رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
1Kدنبال کننده
سلام دوستان اینجا من براتون رمان اجباری به نام ازدواج رو میزارم نویسنده خودم هستم
امید وارم خوشتون بیاد
عکس شخصیت ها هم گذاشم
https://abzarek.ir/service-p/msg/4302947
لینک چت ناشناسمونribbon
@zapas_ejbari
لینک زاپاش کانالمونtulip
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۱ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
اجباری به نام ازدواج 🥀

Part229



با فکر های مثبت ذهنمو اروم کردم
و دیگه بیخیالش شدم


خیلی خسته بودم
رفتم تو تختم دراز کشیدم که زود خوابم برد




با سر و صدایی که از اشپزخونه میومد چشمامو باز کردم
هوا تاریک شده بود


اروم از جام بلند شدم
گوشیمو از رو پاتختی برداشتم و نگاهی به صفحش انداختم


که ساعت 7 و نیم رو نشون میداد
وایییی من چقدر خوابیدم

لابد امیر اومده دیگه...
الان با خودش میگه که این دختره عین خرس گرفته خوابیده



وای خاک تو سرت عسل.



در اتاقو باز کردم.
که نور لامپ های خونه چشمامو اذیت کرد

رفتم تو سالن... چشمام هنوز به روشنایی عادت نکرده بود
با یه دستم چشمامو ماساژ دادم تا دیدم درست بشه



که صدای امیر از تو اشپزخونه اومد
_ساعت خواب...

ای وای ببین چه تیکه ای بهم انداخت

برگشتم سمتشو اروم ولی با کنایه گفتم: اول سلام..

تک خنده ای کرد و گفت: اون که درسته... ولی وقتی من اومدم برا سلام خانم خواب تشریف داشتن


شیطونه میگه برم...... استغفرالله...


#ادامه_دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
اجباری به نام ازدواج 🥀

Part230


رومو برگردوندم وچیزی نگفتم که با خنده ادامه داد: خیلی خب بابا... حالا چرا ناراحت میشی


با صدای نسبتا بلند گفتم: چرا باید ناراحت بشم؟

ولی ناراحت شدم
نمیدونم چرا جدیدن اصلا دلم نمیخواست امیر باهام بد حرف بزنه... حتی با شوخی



با فکر اینکه شام درست نکردم هینی کشیدمو تند رفتم سمت اشپزخونه
که دیدم امیر داره چیزی درست میکنه



وا این اشپزی هم بلد بود من نمیدونستم؟



با کنجکاوی رفتم جلو گفتم: چی درست میکنی؟

نگاهشو داد بهمو گفت: تو که قهر بودی

چشم غره ای رفتم که ادامه داد: شام درست میکنم



وات؟ شام؟

با تعجب گفتم: مگه اشپزی بلدی؟
با خنده گفت: اره... مگه بهم نمیاد؟


منظور دار گفتم: اخه من فکر کردم تو فقط بازیگری و رئیس بودن و بلدی


اصلانم اشاره ای به نقش بازی کردنایه دیشبش و رئیس بودنش تو شرکت نداشتم


تک خنده ای و دیگه ادامه نداد


اخ فکر کنم خراب کردم....


#ادامه_دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
اجباری به نام ازدواج 🥀

Part231



واسه اینکه فضا عوض شه گفتم: حالا چی درست میکنی؟

_پاستا


اوهههه... نه بابا خوشم اومد

با لبخند گفتم: آفرین اقای سرآشپز


خنده کوتاهی سر داد


وقت شام شد
نشستیم سر میز
امیر ظرف پاستا رو گذاشت وسط میز



بعد اروم گفت: بابت دیشب ازت ممنونم... رفتارت جلوی خانوادم خیلی خوب بود کلا همه چی عالی بود.




حالا یکم برم تو قیافه...
نه بابا اصلا قیافه گرفتن اصلا به من نمیاد


اروم لب زدم: اونا خانواده منم هستن... محبتی که به من کردن و باید جبران کنم. و در کل خودم خواستم که همه چی عالی پیش بره..



امیر بدون یه کلمه حرف زدن فقط مات داشت نگام میکرد


مکثی کردمو ادامه دادم: خب دیگه ولش کن.. غذامون سرد شد

یکم از پاستا برای خودم کشیدم

و چنگالمو زدم تو محتویات پاستا.... بعدش بردمش سمت دهنم



یکم جوییدمش.... خدایی خیلی خوشمزه بود
مزش واقعا عالی بود



#ادامه_دارد....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
دخترا به احتمال زیاد فردا شب نتونم براتون پارت بزارم
چون امتحان دارم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
شبتون به خیر heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
ممنونم بابت حمایتاتون قشنگای منننننن🫂two_hearts🩷hibiscussparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۱ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
قربونت برم من🩷🫂
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
خواهش ملوسمheart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۲ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
قربونت ملوسم🩷two_hearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
صبحتون طلاییyellow_heart
من برم امتحانمو بدم
میام جواب ناشناساتونو میدم🩷
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
مرسیییییییی قشنگمsparkles
بله حتما yellow_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
..cherry_blossomsparkles..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
..cherry_blossomsparkles..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
..cherry_blossomsparkles..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
اجباری به نام ازدواج 🥀

Part232



بعد از اینکه غذا تموم شد ظرفا رو هم امیر شست

منم داشتم سریالمو نگاه میکرد
که امیر اومد و نشست کنارم و گفت: چی نگاه میکنی؟



نگاهمو از تلویزیون گرفتم دادم بهش
+سریال کره ایه

_کره ایشو خب خودمم دارم میبینم... اسمش چیه؟




بیتربیت... بی شعور

کلافه ماهواره رو خاموش کردمو گفتم: ولش کن... میخواستم یه چیزی ازت بپرسم



منتظر نگام کرد

که بعد کلی مِن مِن دهن باز کردمو گفتم: مطمئنی بابام رفته شیراز؟



حس کردم شوکه شد انگار انتظار شنیدن این سوالو نداشت


مکثش طولانی شد... خواستم دوباره ازش بپرسم که گفت: خب اره چطور؟


نگران گفتم: اخه هرچی بهش زنگ میزنم جواب نمیده... حتی پیام هامم تو واتساپ سین نمیزنه




سری تکون داد و گفت: خب لابد کارش گیره دیگه

+میشه دروغ نگی



از سوالم تعجب کرد... بازم سکوت کرد
دیگه داشت صبرم لبریز میشد


از جام بلند شدم و گفتم: باشه جواب نده الان به بابا محسن زنگ میزنم... حتما میدونه بابا کجاست


که.....



#ادامه_دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
اجباری به نام ازدواج 🥀

Part233



اونم از جاش بلند شد و گفت: خیلی خب باشه بهت میگم


استرس گرفتم
کف دستام عرق کرد
سردم شده بود.... نکنه براش اتفاقی افتاده.؟

واییی نه خدا نکنه


ترسیده بودم.. نگران بودن
حالم بد بود




با صدای امیر به خودم اومدم
_عسل... خوبی؟؟؟


نگاه نگرانمو دادم بهش و گفتم: ا ا ا.... اره بگو




زبونی به لباش کشید و تک سرفه ای کرد و گفت: ببین عسل... بابات برای کار نرفته شیراز


مکثی کرد و ادامه داد: عسل بابات..... بابات.. برای همیشه رفته شیراز.. دیگه هم برنمیگرده
منم بهت نگفتم که ناراحت نشی



برای یه لحظه صداها تو سرم اکو شد
انگار که دیگه تمام زندگیمو از دست دادم... انگار تنها تر از همیشه شدم



به زور دهن باز کردمو گفتم: رفته؟


امیر سرشو انداخت پایینو گفت: اره


بعض بدی گلومو چنگ زد
بغضم بالا اومد تا رسید به چشمام... اشک تو چشمام جمع شد دیگه امیرو تار میدیدم....



