۱۵ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
کراپ تیشرت ترند میخوای bangbang️
بیا اینجا که معدن این جور کراپاس مفت تومن 🩵
https://rubika.ir/joinc/+EGEGIEFI0KYKFQNIGEWCSJNSLIDPMWGT
هم داخل ترب غرفه دارن هم سایت دارن پس معتبر معتبرن white_check_mark
بیا اینجا که معدن این جور کراپاس مفت تومن 🩵
https://rubika.ir/joinc/+EGEGIEFI0KYKFQNIGEWCSJNSLIDPMWGT
هم داخل ترب غرفه دارن هم سایت دارن پس معتبر معتبرن white_check_mark
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt173
- ببر صداتو ترنم!
هممون متعجب شده بودیم!
چرا مهراب اینقدر عصبی بود؟
مادر مهراب:
- چرا سر بچم داد میکشی؟
بد کاری کرد میگه بیا ناهار بخور؟
ترسیده آب دهنم رو قورت دادم ، چرا نمیتونستم از چشماش چیزی رو تشخیص بدم؟
چون اصلا نگام نمیکرد..
نیشخندی کنج لبش شکل گرفت و دستاش رو بالا اورد و اشاره ای بهم کرد:
- پاشو بریم تو اتاق کارت دارم!
زوود!!
تا ته ماجرا رو خوندم..
لبم از بغض میلرزید
مادر مهراب اخمی کرد و گفت:
- چیکارداری بچه رو؟
داره غذاش رو میخوره اومدی زهرمارمون کنی؟
مهراب دستش رو به معنی سکوت بالا اورد
و خشک و سرد پچ زد:
- مادر بهتره دخالت نکنی!
آیلار زوووود بیای تو اتاق!!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
#PaRt173
- ببر صداتو ترنم!
هممون متعجب شده بودیم!
چرا مهراب اینقدر عصبی بود؟
مادر مهراب:
- چرا سر بچم داد میکشی؟
بد کاری کرد میگه بیا ناهار بخور؟
ترسیده آب دهنم رو قورت دادم ، چرا نمیتونستم از چشماش چیزی رو تشخیص بدم؟
چون اصلا نگام نمیکرد..
نیشخندی کنج لبش شکل گرفت و دستاش رو بالا اورد و اشاره ای بهم کرد:
- پاشو بریم تو اتاق کارت دارم!
زوود!!
تا ته ماجرا رو خوندم..
لبم از بغض میلرزید
مادر مهراب اخمی کرد و گفت:
- چیکارداری بچه رو؟
داره غذاش رو میخوره اومدی زهرمارمون کنی؟
مهراب دستش رو به معنی سکوت بالا اورد
و خشک و سرد پچ زد:
- مادر بهتره دخالت نکنی!
آیلار زوووود بیای تو اتاق!!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt174
با شنیدن صدای عربده اش ترسیدم.
تکونی به تنم دادم
و با جون کندن از جام بلند شدم؛ نگاهِ خیرهی ترنم و مادرش رو روی خودم حس میکردم
خودمم نمیدونستم چی شده..
با قدمای آهسته به سمت اتاق رفتم و نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم
و تقه ای به در زدم که جوابی نداد
لبم رو گزیدم و دستگیره در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم
با دیدنش که وسط اتاق بود و پشتش به من بود قلبم درد گرفت.
طاقت نیاوردم
و قدمی جلو برداشتم و اروم لب زدم:
- م.. مهراب!
طوری با شتاب برگشت سمتم که با تعجب نگاهش کردم و تا به خودم بیام
سیلی محکمی به گونهام زد!
و صدای سیلیش با صدای جیغم قاطی شد!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
#PaRt174
با شنیدن صدای عربده اش ترسیدم.
تکونی به تنم دادم
و با جون کندن از جام بلند شدم؛ نگاهِ خیرهی ترنم و مادرش رو روی خودم حس میکردم
خودمم نمیدونستم چی شده..
با قدمای آهسته به سمت اتاق رفتم و نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم
و تقه ای به در زدم که جوابی نداد
لبم رو گزیدم و دستگیره در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم
با دیدنش که وسط اتاق بود و پشتش به من بود قلبم درد گرفت.
طاقت نیاوردم
و قدمی جلو برداشتم و اروم لب زدم:
- م.. مهراب!
طوری با شتاب برگشت سمتم که با تعجب نگاهش کردم و تا به خودم بیام
سیلی محکمی به گونهام زد!
و صدای سیلیش با صدای جیغم قاطی شد!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt175
قطره اشکی از چشمم چکید
ناباور دستم رو روی گونه ام گذاشتم
سرم رو بالا بردم و به چشمای به خون نشسته اش خیره شدم.
لرزون لب زدم:
- م.. منو.. منو زدی؟
صدای عربدهاش رعشه مینداخت به جونم:
- آرههه
زدمـتتت! زدمت آیلار.. زدمت که بدونی بیصاحاب نیســتـــی!!
هقی زدم
و با مظلومیت گفتم:
- مگه.. مگه چیکار.. کردم؟
عصبی چنگی به موهاش کشید و خم شد تو صورتم و با لحن ترسناکی لب زد:
- چیکارکردی؟
هوم؟
سری تکون دادم:
- ن.. نه.. نمیدونم چیکارکردم!
پوزخندی زد
و لبخند مضحکی رو لبش نشوند:
- یعنی نمیدونی؟
سری تکون دادم!
نه.. نمیدونستم.
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
#PaRt175
قطره اشکی از چشمم چکید
ناباور دستم رو روی گونه ام گذاشتم
سرم رو بالا بردم و به چشمای به خون نشسته اش خیره شدم.
لرزون لب زدم:
- م.. منو.. منو زدی؟
صدای عربدهاش رعشه مینداخت به جونم:
- آرههه
زدمـتتت! زدمت آیلار.. زدمت که بدونی بیصاحاب نیســتـــی!!
هقی زدم
و با مظلومیت گفتم:
- مگه.. مگه چیکار.. کردم؟
عصبی چنگی به موهاش کشید و خم شد تو صورتم و با لحن ترسناکی لب زد:
- چیکارکردی؟
هوم؟
سری تکون دادم:
- ن.. نه.. نمیدونم چیکارکردم!
پوزخندی زد
و لبخند مضحکی رو لبش نشوند:
- یعنی نمیدونی؟
سری تکون دادم!
نه.. نمیدونستم.
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
+ عقدش نمیکنم مادرِ من مگه زوره؟ سنش کمه دلم نمیاد که عقدش کنم
مامان عصبی بهم نگاه کرد:
- عقدش نکنی که فردا پس فردا ننگ بیغیرتی بهت بزنن؟ خوشا به غیرتت پسرم
عصبی نگاهش کردم
+ از غیرت من استفاده میکنی؟ باشه مادر من! خوب چیزی رو برای عصبانی کردن من انتخاب نکردی.. امادهش کن عقدش میکنم این دختر رو!screamno_mobile_phonesfire
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
مامان عصبی بهم نگاه کرد:
- عقدش نکنی که فردا پس فردا ننگ بیغیرتی بهت بزنن؟ خوشا به غیرتت پسرم
عصبی نگاهش کردم
+ از غیرت من استفاده میکنی؟ باشه مادر من! خوب چیزی رو برای عصبانی کردن من انتخاب نکردی.. امادهش کن عقدش میکنم این دختر رو!screamno_mobile_phonesfire
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
وقتی از خارج برگشتم دختر 17 سالهای رو بهم نشون دادن که گفتن رسمه و باید عقدش کنی! ولی بی غیرت نبودم که این دختر نحیف رو ول کنم.. عقدش کردم و نمیدونستم که دل سنگم رو اسیر خودش میکنه و..🤭no_mobile_phoneshearts️
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
#رمان_مهیج_و_بشدتت_هیجانییflushednon-potable_watergrey_exclamation
+ اگه میخوای برچسب بیغیرتی بهت نخوره بیا و خوش غیرتی کن و عقدش کن پسرم!
عصبی دستی به موهام کشیدم:
- سنی نداره! دلم نمیاد عقدش کنم.. مگه بچه بازیه؟
مامان ریز ریز خندید:
+ اونطوری نگاهش نکن یه پا دلبریه برای خودش.. تند سرم رو بالا بردم که با دیدن دو تا تیله مشکیش یهو ..yumno_mobile_phoneskiss
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
+ اگه میخوای برچسب بیغیرتی بهت نخوره بیا و خوش غیرتی کن و عقدش کن پسرم!
عصبی دستی به موهام کشیدم:
- سنی نداره! دلم نمیاد عقدش کنم.. مگه بچه بازیه؟
مامان ریز ریز خندید:
+ اونطوری نگاهش نکن یه پا دلبریه برای خودش.. تند سرم رو بالا بردم که با دیدن دو تا تیله مشکیش یهو ..yumno_mobile_phoneskiss
https://rubika.ir/joinc/FBAFIGIG0RWQTSULRSOUAXPMNMOYUZZM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
+ به بهونه فیزیک یاد دادن اومدی پیشم پسرعمو؟
چشم ریز کرد
- اره مگه اینکه به بهونه درس و مشقت بتونم ببینمت خانوم کوچولو
پشت چشمی نازک کردم:
+ خب پس پسرعمو بیا بهم فیزیک یاد بده
نچی کرد:
- نه خانومم من برای برای فیزیک یاد دادن نیومدم که اومدم ببینمت ..stuck_out_tongue_closed_eyesno_mobile_phonesgrapes
https://rubika.ir/joinc/EDGCAFBG0MXUZNKTAPKJWDQCXPOMQHFK
چشم ریز کرد
- اره مگه اینکه به بهونه درس و مشقت بتونم ببینمت خانوم کوچولو
پشت چشمی نازک کردم:
+ خب پس پسرعمو بیا بهم فیزیک یاد بده
نچی کرد:
- نه خانومم من برای برای فیزیک یاد دادن نیومدم که اومدم ببینمت ..stuck_out_tongue_closed_eyesno_mobile_phonesgrapes
https://rubika.ir/joinc/EDGCAFBG0MXUZNKTAPKJWDQCXPOMQHFK
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
رمان دیو و دلبر
شروع از همین امشب
پارت گذاری در چنل زیرpoint_downheart_eyesheart️fire
پایان خوش
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA
شروع از همین امشب
پارت گذاری در چنل زیرpoint_downheart_eyesheart️fire
پایان خوش
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water
#PaRt176
متوجه کوبیده شدن دندوناش روی هم شدم.
آهسته آهسته قدمی به سمتم اومد که من هم برای فرار کردن از دستش عقب میرفتم تا اینکه به دیوار برخوردم.
هراسون نگام رو بهش دوختم که غرید:
- من اون جفت پات رو که باهاشون رفتی خونه حاج بابات رو قلم میکنم آیلار..
شوکه شدم.
وا رفته نگاهش کردم؛ از کجا فهمید؟
به جای صورتم قلبم میسوخت..
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد تا چیزی بگم اما صدایی ازش بیرون نمیومد.
وقتی این حالتم رو دید پوزخندی زد:
- با خودت نگفتی مهراب بفهمه تیکه بزرگم گوشمه؟ چند بار گفتمت نرو خونه بابای بیشرفت؟ هوم؟
چـــنــد بـــاار؟
با عربده ای که زد تو خودم جمع شدم که هستریک وار خندید و عصبی بازوم رو چنگ کشید:
- رفتی اونجا که چی؟
آیلار لال مونی نگیر حرف بزن بیشتر از این روانیم نکن سگ مصب!!!
هقی زدم، حس میکردم گوشه لبم پاره شده.
گرمی خون رو روی صورتم حس میکردم!
- م.. م.. من ر.. رفتم.. رفت.. رفتم ک.. که..
عصبی میون حرفم هوار کشید:
- رفتی که التماس کنی و به حرفات گـوش بدننن؟
گریه امونم رو بریده بود.
عصبی چنگی به موهاش زد و درحالی که سعی میکرد آسیبی بهم نزنه غرید
- لعنتی اینقدر اینجا بهت سخت میگذره که رفتی به حاج بابات گفتی برگردی پیششون؟
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
#PaRt176
متوجه کوبیده شدن دندوناش روی هم شدم.
آهسته آهسته قدمی به سمتم اومد که من هم برای فرار کردن از دستش عقب میرفتم تا اینکه به دیوار برخوردم.
هراسون نگام رو بهش دوختم که غرید:
- من اون جفت پات رو که باهاشون رفتی خونه حاج بابات رو قلم میکنم آیلار..
شوکه شدم.
وا رفته نگاهش کردم؛ از کجا فهمید؟
به جای صورتم قلبم میسوخت..
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد تا چیزی بگم اما صدایی ازش بیرون نمیومد.
وقتی این حالتم رو دید پوزخندی زد:
- با خودت نگفتی مهراب بفهمه تیکه بزرگم گوشمه؟ چند بار گفتمت نرو خونه بابای بیشرفت؟ هوم؟
چـــنــد بـــاار؟
با عربده ای که زد تو خودم جمع شدم که هستریک وار خندید و عصبی بازوم رو چنگ کشید:
- رفتی اونجا که چی؟
آیلار لال مونی نگیر حرف بزن بیشتر از این روانیم نکن سگ مصب!!!
هقی زدم، حس میکردم گوشه لبم پاره شده.
گرمی خون رو روی صورتم حس میکردم!
- م.. م.. من ر.. رفتم.. رفت.. رفتم ک.. که..
عصبی میون حرفم هوار کشید:
- رفتی که التماس کنی و به حرفات گـوش بدننن؟
گریه امونم رو بریده بود.
عصبی چنگی به موهاش زد و درحالی که سعی میکرد آسیبی بهم نزنه غرید
- لعنتی اینقدر اینجا بهت سخت میگذره که رفتی به حاج بابات گفتی برگردی پیششون؟
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt177
گیج شده نگاهش کردم
برای این موضوع نرفته بودم!
من صد سال سیاهم پامو تو اون خونه نمیذاشتم.
با صدایی که انگار از ته چاه در میومد لب زدم..
- ن.. نه!
انگار یه گوشش در بود یه گوشش دروازه ، تو مخش نمیرفت.
پوزخندی زد:
- منو خر میکنی؟
بدجوری از دستت شکارم آیلار..
قطره اشکی از چشمم چکید که با دیدن اشکام عصبی مشتش رو کنار سرم تو دیوار کوبید
که بار دیگه جیغم به هوا رفت.
با بیچارگی نگاهش کردم که انگار ترس رو از چشمام خوند
که ازم فاصله گرفت و دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد..
- نلرز لعنتی.. کاریت ندارم ، باید از اون بابای بی ناموست بترسی نه از منی که خار بره تو انگشتت تب میکنم!
نفسم بالا نمیومد، وقتایی که زیاد گریه میکردم حس نفس تنگی بهم دست میداد
هقی زدم و چنگی به گلوم کشیدم:
- م.. مه.. مهراب!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
#PaRt177
گیج شده نگاهش کردم
برای این موضوع نرفته بودم!
من صد سال سیاهم پامو تو اون خونه نمیذاشتم.
با صدایی که انگار از ته چاه در میومد لب زدم..
- ن.. نه!
انگار یه گوشش در بود یه گوشش دروازه ، تو مخش نمیرفت.
پوزخندی زد:
- منو خر میکنی؟
بدجوری از دستت شکارم آیلار..
قطره اشکی از چشمم چکید که با دیدن اشکام عصبی مشتش رو کنار سرم تو دیوار کوبید
که بار دیگه جیغم به هوا رفت.
با بیچارگی نگاهش کردم که انگار ترس رو از چشمام خوند
که ازم فاصله گرفت و دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد..
- نلرز لعنتی.. کاریت ندارم ، باید از اون بابای بی ناموست بترسی نه از منی که خار بره تو انگشتت تب میکنم!
نفسم بالا نمیومد، وقتایی که زیاد گریه میکردم حس نفس تنگی بهم دست میداد
هقی زدم و چنگی به گلوم کشیدم:
- م.. مه.. مهراب!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt178
اخم کمرنکی بین ابروهاش نشوند
انگار متوجه حال خرابم شد و پی برد که نمیتونم نفس بکشم!
که با یه قدم خودش رو بهم رسوند دکمه اولی لباسم رو باز کرد
- خوبی؟؟
میتونی نفس بکشی؟؟
بیشتر گلوم رو چنگ کشیدم که عصبی بازوم رو بین دستای قدرتمندش کشید
و به سمت پنجره اتاق برد
از بس گریه کرده بودم به نفس زدن افتاده بودم
در پنجره رو باز کرد و مجبورم کرد روی طاق بشینم و سرم رو از پنجره بیرون بردم
با صدای ارومی لب زد
- هوا بخور تا حالت بهتر بشه!
ناخوداگاه چشمام رو بستم و هوای ازاد رو به ریه هام کشیدم
دست و پاهام به لرز افتاده بودن
بخاطر افت فشارم بود..
چند دقیقهای گذشت که سرم رو از پنجره فاصله دادم
نگاهم به چشمای مهراب گره خورد
صورتش سرخ سرخ بود!
- بهتری؟
بدون حرف سری تکون دادم که دستی به لباسای خاکیش کشید.
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
#PaRt178
اخم کمرنکی بین ابروهاش نشوند
انگار متوجه حال خرابم شد و پی برد که نمیتونم نفس بکشم!
که با یه قدم خودش رو بهم رسوند دکمه اولی لباسم رو باز کرد
- خوبی؟؟
میتونی نفس بکشی؟؟
بیشتر گلوم رو چنگ کشیدم که عصبی بازوم رو بین دستای قدرتمندش کشید
و به سمت پنجره اتاق برد
از بس گریه کرده بودم به نفس زدن افتاده بودم
در پنجره رو باز کرد و مجبورم کرد روی طاق بشینم و سرم رو از پنجره بیرون بردم
با صدای ارومی لب زد
- هوا بخور تا حالت بهتر بشه!
ناخوداگاه چشمام رو بستم و هوای ازاد رو به ریه هام کشیدم
دست و پاهام به لرز افتاده بودن
بخاطر افت فشارم بود..
چند دقیقهای گذشت که سرم رو از پنجره فاصله دادم
نگاهم به چشمای مهراب گره خورد
صورتش سرخ سرخ بود!
- بهتری؟
بدون حرف سری تکون دادم که دستی به لباسای خاکیش کشید.
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
◟ @dokhtare_tokhsx . . ◝
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
+ دِ اخه زن من سرهنگ این کلانتریام چرا باید هرروز زنم بیاد بره بازداشتگاه؟
با بغض نگاهش کردم و گفتم:
- تو که خونه نمیای، محل کارتم که منو نمیاری منم مجبورم جرم یا خلافی انجام بدم که منو دستگیر کنن و بیارن پیشت تا ببینمت! خب منم دلم تنگ میشه..
حرصی لب زد:
+ واسه دیدن من خودتو تو زندان میندازی ارهه؟ و یهو.. yumno_mobile_phonesfire
https://rubika.ir/joinc/EHCDIHGF0TIPBXJVLCLAMEOUPTPVYXUF
با بغض نگاهش کردم و گفتم:
- تو که خونه نمیای، محل کارتم که منو نمیاری منم مجبورم جرم یا خلافی انجام بدم که منو دستگیر کنن و بیارن پیشت تا ببینمت! خب منم دلم تنگ میشه..
حرصی لب زد:
+ واسه دیدن من خودتو تو زندان میندازی ارهه؟ و یهو.. yumno_mobile_phonesfire
https://rubika.ir/joinc/EHCDIHGF0TIPBXJVLCLAMEOUPTPVYXUF
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۸ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
بسم اللهstrawberryhearts️•
رمااان جدید: #دیو ودلبر🥺ribbon
با ژانر: #هیجانی #عاشقانه
رمان در دست تایپ..memo.
خلاصه: بهواد خان خانِ روستا دلشو به یک دختر 15 ساله میبازه؛تیدا خانوممونم چیزی از همسر داری و .... نمیدونه و از اینجای داستان عشق دوتا داداش به تیدای جذابمون شروع میشه و کش مکش هایی رو به همراه داره
پارتگزاری در:
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA books🖇
رمااان جدید: #دیو ودلبر🥺ribbon
با ژانر: #هیجانی #عاشقانه
رمان در دست تایپ..memo.
خلاصه: بهواد خان خانِ روستا دلشو به یک دختر 15 ساله میبازه؛تیدا خانوممونم چیزی از همسر داری و .... نمیدونه و از اینجای داستان عشق دوتا داداش به تیدای جذابمون شروع میشه و کش مکش هایی رو به همراه داره
پارتگزاری در:
https://rubika.ir/joinc/FCCADJAF0IACYKZWWUYUWFLCDETOZQSA books🖇
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
۱۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
بریم سراغ پارت فسقلیا؟🥹blossom
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt179
و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش که رنگ از رخم پرید.
میخواست چیکارکنه؟
وقتی نگاه حیرونم رو دید پوزخندی زد:
- اونقدرم بی ناموس نیستم که تو این حال خرابِ زنم بهش دست بزنم!
ترسم دست خودم نبود
معذب نگاه ازش گرفتم که به سمت کمد رفت
و لباساش رو با یه دست لباس بیرونی تعویض کرد
و مانتویی که از ترنم بود رو از تخت برداشت و به سمتم اورد:
- تنت کن!
گیج شده نگاهش کردم که خودش جلو اومد و مانتو رو تنم کرد!
با جون کندن لب زدم:
- م.. مه.. مهراب کجا میخو.. میخوایم بریم؟
نکنه میخواست منو ببره خونه حاج بابام؟
و بگه دخترتو نمیخوام؟
اشکام دوباره از سر گرفتن
غلط کردم..
میخواست منو به حاج بابام تحویل بده؟
ازم خسته شده بود؟
#PaRt179
و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش که رنگ از رخم پرید.
میخواست چیکارکنه؟
وقتی نگاه حیرونم رو دید پوزخندی زد:
- اونقدرم بی ناموس نیستم که تو این حال خرابِ زنم بهش دست بزنم!
ترسم دست خودم نبود
معذب نگاه ازش گرفتم که به سمت کمد رفت
و لباساش رو با یه دست لباس بیرونی تعویض کرد
و مانتویی که از ترنم بود رو از تخت برداشت و به سمتم اورد:
- تنت کن!
گیج شده نگاهش کردم که خودش جلو اومد و مانتو رو تنم کرد!
با جون کندن لب زدم:
- م.. مه.. مهراب کجا میخو.. میخوایم بریم؟
نکنه میخواست منو ببره خونه حاج بابام؟
و بگه دخترتو نمیخوام؟
اشکام دوباره از سر گرفتن
غلط کردم..
میخواست منو به حاج بابام تحویل بده؟
ازم خسته شده بود؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
-خج.الت بکش..
ابروی بالا انداختم و با نوچی بلندی گفتم:
- برم کلاس نقاشی حتما خجالـ.ت میکشم فقط بیا عق.دم کن برم سر وقـت خودم..
پوزخندی زدو لب زد:
-من تعص.بی.ـو و غی.رتیـ.م رو زن.ـم...میتونی کنار بیای؟
با نیشخند گفتم:
-آره من شوهر غیرتـی و تعصبی دوست دارم..اصلا مرد باید غیرتـی باشه..
-من ی سری شرط دارم، قبولش میکنی؟ x
باچشمای گرد شده گفتم:
-حله قبوله..کی بریم محضر..؟!🤣sob
https://rubika.ir/joinc/DEIDEGDG0APFCKEGSFVPRNZVOFDKZCUG
ابروی بالا انداختم و با نوچی بلندی گفتم:
- برم کلاس نقاشی حتما خجالـ.ت میکشم فقط بیا عق.دم کن برم سر وقـت خودم..
پوزخندی زدو لب زد:
-من تعص.بی.ـو و غی.رتیـ.م رو زن.ـم...میتونی کنار بیای؟
با نیشخند گفتم:
-آره من شوهر غیرتـی و تعصبی دوست دارم..اصلا مرد باید غیرتـی باشه..
-من ی سری شرط دارم، قبولش میکنی؟ x
باچشمای گرد شده گفتم:
-حله قبوله..کی بریم محضر..؟!🤣sob
https://rubika.ir/joinc/DEIDEGDG0APFCKEGSFVPRNZVOFDKZCUG
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
+مطمعنی میخوای عقدت بشه؟
رو به رفیقم لب زدم
_اره ولی بابا مخالفه...
+چرا؟
_میگه 7سال ازت بزرگتره...
خواست جواب بده که با شنیدن صدای دختر و پسری که میخندیدن خون تو رگام جمع شد
صدای خندش چقدر شبیه ریحانه بود.
بلند شدم و سمت صدا رفتم کهflushedxfire
https://rubika.ir/joinc/EFGIHEFE0TXCAVSELIEBDTWHRNJDONZM
رو به رفیقم لب زدم
_اره ولی بابا مخالفه...
+چرا؟
_میگه 7سال ازت بزرگتره...
خواست جواب بده که با شنیدن صدای دختر و پسری که میخندیدن خون تو رگام جمع شد
صدای خندش چقدر شبیه ریحانه بود.
بلند شدم و سمت صدا رفتم کهflushedxfire
https://rubika.ir/joinc/EFGIHEFE0TXCAVSELIEBDTWHRNJDONZM
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
پارت داریم قربونت بشمblushtwo_heartsstrawberry
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
◗دُخـتر تـخس حـاجیstuck_out_tongue_closed_eyesnon-potable_water◖
#PaRt180
خون جلو چشماش رو گرفته بود
هرچی التماس میکردم ، هرچی داد میکشیدم که کجا میخوای منو ببری جوابم رو نمیداد!
هقی زدم و ملتمس جلو پاش به فرود اومدم:
- غ.. غلط کردم
تو.. توروخدا منو به حاج بابام نده.
ال.. التماست میکنم!
نیم نگاهی به انداخت و کلافه دستی به موهاش کشید
دیگه نمیتونست تحملم کنه
دیگه صبرش رو لبریز کرده بودم.
صدای هق هقم اوج گرفت و اشکام همینطور رو صورتم روونه شدن:
- توروخدا..
ق.. قول می.. میدم دیگه اذیت نکنم
ق.. قول میدم دی.. حرفت رو گ.. گوش بدم!!
از ته دل ضجه میکشیدم
اشکام عین ابر بهار میریختن
مهراب عصبی رو دو تا زانوش خم شد و بازوم رو چنگ زد
و غرید:
- چه مرگته لعنتی؟؟
گریه نکن د من بی ناموس عالمم تورو ببرم بدم حاج بابات!!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
#PaRt180
خون جلو چشماش رو گرفته بود
هرچی التماس میکردم ، هرچی داد میکشیدم که کجا میخوای منو ببری جوابم رو نمیداد!
هقی زدم و ملتمس جلو پاش به فرود اومدم:
- غ.. غلط کردم
تو.. توروخدا منو به حاج بابام نده.
ال.. التماست میکنم!
نیم نگاهی به انداخت و کلافه دستی به موهاش کشید
دیگه نمیتونست تحملم کنه
دیگه صبرش رو لبریز کرده بودم.
صدای هق هقم اوج گرفت و اشکام همینطور رو صورتم روونه شدن:
- توروخدا..
ق.. قول می.. میدم دیگه اذیت نکنم
ق.. قول میدم دی.. حرفت رو گ.. گوش بدم!!
از ته دل ضجه میکشیدم
اشکام عین ابر بهار میریختن
مهراب عصبی رو دو تا زانوش خم شد و بازوم رو چنگ زد
و غرید:
- چه مرگته لعنتی؟؟
گریه نکن د من بی ناموس عالمم تورو ببرم بدم حاج بابات!!
┄┅┄┅┄┅┄┄•green_heartfire•┄┄┄┅┄┄┅┅
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
- بالاخره گیرت آوردم موش کوچولو!!
وحشت زده از جا پریدم.
- چطور انقد زود پیدام کردی؟
قلبم تند تند میزد
غرید:
- فکر کردی میتونی مخفیانه وارد استدیوی عکاسی من بشی و نفهمم؟
- ب... بخشید من فقط خواستم بعنوان مدل ازم عکس بگیری اصلا الان میرم!
با شیطنت جذابی لب زد:
- حالا که با پای خودت اومدی ولت کنم؟ نچ نچ! دیگه دیره وزه کوچولو اگه میخوای به شرکت گزارشتو ندم باید...leavessparkles🫢
https://rubika.ir/joinc/EDIFEEII0DYGBPWHBLPYIMFLWIOXNXOV
وحشت زده از جا پریدم.
- چطور انقد زود پیدام کردی؟
قلبم تند تند میزد
غرید:
- فکر کردی میتونی مخفیانه وارد استدیوی عکاسی من بشی و نفهمم؟
- ب... بخشید من فقط خواستم بعنوان مدل ازم عکس بگیری اصلا الان میرم!
با شیطنت جذابی لب زد:
- حالا که با پای خودت اومدی ولت کنم؟ نچ نچ! دیگه دیره وزه کوچولو اگه میخوای به شرکت گزارشتو ندم باید...leavessparkles🫢
https://rubika.ir/joinc/EDIFEEII0DYGBPWHBLPYIMFLWIOXNXOV
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
book کتــاب خانه رمـان روبیکا lipstick closed_book🖇️
بزن پیوست point_down🏻 closed_book
https://rubika.ir/joinc/FAIBHFHE0UPVPPDOBSIEBUMXUAMEUHUM
بهترین رمانها اینجاست و روزی ۱۰ پارت میذارن داخل کتابخانه عضو شو هر رمانی میخوای انتخاب کن رایگان بیشترشو بخون heart_eyeshearts️
بزن پیوست point_down🏻 closed_book
https://rubika.ir/joinc/FAIBHFHE0UPVPPDOBSIEBUMXUAMEUHUM
بهترین رمانها اینجاست و روزی ۱۰ پارت میذارن داخل کتابخانه عضو شو هر رمانی میخوای انتخاب کن رایگان بیشترشو بخون heart_eyeshearts️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
+پاشا
منوکشید توی بغلش
- جونم جوجه ؟
با بغض گفتم
+ مامانت گفت یه کاری کنم طلاقم بدی ،طلاقم میدی؟
با حرص صورتم و نگا کرد و غرید
- طلاق نه ولی مامان بچه ام میشی..flushedscreamfire
https://rubika.ir/joinc/EADDGHCH0YXDPYZIBIERAQAHFTLFQTDO
منوکشید توی بغلش
- جونم جوجه ؟
با بغض گفتم
+ مامانت گفت یه کاری کنم طلاقم بدی ،طلاقم میدی؟
با حرص صورتم و نگا کرد و غرید
- طلاق نه ولی مامان بچه ام میشی..flushedscreamfire
https://rubika.ir/joinc/EADDGHCH0YXDPYZIBIERAQAHFTLFQTDO
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۰ خرداد
رمان دختر تخس حاجی😝🚱
رمان جدید دخترا ribbon🥺
ری اکشن فراموش نشه 🥰
point_down🏻heart_eyespoint_down🏻بزن پیوست point_down🏻heart_eyespoint_down🏻
ری اکشن فراموش نشه 🥰
point_down🏻heart_eyespoint_down🏻بزن پیوست point_down🏻heart_eyespoint_down🏻
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA4Kدنبال کننده