۲۶ آبان
Fear ✞666✞
rotating_lightبزرگترین خودکشی دسته جمعی تاریخ..
در سال 1978، رهبر فرقهای به نام جیم جونز بیش از 900 نفر از پیروانش رو مجبور به خودکشی با نوشیدن سم کرد. صحنهای که از جونزتاون باقی موند، یکی از وحشتناکترین لحظات تاریخ مدرنه
@dire_666
در سال 1978، رهبر فرقهای به نام جیم جونز بیش از 900 نفر از پیروانش رو مجبور به خودکشی با نوشیدن سم کرد. صحنهای که از جونزتاون باقی موند، یکی از وحشتناکترین لحظات تاریخ مدرنه
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ آبان
Fear ✞666✞
#ارسالی
سلام بچه ها
من ساحلم و ۱۹ سالمه و اهل استان مازندران هستم این اتفاقی هم که افتاده توی یکی از محله های مازندرانه که من دوست ندارم نامی ازش ببرم🙂
میخام یه داستانی رو براتون بگم که که مادرم برام تعریف میکنه
این اتفاق برای عمه ی مادرم افتاده
مهم:بچه ها منم این داستان رو از زبون مادرم شنیدم که بقیه هم تاییدش میکنن و من هم خودمم تایید میکنم اینکه شما باور داشته باشین یا نه نظر خودتونه و من بهش احترام میزارم blue_heart
خب داستان از اونجای شروع میشه که عمه مادره من ماما بوده (بچه هارو به دنیا میاورده)
این کارو فقط هم برای از ما بهترون ( جن ها ) انجام میداده
حالا چجوری ؟
کناره خونه عمه مادره من یه حمام خیلی قدیمی داشت از اونایی که محل زندگی از ما بهترون هستش
عمه مادره من وضعیت مالیشون افتضاح بود
برای همینم با اونا قرار میزاره که هر زنی در حال زایمان بودش این بوه هاشون و به دنیا بیاره و بچه مامای اونا
خلاصه اقا سرتون و درد نیارم )اگر انقدر واضحه توضیح دادم و ریز به ریز تعریف کردم برای اینکه متوجه تمام ماجرا بشین)
این عمه ی ما هروقت بچه ای به دنیا میاورد با کیسه ی گنده ای طلا و جواهرات برمیگشت خونه تا اینکه یه روز دیگه خسته شده بود و میخاست که کلا دیگه قطع ارتباط بکنه باهاشون و دیگه کاراشون و انجام نده
یه شب که شوهرش خونه نبوده میان در میزنن بهش میگن بچه داره میاد بیا به دنیا بیارش اینم میگه راستش دیگه من میخام از این کار بکشم کنار
اونا هم میگن نکن پشیمون میشی فایده ای نداره اگر بچه هم بمیره تقصیره تو میشه
میگه به من ربطی نداره و درو روشون میبنده
آقا اینا از اونشب به بعد اذیت هاشون شروع شد به درو دیوار مشت میزدن شبا خواب وسیله هارو میشکوندن خلاصه یه وضعیت افتضاحی بودش
آقا این عمه ی ما سه تا پسر داشت
یه روز که اولین پسرش که ۱۶ سالش هم بوده اگر اشتباه نکنم میره بیرون..... آقا این بچه رفت که برگرده کو؟؟؟؟؟؟ مگه برگشت
کله اون محله رو گشتن اما بچه ای در کار نبود
سه روز میگذره از این ماجرا که یه روز در خونشون زده میشه باز کردن در همانا کله ی بریده ی بچه خودش رو دیدن هم همانا انقدر جیغ میزنه و خودشو میزنه تا غش میکنه
بدنه بچه ی بیچاره رو کلا تیکه تیکه کرده بودن و تیکه ی بدنش هم یه روز درمیون تحویل داده میشد
خلاصه این از بچه اول
بچه دوم که ۱۰ سالش هم بوده یه روز میره حمام (حمام خونشون نه اون متروکه)میره اقا یک ساعت دوساعت سه ساعت میشه بیرون نمیاد
عمه که درو باز میکنه بخاره زیادی هجوم میاره به سمت صورتش و بخار اب که میره کنار بدن سوخته بچشو میبینه (اب خیلی داغ بوده مثل جوش بچه هم سوخت)قشنگ انگار این بچه اب شده بود مثل بستنی تمااام پوست های بدنش کش میومد خلاصه آقا بچه سومی هم که ۶ سالش بوده هم میره بیرون کو تا که دیگه برگرده نه جنازش اومد نه سری نه گوشی و دستی هییییچی خلاصه آقا این عمه ما هم یه شب توی خواب سکته میکنه و میمیره شوهرشم از دوری و غم زن و بچه هاش مثل عمه سکته میکنه و میمیره
پایان
بچه ها عذرخواهی میکنم اگر غلط املایی چیزی داشتم و اینکه تمام نظراتتون برام قابل احترامه
اها یه نکته رو یادم رفت بگم
گفتم همه این داستان رو تاییدش کردن منم میکنم
قبر هاشون توی قبرستون کناره همه اگر رفتم محلمون حتما عکس میگیرم و میفرستم البته چهار تا قبره چون بچه اخری هنوز هم پیدا نشد
داستان خیلی زیاد دارم واسه خودم پیش اومده اگر خوشتون و دیدم ریکشن ها نسبت به داستان زیاد بود اتفاقی که برای خودمم افتاده رو تعریف میکنم
امیدوارم که خوشتون اومده باشه
@dire_666
سلام بچه ها
من ساحلم و ۱۹ سالمه و اهل استان مازندران هستم این اتفاقی هم که افتاده توی یکی از محله های مازندرانه که من دوست ندارم نامی ازش ببرم🙂
میخام یه داستانی رو براتون بگم که که مادرم برام تعریف میکنه
این اتفاق برای عمه ی مادرم افتاده
مهم:بچه ها منم این داستان رو از زبون مادرم شنیدم که بقیه هم تاییدش میکنن و من هم خودمم تایید میکنم اینکه شما باور داشته باشین یا نه نظر خودتونه و من بهش احترام میزارم blue_heart
خب داستان از اونجای شروع میشه که عمه مادره من ماما بوده (بچه هارو به دنیا میاورده)
این کارو فقط هم برای از ما بهترون ( جن ها ) انجام میداده
حالا چجوری ؟
کناره خونه عمه مادره من یه حمام خیلی قدیمی داشت از اونایی که محل زندگی از ما بهترون هستش
عمه مادره من وضعیت مالیشون افتضاح بود
برای همینم با اونا قرار میزاره که هر زنی در حال زایمان بودش این بوه هاشون و به دنیا بیاره و بچه مامای اونا
خلاصه اقا سرتون و درد نیارم )اگر انقدر واضحه توضیح دادم و ریز به ریز تعریف کردم برای اینکه متوجه تمام ماجرا بشین)
این عمه ی ما هروقت بچه ای به دنیا میاورد با کیسه ی گنده ای طلا و جواهرات برمیگشت خونه تا اینکه یه روز دیگه خسته شده بود و میخاست که کلا دیگه قطع ارتباط بکنه باهاشون و دیگه کاراشون و انجام نده
یه شب که شوهرش خونه نبوده میان در میزنن بهش میگن بچه داره میاد بیا به دنیا بیارش اینم میگه راستش دیگه من میخام از این کار بکشم کنار
اونا هم میگن نکن پشیمون میشی فایده ای نداره اگر بچه هم بمیره تقصیره تو میشه
میگه به من ربطی نداره و درو روشون میبنده
آقا اینا از اونشب به بعد اذیت هاشون شروع شد به درو دیوار مشت میزدن شبا خواب وسیله هارو میشکوندن خلاصه یه وضعیت افتضاحی بودش
آقا این عمه ی ما سه تا پسر داشت
یه روز که اولین پسرش که ۱۶ سالش هم بوده اگر اشتباه نکنم میره بیرون..... آقا این بچه رفت که برگرده کو؟؟؟؟؟؟ مگه برگشت
کله اون محله رو گشتن اما بچه ای در کار نبود
سه روز میگذره از این ماجرا که یه روز در خونشون زده میشه باز کردن در همانا کله ی بریده ی بچه خودش رو دیدن هم همانا انقدر جیغ میزنه و خودشو میزنه تا غش میکنه
بدنه بچه ی بیچاره رو کلا تیکه تیکه کرده بودن و تیکه ی بدنش هم یه روز درمیون تحویل داده میشد
خلاصه این از بچه اول
بچه دوم که ۱۰ سالش هم بوده یه روز میره حمام (حمام خونشون نه اون متروکه)میره اقا یک ساعت دوساعت سه ساعت میشه بیرون نمیاد
عمه که درو باز میکنه بخاره زیادی هجوم میاره به سمت صورتش و بخار اب که میره کنار بدن سوخته بچشو میبینه (اب خیلی داغ بوده مثل جوش بچه هم سوخت)قشنگ انگار این بچه اب شده بود مثل بستنی تمااام پوست های بدنش کش میومد خلاصه آقا بچه سومی هم که ۶ سالش بوده هم میره بیرون کو تا که دیگه برگرده نه جنازش اومد نه سری نه گوشی و دستی هییییچی خلاصه آقا این عمه ما هم یه شب توی خواب سکته میکنه و میمیره شوهرشم از دوری و غم زن و بچه هاش مثل عمه سکته میکنه و میمیره
پایان
بچه ها عذرخواهی میکنم اگر غلط املایی چیزی داشتم و اینکه تمام نظراتتون برام قابل احترامه
اها یه نکته رو یادم رفت بگم
گفتم همه این داستان رو تاییدش کردن منم میکنم
قبر هاشون توی قبرستون کناره همه اگر رفتم محلمون حتما عکس میگیرم و میفرستم البته چهار تا قبره چون بچه اخری هنوز هم پیدا نشد
داستان خیلی زیاد دارم واسه خودم پیش اومده اگر خوشتون و دیدم ریکشن ها نسبت به داستان زیاد بود اتفاقی که برای خودمم افتاده رو تعریف میکنم
امیدوارم که خوشتون اومده باشه
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ آبان
Fear ✞666✞
rotating_lightتوی یکی از اهرام مصر، یه اتاق مخفی پیدا شده که داخلش پر از مجسمهها و اشیای عجیبغریبه. باستانشناسا باور دارن این اتاق برای انجام مراسم تاریک و قربانیکردن استفاده میشده.
@dire_666
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ آبان
Fear ✞666✞
#مادربزرگه
#پارت_اول
سلام و درود به اهالی کانال داستان های ترسناک ایران و آقای ادمین محترم از راوی داستانی خوندم مربوط می شد به آقا داوود که موکلین از آینده آگاهشون میکردن وقتی کامنت هارو میدیدم بعضیها میگفتن امکان نداره کسی از آینده خبر داشته باشه و من هم منکرش نیستم ولی .... پس این داستان رو هم بخونید سرگذشت زندگی من هستش امیدوارم مورد پسند شما عزیزان قرار بگیره......سپاس من سکینه هستم ۳۷ ساله تهران سکونت دارم من وقتی ۱۱سالم بود پدر بزرگم عمرشو داد به شما مادر بزرگم تنها زندگی میکرد از پدر و مادرم خواست که سکینه بیاد پیش من تنها نباشم من کله خرج مخارج مدرسه و چیزایی
که لازم داره رو میدم هروز میبرمش مدرسه خودم میرم دنبالش هر روز ۱ بار میارمش پیشتون یا شما بیاد دیدنش که تنها نباشه پدر و مادرمم
قبول کردن من بجز خودم خواهر دیگه هم داشتم که ۵ سال از من بزرگتر بود مادر بزرگم حقوق باز نشستگی می گرفت یک خونه ۱۲۰متری داشت که با پدر بزرگم شراکتی خریده بودنش که بنام مادر بزرگم بود و مادرم تک دخترشون بود پدر بزرگم سکته کرده بود دستاش دیگه جون کار کردن نداشت گوشه گیر شده بود ۱۵ سال از کار افتاده بود مادر
بزرگم ازش مراقبت میکرد روحش شاد ...
منم خوشحال بودم چون واقعا مادر بزرگم رو دوست داشتم خیلی مهربون بود راستش نازمو میخرید فقط کافی بود بگم من فلان چیزو می خوام سریعا و اسم تهیه میکرد وسایل مورد نیاز مو جمع کردیم کتاب دفتر کیف لباس و راهی منزل مادر بزرگ شدیدم راه دوری نبود فقط چند ایستگاه اتوبوس با محل ما فاصله داشت مادر بزرگم بیشتر اوقات خونه نبود منو می برد مدرسه بعد ظهر می اومد دنبالم منو می برد خونه و می رفت پایگاه یا حوزه به دختر بچه ها قرآن یاد میداد بیشتر اوقات تو خونه تنها بودم تا ساعت ۶/۷ عصر مادر بزرگم ناهارو آماده میکرد راس ساعت ۱
می رفت سرکلاس چند ماهی گذشت فکر میکنم ۲ماه شد از مدرسه اومدم خونه لباسامو در آوردم ناهار خوردم مشغول نوشتن تکالیفم بودم که خستگی سنگینی روی پلکهام امونمو در آورد هر کاری کردم که خوابم نبره که تکالیف تموم بشه نشد که نشد من همونجا کنار کتاب و دفترام خوابیدم به نظرم اساعتی شد خواب بودم ولی از محیط دوروبرم آگاه بودم انگار کسی منو از رو زمین بلند کرد دوره خونه می چرخوند من نمیترسیدم چون چیزی نمی دیدم هر کاری کردم که چشمم و باز کنم نشد که بعد از چند دقیقه آرم منو گذاشت زمین و کنارم داراز کشید و دست به سرو روم میکشید که یک دفعه بیدار شدم به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۳ ظهر گفتم امروز ۲ شنبه هست مادر بزرگ فقط
۵شنبه ها زود میاد پس کار مادر بزرگ نبوده گفتم نکنه مادرم یا خواهرم بودن که اومدن بلند شدم کله خونه روگشتم حیاط حموم دستشویی اتاق خواب کسی نبود فقط یه گربه توحیاط بود زول زده به من رفتم داخل نشستم تکالیفمو تموم کردم دوباره رفتم داخل حیاط و بازی کردم با عروسکام حرف میزدم با ذغال وسط حیاط یه نقشه لی لی کشیدم و شروع کردم به بازی کردن به خودم گفتم ای کاش یه نفر بود من باهاش بازی میکردم اما حیف که کسی نبود یه گربه سفید ابلق دو رنگ بود سفید و زرد با چشمای آبی رو دیوار خونه نشسته بود بهم زول زده بود نگاه میکرد بدونه هیچ حرکتی نشسته بود فقط نگاه میکرد روزها گذشت من یه هم کلاسی داشتم به اسم مریم که داخل مدرسه با هم خیلی صمیمی بودیم داخل کلاس کنار هم می نشستیم بهترین دوسته دوران مدرسه ی من بود شب خواب دیدم مریم دستش رو با گچ سفید بسته منم با ماژیک رو دستش نقاشی می کشم بیدار شدم طبق معمول صبح شد مدرسه رفتم با مادر بزرگ و ظهر شد اومد دنبالم همون کارای روزانه که انجام میدادم رو انجام دادم ناهار خوردم تکالیفمو انجام دادم رفتم داخل حیاط بازی
کردم خسته شدم اومدم دراز کشیدم و خوابیدم و ( داشتم خواب میدیدم تو خواب که صدای در شنیدم بیدار شدم رفتم در حیاط و باز کردم دیدم یه دختر بچه هم سن و سال خودم ولی خیلی زیباتر یه دختر سفید پوست با موهای طلایی چشمای آبی که به روشنی خاصی داشت لباس بلند یه سره آبی داشت گفتم بفرماید گفت میزاری بیام داخل باهات بازی کنم؟ گفتم مادر بزرگم اجازه نمیده که دختره ناراحت شد و رفت من یهو از خواب بیدار شدم من خواب میدیدم ای کاش واقعی بود من چقدر اینجا تنهام خیلی حوصلم سر می رفت ساعت ۶ شد مادر بزرگم اومد گفتم عزیز جون بریم خونه ما دلم واسع پدرومادروخواهرم تنگ شده اونم قبول کرد و رفتیم تا در خونه روز زدیم مادرم درو باز کرد چنان منو بغل کرد بو می کشید که انگار ۱۰۰سال منو ندیده جالب اینجا بود هر روز میدید خلاصه بگو بخند شوخی و شام خوردیم اون شب و خونه ی ما موندگار شدیم من صبح مدرسه نرفتم مادر بزرگم گفت سکینه اینجا بمون امروز پنج شنبه هست فردام جمعه مدرسه نداری من میرم ظهر میام دنبالت مادرم...
#پارت2_بزودی
@dire_666
#پارت_اول
سلام و درود به اهالی کانال داستان های ترسناک ایران و آقای ادمین محترم از راوی داستانی خوندم مربوط می شد به آقا داوود که موکلین از آینده آگاهشون میکردن وقتی کامنت هارو میدیدم بعضیها میگفتن امکان نداره کسی از آینده خبر داشته باشه و من هم منکرش نیستم ولی .... پس این داستان رو هم بخونید سرگذشت زندگی من هستش امیدوارم مورد پسند شما عزیزان قرار بگیره......سپاس من سکینه هستم ۳۷ ساله تهران سکونت دارم من وقتی ۱۱سالم بود پدر بزرگم عمرشو داد به شما مادر بزرگم تنها زندگی میکرد از پدر و مادرم خواست که سکینه بیاد پیش من تنها نباشم من کله خرج مخارج مدرسه و چیزایی
که لازم داره رو میدم هروز میبرمش مدرسه خودم میرم دنبالش هر روز ۱ بار میارمش پیشتون یا شما بیاد دیدنش که تنها نباشه پدر و مادرمم
قبول کردن من بجز خودم خواهر دیگه هم داشتم که ۵ سال از من بزرگتر بود مادر بزرگم حقوق باز نشستگی می گرفت یک خونه ۱۲۰متری داشت که با پدر بزرگم شراکتی خریده بودنش که بنام مادر بزرگم بود و مادرم تک دخترشون بود پدر بزرگم سکته کرده بود دستاش دیگه جون کار کردن نداشت گوشه گیر شده بود ۱۵ سال از کار افتاده بود مادر
بزرگم ازش مراقبت میکرد روحش شاد ...
منم خوشحال بودم چون واقعا مادر بزرگم رو دوست داشتم خیلی مهربون بود راستش نازمو میخرید فقط کافی بود بگم من فلان چیزو می خوام سریعا و اسم تهیه میکرد وسایل مورد نیاز مو جمع کردیم کتاب دفتر کیف لباس و راهی منزل مادر بزرگ شدیدم راه دوری نبود فقط چند ایستگاه اتوبوس با محل ما فاصله داشت مادر بزرگم بیشتر اوقات خونه نبود منو می برد مدرسه بعد ظهر می اومد دنبالم منو می برد خونه و می رفت پایگاه یا حوزه به دختر بچه ها قرآن یاد میداد بیشتر اوقات تو خونه تنها بودم تا ساعت ۶/۷ عصر مادر بزرگم ناهارو آماده میکرد راس ساعت ۱
می رفت سرکلاس چند ماهی گذشت فکر میکنم ۲ماه شد از مدرسه اومدم خونه لباسامو در آوردم ناهار خوردم مشغول نوشتن تکالیفم بودم که خستگی سنگینی روی پلکهام امونمو در آورد هر کاری کردم که خوابم نبره که تکالیف تموم بشه نشد که نشد من همونجا کنار کتاب و دفترام خوابیدم به نظرم اساعتی شد خواب بودم ولی از محیط دوروبرم آگاه بودم انگار کسی منو از رو زمین بلند کرد دوره خونه می چرخوند من نمیترسیدم چون چیزی نمی دیدم هر کاری کردم که چشمم و باز کنم نشد که بعد از چند دقیقه آرم منو گذاشت زمین و کنارم داراز کشید و دست به سرو روم میکشید که یک دفعه بیدار شدم به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۳ ظهر گفتم امروز ۲ شنبه هست مادر بزرگ فقط
۵شنبه ها زود میاد پس کار مادر بزرگ نبوده گفتم نکنه مادرم یا خواهرم بودن که اومدن بلند شدم کله خونه روگشتم حیاط حموم دستشویی اتاق خواب کسی نبود فقط یه گربه توحیاط بود زول زده به من رفتم داخل نشستم تکالیفمو تموم کردم دوباره رفتم داخل حیاط و بازی کردم با عروسکام حرف میزدم با ذغال وسط حیاط یه نقشه لی لی کشیدم و شروع کردم به بازی کردن به خودم گفتم ای کاش یه نفر بود من باهاش بازی میکردم اما حیف که کسی نبود یه گربه سفید ابلق دو رنگ بود سفید و زرد با چشمای آبی رو دیوار خونه نشسته بود بهم زول زده بود نگاه میکرد بدونه هیچ حرکتی نشسته بود فقط نگاه میکرد روزها گذشت من یه هم کلاسی داشتم به اسم مریم که داخل مدرسه با هم خیلی صمیمی بودیم داخل کلاس کنار هم می نشستیم بهترین دوسته دوران مدرسه ی من بود شب خواب دیدم مریم دستش رو با گچ سفید بسته منم با ماژیک رو دستش نقاشی می کشم بیدار شدم طبق معمول صبح شد مدرسه رفتم با مادر بزرگ و ظهر شد اومد دنبالم همون کارای روزانه که انجام میدادم رو انجام دادم ناهار خوردم تکالیفمو انجام دادم رفتم داخل حیاط بازی
کردم خسته شدم اومدم دراز کشیدم و خوابیدم و ( داشتم خواب میدیدم تو خواب که صدای در شنیدم بیدار شدم رفتم در حیاط و باز کردم دیدم یه دختر بچه هم سن و سال خودم ولی خیلی زیباتر یه دختر سفید پوست با موهای طلایی چشمای آبی که به روشنی خاصی داشت لباس بلند یه سره آبی داشت گفتم بفرماید گفت میزاری بیام داخل باهات بازی کنم؟ گفتم مادر بزرگم اجازه نمیده که دختره ناراحت شد و رفت من یهو از خواب بیدار شدم من خواب میدیدم ای کاش واقعی بود من چقدر اینجا تنهام خیلی حوصلم سر می رفت ساعت ۶ شد مادر بزرگم اومد گفتم عزیز جون بریم خونه ما دلم واسع پدرومادروخواهرم تنگ شده اونم قبول کرد و رفتیم تا در خونه روز زدیم مادرم درو باز کرد چنان منو بغل کرد بو می کشید که انگار ۱۰۰سال منو ندیده جالب اینجا بود هر روز میدید خلاصه بگو بخند شوخی و شام خوردیم اون شب و خونه ی ما موندگار شدیم من صبح مدرسه نرفتم مادر بزرگم گفت سکینه اینجا بمون امروز پنج شنبه هست فردام جمعه مدرسه نداری من میرم ظهر میام دنبالت مادرم...
#پارت2_بزودی
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ آبان
Fear ✞666✞
#ارسالی
سلام خسته نباشید
داستانم برمیگرده به 4سال پیش
یکی از اشنا هامون ماشینشو توی حیاط آتیش زدن اینا هم در به در دنبال این بودن بفهمن کی بوده
رفتن پیش یه سید که تاس نشینی کنن نمیدونم بدونین چیه یا نه
خلاصه دنبال یه دختر 14ساله بودن منم که عاشق این مسائل بودم اون موقع قبول کردم
یه چادر انداخت سرم و چند تا چیز گذاشت جلوم بعد نوک انگشتشو سمت چپ بدنم بعد راست کشید همزمان با دستش بدنم بی حس شد. کم کم برگشتم به چند شب گذشته و همه چیزو میدیم و فهمیدم کار کیه
سیده رگ دستم رو گرفته بود که از ترس پس نیفتم
بعد از اون قضیه خیلی گرسنم بود خیلییی.
سرم هم سنگین بود اومدیم خونه
منم برا همه تعریف کردم قضیه رو که چیشد. نمیدونستم تا یک هفته نباید صحبت کنم! چون مزاحمم میشدن.
ساعت10شب رفتم توی حیاطمون یه دونه کیوی گذاشته بودم توی ماشینمون درش بیارم
بین دوتا از ماشینامون بودم خم شدم کیوی رو برداشتم احساس کردم یه نفر مثل همون سید مچ دستم رو گرفت
اهمیت ندادم ولی دیدم انگار واقعیه فقط جیغ میزدم و شروع کردم دویدن وقتی داشتم دمپاییمو درمیاوردم برم داخل خونه قشنگ دیدمش هیچ خبری از سم نبود مثل خودم بود ولی بدون لباس و موهاشم قهوه ای و نارنجی صورت هم نداشت از اون به بعد گاهی اوقات احساسش میکردم.
خیلی میترسیدم شب و روز نداشتم تا سه سال
پارسال با یه نفر آشنا شدم
خیلی ادم عجیبیه موقع حرف زدن انگار رنگ چشماش عوض میشه خیلی آرامش دارم در کنارش اون گفت جن نمیتونه هیچ جوره بیاد این طرف اونایی که ما میبینیم همزاده
نباید اذیتشون کرد و ترسید چون اون موقع قصد جونتونو میکنن!
از همون 4سال پیش هر وقت یه جای خطری قراره برم بهم الهام میشه نرم نمیدونم چطور بگم انگار از من مواظبت میکنه
خیلی وقتا توی ذهنم چیزی رو میبینم که چند ماه یا شایدم یه سال بعدش اتفاق میفته مثلا قبل از اینکه داداشم دنیا بیاد چهرشو با یه دست لباس که الان داره دیده بودم
از سال گذشته هم مدام اون ادم بهم زنگ میزنه که برم پیشش این چیزا رو کامل یاد بگیرم ولی واقعا نمیتونم، بابامم مدام میگه تو که میبینی انجام بده واقعا فشار روانی زیادی رو تحمل میکنم.
هنوزم کنار نیومدم باهاش.
ای کاش برمی گشتم به 4سال پیش و هیچوقت قبول نمیکردم...
@dire_666
سلام خسته نباشید
داستانم برمیگرده به 4سال پیش
یکی از اشنا هامون ماشینشو توی حیاط آتیش زدن اینا هم در به در دنبال این بودن بفهمن کی بوده
رفتن پیش یه سید که تاس نشینی کنن نمیدونم بدونین چیه یا نه
خلاصه دنبال یه دختر 14ساله بودن منم که عاشق این مسائل بودم اون موقع قبول کردم
یه چادر انداخت سرم و چند تا چیز گذاشت جلوم بعد نوک انگشتشو سمت چپ بدنم بعد راست کشید همزمان با دستش بدنم بی حس شد. کم کم برگشتم به چند شب گذشته و همه چیزو میدیم و فهمیدم کار کیه
سیده رگ دستم رو گرفته بود که از ترس پس نیفتم
بعد از اون قضیه خیلی گرسنم بود خیلییی.
سرم هم سنگین بود اومدیم خونه
منم برا همه تعریف کردم قضیه رو که چیشد. نمیدونستم تا یک هفته نباید صحبت کنم! چون مزاحمم میشدن.
ساعت10شب رفتم توی حیاطمون یه دونه کیوی گذاشته بودم توی ماشینمون درش بیارم
بین دوتا از ماشینامون بودم خم شدم کیوی رو برداشتم احساس کردم یه نفر مثل همون سید مچ دستم رو گرفت
اهمیت ندادم ولی دیدم انگار واقعیه فقط جیغ میزدم و شروع کردم دویدن وقتی داشتم دمپاییمو درمیاوردم برم داخل خونه قشنگ دیدمش هیچ خبری از سم نبود مثل خودم بود ولی بدون لباس و موهاشم قهوه ای و نارنجی صورت هم نداشت از اون به بعد گاهی اوقات احساسش میکردم.
خیلی میترسیدم شب و روز نداشتم تا سه سال
پارسال با یه نفر آشنا شدم
خیلی ادم عجیبیه موقع حرف زدن انگار رنگ چشماش عوض میشه خیلی آرامش دارم در کنارش اون گفت جن نمیتونه هیچ جوره بیاد این طرف اونایی که ما میبینیم همزاده
نباید اذیتشون کرد و ترسید چون اون موقع قصد جونتونو میکنن!
از همون 4سال پیش هر وقت یه جای خطری قراره برم بهم الهام میشه نرم نمیدونم چطور بگم انگار از من مواظبت میکنه
خیلی وقتا توی ذهنم چیزی رو میبینم که چند ماه یا شایدم یه سال بعدش اتفاق میفته مثلا قبل از اینکه داداشم دنیا بیاد چهرشو با یه دست لباس که الان داره دیده بودم
از سال گذشته هم مدام اون ادم بهم زنگ میزنه که برم پیشش این چیزا رو کامل یاد بگیرم ولی واقعا نمیتونم، بابامم مدام میگه تو که میبینی انجام بده واقعا فشار روانی زیادی رو تحمل میکنم.
هنوزم کنار نیومدم باهاش.
ای کاش برمی گشتم به 4سال پیش و هیچوقت قبول نمیکردم...
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ آبان
Fear ✞666✞
rotating_lightسونامی اقیانوس هند..
یه روز عادی تو جنوب آسیا به جهنم تبدیل شد وقتی یه زلزله بزرگ زیر اقیانوس باعث ایجاد یه سونامی مرگبار شد. موجهایی به ارتفاع 30 متر بیش از 230,000 نفر رو تو چند دقیقه کشت و هزاران شهر و روستا رو نابود کرد.
@dire_666
یه روز عادی تو جنوب آسیا به جهنم تبدیل شد وقتی یه زلزله بزرگ زیر اقیانوس باعث ایجاد یه سونامی مرگبار شد. موجهایی به ارتفاع 30 متر بیش از 230,000 نفر رو تو چند دقیقه کشت و هزاران شهر و روستا رو نابود کرد.
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ آبان
Fear ✞666✞
در برخی خرافات، گفته میشود که کودکان میتوانند ارواح را ببینند و حتی با آنها صحبت کنند. مردم باور داشتند که اگر کودکی با یک "دوست خیالی" صحبت کند، ممکن است در واقع با یک روح خبیث در ارتباط باشد که قصد دارد روح کودک را تسخیر کند.
@dire_666
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ آبان
Fear ✞666✞
><سنگر پیرزن ><
پارت دوم
وقتی وارد آسایشگاه شدم خواجه رو تخت خواب بود از شدت عصبانیت با لگد زدم تو کمرش از درد زیاد چنان فریادی زد که همه بیدار شدن کشیدمش پایین و باهم درگیر شدیم بچه ها جدامون کردند علی اون وسط اومد جلو دستمو گرفت تا آرومم کنه، ماجرا رو جویا شد اتفاقی که افتاده بود رو کامل توضیح دادم خواجه قسم میخورد میگفت زمانی که رسیدیم تو روی میز خوابیدی منم کف زمین دراز کشیدم ولی خیلی سرد بود چند دقیقه بعد بلند شدم و مستقیم اومدم آسایشگاه، قسم میخورد من داخل حمام آسایشگاه قدیم نبودم همه شوکه شده بودند.
به علی نگاه کردم تعجب و یا علامت سوالی تو چهرش نبود فقط آروم گفت شروع کردند این دفعه میخواند تو رو اذیت کنند.
صبح شد و به خونه رفتم و مجدد بیست و چهاری بعد با اشغال گوشت های که برای توله سگ آورده بودم وارد پادگان شدم همه چیز عادی بود انگار اتفاقی نیفتاده بود مجدد پست شب رسید با پاسبخش صحبت کرده بودم که تنها سر پست برم توله سگ دنبالم تا دژبانی اومده بود رو سکو جلو در نشستم یک نخ سیگار روشن کردم تو فکر خودم بودم که متوجه شدم توله سگ با حالت ترس خیز گرفته و به طرف درختها نگاه میکنه چند قدم جلو میرفت و برمیگشت دوباره اومد کنار پام جلو در دراز کشید به خاطر سرما رفتم داخل دژبانی روی میز دراز کشیدم هر از گاهی توله سگ پارس میکرد و قطع میشد تصور میکردم به خاطر بچه بودنش بازی میکنه متوجه زمان نبودم شاید 40 دقیقه میگذشت و صدایی ازش نمیومد رفتم بیرون بهش غذا بدم ولی خبری ازش نبود چند بار صداش زدم چشمم به اول جاده ورودی باغ افتاد اونجا دراز کشیده بود رسیدم بالا سرش تکونش دادم هیچ حرکتی نمیکرد وحشت تمام وجودمو گرفت آخه چطور ممکنه تو همین چند دقیقه بی هیچ دلیلی مرده باشه سمت راست بین درختها صدایی اومد تا نگاه کردم از پشت ضربه ای بهم وارد شد و به حالت سینه خیز افتادم رو زمین بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم جوری میدویدم که کف پام پشت سرم میخورد و داد میزدم تا رسیدم آسایشگاه با پا در رو باز کردم و پریدم داخل فقط داد میزدم بقیه بچه ها با دیدن حال من چون توی خواب شکه شده بودند برای چند ثانیه شروع کردند به داد و فریاد و بعد دور منو گرفتن و خوابوندند رو تخت هر چی میپرسیدند چه اتفاقی افتاد زبونم بند اومده بود مسئول شب هم متوجه شد و سریع خودشو رسوند آسایشگاه بعد از اینکه کمی آب قند بهم دادند تونستم دست و پا شکسته صحبت کنم (سگ سگ سگمو کشتن، وسط باغن، اسلحه، دژبان...) کلماتی که به زبونم اومد بچه ها متوجه شدند کسی جرئت نداشت سر پست بره ولی به دستور مسئول شب پستی ها رو فرستادند و روز بعد انتقالی من رو برای سایت امضا کردند دوباره برگشتم سایت و دیگه نزاشتند پست بدم بعد از چند روز اتفاقی مشابه من برای علی رخ داد و اون هم انتقال دادند سایت
@dire_666
پارت دوم
وقتی وارد آسایشگاه شدم خواجه رو تخت خواب بود از شدت عصبانیت با لگد زدم تو کمرش از درد زیاد چنان فریادی زد که همه بیدار شدن کشیدمش پایین و باهم درگیر شدیم بچه ها جدامون کردند علی اون وسط اومد جلو دستمو گرفت تا آرومم کنه، ماجرا رو جویا شد اتفاقی که افتاده بود رو کامل توضیح دادم خواجه قسم میخورد میگفت زمانی که رسیدیم تو روی میز خوابیدی منم کف زمین دراز کشیدم ولی خیلی سرد بود چند دقیقه بعد بلند شدم و مستقیم اومدم آسایشگاه، قسم میخورد من داخل حمام آسایشگاه قدیم نبودم همه شوکه شده بودند.
به علی نگاه کردم تعجب و یا علامت سوالی تو چهرش نبود فقط آروم گفت شروع کردند این دفعه میخواند تو رو اذیت کنند.
صبح شد و به خونه رفتم و مجدد بیست و چهاری بعد با اشغال گوشت های که برای توله سگ آورده بودم وارد پادگان شدم همه چیز عادی بود انگار اتفاقی نیفتاده بود مجدد پست شب رسید با پاسبخش صحبت کرده بودم که تنها سر پست برم توله سگ دنبالم تا دژبانی اومده بود رو سکو جلو در نشستم یک نخ سیگار روشن کردم تو فکر خودم بودم که متوجه شدم توله سگ با حالت ترس خیز گرفته و به طرف درختها نگاه میکنه چند قدم جلو میرفت و برمیگشت دوباره اومد کنار پام جلو در دراز کشید به خاطر سرما رفتم داخل دژبانی روی میز دراز کشیدم هر از گاهی توله سگ پارس میکرد و قطع میشد تصور میکردم به خاطر بچه بودنش بازی میکنه متوجه زمان نبودم شاید 40 دقیقه میگذشت و صدایی ازش نمیومد رفتم بیرون بهش غذا بدم ولی خبری ازش نبود چند بار صداش زدم چشمم به اول جاده ورودی باغ افتاد اونجا دراز کشیده بود رسیدم بالا سرش تکونش دادم هیچ حرکتی نمیکرد وحشت تمام وجودمو گرفت آخه چطور ممکنه تو همین چند دقیقه بی هیچ دلیلی مرده باشه سمت راست بین درختها صدایی اومد تا نگاه کردم از پشت ضربه ای بهم وارد شد و به حالت سینه خیز افتادم رو زمین بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم جوری میدویدم که کف پام پشت سرم میخورد و داد میزدم تا رسیدم آسایشگاه با پا در رو باز کردم و پریدم داخل فقط داد میزدم بقیه بچه ها با دیدن حال من چون توی خواب شکه شده بودند برای چند ثانیه شروع کردند به داد و فریاد و بعد دور منو گرفتن و خوابوندند رو تخت هر چی میپرسیدند چه اتفاقی افتاد زبونم بند اومده بود مسئول شب هم متوجه شد و سریع خودشو رسوند آسایشگاه بعد از اینکه کمی آب قند بهم دادند تونستم دست و پا شکسته صحبت کنم (سگ سگ سگمو کشتن، وسط باغن، اسلحه، دژبان...) کلماتی که به زبونم اومد بچه ها متوجه شدند کسی جرئت نداشت سر پست بره ولی به دستور مسئول شب پستی ها رو فرستادند و روز بعد انتقالی من رو برای سایت امضا کردند دوباره برگشتم سایت و دیگه نزاشتند پست بدم بعد از چند روز اتفاقی مشابه من برای علی رخ داد و اون هم انتقال دادند سایت
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ آبان
Fear ✞666✞
داستان چشم سوم
سلام
این اتفاق برای مامانم افتاده، و من خودم شاهدش بودم
طی سالهای ۸۶ تا ۸۸ کلاسهای فرادرمانی تقریبا بین عده ای جا افتاده بود، منم اون کلاسها رو شرکت کردم، این کلاسها به چند بخش تقسیم میشد که یکی از اونها، در مورد جن و روح و انس و .... بود، اینم بگم تا زمانی که چیزی رو به چشم خودم ندیدم هیچ وقت این روایت ها رو از کسی باور نکردم، ولی زمانی که خودم در موقعیتش قرار گرفتم، تازه فهمیدم بله، این چیزا واقعا راست و درسته، از وقتی که در این کلاسها شرکت کردم گاهی اتفاقاتی برام میوفتاد که قبلا ندیده بودم، سه تا بچه دارم، دوتا پسر و یک دختر، دخترم چون ازدواج کرده بود، صبح که همسرش میرفت سر کار، دخترمو میاورد خونه ما که تنها نمونه، اونم میومد با کلیدی که بهش داده بودم، درو باز میکرد و میومد داخل و چون صبح زود بود، میخوابید، چند روزی بود پسر کوچیکترم رفته بود خونه مادربزرگش و منو پسر بزرگم خونه بودیم، تو اتاقم خوابیده بودم و در اتاق بسته بود، یک لحظه دیدم پسر کوچیکم اومد تو اتاق و منو صدا کرد، چشمام و باز کردم و چرخیدم سمت در اتاق، دیدم پسرم جلو در اتاق ایستاده با یه حالت خیلی زار و خسته، گفتم عه، کی اومدی مامان؟ گفت الان اومدم، گفتم چرا اینجوری هستی؟ انقدر زار و خسته؟ گفت دیشب نخوابیدم خستم، منم گفتم خب برو تو اتاقت بخواب، پسرم رفت و در اتاق منو باز گذاشت، منم دوباره چشامو بستم که بخوابم، ولی دلم طاقت نیاورد پیش خودم گفتم شاید بچه گرسنه باشه، پاشم بهش صبحانه بدم بعد بخوابه، از جام پاشدم و رفتم آشپزخونه، در حال تدارک صبحانه بودم که چشمم خورد به دخترم که روی کاناپه خواب بود، پیش خودم گفتم عرفان چه جوری اومد تو خونه؟ در خونه رو کی براش باز کرد؟ دخترم که خوابه و اون یکی پسرمم تو اتاقش خوابه، رفتم سمت در ورودی دستگیره رو کشیدم پایین دیدم در قفله، و کلید داخل قفل، گفتم خب حتما عرفان اومده داخل درو قفل کرده، رفتم اتاقش که صداش بزنم بیاد صبحانه بخوره، درو باز کردم دیدم نیست، اتاقش خالیه، درو بستم رفتم سمت اتاق پسر بزرگم، فکر کردم شاید رفته اتاق اون خوابیده، در اتاق و باز کردم دیدم اونجام نیست، تو حمام و دستشویی و نگاه کردم، نبود، رفتم بالا سر دخترم و بیدارش کردم، گفتم شما چند دقیقه پیش درو برای عرفان باز کردی؟ گفت نه مگه اومده؟ گفتم اره اومد منو بیدار کرد، گفت میرم بخوابم ولی تو اتاق نیست، جالبه که در ورودی قفله، اگه رفته بیرون، کی پشت سرش درو قفل کرده؟ گفت خب زنگ بزن بهش ببین کجا رفته، پاشدم رفتم گوشی رو برداشتم و شماره عرفان و گرفتم، بعد از دوتا بوق جواب داد، گفت سلام مامان خوبی؟ گفتم سلام پس کجا رفتی مامان تو که خوابت میومد، گفت چی میگی مامان؟ گفتم کجایی الان عرفان؟ گفت خونه مامان بزرگflushedflushed منو میگی، گوشی از دستم افتاد زمین، گفتم پس کی بوده اومده منو بیدار کرده؟ دخترم گفت حتما خواب دیدی مامان، گفتم خب خواب دیدم، در اتاق من بسته بود، وقتی عرفان اومد درو باز گذاشت، منم پاشدم بیام بیرون در اتاقم باز بود، خلاصه به خاطر اینکه بچه ها نترسن گفتم حتما خواب دیدم، ولی من اون روز واقعا پسرمو دیدم که اومد منو بیدار کرد neutral_face ببخشید که طولانی شد...
#پارت2_بزودی
@dire_666
سلام
این اتفاق برای مامانم افتاده، و من خودم شاهدش بودم
طی سالهای ۸۶ تا ۸۸ کلاسهای فرادرمانی تقریبا بین عده ای جا افتاده بود، منم اون کلاسها رو شرکت کردم، این کلاسها به چند بخش تقسیم میشد که یکی از اونها، در مورد جن و روح و انس و .... بود، اینم بگم تا زمانی که چیزی رو به چشم خودم ندیدم هیچ وقت این روایت ها رو از کسی باور نکردم، ولی زمانی که خودم در موقعیتش قرار گرفتم، تازه فهمیدم بله، این چیزا واقعا راست و درسته، از وقتی که در این کلاسها شرکت کردم گاهی اتفاقاتی برام میوفتاد که قبلا ندیده بودم، سه تا بچه دارم، دوتا پسر و یک دختر، دخترم چون ازدواج کرده بود، صبح که همسرش میرفت سر کار، دخترمو میاورد خونه ما که تنها نمونه، اونم میومد با کلیدی که بهش داده بودم، درو باز میکرد و میومد داخل و چون صبح زود بود، میخوابید، چند روزی بود پسر کوچیکترم رفته بود خونه مادربزرگش و منو پسر بزرگم خونه بودیم، تو اتاقم خوابیده بودم و در اتاق بسته بود، یک لحظه دیدم پسر کوچیکم اومد تو اتاق و منو صدا کرد، چشمام و باز کردم و چرخیدم سمت در اتاق، دیدم پسرم جلو در اتاق ایستاده با یه حالت خیلی زار و خسته، گفتم عه، کی اومدی مامان؟ گفت الان اومدم، گفتم چرا اینجوری هستی؟ انقدر زار و خسته؟ گفت دیشب نخوابیدم خستم، منم گفتم خب برو تو اتاقت بخواب، پسرم رفت و در اتاق منو باز گذاشت، منم دوباره چشامو بستم که بخوابم، ولی دلم طاقت نیاورد پیش خودم گفتم شاید بچه گرسنه باشه، پاشم بهش صبحانه بدم بعد بخوابه، از جام پاشدم و رفتم آشپزخونه، در حال تدارک صبحانه بودم که چشمم خورد به دخترم که روی کاناپه خواب بود، پیش خودم گفتم عرفان چه جوری اومد تو خونه؟ در خونه رو کی براش باز کرد؟ دخترم که خوابه و اون یکی پسرمم تو اتاقش خوابه، رفتم سمت در ورودی دستگیره رو کشیدم پایین دیدم در قفله، و کلید داخل قفل، گفتم خب حتما عرفان اومده داخل درو قفل کرده، رفتم اتاقش که صداش بزنم بیاد صبحانه بخوره، درو باز کردم دیدم نیست، اتاقش خالیه، درو بستم رفتم سمت اتاق پسر بزرگم، فکر کردم شاید رفته اتاق اون خوابیده، در اتاق و باز کردم دیدم اونجام نیست، تو حمام و دستشویی و نگاه کردم، نبود، رفتم بالا سر دخترم و بیدارش کردم، گفتم شما چند دقیقه پیش درو برای عرفان باز کردی؟ گفت نه مگه اومده؟ گفتم اره اومد منو بیدار کرد، گفت میرم بخوابم ولی تو اتاق نیست، جالبه که در ورودی قفله، اگه رفته بیرون، کی پشت سرش درو قفل کرده؟ گفت خب زنگ بزن بهش ببین کجا رفته، پاشدم رفتم گوشی رو برداشتم و شماره عرفان و گرفتم، بعد از دوتا بوق جواب داد، گفت سلام مامان خوبی؟ گفتم سلام پس کجا رفتی مامان تو که خوابت میومد، گفت چی میگی مامان؟ گفتم کجایی الان عرفان؟ گفت خونه مامان بزرگflushedflushed منو میگی، گوشی از دستم افتاد زمین، گفتم پس کی بوده اومده منو بیدار کرده؟ دخترم گفت حتما خواب دیدی مامان، گفتم خب خواب دیدم، در اتاق من بسته بود، وقتی عرفان اومد درو باز گذاشت، منم پاشدم بیام بیرون در اتاقم باز بود، خلاصه به خاطر اینکه بچه ها نترسن گفتم حتما خواب دیدم، ولی من اون روز واقعا پسرمو دیدم که اومد منو بیدار کرد neutral_face ببخشید که طولانی شد...
#پارت2_بزودی
@dire_666
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA71دنبال کننده
Fear is a natural feeling, but if you dare to become a member
See how long you can remain a member of the
channel
✞666✞
مشاهده کانال پیامرسانSee how long you can remain a member of the
channel
✞666✞