت بده تا بتونم به همه ثابت کنم هیچ کار خطایی نکرده ام و رسوایی دیگران رو ببینم...
اونشب اردلان مثل همیشه با دوستاش دور همی داشتن که نصف شب بر میگرده خونه و شعله های آتیش که از زیر زمین زبانه میکشید رو می بینه ، به گفته ی خودش فکر نمیکرده کسی تو زیرزمین باشه ولی وقتی صدای کمک گفتن های منو میشنوه ،سریع اهالی خونه و کارگرها رو بیدار میکنه و با کمک غلام و موسی و یکی دوتا کارگر دیگه میان سمت زیر زمین و برای خاموش کردن آتیش دست به کار میشن...
وقتی صدای گریه و شیون زری و ستاره رو که اسمم رو صدا میکردن میشنیدم و صدای اردلان رو که با داد و فریاد از بقیه میخواست تند تند آب برسونن بارقه ای از امید توی دلم زنده میشد ولی وقتی شعله های آتش و حرارت زیادی که داشت تمام محوطه رو در بر میگرفت رو میدیدم،مستأصل و ناامید فریاد میزدم و گریه میکردم ،کم کم شعله های آتیش زیاد شد و من توی بدنم احساس سوختگی و گر گرفتی میکردم میخواستم برم سمت در ولی نمیشد، از همه جا نا امید داد زدم و ستاره و صدا کردم و گفتم اگه من مُردم به ارسلان خان بگو من هیچ گناهی نداشتم و زن خیانت کاری براش نبودم ، اینو که گفتم در زیر زمین باز شد و من از هوش رفتم....
وقتی چشم باز کردم خودمو توی یه اتاق بزرگ دیدم که همه ی درو دیوارش سفید بود و سه تا تخت توش بود، خواستم بلند شم که نگام به دستهای بانداژ شده ام افتاد و سوزش عجیبی که توی بدنم حس کردم،از اینکه اتفاقی برای صورتم افتاده باشه و دچار سوختگی شده باشم فقط مثل دیوونه ها داد میزدم و گریه میکردم ، دوتا پرستار با روپوش سفید و چهره ی مهربون اومدن توی اتاق و دستشون رو گذاشتن روی شونه ام و با مهربونی گفتن چرا گریه میکنی و داد میزنی چیزی نشده و خدایا شکر همه چی به خیر گذشته، حتی حرفهای امید بخش اونا هم نتونست آرومم کنه و کنترلمو از دست داده بودم و همینطور داد میزدم و گریه میکردم، و میگفتم تو رو خدا راست بگید صورتم سوخته ، زشت شدم ؟؟
پرستار گفت خدا بهت رحم کرده ،فقط دستات سوخته و سوختگی قسمتهای دیگه بدنت جزییِ و خیلی زود خوب میشه و بعد از یه مدت هیچ اثری از سوختگی نمیمونه ، باورم نمیشد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_چهلودو
باورم نمیشد تا اینکه یکی از پرستار ها رفت و با یه آینه کوچیک اومد تو و گفت:
بیا خودتو نگاه کن ببین هیچ چیز مهمی نیست و با چند روز بستری بهتر میشی و دوباره میتونی به زندگی ادامه بدی،آیینه رو ازش گرفتم و صورت از آتیش سرخ شدهی خودمو دیدم که کلی پماد روش بود اول ترسیدم ولی پرستار راست میگفت ،خداروشکر صورتم زیاد آسیب ندیده بود و به مرور زمان بهتر میشد، پرستار که دید آرومتر شدم گفت حیف دختر به خوشگلی تو نیست که بخواد خود سوزی کنه و خودش رو بکشه؟
از حرفهایی که میزد تعجب کردم و گفتم من نمیخواستم خودمو بکشم،توی زیر زمین بودم که یهو شعله های آتیش و حرارتش رو حس کردم و کلی هم تقلا کردم برای زنده بودن و نجات پیدا کردن...
پرستار دوم گفت شاید به خاطر ترس یه چیزهایی یادت رفته ،اصولا کسایی که بلائی سر خودشون میارن بعدش پشیمون میشن و دنبال راه نجاتن...
نمیدونستم باید چی بگم تا ثابت کنم من نمیخواستم خودسوزی کنم و این یه توطئه بوده که قبل از روشن شدن ماجرای تهمتی که بهم زدن و رفتن آبروشون خواستن از وجودم خلاص بشن و الکی تو بیمارستان گفتن خودسوزی بوده..
دیگه حرفی نزدم و چشمام رو بستم و به تمام بلاهایی که این مدت سرم اومده بود فکر میکردم و تک تک روزها رو تو ذهنم مرور میکردم،دلم برای ارسلان تنگ شده بود اون هیچوقت باهام بد نبود و همیشه ازم طرفداری میکرد ،تمام کتک هایی که اون روز ازش خورده بودم گذاشتم پای غیرت و دوست داشتنش و تو دلم بهش حق میدادم با این نقشه ی تمیزی که ربابه و صنم کشیدن ارسلان همچین واکنشی نشون بده ،همین که نکشتم یا از خونه بیرونم نکرد و برای روشن شدن قضیه رفته بود شهر و دنبال آقا معلم میگشت یعنی هنوز دوستم داشت و امیدی به منو این زندگی داشت...
چشمامو باز کردم پرستارها رفته بودن، یه نگاه دیگه به اتاق انداختم یه پیرزن رو تخت کناری خوابیده و یه زن میانسال هم روی تخت اول داشت با یه دختر جوون حرف میزد ،نگاشون کردم ،دختره متوجه نگاهم شد و با یه پیش دستی که چند تا سیب و یه مشت نخود و کشمش توش اومد کنارم ،سلام کرد حالمو پرسید و پیش دستی رو گذاشت کنارم و خواست بره که چشمش افتاد به بانداژ دستام، دوباره برگشت لبخند مهربونی زد و شروع کرد به پوست کندن سیب ، آروم و مهربون سیب های قاچ شده رو گذاشت توی دهنم و گفت اسم من مرضیه اس اسم تو چیه؟
ازش تشکر کردم و گفتم منم ماهورم... پرسید شوهر کردی ؟
خندیدم و گفتم آره...
مرضیه همینطور ازم سوال می پرسید و منم انگار سالهاست که می شناسمش به سوالهاش جواب میدادم، تو همون چند دیقه ازش خیلی خوشم اومد..
برام از زندگیش تعریف کرد و گفت پدرش سالهاست که فوت کرده و مادرش برای بزرگ کردن مرضیه و برادرش سالها کار کرده و الانم تو کارگاه دستش رفته زیر دستگاه و دوتا از انگشتانش قطع شده ،مرضیه بغض کرد و گفت من و برادرم تمام زندگیمون رو مدیون فداکاری مادرم هستیم،به هر سختی بود بغضش رو قورت داد و گفت بگو ببینم تو چرا اینجایی؟چطوری دچار سوختگی شدی؟ دلم میخواست حرف بزنم و درد و دل کنم ،حالا که مرضیه گوش شنوایی داشت و خیلی مشتاق شنیدن بود ،ماجرای زندگیم رو براش تعریف کردم ،بعد از تموم شدن داستان زندگیم صورت از اشک خیس مرضیه باعث شد خودمم بغضم بترکه و گریه کنم ...
پیرزن بغلی که حرفامون رو شنیده بود و شاهد گریه همون بود با اون صدای مهربون و جادوییش گفت گریه بسه دیگه دخترا،زندگی ارزش غصه خوردن نداره ،هر طور که زندگی رو بگیری همون طور میگذره، کسایی که بهت تهمت ناروا زدن مطمئن باش خیلی سخت تقاص پس میدن و تا نتیجه کارشون رو نبینن از این دنیا نمی رن فقط باید صبور باشی و تحمل کنی ، با حرفاش دلگرم شدم و یه کمی از درد درونم کم شد..
دوتا پرستار اومدن و شروع کردن به باز کردن باندهای های دستم و بهم گفتن دراز بکش و فقط تحمل کن،از ترس چشمامو بستم وقتی شروع کردن به تمیز کردن سوختگی و کندن پوستهای اضافی روی دستم با تمام وجودم درد می کشیدم و دندونهامو روی هم فشار میدادم و مرگ رو جلوی چشمام میدیدم ،پرستار دلداریم میداد و میگفت اگه این کارو نکنیم دستت گوشت اضافه میاره و چین و چروک سوختگی از بین نمیره، به خاطر چسبندگی دوتا از انگشتاتم پس فردا باید عمل کنی...
من که تا اون روز نه بیمارستان دیده بودم و نه اتاق عمل همه وجودمو ترس گرفته بود و فقط گریه میکردم از روزی که سوخته بودم و توی بیمارستان بستری بودم سه روز می گذشت و از هیچکس خبری نبود ،بی کس و تنها مونده بودم و دلم از همه ی دنیا گرفته بود و فقط به در و دیوار زل میزدم، دیگه حرفهای مرضیه و اون خانم پیر نمی تونست به زندگی امیدوارم کنه و از همه بدم میومد و حوصله هیچکس رو نداشتم....
روزی که بردنم اتاق عمل فقط از دور یه سایه محوی از اردلان دیدم و بعد از عمل دیگه ازش خبری نبود ،
xادامه فردا ساعت ده صبح x
@ffaaAAFFN
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهور
#قسمت_چهلودو
باورم نمیشد تا اینکه یکی از پرستار ها رفت و با یه آینه کوچیک اومد تو و گفت:
بیا خودتو نگاه کن ببین هیچ چیز مهمی نیست و با چند روز بستری بهتر میشی و دوباره میتونی به زندگی ادامه بدی،آیینه رو ازش گرفتم و صورت از آتیش سرخ شدهی خودمو دیدم که کلی پماد روش بود اول ترسیدم ولی پرستار راست میگفت ،خداروشکر صورتم زیاد آسیب ندیده بود و به مرور زمان بهتر میشد، پرستار که دید آرومتر شدم گفت حیف دختر به خوشگلی تو نیست که بخواد خود سوزی کنه و خودش رو بکشه؟
از حرفهایی که میزد تعجب کردم و گفتم من نمیخواستم خودمو بکشم،توی زیر زمین بودم که یهو شعله های آتیش و حرارتش رو حس کردم و کلی هم تقلا کردم برای زنده بودن و نجات پیدا کردن...
پرستار دوم گفت شاید به خاطر ترس یه چیزهایی یادت رفته ،اصولا کسایی که بلائی سر خودشون میارن بعدش پشیمون میشن و دنبال راه نجاتن...
نمیدونستم باید چی بگم تا ثابت کنم من نمیخواستم خودسوزی کنم و این یه توطئه بوده که قبل از روشن شدن ماجرای تهمتی که بهم زدن و رفتن آبروشون خواستن از وجودم خلاص بشن و الکی تو بیمارستان گفتن خودسوزی بوده..
دیگه حرفی نزدم و چشمام رو بستم و به تمام بلاهایی که این مدت سرم اومده بود فکر میکردم و تک تک روزها رو تو ذهنم مرور میکردم،دلم برای ارسلان تنگ شده بود اون هیچوقت باهام بد نبود و همیشه ازم طرفداری میکرد ،تمام کتک هایی که اون روز ازش خورده بودم گذاشتم پای غیرت و دوست داشتنش و تو دلم بهش حق میدادم با این نقشه ی تمیزی که ربابه و صنم کشیدن ارسلان همچین واکنشی نشون بده ،همین که نکشتم یا از خونه بیرونم نکرد و برای روشن شدن قضیه رفته بود شهر و دنبال آقا معلم میگشت یعنی هنوز دوستم داشت و امیدی به منو این زندگی داشت...
چشمامو باز کردم پرستارها رفته بودن، یه نگاه دیگه به اتاق انداختم یه پیرزن رو تخت کناری خوابیده و یه زن میانسال هم روی تخت اول داشت با یه دختر جوون حرف میزد ،نگاشون کردم ،دختره متوجه نگاهم شد و با یه پیش دستی که چند تا سیب و یه مشت نخود و کشمش توش اومد کنارم ،سلام کرد حالمو پرسید و پیش دستی رو گذاشت کنارم و خواست بره که چشمش افتاد به بانداژ دستام، دوباره برگشت لبخند مهربونی زد و شروع کرد به پوست کندن سیب ، آروم و مهربون سیب های قاچ شده رو گذاشت توی دهنم و گفت اسم من مرضیه اس اسم تو چیه؟
ازش تشکر کردم و گفتم منم ماهورم... پرسید شوهر کردی ؟
خندیدم و گفتم آره...
مرضیه همینطور ازم سوال می پرسید و منم انگار سالهاست که می شناسمش به سوالهاش جواب میدادم، تو همون چند دیقه ازش خیلی خوشم اومد..
برام از زندگیش تعریف کرد و گفت پدرش سالهاست که فوت کرده و مادرش برای بزرگ کردن مرضیه و برادرش سالها کار کرده و الانم تو کارگاه دستش رفته زیر دستگاه و دوتا از انگشتانش قطع شده ،مرضیه بغض کرد و گفت من و برادرم تمام زندگیمون رو مدیون فداکاری مادرم هستیم،به هر سختی بود بغضش رو قورت داد و گفت بگو ببینم تو چرا اینجایی؟چطوری دچار سوختگی شدی؟ دلم میخواست حرف بزنم و درد و دل کنم ،حالا که مرضیه گوش شنوایی داشت و خیلی مشتاق شنیدن بود ،ماجرای زندگیم رو براش تعریف کردم ،بعد از تموم شدن داستان زندگیم صورت از اشک خیس مرضیه باعث شد خودمم بغضم بترکه و گریه کنم ...
پیرزن بغلی که حرفامون رو شنیده بود و شاهد گریه همون بود با اون صدای مهربون و جادوییش گفت گریه بسه دیگه دخترا،زندگی ارزش غصه خوردن نداره ،هر طور که زندگی رو بگیری همون طور میگذره، کسایی که بهت تهمت ناروا زدن مطمئن باش خیلی سخت تقاص پس میدن و تا نتیجه کارشون رو نبینن از این دنیا نمی رن فقط باید صبور باشی و تحمل کنی ، با حرفاش دلگرم شدم و یه کمی از درد درونم کم شد..
دوتا پرستار اومدن و شروع کردن به باز کردن باندهای های دستم و بهم گفتن دراز بکش و فقط تحمل کن،از ترس چشمامو بستم وقتی شروع کردن به تمیز کردن سوختگی و کندن پوستهای اضافی روی دستم با تمام وجودم درد می کشیدم و دندونهامو روی هم فشار میدادم و مرگ رو جلوی چشمام میدیدم ،پرستار دلداریم میداد و میگفت اگه این کارو نکنیم دستت گوشت اضافه میاره و چین و چروک سوختگی از بین نمیره، به خاطر چسبندگی دوتا از انگشتاتم پس فردا باید عمل کنی...
من که تا اون روز نه بیمارستان دیده بودم و نه اتاق عمل همه وجودمو ترس گرفته بود و فقط گریه میکردم از روزی که سوخته بودم و توی بیمارستان بستری بودم سه روز می گذشت و از هیچکس خبری نبود ،بی کس و تنها مونده بودم و دلم از همه ی دنیا گرفته بود و فقط به در و دیوار زل میزدم، دیگه حرفهای مرضیه و اون خانم پیر نمی تونست به زندگی امیدوارم کنه و از همه بدم میومد و حوصله هیچکس رو نداشتم....
روزی که بردنم اتاق عمل فقط از دور یه سایه محوی از اردلان دیدم و بعد از عمل دیگه ازش خبری نبود ،
xادامه فردا ساعت ده صبح x
@ffaaAAFFN
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ خرداد
سرگذشت زندگی ✨ داستان های واقعی ✨
داستان #ماهور کامل شده .برای دریافت لینک کانال خصوصی کافیه کلمه #ماهور داخل پیوی ارسال کنید. هزینه ۵۰ تومن هست.
x۱۲۹قسمت داردx
پیویpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_down
@Ooooooooooooyyyyyyu
sparklessparklessparklessparklessparklessparklessparkles
x۱۲۹قسمت داردx
پیویpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_downpoint_down
@Ooooooooooooyyyyyyu
sparklessparklessparklessparklessparklessparklessparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA3Kدنبال کننده
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
#تابع_قوانین_کشورم_ایران🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#ایران #ایرانی #فدایی #سربلند
#سرگذشت
سرگذشت
#داستان
داستان
کانال دوم ما point_down🏻
@tajrbeh404
#پیوی
@Ooooooooooooyyyyyyu
محافظ_کانالpoint_down🏻
@malkjavanpar
#تابع.قوانین.جمهوری.اسلامی.ایران
#تابع.قوانین.پیام.رسان.روبیکا
مشاهده کانال پیامرسان#تابع_قوانین_کشورم_ایران🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#ایران #ایرانی #فدایی #سربلند
#سرگذشت
سرگذشت
#داستان
داستان
کانال دوم ما point_down🏻
@tajrbeh404
#پیوی
@Ooooooooooooyyyyyyu
محافظ_کانالpoint_down🏻
@malkjavanpar
#تابع.قوانین.جمهوری.اسلامی.ایران
#تابع.قوانین.پیام.رسان.روبیکا