۱۸ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
عزیزای دل ویدیو فرار از زندان به سبک ماینکرفت (3) به همه دایمند دادیم ! آماده تماشاست!heart_eyesheart_eyesheart_eyes
لینک تماشای ویدیو:
www.aparat.com/v/yltgc4j
لینک تماشای ویدیو:
www.aparat.com/v/yltgc4j
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
عزیزای دل ویدیو فوتبال بی قانون (14) | پارکور مپ جدید ! آماده تماشاست!heart_eyesheart_eyesheart_eyes
لینک تماشای ویدیو:
www.aparat.com/v/yjl4626
لینک تماشای ویدیو:
www.aparat.com/v/yjl4626
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اسفند
۱۹ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
#ماجرای_گوجی 7
floppy_diskبازی ذخیره شد
به راکی گفتم پاشو باهم بریم ، بریم ببینیم واقعا چی ته این جنگله و چجوری میشه ازش خارج شد جواب یک کلمه بود ! نه !
سکوت سنگینی حاکم شد و ناگهان اشک از چشماش سرازیر شد ...
— «راکی… خواهش میکنم.» صدام میلرزید و بغض راه گلوم رو بسته بود. «بیا با هم بریم. تو قوی هستی، شاید بیرون از این بیشه یه دنیای بزرگه که منتظر ماست.»
راکی سرش رو انداخت پایین. دستهای کوچیکش رو به هم میمالید و اشکاش تند تند روی شکم تپلش میچکید.
— «نمیتونم گوجی… میفهمی؟ نمیتونم!» با صدای خفهای نالید. «من از تاریکیِ اون بیرون میترسم. از درد کشیدن میترسم. اینجا جامون امنه. شکممون سیره، آفتابِ ملایم داریم. چرا باید اینا رو ول کنم برم تو دلِ خطر؟ گوجی… تو هم نرو. خواهش میکنم پیشم بمون. ما میتونیم تا آخرِ دنیا همینجا تو امنیت و آرامش بمونیم و حالمون خوب باشه…»
قلبم مچاله شد. فهمیدم که زور زدن بیفایدهست. راکی انتخابش رو کرده بود؛ اون قفسِ طلایی رو به آسمونِ طوفانی ترجیح میداد.
رفتم جلو و محکم بغلش کردم.
— «منو از یاد نبر، راکیِ شکمو…» در حالی که سعی میکردم صدای گریم بلند نشه، تو گوشش زمزمه کردم. «شاید… شاید یه روزی، یه جایی دوباره همدیگه رو دیدیم. فقط… فقط کاش میشد به جای این راحتی و امنیتِ دروغین، دوستیِ ما و ریسک کردن رو انتخاب میکردی. کاش میاومدی تا چیزای جدیدی رو تو زندگیت تجربه کنی، نه اینکه فقط زنده بمونی…»
راکی با هقهق منو محکمتر فشار داد:
— «کاش تو هم پیشم میموندی گوجی… کاش…»
بهسختی خودم رو از بغلش بیرون کشیدم. دست بردم توی کولهپشتیِ کوچیکم. دستم خورد به اون درِ قوطیِ کنسروِ تیز که مثل یه سپر و شمشیر تو این مدت همراهم بود. درش آوردم و گذاشتم تو دستهای لرزانِ راکی.
— «این پیش تو بمونه. یه یادگاری از من… که یادت نره یه گربهِ نارنجی بود که میخواست چیزای جدیدی تجربه کنی .»
راکی به درِ قوطی نگاه کرد و دوباره زد زیر گریه. دیگه نمیتونستم اونجا بمونم. پشتم رو بهش کردم و بدون اینکه برگردم، قدم تو مسیرِ مهآلود جنگل گذاشتم. صدای هقهق راکی تا چند دقیقه مثل یه خنجر تو پشتم فرو میرفت، تا اینکه کمکم تو سکوتِ سنگین جنگل محو شد.
floppy_diskبازی ذخیره شد
به راکی گفتم پاشو باهم بریم ، بریم ببینیم واقعا چی ته این جنگله و چجوری میشه ازش خارج شد جواب یک کلمه بود ! نه !
سکوت سنگینی حاکم شد و ناگهان اشک از چشماش سرازیر شد ...
— «راکی… خواهش میکنم.» صدام میلرزید و بغض راه گلوم رو بسته بود. «بیا با هم بریم. تو قوی هستی، شاید بیرون از این بیشه یه دنیای بزرگه که منتظر ماست.»
راکی سرش رو انداخت پایین. دستهای کوچیکش رو به هم میمالید و اشکاش تند تند روی شکم تپلش میچکید.
— «نمیتونم گوجی… میفهمی؟ نمیتونم!» با صدای خفهای نالید. «من از تاریکیِ اون بیرون میترسم. از درد کشیدن میترسم. اینجا جامون امنه. شکممون سیره، آفتابِ ملایم داریم. چرا باید اینا رو ول کنم برم تو دلِ خطر؟ گوجی… تو هم نرو. خواهش میکنم پیشم بمون. ما میتونیم تا آخرِ دنیا همینجا تو امنیت و آرامش بمونیم و حالمون خوب باشه…»
قلبم مچاله شد. فهمیدم که زور زدن بیفایدهست. راکی انتخابش رو کرده بود؛ اون قفسِ طلایی رو به آسمونِ طوفانی ترجیح میداد.
رفتم جلو و محکم بغلش کردم.
— «منو از یاد نبر، راکیِ شکمو…» در حالی که سعی میکردم صدای گریم بلند نشه، تو گوشش زمزمه کردم. «شاید… شاید یه روزی، یه جایی دوباره همدیگه رو دیدیم. فقط… فقط کاش میشد به جای این راحتی و امنیتِ دروغین، دوستیِ ما و ریسک کردن رو انتخاب میکردی. کاش میاومدی تا چیزای جدیدی رو تو زندگیت تجربه کنی، نه اینکه فقط زنده بمونی…»
راکی با هقهق منو محکمتر فشار داد:
— «کاش تو هم پیشم میموندی گوجی… کاش…»
بهسختی خودم رو از بغلش بیرون کشیدم. دست بردم توی کولهپشتیِ کوچیکم. دستم خورد به اون درِ قوطیِ کنسروِ تیز که مثل یه سپر و شمشیر تو این مدت همراهم بود. درش آوردم و گذاشتم تو دستهای لرزانِ راکی.
— «این پیش تو بمونه. یه یادگاری از من… که یادت نره یه گربهِ نارنجی بود که میخواست چیزای جدیدی تجربه کنی .»
راکی به درِ قوطی نگاه کرد و دوباره زد زیر گریه. دیگه نمیتونستم اونجا بمونم. پشتم رو بهش کردم و بدون اینکه برگردم، قدم تو مسیرِ مهآلود جنگل گذاشتم. صدای هقهق راکی تا چند دقیقه مثل یه خنجر تو پشتم فرو میرفت، تا اینکه کمکم تو سکوتِ سنگین جنگل محو شد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
هر قدمی که برمیداشتم، انگار یه وزنه صد کیلویی به پاهام بسته بودن. اشکام دیدم رو تار کرده بود. با خودم فکر میکردم: «دوستِ خوب واقعاً کیه؟»
با آستینم صورتم رو پاک کردم. «اون دوستِ خوبم بود؟ کسی که میخواست من تو آرامش و امنیت باشم، اما در واقع داشت مانعِ رشدم میشد؟ دوست واقعی کسیه که آدمو هل بده سمتِ رویاهایی که داره و بگه برو جلو، یا کسی که دستتو بچسبه و تو رو پیشِ خودش تو یه جای تکراری نگه داره؟»
سرم رو به نشونهی تاسف تکون دادم. «اگه واقعاً دوستِ من بود… اگه من براش مهم بودم… منو تو این جنگلِ تاریک تنها نمیذاشت. همراهم میاومد، حتی اگه میترسید. همونطور که من حاضر بودم به خاطرش با ترسهام روبهرو بشم.»
اما بلافاصله یه صدای دیگه تو سرم پیچید: «شاید هم تو دوستِ بدی هستی گوجی! تو اون رو به خاطرِ یه رویای مبهم ول کردی…»
این فکرهای ضد و نقیض مثل خوره به جونم افتاده بود. سرم رو انداخته بودم پایین و فقط راه میرفتم، تا اینکه یهو متوجه شدم هوا به شدت سرد و تاریک شده. مهِ غلیظی دور تا دورم رو گرفته بود و بوی نمِ خاکِ قدیمی میاومد.
سرم رو آوردم بالا. چند قدم جلوتر، روی یه کندهی درختِ پوسیده و بزرگ، یه سایهی عظیم نشسته بود.
یه لاکپشتِ خیلی پیر. لاکش پر از ترکهای عمیق بود و خزه روش بسته بود. سرش رو پایین انداخته بود و بیحرکت به زمین خیره شده بود. یه هالهی عجیبی از غم و دلشکستگیِ خالص دورش موج میزد ...
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart (بهبودی)
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی
با آستینم صورتم رو پاک کردم. «اون دوستِ خوبم بود؟ کسی که میخواست من تو آرامش و امنیت باشم، اما در واقع داشت مانعِ رشدم میشد؟ دوست واقعی کسیه که آدمو هل بده سمتِ رویاهایی که داره و بگه برو جلو، یا کسی که دستتو بچسبه و تو رو پیشِ خودش تو یه جای تکراری نگه داره؟»
سرم رو به نشونهی تاسف تکون دادم. «اگه واقعاً دوستِ من بود… اگه من براش مهم بودم… منو تو این جنگلِ تاریک تنها نمیذاشت. همراهم میاومد، حتی اگه میترسید. همونطور که من حاضر بودم به خاطرش با ترسهام روبهرو بشم.»
اما بلافاصله یه صدای دیگه تو سرم پیچید: «شاید هم تو دوستِ بدی هستی گوجی! تو اون رو به خاطرِ یه رویای مبهم ول کردی…»
این فکرهای ضد و نقیض مثل خوره به جونم افتاده بود. سرم رو انداخته بودم پایین و فقط راه میرفتم، تا اینکه یهو متوجه شدم هوا به شدت سرد و تاریک شده. مهِ غلیظی دور تا دورم رو گرفته بود و بوی نمِ خاکِ قدیمی میاومد.
سرم رو آوردم بالا. چند قدم جلوتر، روی یه کندهی درختِ پوسیده و بزرگ، یه سایهی عظیم نشسته بود.
یه لاکپشتِ خیلی پیر. لاکش پر از ترکهای عمیق بود و خزه روش بسته بود. سرش رو پایین انداخته بود و بیحرکت به زمین خیره شده بود. یه هالهی عجیبی از غم و دلشکستگیِ خالص دورش موج میزد ...
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart (بهبودی)
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
دوستان مثل اینکه بیس مهدی اینا نزدیک بوده خراب بشه ولی خداروشکر سالمنheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
خب دوستان گرامی
توجه بفرمایید rotating_light
نردیکای بیس بیزیکسرلند (در فاصله ی ۱۵۰ متری) مورد اصابت قرار گرفت
خدارو شکر سالمیم و چیزی نشده فقط یکی دو تا شیشه شکسته
مراقبت خودتون خیلی باشید
ایشالا که خیلی زود تموم بشه همه چی و همه در امنیت و سلامت باشیم
من برم سی فور کرفت کنم
ما همچنان در کنار شماییم تا آخرین لحظه
توجه بفرمایید rotating_light
نردیکای بیس بیزیکسرلند (در فاصله ی ۱۵۰ متری) مورد اصابت قرار گرفت
خدارو شکر سالمیم و چیزی نشده فقط یکی دو تا شیشه شکسته
مراقبت خودتون خیلی باشید
ایشالا که خیلی زود تموم بشه همه چی و همه در امنیت و سلامت باشیم
من برم سی فور کرفت کنم
ما همچنان در کنار شماییم تا آخرین لحظه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
دوستان متاسفانه فعلا برق نداریم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
عزیزای دل ویدیو دشمن حمله کرد ! | دژبانان قلعه (3) ! آماده تماشاست!heart_eyesheart_eyesheart_eyes
لینک تماشای ویدیو:
www.aparat.com/v/hjog68a
لینک تماشای ویدیو:
www.aparat.com/v/hjog68a
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
#ماجرای_گوجی 8
لاکپشتِ پیر، سرش را به آهستگی، خیلی خیلی آهسته، بالا آورد. انگار که گردنش برای این حرکت ساده، وزنِ تمام دنیا را تحمل میکرد. چشمهایش قدیمی بود؛ قدیمیتر از درختهایی که دورمان بودند. پر از یک غمی بود که انگار هزار سال در آن تهنشین شده بود.
چند لحظه طول کشید تا صدایش را پیدا کند. وقتی حرف زد، صدایش مثلِ ساییده شدنِ دو سنگِ کهنه روی هم بود؛ خشک، ترکخورده و سنگین.
— «رد نشو گربه جان، اینجا جای رد شدن نیست اینجا جای موندنه.»
