۱۳ اسفند
من و دلتنگیهایم...
سلام، اوقات به کام ❣️
قلم به دست گرفتهام که نشکنم؛ اینجا قراره یه دفترچه مجازی باشه برای دلتنگیها و حرفهایی که نمیشه بیان کرد!
"هشتگها "
قلم به دست گرفتهام که نشکنم؛ اینجا قراره یه دفترچه مجازی باشه برای دلتنگیها و حرفهایی که نمیشه بیان کرد!
"هشتگها "
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۳ اسفند
من و دلتنگیهایم...
آقا جان، ما از این پس همیشه خستهایم اما... اما لعنت بر ما اگر پشت این علم را خالی کنیم!
ما بعد از شما، خسته خواهیم بود...
بدون لبخندهای پدرانتان...
بدون انگشت اشارهتان که تمام تدابیر منطقه را بهم میریخت...
بدون صلابت نگاه و سخنان علیوارتان تا ابد خسته خواهیم بود اما... امیدوار و استواریم چون ما وارثان خون شما هستیم!
حاشا و کلا... حاشا و کلا اگر بگذاریم لحظهای، حتی به کوچکی یک پلک بهم زدن، میدان جهادمان خالی بماند!
آری آقا جان...
ما بیشما خستهایم؛ درست مثل تمام این سالها... ما خسته دی ماه ۹۸ بودیم و حال خسته اسفند ۴۰۴ هستیم اما این خستگی نه نشانه ضعف، که سوخت ایستادگی و مقاومت ماست!
به نگاههای پرابهتتان و دست جانبازتان قسم که مشتهایمان را محکمتر از قبل فشردهایم و هر یک تا آخرین قطره خون، همچون شما، پای کار این نظام ایستادهایم!
شما نیستید اما، خدای شما هست!
شما نیستید اما، ولی امر مسلمین هست!
عیبی ندارد آقا جان، بروید...
خستگی در کنید...
دیدارها را تازه کنید...
مدتی نوه دردانهتان را بدون نگرانی از ما امتتان در آغوش بکشید...
کمی با حاج قاسم و ابو مهدی المهندس و باکری و همت و باقی شیر پسرانتان خلوت کنید...
تا در آیندهای نزدیک، همزمان با بلند شدن بانگ "انا امام المهدی"، دوباره سراغمان بیاید!
تا آن زمان...
از دور برایمان امن یجیب بخوانید!
با احترام؛
سرباز جان بر کف شما :)
چهارشنبه، شانزدهم اسفند هزار و چهارصد و چهار
ما بعد از شما، خسته خواهیم بود...
بدون لبخندهای پدرانتان...
بدون انگشت اشارهتان که تمام تدابیر منطقه را بهم میریخت...
بدون صلابت نگاه و سخنان علیوارتان تا ابد خسته خواهیم بود اما... امیدوار و استواریم چون ما وارثان خون شما هستیم!
حاشا و کلا... حاشا و کلا اگر بگذاریم لحظهای، حتی به کوچکی یک پلک بهم زدن، میدان جهادمان خالی بماند!
آری آقا جان...
ما بیشما خستهایم؛ درست مثل تمام این سالها... ما خسته دی ماه ۹۸ بودیم و حال خسته اسفند ۴۰۴ هستیم اما این خستگی نه نشانه ضعف، که سوخت ایستادگی و مقاومت ماست!
به نگاههای پرابهتتان و دست جانبازتان قسم که مشتهایمان را محکمتر از قبل فشردهایم و هر یک تا آخرین قطره خون، همچون شما، پای کار این نظام ایستادهایم!
شما نیستید اما، خدای شما هست!
شما نیستید اما، ولی امر مسلمین هست!
عیبی ندارد آقا جان، بروید...
خستگی در کنید...
دیدارها را تازه کنید...
مدتی نوه دردانهتان را بدون نگرانی از ما امتتان در آغوش بکشید...
کمی با حاج قاسم و ابو مهدی المهندس و باکری و همت و باقی شیر پسرانتان خلوت کنید...
تا در آیندهای نزدیک، همزمان با بلند شدن بانگ "انا امام المهدی"، دوباره سراغمان بیاید!
تا آن زمان...
از دور برایمان امن یجیب بخوانید!
با احترام؛
سرباز جان بر کف شما :)
چهارشنبه، شانزدهم اسفند هزار و چهارصد و چهار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اسفند
من و دلتنگیهایم...
و من با شما بیعت کردم...
نه از حالا... که از همان لحظه ابتدایی که نامتان را میان خبرهای جانسوز و ترسناک خبرگزاریها خواندم و بعد از دیدن برق شعف چشمان پدر و مادرم کنجکاوانه به سراغ شناختتان رفتم!
همچون شما که حرف بزرگی است ولی... من هم به اندازه سر سوزنی داغدار پدرمان بودم...
قلب کوچکم از غم اینکه دیگر آن هیبت علیوار قرار نیست در قاب نمدار نگاهم باشد هر لحظه که نه... هر ثانیه میسوخت و دم نمیزدم...
میان رکوع و سجود به یاد "ان معی ربی" نگین انگشتر خاکی مولایمان میافتادم و هقهقهایم را درون گلویم خفه میکردم...
سعی میکردم زندگی کنم اما... هرچه میکردم نه دستم به نوشتن میرفت و نه حتی کلمات به سراغم میآمدند.
انگار که آن بازار مسگری درون جدار مغزم در آن سحرگاه خونین نهم اسفند بسته شده بود... انگار تمام کلمات بازاری مغازههای تشبیه و استعارهشان را بسته بودند و رفته بودند.
از من اصرار بود و از کلمات هیچ اما...
اما امان از امشب... امان از آن لحظه اعلام رهبری و آقایی و مولایی شما امامِ جانم!
به قول آقای مولایی "مگر دم مسیحایی پدر دارید؟" که اینگونه در جان نیمهجانم زندگی دمیدید؟! :)
من که از همان هشت روز پیش با شما بیعت کرده بودم... دقیقا از همان دقایقی که برای شناختتان کانالها و مرورگرهای ایرانی را ورق میزدم...
نفهمیده بودم اما قلب و روح و جانم برای بار دوم با امام خامنهای بیعت کرده بود و تنها مرا چشم انتظار گذاشته بود تا بفهمم سیدعلی یا مجتبی، همه نائب و سربازی هستند برای امام عصرم و دست برتر همان است که حاج مهدی رسولی گفته بود "اگرچه سیدعلی رفت، خدای خامنهای هست هنوز!"
من آقایمان را از وقتی چشم باز کرده بودم دوست داشتم...
شاید حتی شناختی هم از ایشان نداشتم و براساس نوع تربیتی و مهربانی و عطوفت بیبدیل و پدرانه آقایمان بود که اینگونه مجنونشان بودم اما... اما قسم به قاف ابتدای قلب و قلم... که از این لحظه به بعد، با تمام وجود و توانم در راه شناخت دقیقتر و درستتر شما گام بردارم.
مجنون پدر بودم و حال... مجنون پسر!
خون پاک مولایمان برای من هم اثراتی داشته امامِ جانم... دختر کوچک و سربه هوایتان حالا عاقل و بالغ شده :)
خدا شما را برای ما حفظ کند امامِ جانم...
با احترام؛
سرباز کوچک شما :)
دوشنبه، هجدهم اسفند، هزار و چهارصد و چهار
نه از حالا... که از همان لحظه ابتدایی که نامتان را میان خبرهای جانسوز و ترسناک خبرگزاریها خواندم و بعد از دیدن برق شعف چشمان پدر و مادرم کنجکاوانه به سراغ شناختتان رفتم!
همچون شما که حرف بزرگی است ولی... من هم به اندازه سر سوزنی داغدار پدرمان بودم...
قلب کوچکم از غم اینکه دیگر آن هیبت علیوار قرار نیست در قاب نمدار نگاهم باشد هر لحظه که نه... هر ثانیه میسوخت و دم نمیزدم...
میان رکوع و سجود به یاد "ان معی ربی" نگین انگشتر خاکی مولایمان میافتادم و هقهقهایم را درون گلویم خفه میکردم...
سعی میکردم زندگی کنم اما... هرچه میکردم نه دستم به نوشتن میرفت و نه حتی کلمات به سراغم میآمدند.
انگار که آن بازار مسگری درون جدار مغزم در آن سحرگاه خونین نهم اسفند بسته شده بود... انگار تمام کلمات بازاری مغازههای تشبیه و استعارهشان را بسته بودند و رفته بودند.
از من اصرار بود و از کلمات هیچ اما...
اما امان از امشب... امان از آن لحظه اعلام رهبری و آقایی و مولایی شما امامِ جانم!
به قول آقای مولایی "مگر دم مسیحایی پدر دارید؟" که اینگونه در جان نیمهجانم زندگی دمیدید؟! :)
من که از همان هشت روز پیش با شما بیعت کرده بودم... دقیقا از همان دقایقی که برای شناختتان کانالها و مرورگرهای ایرانی را ورق میزدم...
نفهمیده بودم اما قلب و روح و جانم برای بار دوم با امام خامنهای بیعت کرده بود و تنها مرا چشم انتظار گذاشته بود تا بفهمم سیدعلی یا مجتبی، همه نائب و سربازی هستند برای امام عصرم و دست برتر همان است که حاج مهدی رسولی گفته بود "اگرچه سیدعلی رفت، خدای خامنهای هست هنوز!"
من آقایمان را از وقتی چشم باز کرده بودم دوست داشتم...
شاید حتی شناختی هم از ایشان نداشتم و براساس نوع تربیتی و مهربانی و عطوفت بیبدیل و پدرانه آقایمان بود که اینگونه مجنونشان بودم اما... اما قسم به قاف ابتدای قلب و قلم... که از این لحظه به بعد، با تمام وجود و توانم در راه شناخت دقیقتر و درستتر شما گام بردارم.
مجنون پدر بودم و حال... مجنون پسر!
خون پاک مولایمان برای من هم اثراتی داشته امامِ جانم... دختر کوچک و سربه هوایتان حالا عاقل و بالغ شده :)
خدا شما را برای ما حفظ کند امامِ جانم...
با احترام؛
سرباز کوچک شما :)
دوشنبه، هجدهم اسفند، هزار و چهارصد و چهار
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ اسفند
من و دلتنگیهایم...
و چه فرخنده شبی شد امشب آقا جان...
میان روضه پدرتان بودم.
مداح از غریبی علی میگفت و چشمان من برای غربت و مظلومیت شما خیس شده بود.
مداح از تنهایی مادرمان زهرا میگفت و من... آه میکشیدم برای تنهایی شما.
مداح از غم دل رقیهجانمان میگفت و من روی سینهام میکوبیدم تا غم دلم آرام بگیرد.
مداح از علی میگفت...
از حسن...
از حسین...
از زینب...
ولی من دم یامهدی گرفته بودم و با التماس به مولایمان امام المهدی خواهش میکردم که "آقاجان... قربانتان بروم؛ نمیشود خودتان دست به دعا شوید؟ به همان خواب که به سراغم آمدید قسمتان میدهم میشود شما از خدا بخواهید که ادامه غیبت را همچون قوم موسی بر ما ببخشد؟ آقا به ولله دیگر طاقتمان طاق شده. قلبهایمان از این همه درد و غم پارهپاره است و شانههایمان زیر بار تابوتهای عزیزانمان خمیده و—"
ذکر گرفته بودم و زیرلب با مولایمان حرف میزدم که ناگهان میان و اشک و آه و غم... مداح ساکت شد.
همهمهای میان مردان شروع شد و قلب کوچک و سوختهام ناگهان تپش گرفت و قبل از اینکه بفهمم چه شده، خودم را پیدا کردم که بدون ترس و اضطراب اجتماعی بلند و با صدایی رسا دارم میگم "آقا سید مجتبی خامنهای به صورت رسمی به عنوان سومین رهبر انقلاب انتخاب شدن!"
آخ براتون نگم آقا جان... نگم از شیرینی این خبر که شب قدرمان را همچون روز روشن کرد.
طعم روزگارمان به گسی خرمالوهای نرسیده داستانهایم بود و ناگهان تبدیل شد به شیرینی انگورها :)
دلتنگ و غمدار شما بودیم و هستیم و خواهیم بود اما... به قربان آن پدری بیبدیل و علیوارتان بروم که همچین شیر پسری برایمان به ارث گذاشتی.
منی که میگفتم رهبری جز شما به دلم نخواهد نشست، قبل از اینکه حتی به خودم بیایم دیدم که ای بابا، دل و جان گره خورده به شیر جمل شما
گویی خدا شاه پسرتان را حفظ کرد و بعد با کیلو کیلو قند مکرر به سوی ما فرستاد تا حجت را بر ما تمام کند
تا به منی که میگفتم پس خدا کجاست که در آن سحرگاه خونین شما را تنها گذاشت، بفهماند که همینجاست... درست همانطور که گفته جایی نزدیکتر از رگ گردن!
و من به قربان خدایی بروم که اینگونه خداوار حکمتش را نشان این بنده ناسپاس میدهد :)
آقا جانم... رهبر دردانهام... بابای مهربانم...
دخترت از حالا به بعد، با تمام توان در راه شما خواهد بود.
و قسم به خون بیگناهت...
با احترام؛
دختر کوچکت :)
میان روضه پدرتان بودم.
مداح از غریبی علی میگفت و چشمان من برای غربت و مظلومیت شما خیس شده بود.
مداح از تنهایی مادرمان زهرا میگفت و من... آه میکشیدم برای تنهایی شما.
مداح از غم دل رقیهجانمان میگفت و من روی سینهام میکوبیدم تا غم دلم آرام بگیرد.
مداح از علی میگفت...
از حسن...
از حسین...
از زینب...
ولی من دم یامهدی گرفته بودم و با التماس به مولایمان امام المهدی خواهش میکردم که "آقاجان... قربانتان بروم؛ نمیشود خودتان دست به دعا شوید؟ به همان خواب که به سراغم آمدید قسمتان میدهم میشود شما از خدا بخواهید که ادامه غیبت را همچون قوم موسی بر ما ببخشد؟ آقا به ولله دیگر طاقتمان طاق شده. قلبهایمان از این همه درد و غم پارهپاره است و شانههایمان زیر بار تابوتهای عزیزانمان خمیده و—"
ذکر گرفته بودم و زیرلب با مولایمان حرف میزدم که ناگهان میان و اشک و آه و غم... مداح ساکت شد.
همهمهای میان مردان شروع شد و قلب کوچک و سوختهام ناگهان تپش گرفت و قبل از اینکه بفهمم چه شده، خودم را پیدا کردم که بدون ترس و اضطراب اجتماعی بلند و با صدایی رسا دارم میگم "آقا سید مجتبی خامنهای به صورت رسمی به عنوان سومین رهبر انقلاب انتخاب شدن!"
آخ براتون نگم آقا جان... نگم از شیرینی این خبر که شب قدرمان را همچون روز روشن کرد.
طعم روزگارمان به گسی خرمالوهای نرسیده داستانهایم بود و ناگهان تبدیل شد به شیرینی انگورها :)
دلتنگ و غمدار شما بودیم و هستیم و خواهیم بود اما... به قربان آن پدری بیبدیل و علیوارتان بروم که همچین شیر پسری برایمان به ارث گذاشتی.
منی که میگفتم رهبری جز شما به دلم نخواهد نشست، قبل از اینکه حتی به خودم بیایم دیدم که ای بابا، دل و جان گره خورده به شیر جمل شما
گویی خدا شاه پسرتان را حفظ کرد و بعد با کیلو کیلو قند مکرر به سوی ما فرستاد تا حجت را بر ما تمام کند
تا به منی که میگفتم پس خدا کجاست که در آن سحرگاه خونین شما را تنها گذاشت، بفهماند که همینجاست... درست همانطور که گفته جایی نزدیکتر از رگ گردن!
و من به قربان خدایی بروم که اینگونه خداوار حکمتش را نشان این بنده ناسپاس میدهد :)
آقا جانم... رهبر دردانهام... بابای مهربانم...
دخترت از حالا به بعد، با تمام توان در راه شما خواهد بود.
و قسم به خون بیگناهت...
با احترام؛
دختر کوچکت :)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA