استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
2Kدنبال کننده
✞✞ رمان استاد مغرور و جذاب من✞✞
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part240

رزیتا: دستمو دور بازوی باربد

حلقه کردمو هم قدم راه می‌رفتیم

به در ورودی که رسیدیم باربد بارانا

رو داد دست زن و مردی که مطمئنن

پرستار و یجور میشه گفت بادیگارد

بارانا بودن وقتی وارد ورودی

ساختمون شدیم بارانا از ما جدا شد

فکر خوبی بود

باربد:همه نگاه ها به سمت منو رزی

لبخندش هر مردی رو جذب

خودش میکرد میشد تو چهرش هنوز

ترسو دید ولی سعی می‌کرد نشون نده

با دیدن بیشتر اساتید از جمله و پسر

استاد تهرانی میشد فهمید که

همه فقط برای یچیز اومدن رزیتا تارو

به یاشار سپردم و رفتم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part241

رزیتا:از اینکه دیدم تنهام گذاشت

ورفت بین جمعیت گم شد ناراحت

شدم

+یاشار

-جان

+مگه قرار نیست من معرفی بشم؟

و اینجا پر از اساتید استادا نیستن؟

_نه این یه تولده ولی چرا تو قراره

معرفی بشی ؟چون بیشتر افراد

هنوز ترو نمی‌شناسن ولی وقتی

با باربد باشی یعنی تو نامزدشی و

یجور با تیر دیگران تیر ماهم به هدف

میخوره و برای سوال دومت اره مگه

استادا دل ندارن برم مهمونی پارتی و

درضمن همه استادا نیستن فقط اونایی

که لازمه باشن هستن

+کی تموم میشه این جشنتون

رزیتا: پالتمو از رو دوشم برادشتمو

رو صندلی که یاشار برام عقب کشید

خیلی خانومانه نشستم بعد

چند دقیقه باربدم اومد و کنارم

نشست و پشت سرش هم یه

مرد نسبتا پیری اومد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part242

باربد:چشم خورد به رزیتا که پالتوشو

درآورده و پشت برهنش که فقط چنتا

بند روشو پوشیده بود و باعث جلب توجه

میشد اعصبانیم کرده بود از حرف زدن

دست کشیدم و رفتم کنارش نشستم

که آقای تهرانیم پشت سرم اومد و

نشست و رو به رزیتا گفت

_تو باید خانم غفاری باشی من تهرانیم

رزی:دستمو بردم جلو که مخالفتی نکردبله

درسته رزیتا غفاری هستم از

آشناییتون خوشبختم

_برام تعریف کن رزیتا داستانتو با باربد ما

رزی:نگاه عاشقانه ای به باربد کردم و

دستشو گرفتم

خوب استاد میخواین چی رو بدونید

_چه رسمی خارج از محیط دانشگاه میتونی

آقای تهرانی صدام کنی تعریف باشه برای

بعد من باید برم

یاشار:هوفففف بخیر گذشت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part243

باربد:رزیتا اون پالتو کوفتی تو بپوش

نصف آدما پشتتو دیدن حاضرم قسم

بخورم سی سانت پارچه هم تو این لباس

بکار نرفته فقط جلو رو پشونده که اونم

نافت مشخصه

دستش که دو دستم بودو فشار دادم که از

درد صورتش جمع شد

رزیتا تو الان زن منی و همه به این فکرن

پس لطفاً رعایت کن

رزیتا:حالم ازت بهم میخوره تو خونه ازت

پرسیدم میگی خوبه الان میگی بده باربد

قرار بود تو کارام دخالت نکنی یادت که

نرفته

با قرار گرفتن دست گرمی رو شونه هام

برق سه فاز انگار بهم وصل کرد

با دیدن چهره شاهرود برعکس همیشه

که انگار ازش میترسیدم ولی اینبار خیلی

خونسرد بودم دستشو از شونم کنار

زدم که دیدم باربد اعصبانیه چون داشت

فشار رو دستمو بیشتر میکرد و میشد گفت

الانه که دستم بشکنه

شاهرود:سلام عروس نازنینم صدای دعواتون

کل مجلسو گرفته

+سلام خوشحالم که دوباره می‌بینمتون

(دم گوشش گفتم)

امیدوارم هنوز منو به نگاه دیشب نبینی

چند شب پیش نبینی چون دیگه قراره

یه کت شلوار خوشگل بخری و بیای

خاستگاری برا پسرت

شاهرود:تا جایی که اطلاع دارم بابات

الان کیشه درست نمیگم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part244

رزیتا:بله درست میگین قرار نیست که

بر نگردن اگه هم شده من دیگه طاقت

ندارم با باربد اینجوری ادامه بدم

میریم کیش نظر شما چیه تفریحیم میکنیم

(دستم از درد سر شده بود با انگشت شصتم

دست باربدو نوازش کردم و رو به باربد

لبخند زدمو گفتم) عشقم نظر تو چیه ؟

شاهرود:جالبه هتل رفتن چند شب پیشت

به عشق الانت نمیخوره

+تا جایی که میدونم شما از اندازه تار های

موهای سرمم خبر داری پس بهتر نیست

خودتونو نزنید به اون راه؟

خوب میدونید من رفتم هتل چون بهترین

رفیقم که پسر عمومه اومده بود پیشم

و مسلما نمی‌تونستم بگم سورپرایز

چند ماه اومدم دانشگاه تو همون روزای

اول شدم عاشق استادم که باهاش

مسابقه داشتم

شاهرود:باشه باشه باشه من تسلیم تو

درست میگی

باربد: نه داشت از رزیتا خوشم میومد

تنها جایی بود که شاهرود کم میاورد

یا شایدم حال نداشت عادت نداشتیم

تو جمع خودمونو خراب کنیم و سریع

منو یاشار رو بغل کرد و از ما دور شد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part245

یاشار:نترسیدی باهاش کل انداختی؟:|

رزی:نه بابا مرگ حقه

باربد اگه میخوای دستمو بشکونی بخدا

راه های بیشتری هست

آذار :این شاهروده ؟این که خیلی گوگولیه

رزیتا:اره بابا گوگولی بودنشو ندیدی الان

پسر بچه بود نوزاد میشه دلبر تر میشه

باربدو یاشار زدن زیر خنده و آذار دستمو

ماساژ میداد یه آهنگ خیلی آروم بخش شد

که یاشار دست آذارو گرفت که برن برقصن

باربد: دیگه ازش نمی‌ترسی؟

رزیتا:تو جمع ابرو خودشو نمیبره

میترسم ولی اگه بهش نشون بدم نقطه

ضعف خودمه پاشو بریم ماهم برقصیم

باربد:ککومکی مگه بلدی ؟

رزیتا:معلومه که بلدم تو هر جشنی بابا

حامد تنها کسی بود که خیلی عاشقانه

بهم درخواست رقص میداد اون بود که

بهم یاد داد

باربد:اوکی ککومکی بیا بریم برقصیم

ولی شال حریری آذار رو بزار رو دوشت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part246

باربد :بلند شدم و دست رزیتا رو گرفتم

بیشتر نگاها سمت رزیتا بود از جمله شاهرود

شاید بهتر بود همه چیزو به رزیتا بگم

ولی اگه بگمو نخواد باهام ازدواج کنه چی

دستمو دور کمرش گذاشتم و شروع کردیم

به رقصیدن خیلی کوچولو بود

احساس عذاب وجدان داشتم دستش

این واقعا بدن ظریفی داشت این چه حس

مسخره ایه

رزیتا:آروم میرقصیدیم احساس میکردم

دارم با بابا میرقصم بیشتر دخترای روی سنت

رقص نگاهشون به باربد بود خندم می‌گرفت

دستمو دور گردن باربد حلقه کردم که به

صورتم نگاه کرد میشد غمشو از تو چشاش

دید بهش یه لبخند زدم که پیشونمو بوسید

تعجب نکردم چون مشخص بود فقط بخاطر

نقشش اینکارو کرده یاشار اومد کنارمون
با لحن مسخره ای گفت

یاشار :اخوی ولش کن نامحرمه زنگ بزنم

گشت ارشاد بیاد
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part247

باربد:تک خنده ای کردمو رو به یاشار

گفتم نیست الان شما محرمین یهو یه

دختری پشت سرم خیغ کشیدو اسم

رزیتا رو صدا کرد

+ جیغغغغغغغ رزیتاااااااا کجااااااا بودییییییی

رزیتام یه بوس به گونم کردو سریع رفت

سمت دختره از کار یهوییش جا خوردم

ولی به روی خودم نیاوردم

رزیتا:وای هستی تو اینجا چیکار می‌کنی

دلم برات تنگ شده بود

+کوفت گمشو حیوون با کی داشتی

میرقصیدی آخرم بوسش کردی؟

_رزیتا بهت میگم پارسا کو؟

+داره میاد نپیچون این دیلاق میرزا کیه؟

_وا هستی دیلاق چیه شوهریمه

(دستمو دور بازوی باربد حلقه کردم )

باربد استادم بود طی یه عملیات

موفق آمیز تبدیل شد به شوهری

+باور کنم؟تو؟عاشق؟مسخره می‌کنی ؟

_نه عشقم بیشترا می‌دونن خاله رفته

کیش وگرنه قرار بود با باباش بیاد خاستگاری

+اوه اوه اوه پس افتادیم یه عروسی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part248

رزیتا:یهو سرم تیر کشیدو داشتم

میوفتادم که باربد گرفتتم کمکم کرد برم

بشیم هستیم سریع برام یه لیوان آب

آورد بزور یه لب خوردمو رو به هستی

گفتم خوبم و می‌تونه بره پیش پارسا

که اونم بوسم کردو رفت باربد از

پشت بغلم کرد و بهش تکیه کردمو چشامو

بستم چند دقیقه گذشت که چشامو باز کردم

که از بغل باربد اومدم بیرون

باربد :خوبی؟

+اهوم

یاشار و آذار اومدن کنارمون که با

ورود به دختر جوون و یه پسر

همه که وسط بودن نشستن و همه جا

ساکت شد به باربد با تعجب نگاه کردم

که گفت تولد پسرست و این سکوت

برای اینه که قراره حرف بزنه

بعد چند لحظه پسره خوشآمد گویی به

پیش خدمتا اشاره کرد که از ما پذیرایی

کنه پسره هم اومد سمت ما
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part249

رزیتا:اومد کنار ما نشست که به سمت

باربد گفت

_باور کن من شاهرودو دعوت نکردم

+ اشکال نداره داداش من دعوتش کردم

_تو؟چرا؟

+نامزدمو بهت معرفی نکردم ؟

رزیتا دانشجو ترم یک (بهش نگاه کردم

که سرش پایین بود معلوم بود هنوز

حالش خوب نبود آذار ازم اجازه خواست

تا رزیتا رو ببره سرویس که مخالفتی

باهاش نکردم

_فکر کنم نامزدت از من خوشش نمیاد

+نه قبل اومدنت حالش بد شد بزار برم

پیشش بمون

_زود بیا با خانومی بیا ⁦◠⁠‿⁠◕⁠

+باشه

رفتم بالا به رزیتا زنگ زدم که جواب

رفتم سمت اتاقی که آذار گفته بود که

که دیدم جفتشون رو به شکم خوابیدن و

پاهاشونو بالا پایین میکردن نمیدونم راجب

کی غیبت می‌کنه که هردو باهم زدن زیر

خنده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part250

باربد :باهم زدن زیر خنده که آذار نگاش

افتاد به من رو به رزیتا که پشتش به

من بود نگاه کرد کردو سریع بلند شد

رزیتام بلند شد و با دیدن من زد زیر

خنده یه تار ابرومو انداختم بالا

_به چی میخندی ککومکی

+وای باربد نمیدونی چیشد

_تعریف کن

+هیچی رازه بین منو آذار

_باشه فکر کنم بهتری بریم پایین؟

+اره فکر خوبیه آذار جونم بریم؟

~میتونیم نریم؟

_نه پاشو تا شوهرتو دخترا تور نکردن

~رزیتا پاشو زود بریم دِ بدو دیگه

رزیتا: منو باربد زدیم زیر خنده و باربد

کمکم کرد بلند بشم دستمو رو بازوش

حلقه کردم رفتیم پایین آذار سریع

رفت سمت یاشار و دستشو محکم گرفتو

یه بوس نثار گونه یاشار کرد که یاشار

گل از گلش شکوفت دستای باربد بهم

حس امنیت میداد سرمو گذاشتم رو

شونه باربد از رو نقشه نبود احساس

خوبی نسبت بهش داشتم بعد بابا حامد

دوباره کسی بود که بهم حس امنیت بده
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part251

رزیتا:رفتیم سمت میز و همون پسره

و پارتنرش هم اونجا بودن بهشون

سلام کردم که پسره بغلم کرد و ازم

تشکر کرد بابت اومدنم منم با یه خواهش

میکنم و لبخند جوابشو دادم و نشستم

میز پر شده بود از نوشیدنی های مختلف و

تنقلات پسره برای هممون نوشیدنی ریخت

که باربد مانع من شد برا خوردن نگاش کردم

که جوری اخم کرد فهمیدم نباید بخورم بعد

یه ساعت موندن تلفن باربد زنگ خورد که

انگار بارانا خسته شده و باید بریم خونه

از بارانا ممنون بودم یاشار و باربد داشتن

حرف میزدن که رفتم کنارشون وایسادم

که با اومدن من حرفشون تموم شد

باربد دستمو گرفت رفتیم سمت خونه

تموم راه رسیدن خونه نه باربد حرف

زد نه من و نه بارانا گریه ای کرد

___
چهار ماه بعد
___

رزیتا:ترم دوم دانشگاهم داشت تموم میشد

منو باربدم تموم این مدت کاری به کار هم

نداشتیم اون سرگرم کاراش بودو من هم

درگیر درس و دانشگاه بارانا تازه یاد گرفته

بود که مامان و بابا رو بگه حس عذاب

داشتم همیشه می‌گفت مامان رژی و این

منو عذاب میداد که حتی داشتیم این

بچهم بازی می‌دادیم با زنگ مامان سارا

از فکر درومدم و تماسو جواب دادم که

گفت قراره برگردن تهران از خوشحالی

جیغ جیغ میکردم که باربد اومد تو

اتاقم مامان سارا قطع کرد من سریع پریدم

بغل باربد همه چیزو بهش با جیغ جیغ

گفتم که به کارام خندید رو هوا منو چرخوند

که باهم زدیم زیر خنده همینجوری که تو

بغلش بودم لپشو بوسیدم بارانا که راه

گرفتنو یاد گرفته بود اومد تو اتاقم و

وقتی منو بغل باربد دید دست میزد

که باربد رفت و اونم بغل کرد در اتاق

باز بود که خاله کبرا با دید یه خاک تو

سرم گفتو رفت باربد گفت که وسایلمو جمع

کنم که خودش منو می‌رسونه منم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part252

باربد: داشتم با یاشار صحبت میکردم

که می‌گفت کی قراره عروسی بگیریم

که صدای جیغ جیغ رزیتا اومد بدون

خداحافظی قطع کردم رفتم سمت اتاقش

که دیدم افتاده بغلم و با جیغ میگه که

مامانش و باباش دارم میان تهران و الان

سوار هواپیمان بعد تموم شدن خوشحالی

رزیتا و بارانا رفتم سمت اتاقم زنگ زدم

به یاشار ترتیب یه عروسی تو تهرانو

گفتم بده تا هفته بعد که با گیجی یه

باشه گفتو گوشی رو قطع کرد به رویا

گفتم که برا بارانا لباس بگیره و که اونم

با یه باشه رفت سمت اتاق بارانا

اردیبهشت بودو هوا زیاد گرم نبود به

شاهرود زنگ زدم که باهام بیاد خاستگاری

که اونم با یه باشه که معلوم بود از سر

عصبانیت بود گفت همه نقشه هام داشت

درست پیش می‌رفت اینجوری شاهرود هم

میفهمید رزیتا فقط مال منه از حس مالکیت

که نسبت بهش پیدا کرده بودم حرصم گرفت

رزیتا:بعضی از لباسامو گذاشتم تو کیفم لازم

نبود چمدون ببرم از داخل کمدم لباس

شلوار پارچه ای نیم بگمو درآوردم با کراپ

تاپ سفیدم پیراهن مردونه سفیدم موهام تو

این چند ماه بلند تر شده بود تا وسط کمرم

اومد اومده بود و بابا حامدو خوشحال میکرد

رفتم کتونی سفیدمو پوشیدم و رفتم سمت

اتاق باربد بدون در زدن رفتم تو اتاقش که

پیراهن تنش نبود سرمو کج کردمو آب دهنو

بزور قورت دادم چقدر یه آدم می‌تونه جذاب

باشه اومد سمتم

_رزیتا در زدن کار خوبیه جدی میگم بهش

فکر کن
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part253

رزیتا:تک خنده کردمو رومو برگردوندم گفتم

راست میگی این چند وقت الگو خوبی

نداشتم با کشیده شدنم تو بغل باربد

سعی میکردم بیام بیرون که شروع

کرد به قلقک دادنم

_که الگو نامناسبی داشتی رزی خانم بگو

ببخشید ولت کنم

سعی میکردم با چنگ گرفتنش ولم کنه ولی

اصلا تاثیری نداشت با خنده و جیغ گفتم

+با شه قبول نیست ببخشید

ببخشید

ولم کرد که نگاش کردم که رفت سمت

کمدش که تاپ سفید همراه شلوار راسته

مشکی یه پیراهن مردونه سفید گذاشت رو

تختش

_قصد نداری بری بیرون ؟

+دستی به نشونه بای براش تکون دادم

رفتم سمت اتاقم به لطف یاشار و باربد

منو آذار دوباره ترم یکو نخوندیم ولی ازمون

دوباره وسط ترم آزمون گرفتن باربد

رفتارشو باهام درست کرد منم مثل قدیم

دیگه لجبازی نمیکردم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳۰ دی
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
#part254

باربد : رفتم پایین که رویا بارانو داد

دستم و با غر غر رفت رزیتا رو صدا

زدم و رفتم سمت ماشین بارانا رو نشوندم

رو صندلی بچه که رزیتا اومد پایین کیفشو

گذاشت صندوق عقب رفت نشست که بارانا

جیغ زدو رزیتا بغلش کرد

_رزیتا لوسش نکن

+لوس؟ به بچه من میگی لوس ؟البته

لوس اصلی تو کردی نه من

پوفی کردمو راه افتادم بارانا تو بغل

رزیتا خوابش برد و رزیتام آروم موهاشو

نوازش میکرد

رزیتا:به این فکر میکنم چیجوری باید به

خانوادم باربدو معرفی کنم از یه طرف

دلم میخواست هرچه زودتر این مسخره

بازی زودتر تموم بشه بعد تموم شدن قراره

چه بلایی سر بارانا و باربد بیا با دیدن تابلو

به تهران خوش آمدید قلبم تند میزد که

باربد دستمو گرفت بهش نگاه کردم که نگاش

سمت جلو بود

جلوی در خونمون وایساد با دیدن شاهرود

نگاهی به باربد کردم

-من گفتم بیاد خاستگاری که بدون بزرگتر

نمیشه
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ بهمن
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ بهمن
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۳ بهمن
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
استاد مغرور و جذاب من♩·.¸¸.·
2Kدنبال کننده
✞✞ رمان استاد مغرور و جذاب من✞✞
مشاهده کانال پیام‌رسان