دانلود روبیکا
۲۱ بهمن
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossom
#پارت۴

واووووو اینجاست ! پشت دیوار قایم شدم ، پس این دختر خانمی که به برادر من چسبیدن ایشونن ،یوهاهاها چقدر هم زشته ، میمون درختی .
چشم هامو ریز کرده بودم ‌و مشغول وارسی بودم،لبخند داداش منو نگا تا فرق سرش بازه .


یه درد بدی تو پام پیچید ، یا اخم برگشتم طرف رو دید زدم که دیدم یه پسره بدون اینکه حواسش به من باشه داره یک جایی رو دید میزنه،با این هیکل عین هالکش رو من افتاده .

_هوی هرکول؟

با اخم به طرف من برگشت

جون چشمای مشکیت گیر کرد تو حلقم


_با من بودی؟

_به نظرت به جز تو اینجا کی هرکوله؟

یه قدم به سمتم اومد و با قیافه‌ی ترسناکش گفت:

_ حرف دهنت رو بفهم دختره پررو

من هم یه قدم سمتش رفتم و گفتم:

_ پاتو رو پای من گذاشتی زر هم تلاوت می‌کنی ‌؟

عصبی تر گفت :

_گذاشتم که گذاشتم تورو سننه؟

_پای من بوده ها، پای اون یارو نبوده که به من ربطی نداشته باشه .

یکمی با اخم نگاهم کرد بعد اخماش وا شد ، روش رو اون ور کرد و درحالی که به یه جایی زل زده بود گفت :

_ فعلا وقتت رو ندارم ، کار مهم تری دارم ، دمت گرم تو پرو پام نباش .

خیلی ریلکس گفتم :

_ برو اونورتر منم اینجا کار دارم

_ خیلی خوب ؛ بیا
cherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ بهمن
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
پارت جدید point_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۲ بهمن
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossom
#پارت۵

رفت اونور تر و هردومون مشغول دید زدن شدیم ، حالا نمیدونم اون با کی کار داشت ، مایان بلند شد و دختره هم با لبخند ملیح پشت سرش .

من اگه اینو بدبخت نکنم اسمم مایا نیست ، یوهاهاها.


رفتن بیرون برگشتم و گفتم :

_ من رفتم؛ در عملیاتت موفق باشی

در حالی که عینکش رو میزد گفت:

_کار منم تموم ش، تو هم همینطور .

اصلا عین اسکولا رفتار میکنم؛ انگار پسرخالم بود که انقدر راحت باهاش حرف میزنم .

دوقدم برداشتم که صداش رو شنیدم

_ هی دختره

برگشتم سمتش و سوالی نگاش کردم

_ حالا اسمت چیه ؟

پوکر فیس نگاش کردم و گفتم :

_به توچه ؟

_تربچه

زبون دراز تر خودش گفتم:

_عنم برات کلوچه

با چشای گشاد نگام کرد ، فکر کرده داره با دوست دخترش حرف میزنه مرتیکه سبیل کلفت .


از رستوران بیرون زدم و دیدم که مایان و دختره میمون وارد دانشگاه شدن ، راه اومده رو برگشتم، وای که قربون نقشه تو سرم برم .

وقتی به خونه رسیدم دیدم یاسی جون خوشحال هی اینو رو اونور می‌ره

_سلام

یاسی خانم وایساد

_ خدا به خیر بگذرونه، زلزله اومد

کیفم رو روی مبل گذاشتم

_ چیزی شده یاسی جون ؟ خیلی خوشحالی .

ذوق زده گفت :

_ اره مادر

و بعد تند به اتاقش رفت ، ابروم رو بالا انداختم ، شاید داره شوهر می‌کنه که انقدر خوشحاله خوش به حالش ماکه ترشیدیم .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آبان
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
پارت های جدیدمونpoint_downheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آبان
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossom

#پارت۲۰۱

سریع در ماشین رو باز کردم

_برو بابا، چته تو؟ بیا سوار شو دیگه.

کلافه کراواتشو رو توی دستش گرفت

_بلد نیستم ببندم

درماشین رو با عصبانیت بستم و کراوات رو از دستش گرفتم شروع به بستن کراوتش کردم ک غر زدم

-اینم شوهره من دارم؟ تف، میرفتم به یه گدا میگفتم بیا شوهرم شو بهتر از تو بود،
دسته گلت کو؟

کراوات رو سفت کشیدم که آخش در اومد

+تو ماشین، حسش نبود دستم بگیرم
پوفی کشیدم

-نمیدونم پس این چیزهایی که توی رمانا مینویسن چیه؟ یارو با عشق گل رو به زنش
میده و این چیزها.

درست که شد دستی به کتش کشید

_به قول خودت اونا رمانن،بیخیال این مسخره بازیا،به ما نیومده

خواستم بزنم لهش کنم که با خنده سوار ماشین شد و منم نشستم، بیشعور در و هم برام باز نکرد.

خیلی گرم بود و با عصبانیت گفتم:

@donyae_roman

cherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آبان
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossom

#پارت۲۰۲


_کولر ماشین رو روشن کن، خسیس

پنجره رو کشید پاییم

_بنزین میخوره برای شب کم میاریم

با قیافه پوکر به رو به رو خیره شدم و یهو جیغ زدم
-خاک تو سرم با این شوهر کردنم، هنوز نرفته پشیمونم کردی.

خندید و سرش رو تکون داد، یابو علفی.

تا آخر خودم رو با شالم باد زدم و همش مواظب این بودم موهام خراب نشه، پول
یامفت که ندادیم به یارو، والا

به محضر که رسیدیم دیدم کیمیا اینا زودتر رسیدن و چه لباس زشتی هم پوشیده لباس صورتی کمرنگ، اه اه (از نظر ایشون)

عق عق، با حالت انزجار پیاده شدم که همه کل کشیدن و نیلو و یاسی جون روم پهن
شدن، اینجا هم دست از سر آدم بر نمیدارن.

بابا هم اومد سمتم و با قیافه گرفته ای بغلم کرد، خیلی سرد برخورد کردم،
نمیتونستم، واقعا نمیتونستم ببخشمشون.

مایان هم هنوز گرفته بود و خواست بیاد سمتم که فقط باهاش دست دادم، دلخور
بودم و از ذهنم هیچ وقت پاک نمیشد.

داخل محضر رفتیم، مایان و کیمیا اول عقد کردن، کیمیا با هزار ناز و عشوه بله رو داد

که من قلبم از جاش کنده شد، باورم نمی شد شکست خوردم.

انگار هنووزم امیدوار بودم، تکلیفم با خودم مشخص نبود.

@donyae_roman

cherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آبان
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossom

#پارت۲۰۳

انقدر توی فکر بودم که نفهمیدم الان روی صندلی کنار کیان نشستم و قراره واقعا
زنش بشم، یعنی جدی جدی؟

بازم دودلی سراغم اومد، یه دلم می گفت آره یه دلم میگفت نه.

چیشد اصلا؟ چرا همه چی بهم ریخت؟ سره یه اتفاق؟ سره یه دلخوری؟

نه مایا سره اون اتفاق نبود، یادته روزهایی که مایان بهت اهمیت نمیداد و تو صبح تا
شب پشت پنجره منتظرش مینشستی؟ غذا نمیخوردی تا وقتی که مایان نیومده؟
دوست داشتی درد و دل کنی ولی همه رو ریختی توی دل خودت و فقط خودت رو
شاد نشون دادی؟

صدای عاقد که برای بار سوم خطبه رو میخوند به گوشم خورد

-وکیلم؟

نفسم بند اومده بود، قلبم بالا و پایین میرفت.

نگاهم به نگاه اشکی بابا و مایان افتاد؛ اون ها باعث شدن، دوری پدرم و بی اهمیتی
مایان، باعث شدن که من همچین تصمیم مسخره ای بگیرم.

بالاخره زبون باز کردم

_بله

صدای دست و جیغ تمام اتاق رو برداشته بود ولی من سرم پایین بود، حتی نخواستم
از پدر و برادرم برای بله گفتنم اجازه بگیرم، حضورشون توی قلبم کمرنگ شده، خیلی
کمرنگ.

@donyae_roman

cherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آبان
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossom

#پارت۲۰۴

کیان هم بله رو گفت و با لبخند سمت من برگشت و یه بوسه ای روی پیشونیم زد که
بغض توی گلوم نشست، آخ که دوست داشتم همون جا زار زار گریه کنم.

حلقه توی دست هم کردیم، من دستم رو روی دهنم گذاشتم و نفس عمیق کشیدم.

نیلو جون و آقا فربد هم ما رو بوسیدن، بابا اینا هم همینطور و بهمون کادو دادن.

یاسی جون فقط گریه میکرد، رفتم توی بغلش و با بغض گفتم:

_یاسی جونم دوست داری منم گریه کنم؟

اشکاش رو با گوشه چادرش پاک کرد

-نه مادر، فقط باورم نمیشه زلزله داره از خونه برای همیشه میره.

به زور جلوی اشکم رو گرفتم، آروم گفتم:

_فقط لعنت کسایی که باعثش بودن

سریع از بغلش بیرون اومدم، کیان دستم رو گرفت، داغ بود، احساس مالیکت بهم دست داد.
دلم هوری پایین ریخت و دستش رو سفت چسبیدم.

بعد از کلی عکس گرفتن و این جور چیزها همگی سمت تالار راه افتادیم.

قیافه بابا خیلی تو هم بود و میدیدم که کیت آروم باهاش حرف میزنه.

کیان آهنگ شادی گذاشت و صداش رو کم کرد و رو به من گفت:

_چرا گرفته ای؟

لبم و گزیدم

@donyae_roman

cherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۸ آبان
زاپاس دنیای رمان
زاپاس دنیای رمان
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossom

#پارت۲۰۵


_دلم گرفته

دستم رو گرفت

_تصمیمیه که دوتامون گرفتیم، یه مدت که از همه دور باشیم حالمون بهتر میشه

اشک تو چشمام جمع شد

_کیان، مایان ازدواج کرد

نگاه غمگینش رو به من دوخت

-بهش فکر نکن جوجه کوچولوی خودم، االن ما دیگه هم دیگه رو داریم، مگه نه؟

اشک هام رو پاک کردم و سرم رو تکون دادم.
دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم، پنجره رو پایین آوردم تا باد بهم بخوره.

وقتی رسیدیم متوجه شلوغی شدم و دوتا گوسفند جلو پاهامون کشتن.

کیان دنباله لباسم رو گرفت و از روی خون رد شدیم.

جلوی در زنونه مانتو و شالم رو در آوردم و یاسی جون گرفت، کیمیا هم دستش رو دور
بازوی مایان انداخت،

اول اون ها وارد شدن، در صورتی که باید اول ما وارد میشدیم، انگار نه انگار کیان
بزرگ تره.

همه کل میکشیدن و دست میزدن، صدای آهنگ بدجور با اعصابم بازی میکرد،
روی صندلی ها نشستم و کیان خواست بشینه که زرت...

با تعجب نگاهش کردم که با قیافه ای مات آروم گفت:

@donyae_roman

cherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA