۱۸ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت27
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
وسط تذکراتِ لازم برای سفر یهو اسممو صدا زد
با تعجب جوابشو دادم و منتظر موندم تا جواب سوالمو ازش بگیرم
- این چند روز فرصت خیلی خوبیه برای تو و امیر حافظ تا بیشتر به هم نزدیک بشید و خودتونو برای شروع زندگی مشترک آماده کنید
بیژن اصرار داره زودتر یه جشن آبرومند بگیریم تا نامزدی شما دو نفرو علنی کنیم !
لال شده بودم و هیچ صدایی از گلوم خارج نمی شد
فقط واسه خالی نبودن عریضه سری به تایید تکون دادم و خودمو با تکه ای نون سرگرم کردم
همون شد که از اول گفته بودم
هنوز بیست روز بیشتر از خواستگاری رسمی توسط خانوادهء سخاوتی نگذشته و بابا به اتفاق پدر امیر حافظ برنامهء جشن نامزدی رو هم چیدن
- این همه عجله طبیعیه ؟!
انگار صدای من بود که از حنجرهء آران بیرون میومد و سوال من بود که از بابا پرسید
- دست دست کردن و وقت کشی واسه آدمای غریبه و ناشناسه
بیژن و خانوادش که آشنا هستن و نیازی به تحقیقات نیست
در ضمن !
از کجا پسر بهتر از امیر حافظ پیدا کنم ؟
والا اگه سه تا برادر بودن خودم از دوتای دیگه خواستگاری می کردم !!!
بابا این حرفو زد و خودش به اونچه گفته بود بلند بلند خندید بی خبر از بازی های زمونه و بد رسمیِ روزگار که گاهی وقتا مسخره ترین و محال ترین ها رو ممکن می کنه
جوری که دهن آدم از تعجب باز بمونه ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت27
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
وسط تذکراتِ لازم برای سفر یهو اسممو صدا زد
با تعجب جوابشو دادم و منتظر موندم تا جواب سوالمو ازش بگیرم
- این چند روز فرصت خیلی خوبیه برای تو و امیر حافظ تا بیشتر به هم نزدیک بشید و خودتونو برای شروع زندگی مشترک آماده کنید
بیژن اصرار داره زودتر یه جشن آبرومند بگیریم تا نامزدی شما دو نفرو علنی کنیم !
لال شده بودم و هیچ صدایی از گلوم خارج نمی شد
فقط واسه خالی نبودن عریضه سری به تایید تکون دادم و خودمو با تکه ای نون سرگرم کردم
همون شد که از اول گفته بودم
هنوز بیست روز بیشتر از خواستگاری رسمی توسط خانوادهء سخاوتی نگذشته و بابا به اتفاق پدر امیر حافظ برنامهء جشن نامزدی رو هم چیدن
- این همه عجله طبیعیه ؟!
انگار صدای من بود که از حنجرهء آران بیرون میومد و سوال من بود که از بابا پرسید
- دست دست کردن و وقت کشی واسه آدمای غریبه و ناشناسه
بیژن و خانوادش که آشنا هستن و نیازی به تحقیقات نیست
در ضمن !
از کجا پسر بهتر از امیر حافظ پیدا کنم ؟
والا اگه سه تا برادر بودن خودم از دوتای دیگه خواستگاری می کردم !!!
بابا این حرفو زد و خودش به اونچه گفته بود بلند بلند خندید بی خبر از بازی های زمونه و بد رسمیِ روزگار که گاهی وقتا مسخره ترین و محال ترین ها رو ممکن می کنه
جوری که دهن آدم از تعجب باز بمونه ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت28
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- گمونم اگه بابا چند وعدهء دیگه سر میز غذا در مورد ازدواجت صحبت کنه کلاً سوء هاضمه بگیری
لبم به لبخندی باز میشه و لیوان شیر ناگیل رو از دست آران می گیرم
راست می گفت هم ناهار دیروز و هم صبحانهء امروز رو به لطف بابا از دست داده بودم
حالا داداش مهربونم قصد داره با یه لیوان شیر نارگیل که جزو علاقه مندی های هر دو نفرمونه ازم پذیرایی کنه
جرعه ای نوشیدم و نگاهم تا چشم های مهربونش بالا اومد
الان میدونستم اگه جوش و خروشِ قلبش بیشتر از من نباشه ؛ کمتر نیست
- قربون دستت
- نوشت باد ؛
دستِ مقصود در آغوشت باد !
- شاعر شدی داداشم
- چه کنیم ؟ ما اینیم دیگه !
دیگران سرودند ، ما دکلمه می کنیم
میگم پاوان !
- جان ؟
- جانت سلامت
میگم مامان داشت می گفت قراره امیرحافظ با ماشین خودش بیاد ، بابا و مامانش با ماشین خودشون
- خب !
نکتهء عجیبش چیه ؟
حتماً می خواد وادارم کنه تا اون جا واسه دامادش نقش شاگرد راننده رو بازی کنم
- اون که البته !
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت28
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- گمونم اگه بابا چند وعدهء دیگه سر میز غذا در مورد ازدواجت صحبت کنه کلاً سوء هاضمه بگیری
لبم به لبخندی باز میشه و لیوان شیر ناگیل رو از دست آران می گیرم
راست می گفت هم ناهار دیروز و هم صبحانهء امروز رو به لطف بابا از دست داده بودم
حالا داداش مهربونم قصد داره با یه لیوان شیر نارگیل که جزو علاقه مندی های هر دو نفرمونه ازم پذیرایی کنه
جرعه ای نوشیدم و نگاهم تا چشم های مهربونش بالا اومد
الان میدونستم اگه جوش و خروشِ قلبش بیشتر از من نباشه ؛ کمتر نیست
- قربون دستت
- نوشت باد ؛
دستِ مقصود در آغوشت باد !
- شاعر شدی داداشم
- چه کنیم ؟ ما اینیم دیگه !
دیگران سرودند ، ما دکلمه می کنیم
میگم پاوان !
- جان ؟
- جانت سلامت
میگم مامان داشت می گفت قراره امیرحافظ با ماشین خودش بیاد ، بابا و مامانش با ماشین خودشون
- خب !
نکتهء عجیبش چیه ؟
حتماً می خواد وادارم کنه تا اون جا واسه دامادش نقش شاگرد راننده رو بازی کنم
- اون که البته !
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت29
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- مسخره نکن آران
حوصله ندارم یه چیزی میگم هم تو دلخور میشی هم خودم عذاب وجدان می گیرم
- خیلی خب بابا ؛ چه نازک طبع شدی تو
من میگم شماره امیر حافظو داری دیگه
بده من باهاش هماهنگ کنم خودش پیشنهاد بده ما بچه ها همگی با ماشینش بیایم
چطوره ؟
شاید در این لحظه هیچ پیشنهادی اینجوری خوشحالم نمی کرد
چی از این بهتر ؟
حالا که افتادم تو سراشیبیِ ازدواجی ناخواسته با آدمی که واسه بابا خیلی خوب و خواستنیه پس بهتره به جای سخت گرفتن و آزار دادن خودم لحظه ها رو قابل تحمل و جذاب کنم
مطمئن بودم همراهی ژوان و نیان با ما میتونه جذاب ترین خاطرات رو برامون بسازه
این دو تا بچهء پر انرژی و سر زنده وقتی کنار آران و خُل بازیاش قرار می گرفتن ترکیبی ایجاد میشد که میتونست یه بمب شادی باشه
و من عاشق شادی هایی بودم که در کنار برادر و خواهرام دعوت به چشیدن اون ها می شدم
- خیلی خوبه
موافقم
- پس بده هماهنگ کنم با داماد گرامی
چشمکی زد و منتظر موند تا شمارهء امیر حافظو از داخل گوشیم براش بخونم ......
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت29
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- مسخره نکن آران
حوصله ندارم یه چیزی میگم هم تو دلخور میشی هم خودم عذاب وجدان می گیرم
- خیلی خب بابا ؛ چه نازک طبع شدی تو
من میگم شماره امیر حافظو داری دیگه
بده من باهاش هماهنگ کنم خودش پیشنهاد بده ما بچه ها همگی با ماشینش بیایم
چطوره ؟
شاید در این لحظه هیچ پیشنهادی اینجوری خوشحالم نمی کرد
چی از این بهتر ؟
حالا که افتادم تو سراشیبیِ ازدواجی ناخواسته با آدمی که واسه بابا خیلی خوب و خواستنیه پس بهتره به جای سخت گرفتن و آزار دادن خودم لحظه ها رو قابل تحمل و جذاب کنم
مطمئن بودم همراهی ژوان و نیان با ما میتونه جذاب ترین خاطرات رو برامون بسازه
این دو تا بچهء پر انرژی و سر زنده وقتی کنار آران و خُل بازیاش قرار می گرفتن ترکیبی ایجاد میشد که میتونست یه بمب شادی باشه
و من عاشق شادی هایی بودم که در کنار برادر و خواهرام دعوت به چشیدن اون ها می شدم
- خیلی خوبه
موافقم
- پس بده هماهنگ کنم با داماد گرامی
چشمکی زد و منتظر موند تا شمارهء امیر حافظو از داخل گوشیم براش بخونم ......
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت30
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
تدبیر آران به مذاقِ امیر حافظ هم خوش اومد !
بر خلاف تصورم صبح چهارشنبه و با از راه رسیدنِ امیر حافظ نظرم در مورد خشک و اتو کشیده بودن و البته عاقل و منطقی بودنش کمی تغییر کرد
چند باری که دیده بودمش کاملاً رسمی و هر بار شیک تر و با کلاس تر از دفعهء قبل پیش روی خودم و خانوادم ظاهر شده بود
ولی بر خلاف دفعات پیش اینبار با یه تیپِ کاملاً اسپرت و راحتی پشت فرمون نشسته و آماده بود تا همراهان گرامی سوار بشن و حرکت کنه
آران قبل از من و دخترا خودشو به داماد خانواده رسونده بود و سعی داشت با یه برخورد صمیمی کمی از خشکیِ رفتاری که پیش از این با امیر حافظ داشت کم کنه
اینجور که معلومه همه حضور عضو جدید رو پذیرفتن و من هم ناچارم به این پذیرشِ اجباری تن بدم
- بدو دیگه
چقدر ناز میای پاوان !!!