مات و مبهوت نگاش کردم. این چه جوابی بود؟
— «تو هم مثلِ منی، کوچولو… چشمات خیسه. اما نه از بارون. از یه خداحافظیِ سنگین.» پلکِ چروکیدهاش را به آرامی بست و باز کرد. «بگو ببینم… چه کسی رو جا گذاشتی؟»
دهنم باز موند . چطوری میدونه ؟ من که هنوز اسمم رو هم بهش نگفتم ! بهش گفتم :
— «دوستم… راکی… اون… اون نخواست با من بیاد. گفت موندن تو بیشه بهتره.»
لاکپشت سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد. یک لبخندِ بینهایت تلخ روی لبهای پیرش نشست.
— «اون نخواست بیاد… یا تو برای رفتن زیادی سبک بودی؟»
نگاش رو از من گرفت و به اعماق جنگل خیره شد ...
— «منم یه روزی دوستایی داشتم. یه خرگوشِ سریع که از سایهی خودش هم میترسید… یه سنجابِ جاهطلب که به موندن راضی نبود… و یه سگ مهربون که قلبش از کوه هم بزرگتر بود.»
سکوت کرد. انگار داشت خاطرات را از اعماق یک اقیانوسِ تاریک بیرون میکشید.
— «من نقشه خوانشون بودم. راه رو بلد بودم. اما یه چیزی رو حساب نکرده بودم… وزنِ خودم رو. هر ده قدمی که اونها برمیداشتن، من نصفِ قدم برمیداشتم. هر صخرهای که اونها ازش میپریدن، من باید دورش میزدم.»
اشکی از گوشهی چشمش سر خورد و روی پوستِ چروکیدهاش یک مسیرِ براق کشید.
— «این طناب رو میبینی اینو بسته بودم دورمون تا همه با هم باشیم وقتی خارج میشیم یه روز صبح پاشدم دیدم من موندم و طناب ...اونا بیرحم نبودن، کوچولو. اونها فقط میخواستن زنده بمونن. مشکل از سرعتِ اونها نبود… مشکل از سنگینیِ من بود ، من بار اضافی بودم ! »
حرفهایش مثلِ پتک توی سرم میخورد. تصویرِ تلاشِ بیفایدهام برای کشیدنِ راکی، جلوی چشمم آمد.
لاکپشت دوباره به من نگاه کرد.
— «تو هم همین الان طنابِ خودت رو پاره کردی، مگه نه؟ اون دوستِ راکونِ تو… اون به اینجا تعلق داره. این بیشه، تله نیست. این بیشه، پناهگاهِ اوناییه که برای سفر زیادی سنگینن. اونهایی که نمیتونن، یا نمیخوان پرواز کنن. تو با رها کردنش، بهش ظلم نکردی. تو بهش اجازه دادی همونجایی که خوشحاله، بمونه.»
— «یعنی… یعنی کارِ درستی کردم؟»
— «تو کاری رو کردی که باید میکردی. هم برای خودت، هم برای اون. ولی حالا… حالا باید انتخاب کنی.»
اینجا دو تا مسیر داریم ... !
— «یکی، به سمتِ دوستی و آرامشِ تو برمیگرده. به جای گرم و نرمی که قلبت اونجا جا مونده. میتونی برگردی، ازش معذرت بخوای و برای همیشه کنارش بمونی. هیچکس سرزنشت نمیکنه.»
سپس به مسیرِ تاریک اشاره کرد.
— «و این راه… میره بیرون از اینجا. به همون چیزی که به خاطرش دوستت رو رها کردی. راهِ تنهایی، راهِ سختی، راهِ رشد.»
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی
لاکپشتِ پیر، سرش را به آهستگی، خیلی خیلی آهسته، بالا آورد. انگار که گردنش برای این حرکت ساده، وزنِ تمام دنیا را تحمل میکرد. چشمهایش قدیمی بود؛ قدیمیتر از درختهایی که دورمان بودند. پر از یک غمی بود که انگار هزار سال در آن تهنشین شده بود.
چند لحظه طول کشید تا صدایش را پیدا کند. وقتی حرف زد، صدایش مثلِ ساییده شدنِ دو سنگِ کهنه روی هم بود؛ خشک، ترکخورده و سنگین.
— «رد نشو گربه جان، اینجا جای رد شدن نیست اینجا جای موندنه.»
مات و مبهوت نگاش کردم. این چه جوابی بود؟
— «تو هم مثلِ منی، کوچولو… چشمات خیسه. اما نه از بارون. از یه خداحافظیِ سنگین.» پلکِ چروکیدهاش را به آرامی بست و باز کرد. «بگو ببینم… چه کسی رو جا گذاشتی؟»
دهنم باز موند . چطوری میدونه ؟ من که هنوز اسمم رو هم بهش نگفتم ! بهش گفتم :
— «دوستم… راکی… اون… اون نخواست با من بیاد. گفت موندن تو بیشه بهتره.»
لاکپشت سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد. یک لبخندِ بینهایت تلخ روی لبهای پیرش نشست.
— «اون نخواست بیاد… یا تو برای رفتن زیادی سبک بودی؟»
نگاش رو از من گرفت و به اعماق جنگل خیره شد ...
— «منم یه روزی دوستایی داشتم. یه خرگوشِ سریع که از سایهی خودش هم میترسید… یه سنجابِ جاهطلب که به موندن راضی نبود… و یه سگ مهربون که قلبش از کوه هم بزرگتر بود.»
سکوت کرد. انگار داشت خاطرات را از اعماق یک اقیانوسِ تاریک بیرون میکشید.
— «من نقشه خوانشون بودم. راه رو بلد بودم. اما یه چیزی رو حساب نکرده بودم… وزنِ خودم رو. هر ده قدمی که اونها برمیداشتن، من نصفِ قدم برمیداشتم. هر صخرهای که اونها ازش میپریدن، من باید دورش میزدم.»
اشکی از گوشهی چشمش سر خورد و روی پوستِ چروکیدهاش یک مسیرِ براق کشید.
— «این طناب رو میبینی اینو بسته بودم دورمون تا همه با هم باشیم وقتی خارج میشیم یه روز صبح پاشدم دیدم من موندم و طناب ...اونا بیرحم نبودن، کوچولو. اونها فقط میخواستن زنده بمونن. مشکل از سرعتِ اونها نبود… مشکل از سنگینیِ من بود ، من بار اضافی بودم ! »
حرفهایش مثلِ پتک توی سرم میخورد. تصویرِ تلاشِ بیفایدهام برای کشیدنِ راکی، جلوی چشمم آمد.
لاکپشت دوباره به من نگاه کرد.
— «تو هم همین الان طنابِ خودت رو پاره کردی، مگه نه؟ اون دوستِ راکونِ تو… اون به اینجا تعلق داره. این بیشه، تله نیست. این بیشه، پناهگاهِ اوناییه که برای سفر زیادی سنگینن. اونهایی که نمیتونن، یا نمیخوان پرواز کنن. تو با رها کردنش، بهش ظلم نکردی. تو بهش اجازه دادی همونجایی که خوشحاله، بمونه.»
— «یعنی… یعنی کارِ درستی کردم؟»
— «تو کاری رو کردی که باید میکردی. هم برای خودت، هم برای اون. ولی حالا… حالا باید انتخاب کنی.»
اینجا دو تا مسیر داریم ... !
— «یکی، به سمتِ دوستی و آرامشِ تو برمیگرده. به جای گرم و نرمی که قلبت اونجا جا مونده. میتونی برگردی، ازش معذرت بخوای و برای همیشه کنارش بمونی. هیچکس سرزنشت نمیکنه.»
سپس به مسیرِ تاریک اشاره کرد.
— «و این راه… میره بیرون از اینجا. به همون چیزی که به خاطرش دوستت رو رها کردی. راهِ تنهایی، راهِ سختی، راهِ رشد.»
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اسفند
۲۵ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
#ماجرای_گوجی 9
به دو مسیری که لاکی نشان داد نگاه کردم. یکی روشن و گرم به سمت عقب، یکی تاریک و سرد به سمت جلو. بعد نگاهم را برگرداندم سمت لاکی.
پیرمردِ لاکپشت منتظر بود تا من با یک تکانِ سرِ غمگین، راهِ تاریک را انتخاب کنم و او را در همان بیشهی مهآلود، با خاطراتِ تلخش تنها بگذارم. دقیقاً همان کاری که سالها پیش، خرگوش و سنجاب و سگ با او کرده بودند.
نفس عمیقی کشیدم. کولهپشتیام را از روی شانهام پایین آوردم و زیپش را تا آخر کشیدم.
لاکی با چشمهای کدرش به من خیره شد: «داری چیکار میکنی گربه جان؟ دنبال آذوقه میگردی؟»
جوابش را ندادم. چند تا از میوههای لهشده و خرتوپرتهای اضافهی کوله را بیرون ریختم تا حسابی جا باز شود. بعد، بیمقدمه رفتم سمت لاکی. دستهایم را انداختم زیرِ لاکِ ضخیم و سنگینش.
لاکی با صدایی که حالا از تعجب میلرزید گفت: «هی… هی! داری چه غلطی میکنی؟!»
با تمام زوری که در بازوهایم داشتم، او را از روی کنده بلند کردم. وزنِ یک دنیا تنهایی و غم روی دستهایم افتاد. دندانهایم را به هم فشردم و با یک حرکت، او را چپاندم داخل کولهپشتی! سر و دستهای چروکیدهاش از دهانهی کوله بیرون مانده بود و با وحشت دست و پا میزد.
— «دیوونه شدی کوچولو؟! من برات یه بارِ اضافیم! من کُندم! منو بذار زمین! تو نمیتونی با من از این جنگل لعنتی بری بیرون!»
کوله را با زور روی شانههایم انداختم. بندهای کوله مثل چاقو توی گوشت شانهام فرو رفت. زانوهایم از شدت وزنِ لاکی خم شد، اما با لجبازی خودم را صاف نگه داشتم. نفسنفسزنان توی صورتِ پیر و بهتزدهاش که از بالای شانهام بیرون زده بود نگاه کردم و گفتم:
— «رفیقای قبلیت طناب رو بریدن… چون فقط سرعت براشون مهم بود. من طناب ندارم، اما یه کولهی محکم دارم. راکی دلش میخواست بمونه، اما تو… تو فقط به خاطر وزنت جا موندی. از این به بعد، تو میشی چشمهای من، من میشم پاهای تو. حالا بگو… نقشهخوان… تو تاریکیِ جلو رو، از کدوم طرف باید بریم؟»
چشمهای لاکی گرد شده بود. دهانش باز مانده بود و دیگر هیچ حرفی نمیزد. انگار تمامِ منطقِ صد سالهاش در عرض چند ثانیه فرو ریخته بود. یک قطره اشکِ جدید، اما این بار نه از سرِ غم، روی گونهاش سُر خورد. لاکی توی دلش میگفت کاش اون زمان که توان و علاقه ی شدیدش رو داشت این اتفاق می افتاد ...
وزنش وحشتناک بود. با هر قدمی که به سمتِ تاریکیِ جنگل برمیداشتم، صدای خرد شدنِ برگهای خشک زیر پاهایم دو برابرِ قبل بود. اما یه حسی توی سینهام میگفت، این سنگینترین، ولی درستترین باریه که تو عمرم برداشتم.
ناگهان صدای تند، عصبی و تکرارشوندهای از پشتِ یک بوتهی خاردار توجهم را جلب کرد:
— «چهل و دو… چهل و سه… نه، نه! کمه! اگه بارون اسیدی بیاد چی؟ برگهای ضدآب… کجاست؟ نقشه مسیرِ باد… بادِ شمال شرقی… نه، جنوب غربی!»
با احتیاط بوته را کنار زدم. صحنهی روبرویم عجیب بود. یک کمپِ کوچک که تا خرخره پر از خرتوپرت بود !
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی : لاکی
به دو مسیری که لاکی نشان داد نگاه کردم. یکی روشن و گرم به سمت عقب، یکی تاریک و سرد به سمت جلو. بعد نگاهم را برگرداندم سمت لاکی.
پیرمردِ لاکپشت منتظر بود تا من با یک تکانِ سرِ غمگین، راهِ تاریک را انتخاب کنم و او را در همان بیشهی مهآلود، با خاطراتِ تلخش تنها بگذارم. دقیقاً همان کاری که سالها پیش، خرگوش و سنجاب و سگ با او کرده بودند.
نفس عمیقی کشیدم. کولهپشتیام را از روی شانهام پایین آوردم و زیپش را تا آخر کشیدم.
لاکی با چشمهای کدرش به من خیره شد: «داری چیکار میکنی گربه جان؟ دنبال آذوقه میگردی؟»
جوابش را ندادم. چند تا از میوههای لهشده و خرتوپرتهای اضافهی کوله را بیرون ریختم تا حسابی جا باز شود. بعد، بیمقدمه رفتم سمت لاکی. دستهایم را انداختم زیرِ لاکِ ضخیم و سنگینش.
لاکی با صدایی که حالا از تعجب میلرزید گفت: «هی… هی! داری چه غلطی میکنی؟!»
با تمام زوری که در بازوهایم داشتم، او را از روی کنده بلند کردم. وزنِ یک دنیا تنهایی و غم روی دستهایم افتاد. دندانهایم را به هم فشردم و با یک حرکت، او را چپاندم داخل کولهپشتی! سر و دستهای چروکیدهاش از دهانهی کوله بیرون مانده بود و با وحشت دست و پا میزد.
— «دیوونه شدی کوچولو؟! من برات یه بارِ اضافیم! من کُندم! منو بذار زمین! تو نمیتونی با من از این جنگل لعنتی بری بیرون!»
کوله را با زور روی شانههایم انداختم. بندهای کوله مثل چاقو توی گوشت شانهام فرو رفت. زانوهایم از شدت وزنِ لاکی خم شد، اما با لجبازی خودم را صاف نگه داشتم. نفسنفسزنان توی صورتِ پیر و بهتزدهاش که از بالای شانهام بیرون زده بود نگاه کردم و گفتم:
— «رفیقای قبلیت طناب رو بریدن… چون فقط سرعت براشون مهم بود. من طناب ندارم، اما یه کولهی محکم دارم. راکی دلش میخواست بمونه، اما تو… تو فقط به خاطر وزنت جا موندی. از این به بعد، تو میشی چشمهای من، من میشم پاهای تو. حالا بگو… نقشهخوان… تو تاریکیِ جلو رو، از کدوم طرف باید بریم؟»
چشمهای لاکی گرد شده بود. دهانش باز مانده بود و دیگر هیچ حرفی نمیزد. انگار تمامِ منطقِ صد سالهاش در عرض چند ثانیه فرو ریخته بود. یک قطره اشکِ جدید، اما این بار نه از سرِ غم، روی گونهاش سُر خورد. لاکی توی دلش میگفت کاش اون زمان که توان و علاقه ی شدیدش رو داشت این اتفاق می افتاد ...
وزنش وحشتناک بود. با هر قدمی که به سمتِ تاریکیِ جنگل برمیداشتم، صدای خرد شدنِ برگهای خشک زیر پاهایم دو برابرِ قبل بود. اما یه حسی توی سینهام میگفت، این سنگینترین، ولی درستترین باریه که تو عمرم برداشتم.
ناگهان صدای تند، عصبی و تکرارشوندهای از پشتِ یک بوتهی خاردار توجهم را جلب کرد:
— «چهل و دو… چهل و سه… نه، نه! کمه! اگه بارون اسیدی بیاد چی؟ برگهای ضدآب… کجاست؟ نقشه مسیرِ باد… بادِ شمال شرقی… نه، جنوب غربی!»
با احتیاط بوته را کنار زدم. صحنهی روبرویم عجیب بود. یک کمپِ کوچک که تا خرخره پر از خرتوپرت بود !
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی : لاکی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
#ماجرای_گوجی 10
با اینکه لاکی از توی کوله با پاش میکوبید به پشتم و زیر لب غر میزد: «ولش کن بچه، معلوم نیست چه جونور خطرناکیه، دردسر نخر!» اما حس کنجکاویم نذاشت بیخیال شم. باید میفهمیدم اونجا چه خبره.
بوتهها رو کاملاً زدم کنار و قدم گذاشتم داخل کمپ.
یه سنجاب لاغر و ژولیده وسط کوهی از خرتوپرت، طناب، قطبنما و نقشههای پارهپوره نشسته بود. یه جلیقهی بافته شده از خزههای ضخیم تنش بود و یه عینک ایمنی دستساز روی چشمش. داشت روی یه تیکه پوست درخت تندتند چیزی مینوشت و زیر لب با استرس حساب و کتاب میکرد.
سرفهی آرومی کردم: «سلام… اینجا داری چیکار میکنی؟»
سنجاب از جا پرید. پوست درخت از دستش افتاد و با چشمهای گرد شده به من و کلهی لاکی که از کولهام بیرون زده بود زل زد. با لکنت و صدای لرزان گفت:
— «شما… شما میخواید برید اون تو؟! تو جنگل تاریک؟!»
جلو دوید و با دستهای لرزانش شروع کرد به بررسی کردنِ سر تا پای من: «کفشِ ضدِ لغزش داری؟ قطبنمای خزهای چی؟ پمادِ ضدِ نیشِ عنکبوتهای سایهنشین چطور؟»
با تعجب گفتم: «نه… من فقط یه کولهپشتی دارم و…»
سنجاب که خودش رو «چیکو» معرفی کرد، دو دستی زد توی سرش و پرید وسط حرفم: «دیوونه شدید! خودکشیه! من سه ساله… سه ساله دارم برای ورود به این جنگل آماده میشم. نقشه کشیدم، آذوقه جمع کردم، زهرگیری یاد گرفتم… ولی هنوز زوده! هنوز آمادگیِ کامل ندارم! اگه اون تو یه گودالِ مخفی باشه چی؟ اگه تجهیزاتم خراب بشه؟ تو چطور با دست خالی و یه لاکپشتِ سنگین تو کولهات میخوای بری اون تو؟!»
لاکی از پشتِ سرم پوزخندی زد و با صدای خشدارش گفت: «هی رفیقِ پشمالو! تو سه ساله اینجایی؟ اگه سه سال پیش با دستِ خالی رفته بودی تو جنگل، تا الان یا مرده بودی یا رسیده بودی به بیرون! تو از جنگل نمیترسی… تو از “شروع کردن” میترسی!»
حرفِ لاکی مثل یه سیلی تو صورت چیکو خورد. سنجابِ وسواسی سر جایش خشک شد و با بغض و وحشت به تاریکی جنگل خیره موند. کوهی از بهترین تجهیزات دورش بود، اما نمیتونست حتی یه قدم برداره.
حالا من روبروی کسی ایستاده بودم که دقیقاً نقطهی مقابلِ من بود. من با کمترین امکانات و یه بارِ سنگین آمادهی رفتن بودم، و اون با تمامِ امکاناتِ دنیا، از ترس فلج شده بود.
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی : لاکی
با اینکه لاکی از توی کوله با پاش میکوبید به پشتم و زیر لب غر میزد: «ولش کن بچه، معلوم نیست چه جونور خطرناکیه، دردسر نخر!» اما حس کنجکاویم نذاشت بیخیال شم. باید میفهمیدم اونجا چه خبره.
بوتهها رو کاملاً زدم کنار و قدم گذاشتم داخل کمپ.
یه سنجاب لاغر و ژولیده وسط کوهی از خرتوپرت، طناب، قطبنما و نقشههای پارهپوره نشسته بود. یه جلیقهی بافته شده از خزههای ضخیم تنش بود و یه عینک ایمنی دستساز روی چشمش. داشت روی یه تیکه پوست درخت تندتند چیزی مینوشت و زیر لب با استرس حساب و کتاب میکرد.
سرفهی آرومی کردم: «سلام… اینجا داری چیکار میکنی؟»
سنجاب از جا پرید. پوست درخت از دستش افتاد و با چشمهای گرد شده به من و کلهی لاکی که از کولهام بیرون زده بود زل زد. با لکنت و صدای لرزان گفت:
— «شما… شما میخواید برید اون تو؟! تو جنگل تاریک؟!»
جلو دوید و با دستهای لرزانش شروع کرد به بررسی کردنِ سر تا پای من: «کفشِ ضدِ لغزش داری؟ قطبنمای خزهای چی؟ پمادِ ضدِ نیشِ عنکبوتهای سایهنشین چطور؟»
با تعجب گفتم: «نه… من فقط یه کولهپشتی دارم و…»
سنجاب که خودش رو «چیکو» معرفی کرد، دو دستی زد توی سرش و پرید وسط حرفم: «دیوونه شدید! خودکشیه! من سه ساله… سه ساله دارم برای ورود به این جنگل آماده میشم. نقشه کشیدم، آذوقه جمع کردم، زهرگیری یاد گرفتم… ولی هنوز زوده! هنوز آمادگیِ کامل ندارم! اگه اون تو یه گودالِ مخفی باشه چی؟ اگه تجهیزاتم خراب بشه؟ تو چطور با دست خالی و یه لاکپشتِ سنگین تو کولهات میخوای بری اون تو؟!»
لاکی از پشتِ سرم پوزخندی زد و با صدای خشدارش گفت: «هی رفیقِ پشمالو! تو سه ساله اینجایی؟ اگه سه سال پیش با دستِ خالی رفته بودی تو جنگل، تا الان یا مرده بودی یا رسیده بودی به بیرون! تو از جنگل نمیترسی… تو از “شروع کردن” میترسی!»
حرفِ لاکی مثل یه سیلی تو صورت چیکو خورد. سنجابِ وسواسی سر جایش خشک شد و با بغض و وحشت به تاریکی جنگل خیره موند. کوهی از بهترین تجهیزات دورش بود، اما نمیتونست حتی یه قدم برداره.
حالا من روبروی کسی ایستاده بودم که دقیقاً نقطهی مقابلِ من بود. من با کمترین امکانات و یه بارِ سنگین آمادهی رفتن بودم، و اون با تمامِ امکاناتِ دنیا، از ترس فلج شده بود.
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی : لاکی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
#ماجرای_گوجی ۱۱
سنجاب که انگار از پیشنهادِ من جا خورده بود، یه قدم رفت عقب. عینک ایمنیش رو روی چشمش جابهجا کرد و با نگاهی پر از شک، از نوکِ پا تا کاسهی سرِ من و لاکی رو برانداز کرد.
با لحنی که سعی میکرد جدی باشه گفت: «معامله؟ به همین راحتی؟ نه، نه، نه! من سه سال برای جمع کردنِ این وسایل جون کندم. میدونی اون تو چه خبره؟»
چیکو دستش رو دراز کرد و یه چاقوی عجیب با تیغهی درخشان و یه قطبنمای شیشهای که توش یه حشرهی شبتاب در حال پرواز بود رو از تو وسایلش کشید بیرون: «بدون این “چاقو”، پیچکهای خفهکنندهی جنگل تو کمتر از ده دقیقه دورت میپیچن و خردت میکنن. بدون این “قطبنمای نوری”، تو مهِ تاریک گم میشی و مستقیم میری تو لونهی عنکبوتهای غولپیکر! شما دو تا با دستِ خالی و یه لاکپشتِ سنگین، حتی تا درختِ اول هم زنده نمیمونید. رسماً گوشتِ قربونی هستید شما حتی بند کفشاتون هم استاندارد نیست !
همون لحظه، یه زوزهی وحشتناک و بعد صدای خرد شدنِ استخوون از اعماق جنگلِ تاریک بلند شد. موهای تنم سیخ شد. بادِ سردی وزید و بوی گندیدگی و خطر رو کوبید تو صورتم.
چیکو پوزخندی زد: «شنیدی؟ حالا اگه میخوای تجهیزاتم رو باهات شریک شم، باید اول ثابت کنی به درد بخوری. یه هفته اینجا تو کمپ با هم میمونیم تا بهت اعتماد کنم. تازه، باید بری از حاشیهی جنگل، “قارچهای شبتابِ سمی” و “صمغِ درختِ گریان” رو پیدا کنی تا زرهمون کامل بشه. تا اون موقع، هیچکس پاشو اون تو نمیذاره!»
دوباره رفت سراغ لیستهاش و تندتند روی پوست درخت شروع کرد به نوشتن.
لاکی از تو کولهپشتی سرش رو آورد بیرون. برخلافِ همیشه که تیکه مینداخت، اینبار چشماش پر از وحشت بود. آب دهانش رو قورت داد و آروم دمِ گوشم زمزمه کرد:
گوجی… از این سنجاب خوشم نمیاد، ولی راست میگه. من قبلاً با رفیقام تا حاشیهی این جنگل رفتم. اونجا شوخیبردار نیست. بدون اون چاقو و قطبنما و بقیه ی تجهیزات ، ما دو تا رسماً مردهایم… نابود میشیم. وسایلش حیاتیه. اما از طرفی… میترسم این کاراش بهونه باشه. اگه بریم دنبال قارچ و صمغ، ممکنه هفتهها ما رو همینجا معطل کنه و هیچوقت نریم.»
سرم گیج میرفت. دو راهِ وحشتناک جلوم بود: یا بدون وسایل برم تو تاریکی که خیلی ریسک بالایی داره یا بمونم و به سازِ کمالگرایی چیکو برقصم که ممکنه به قیمتِ مرگِ رویاهام و موندنِ همیشگی تو این کمپ تموم بشه.
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی : لاکی
(بازی ذخیره شد)
سنجاب که انگار از پیشنهادِ من جا خورده بود، یه قدم رفت عقب. عینک ایمنیش رو روی چشمش جابهجا کرد و با نگاهی پر از شک، از نوکِ پا تا کاسهی سرِ من و لاکی رو برانداز کرد.
با لحنی که سعی میکرد جدی باشه گفت: «معامله؟ به همین راحتی؟ نه، نه، نه! من سه سال برای جمع کردنِ این وسایل جون کندم. میدونی اون تو چه خبره؟»
چیکو دستش رو دراز کرد و یه چاقوی عجیب با تیغهی درخشان و یه قطبنمای شیشهای که توش یه حشرهی شبتاب در حال پرواز بود رو از تو وسایلش کشید بیرون: «بدون این “چاقو”، پیچکهای خفهکنندهی جنگل تو کمتر از ده دقیقه دورت میپیچن و خردت میکنن. بدون این “قطبنمای نوری”، تو مهِ تاریک گم میشی و مستقیم میری تو لونهی عنکبوتهای غولپیکر! شما دو تا با دستِ خالی و یه لاکپشتِ سنگین، حتی تا درختِ اول هم زنده نمیمونید. رسماً گوشتِ قربونی هستید شما حتی بند کفشاتون هم استاندارد نیست !
همون لحظه، یه زوزهی وحشتناک و بعد صدای خرد شدنِ استخوون از اعماق جنگلِ تاریک بلند شد. موهای تنم سیخ شد. بادِ سردی وزید و بوی گندیدگی و خطر رو کوبید تو صورتم.
چیکو پوزخندی زد: «شنیدی؟ حالا اگه میخوای تجهیزاتم رو باهات شریک شم، باید اول ثابت کنی به درد بخوری. یه هفته اینجا تو کمپ با هم میمونیم تا بهت اعتماد کنم. تازه، باید بری از حاشیهی جنگل، “قارچهای شبتابِ سمی” و “صمغِ درختِ گریان” رو پیدا کنی تا زرهمون کامل بشه. تا اون موقع، هیچکس پاشو اون تو نمیذاره!»
دوباره رفت سراغ لیستهاش و تندتند روی پوست درخت شروع کرد به نوشتن.
لاکی از تو کولهپشتی سرش رو آورد بیرون. برخلافِ همیشه که تیکه مینداخت، اینبار چشماش پر از وحشت بود. آب دهانش رو قورت داد و آروم دمِ گوشم زمزمه کرد:
گوجی… از این سنجاب خوشم نمیاد، ولی راست میگه. من قبلاً با رفیقام تا حاشیهی این جنگل رفتم. اونجا شوخیبردار نیست. بدون اون چاقو و قطبنما و بقیه ی تجهیزات ، ما دو تا رسماً مردهایم… نابود میشیم. وسایلش حیاتیه. اما از طرفی… میترسم این کاراش بهونه باشه. اگه بریم دنبال قارچ و صمغ، ممکنه هفتهها ما رو همینجا معطل کنه و هیچوقت نریم.»
سرم گیج میرفت. دو راهِ وحشتناک جلوم بود: یا بدون وسایل برم تو تاریکی که خیلی ریسک بالایی داره یا بمونم و به سازِ کمالگرایی چیکو برقصم که ممکنه به قیمتِ مرگِ رویاهام و موندنِ همیشگی تو این کمپ تموم بشه.
جان: heartheartheartheartheartheartheartheartheart
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی : لاکی
(بازی ذخیره شد)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
یکی از حساس ترین انتخاب های کل ماجرا های گوجی... با دقت انتخاب کنید ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
#ماجرای_گوجی ۱۲
نفس عمیقی کشیدم و به چشمهای مضطربِ چیکو خیره شدم. گفتم: «باشه سنجاب… قبول. میرم اون قارچها و صمغ رو برات میارم. اما یادت باشه، اگه آوردمشون، دیگه بهونهای برای موندن نداریم!»
چیکو پوزخندی زد که بیشتر شبیه یه تیکِ عصبی بود. یه شیشهی مربای خالی و یه تیکه چوب داد دستم: «بیا. حواست باشه با دستِ خالی بهشون دست نزنی.»
راه افتادم. هرچی از کمپِ چیکو دور میشدیم و به مرزِ جنگلِ تاریک نزدیکتر میشدیم، هوا سردتر میشد. صدای پرندهها کاملاً قطع شد و فقط صدای خرد شدنِ برگهای نمدار زیر پام به گوش میرسید. بوی خاکِ مرطوب و چوبِ پوسیده همهجا پر بود.
طبق آدرسِ چیکو، باید زیرِ ریشههای درختهای بلوطِ مرده دنبالِ «قارچهای شبتابِ سمی» میگشتم و بعد روی تنهی کاجهای پیر، «صمغِ درختِ گریان» رو پیدا میکردم.
یک ساعتِ تمام گشتم. تمامِ ریشهها رو زیر و رو کردم. پوستِ خشکِ دهها درخت کاج رو نگاه کردم. دستهام گلی شده بود و درزهای پام از رطوبتِ جنگل سنگین شده بود. اما هیچی نبود. هیچ قارچِ سبزِ درخشانی وجود نداشت. هیچ صمغِ نقرهای و عجیبی چکه نمیکرد. فقط چندتا قارچِ قهوهایِ معمولیِ کپکزده بود و شیرهی خشک و زردِ کاج که همهجا پیدا میشد. جنگل، فقط یک جنگلِ سرد و تاریک بود؛ بدون هیچ جادو یا گیاهِ افسانهای.
روی یه کندهی خیس نشستم و با خستگی به شیشهی خالیِ تو دستم نگاه کردم.
لاکی تو کولهام تکونی خورد. سرش رو آورد بیرون، نگاهی به دستهای خالیِ من و بعد به درختهای بیتفاوتِ اطراف انداخت. نفسِ عمیقی کشید و با صدای خشدارش گفت: «گوجی… هنوز نفهمیدی؟»
با کلافگی گفتم: «چی رو باید بفهمم لاکی؟ اینکه کورم و نمیتونم دوتا گیاهِ لعنتی رو پیدا کنم؟»
لاکی تلخخند زد: «نه پسرجان. اینکه اصلاً گیاهی در کار نیست! اون سنجابِ دیوونه ما رو فرستاده دنبالِ نخود سیاه. هیچ قارچِ شبتابی وجود نداره. هیچ درختِ گریانی تو این جنگل نیست.»
خشکم زد: «چی؟ یعنی دروغ گفت؟ چرا باید همچین کاری بکنه؟»
لاکی با همون نگاهِ پیر و خستهاش گفت: «چون میترسه. چیکو اصلاً قصد نداره پاش رو از اون کمپ بیرون بذاره. اون سالهاست داره تجهیزات جمع میکنه تا با این توهم زندگی کنه که “یک روز” آماده میشه. اگه تو این قارچها رو پیدا میکردی، فردا میگفت باید بریم خاکسترِ قلهی آتشفشان رو بیاریم! اون این لیستهای احمقانه رو میسازه تا مطمئن بشه هیچوقت شرایطِ رفتن مهیا نمیشه. اینجوری پیشِ خودش عذاب وجدان نمیگیره. میتونه بگه “من میخواستم برم، اما تجهیزاتم کامل نبود”.»
حرفهای لاکی مثل یک سطل آبِ یخ بود. چیکو قهرمانِ بقا نبود؛ اون زندانیِ ترسهای خودش بود و حالا میخواست من رو هم تو این چرخهی بینهایتِ «آمادهسازی» گیر بندازه.
شیشهی خالی رو محکم تو دستم فشار دادم. بلند شدم. وقتِ بازی کردن تموم شده بود. باید برمیگشتم پیشش و ...
جان: heart️heart️heart️heart️heart️heart️heart️heart️heart️
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی: لاکی،شیشه مربای خالی، تیکه چوب
نفس عمیقی کشیدم و به چشمهای مضطربِ چیکو خیره شدم. گفتم: «باشه سنجاب… قبول. میرم اون قارچها و صمغ رو برات میارم. اما یادت باشه، اگه آوردمشون، دیگه بهونهای برای موندن نداریم!»
چیکو پوزخندی زد که بیشتر شبیه یه تیکِ عصبی بود. یه شیشهی مربای خالی و یه تیکه چوب داد دستم: «بیا. حواست باشه با دستِ خالی بهشون دست نزنی.»
راه افتادم. هرچی از کمپِ چیکو دور میشدیم و به مرزِ جنگلِ تاریک نزدیکتر میشدیم، هوا سردتر میشد. صدای پرندهها کاملاً قطع شد و فقط صدای خرد شدنِ برگهای نمدار زیر پام به گوش میرسید. بوی خاکِ مرطوب و چوبِ پوسیده همهجا پر بود.
طبق آدرسِ چیکو، باید زیرِ ریشههای درختهای بلوطِ مرده دنبالِ «قارچهای شبتابِ سمی» میگشتم و بعد روی تنهی کاجهای پیر، «صمغِ درختِ گریان» رو پیدا میکردم.
یک ساعتِ تمام گشتم. تمامِ ریشهها رو زیر و رو کردم. پوستِ خشکِ دهها درخت کاج رو نگاه کردم. دستهام گلی شده بود و درزهای پام از رطوبتِ جنگل سنگین شده بود. اما هیچی نبود. هیچ قارچِ سبزِ درخشانی وجود نداشت. هیچ صمغِ نقرهای و عجیبی چکه نمیکرد. فقط چندتا قارچِ قهوهایِ معمولیِ کپکزده بود و شیرهی خشک و زردِ کاج که همهجا پیدا میشد. جنگل، فقط یک جنگلِ سرد و تاریک بود؛ بدون هیچ جادو یا گیاهِ افسانهای.
روی یه کندهی خیس نشستم و با خستگی به شیشهی خالیِ تو دستم نگاه کردم.
لاکی تو کولهام تکونی خورد. سرش رو آورد بیرون، نگاهی به دستهای خالیِ من و بعد به درختهای بیتفاوتِ اطراف انداخت. نفسِ عمیقی کشید و با صدای خشدارش گفت: «گوجی… هنوز نفهمیدی؟»
با کلافگی گفتم: «چی رو باید بفهمم لاکی؟ اینکه کورم و نمیتونم دوتا گیاهِ لعنتی رو پیدا کنم؟»
لاکی تلخخند زد: «نه پسرجان. اینکه اصلاً گیاهی در کار نیست! اون سنجابِ دیوونه ما رو فرستاده دنبالِ نخود سیاه. هیچ قارچِ شبتابی وجود نداره. هیچ درختِ گریانی تو این جنگل نیست.»
خشکم زد: «چی؟ یعنی دروغ گفت؟ چرا باید همچین کاری بکنه؟»
لاکی با همون نگاهِ پیر و خستهاش گفت: «چون میترسه. چیکو اصلاً قصد نداره پاش رو از اون کمپ بیرون بذاره. اون سالهاست داره تجهیزات جمع میکنه تا با این توهم زندگی کنه که “یک روز” آماده میشه. اگه تو این قارچها رو پیدا میکردی، فردا میگفت باید بریم خاکسترِ قلهی آتشفشان رو بیاریم! اون این لیستهای احمقانه رو میسازه تا مطمئن بشه هیچوقت شرایطِ رفتن مهیا نمیشه. اینجوری پیشِ خودش عذاب وجدان نمیگیره. میتونه بگه “من میخواستم برم، اما تجهیزاتم کامل نبود”.»
حرفهای لاکی مثل یک سطل آبِ یخ بود. چیکو قهرمانِ بقا نبود؛ اون زندانیِ ترسهای خودش بود و حالا میخواست من رو هم تو این چرخهی بینهایتِ «آمادهسازی» گیر بندازه.
شیشهی خالی رو محکم تو دستم فشار دادم. بلند شدم. وقتِ بازی کردن تموم شده بود. باید برمیگشتم پیشش و ...
جان: heart️heart️heart️heart️heart️heart️heart️heart️heart️
ذخیره : floppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_diskfloppy_disk
کوله پشتی: لاکی،شیشه مربای خالی، تیکه چوب
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
سلام وقت سلاطین حالتون چطوره ؟
برنامه ویدیویی کانال مهدی بیزیکسر روز سه شنبه بشرح ذیل میباشد.
1_ راست ساعت 13
2- فرار از زندان به سبک ماینکرفت قسمت آخر ساعت 16
3- نبرد جنتلمن ساعت 19
برنامه ویدیویی کانال مهدی بیزیکسر روز سه شنبه بشرح ذیل میباشد.
1_ راست ساعت 13
2- فرار از زندان به سبک ماینکرفت قسمت آخر ساعت 16
3- نبرد جنتلمن ساعت 19
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اسفند
فن پیج مهدی بیزیکسر | fan page mahdi bizixer
و اینکه یک سوپرایز براتون دارم با توجه به تلاش شبانه روزی تیم بیزیکسر توانستیم اکثر بازی های آنلاین استیم رو برگردونیم به جدول پخش مون یکی از بازی ها نبرد جنتلمن ها بود . دیگه نیازی به استیم نیست sunglassesfire
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA