۲۳ اردیبهشت
داستان کوتاه
روزی عارف پیری با مریدانش از کنارقصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.”
شاهزاده با تمسخر گفت: “من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود و تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.
استاد بلافاصله گفت :”جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته.”
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: “پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و من هم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.”
عارف پاسخ داد: “نه!” و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن را به شاهزاده داد و گفت: “این دوستی است که باید به دنبالش بگردی”
شاهزاده تکه نخ را برگرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت :”استاد اینکه نشد!”
عارف پیر پاسخ داد: “حال دوباره امتحان کن”.
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقی ماند!
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: “شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.”
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.”
شاهزاده با تمسخر گفت: “من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود و تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.
استاد بلافاصله گفت :”جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته.”
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: “پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و من هم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.”
عارف پاسخ داد: “نه!” و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن را به شاهزاده داد و گفت: “این دوستی است که باید به دنبالش بگردی”
شاهزاده تکه نخ را برگرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت :”استاد اینکه نشد!”
عارف پیر پاسخ داد: “حال دوباره امتحان کن”.
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقی ماند!
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: “شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.”
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
داستان کوتاه
#سرگذشت_واقعی
سلام...زندگینامه ام را خلاصه میکنم... مادرم چندسالی مریض بود سال ۷۸ درسن۴۳سالگی فوت کرد.. ما۲خواهرو۳برادربودیم..برادربزرگم نامزدبود.. چندماه مانده به اولین سالگرد فوت مادرم پدرم رفت زن گرفت..برادرم هم جشن ازدواج گرفت...رفت سرخونه زندگیش...زن پدرم هم یه دختر به دنیا آورد...من اون موقع ۱۶سالم بودباخواهربرادرام یک سال اختلاف سنی داشتیم.. بگذریم سالهاخوب،بد،به سختی گذشت مابزرگ شدیم..ازدواج کردیم..تشکیل خانواده دادیم...پدرم ازهمون روز اول زیر سلطه زنش بودهرچی زنش میگفت همون میشد..دیگه مابچه ها ازچشمش افتادیم...پدری که نمیزاشت خاربه پای مابره..همه زندگیش شدزنش با دخترش ...منو،خواهرم راباجهیزیه خیلی ناچیزوکم به خانه بخت فرستادن..سه سال پیش دخترنامادری یعنی خواهرناتنیم ازدواج کرد..همه انگشت به دهان مانده بودن ازجهیزیه ای که براش گرفته بودن..برای دامادشون آنقدر بریزبه پاش کردن..که همه حیرت کردن...حالا دوسالی هم هست پدرم،،هرچی زمین،باغ،خونه ویلایی،سندزده به اسم این زن...مادرم کلی ظروف مسی،روی،سرویس چینی،فرش های دست بافت..۳۰دست لحاف، تشک،بالشت نودرست کرده بود،،آنهاراهم کشیدن بالا به ما ندادن..ماهممون مستاجریم..بعضی وقتها به به خاطر اوضاع مالی خیلی بهمون فشار میاد... ولی دریغ ازیه ریال کمک ازطرف پدرم..پدرم تواین چندساله به سفارش زنش یکسره مهمونی ها ی بزرگ میگیره یک بارمارا دعوت نمیکنند...من سالی یک بارعیدنوروزباشوهرم وبچه هام میرم دیدن پدرم درحدیه احوالپرسی میشینم میام..بخدا قسم نه یه،شامی،ناهاری هیچ تحویل نمیگیرن...زنه بادخترش خیلی دورودروغگوهستن زبانشان خیلی نیش داره وگزنده است..همیشه پدرم را علیه ماپر میکنند...پدرم هم بامایکسره بحث،دعوامیکنه،همیشه ازماشاکیه..میگه شمابچه های به دردنخورین هستین..اینم بگم ماخواهروبرادراخیلی مظلوم وساکتیم و همیشه احترام پدرمون رانگه داشتیم.ولی متاسفانه ایناازخوب بودن ماسواستفاده میکنن..بخدا الان چندساله من زیرنظردکتر روماتولوژی دارومصرف میکنم..شوهرم بنده خدا یکسره برام هزینه میکنه...ولی پدرم بااینکه وضع مالی خوبی داره یک باریه پنجاه تومنی هم بهم نداده بگه توهم دخترمی بزارکمک حالت باشم ...اصلا یه زنگ ناقابل هم نمیزنه حداقل یه حالی ازم بپرسه همیشه من زنگ میزنم بهش حالشومیپرسم..ولی به اون دخترش هرروززنگ میزنه ماه به ماه پول براش واریزمیکنه..خونه شون همچی میبره.گوشه کوچکی از زندگیم بودخلاصه وارگفتم که شما عزیزان حضوردرکانال خسته نشین..یه درددل بود.. ببخشید خسته تون کردم..بخدا خیلی دلم شکسته...دختری که مادرنداره هیچکی نمیفهمه تودلش چقدر غصه است بی مادری دردغریبیه..عزیزان هرکسی مادرداره خداحفظش کنه براش،طول عمرباعزت بده بهش،هرکسی هم مثل من مادرش را ازدست داده خداروحشان راباحضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه محشورکنه🤲🤲ولی توروخدا هرکسی زن بابا شده یکم انصاف داشته باشه بچه های شوهررامثل بچه خودش ببینه..جای دوری نمیره...خداجای حق نشسته ...چوپ خداصدانداره بزنه بدجورمیزنه...حواستون به آخرتتون هم باشه...من نفرین نمیکنم آه هم نمیکشم ولی یک کلمه میگم...سپردم به خداوند بزرگ..باعرض پوزش از عزیزان گروه ندیده دوستتون دارمhearts️hearts️
leavescherry_blossom
لینک کانالمون point_down
@dastan_officiall
•آیدی ادمینpoint_down
@yase_sepid1
•داستان زندگیتو بفرست برامون hearts️point_up️
سلام...زندگینامه ام را خلاصه میکنم... مادرم چندسالی مریض بود سال ۷۸ درسن۴۳سالگی فوت کرد.. ما۲خواهرو۳برادربودیم..برادربزرگم نامزدبود.. چندماه مانده به اولین سالگرد فوت مادرم پدرم رفت زن گرفت..برادرم هم جشن ازدواج گرفت...رفت سرخونه زندگیش...زن پدرم هم یه دختر به دنیا آورد...من اون موقع ۱۶سالم بودباخواهربرادرام یک سال اختلاف سنی داشتیم.. بگذریم سالهاخوب،بد،به سختی گذشت مابزرگ شدیم..ازدواج کردیم..تشکیل خانواده دادیم...پدرم ازهمون روز اول زیر سلطه زنش بودهرچی زنش میگفت همون میشد..دیگه مابچه ها ازچشمش افتادیم...پدری که نمیزاشت خاربه پای مابره..همه زندگیش شدزنش با دخترش ...منو،خواهرم راباجهیزیه خیلی ناچیزوکم به خانه بخت فرستادن..سه سال پیش دخترنامادری یعنی خواهرناتنیم ازدواج کرد..همه انگشت به دهان مانده بودن ازجهیزیه ای که براش گرفته بودن..برای دامادشون آنقدر بریزبه پاش کردن..که همه حیرت کردن...حالا دوسالی هم هست پدرم،،هرچی زمین،باغ،خونه ویلایی،سندزده به اسم این زن...مادرم کلی ظروف مسی،روی،سرویس چینی،فرش های دست بافت..۳۰دست لحاف، تشک،بالشت نودرست کرده بود،،آنهاراهم کشیدن بالا به ما ندادن..ماهممون مستاجریم..بعضی وقتها به به خاطر اوضاع مالی خیلی بهمون فشار میاد... ولی دریغ ازیه ریال کمک ازطرف پدرم..پدرم تواین چندساله به سفارش زنش یکسره مهمونی ها ی بزرگ میگیره یک بارمارا دعوت نمیکنند...من سالی یک بارعیدنوروزباشوهرم وبچه هام میرم دیدن پدرم درحدیه احوالپرسی میشینم میام..بخدا قسم نه یه،شامی،ناهاری هیچ تحویل نمیگیرن...زنه بادخترش خیلی دورودروغگوهستن زبانشان خیلی نیش داره وگزنده است..همیشه پدرم را علیه ماپر میکنند...پدرم هم بامایکسره بحث،دعوامیکنه،همیشه ازماشاکیه..میگه شمابچه های به دردنخورین هستین..اینم بگم ماخواهروبرادراخیلی مظلوم وساکتیم و همیشه احترام پدرمون رانگه داشتیم.ولی متاسفانه ایناازخوب بودن ماسواستفاده میکنن..بخدا الان چندساله من زیرنظردکتر روماتولوژی دارومصرف میکنم..شوهرم بنده خدا یکسره برام هزینه میکنه...ولی پدرم بااینکه وضع مالی خوبی داره یک باریه پنجاه تومنی هم بهم نداده بگه توهم دخترمی بزارکمک حالت باشم ...اصلا یه زنگ ناقابل هم نمیزنه حداقل یه حالی ازم بپرسه همیشه من زنگ میزنم بهش حالشومیپرسم..ولی به اون دخترش هرروززنگ میزنه ماه به ماه پول براش واریزمیکنه..خونه شون همچی میبره.گوشه کوچکی از زندگیم بودخلاصه وارگفتم که شما عزیزان حضوردرکانال خسته نشین..یه درددل بود.. ببخشید خسته تون کردم..بخدا خیلی دلم شکسته...دختری که مادرنداره هیچکی نمیفهمه تودلش چقدر غصه است بی مادری دردغریبیه..عزیزان هرکسی مادرداره خداحفظش کنه براش،طول عمرباعزت بده بهش،هرکسی هم مثل من مادرش را ازدست داده خداروحشان راباحضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه محشورکنه🤲🤲ولی توروخدا هرکسی زن بابا شده یکم انصاف داشته باشه بچه های شوهررامثل بچه خودش ببینه..جای دوری نمیره...خداجای حق نشسته ...چوپ خداصدانداره بزنه بدجورمیزنه...حواستون به آخرتتون هم باشه...من نفرین نمیکنم آه هم نمیکشم ولی یک کلمه میگم...سپردم به خداوند بزرگ..باعرض پوزش از عزیزان گروه ندیده دوستتون دارمhearts️hearts️
leavescherry_blossom
لینک کانالمون point_down
@dastan_officiall
•آیدی ادمینpoint_down
@yase_sepid1
•داستان زندگیتو بفرست برامون hearts️point_up️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ .
ﻣﺮﺩ:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .
ﻣﺮﮒ ": ﺣﺘﻤﺎ".
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ..
مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ،ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ تلاش ﮐﻨﯽ ،ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ...
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
ﻣﺮﺩ:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .
ﻣﺮﮒ ": ﺣﺘﻤﺎ".
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ..
مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ،ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ تلاش ﮐﻨﯽ ،ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ...
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
vertical_traffic_lightچرا بیحجابی حقالناس است؟
underage خانمهای بیحجاب که با پوشش زننده و نامناسب به خیابانها میآیند حقالناس به گردن دارند و با بیرون آمدن پرونده اعمال خود را پُر از گناهانی میکنند که اصلا انجام ندادهاند اما موجب گناه دیگران شدهاند.
fire جوانانی که امکان ازدواج برایشان فراهم نیست با دیدن پوشش مبتذل این خانمها موجبات گناه برایشان فراهم میشود و این گناهان به گردن خانم بیحجاب است.
warning️ از طرفی بیحجابی موجب عادیسازی گناه و الگوسازی غلط در جامعه میشود و دخترانی که به این چرخه اشتباه اضافه میشود و گناهان آنها هم به گردن زنانی است که اول این مُد و الگوی غلط را در جامعه راهاندازی کردهاند. عقوبت ترویج گناهان اجتماعی بسیار سنگینتر از گناهان فردی است چون موجب ابتذال یک جامعه خواهد شد.
#حجاب
#حقالناس
@dastan_officiall
#بازگشت_نبوی
#احیای_سنت_صالح_اسلامی.crescent_moon
underage خانمهای بیحجاب که با پوشش زننده و نامناسب به خیابانها میآیند حقالناس به گردن دارند و با بیرون آمدن پرونده اعمال خود را پُر از گناهانی میکنند که اصلا انجام ندادهاند اما موجب گناه دیگران شدهاند.
fire جوانانی که امکان ازدواج برایشان فراهم نیست با دیدن پوشش مبتذل این خانمها موجبات گناه برایشان فراهم میشود و این گناهان به گردن خانم بیحجاب است.
warning️ از طرفی بیحجابی موجب عادیسازی گناه و الگوسازی غلط در جامعه میشود و دخترانی که به این چرخه اشتباه اضافه میشود و گناهان آنها هم به گردن زنانی است که اول این مُد و الگوی غلط را در جامعه راهاندازی کردهاند. عقوبت ترویج گناهان اجتماعی بسیار سنگینتر از گناهان فردی است چون موجب ابتذال یک جامعه خواهد شد.
#حجاب
#حقالناس
@dastan_officiall
#بازگشت_نبوی
#احیای_سنت_صالح_اسلامی.crescent_moon
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
✍ترامپِ مفلوک و شکستخورده در جنگ با ایران، حالا برای رئیسجمهور چین زبان به پاچهخواری باز کرده.
جهان حالا در جنگ با ایران، توان واقعی آمریکا را دیده.
دولتها فهمیدند آنچه بهعنوان ابرقدرت شکستناپذیر نمایش داده میشد، بیشتر قدرت هالیوودش بود تا قدرت واقعی ارتش متجاوز آمریکا.
اساسا آمریکا برای استعمار جهان، بیشتر از قدرت واقعی، به تصویرسازی از قدرت نیاز داشت.
به هیمنه رسانهای و به ترساندن ملتها. اما ترامپ احمق، همان نقابی را که دههها روی چهره آمریکا بود کنار زد و ضعف واقعی نظامی این کشور را آشکار کرد.
و حالا همان ترامپ که برای دنیا خط و نشان میکشید، به این شکل ذلیلانه مقابل چین سخن میگوید.
اما این همان رییس جمهور چینست که در سفرش به ایران روحانی (رییسجمهور وقت) حتی به استقبالش نرفت و به جمع کردن چمدان برای سفر به فرانسه با وعده فریبکارانه غربیها برای آوردن هوایپمایی مشغول بود که هیچ وقت نیامد.
به هر حال دستوری که کدخدا داده بود و نباید آرزده خاطر میشد.
لازم به یادآوریست رییس جمهور چین آن رورها، سفر سه روزه خود را به دو روز تقلیل داد و به چین برگشت.
ضمن اینکه تا پایان دوره دولت روحانی واکسن کرونای چینی به ایران نیامد تا دولت شهید رییسی قدرت را به دست گرفت و واکسنها تحویل داده شد.
فرقست بین دولتی که چشمش به دست غرب باشد، با دولتی که عزت را در تعامل متوازن میبیند.
فرقست بین انتخاب درست و انتخاب غلط.
فرقست بین رای دادن و رای ندادن.
@dastan_officiall
جهان حالا در جنگ با ایران، توان واقعی آمریکا را دیده.
دولتها فهمیدند آنچه بهعنوان ابرقدرت شکستناپذیر نمایش داده میشد، بیشتر قدرت هالیوودش بود تا قدرت واقعی ارتش متجاوز آمریکا.
اساسا آمریکا برای استعمار جهان، بیشتر از قدرت واقعی، به تصویرسازی از قدرت نیاز داشت.
به هیمنه رسانهای و به ترساندن ملتها. اما ترامپ احمق، همان نقابی را که دههها روی چهره آمریکا بود کنار زد و ضعف واقعی نظامی این کشور را آشکار کرد.
و حالا همان ترامپ که برای دنیا خط و نشان میکشید، به این شکل ذلیلانه مقابل چین سخن میگوید.
اما این همان رییس جمهور چینست که در سفرش به ایران روحانی (رییسجمهور وقت) حتی به استقبالش نرفت و به جمع کردن چمدان برای سفر به فرانسه با وعده فریبکارانه غربیها برای آوردن هوایپمایی مشغول بود که هیچ وقت نیامد.
به هر حال دستوری که کدخدا داده بود و نباید آرزده خاطر میشد.
لازم به یادآوریست رییس جمهور چین آن رورها، سفر سه روزه خود را به دو روز تقلیل داد و به چین برگشت.
ضمن اینکه تا پایان دوره دولت روحانی واکسن کرونای چینی به ایران نیامد تا دولت شهید رییسی قدرت را به دست گرفت و واکسنها تحویل داده شد.