در کمال تعجب دیدم نیان در حالی که راکت های بد مینتون را محکم به پشتم کوبید از کنارم رد شد تا خودشو به ماشین امیر حافظ برسونه
انگار اتوبوس شرکت واحد بود و دلهرهء اینو داشت که مبادا جا گیرش نیاد !
- چته تو ؟؟؟!!!
نترس بابا ، جانمیزاریم تو رو نیان جان
- چقدر تو لفتش میدی !
این جوری پیش بری همین یه خواستگارم از دست میدی آبجی جونم
هنوز جواب نیان رو کامل نداده بودم که ژوان هم عین قرقی از کنارم گذشت
اینبار از تنهء محکمی که خواهر جانم زد در امان نموندم...
عزیزان این رمان تو vip کامل شده برای دریافت میتونید مبلغ 98 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید
5859831245576284
بنام آرزه بانک تجارت seedling
و پیوی ادمین بفرستید تا لینک خصوصی براتون ارسال بشه >>> @ravihaa
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت30
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
تدبیر آران به مذاقِ امیر حافظ هم خوش اومد !
بر خلاف تصورم صبح چهارشنبه و با از راه رسیدنِ امیر حافظ نظرم در مورد خشک و اتو کشیده بودن و البته عاقل و منطقی بودنش کمی تغییر کرد
چند باری که دیده بودمش کاملاً رسمی و هر بار شیک تر و با کلاس تر از دفعهء قبل پیش روی خودم و خانوادم ظاهر شده بود
ولی بر خلاف دفعات پیش اینبار با یه تیپِ کاملاً اسپرت و راحتی پشت فرمون نشسته و آماده بود تا همراهان گرامی سوار بشن و حرکت کنه
آران قبل از من و دخترا خودشو به داماد خانواده رسونده بود و سعی داشت با یه برخورد صمیمی کمی از خشکیِ رفتاری که پیش از این با امیر حافظ داشت کم کنه
اینجور که معلومه همه حضور عضو جدید رو پذیرفتن و من هم ناچارم به این پذیرشِ اجباری تن بدم
- بدو دیگه
چقدر ناز میای پاوان !!!
در کمال تعجب دیدم نیان در حالی که راکت های بد مینتون را محکم به پشتم کوبید از کنارم رد شد تا خودشو به ماشین امیر حافظ برسونه
انگار اتوبوس شرکت واحد بود و دلهرهء اینو داشت که مبادا جا گیرش نیاد !
- چته تو ؟؟؟!!!
نترس بابا ، جانمیزاریم تو رو نیان جان
- چقدر تو لفتش میدی !
این جوری پیش بری همین یه خواستگارم از دست میدی آبجی جونم
هنوز جواب نیان رو کامل نداده بودم که ژوان هم عین قرقی از کنارم گذشت
اینبار از تنهء محکمی که خواهر جانم زد در امان نموندم...
عزیزان این رمان تو vip کامل شده برای دریافت میتونید مبلغ 98 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید
5859831245576284
بنام آرزه بانک تجارت seedling
و پیوی ادمین بفرستید تا لینک خصوصی براتون ارسال بشه >>> @ravihaa
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت31
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
خنده لحظه ای از روی لب هام کنار نمی رفت
این دو نفر زندگی رو برام معنا می کردن
در لحظه زندگی می کردن و با تمام وجود از اتفاقات اطرافشون برای لذت بردن بهره می بردن
آخربن نفر بودم که به ماشین رسیدم
امیر حافظ با دیدنم دستشو به معنای احترام بلند کرد و روی سینه گذاشت
بچه ها روی صندلی عقب و آران کنار دست راننده نشسته بودن
- سلام پاوان خانوم
خوبید ؟
- سلام
ممنون
ببخشید دیگه ، مزاحم شما شدیم
- مزاحم ؟
نمی فهمم واقعاً !
قراره با هم بریم سفر دیگه
منتی نیست که مزاحمتی از طرف شما احساس بشه
اتفاقاً وقتی آران جان گفت پیشنهاد دادید با بچه ها باشیم خوشحال شدم !
با شنیدن حرفی که آران از زبون من زده و خواسته ای که از طرف من بیان کرده بود حسابی تعجب کردم
پس بگو چرا وقتی شمارهء امیر حافظو گرفت از اتاقم رفت تا تنهایی باهاش حرف بزنه
با تمام بچگی که گاهی اوقات در رفتارش می دیدم آدم با سیاستی بود
خوب بلد بود آدم ها و اتفاقات رو جوری کنار هم بچینه تا هم خودش نقش اصلی رو بازی نکنه و هم به مراد دلش برسه
- اگه بشینید حرکت می کنیم
- چشم چشم
نگاهم هنوز از پشت شیشه به آران بود که سعی داشت لبخندشو درز بگیره تا پیش بقیه لو نره
و من در دلم دنبال راهی می گشتم تا یکبار همین بلا رو سرش بیارم و ببینم چه حالی میشه ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت31
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
خنده لحظه ای از روی لب هام کنار نمی رفت
این دو نفر زندگی رو برام معنا می کردن
در لحظه زندگی می کردن و با تمام وجود از اتفاقات اطرافشون برای لذت بردن بهره می بردن
آخربن نفر بودم که به ماشین رسیدم
امیر حافظ با دیدنم دستشو به معنای احترام بلند کرد و روی سینه گذاشت
بچه ها روی صندلی عقب و آران کنار دست راننده نشسته بودن
- سلام پاوان خانوم
خوبید ؟
- سلام
ممنون
ببخشید دیگه ، مزاحم شما شدیم
- مزاحم ؟
نمی فهمم واقعاً !
قراره با هم بریم سفر دیگه
منتی نیست که مزاحمتی از طرف شما احساس بشه
اتفاقاً وقتی آران جان گفت پیشنهاد دادید با بچه ها باشیم خوشحال شدم !
با شنیدن حرفی که آران از زبون من زده و خواسته ای که از طرف من بیان کرده بود حسابی تعجب کردم
پس بگو چرا وقتی شمارهء امیر حافظو گرفت از اتاقم رفت تا تنهایی باهاش حرف بزنه
با تمام بچگی که گاهی اوقات در رفتارش می دیدم آدم با سیاستی بود
خوب بلد بود آدم ها و اتفاقات رو جوری کنار هم بچینه تا هم خودش نقش اصلی رو بازی نکنه و هم به مراد دلش برسه
- اگه بشینید حرکت می کنیم
- چشم چشم
نگاهم هنوز از پشت شیشه به آران بود که سعی داشت لبخندشو درز بگیره تا پیش بقیه لو نره
و من در دلم دنبال راهی می گشتم تا یکبار همین بلا رو سرش بیارم و ببینم چه حالی میشه ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت32
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
راه افتادیم
آران و امیر حافظ بر خلاف برخورد روزهای اول ، امروز از همین ابتدا با هم گرم گرفته و مشغول صحبت بودند
اصولاً پسرها همیشه حول محور کار و درس و دانشگاه و البته سربازی با هم نقاط مشترکی برای صحبت کردن داشتن
نیان و ژوان طبق معمول کنار هم نشسته و بی توجه به حضور پسرها یا بلند بلند حرف میزدن یا با گوشی بازی آنلاین می کردن
من هم مظلومانه پشت سر آران نشسته و نگاهمو به خیابون و بعد هم با خروج از شهر به جاده دوخته بودم
مثلاً باعث و بانیِ این سفر من بینوا بودم و اینجوری غریب افتادم
- کافر غریب و تنها نباشه خواهر گلم !
با صدای آران که تازه از دل دادن و قلوه گرفتن با امیر حافظ فارغ شده و متوجه سکوتم شده بود نگاهمو از جاده که با فاصله گرفتن از تهران و نزدیک شدن به قزوین خبر از تغییر جغرافیا و فرهنگ مردم می داد ، گرفتم و ترجیح دادم به جای گرفتن حال این پسرِ بی خیال پیش امیر حافظ آبرو داری کنم و تنبیه برادر جان رو بزارم واسه یه وقت دیگه
لبخند زورکی زدم و جوابشو دادم
- جاده رو نگاه می کنم
- اگه خسته شدید نگه دارم یه کم قدم بزنید !
صدای امیر حافظ بود که به جای جواب آران با مهربونیِ خاصی بلند شد و این حرفو خطاب به من زد...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت32
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
راه افتادیم
آران و امیر حافظ بر خلاف برخورد روزهای اول ، امروز از همین ابتدا با هم گرم گرفته و مشغول صحبت بودند
اصولاً پسرها همیشه حول محور کار و درس و دانشگاه و البته سربازی با هم نقاط مشترکی برای صحبت کردن داشتن
نیان و ژوان طبق معمول کنار هم نشسته و بی توجه به حضور پسرها یا بلند بلند حرف میزدن یا با گوشی بازی آنلاین می کردن
من هم مظلومانه پشت سر آران نشسته و نگاهمو به خیابون و بعد هم با خروج از شهر به جاده دوخته بودم
مثلاً باعث و بانیِ این سفر من بینوا بودم و اینجوری غریب افتادم
- کافر غریب و تنها نباشه خواهر گلم !
با صدای آران که تازه از دل دادن و قلوه گرفتن با امیر حافظ فارغ شده و متوجه سکوتم شده بود نگاهمو از جاده که با فاصله گرفتن از تهران و نزدیک شدن به قزوین خبر از تغییر جغرافیا و فرهنگ مردم می داد ، گرفتم و ترجیح دادم به جای گرفتن حال این پسرِ بی خیال پیش امیر حافظ آبرو داری کنم و تنبیه برادر جان رو بزارم واسه یه وقت دیگه
لبخند زورکی زدم و جوابشو دادم
- جاده رو نگاه می کنم
- اگه خسته شدید نگه دارم یه کم قدم بزنید !
صدای امیر حافظ بود که به جای جواب آران با مهربونیِ خاصی بلند شد و این حرفو خطاب به من زد...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت33
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- نه ، راحتم
هنوز دو ساعت نیست حرکت کردیم
زوده واسه خستگی
- پس من بزنم کنار سبد خوراکی رو از صندوق عقب بیارم
گفتم جلو پاهاتون نباشه اذیت نشید
- ممنون
زحمت کشیدید
اتفاقاً پری جون می خواست خوراکی بزاره ولی ظاهراً مادرتون صبح که تماس گرفتن گفته بودن چیزی بر نداریم
- آره
مامان همون دیشب همه چیزو واسه امروز آماده کرد
چند متر جلوتر کنار جاده ایستاد ولی آران اجازه نداد پیاده بشه و خودش رفت پائین
- شما بشین داداش
از اون طرف خطرناکه
من میارم
ایرادی که نداره !
- نه بابا ؛ چه ایرادی
دستتم درد نکنه
- آقاتون یه جنتلمنِ واقعیه !
حواسش به همه چیز هست
حالا تو هِی ناز بیا
صدای نجوای آرومِ نیان بود که کنار گوشم لب میزد
شکر خدا هر چه من دنبالِ حاشیه نبودم و حرف هامو قبل از به زبون آوردن مزه مزه می کردم این دختر بی توجه به بزرگی و کوچیکی هر چه را هر طور به ذهنش می رسید هر جور صلاح می دونست به زبون می آورد !
- خجالت بکش !
حالا بزار رسمی بشه بعد بلبل زبونی کن
- بابا که اراده کرده دختر گلشو بسپره دست این آقای همه چیز تموم
پس رسمی هم میشه ....
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت33
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- نه ، راحتم
هنوز دو ساعت نیست حرکت کردیم
زوده واسه خستگی
- پس من بزنم کنار سبد خوراکی رو از صندوق عقب بیارم
گفتم جلو پاهاتون نباشه اذیت نشید
- ممنون
زحمت کشیدید
اتفاقاً پری جون می خواست خوراکی بزاره ولی ظاهراً مادرتون صبح که تماس گرفتن گفته بودن چیزی بر نداریم
- آره
مامان همون دیشب همه چیزو واسه امروز آماده کرد
چند متر جلوتر کنار جاده ایستاد ولی آران اجازه نداد پیاده بشه و خودش رفت پائین
- شما بشین داداش
از اون طرف خطرناکه
من میارم
ایرادی که نداره !
- نه بابا ؛ چه ایرادی
دستتم درد نکنه
- آقاتون یه جنتلمنِ واقعیه !
حواسش به همه چیز هست
حالا تو هِی ناز بیا
صدای نجوای آرومِ نیان بود که کنار گوشم لب میزد
شکر خدا هر چه من دنبالِ حاشیه نبودم و حرف هامو قبل از به زبون آوردن مزه مزه می کردم این دختر بی توجه به بزرگی و کوچیکی هر چه را هر طور به ذهنش می رسید هر جور صلاح می دونست به زبون می آورد !
- خجالت بکش !
حالا بزار رسمی بشه بعد بلبل زبونی کن
- بابا که اراده کرده دختر گلشو بسپره دست این آقای همه چیز تموم
پس رسمی هم میشه ....
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت34
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
نیان با نیش باز و لبخندی دندون نما حرف میزد و به خیال خودش داشت شوخی می کرد ولی همین اشارهء کوتاه به نظر بابا کافی بود تا این سوال در ذهنم ایجاد بشه که چرا همیشه و در هر سن و سالی که باشیم باید اختیارمون به دست یکی از مردهای زندگیمون باشه ؟
یه روز پدر ، یه روز همسر ، یه روز پسر
نمی فهمم
واقعاً گاهی اوقات واسه درکِ قوانین خدا کم میارم
همهء آدم ها در دنیا با هم برابر آفریده شدن
سیاه با سفید
دختر با پسر
زن با مرد
کوچیک با بزرگ
ولی چرا من این مساوات رو در زندگیم لمس نکردم ؟
احساس نکردم پیش چشم پدرم با برادرم برابری می کنم
حتی این احساسو در کنار خواهرای خودم نداشتم
- اذیت نشی جلو پات میزاری
- نه ، عقب باشه بچه ها بیشتر اذیت میشن
حالا یه روزم ما شاگرد شوفری رو تجربه کنیم ؛ چی میشه ؟
با صدای امیر حافظ و آران فکر و خیالات بیهوده رو کنار گذاشتم و توجهم به جلو جلب شد
- پاوان !
بگیر اینا رو با هم بخورید ، هر کی چای خواست بگه دیگه
- باشه ، مرسی
ممنون آقا امیر حافظ
شرمنده کردید
- اختیار دارید
این چه حرفیه ؟
نوش جان
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت34
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
نیان با نیش باز و لبخندی دندون نما حرف میزد و به خیال خودش داشت شوخی می کرد ولی همین اشارهء کوتاه به نظر بابا کافی بود تا این سوال در ذهنم ایجاد بشه که چرا همیشه و در هر سن و سالی که باشیم باید اختیارمون به دست یکی از مردهای زندگیمون باشه ؟
یه روز پدر ، یه روز همسر ، یه روز پسر
نمی فهمم
واقعاً گاهی اوقات واسه درکِ قوانین خدا کم میارم
همهء آدم ها در دنیا با هم برابر آفریده شدن
سیاه با سفید
دختر با پسر
زن با مرد
کوچیک با بزرگ
ولی چرا من این مساوات رو در زندگیم لمس نکردم ؟
احساس نکردم پیش چشم پدرم با برادرم برابری می کنم
حتی این احساسو در کنار خواهرای خودم نداشتم
- اذیت نشی جلو پات میزاری
- نه ، عقب باشه بچه ها بیشتر اذیت میشن
حالا یه روزم ما شاگرد شوفری رو تجربه کنیم ؛ چی میشه ؟
با صدای امیر حافظ و آران فکر و خیالات بیهوده رو کنار گذاشتم و توجهم به جلو جلب شد
- پاوان !
بگیر اینا رو با هم بخورید ، هر کی چای خواست بگه دیگه
- باشه ، مرسی
ممنون آقا امیر حافظ
شرمنده کردید
- اختیار دارید
این چه حرفیه ؟
نوش جان
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت35
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
بستهء چیپس و پفیلا و پفک رو از آران گرفتم
اینبار ژوان نطق پیش از دستورشو با سفارش دادن چای شروع کرد:
- داداش !
زحمت می کشی یه لیوان چای بدی ؟
- بله که میدم
من موندم تو چطور دو ساعت طاقت آوردی سراغ چای و فلاسک رو نگرفتی ؟
- از وقتی کنکور دادم در برابر سختی های روزگار مقاوم شدم داداش
- بگیر ، زبون نریز
اگه اینی که شماها دادید کنکور بود ، پس اونی که من و پاوان و امیر حافظ چند سال قبل دادیم چی بود ؟
- همچین میگی که یکی ندونه فکر می کنه داری از پنجاه سال قبل حرف میزنی
خوبه همش شیش هفت سال قبل بوده !
- البته حق داری
ریاضی فیزیک کجا ؟؟؟ انسانی کجا ؟
- الان تو دوباره به رشتهء ما بی احترامی کردی ؟
چیه شما پسرا می خونید ، همش جبر و مثلثات و سینوس و کسینوس و .....
مغزتون انگاری پر شده از فرمولای ریاضی !
- نه شما خوبید
فاعلُ فاعلانِ انفعال منفعل تفعیل...!
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت35
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
بستهء چیپس و پفیلا و پفک رو از آران گرفتم
اینبار ژوان نطق پیش از دستورشو با سفارش دادن چای شروع کرد:
- داداش !
زحمت می کشی یه لیوان چای بدی ؟
- بله که میدم
من موندم تو چطور دو ساعت طاقت آوردی سراغ چای و فلاسک رو نگرفتی ؟
- از وقتی کنکور دادم در برابر سختی های روزگار مقاوم شدم داداش
- بگیر ، زبون نریز
اگه اینی که شماها دادید کنکور بود ، پس اونی که من و پاوان و امیر حافظ چند سال قبل دادیم چی بود ؟
- همچین میگی که یکی ندونه فکر می کنه داری از پنجاه سال قبل حرف میزنی
خوبه همش شیش هفت سال قبل بوده !
- البته حق داری
ریاضی فیزیک کجا ؟؟؟ انسانی کجا ؟
- الان تو دوباره به رشتهء ما بی احترامی کردی ؟
چیه شما پسرا می خونید ، همش جبر و مثلثات و سینوس و کسینوس و .....
مغزتون انگاری پر شده از فرمولای ریاضی !
- نه شما خوبید
فاعلُ فاعلانِ انفعال منفعل تفعیل...!
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت36
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- بسه تو رو خدا
گند زدی به هرچی دستور زبان فارسی که بود
شما بچسب به همون اَنتگرال و اینتگرالت !
صدای خندهء امیر حافط وسط بحث تکراری ژوان و نیان با آران در مورد رشتهء تحصیلی که انتخاب کرده بودند بلند شد
انگار اینجور برخوردهای خواهر برادری واسش خیلی جذاب بود و تازگی داشت
- خیلی با حالید به خدا !
خب هر کس میره دنبال علایق و سلایق خودش دیگه
این که دعوا نداره نیان خانوم
- ما دعوا نکردیم
اینو به آران بگید که دائم از رشتهء تحصیلی خودش یه پتک درست می کنه واسه کوبیدن تو سر ما !
با این حرف نیان که در دفاع از خودش و ژوان با لحنی طلبکارانه به زبون آروده بود آران سرشو با سرعت به عقب برگردوند و با تعجب پرسید
- من این کارو کردم ؟
ببین منو
با شما بودم خانوما
من همچین کاری کردم ؟
اصلاً کی تشویقتون کرد تا با توجه به روحیهء لطیفی که دارید سمت ادبیات برید ؟
خانومای محترم !!!؟؟؟
عزیزان این رمان تو vip کامل شده برای دریافت میتونید مبلغ 90 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید
5859831245576284
بنام آرزه بانک تجارت seedling
و پیوی ادمین بفرستید تا لینک خصوصی براتون ارسال بشه >>> @ravihaa
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت36
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- بسه تو رو خدا
گند زدی به هرچی دستور زبان فارسی که بود
شما بچسب به همون اَنتگرال و اینتگرالت !
صدای خندهء امیر حافط وسط بحث تکراری ژوان و نیان با آران در مورد رشتهء تحصیلی که انتخاب کرده بودند بلند شد
انگار اینجور برخوردهای خواهر برادری واسش خیلی جذاب بود و تازگی داشت
- خیلی با حالید به خدا !
خب هر کس میره دنبال علایق و سلایق خودش دیگه
این که دعوا نداره نیان خانوم
- ما دعوا نکردیم
اینو به آران بگید که دائم از رشتهء تحصیلی خودش یه پتک درست می کنه واسه کوبیدن تو سر ما !
با این حرف نیان که در دفاع از خودش و ژوان با لحنی طلبکارانه به زبون آروده بود آران سرشو با سرعت به عقب برگردوند و با تعجب پرسید
- من این کارو کردم ؟
ببین منو
با شما بودم خانوما
من همچین کاری کردم ؟
اصلاً کی تشویقتون کرد تا با توجه به روحیهء لطیفی که دارید سمت ادبیات برید ؟
خانومای محترم !!!؟؟؟
عزیزان این رمان تو vip کامل شده برای دریافت میتونید مبلغ 90 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید
5859831245576284
بنام آرزه بانک تجارت seedling
و پیوی ادمین بفرستید تا لینک خصوصی براتون ارسال بشه >>> @ravihaa
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
۲۳ اردیبهشت
۲۵ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت37
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
هر دو خودشونو به اون راه زده و هر کدوم به سمتی مخالف با جهت چشم های منتظر آران خیره شده بودند البته این در حالی بود که لپ هاشون داشت از خنده منفحر میشد و به زور خودشونو نگه داشته بودن تا بعد از این بحث خواهر برادری مثلاً جلو غریبه آبرو داری کنن
- اَکِهِی روتونو برم من !
- حرص نخور داداش
بالاخره بچه ها هم یه روزی بزرگ میشن
- ببین ؛ بزار پیاده شیم
کشتم تو رو پاوانِ خائن !
ابرویی برای نیان بالا انداختم که با این حرفم جوش آورده بود
اصولاً آدمی نبودم که پشت برادرمو خالی کنم حتی در برابر این دو تا دختر بچهء زبون دراز و پر توقع !
- کی بود چای می خواست ؟
- من !
- پس من چی ؟
- یکی باید اینو از دستم بگیره تا واسه تو هم بریزم یا نه ؟
با حرکت آران و از راه رسیدن لیوان چای ، نیان بی خیالِ حال گیری از من شد و لیوان رو از دستش گرفت تا خودش هم از این چای کیسه ای بی نصیب نمونه
همیشه همین بود کوچک ترین بهانه کافی بود تا بی هیچ دلیل منطقی یه بحث ساده شروع بشه ، اوج بگیره ، سر گله گذاری باز بشه و به فاصلهء کمی بعد از شروع بدون دلخوری و با یه بهانهء سادهء دیگه تمام بشه
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت37
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
هر دو خودشونو به اون راه زده و هر کدوم به سمتی مخالف با جهت چشم های منتظر آران خیره شده بودند البته این در حالی بود که لپ هاشون داشت از خنده منفحر میشد و به زور خودشونو نگه داشته بودن تا بعد از این بحث خواهر برادری مثلاً جلو غریبه آبرو داری کنن
- اَکِهِی روتونو برم من !
- حرص نخور داداش
بالاخره بچه ها هم یه روزی بزرگ میشن
- ببین ؛ بزار پیاده شیم
کشتم تو رو پاوانِ خائن !
ابرویی برای نیان بالا انداختم که با این حرفم جوش آورده بود
اصولاً آدمی نبودم که پشت برادرمو خالی کنم حتی در برابر این دو تا دختر بچهء زبون دراز و پر توقع !
- کی بود چای می خواست ؟
- من !
- پس من چی ؟
- یکی باید اینو از دستم بگیره تا واسه تو هم بریزم یا نه ؟
با حرکت آران و از راه رسیدن لیوان چای ، نیان بی خیالِ حال گیری از من شد و لیوان رو از دستش گرفت تا خودش هم از این چای کیسه ای بی نصیب نمونه
همیشه همین بود کوچک ترین بهانه کافی بود تا بی هیچ دلیل منطقی یه بحث ساده شروع بشه ، اوج بگیره ، سر گله گذاری باز بشه و به فاصلهء کمی بعد از شروع بدون دلخوری و با یه بهانهء سادهء دیگه تمام بشه
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت38
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
مثل همین الان و بحث بیخود و الکی که این دو تا بچه جلوی امیر حافظ راه انداخته بودن و آران به سادگی اونو جمع کرد
- شما چی پاوان خانوم ؟
با علاقه این رشته رو انتخاب کردید ؟
با مطرح شدن این سوال از طرف امیر حافظ توجه هر سه نفرشون به من و اون جلب شد تا ببین صحبت ما به کجا ختم میشه
- بله ، دوست داشتم
البته هیچ وقت واسه هضم فرمولای ریاضی حوصله نداشتم
بیشتر استرس می گیرم !
- روانشناسا که خوب بلدن واسه دیگران نسخهء آرامش بپیچن
- اون روزی که انتخاب رشته می کردم یه دانش آموز بودم !
الان با راه حل های روانشناسانه آشنام
طبیعتاً اگه اون روزها و اون استرس و حالتای روحی دیگه رو پشت سر نمیزاشتم الان اینجا نبودم
- اینم حرفیه
یه جواب قانع کننده و قابل قبول !
- شما توی ماشینتون آهنگ ماهنگ ندارید؟
و دوباره نیان که بی توجه به احترامی که باید برای صحبت های ما قائل میشد و نمی پرید وسط حرفمون حرف خودشو زد
- آهنگ هم داریم
این خدمت شما
هرچی دوست داشتی انتخاب کن
کنترل ضبط رو سمت نیان گرفت و او که بعد از دو ساعتی تحمل سکوت داخل ماشین انگار آبنبات به دستش داده باشن با ذوق اونو از دست امیر حافظ گرفت و شروع کرد به رد کردن آهنگ ها ...
عزیزان این رمان تو vip کامل شده برای دریافت میتونید مبلغ 90 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید
5859831245576284
بنام آرزه بانک تجارت seedling
و پیوی ادمین بفرستید تا لینک خصوصی براتون ارسال بشه >>> @ravihaa
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت38
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
مثل همین الان و بحث بیخود و الکی که این دو تا بچه جلوی امیر حافظ راه انداخته بودن و آران به سادگی اونو جمع کرد
- شما چی پاوان خانوم ؟
با علاقه این رشته رو انتخاب کردید ؟
با مطرح شدن این سوال از طرف امیر حافظ توجه هر سه نفرشون به من و اون جلب شد تا ببین صحبت ما به کجا ختم میشه
- بله ، دوست داشتم
البته هیچ وقت واسه هضم فرمولای ریاضی حوصله نداشتم
بیشتر استرس می گیرم !
- روانشناسا که خوب بلدن واسه دیگران نسخهء آرامش بپیچن
- اون روزی که انتخاب رشته می کردم یه دانش آموز بودم !
الان با راه حل های روانشناسانه آشنام
طبیعتاً اگه اون روزها و اون استرس و حالتای روحی دیگه رو پشت سر نمیزاشتم الان اینجا نبودم
- اینم حرفیه
یه جواب قانع کننده و قابل قبول !
- شما توی ماشینتون آهنگ ماهنگ ندارید؟
و دوباره نیان که بی توجه به احترامی که باید برای صحبت های ما قائل میشد و نمی پرید وسط حرفمون حرف خودشو زد
- آهنگ هم داریم
این خدمت شما
هرچی دوست داشتی انتخاب کن
کنترل ضبط رو سمت نیان گرفت و او که بعد از دو ساعتی تحمل سکوت داخل ماشین انگار آبنبات به دستش داده باشن با ذوق اونو از دست امیر حافظ گرفت و شروع کرد به رد کردن آهنگ ها ...
عزیزان این رمان تو vip کامل شده برای دریافت میتونید مبلغ 90 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید
5859831245576284
بنام آرزه بانک تجارت seedling
و پیوی ادمین بفرستید تا لینک خصوصی براتون ارسال بشه >>> @ravihaa
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
۲۶ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت39
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
بقیهء مسیر به شلوغ کاری های نیان و ژوان گذشت که با هر آهنگ شروع به هم خوانی کرده و صدای بلند و شادشون فضای ماشین رو پر کرده بود
اصلاً این دو نفر یک لحظه آروم و قرار نداشتن
انگار همون چند جمله و مکالمهء کوتاهی که بین ما بچه ها و امیر حافظ صورت گرفت برای آب شدن یخ این دو نفر کافی بود
شکر خدا تا لحظهء رسیدن به رامسر و پیاده شدن از ماشین داخل ویلا ، صمیمیت نیان و ژوان با امیر حافظ به حدی رسید که دیگه حتی زحمت صدا زدن اسمشو با افعال جمع به خودشون نمیدادن !
- دیدی چه زود پسر خاله شدن ؟
- تو یاد بگیر خواهرِ من !
مثلاً به قول مامان نامزد جنابعالیه اونوقت تو بهش می گی شما ؛ این دو تا جِغله میگن تو !
لبخندی زدم
آران راست می گفت
ولی من اونقدری خام بودم که هنوز نمی فهمیدم نجابت و ماخوذ به حیا بودن بخشی از ملاک های یک پسر برای انتخاب همسرشه
یه بخش مهم دیگه زنانگی هایی هست که در وجود هر دختری ذاتاً بصورت بالقوه وجود داره و با قدم گذاشتن در مسیر ازدواج باید کم کم اون ها رو به حالت بالفعل درآورد تا جذابیتی برای جلب توجه طرف مقابل ایجاد بشه
که اگه نشه ....
- خیلی با حاله اینجاااااا !!!!!
نگاهم خیره به ژوان بود که شال را از دو طرف پشت گوش هاش داده و بی خیال و راحت دست هاشو به دو طرف باز کرده و دور خودش می چرخید
البته حق داشت اینجوری ذوق کنه
ویلای آقای سخاوتی واقعاً زیبا بود
زیبا و گران قیمت !
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت39
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
بقیهء مسیر به شلوغ کاری های نیان و ژوان گذشت که با هر آهنگ شروع به هم خوانی کرده و صدای بلند و شادشون فضای ماشین رو پر کرده بود
اصلاً این دو نفر یک لحظه آروم و قرار نداشتن
انگار همون چند جمله و مکالمهء کوتاهی که بین ما بچه ها و امیر حافظ صورت گرفت برای آب شدن یخ این دو نفر کافی بود
شکر خدا تا لحظهء رسیدن به رامسر و پیاده شدن از ماشین داخل ویلا ، صمیمیت نیان و ژوان با امیر حافظ به حدی رسید که دیگه حتی زحمت صدا زدن اسمشو با افعال جمع به خودشون نمیدادن !
- دیدی چه زود پسر خاله شدن ؟
- تو یاد بگیر خواهرِ من !
مثلاً به قول مامان نامزد جنابعالیه اونوقت تو بهش می گی شما ؛ این دو تا جِغله میگن تو !
لبخندی زدم
آران راست می گفت
ولی من اونقدری خام بودم که هنوز نمی فهمیدم نجابت و ماخوذ به حیا بودن بخشی از ملاک های یک پسر برای انتخاب همسرشه
یه بخش مهم دیگه زنانگی هایی هست که در وجود هر دختری ذاتاً بصورت بالقوه وجود داره و با قدم گذاشتن در مسیر ازدواج باید کم کم اون ها رو به حالت بالفعل درآورد تا جذابیتی برای جلب توجه طرف مقابل ایجاد بشه
که اگه نشه ....
- خیلی با حاله اینجاااااا !!!!!
نگاهم خیره به ژوان بود که شال را از دو طرف پشت گوش هاش داده و بی خیال و راحت دست هاشو به دو طرف باز کرده و دور خودش می چرخید
البته حق داشت اینجوری ذوق کنه
ویلای آقای سخاوتی واقعاً زیبا بود
زیبا و گران قیمت !
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت40
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- سرگیجه نگیری تو !
باز کن چشاتو یهو اشتباهی نری سمت دیگرون ؟!
با این حرف آران که بیشتر به مزاح گفته شد ژوان از حرکت ایستاد و چشم هاشو به سرعت باز کرد
با دیدنِ نیش تا بناگوش باز شدهء داداش از این طرف و امیر حافظ که از ما فاصله گرفته و نزدیک ساختمان ویلا بود از طرف دیگه نگاهشو با غِیظ به آران دوخت
- خیلی مسخره ای به خدا
قلبم اومد تو دهنم
ذوقمو کور کردی
گفتم الانه مستقیم برم تو شکمِ امیر حافظ !
- تقصیر من چیه خواهرم ؟
اولاً بپوشون این شراره های آتیشو
در ثانی تو اگه نگران این چیزا بودی اینجوری تیپ نمیزدی که از بالا بکشی پایین در میره از پایین بکشی بالا در میره !
تمام این حرف ها رو با خنده می گفت ولی تهِ نگاهش نگرانی هایی وجود داشت که من از اون ها آگاه بودم
اینکه دختری به این ظرافت و زیبایی با همچین پوششِ بی قید و آزادی اونقدر واسه جنس مخالف جلب توجه می کنه تا یه برادر دلسوز مثل آران نگرانی هاشو اینجوری به زبون بیاره تا مبادا به اهل این خونواده بر بخوره و ناراحت بشن
در حالی که با دو انگشت شال ژوان رو تا وسط صورتش پایین کشید و بیشتر حرصشو در آورد از کنارش رد شد که صدای خانوم باز بلند شد
- فقط من نمیرم و باشم ببینم اون انتری که تو واسه ازدواج انتخاب می کنی چجوریه ؟!
دلم می خواد یه خال !
فقط یه خال از موهاش بیرون باشه تا خودم با موچین دونه دونه موهای خودتو خودشو بکنم !!!
آران به جای دادن هر جوابی به حرف های بی سر و تهِ ژوان دستی به معنای " برو بابا " توی هوا تکون داد و سبد به دست سمت ساختمون رفت
واقعاً خنده دار بود
داداش بیچاره هنوز در رویاهای خودشم به زن گرفتن فکر نمی کنه اونوقت ژوان از همین حالا دیگ حسادتشو بار گذاشته ......
عزیزان این رمان تو vip کامل شده برای دریافت میتونید مبلغ 90 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید
5859831245576284
بنام آرزه بانک تجارت seedling
و پیوی ادمین بفرستید تا لینک خصوصی براتون ارسال بشه >>> @ravihaa
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت40
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- سرگیجه نگیری تو !
باز کن چشاتو یهو اشتباهی نری سمت دیگرون ؟!
با این حرف آران که بیشتر به مزاح گفته شد ژوان از حرکت ایستاد و چشم هاشو به سرعت باز کرد
با دیدنِ نیش تا بناگوش باز شدهء داداش از این طرف و امیر حافظ که از ما فاصله گرفته و نزدیک ساختمان ویلا بود از طرف دیگه نگاهشو با غِیظ به آران دوخت
- خیلی مسخره ای به خدا
قلبم اومد تو دهنم
ذوقمو کور کردی
گفتم الانه مستقیم برم تو شکمِ امیر حافظ !
- تقصیر من چیه خواهرم ؟
اولاً بپوشون این شراره های آتیشو
در ثانی تو اگه نگران این چیزا بودی اینجوری تیپ نمیزدی که از بالا بکشی پایین در میره از پایین بکشی بالا در میره !
تمام این حرف ها رو با خنده می گفت ولی تهِ نگاهش نگرانی هایی وجود داشت که من از اون ها آگاه بودم
اینکه دختری به این ظرافت و زیبایی با همچین پوششِ بی قید و آزادی اونقدر واسه جنس مخالف جلب توجه می کنه تا یه برادر دلسوز مثل آران نگرانی هاشو اینجوری به زبون بیاره تا مبادا به اهل این خونواده بر بخوره و ناراحت بشن
در حالی که با دو انگشت شال ژوان رو تا وسط صورتش پایین کشید و بیشتر حرصشو در آورد از کنارش رد شد که صدای خانوم باز بلند شد
- فقط من نمیرم و باشم ببینم اون انتری که تو واسه ازدواج انتخاب می کنی چجوریه ؟!
دلم می خواد یه خال !
فقط یه خال از موهاش بیرون باشه تا خودم با موچین دونه دونه موهای خودتو خودشو بکنم !!!
آران به جای دادن هر جوابی به حرف های بی سر و تهِ ژوان دستی به معنای " برو بابا " توی هوا تکون داد و سبد به دست سمت ساختمون رفت
واقعاً خنده دار بود
داداش بیچاره هنوز در رویاهای خودشم به زن گرفتن فکر نمی کنه اونوقت ژوان از همین حالا دیگ حسادتشو بار گذاشته ......
عزیزان این رمان تو vip کامل شده برای دریافت میتونید مبلغ 90 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید
5859831245576284
بنام آرزه بانک تجارت seedling
و پیوی ادمین بفرستید تا لینک خصوصی براتون ارسال بشه >>> @ravihaa
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کپی به هیچ وجه🪓no_entry️
hearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ اردیبهشت
۲ خرداد
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت41
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈
داخل ویلا به زیبایی بیرون بود !
معلوم بود سازنده هزینهء زیادی واسه طراحی داخلی کرده
با اینکه گمون می کردم پدر و مادرها قبل از ما رسیده باشن ولی بر خلاف تصورم ما قبل از اون ها رسیدیم
- پایین دو تا اتاق هست
بالا چهار تا
هر کدومو راحت ترید انتخاب کنید تا بقیه هم برسن
- خیر از جوونیت ببینی داداش
خودت مسیر منو مشخص کن
هر اتاقی واسه خودت دستچین کردی یه گوشه هم جا بده من می خوابم
به جون خودت کمرم خشک شد رو صندلی !
- اتاق من !
بالا ، سمت راست اولی
راحت باش آران جان
- قربونت
بچه ها من رفتم یه درازی بکشم تا نواقص جمع کامل بشه !
و منظور داداش از نواقص جمع ، پدر و مادرها بودن که بعد از تماس گرفتن با پریچهر فهمیده بود رسیدن داخل شهر ولی رفتن فروشگاه تا برای خونه کمی خرید کنن
جالبه که بابا از تهران اولتیماتوم داد حواس بچه ها جمع باشه تا مجبور نشه دائم ببرتشون فروشگاه
حالا از راه نرسیده و به اجبار میزبان سر از فروشگاه در آورده بود !
- دادااااش !
چرا عین پیر مردا رفتار می کنی ؟
بزار برسیم ، یه کاری بکن بعد بگو خسته شدم
می خواستیم بریم والیبال !
- خب برید عزیز من
مگه کسی جلوتونو گرفته ؟
شکر خدا یار کمکی هم داریم دیگه
بعد رو به امیر حافظ کرد و با دستوری که صادر شد تکلیف همه را روشن کرد
- امیر جان یه زحمت بکش با این نوادگان خاندان جمشیدی یه دست والیبال بزن تا بعد
- دادااااش !
دیگه منتظر نموند تا ببینه دنبالهء این داداش گفتن نیان چیه و بی توجه به نظر موافق یا مخالف امیر حافظ چمدونشو بلند کرد و از پله ها بالا رفت
اصولاً خیلی حوصلهء نشستن داخل ماشینو نداشت
اگه با ماشین خودش اومده بودیم مطمئنم تا عصر هم نمی رسیدیم از بس کنار جاده کنار میزنه و به بهانهء لذت بردن از طبیعت به خودش و پاهاش استراحت میده
اینم از معایبِ قد بلند و هیکلِ درشت !
- خب ؛ بریم ؟
- کجا ؟
- والیبال دیگه !
پشت ساختمون فضا واسه بازی مناسب تره
- آخ جون
بریم
نیان دست ژوان رو کشید و بی خیالِ حرصی که تا چند لحظه قبل از دست داداش توی صداش هویدا بود از ساختمون زد بیرون
- همچین ذوق بازی دارن که فرصت ندادن لباس عوض کنیم
- شما که لباس راحتی پوشیدید !
- آره خب
ولی .... شما چی ؟
- منم راحتم
بریم که الان صداشون بلند میشه
با لبخند حرفمو تایید کرد و در کنار هم راه افتادیم ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت41
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈
داخل ویلا به زیبایی بیرون بود !
معلوم بود سازنده هزینهء زیادی واسه طراحی داخلی کرده
با اینکه گمون می کردم پدر و مادرها قبل از ما رسیده باشن ولی بر خلاف تصورم ما قبل از اون ها رسیدیم
- پایین دو تا اتاق هست
بالا چهار تا
هر کدومو راحت ترید انتخاب کنید تا بقیه هم برسن
- خیر از جوونیت ببینی داداش
خودت مسیر منو مشخص کن
هر اتاقی واسه خودت دستچین کردی یه گوشه هم جا بده من می خوابم
به جون خودت کمرم خشک شد رو صندلی !
- اتاق من !
بالا ، سمت راست اولی
راحت باش آران جان
- قربونت
بچه ها من رفتم یه درازی بکشم تا نواقص جمع کامل بشه !
و منظور داداش از نواقص جمع ، پدر و مادرها بودن که بعد از تماس گرفتن با پریچهر فهمیده بود رسیدن داخل شهر ولی رفتن فروشگاه تا برای خونه کمی خرید کنن
جالبه که بابا از تهران اولتیماتوم داد حواس بچه ها جمع باشه تا مجبور نشه دائم ببرتشون فروشگاه
حالا از راه نرسیده و به اجبار میزبان سر از فروشگاه در آورده بود !
- دادااااش !
چرا عین پیر مردا رفتار می کنی ؟
بزار برسیم ، یه کاری بکن بعد بگو خسته شدم
می خواستیم بریم والیبال !
- خب برید عزیز من
مگه کسی جلوتونو گرفته ؟
شکر خدا یار کمکی هم داریم دیگه
بعد رو به امیر حافظ کرد و با دستوری که صادر شد تکلیف همه را روشن کرد
- امیر جان یه زحمت بکش با این نوادگان خاندان جمشیدی یه دست والیبال بزن تا بعد
- دادااااش !
دیگه منتظر نموند تا ببینه دنبالهء این داداش گفتن نیان چیه و بی توجه به نظر موافق یا مخالف امیر حافظ چمدونشو بلند کرد و از پله ها بالا رفت
اصولاً خیلی حوصلهء نشستن داخل ماشینو نداشت
اگه با ماشین خودش اومده بودیم مطمئنم تا عصر هم نمی رسیدیم از بس کنار جاده کنار میزنه و به بهانهء لذت بردن از طبیعت به خودش و پاهاش استراحت میده
اینم از معایبِ قد بلند و هیکلِ درشت !
- خب ؛ بریم ؟
- کجا ؟
- والیبال دیگه !
پشت ساختمون فضا واسه بازی مناسب تره
- آخ جون
بریم
نیان دست ژوان رو کشید و بی خیالِ حرصی که تا چند لحظه قبل از دست داداش توی صداش هویدا بود از ساختمون زد بیرون
- همچین ذوق بازی دارن که فرصت ندادن لباس عوض کنیم
- شما که لباس راحتی پوشیدید !
- آره خب
ولی .... شما چی ؟
- منم راحتم
بریم که الان صداشون بلند میشه
با لبخند حرفمو تایید کرد و در کنار هم راه افتادیم ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت42
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- درست دفاع کن دیگه پاوان
چقدر تو شل بازی در میاری آخه ؟
- چکار کنم خب ؟
قدش بلندتر از ماست حریفه !
نیم ساعتی بود که مشغول بازی شده بودیم
من و ژوان یک سمت ، امیر حافظ و نیان سمت دیگه
هر دو نفرشون جوری جو گیر شده بودن که انگار وسط جام ملت های آسیا ایستادن و دارن توپ میزنن
فکر نمی کردم امیر حافظ اینقدر مسلط و خوب بازی کنه
البته قد بلند و قدرت بدنیِ بالایی که داشت خیلی کمک می کرد
نیان هم با هر امتیازی که از ما می گرفتند جوری ذوق می کرد و بالا پایین می پرید که انگار جام جهانی رو فتح کرده
طبیعیه با این تفاسیر لحظه به لحظه روحیهء من و ژوان ضعیف تر و دست هامون خسته تر میشد
- آقا اصلاً قبول نیست
من میرم با امیر حافظ
نیان بیا این ور پیش پاوان !
- نخیرم !
همون اول باید یارتو درست انتخاب می کردی
قبول نیست
حالا که کم آوردید جرزنی می کنی ؟
- بچه ها !
من که خسته شدم
پایه اید بریم یه تجدید قوا بکنیم تا بعداً آران که بیدار شد دوباره بازی کنیم ؟
- وای آره !
من که مردم از خستگی
یه جوری جدی بازی می کنی که آدم مجبور میشه پا به پات بیاد
من گشنمه ، چی بخوریم ؟
دست به سینه ایستاده بودم و نگاه می کردم تا ببینم کی و چطور این دو تا بچه از رو میرن و به من و امیر حافظ هم اجازهء اظهار نظر میدن که انگار خودش سنگینیِ نگاهمو احساس کرد و سر بلند کرد
نگاه خندونش خیلی حرف با خودش داشت
انگار متوجه شده بود از رفتار خواهرای خودم راضی نیستم که شونه ای بالا انداخت که یعنی " چی کار کنم ؟ خب تقصیرِ من چیه ؟ "
- بچه ها اذیت نکنید آقا امیر حافظو
- اووووووووو
کی بره این همه راهو ؟!
آقا امیر حافظ !
لطفاً خودتون بفرمایید ما از کی اجازه داریم تا حضرتعالی رو مفرد خطاب کنیم آیا ؟؟؟؟
نیان جوری با مسخرگی و حالتی کتابی و شمرده شمرده این حرف ها رو خطاب به امیر حافظ گفت که نه تنها من بلکه امیر حافظ هم به خنده افتاد
- از همین الان
من نه خواهر داشتم و نه برادر
الان دو تا خواهر مهربون دارم با یه برادر عزیز که جاش اینجا خیلی خالیه !
- کسی منو صدا زد ؟
نگاهم به امیر حافظ بود که با صداقت و البته حسرتی عمیق داشت این حرف ها رو به زبون میاورد
حق داره ؛ تنهایی ناجوانمردانه ترین میراثیه که پدر و مادرش براش به یادگار گذاشتن
البته اگه این تک فرزندی خودخواسته بوده باشه و دلیل پزشکی نداشته باشه !
با بلند شدن صدای آران از بالا ، سرمو چرخوندم و با دیدن داداش که تا کمر از پنجره آویزون شده بود تازه متوجه شدم اتاق ها روبه این فضای قشنگ و سر سبز ساخته شدن
- پایه ای بریم بیرون یه چیزی بخوریم
گمونم پدر و مادرم تا فروشگاهو بار نکنن نمیان !
- نیکی و پرسش ؟
بچه ها بپرید داخل آماده شید تا بریم
هر دو نفر که انگار منتظر بودن تا یکی بفرما بزنه بی توجه به امیر حافظ که این پیشنهاد رو داده بود سمت ساختمون دویدن
میدونستم تا پنج دقیقهء دیگه بر می گردن ، اونم کاملاً حاضر و آماده
شکر خدا اگه حجاب درست و حسابی نداشتن اهل آرایش و جلف بازی هم نبودن
فقط یه تعویضِ لباس بود دیگه !
- شما هم بفرمایید
- چشم
ممنون
با اشارهء دست امیر حافظ سمت ساختمون راه افتادم ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت42
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- درست دفاع کن دیگه پاوان
چقدر تو شل بازی در میاری آخه ؟
- چکار کنم خب ؟
قدش بلندتر از ماست حریفه !
نیم ساعتی بود که مشغول بازی شده بودیم
من و ژوان یک سمت ، امیر حافظ و نیان سمت دیگه
هر دو نفرشون جوری جو گیر شده بودن که انگار وسط جام ملت های آسیا ایستادن و دارن توپ میزنن
فکر نمی کردم امیر حافظ اینقدر مسلط و خوب بازی کنه
البته قد بلند و قدرت بدنیِ بالایی که داشت خیلی کمک می کرد
نیان هم با هر امتیازی که از ما می گرفتند جوری ذوق می کرد و بالا پایین می پرید که انگار جام جهانی رو فتح کرده
طبیعیه با این تفاسیر لحظه به لحظه روحیهء من و ژوان ضعیف تر و دست هامون خسته تر میشد
- آقا اصلاً قبول نیست
من میرم با امیر حافظ
نیان بیا این ور پیش پاوان !
- نخیرم !
همون اول باید یارتو درست انتخاب می کردی
قبول نیست
حالا که کم آوردید جرزنی می کنی ؟
- بچه ها !
من که خسته شدم
پایه اید بریم یه تجدید قوا بکنیم تا بعداً آران که بیدار شد دوباره بازی کنیم ؟
- وای آره !
من که مردم از خستگی
یه جوری جدی بازی می کنی که آدم مجبور میشه پا به پات بیاد
من گشنمه ، چی بخوریم ؟
دست به سینه ایستاده بودم و نگاه می کردم تا ببینم کی و چطور این دو تا بچه از رو میرن و به من و امیر حافظ هم اجازهء اظهار نظر میدن که انگار خودش سنگینیِ نگاهمو احساس کرد و سر بلند کرد
نگاه خندونش خیلی حرف با خودش داشت
انگار متوجه شده بود از رفتار خواهرای خودم راضی نیستم که شونه ای بالا انداخت که یعنی " چی کار کنم ؟ خب تقصیرِ من چیه ؟ "
- بچه ها اذیت نکنید آقا امیر حافظو
- اووووووووو
کی بره این همه راهو ؟!
آقا امیر حافظ !
لطفاً خودتون بفرمایید ما از کی اجازه داریم تا حضرتعالی رو مفرد خطاب کنیم آیا ؟؟؟؟
نیان جوری با مسخرگی و حالتی کتابی و شمرده شمرده این حرف ها رو خطاب به امیر حافظ گفت که نه تنها من بلکه امیر حافظ هم به خنده افتاد
- از همین الان
من نه خواهر داشتم و نه برادر
الان دو تا خواهر مهربون دارم با یه برادر عزیز که جاش اینجا خیلی خالیه !
- کسی منو صدا زد ؟
نگاهم به امیر حافظ بود که با صداقت و البته حسرتی عمیق داشت این حرف ها رو به زبون میاورد
حق داره ؛ تنهایی ناجوانمردانه ترین میراثیه که پدر و مادرش براش به یادگار گذاشتن
البته اگه این تک فرزندی خودخواسته بوده باشه و دلیل پزشکی نداشته باشه !
با بلند شدن صدای آران از بالا ، سرمو چرخوندم و با دیدن داداش که تا کمر از پنجره آویزون شده بود تازه متوجه شدم اتاق ها روبه این فضای قشنگ و سر سبز ساخته شدن
- پایه ای بریم بیرون یه چیزی بخوریم
گمونم پدر و مادرم تا فروشگاهو بار نکنن نمیان !
- نیکی و پرسش ؟
بچه ها بپرید داخل آماده شید تا بریم
هر دو نفر که انگار منتظر بودن تا یکی بفرما بزنه بی توجه به امیر حافظ که این پیشنهاد رو داده بود سمت ساختمون دویدن
میدونستم تا پنج دقیقهء دیگه بر می گردن ، اونم کاملاً حاضر و آماده
شکر خدا اگه حجاب درست و حسابی نداشتن اهل آرایش و جلف بازی هم نبودن
فقط یه تعویضِ لباس بود دیگه !
- شما هم بفرمایید
- چشم
ممنون
با اشارهء دست امیر حافظ سمت ساختمون راه افتادم ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت43
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کافی شاپی که امیر حافظ انتخاب کرده بود فاصلهء چندانی با ویلا نداشت
بعد از اینکه به مادرش خبر داد همراه هم اومدیم بیرون تا اون ها برسن به ویلا ، روی صندلی نشست و منو را به سمت من گرفت
- خب بفرمائید
انتخاب کنید تا سفارش بدم
- بده من پاوان
خودم سلیقهء همه رو میدونم
فقط خودت چی میل داری داداش ؟
چقدر از این داداش گفتن آران لذت می بردم
نهایت سعی و تلاشش رو می کرد تا از هر راهی برای صمیمی تر شدنِ اعضاء دو خانواده بهره ببره
یکی همین داداش صدا زدن های امیرحافظ بود گرچه مطمئن بودم تا من از ته قلبم با این ازدواج موافق نباشم اونم از ته دلش راضی و خوشحال نمیشه
- من فقط یه قهوه !
- چه خوب
منم قهوه
بچه ها هم ....
- امروز ما هم قهوه می خوریم داداش
فقط کیک شکلاتی یادت نره !
نه تنها آران بلکه من هم با شنیدن این حرف از دهان ژوان ابروهام بالا پرید
اصولاً خودش کافه گلاسه و نیان هم شیر پسته را به نوشیدنی های دیگه ترجیح می دادن
یهو قهوه خور شدن ؟!
- چیه ؟ نگاه می کنید ؟
خب ... شاید ما هم قهوه بخوریم داداش دیگه نگه بچه !
- لااله الاالله
اگه این حرفت بچه بازی نیست پس چیه ژوان خانوم ؟
قبل از اینکه ژوان جواب داداش رو بده امیر حافظ میانه داری کرد تا دوباره بحث داخل ماشین تکرار نشه
- من میگم اگه موافق باشید اصلاً امروز ژوان و نیان هر چی خودشون خواستن واسه ما هم سفارش بده
چطوره؟
- ایول دموکراسی ؛
بزن قدش !
نیان که با شنیدن این حرف از امیرحافظ بیشتر از ژوان ذوق کرده بود در حالی که به سرعت از پشت میز بلند میشد کف دستشو باز کرد و سمت امیر حافظ گرفت که یهو با دیدن نگاه غضبناک آران تغییر مسیر داد و برگشت سمت من !
دستمو بلند کردم و محکم زدم به دستش
دلم نمی خواست ذره ای دلخوری بین هر کدوم از ما پیش بیاد
امیر حافظ که دیدن همچین صحنه ای خیلی به نظرش با مزه بود سرشو پایین انداخته و من به وضوح چین خوردنِ کنار لب هاشو دیدم
گمونم ترس از واکنش دو قلوها باعث شده بود تا به زور خندهء خودشو مهار کنه پسر بیچاره ...
حاصل جمع دموکراسی که امیرحافظ از خودش نشون داده بود با کوتاه اومدن آران و تلاش دو قلوها به بستنی میوه ای با طعم شاتوت و انار و توت فرنگی و بلوبری ختم شد !
ترکیبی از چهار اسکوپ آبی و قرمز و صو تی و زرشکی رنگ که کنار هم نشسته بودن و انتظار خورده شدن از طرف ما رو می کشیدن !
- کشتی خودتو بابا !
- دوست ندای میتونی نخوری
میزبان راضی
میهمان راضی
تو بهانه نگیر داداش
سکوت بهترین گزینه برای در امان موندن از زبون تند و تیز این دو تا بچه بود
هر چی می گفتیم چهارتا میزاشتن روش و جوابمونو می دادن
- اتفاقاً هوای گرم فقط بستنی می طلبه و بس !
دستتون درد نکنه خانوما ، خیلی هم عالی
- قربونت امیر جون
بعضیا یاد بگیرن !
بفرما ؛ حالا خوب شد
آقای سخاوتی
آقا امیر حافظ
امیر حافظ
و حالا امیر جون !
خدا آخر و عاقبت ما رو با این ماجرا ختم به خیر بکنه ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت43
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
کافی شاپی که امیر حافظ انتخاب کرده بود فاصلهء چندانی با ویلا نداشت
بعد از اینکه به مادرش خبر داد همراه هم اومدیم بیرون تا اون ها برسن به ویلا ، روی صندلی نشست و منو را به سمت من گرفت
- خب بفرمائید
انتخاب کنید تا سفارش بدم
- بده من پاوان
خودم سلیقهء همه رو میدونم
فقط خودت چی میل داری داداش ؟
چقدر از این داداش گفتن آران لذت می بردم
نهایت سعی و تلاشش رو می کرد تا از هر راهی برای صمیمی تر شدنِ اعضاء دو خانواده بهره ببره
یکی همین داداش صدا زدن های امیرحافظ بود گرچه مطمئن بودم تا من از ته قلبم با این ازدواج موافق نباشم اونم از ته دلش راضی و خوشحال نمیشه
- من فقط یه قهوه !
- چه خوب
منم قهوه
بچه ها هم ....
- امروز ما هم قهوه می خوریم داداش
فقط کیک شکلاتی یادت نره !
نه تنها آران بلکه من هم با شنیدن این حرف از دهان ژوان ابروهام بالا پرید
اصولاً خودش کافه گلاسه و نیان هم شیر پسته را به نوشیدنی های دیگه ترجیح می دادن
یهو قهوه خور شدن ؟!
- چیه ؟ نگاه می کنید ؟
خب ... شاید ما هم قهوه بخوریم داداش دیگه نگه بچه !
- لااله الاالله
اگه این حرفت بچه بازی نیست پس چیه ژوان خانوم ؟
قبل از اینکه ژوان جواب داداش رو بده امیر حافظ میانه داری کرد تا دوباره بحث داخل ماشین تکرار نشه
- من میگم اگه موافق باشید اصلاً امروز ژوان و نیان هر چی خودشون خواستن واسه ما هم سفارش بده
چطوره؟
- ایول دموکراسی ؛
بزن قدش !
نیان که با شنیدن این حرف از امیرحافظ بیشتر از ژوان ذوق کرده بود در حالی که به سرعت از پشت میز بلند میشد کف دستشو باز کرد و سمت امیر حافظ گرفت که یهو با دیدن نگاه غضبناک آران تغییر مسیر داد و برگشت سمت من !
دستمو بلند کردم و محکم زدم به دستش
دلم نمی خواست ذره ای دلخوری بین هر کدوم از ما پیش بیاد
امیر حافظ که دیدن همچین صحنه ای خیلی به نظرش با مزه بود سرشو پایین انداخته و من به وضوح چین خوردنِ کنار لب هاشو دیدم
گمونم ترس از واکنش دو قلوها باعث شده بود تا به زور خندهء خودشو مهار کنه پسر بیچاره ...
حاصل جمع دموکراسی که امیرحافظ از خودش نشون داده بود با کوتاه اومدن آران و تلاش دو قلوها به بستنی میوه ای با طعم شاتوت و انار و توت فرنگی و بلوبری ختم شد !
ترکیبی از چهار اسکوپ آبی و قرمز و صو تی و زرشکی رنگ که کنار هم نشسته بودن و انتظار خورده شدن از طرف ما رو می کشیدن !
- کشتی خودتو بابا !
- دوست ندای میتونی نخوری
میزبان راضی
میهمان راضی
تو بهانه نگیر داداش
سکوت بهترین گزینه برای در امان موندن از زبون تند و تیز این دو تا بچه بود
هر چی می گفتیم چهارتا میزاشتن روش و جوابمونو می دادن
- اتفاقاً هوای گرم فقط بستنی می طلبه و بس !
دستتون درد نکنه خانوما ، خیلی هم عالی
- قربونت امیر جون
بعضیا یاد بگیرن !
بفرما ؛ حالا خوب شد
آقای سخاوتی
آقا امیر حافظ
امیر حافظ
و حالا امیر جون !
خدا آخر و عاقبت ما رو با این ماجرا ختم به خیر بکنه ...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت44
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
با توقف ماشین امیر حافظ داخل ویلا بالاخره چشممون به جمال پدر و مادرهای گرامی روشن شد
چند ساعت از رسیدنمون به ویلا گذشته و من تازه متوجه حضور مرد و زنی شدم که بی شک باید سرایدار این ویلا باشن
پس چرا وقتی می رفتیم ندیدیمشون
اصلاً چرا خانوادهء امیرحافظ خرید و آماده کردن ویلا رو به اون ها نسپرده بودن تا مجبور نباشن دو ساعت داخل فروشگاها بچرخن ؟
همین سوالو آهسته از امیر حافظ پرسیدم که با مهربونی جوابمو داد
- مامان هر جا که باشه خریداشو باید خودش انجام بده
خونه یا مسافرت فرقی نداره
خرید هیچ کسی جز خودشو قبول نداره !
- جالبه ولی اینجوری که خیلی سخت میشه
- چی بگم والا ؟
از وقتی یادم میاد
همین خصلتو داشته
بگذریم
بریم که منتظرم
- باشه
همراه هم وارد ساختمان شدیم
من و امیر حافظ آخرین نفرات بودیم
- سلام !
- سلام به همگی !
با صدای سلام من و امیر حافظ توجه همه به سمت ما جلب و مادرش قبل از بقیه جواب داد و به سمتمون اومد
- سلام به روی ماهت
کجایی قربونت برم
بیا ببینمت !
این زن یه جوری با احترام رفتار می کرد و از تک تک کلماتش مهربونی می ریخت که اگه می خواستی هم نمی تونستی دوستش نداشته باشی
این دومین باری بود که بعد از خواستگاری با هم برخورد می کردیم و من هیچ حس ناخوشاین ی نسبت به بهش نداشتم
- مرسی
شما خوبید ؟
مشتاق دیدار
- قربونت برم قشنگم
خوش اومدی
خوبی پسرم ؟
در حالی که دستم را گرفته و به سمت جمع حرکت می کرد رو به امیر حافظ کرد و حالشو پرسید
خوش به حال امیر حافظ که ماورش لحظه ازش غافل نبود
- خوبم مامان
کاری هست من انجام بدم ؟
- نه عزیزم
نازی و شوهرش تازه رسیدن
گفتم برنامهء ناهارو بچینه
بین مادر و پسر حرکت می کردم
آقای سخاوتی هم دست کمی از همسرش نداشت
مهربون و مودب
البته به قول یکی از دوستام که دو سال قبل ازدواج کرده بود اینها ظاهر قضیه س باید ببینیم انتهای این داستان به کجا ختم میشه و آیا این عزت و احترام و اعتبار تا آخر و در شرایط مختلف زندگی هم حفظ خواهد شد یا نه !
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت44
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
با توقف ماشین امیر حافظ داخل ویلا بالاخره چشممون به جمال پدر و مادرهای گرامی روشن شد
چند ساعت از رسیدنمون به ویلا گذشته و من تازه متوجه حضور مرد و زنی شدم که بی شک باید سرایدار این ویلا باشن
پس چرا وقتی می رفتیم ندیدیمشون
اصلاً چرا خانوادهء امیرحافظ خرید و آماده کردن ویلا رو به اون ها نسپرده بودن تا مجبور نباشن دو ساعت داخل فروشگاها بچرخن ؟
همین سوالو آهسته از امیر حافظ پرسیدم که با مهربونی جوابمو داد
- مامان هر جا که باشه خریداشو باید خودش انجام بده
خونه یا مسافرت فرقی نداره
خرید هیچ کسی جز خودشو قبول نداره !
- جالبه ولی اینجوری که خیلی سخت میشه
- چی بگم والا ؟
از وقتی یادم میاد
همین خصلتو داشته
بگذریم
بریم که منتظرم
- باشه
همراه هم وارد ساختمان شدیم
من و امیر حافظ آخرین نفرات بودیم
- سلام !
- سلام به همگی !
با صدای سلام من و امیر حافظ توجه همه به سمت ما جلب و مادرش قبل از بقیه جواب داد و به سمتمون اومد
- سلام به روی ماهت
کجایی قربونت برم
بیا ببینمت !
این زن یه جوری با احترام رفتار می کرد و از تک تک کلماتش مهربونی می ریخت که اگه می خواستی هم نمی تونستی دوستش نداشته باشی
این دومین باری بود که بعد از خواستگاری با هم برخورد می کردیم و من هیچ حس ناخوشاین ی نسبت به بهش نداشتم
- مرسی
شما خوبید ؟
مشتاق دیدار
- قربونت برم قشنگم
خوش اومدی
خوبی پسرم ؟
در حالی که دستم را گرفته و به سمت جمع حرکت می کرد رو به امیر حافظ کرد و حالشو پرسید
خوش به حال امیر حافظ که ماورش لحظه ازش غافل نبود
- خوبم مامان
کاری هست من انجام بدم ؟
- نه عزیزم
نازی و شوهرش تازه رسیدن
گفتم برنامهء ناهارو بچینه
بین مادر و پسر حرکت می کردم
آقای سخاوتی هم دست کمی از همسرش نداشت
مهربون و مودب
البته به قول یکی از دوستام که دو سال قبل ازدواج کرده بود اینها ظاهر قضیه س باید ببینیم انتهای این داستان به کجا ختم میشه و آیا این عزت و احترام و اعتبار تا آخر و در شرایط مختلف زندگی هم حفظ خواهد شد یا نه !
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
ضُحی•°
hearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت45
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- چطوری عروس خانوم
خوش اومدی
- ممنون
سلامت باشید
- راحت باش دخترم
امیر ؛ بابا !
اتاق پاوان جانو مشخص کردی ؟
- بله ، خودشون انتخاب کردن
- خیلی خب
پس بشینید دیگه
نازی الان شربت میاره
عجیب امروز هوا گرم کرده
من تعجبم از اینه که چطور بچه ها والیبال بازی کردن ؟!
با مطرح شدن این سوال از طرف آقا بیژن پدر امیر حافظ یک لحظه با خودم فکر کردم یعنی این پسر نخود توی دهنش خیس نمی خوره
ب بسم الله تا نون پایان کارهایی که انجام میده رو لحظه ای و کامل از طریق امواج واسه پدر و مادرش شرح داده که الان همه خبر دارن ما بعد از رسیدن به ویلا یه دست والیبال زدیم
حتماً اطلاعات کاملی از اتفاقات داخل ماشین و کافی شاپ هم به پدر و مادر گرامی رسونده ؛
دهن لقِ بچه ننه !
- خوش میگذره که ؟
با شنیدن صدای پریچهر که از قضا روی مبل کناریم نشسته بود بی خیال بازی با انگشتای دستم شدم و سر بلند کردم تا جوابشو بدم
حتماً پشت این سوال ساده یا کنایه ای پنهان شده یا سرزنشی !
- خداروشکر
می گذره !
انتظار نداشت اینجوری بگم
پشت چشمی واسم نازک کرد و بی خیال حرف کشیدن از زیر زبونم شد
یکی نبود بگه زن حسابی !
تو که با هزار ترفند و حیله و کلک سرنوشتمو به امیر حافظ و خانوادش گره زدی بی خیال شو دیگه تو رو خدا
- عموجان !
اگه اجازه بدید من با پاوان خانوم بریم باغ پشت ویلا
تا ناهار آماده بشه یه گپ دوستانه بزنیم
- اختیار داری
راحت باش پسرم
امیر حافظ بود که رو به بابا این خواسته رو مطرح کرد و بابا که به سرعت قول کرد و با چشم و ابرو برای این همراهی به من اشاره کرد
- پس با اجازه
پاوان خانوم !
- بله
چشم
با خجالت از روی مبل بلند شدم تا همراهیش کنم
همه این وصلت را پذیرفته بودن جز من که داشتم از خجالت پیش چشم بقیه آب می شدم...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
noteshearts️noteshearts️
hearts️notes
notes
♡﷽♡
#پاوانmusical_score
بقلم #الهه_بانو
#قسمت45
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
- چطوری عروس خانوم
خوش اومدی
- ممنون
سلامت باشید
- راحت باش دخترم
امیر ؛ بابا !
اتاق پاوان جانو مشخص کردی ؟
- بله ، خودشون انتخاب کردن
- خیلی خب
پس بشینید دیگه
نازی الان شربت میاره
عجیب امروز هوا گرم کرده
من تعجبم از اینه که چطور بچه ها والیبال بازی کردن ؟!
با مطرح شدن این سوال از طرف آقا بیژن پدر امیر حافظ یک لحظه با خودم فکر کردم یعنی این پسر نخود توی دهنش خیس نمی خوره
ب بسم الله تا نون پایان کارهایی که انجام میده رو لحظه ای و کامل از طریق امواج واسه پدر و مادرش شرح داده که الان همه خبر دارن ما بعد از رسیدن به ویلا یه دست والیبال زدیم
حتماً اطلاعات کاملی از اتفاقات داخل ماشین و کافی شاپ هم به پدر و مادر گرامی رسونده ؛
دهن لقِ بچه ننه !
- خوش میگذره که ؟
با شنیدن صدای پریچهر که از قضا روی مبل کناریم نشسته بود بی خیال بازی با انگشتای دستم شدم و سر بلند کردم تا جوابشو بدم
حتماً پشت این سوال ساده یا کنایه ای پنهان شده یا سرزنشی !
- خداروشکر
می گذره !
انتظار نداشت اینجوری بگم
پشت چشمی واسم نازک کرد و بی خیال حرف کشیدن از زیر زبونم شد
یکی نبود بگه زن حسابی !
تو که با هزار ترفند و حیله و کلک سرنوشتمو به امیر حافظ و خانوادش گره زدی بی خیال شو دیگه تو رو خدا
- عموجان !
اگه اجازه بدید من با پاوان خانوم بریم باغ پشت ویلا
تا ناهار آماده بشه یه گپ دوستانه بزنیم
- اختیار داری
راحت باش پسرم
امیر حافظ بود که رو به بابا این خواسته رو مطرح کرد و بابا که به سرعت قول کرد و با چشم و ابرو برای این همراهی به من اشاره کرد
- پس با اجازه
پاوان خانوم !
- بله
چشم
با خجالت از روی مبل بلند شدم تا همراهیش کنم
همه این وصلت را پذیرفته بودن جز من که داشتم از خجالت پیش چشم بقیه آب می شدم...
•┈┈••✾•●○●~footprints~●○●•✾••┈┈•
no_entry️کپي حرامno_entry️
notes
hearts️notes
noteshearts️notes
hearts️noteshearts️noteshearts️
noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️noteshearts️notes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ خرداد
227دنبال کننده
﷽
🏷کانال داستانهای شین الف
با 12 رمان کامل شده🩵
@shiin_alef
رمان در حال ارسال: #پاوان
🪴کانال شخصی
@microwriter
🪴کانال آموزشی
@ravischool
🪴تبلیغات
https://rubika.ir/joinc/EJDHGIFA0SWFODHSNMKLESYZWMPKRSJQ
مشاهده کانال پیامرسان🏷کانال داستانهای شین الف
با 12 رمان کامل شده🩵
@shiin_alef
رمان در حال ارسال: #پاوان
🪴کانال شخصی
@microwriter
🪴کانال آموزشی
@ravischool
🪴تبلیغات
https://rubika.ir/joinc/EJDHGIFA0SWFODHSNMKLESYZWMPKRSJQ