#ادامه_دارد....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
اینم پارتا
حمایتتتتتتتت بشهhearttwo_hearts
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
شبتون به زیبایی پیشی ملوسه catcat2
(فقط ارمیا متوجه میشن🤗muscle🏻)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
.ribbon🩷.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
.ribbon🩷.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
.ribbon🩷.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
اجباری به نام ازدواج 🥀

Part234


چرا همه ترکم میکنن
یعنی انقدر بدم.
از خودم متنفر شدم... احساس پوچی میکردم

قطره اشکی از روی گونم چکید پایین



بدون گفتن کلمه ای رفتم سمت اتاقم... حتی لامپ هم روشن نکردم



خودمو پرت کردم تو تخت... پتو رو کشیدم روی سرم بغض بدی داشتم
ولی نمی ترکید

هرکاری میکردم نمیتونستم هق بزنم و گریه کنم


فقط چشمام مَملو از اشک بود


قفسه سینم بالا و پایین میشد... حالا دیگه رسما یه بچه یتیم تنها بودم که هیچ کسی نمیخوادش


از شدت حرص پتو رو توی دستم فشردم
تند تند نفس میکشیدم تا راه نفسم باز بشه ولی نمیتونستم


دلم میخواست اونقدر گریه کنم تا اشکام خشک بشن




یه لحظه حس کردم در اتاق باز شد
و درست چند لحظه بعدش تخت بالا و پایین شد و بلخره صدای امیر



_عسل... خوبی؟

نمیتونستم حرفی بزنم وگرنه بغضم میشکست

با بغض توی گلومو اشک توی چشمام درگیر بودم که پتو از رو سرم کنار رفت


خودمو بالا کشیدمو نشستم
امیر درست روبه روم روی لبه تخت نشسته بود



سکوت داشت طولانی میشد که امیر شکستش
_عسل من متاسفم... باید زود تر بهت میگفتم



نتونستم طاقت بیارم...


#ادامه_دارد....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
اجباری به نام ازدواج 🥀

Part235



حالم افتضاح بود.... نفهمیدم چیشد که خودمو پرت کردم تو بغلش


تیشرتشو توی دستم مچاله کردم
و با تمام توانم هِق زدم و شروع کردم به گریه کردن


اونقدری با صدای بلند گریه میکردم که انگار اشکام فقط منتظر یه تلنگر بودن تا راهشونو پیدا کنن


سرمو توی سینش فشردم که حس کردم تیشرتش کامل خیس شده

اما گریه های بی وقفم امونمو بریده بود


یه لحظه حس کردم دست های امیر دورم حلقه شدن و اروم کمرمو نوازش میکردن


بیشتر خودم و چسبوندم بهش و با صدای لرزونم گفتم: ح ح. حتی... ببب.. بابامم.... م... منو نخواست



و بعدش شدت صدام بالاتر رفت

توی همین لحظه امیر اروم کنار گوشم لب زد: اروم باش جوجه....گریه نکن



مگه میشه گریه نکرد


دقایق همینطور پشت سر هم میگذشتن
و من فقط اشک میریختم


و امیر هم با نوازش کردن موهام سعی داشت ارومم کنه



تا بلخره اشکام ته کشیدن
کم کم اروم شدم تا اینکه صدای هِق هِقم قطع شد



چشمام میسوختن و مطمئن بودم الان دریای خونن



صدام دورگه شده بود
گلوم میسوخت

اصلا دوست نداشتم از تو اغوش امیر بیام بیرون ... خودمو بیشتر بهش چسبوندم




عطرشو عمیق نفس کشیدم... قبلا هم گفته بودم که بوی ادکلنش محشره



همونطور که سرم رو سینش بود.....


#ادامه_دارد....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
شرایط پارت بعد 9 ردیف ریاکت متفاوتribbon🩷
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۴ خرداد
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
شبتون خوشگل قند عسلام🤗sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
رمان اجباری به نام ازدواج 🥀
1Kدنبال کننده
سلام دوستان اینجا من براتون رمان اجباری به نام ازدواج رو میزارم نویسنده خودم هستم
امید وارم خوشتون بیاد
عکس شخصیت ها هم گذاشم
https://abzarek.ir/service-p/msg/4302947
لینک چت ناشناسمونribbon
@zapas_ejbari
لینک زاپاش کانالمونtulip
مشاهده کانال پیام‌رسان