۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
heart️🩹heart️🩹heart️🩹heart️🩹heart️🩹heart️🩹
_حالا فکرامو بکنم...قرار شده یه دو هفته ای بهم کار نداشته باشه....اصلا نیاد و زنگ نزنه تا با خودم کنار بیام
+چقدر خوبه که درکت میکنه
_آره واقعا.....این رفتاراشو دوست دارم....مثله مردایه دیگه هول نیست که زود بچسبه بهم
+ خوبه فکراتو بکن....
نازی سری تکون داد و گفت : تو با سعید به کجا رسیدی؟؟
بهار: فعلا که خوبیم.....خانوادشم که ریخته بهم کلا....
نازی:چیشده؟؟
قضیه ی دیشبو براش تعریف کردم
نازی آمادهدشد تادبره خونه و قرار شد منم سره راهش بذاره خونه ی داوود خان .
جلویه خونه پیاده شدم و ازش خدافظی کردم.
آیفونو زدم که آرتین درو برام باز کرد
وقتی وارده حیاط شدم ثنا داشت با گوشی حرف میزد
و اصلا متوجه حضورم نشد
یکم رفتم جلوتر که ثنا گفت : آره عزیزم ....نه نه فعلا همه چی بهم خورده..
.تا ببینیم چی میشه....تو اعصابه خودتو بهم نریز ...آرش؟؟؟؟؟دوسم داری هنوز؟؟
با تعجب نگاهش کردم که گوشیم زنگ خورد
ادامه دارد....heart️fire
.
_حالا فکرامو بکنم...قرار شده یه دو هفته ای بهم کار نداشته باشه....اصلا نیاد و زنگ نزنه تا با خودم کنار بیام
+چقدر خوبه که درکت میکنه
_آره واقعا.....این رفتاراشو دوست دارم....مثله مردایه دیگه هول نیست که زود بچسبه بهم
+ خوبه فکراتو بکن....
نازی سری تکون داد و گفت : تو با سعید به کجا رسیدی؟؟
بهار: فعلا که خوبیم.....خانوادشم که ریخته بهم کلا....
نازی:چیشده؟؟
قضیه ی دیشبو براش تعریف کردم
نازی آمادهدشد تادبره خونه و قرار شد منم سره راهش بذاره خونه ی داوود خان .
جلویه خونه پیاده شدم و ازش خدافظی کردم.
آیفونو زدم که آرتین درو برام باز کرد
وقتی وارده حیاط شدم ثنا داشت با گوشی حرف میزد
و اصلا متوجه حضورم نشد
یکم رفتم جلوتر که ثنا گفت : آره عزیزم ....نه نه فعلا همه چی بهم خورده..
.تا ببینیم چی میشه....تو اعصابه خودتو بهم نریز ...آرش؟؟؟؟؟دوسم داری هنوز؟؟
با تعجب نگاهش کردم که گوشیم زنگ خورد
ادامه دارد....heart️fire
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
heart️🩹heart️🩹heart️🩹heart️🩹heart️🩹heart️🩹
و از صداش یهو برگشت عقب
با دیدنم سریع گوشیو قطع کرد و با لکنت گفت : تو.....تو ...اینجا چیکار ...میکنی..
+گفتم که ظهر میام دنباله آرتین....
ثنا: آ.......آره خونس....برو خونه...من ...من داشتم با دوستم حرف...میزدم
پوزخندی زدم و گفتم : باشه بهش سلام برسون
از کنارش رد شدم ...پس ثنا خانومم زیر آبی میرفت
جوابه تماسه سعیدو دادم
بهش گفتم آرتینو میبرم خونه و ناهار بیاد خونه که گفت دارن زری خانومو مرخص میکنن.
رفتم داخله خونه
شروع کردم ناهار درست کرون
آرتینم رو پایه داوود خان نشسته بود و داشت برنامه کودک میدید...
اونم تند تند براش پسته و بادم مغز میکرد و بهش میداد
ثنا ده دقیقه بعد با رنگ و رویی پریده وارده خونه شد
سعی کردم زیاد به روش نیارم که همه چیو فهمیدم
ثنا خونه رو جمع و جور کرد و جارو کشید
نیم ساعت بعد بود که زری خانوم همراهه سعید و ثمین رسیدن
براشون چایی بردم
.ادامه دارد....heart️fire
.
و از صداش یهو برگشت عقب
با دیدنم سریع گوشیو قطع کرد و با لکنت گفت : تو.....تو ...اینجا چیکار ...میکنی..
+گفتم که ظهر میام دنباله آرتین....
ثنا: آ.......آره خونس....برو خونه...من ...من داشتم با دوستم حرف...میزدم
پوزخندی زدم و گفتم : باشه بهش سلام برسون
از کنارش رد شدم ...پس ثنا خانومم زیر آبی میرفت
جوابه تماسه سعیدو دادم
بهش گفتم آرتینو میبرم خونه و ناهار بیاد خونه که گفت دارن زری خانومو مرخص میکنن.
رفتم داخله خونه
شروع کردم ناهار درست کرون
آرتینم رو پایه داوود خان نشسته بود و داشت برنامه کودک میدید...
اونم تند تند براش پسته و بادم مغز میکرد و بهش میداد
ثنا ده دقیقه بعد با رنگ و رویی پریده وارده خونه شد
سعی کردم زیاد به روش نیارم که همه چیو فهمیدم
ثنا خونه رو جمع و جور کرد و جارو کشید
نیم ساعت بعد بود که زری خانوم همراهه سعید و ثمین رسیدن
براشون چایی بردم
.ادامه دارد....heart️fire
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
یه روز سوار تاکسی شدم که برم فرودگاه، که در
حین حرکت ناگهان یه ماشین درست جلو
ما از پارکاومد بیرون راننده تاکسیمحکم زد رو
ترمز و دقیقا به فاصله چند سانت از اون ماشین
ایستاد "راننده مقصر" سرشرو برگردوند
طرف راننده تاکسی و شروع کرد، به داد و فریاد
اما راننده تاکسی لبخند زد! و واسه اون شخص
دست تکون داد و به راهش ادامه داد! تو راه
به راننده تاکسی گفتم: شما کـه مقصر نبودید و
ممکنبود ماشین صدمه ببینه چرا بهش هیچچیز
نگفتید؟ اینجا بود که راننده تاکسی قانونِ
جالبیرو بهمن آموخت قانون کامیونِ حملِ زباله
گفت: این افراد مانندِ کامیون حمل زباله هستند
اونا از درون لبریز از آشغالهایی مانندِ
ناکامی، خشم، عصبانیت، نفرت هستند وقتی که
این آشغالها در اعماقِوجودشان "تلنبار میشه"
به جایی برای تخلیه احتیاج دارند
شما به خودتان نگیرید فقط لبخند بزنید و دست
تکان دهید! برایشانآرزو خیر کنید و ادامه داد:
انسانِ باهوش اجازه نمیدهد که کامیونِ
حمل زباله «روزش را خراب کند»...
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
یه روز سوار تاکسی شدم که برم فرودگاه، که در
حین حرکت ناگهان یه ماشین درست جلو
ما از پارکاومد بیرون راننده تاکسیمحکم زد رو
ترمز و دقیقا به فاصله چند سانت از اون ماشین
ایستاد "راننده مقصر" سرشرو برگردوند
طرف راننده تاکسی و شروع کرد، به داد و فریاد
اما راننده تاکسی لبخند زد! و واسه اون شخص
دست تکون داد و به راهش ادامه داد! تو راه
به راننده تاکسی گفتم: شما کـه مقصر نبودید و
ممکنبود ماشین صدمه ببینه چرا بهش هیچچیز
نگفتید؟ اینجا بود که راننده تاکسی قانونِ
جالبیرو بهمن آموخت قانون کامیونِ حملِ زباله
گفت: این افراد مانندِ کامیون حمل زباله هستند
اونا از درون لبریز از آشغالهایی مانندِ
ناکامی، خشم، عصبانیت، نفرت هستند وقتی که
این آشغالها در اعماقِوجودشان "تلنبار میشه"
به جایی برای تخلیه احتیاج دارند
شما به خودتان نگیرید فقط لبخند بزنید و دست
تکان دهید! برایشانآرزو خیر کنید و ادامه داد:
انسانِ باهوش اجازه نمیدهد که کامیونِ
حمل زباله «روزش را خراب کند»...
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
#داستانک books
چند نفری که در جستجوی آرامش و رضایت درون بودند، نزد یک استاد رفتند و از او پرسیدند: «استاد شما همیشه یک لبخند روی لبتان است و به نظر ما خیلی آرام و خشنود به نظر میرسید. لطفاً به ما بگویید که راز خشنودی شما چیست؟»
استاد گفت: «بسیار ساده! من زمانی که دراز میکشم، دراز میکشم. زمانی که راه میروم، راه میروم. زمانی که غذا میخورم، غذا میخورم.»
این چند نفر عصبانی شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدی نگرفته است. به او گفتند: «تمام این کارها را ما هم انجام میدهیم, پس چرا خشنود نیستیم و آرامش نداریم؟»
استاد به آنها گفت: «زیرا زمانی که شما دراز میکشید به این فکر میکنید که باید بلند شوید، زمانی که بلند شدید به این فکر میکنید که باید کجا بروید، زمانی که دارید میروید به این فکر میکنید که چه غذایی بخورید. فکر شما همیشه در جای دیگر است و نه در آنجایی که شما هستید! زمان حال، تقاطع گذشته و آینده است و شما در این تقاطع نیستید بلکه در گذشته و یا آینده هستید. به این علت است که از لحظههایتان، لذت واقعی نمیبرید زیرا همیشه در جای دیگر سیر میکنید و حس میکنید زندگی نکردهاید و یا نمیکنید.»
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
#داستانک books
چند نفری که در جستجوی آرامش و رضایت درون بودند، نزد یک استاد رفتند و از او پرسیدند: «استاد شما همیشه یک لبخند روی لبتان است و به نظر ما خیلی آرام و خشنود به نظر میرسید. لطفاً به ما بگویید که راز خشنودی شما چیست؟»
استاد گفت: «بسیار ساده! من زمانی که دراز میکشم، دراز میکشم. زمانی که راه میروم، راه میروم. زمانی که غذا میخورم، غذا میخورم.»
این چند نفر عصبانی شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدی نگرفته است. به او گفتند: «تمام این کارها را ما هم انجام میدهیم, پس چرا خشنود نیستیم و آرامش نداریم؟»
استاد به آنها گفت: «زیرا زمانی که شما دراز میکشید به این فکر میکنید که باید بلند شوید، زمانی که بلند شدید به این فکر میکنید که باید کجا بروید، زمانی که دارید میروید به این فکر میکنید که چه غذایی بخورید. فکر شما همیشه در جای دیگر است و نه در آنجایی که شما هستید! زمان حال، تقاطع گذشته و آینده است و شما در این تقاطع نیستید بلکه در گذشته و یا آینده هستید. به این علت است که از لحظههایتان، لذت واقعی نمیبرید زیرا همیشه در جای دیگر سیر میکنید و حس میکنید زندگی نکردهاید و یا نمیکنید.»
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
#داستانک
‹‹ فقیر نادان ››
seedlingروزی در شهری حاکم مهربانی زندگی می کرد، که همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند.اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را نکوهش و از او بدگویی کند. حاکم این موضوع را میدانست، اما شکیبایی به خرج می داد و علیه او فرمانی صادر نمی کرد. تا این که روزی تصمیم گرفت او را از این کار باز دارد. بنابراین در یکی از شبهای زمستان، کیسه ای آرد، جعبه ای صابون و کیسه ای شکر به یکی از خدمتکارانش داد تا آنها را برای آن مرد ببرد. خدمتکار حاکم در خانه مرد را کوبید و گفت: "حاکم این هدایا را برای یادگاری و به نشانه رسیدگی به وضع تو برایت فرستاده است."
seedlingمرد فقیر بسیار خوشحال شد و از این هدیه ها تعجب کرد، زیرا می پنداشت حاکم این هدایا را برای راضی کردن او فرستاده است. به همین دلیل با غرور نزد کشیش رفت و کار حاکم را برایش تعریف کرد و گفت: "میبینی حاکم با این هدایا چگونه خواسته است مرا راضی کند؟"
seedlingکشیش پاسخ داد:"حاکم مرد بسیار دانایی ست و تو بسیار نادان و احمقی! او با زبان رمز و کنایه خواسته است به تو بفهماند که آرد را برای شکم خالی و گرسنه ات، صابون را برای آلودگی باطنت و شکر را برای شیرین کردن زبان تلخت فرستاده است."
seedlingاز آن روز به بعد مرد که شرمنده شده بود و از کارش خجالت می کشید، بیشتر از گذشته از حاکم متنفر شد و از کشیش هم که قصد حاکم را برای دادن هدایا برایش توضیح داده بود، کینه به دل گرفت، اما از آن روز ساکت شد و دیگر برعلیه حاکم سخنی نگفت.
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
#داستانک
‹‹ فقیر نادان ››
seedlingروزی در شهری حاکم مهربانی زندگی می کرد، که همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند.اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را نکوهش و از او بدگویی کند. حاکم این موضوع را میدانست، اما شکیبایی به خرج می داد و علیه او فرمانی صادر نمی کرد. تا این که روزی تصمیم گرفت او را از این کار باز دارد. بنابراین در یکی از شبهای زمستان، کیسه ای آرد، جعبه ای صابون و کیسه ای شکر به یکی از خدمتکارانش داد تا آنها را برای آن مرد ببرد. خدمتکار حاکم در خانه مرد را کوبید و گفت: "حاکم این هدایا را برای یادگاری و به نشانه رسیدگی به وضع تو برایت فرستاده است."
seedlingمرد فقیر بسیار خوشحال شد و از این هدیه ها تعجب کرد، زیرا می پنداشت حاکم این هدایا را برای راضی کردن او فرستاده است. به همین دلیل با غرور نزد کشیش رفت و کار حاکم را برایش تعریف کرد و گفت: "میبینی حاکم با این هدایا چگونه خواسته است مرا راضی کند؟"
seedlingکشیش پاسخ داد:"حاکم مرد بسیار دانایی ست و تو بسیار نادان و احمقی! او با زبان رمز و کنایه خواسته است به تو بفهماند که آرد را برای شکم خالی و گرسنه ات، صابون را برای آلودگی باطنت و شکر را برای شیرین کردن زبان تلخت فرستاده است."
seedlingاز آن روز به بعد مرد که شرمنده شده بود و از کارش خجالت می کشید، بیشتر از گذشته از حاکم متنفر شد و از کشیش هم که قصد حاکم را برای دادن هدایا برایش توضیح داده بود، کینه به دل گرفت، اما از آن روز ساکت شد و دیگر برعلیه حاکم سخنی نگفت.
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
𖠱ּׂ݉፞appleᬼᬼ𖠱ּׂ݉፞appleᬼᬼ𖠱ּׂ݉፞appleᬼᬼ𖠱ּׂ݉፞appleᬼᬼ
booksداستان کوتاه
#نجاری_بود_که_زن_زیبایی_داشت
که پادشاه را مجذوب خود کرده بود
پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را
فردا اعدام کنید
نجار آن شب نتوانست بخوابد .
همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب
پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار
کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد
صبح صدای پای سربازان را شنيد.
چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم .
با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند.
دو سرباز با تعجب گفتند :
پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی .
چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت
فکر زيادی انسان را خسته می کند .
درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبير کننده کارهاست
ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن
یا خواب می مانی
یا از زندگی عقب
در هر شرایطی امیدت را به خدا از دست نده و هر لحظه منتظر رحمت بی کرانش باش
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
𖠱ּׂ݉፞appleᬼᬼ𖠱ּׂ݉፞appleᬼᬼ𖠱ּׂ݉፞appleᬼᬼ𖠱ּׂ݉፞appleᬼᬼ
booksداستان کوتاه
#نجاری_بود_که_زن_زیبایی_داشت
که پادشاه را مجذوب خود کرده بود
پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را
فردا اعدام کنید
نجار آن شب نتوانست بخوابد .
همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب
پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار
کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد
صبح صدای پای سربازان را شنيد.
چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم .
با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند.
دو سرباز با تعجب گفتند :
پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی .
چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت
فکر زيادی انسان را خسته می کند .
درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبير کننده کارهاست
ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن
یا خواب می مانی
یا از زندگی عقب
در هر شرایطی امیدت را به خدا از دست نده و هر لحظه منتظر رحمت بی کرانش باش
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
─┅─═इई blossombeetleblossomईइ═─┅─
booksداستانک
blossomحسودی
روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایهاى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مىبرد و مىكوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمىبرد و خواجه به حال خود باقى بود.
عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است.
خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فىالحال مردند.
خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد.
این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد.
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
─┅─═इई blossombeetleblossomईइ═─┅─
booksداستانک
blossomحسودی
روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایهاى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مىبرد و مىكوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمىبرد و خواجه به حال خود باقى بود.
عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است.
خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فىالحال مردند.
خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد.
این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد.
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
─┅─═इई snowflake️☃snowflake️ईइ═─┅─
booksداستان کوتاه
red_circleمنطق
معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
─┅─═इई snowflake️☃snowflake️ईइ═─┅─
booksداستان کوتاه
red_circleمنطق
معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
ear_of_riceherbear_of_rice
#داستانک
✍روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست. عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.
thought_balloon عارف گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم . مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد. بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيايید.
thought_balloon عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن .. چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .
اى مرد انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت مومنی اما درحقيقت شيطان ...
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
ear_of_riceherbear_of_rice
#داستانک
✍روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست. عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.
thought_balloon عارف گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم . مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد. بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيايید.
thought_balloon عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن .. چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .
اى مرد انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت مومنی اما درحقيقت شيطان ...
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
#سرگذشت_آفاق
#برشی_از_زندگی
#واقعی
روز عروسیم سوار ماشین شدم و رفتم ارایشگاه تو ماشین کلی از ایندمون حرف زدیم
اما از آرایشگاه دزدیدنم و سه روز بعد بیهوش منو انداختن جلوی خونه ی بابام چشم باز کردم دیدم ....
ادامه سرگذشت آفاقpoint_down
#برشی_از_زندگی
#واقعی
روز عروسیم سوار ماشین شدم و رفتم ارایشگاه تو ماشین کلی از ایندمون حرف زدیم
اما از آرایشگاه دزدیدنم و سه روز بعد بیهوش منو انداختن جلوی خونه ی بابام چشم باز کردم دیدم ....
ادامه سرگذشت آفاقpoint_down
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
leavesleavesleavesleavesleavesleavescherry_blossom
ننه حالا بعد سال ها میخواست بره خانواده اش رو ببینه
دفعه ی اول ما رو نبرد، من فکر میکردم میترسه از روبه رو شدن با خانواده اش و نمیخواد تو دیدار اول ما رو ببره، اما آسیه نظر دیگه ای داشت! میگفت ننه اول میخواسته ما رو ببره اما عمه ها مانعش شدن، گفتن خودت اگر میخوای میتونی بری خانواده ات رو ببینی، اما اجازه نداری برادرزاده های ما رو ببری! یک جوری در قبال ما احساس مالکیت داشتن انگار نه انگار سال های سال از ما بی خبر بودن
رفت و برگشت ننه چند ساعتی طول کشید، وقتی برگشت حالش خیلی خوب بود، از دیدن خواهرها و برادرهاش حسابی خوشحال بود و انگار دیگه جز نبود بابا غم دیگه ای به دل نداشت، هرچند آسیه میگفت مامان دیگه به فکر بابا هم نیست!
سه روز از اومدنمون به اون عمارت بزرگ گذشته بود، انگار زندگی رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود واسم، هرچند اجازه نداشتیم از خونه بیرون بریم اما بودن تو اون خونه ی بزرگ و خوردن غذاهای اعیونی حسابی بهم ساخته بود که نه به درس و مدرسه فکر میکردم، نه به نبود بابا و رضا!
روزم سوم بود که سر ناهار صدای بسته شدن در حیاط به گوشمون رسید، حالا بعد گذشت سه روز از اومدنمون به عمارت اجازه داشتیم سر سفره ی ناهار با اهل خونه بشینیم، با خانم گل که زنی حدودا شصت و اندی ساله بود و ده سالی میشد با آقا بزرگ ازدواج کرده بود و عمه ها که در نبود شوهراشون عادت داشتن ناهار رو تو عمارت میخوردن. تازه فهمیده بودم خانم گل، عمه ی شوهر عمه عشرته که تو جوونی بیوه شده و سال ها بعد با اصرار های آقا بزرگ به عقد اون دراومده و خانم خونه اش شده... زنی قدرتمند و جدی که کسی روی حرفش حرف نمیزد و خودشم زن کم حرف و جدی بود
با شنیدن صدای بسته شدن در، آسیه بی طاقت از جا بلند شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و یکدفعه هیجان زده گفت
+باباس... بابا اومده...
اینو گفت و دوید سمت حیاط،خانم گل و عمه ها و مامان و آفرین هم به سمت حیاط رفتند، منم با اکراه بشقاب نصفه ام رو کنار زدم و چشم گرفتم از اون میز پر و پیمون و به سمت حیاط رفتم. بابا برگشته بود، رضا زیر بغلش رو گرفته بود و آقا بزرگ جلوتر ازش با اخم هایی درهم داشت به سمت ساختمون میومد. مردی قد بلند با یک پالتوی بلند تا زیر زانوش و یک کلاه فرنگی... سیگاری به لب داشت و با اقتدار راه میرفت و هیچ بهش نمیومد تنها پسرش به همچین حال و روزی افتاده باشه!
رضا علنا داشت بابا رو میکشید، مشخص بود حسابی کتک خورده و نبود مواد داغونش کرده
.
ننه حالا بعد سال ها میخواست بره خانواده اش رو ببینه
دفعه ی اول ما رو نبرد، من فکر میکردم میترسه از روبه رو شدن با خانواده اش و نمیخواد تو دیدار اول ما رو ببره، اما آسیه نظر دیگه ای داشت! میگفت ننه اول میخواسته ما رو ببره اما عمه ها مانعش شدن، گفتن خودت اگر میخوای میتونی بری خانواده ات رو ببینی، اما اجازه نداری برادرزاده های ما رو ببری! یک جوری در قبال ما احساس مالکیت داشتن انگار نه انگار سال های سال از ما بی خبر بودن
رفت و برگشت ننه چند ساعتی طول کشید، وقتی برگشت حالش خیلی خوب بود، از دیدن خواهرها و برادرهاش حسابی خوشحال بود و انگار دیگه جز نبود بابا غم دیگه ای به دل نداشت، هرچند آسیه میگفت مامان دیگه به فکر بابا هم نیست!
سه روز از اومدنمون به اون عمارت بزرگ گذشته بود، انگار زندگی رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود واسم، هرچند اجازه نداشتیم از خونه بیرون بریم اما بودن تو اون خونه ی بزرگ و خوردن غذاهای اعیونی حسابی بهم ساخته بود که نه به درس و مدرسه فکر میکردم، نه به نبود بابا و رضا!
روزم سوم بود که سر ناهار صدای بسته شدن در حیاط به گوشمون رسید، حالا بعد گذشت سه روز از اومدنمون به عمارت اجازه داشتیم سر سفره ی ناهار با اهل خونه بشینیم، با خانم گل که زنی حدودا شصت و اندی ساله بود و ده سالی میشد با آقا بزرگ ازدواج کرده بود و عمه ها که در نبود شوهراشون عادت داشتن ناهار رو تو عمارت میخوردن. تازه فهمیده بودم خانم گل، عمه ی شوهر عمه عشرته که تو جوونی بیوه شده و سال ها بعد با اصرار های آقا بزرگ به عقد اون دراومده و خانم خونه اش شده... زنی قدرتمند و جدی که کسی روی حرفش حرف نمیزد و خودشم زن کم حرف و جدی بود
با شنیدن صدای بسته شدن در، آسیه بی طاقت از جا بلند شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و یکدفعه هیجان زده گفت
+باباس... بابا اومده...
اینو گفت و دوید سمت حیاط،خانم گل و عمه ها و مامان و آفرین هم به سمت حیاط رفتند، منم با اکراه بشقاب نصفه ام رو کنار زدم و چشم گرفتم از اون میز پر و پیمون و به سمت حیاط رفتم. بابا برگشته بود، رضا زیر بغلش رو گرفته بود و آقا بزرگ جلوتر ازش با اخم هایی درهم داشت به سمت ساختمون میومد. مردی قد بلند با یک پالتوی بلند تا زیر زانوش و یک کلاه فرنگی... سیگاری به لب داشت و با اقتدار راه میرفت و هیچ بهش نمیومد تنها پسرش به همچین حال و روزی افتاده باشه!
رضا علنا داشت بابا رو میکشید، مشخص بود حسابی کتک خورده و نبود مواد داغونش کرده
.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
#داستانک
|پازل|
وقتی فرشتهی مرگ را دید از او در خواست کرد یک روز به او فرصت بدهد.
فرشتهی مرگ نپذیرفت.
از او خواست که لااقل یک ساعت به او مهلت بدهد.
فرشتهی مرگ پرسید چرا؟
گفت: << میخواهم غذایی که دوست دارم را بخورم، به چند نفریی بگویم دوستشان دارم و تکهی آخر پازلی که خیلی وقت است رهایش کردهام را تکمیل کنم.>>
فرشتهی مرگ قبول کرد.
از خواب پرید. ساعت چهار صبح بود. عرق کرده بود.
برقها را روشن کرد، به آشپزخانه رفت و غذایی که دوست داشت را درست کرد.
گوشیاش را از شارژ کشید و به چند نفری پیام داد و همزمان که غذایش را میخورد تکهی آخر پازلش را تکمیل کرد.
ساعت پنج صبح بود که به خواب رفت.
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
#داستانک
|پازل|
وقتی فرشتهی مرگ را دید از او در خواست کرد یک روز به او فرصت بدهد.
فرشتهی مرگ نپذیرفت.
از او خواست که لااقل یک ساعت به او مهلت بدهد.
فرشتهی مرگ پرسید چرا؟
گفت: << میخواهم غذایی که دوست دارم را بخورم، به چند نفریی بگویم دوستشان دارم و تکهی آخر پازلی که خیلی وقت است رهایش کردهام را تکمیل کنم.>>
فرشتهی مرگ قبول کرد.
از خواب پرید. ساعت چهار صبح بود. عرق کرده بود.
برقها را روشن کرد، به آشپزخانه رفت و غذایی که دوست داشت را درست کرد.
گوشیاش را از شارژ کشید و به چند نفری پیام داد و همزمان که غذایش را میخورد تکهی آخر پازلش را تکمیل کرد.
ساعت پنج صبح بود که به خواب رفت.
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
cloud️seedlingᥫ᭡
books#داستانی_کوتاه_از_ملانصرالدین
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما خبری از ناهار نبود.
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست.
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده، چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند!
ملا گفت: چطور شمعی از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!..
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
books#داستانی_کوتاه_از_ملانصرالدین
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما خبری از ناهار نبود.
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست.
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده، چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند!
ملا گفت: چطور شمعی از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!..
#سرگذشت
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @Aramsh_AH ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
.
بعنوان یه توصیه همیشه اینو توی ذهنت داشته باش :
- هر فیلمی ارزش دیدن نداره
- هر کتابی لیاقت خونده شدن نداره
- و هرموسیقی مناسب شنیدن نیست
- و هر آدمی بدرد رابطه نمیخوره
توی انتخاب اینها سخت گیر باش چون ذهن و شخصیت تورو جهت میدن و میسازنleaves
books @Hossein_Panahi
بعنوان یه توصیه همیشه اینو توی ذهنت داشته باش :
- هر فیلمی ارزش دیدن نداره
- هر کتابی لیاقت خونده شدن نداره
- و هرموسیقی مناسب شنیدن نیست
- و هر آدمی بدرد رابطه نمیخوره
توی انتخاب اینها سخت گیر باش چون ذهن و شخصیت تورو جهت میدن و میسازنleaves
books @Hossein_Panahi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
هیچکس برای تو خودت نمیشه
دوستش داشته باش ، درکش کن
بزار گاهی دیوونه باشه ، بخنده
بچرخه ، غصه بخوره ، ناراحت بشه
گریه کنه ، با بقیه مقایسش نکن
بخاطر اشتباهات سرزنشش نکن
تو بی حوصلگیا همدمش باش
به وقت تنهایی مراقبش باش
اون جز تو کسی رو نداره
حواست بهش باشه . . .🫵🏻
books @Hossein_Panahi
دوستش داشته باش ، درکش کن
بزار گاهی دیوونه باشه ، بخنده
بچرخه ، غصه بخوره ، ناراحت بشه
گریه کنه ، با بقیه مقایسش نکن
بخاطر اشتباهات سرزنشش نکن
تو بی حوصلگیا همدمش باش
به وقت تنهایی مراقبش باش
اون جز تو کسی رو نداره
حواست بهش باشه . . .🫵🏻
books @Hossein_Panahi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
diamond_shape_with_a_dot_insidesmall_orange_diamond️small_blue_diamond️hearts️small_orange_diamond️small_blue_diamond️diamond_shape_with_a_dot_inside
#هنر_زندگی_کردن
white_check_mark چگونه به طرف مقابل بگوييم رفتار او باعث ناراحتي ما شده؟
#مثلا همسرتان دير به خانه برگشته، به تلفنهاي شما پاسخ نداده يا دير امدن خود را اطلاع نداده است. شما نگران هستيد اما با ديدن او نگراني شما تبديل به خشم و عصبانيت ميشود.
x#رفتار_اشتباه
به محض ديدن او بدون هيچ كلمه ايي پرخاشگري ميكنيد: سلام كردنت بخوره تو سر من، يه زنگ نميتونستي بزني؟
️استفاده از كلمات هميشه يا هيچ وقت: تو هميشه بي فكر و بي خيالي، هيچ وقت من برات مهم نيستم.
به جاي رفتار اشتباهش، شخصيت او را نشانه بگيريد: يه كم شعور داشتي يه زنگ ميزدي
️مشكلات گذشته را بازگو ميكنيد: يادته روز خواستگاري هم دير اومدي؟ همون موقع بايد ميشناختمت
heavy_check_mark️#روش_درست
️لحظه ايي درنگ كنيد. #نفس عميق بكشيد. جمله خود را با كلمه وقتي كه شروع كنيد،،، سپس احساس خود را بيان كنيد و در اخر دليل خود را بگوييد.
️"وقتي" تو دير ميايي و جواب تلفنتو نميدي "احساس نگراني ميكنم" چون فكر ميكنم برات اتفاق بدي افتاده كه جواب نميدي.
وقتي .... احساس ميكنم .... چون ....
يك متد موفق در داشتن رابطه موفق است. به جاي آنكه انگشت خود را به سمت طرف مقابل بگيريد از احساس خود حرف بزنيد:
#وقتي غر ميزني حس ميكنم برات كافي نيستم.
وقتي قهر ميكني حس ميكنم خيلي ازت دورم.
وقتي داد ميزني حس ميكنم منو دوست نداري
وقتي گريه ميكني حس ميكنم با من #خوشبخت نيستي....
diamond_shape_with_a_dot_inside
hearts️
small_blue_diamond
small_orange_diamond @Aloo_moshaver1
#هنر_زندگی_کردن
white_check_mark چگونه به طرف مقابل بگوييم رفتار او باعث ناراحتي ما شده؟
#مثلا همسرتان دير به خانه برگشته، به تلفنهاي شما پاسخ نداده يا دير امدن خود را اطلاع نداده است. شما نگران هستيد اما با ديدن او نگراني شما تبديل به خشم و عصبانيت ميشود.
x#رفتار_اشتباه
به محض ديدن او بدون هيچ كلمه ايي پرخاشگري ميكنيد: سلام كردنت بخوره تو سر من، يه زنگ نميتونستي بزني؟
️استفاده از كلمات هميشه يا هيچ وقت: تو هميشه بي فكر و بي خيالي، هيچ وقت من برات مهم نيستم.
به جاي رفتار اشتباهش، شخصيت او را نشانه بگيريد: يه كم شعور داشتي يه زنگ ميزدي
️مشكلات گذشته را بازگو ميكنيد: يادته روز خواستگاري هم دير اومدي؟ همون موقع بايد ميشناختمت
heavy_check_mark️#روش_درست
️لحظه ايي درنگ كنيد. #نفس عميق بكشيد. جمله خود را با كلمه وقتي كه شروع كنيد،،، سپس احساس خود را بيان كنيد و در اخر دليل خود را بگوييد.
️"وقتي" تو دير ميايي و جواب تلفنتو نميدي "احساس نگراني ميكنم" چون فكر ميكنم برات اتفاق بدي افتاده كه جواب نميدي.
وقتي .... احساس ميكنم .... چون ....
يك متد موفق در داشتن رابطه موفق است. به جاي آنكه انگشت خود را به سمت طرف مقابل بگيريد از احساس خود حرف بزنيد:
#وقتي غر ميزني حس ميكنم برات كافي نيستم.
وقتي قهر ميكني حس ميكنم خيلي ازت دورم.
وقتي داد ميزني حس ميكنم منو دوست نداري
وقتي گريه ميكني حس ميكنم با من #خوشبخت نيستي....
diamond_shape_with_a_dot_inside
hearts️
small_blue_diamond
small_orange_diamond @Aloo_moshaver1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
blue_book #حكايت_و_پند
small_blue_diamondروزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیر مرد گفت : ازکجا معلوم
small_orange_diamondفردا اسب پیر مرد با چند اسب وحشی برگشت
مردم گفتند: چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم
small_orange_diamondپسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست.
مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت از کجا معلوم!
small_orange_diamondفردایش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.
مردم گفتند : چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت : از کجا معلوم!
small_blue_diamondزندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد.
از کجا معلوم؟!
books @Hossein_Panahi
small_blue_diamondروزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیر مرد گفت : ازکجا معلوم
small_orange_diamondفردا اسب پیر مرد با چند اسب وحشی برگشت
مردم گفتند: چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم
small_orange_diamondپسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست.
مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت از کجا معلوم!
small_orange_diamondفردایش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.
مردم گفتند : چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت : از کجا معلوم!
small_blue_diamondزندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد.
از کجا معلوم؟!
books @Hossein_Panahi
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
تجربه کاشت ابرو :
من ۲۴ سالمه و خیلییی ابرو های کم پشتی داشتم یه عالمه هم روش های سنتی مثل انواع روغن و محصولات شیمیایی دیگه انجام دادم اما دررریغ از یه ذره تغییرcry بنابراین تصمیم به کاشت گرفتم. اول از همه یه دکتر خیلییی خوب پیدا کنید. من چندتا از آشناهام خودشون انجام داده بودن و یه کلینک تو تهران معرفی کردن.
اول از همه وقتی وقتی اقدام کنید، وصلتون میکنن به مشاور اون مجموعه. ازتون آزمایش چکاب کامل میخوان بعد بهتون میگن قبل عمل چه کارایی بکنید و چه کارایی نکنید. یه روز قبلش باید برید حمام و مواد غذایی خون ساز مثل گوجه و گوشت قرمز اصلاا مصرف نکنید چون موقع کاشت خیلی خون ازتون میره و کار تکنسین سخت میشه. صبح هم باید صبحانه کامل خورد موقع کاشت اول به پشت سر بی حسی میزنن و یه مقدار کم از موهاتون رو از ته میزنن بعد یه برش از این گوش تا اون گوش ایجاد میکنن تا پیاز موها رو بردارن. برای ابرو هم بی حسی میزنن اما در حین کار خیلیی درد میکشید و یه ذره اذیت کننده هست. بعد که براتون طرح دلخواه که از قبل مشخص کردید رو انجام میدن. تا اینجا خیلی سخت نیست اما مراقبت های سختی داره. بای بالشت گردنی طبی بگیرید. شبا خیلیی حواستون باشه چجور میخوابید. تا یک هفته حمام و صورت شستن نباید باشه براتون قرص تجویز میکنن که باید سر ساعت مصرف کنید. بخیه های پشت سر هم دو هفته باید بمونه و درد این ناحیه خیلی بیشتر از ابرو ها هستش روزی چندبار هم باید با سرم مخصوص شستوشو داد. تا یه مدت سر نباید پایین بندازید و چیز سنگین بلند کنید. بعد از چند روز اجازه دارید حمام برید اما نباید سر رو مستقیم زیر دوش گرفت. قرص های ویتامین و مواد غذایی ویتامین دار استفاده کنید چون خون از دست میدید. این کارها برای حدودا یک ماه هستش بعدش دیگه میتونید راحت بخوابید بخیه ها هم بعد دو هفته باید بکشید. اما همچنان باید قرص هایی که تجویز شده رو استفاده کرد که هزینه های زیادی هم داره. اینم بگم بعد از کاشت هرموقع سوالی چیزی داشتید میتونید از مشاورشون بپرسید. بعد یه مدت باید برید معاینه دکتر تشخیص بده احتیاج به مزوتراپی هست یا نه که معمولا انجام میدن که اونم هزینه جدا داره. کبودی و زخم ابرو اولش خیلی زیاده اما به مرور رفع میشه و دردش کمتر میشه تا یک سال هم نباید به قسمت ابرو موچین زد .
الان من ۹ ماهه کاشت انجام دادم هفته ای یک بار باید ابروهام قیچی کنم چون بلند میشن خیلی یه سری داروها هم استفاده میکنم. در کل بخوام بگم کلا کاشت خیلی سخته باید تحمل داشته باشید هزینهی زیادی هم داره من خودم ۴۰ پول کاشت دادم اما داروها هزینشون خیلی بیشتره حتما هم پیش دکتر خوب برید چون ممکنه خواب ابروهاتون خوب درنیاره که خیلیی بد میشه.
موفق باشید.
-
@Aloo_moshaver1
من ۲۴ سالمه و خیلییی ابرو های کم پشتی داشتم یه عالمه هم روش های سنتی مثل انواع روغن و محصولات شیمیایی دیگه انجام دادم اما دررریغ از یه ذره تغییرcry بنابراین تصمیم به کاشت گرفتم. اول از همه یه دکتر خیلییی خوب پیدا کنید. من چندتا از آشناهام خودشون انجام داده بودن و یه کلینک تو تهران معرفی کردن.
اول از همه وقتی وقتی اقدام کنید، وصلتون میکنن به مشاور اون مجموعه. ازتون آزمایش چکاب کامل میخوان بعد بهتون میگن قبل عمل چه کارایی بکنید و چه کارایی نکنید. یه روز قبلش باید برید حمام و مواد غذایی خون ساز مثل گوجه و گوشت قرمز اصلاا مصرف نکنید چون موقع کاشت خیلی خون ازتون میره و کار تکنسین سخت میشه. صبح هم باید صبحانه کامل خورد موقع کاشت اول به پشت سر بی حسی میزنن و یه مقدار کم از موهاتون رو از ته میزنن بعد یه برش از این گوش تا اون گوش ایجاد میکنن تا پیاز موها رو بردارن. برای ابرو هم بی حسی میزنن اما در حین کار خیلیی درد میکشید و یه ذره اذیت کننده هست. بعد که براتون طرح دلخواه که از قبل مشخص کردید رو انجام میدن. تا اینجا خیلی سخت نیست اما مراقبت های سختی داره. بای بالشت گردنی طبی بگیرید. شبا خیلیی حواستون باشه چجور میخوابید. تا یک هفته حمام و صورت شستن نباید باشه براتون قرص تجویز میکنن که باید سر ساعت مصرف کنید. بخیه های پشت سر هم دو هفته باید بمونه و درد این ناحیه خیلی بیشتر از ابرو ها هستش روزی چندبار هم باید با سرم مخصوص شستوشو داد. تا یه مدت سر نباید پایین بندازید و چیز سنگین بلند کنید. بعد از چند روز اجازه دارید حمام برید اما نباید سر رو مستقیم زیر دوش گرفت. قرص های ویتامین و مواد غذایی ویتامین دار استفاده کنید چون خون از دست میدید. این کارها برای حدودا یک ماه هستش بعدش دیگه میتونید راحت بخوابید بخیه ها هم بعد دو هفته باید بکشید. اما همچنان باید قرص هایی که تجویز شده رو استفاده کرد که هزینه های زیادی هم داره. اینم بگم بعد از کاشت هرموقع سوالی چیزی داشتید میتونید از مشاورشون بپرسید. بعد یه مدت باید برید معاینه دکتر تشخیص بده احتیاج به مزوتراپی هست یا نه که معمولا انجام میدن که اونم هزینه جدا داره. کبودی و زخم ابرو اولش خیلی زیاده اما به مرور رفع میشه و دردش کمتر میشه تا یک سال هم نباید به قسمت ابرو موچین زد .
الان من ۹ ماهه کاشت انجام دادم هفته ای یک بار باید ابروهام قیچی کنم چون بلند میشن خیلی یه سری داروها هم استفاده میکنم. در کل بخوام بگم کلا کاشت خیلی سخته باید تحمل داشته باشید هزینهی زیادی هم داره من خودم ۴۰ پول کاشت دادم اما داروها هزینشون خیلی بیشتره حتما هم پیش دکتر خوب برید چون ممکنه خواب ابروهاتون خوب درنیاره که خیلیی بد میشه.
موفق باشید.
-
@Aloo_moshaver1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
diamond_shape_with_a_dot_insidesmall_orange_diamond️small_blue_diamond️hearts️small_orange_diamond️small_blue_diamond️diamond_shape_with_a_dot_inside
رودخانه حركت میكند،
در راه به درختی زيبا بر میخورد،
از زيبايی درخت لذت میبرد،
آنرا تحسين میكند.
و دوباره به راهش ادامه میدهد.
رودخانه به درخت نمی چسبد؛
زيرا در اينصورت، حركتش متوقف میگردد.
به كوهی زيبا میرسد؛ به خاطر لذتِ گذر از چنين كوه زيبايی، سپاسگزاری میكند و به راهش ادامه میدهد.
رودخانه همينطور به راهش ادامه میدهد...
#مشكلِ_انسان اين است كه وقتی درختی زيبا میبيند، دوست دارد خانهاش را همانجا بسازد و آنجا زندگی كند.
«به هيچ چيز نچسبيد، »
و وابسته نشويد،
نه اينكه از زندگی لذت نبريد.
در واقع با چسبيدن و وابسته شدن،
نمیتوانيد لذتی ببريد.
لذت واقعی از عدم وابستگی ناشی میشود.
diamond_shape_with_a_dot_insidesmall_orange_diamond️small_blue_diamond️hearts️small_orange_diamond️small_blue_diamond️diamond_shape_with_a_dot_inside
رودخانه حركت میكند،
در راه به درختی زيبا بر میخورد،
از زيبايی درخت لذت میبرد،
آنرا تحسين میكند.
و دوباره به راهش ادامه میدهد.
رودخانه به درخت نمی چسبد؛
زيرا در اينصورت، حركتش متوقف میگردد.
به كوهی زيبا میرسد؛ به خاطر لذتِ گذر از چنين كوه زيبايی، سپاسگزاری میكند و به راهش ادامه میدهد.
رودخانه همينطور به راهش ادامه میدهد...
#مشكلِ_انسان اين است كه وقتی درختی زيبا میبيند، دوست دارد خانهاش را همانجا بسازد و آنجا زندگی كند.
«به هيچ چيز نچسبيد، »
و وابسته نشويد،
نه اينكه از زندگی لذت نبريد.
در واقع با چسبيدن و وابسته شدن،
نمیتوانيد لذتی ببريد.
لذت واقعی از عدم وابستگی ناشی میشود.
diamond_shape_with_a_dot_insidesmall_orange_diamond️small_blue_diamond️hearts️small_orange_diamond️small_blue_diamond️diamond_shape_with_a_dot_inside
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
تجربه درمان معده درد:
معده درد خیلی بد و کلافه کنندس امیدوارم کسی تجربه نکنه
اولش بگم مهمترین چیزی ک روی دستگاه گوارش تاثیر میزاره استرسه.
من چند سالی بود پشت سرهم معده درد داشتم. معدم شدید حساس شده بود. اولش از فست فود شروع شد ک دیگه نتونسم بخورم بعد رفت رو غذاهای خونگی دیگه نمیتونسم قورمه سبزی و قیمه و هرچی ک رب یا گوجه داره بخورم بعد شد لبنیات یعنی کره و پنیر برای صبحونه نمیتونستم بخورم و همینطور شیر .رفته رفته دیگه حتی آب خالی هم میخوردم معدم درد میکرد
اندوسکوپی رفتم گفتن یه کوچولو معدم ورم داره و دکترای مختلف درمانهای مختلف قرصای تلخ و هزار تاچیز خونگی دیگه
ولی هیچکدوم جواب نبود ولی من امیدمو از دست نداده بودم
خلاصه روزا گذشت من طی این ازمون خطاهام یه سری تجربه بدست اوردم
اول بگم ک معدم خوب شد grinning
خب شما کافیه سه تاکارو انجام بدین
اول اینکه بمدت سی یاچهل روز دمنوش بارهنگ بخورین(نصف فنجون آب نصف دیگش عرق نعنا و یه قاشق مربا خوری بارهنگ بزارین ۵ دقه بجوشه ولعابدار بشه)
دوم اینکه همیشه آب رو بجوشونید بعد ک خنک شد بخورید. آب خیلی سبک میشه و یسری میکروب هایی ک ناشی از تصفیه ناکامله ازبین میره. من الان ک معدم خوب شده اب شیر بخورم معدم درد میگیره .ببینین وضعیت آب آشامیدنی ب چه صورتع🤦♀️ یکم اولا تنبلیم میومد اینکارو کنم ولی بعدا دیدم آب شیرو اصلا بخاطر مزه ی بدی ک داره نمیتونم بخورم.اگه بتونین ک آب تصفیه کن بگیرین که دیگه عالیه.
واخرین چیز ک مهترینه کنترل استرسه .مدیتیشن کنین ،مدیتیشن برای من معجزه بود (پادکست این نقطه) نه تنها استرسو بهتر میکنه بلکه کلی چیزای مفید دیگه هم داره ک نمیشه بگم متن طولانی میشه
ورزش یادتون نره
مرسی ک خوندین امیدوارم براتون مفید باشه برای هرکی ک معده درد داره بفرسین، من کلی چیز امتحان کردم این واقعا جواب بود.
@Aloo_moshaver1
معده درد خیلی بد و کلافه کنندس امیدوارم کسی تجربه نکنه
اولش بگم مهمترین چیزی ک روی دستگاه گوارش تاثیر میزاره استرسه.
من چند سالی بود پشت سرهم معده درد داشتم. معدم شدید حساس شده بود. اولش از فست فود شروع شد ک دیگه نتونسم بخورم بعد رفت رو غذاهای خونگی دیگه نمیتونسم قورمه سبزی و قیمه و هرچی ک رب یا گوجه داره بخورم بعد شد لبنیات یعنی کره و پنیر برای صبحونه نمیتونستم بخورم و همینطور شیر .رفته رفته دیگه حتی آب خالی هم میخوردم معدم درد میکرد
اندوسکوپی رفتم گفتن یه کوچولو معدم ورم داره و دکترای مختلف درمانهای مختلف قرصای تلخ و هزار تاچیز خونگی دیگه
ولی هیچکدوم جواب نبود ولی من امیدمو از دست نداده بودم
خلاصه روزا گذشت من طی این ازمون خطاهام یه سری تجربه بدست اوردم
اول بگم ک معدم خوب شد grinning
خب شما کافیه سه تاکارو انجام بدین
اول اینکه بمدت سی یاچهل روز دمنوش بارهنگ بخورین(نصف فنجون آب نصف دیگش عرق نعنا و یه قاشق مربا خوری بارهنگ بزارین ۵ دقه بجوشه ولعابدار بشه)
دوم اینکه همیشه آب رو بجوشونید بعد ک خنک شد بخورید. آب خیلی سبک میشه و یسری میکروب هایی ک ناشی از تصفیه ناکامله ازبین میره. من الان ک معدم خوب شده اب شیر بخورم معدم درد میگیره .ببینین وضعیت آب آشامیدنی ب چه صورتع🤦♀️ یکم اولا تنبلیم میومد اینکارو کنم ولی بعدا دیدم آب شیرو اصلا بخاطر مزه ی بدی ک داره نمیتونم بخورم.اگه بتونین ک آب تصفیه کن بگیرین که دیگه عالیه.
واخرین چیز ک مهترینه کنترل استرسه .مدیتیشن کنین ،مدیتیشن برای من معجزه بود (پادکست این نقطه) نه تنها استرسو بهتر میکنه بلکه کلی چیزای مفید دیگه هم داره ک نمیشه بگم متن طولانی میشه
ورزش یادتون نره
مرسی ک خوندین امیدوارم براتون مفید باشه برای هرکی ک معده درد داره بفرسین، من کلی چیز امتحان کردم این واقعا جواب بود.
@Aloo_moshaver1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
فورییییییییییی
میخوای عدد شانستو بدونی ؟
chart_with_downwards_trend میخوای بدونی مشکل ماورایی داری یا نه ؟
o️ چطور با انرژی فضا ثروت رو به زندگیمون دعوت کنیم؟
اگه میخوای کد ثروت خودتو بدونی و راهکار پاکسازی چاکراه هارو بدست بیاری تو کانال عضو شو.
«20» white_check_mark ( چک شدن چارت سرنوشتی )
https://rubika.ir/noor_agahi9775
https://rubika.ir/noor_agahi9775
https://rubika.ir/noor_agahi9775
میخوای عدد شانستو بدونی ؟
chart_with_downwards_trend میخوای بدونی مشکل ماورایی داری یا نه ؟
o️ چطور با انرژی فضا ثروت رو به زندگیمون دعوت کنیم؟
اگه میخوای کد ثروت خودتو بدونی و راهکار پاکسازی چاکراه هارو بدست بیاری تو کانال عضو شو.
«20» white_check_mark ( چک شدن چارت سرنوشتی )
https://rubika.ir/noor_agahi9775
https://rubika.ir/noor_agahi9775
https://rubika.ir/noor_agahi9775
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
seedlingseedling
نکات مهم کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد:
۱. اگر نمیدانید که چه میخواهید نوشتن را شروع کنید تا بدانید.
۲. نوشتن تعهد شما را نسبت به خواسته ها افزایش میدهد.
۳. نوشتن رویاها را از ترس ها جدا میکند.
۴. با نوشتن میتوانید بر خواسته های اصلی خود متمرکز شوید.
۵. بهترین زمان برای نوشتن خواسته ها صبح زود است.
۶. نوشتن نگرانی ها آن ها را از وجود شما بیرون میکند.
۷. چیزهایی که نباید به آن ها توجه کنید را روی تکه ای کاغذ بنویسید و آن را آتش بزنید.
۸. نوشتن مانع فراموشی اهداف شما میشود.
۹. یک دفتر کوچک برای جمع آوری افکاری که به ذهنتان میرسد همراه داشته باشید. این دفترچه صندوقچه ای برای اسرار شماست.
✍ نویسنده کتاب: هنریت کلاوسر
@Aloo_moshaver1
نکات مهم کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد:
۱. اگر نمیدانید که چه میخواهید نوشتن را شروع کنید تا بدانید.
۲. نوشتن تعهد شما را نسبت به خواسته ها افزایش میدهد.
۳. نوشتن رویاها را از ترس ها جدا میکند.
۴. با نوشتن میتوانید بر خواسته های اصلی خود متمرکز شوید.
۵. بهترین زمان برای نوشتن خواسته ها صبح زود است.
۶. نوشتن نگرانی ها آن ها را از وجود شما بیرون میکند.
۷. چیزهایی که نباید به آن ها توجه کنید را روی تکه ای کاغذ بنویسید و آن را آتش بزنید.
۸. نوشتن مانع فراموشی اهداف شما میشود.
۹. یک دفتر کوچک برای جمع آوری افکاری که به ذهنتان میرسد همراه داشته باشید. این دفترچه صندوقچه ای برای اسرار شماست.
✍ نویسنده کتاب: هنریت کلاوسر
@Aloo_moshaver1
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
https://rubika.ir/joinc/EGJFJIAA0FPNDUCVDUNEUYZMFFMCTUCQ
لینک بنرهام همه رو درج کنین
بنرتون رو توی همه کانال ها درج میشه
همه رو درج کنین چک میشه xxx
لینک بنرهام همه رو درج کنین
بنرتون رو توی همه کانال ها درج میشه
همه رو درج کنین چک میشه xxx
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
تبادل #
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
داستان های واقعی. از مشاوره❣️سرگذشت❣️تجربه💞🧿🫀
دوستان حمایت کنید ممنون
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA2Kدنبال کننده
🧿﷽🧿
#گیف_عاشقانه
#دابسمش
#بیو
#عاشقانه
#وینی
#تیک_تاک
#کلیپ_عاشقانه
#کلیپ_اسمی
# داستان های واقعی وحاجت روایی ومعجزات قرانی
ازمشاوره❣️سرگذشت ❣️تجربهrevolving_hearts🧿🫀
کانال ما رو به دوستانتون معرفی کنین pray
مشاهده کانال پیامرسان#گیف_عاشقانه
#دابسمش
#بیو
#عاشقانه
#وینی
#تیک_تاک
#کلیپ_عاشقانه
#کلیپ_اسمی
# داستان های واقعی وحاجت روایی ومعجزات قرانی
ازمشاوره❣️سرگذشت ❣️تجربهrevolving_hearts🧿🫀
کانال ما رو به دوستانتون معرفی کنین pray