۲۶ اردیبهشت
Frontdoors.⋆♱
[The novel you are about to read is written by me and is almost the second novel I have written and shared with others. I don't have much experience in this work, so look at this novel without judgment and read it with an open mind. This novel is definitely not just scary, but also scientific, strange, mysterious, crime and creepypasta. I have spent a lot of time, energy and money researching and then writing this novel and collecting sources, so I would appreciate it if you read it in full and take the time to tell me what you think. Supporting my re-start, an anonymous writer, can be a start for great writers to include this genre in their articles. Nothing is ever impossible, not in this world or the vast dimension in which we live. Photos, writings, music, and films come alive; believe me. Thank you for reading this long introduction. Good luck with this innovative novel! —Valeria N.B. (Parmis Nikbakht)]
رمان ای که قرار است بخوانید، توسط من نوشته شده است و تقریبا دومین رمان ای است که مینویسم و با بقیه درمیون میگذارم. تجربه زیادی در این کار ندارم پس بدون قضاوت به این رمان نگاه کنین و با ذهنی باز آن را مطالعه کنین. این رمان قطعا فقط ترسناک نیست، بلکه علمی، عجیب، معمایی، جنایی و جزو کریپی پاستا ها هم است. من وقت و انرژی و هزینه ی زیادی صرف تحقیق و سپس نوشتن این رمان کرده ام و منبع جمع آوری کرده ام، پس ممنون میشم اگر آن را کامل بخوانید و وقت بگذارید تا نظرتان را بگویید. حمایت از شروع دوباره ی من، یک نویسنده ی بی نام، می تواند شروعی برای نویسندگان بزرگی باشد تا این سبک را در مقالات خود قرار دهند. هیچوقت هیچ چیزی ناممکن نیست، نه در این جهان یا بُعد پهناوری که ما زنده هستیم. عکس ها، نوشته ها، موسیقی ها و فیلم ها زنده می شوند؛ ایمان داشته باشید. از خواندن این مقدمه هرچند که طولانی بود بسیار سپاس گذارم. در خواندن این رمان نوآورانه موفق باشید!
—والریا اِن.بی (پارمیس نیک بخت)
رمان ای که قرار است بخوانید، توسط من نوشته شده است و تقریبا دومین رمان ای است که مینویسم و با بقیه درمیون میگذارم. تجربه زیادی در این کار ندارم پس بدون قضاوت به این رمان نگاه کنین و با ذهنی باز آن را مطالعه کنین. این رمان قطعا فقط ترسناک نیست، بلکه علمی، عجیب، معمایی، جنایی و جزو کریپی پاستا ها هم است. من وقت و انرژی و هزینه ی زیادی صرف تحقیق و سپس نوشتن این رمان کرده ام و منبع جمع آوری کرده ام، پس ممنون میشم اگر آن را کامل بخوانید و وقت بگذارید تا نظرتان را بگویید. حمایت از شروع دوباره ی من، یک نویسنده ی بی نام، می تواند شروعی برای نویسندگان بزرگی باشد تا این سبک را در مقالات خود قرار دهند. هیچوقت هیچ چیزی ناممکن نیست، نه در این جهان یا بُعد پهناوری که ما زنده هستیم. عکس ها، نوشته ها، موسیقی ها و فیلم ها زنده می شوند؛ ایمان داشته باشید. از خواندن این مقدمه هرچند که طولانی بود بسیار سپاس گذارم. در خواندن این رمان نوآورانه موفق باشید!
—والریا اِن.بی (پارمیس نیک بخت)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
Frontdoors.⋆♱
امروز، 26 اردیبهشت سال 1405، شروع دوباره از نویسنده ای بی نام، گمشده، تغییردهنده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
۲۶ اردیبهشت
Frontdoors.⋆♱
#فصل اول_مرکز خرید
#Episode1_the mall
(صدای پسرونه ی جیسون که بم ولی کمی دخترونه است درحالی که دوربینی روی شانه دارد و با دقت صفحه، لنز و نور را تنظیم میکند. آنها همه جلوی مرکز خرید بزرگی ایستاده اند در مرکز شهر اینکِلیفتُن—incliphton downtown)
آماده اید؟ گری اون کوفتیو بیار دیگه!
(گریت استفن که جوان ای 19 ساله بود، با صدایی که همیشه شوخ و پر انرژی بود گفت و کلاکت سینمایی را آورد جلوی دوربین)
حل چشاته جیسوسیس!
(با شمارش 1 2 3، صدای بلند جیسون در آن محل طنین انداز شد!)
شروع فیلمبرداری، کات اول، بخش اول
(کلاکت با صدای تق کوچکی بسته شد. گریت با حداکثر سرعت کمی دور شد ولی در زاویه خوبی از دوربین کنار دو دختر دگر ایستاد، ویکتوریا و کارولین. آن دو دختر دوقلو بودند و هردو اخیرا 18 ساله شده بودند.
با شروع شدن ثانیه های اول مستند آنها، گریت، ویکتوریا و کارولین وارد مرکز خرید شدند ‐ قدم هایشان آهسته ولی ثابت بود.
در همین حین، جیسون همراه با دوربین میکروفن دار روی شانه اش دقیق فیلم برداری میکرد و همراه آنها میرفت تا همه چیز بی نقص باشد.
گریت و دخترها دیالوگ هایشان که چندساعت وقت گذاشتند حفظ شوند، گفتند)
ویکتوریا "روز اول خرید در مرکز این شهر بزرگ. عالیه! خیلی قشنگه"
کارولین "به نظر من طراحی مد توی پوستر های فشن خیلی خوب رعایت شده! اینجا مثل بهشت من هست"
گریت "آروم باشید دخترا. اینهمه ذوق برای چیه؟ درسته آمریکا نیومده بودید، ولی کشور خودتون از اینجور چیزا زیاد داره، نداره؟"
ویکتوریا "کشور ما؟ هاها *خنده* کشور ما حتی یه مرکزخرید عادی بدون هزاران مامور نداره! سخته به اینجا عادت ک‐"
کارولین "صبرکن خواهرجون. این بوی چیه؟ میشناسیش؟؟؟"
(کارولین از راه رفتن ایستاد و قبل گفتن این دیالوگ دستش را روی بازوی ویکتوریا گذاشت. لبخندش تا بناگوش باز بود انگار منتظر پاسخ ویکتوریا بود که ناگهان ویکتوریا با صدای بلندی از ذوق گفت)
ویکتوریا "بوی آزادی!!"
(دخترها با سرعت بیشتری و خنده در مرکزخرید سرازیر شدند تا اینکه صدای بلند جیسون غرغر کرد)
کات!
(همه ایستادند. تا لحظاتی سکوت عجیبی حکم فرما شد وقتی جیسون لحظه ای از ویدیو را چک می کرد. وقتی به آن لحظه از ویدیو رسید، اخم آزرده ای ابرو هایش را دربر گرفت...
[پایان #چپتراول] the end
#Episode1_the mall
(صدای پسرونه ی جیسون که بم ولی کمی دخترونه است درحالی که دوربینی روی شانه دارد و با دقت صفحه، لنز و نور را تنظیم میکند. آنها همه جلوی مرکز خرید بزرگی ایستاده اند در مرکز شهر اینکِلیفتُن—incliphton downtown)
آماده اید؟ گری اون کوفتیو بیار دیگه!
(گریت استفن که جوان ای 19 ساله بود، با صدایی که همیشه شوخ و پر انرژی بود گفت و کلاکت سینمایی را آورد جلوی دوربین)
حل چشاته جیسوسیس!
(با شمارش 1 2 3، صدای بلند جیسون در آن محل طنین انداز شد!)
شروع فیلمبرداری، کات اول، بخش اول
(کلاکت با صدای تق کوچکی بسته شد. گریت با حداکثر سرعت کمی دور شد ولی در زاویه خوبی از دوربین کنار دو دختر دگر ایستاد، ویکتوریا و کارولین. آن دو دختر دوقلو بودند و هردو اخیرا 18 ساله شده بودند.
با شروع شدن ثانیه های اول مستند آنها، گریت، ویکتوریا و کارولین وارد مرکز خرید شدند ‐ قدم هایشان آهسته ولی ثابت بود.
در همین حین، جیسون همراه با دوربین میکروفن دار روی شانه اش دقیق فیلم برداری میکرد و همراه آنها میرفت تا همه چیز بی نقص باشد.
گریت و دخترها دیالوگ هایشان که چندساعت وقت گذاشتند حفظ شوند، گفتند)
ویکتوریا "روز اول خرید در مرکز این شهر بزرگ. عالیه! خیلی قشنگه"
کارولین "به نظر من طراحی مد توی پوستر های فشن خیلی خوب رعایت شده! اینجا مثل بهشت من هست"
گریت "آروم باشید دخترا. اینهمه ذوق برای چیه؟ درسته آمریکا نیومده بودید، ولی کشور خودتون از اینجور چیزا زیاد داره، نداره؟"
ویکتوریا "کشور ما؟ هاها *خنده* کشور ما حتی یه مرکزخرید عادی بدون هزاران مامور نداره! سخته به اینجا عادت ک‐"
کارولین "صبرکن خواهرجون. این بوی چیه؟ میشناسیش؟؟؟"
(کارولین از راه رفتن ایستاد و قبل گفتن این دیالوگ دستش را روی بازوی ویکتوریا گذاشت. لبخندش تا بناگوش باز بود انگار منتظر پاسخ ویکتوریا بود که ناگهان ویکتوریا با صدای بلندی از ذوق گفت)
ویکتوریا "بوی آزادی!!"
(دخترها با سرعت بیشتری و خنده در مرکزخرید سرازیر شدند تا اینکه صدای بلند جیسون غرغر کرد)
کات!
(همه ایستادند. تا لحظاتی سکوت عجیبی حکم فرما شد وقتی جیسون لحظه ای از ویدیو را چک می کرد. وقتی به آن لحظه از ویدیو رسید، اخم آزرده ای ابرو هایش را دربر گرفت...
[پایان #چپتراول] the end
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ اردیبهشت
Frontdoors.⋆♱
چپتر دوم هم شروع کنیم ؟
با cool جواب بدید
با cool جواب بدید
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA3دنبال کننده
𝗪𝗔𝗞𝗘 𝗨𝗣!! 𝗪𝗔𝗞𝗘 𝗨𝗣!! 𝗪𝗔𝗞𝗘 𝗨𝗣???
𝗂𝗍𝗌 𝗇𝗈𝗍 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝖺 𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆, 𝗂𝗍𝗌 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗂𝖿𝖾 𝗇𝗈𝗐
مشاهده کانال پیامرسان
𝗂𝗍𝗌 𝗇𝗈𝗍 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝖺 𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆, 𝗂𝗍𝗌 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗂𝖿𝖾 𝗇𝗈𝗐