فرقست بین دولتی که چشمش به دست غرب باشد، با دولتی که عزت را در تعامل متوازن میبیند.
فرقست بین انتخاب درست و انتخاب غلط.
فرقست بین رای دادن و رای ندادن.
@dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
cherry_blossomبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِcherry_blossom
pushpinشکایت از روزگار
✍مفضل بن قیس سخت در فشار زندگی واقع شده بود. فقر و تنگدستی، قرض و مخارج زندگی او را آزار میداد.
یک روز در محضر امام صادق علیهالسلام
لب به شکایت گشود
و بیچارگیهای خود را مو به مو تشریح کرد :
فلان مبلغ قرض دارم،
نمیدانم چه جور ادا کنم.
فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدي ندارم بیچاره شدم، متحیرم، گیج شدهام
به هر در بازي میروم به رویم بسته میشود...
small_red_triangleدر آخر از امام تقاضا کرد دربارهاش دعایی بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از کار فرو بسته او بگشاید.
امام صادق به کنیزکی که آنجا بود فرمود :
برو آن کیسه اشرفی که منصور براي ما فرستاده بیاور.
کنیزك رفت و فورا کیسه اشرفی را حاضر کرد.
آنگاه به مفضل بن قیس فرمود :
در این کیسه چهار صد دینار است و کمکی است برای زندگی تو
مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم
این نبود،
مقصودم فقط خواهش دعا بود.
small_red_triangleبسیار خوب،
دعا هم میکنم.
اما این نکته را به تو بگویم،
هرگز سختیها و بیچارگیهای خود را براي
مردم تشریح نکن،
اولین اثرش این است که وانمود میشود
تو در میدان زندگی زمین خوردهای و از روزگار شکست .يافتهای در نظرها کوچک میشوي،
شخصیت و احترامت از میان میرود.
(«لا تخبر الناس بکل ما انت فیه فتهون علیهم» بحارالانوار، ج /11ص ۱۱۴)
booksداستان راستان جلد دوم شهید مطهری
@dastan_officiall
pushpinشکایت از روزگار
✍مفضل بن قیس سخت در فشار زندگی واقع شده بود. فقر و تنگدستی، قرض و مخارج زندگی او را آزار میداد.
یک روز در محضر امام صادق علیهالسلام
لب به شکایت گشود
و بیچارگیهای خود را مو به مو تشریح کرد :
فلان مبلغ قرض دارم،
نمیدانم چه جور ادا کنم.
فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدي ندارم بیچاره شدم، متحیرم، گیج شدهام
به هر در بازي میروم به رویم بسته میشود...
small_red_triangleدر آخر از امام تقاضا کرد دربارهاش دعایی بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از کار فرو بسته او بگشاید.
امام صادق به کنیزکی که آنجا بود فرمود :
برو آن کیسه اشرفی که منصور براي ما فرستاده بیاور.
کنیزك رفت و فورا کیسه اشرفی را حاضر کرد.
آنگاه به مفضل بن قیس فرمود :
در این کیسه چهار صد دینار است و کمکی است برای زندگی تو
مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم
این نبود،
مقصودم فقط خواهش دعا بود.
small_red_triangleبسیار خوب،
دعا هم میکنم.
اما این نکته را به تو بگویم،
هرگز سختیها و بیچارگیهای خود را براي
مردم تشریح نکن،
اولین اثرش این است که وانمود میشود
تو در میدان زندگی زمین خوردهای و از روزگار شکست .يافتهای در نظرها کوچک میشوي،
شخصیت و احترامت از میان میرود.
(«لا تخبر الناس بکل ما انت فیه فتهون علیهم» بحارالانوار، ج /11ص ۱۱۴)
booksداستان راستان جلد دوم شهید مطهری
@dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
#درددل_اعضا
سلام امروز از صبح سردرد دارم بس که فکر میکنم وحرص خوردم خواستم یه کم درد ودل کنم شاید کمی سبک شدم
من ۳۹ سالمه شوهرم ۳۵ سالشه مرد خوب وکاری مهربون ودلسوز وخانواده دوسته فقط یه نقص جسمی داره واینکه یکی از بچه ها م همین نقص را به شکل کمتر داره که به خاطر همون خیلی عذاب می کشم من قبل از ازدواج خیلی موقعیت های خوبی داشتم ولی با غرور کاذبم همه را پرونندم شاید یه دلیلش هم این بود که به کسی علاقه داشتم ودوست داشتم با اون ازدواج کنم ولی نشد ومن سالها فقط افسرده بودم خانوادم به خاطر این که سنم داشت می رفت بالا ویه خواهر کوچکتر از خودم داشتم مجبورم کردن با این آقا ازدواج کنم از اولین روز عقدم ازش تنفر داشتم یادمه شب عقدم تا صبح تو اتاق گریه کردم. حالا نزدیک ۱۴ سال از اون موقع میگذره ولی اصلا علاقه ای بهش پیدا نکردم وفقط عادت کردم به این زندگی با خودم میگم اگه با یکی از اون خواستگارها ازدواج میکردم خیلی خوشبخت می شدم لا اقل بچه سالم داشتم چون همشون رامیشناسم واز اوضاع واحوالشون با خبرم شوهرم خیلی تلاش میکنه خونه وماشین وباغ و...داریم تولد وسالگرد ازدواج ..برام کادو میگیره خیلی هوامو داره تو کار خونه کمک میکنه برا بارداری مشکل داشتم هزینه کرد تا بچه دار شدم ۸ماه استراحت بودم خودش همه کارها را میکرد من اینا را میدونم میدونم خیلی دوستم داره ولی نمیدونم چرا فکر می کنم بقیه خوشبخترن چون شوهرشون نقص نداره همش حالم بده برای شفای بچه خیلی دعا میکنم دیگه نا امید شدم هر روز فکر این بچه وآینده را دارم اعصابم خیلی خورد میشه کلا من اصلا خوشحال نیستم همش داد میزنم افسرده ام به خودش وخانواده فحش میدم به رابط ازدواجمون فحش میدم دست خودم نیست همش می پرسم اگه سالم بود میرفت یکی از فامیلش را میگرفت حالا که اینجوریه اومدخواستگاری من بارها بهش گفتم براچی اومدی خواستگاری من ومن را بدبخت کردی تو ذهنم همش همسرم را با خواستگاری قبلیم مقايسه میکنم وگاهی وقتا تا صبح بیدارم وگریه میکنم گاهی وقتا دلم براش میسوزه میگم شاید اگه با من نبود ایشونم هم خوشبختر میشد چون خیلی غر میزنم واعصابش را خورد میکنم نمیدونم چکار کنم دست خودم نیست بارها خواستم رفتارم را درست کنم یه روز خوبم بعد دوباره شروع میکنم به غر زدن قبلا پیش همه از آشپزی واخلاق ومهربانی من تعریف میکرد ولی حالااحساس میکنم اونم خسته شده. گاهی وقتا میگم طلاق بگیرم برم بعد میگم برم بگم به چه دلیل میخوام طلاق بگیرم دیگه به خدا گاهی به خود کشی هم فکر میکنم ولی فکر بچه ها که کسی را ندارند مانعم میشه کلا موندم نمیدونم چطوره که بعد این همه سال هیچ علاقه ای بهش ندارم تو رو خدا اگه میدونید بهم بگید چکار کنم راهکاری برای این که با خودم کنار بیام فکر وخیال نکنم تو را خدا شما دوستان گل هم برای شفای فرزندم دعا کنید تا حال دل منم کمی بهتر بشه . ممنونم
لینک کانالمون point_down
@dastan_officiall
•آیدی ادمینpoint_down
@yase_sepid1
•داستان زندگیتو بفرست برامون hearts️point_up️
سلام امروز از صبح سردرد دارم بس که فکر میکنم وحرص خوردم خواستم یه کم درد ودل کنم شاید کمی سبک شدم
من ۳۹ سالمه شوهرم ۳۵ سالشه مرد خوب وکاری مهربون ودلسوز وخانواده دوسته فقط یه نقص جسمی داره واینکه یکی از بچه ها م همین نقص را به شکل کمتر داره که به خاطر همون خیلی عذاب می کشم من قبل از ازدواج خیلی موقعیت های خوبی داشتم ولی با غرور کاذبم همه را پرونندم شاید یه دلیلش هم این بود که به کسی علاقه داشتم ودوست داشتم با اون ازدواج کنم ولی نشد ومن سالها فقط افسرده بودم خانوادم به خاطر این که سنم داشت می رفت بالا ویه خواهر کوچکتر از خودم داشتم مجبورم کردن با این آقا ازدواج کنم از اولین روز عقدم ازش تنفر داشتم یادمه شب عقدم تا صبح تو اتاق گریه کردم. حالا نزدیک ۱۴ سال از اون موقع میگذره ولی اصلا علاقه ای بهش پیدا نکردم وفقط عادت کردم به این زندگی با خودم میگم اگه با یکی از اون خواستگارها ازدواج میکردم خیلی خوشبخت می شدم لا اقل بچه سالم داشتم چون همشون رامیشناسم واز اوضاع واحوالشون با خبرم شوهرم خیلی تلاش میکنه خونه وماشین وباغ و...داریم تولد وسالگرد ازدواج ..برام کادو میگیره خیلی هوامو داره تو کار خونه کمک میکنه برا بارداری مشکل داشتم هزینه کرد تا بچه دار شدم ۸ماه استراحت بودم خودش همه کارها را میکرد من اینا را میدونم میدونم خیلی دوستم داره ولی نمیدونم چرا فکر می کنم بقیه خوشبخترن چون شوهرشون نقص نداره همش حالم بده برای شفای بچه خیلی دعا میکنم دیگه نا امید شدم هر روز فکر این بچه وآینده را دارم اعصابم خیلی خورد میشه کلا من اصلا خوشحال نیستم همش داد میزنم افسرده ام به خودش وخانواده فحش میدم به رابط ازدواجمون فحش میدم دست خودم نیست همش می پرسم اگه سالم بود میرفت یکی از فامیلش را میگرفت حالا که اینجوریه اومدخواستگاری من بارها بهش گفتم براچی اومدی خواستگاری من ومن را بدبخت کردی تو ذهنم همش همسرم را با خواستگاری قبلیم مقايسه میکنم وگاهی وقتا تا صبح بیدارم وگریه میکنم گاهی وقتا دلم براش میسوزه میگم شاید اگه با من نبود ایشونم هم خوشبختر میشد چون خیلی غر میزنم واعصابش را خورد میکنم نمیدونم چکار کنم دست خودم نیست بارها خواستم رفتارم را درست کنم یه روز خوبم بعد دوباره شروع میکنم به غر زدن قبلا پیش همه از آشپزی واخلاق ومهربانی من تعریف میکرد ولی حالااحساس میکنم اونم خسته شده. گاهی وقتا میگم طلاق بگیرم برم بعد میگم برم بگم به چه دلیل میخوام طلاق بگیرم دیگه به خدا گاهی به خود کشی هم فکر میکنم ولی فکر بچه ها که کسی را ندارند مانعم میشه کلا موندم نمیدونم چطوره که بعد این همه سال هیچ علاقه ای بهش ندارم تو رو خدا اگه میدونید بهم بگید چکار کنم راهکاری برای این که با خودم کنار بیام فکر وخیال نکنم تو را خدا شما دوستان گل هم برای شفای فرزندم دعا کنید تا حال دل منم کمی بهتر بشه . ممنونم
لینک کانالمون point_down
@dastan_officiall
•آیدی ادمینpoint_down
@yase_sepid1
•داستان زندگیتو بفرست برامون hearts️point_up️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
حکایت موش و گربههای دربار
روزی موشها نزد پادشاه خود رفتند و گفتند:
«ای پادشاه، ما از دست گربهها امان نداریم! شب و روز در کمیناند. خانههایمان را ویران کردهاند، فرزندانمان را خوردهاند، و زندگی بر ما سخت شده.»
پادشاه گفت:
«غم مخورید! من فرمان میدهم تا گربهها را یا تبعید کنند یا به خدمت شما درآورند.»
فردای آن روز فرمانی صادر شد: «از این پس، گربهها محافظ موشها خواهند بود.»
موشها خوشحال شدند. اما طولی نکشید که دیدند همان گربههایی که قبلاً در سایه شکار میکردند، حالا با حکم قانونی، آشکارا و بیشرمانه هرچه میخواهند میخورند، و کسی هم جلودارشان نیست.
موشها دوباره نزد پادشاه رفتند و گفتند:
«ای پادشاه، اوضاع بدتر شد!»
پادشاه گفت:
«ساکت باشید! اکنون همهچیز قانونیست!»
گاه ظلم، وقتی رنگ قانون بگیرد، از خود ظلم هم خطرناکتر میشود.
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
@dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
روزی موشها نزد پادشاه خود رفتند و گفتند:
«ای پادشاه، ما از دست گربهها امان نداریم! شب و روز در کمیناند. خانههایمان را ویران کردهاند، فرزندانمان را خوردهاند، و زندگی بر ما سخت شده.»
پادشاه گفت:
«غم مخورید! من فرمان میدهم تا گربهها را یا تبعید کنند یا به خدمت شما درآورند.»
فردای آن روز فرمانی صادر شد: «از این پس، گربهها محافظ موشها خواهند بود.»
موشها خوشحال شدند. اما طولی نکشید که دیدند همان گربههایی که قبلاً در سایه شکار میکردند، حالا با حکم قانونی، آشکارا و بیشرمانه هرچه میخواهند میخورند، و کسی هم جلودارشان نیست.
موشها دوباره نزد پادشاه رفتند و گفتند:
«ای پادشاه، اوضاع بدتر شد!»
پادشاه گفت:
«ساکت باشید! اکنون همهچیز قانونیست!»
گاه ظلم، وقتی رنگ قانون بگیرد، از خود ظلم هم خطرناکتر میشود.
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
@dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
اولین موتورسیکلتی که از انگلیس به ایران وارد شد
همانطور که در تصویر میبینید اواخر دهه بیست اولین موتور سیکلتهای انگلیسی به ایران وارد شدند.
@dastan_officiall
همانطور که در تصویر میبینید اواخر دهه بیست اولین موتور سیکلتهای انگلیسی به ایران وارد شدند.
@dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
در روزگاری زندگی میکنیم که ...
مردمانش به ریشمان میخندند
از موفقیتمان ناراحت میشوند
به لحظاتمان حسودی میکنند
و چشم دیدنمان را ندارند
جالب اینجاست که ...
هرموقع ما را میبینند
دقیقا چند دقیقه قبلش ؛
داشتند از خوبیهای ما میگفتند!
@dastan_officiall
مردمانش به ریشمان میخندند
از موفقیتمان ناراحت میشوند
به لحظاتمان حسودی میکنند
و چشم دیدنمان را ندارند
جالب اینجاست که ...
هرموقع ما را میبینند
دقیقا چند دقیقه قبلش ؛
داشتند از خوبیهای ما میگفتند!
@dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
امام محمدباقر علیه السلام:
بهترین چیزی را که دوست دارید درباره شما بگویند، درباره مردم بگویید
قولوا لِلنّاسِ اَحسنَ ما تُحِبُّونَ اَن یُقالَ لَکم
تحف العقول صفحه 300
@dastan_officiall
بهترین چیزی را که دوست دارید درباره شما بگویند، درباره مردم بگویید
قولوا لِلنّاسِ اَحسنَ ما تُحِبُّونَ اَن یُقالَ لَکم
تحف العقول صفحه 300
@dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
داستان کوتاه
leavesleaves
خیلی قشنگـه حتما بخونیـنok_hand
فردی هنگام راه رفتن پایش
به سکه ای خورد.
تاریک بود، فکر کرد طلاست.
کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید 2 ریالی است.
بعد دید کاغذی که آتش زده،
هزار تومانی بوده. گفت:
چی را برای چی آتش زدم!
و این حکایت زندگی خیلی از ماهاست
که چیزهای با ارزش را برای
چیزهای بی ارزش آتش می زنیم
و خودمان هم خبر نداریم.
آرامش امروزمان را فدای چشم و
هم چشمی ها و مقایسه کردن های
خود میکنیم و سلامتی امروزمان
را با استرسها و نگرانی های بی مورد
به خطر می اندازیم ...
@dastan_officiall
خیلی قشنگـه حتما بخونیـنok_hand
فردی هنگام راه رفتن پایش
به سکه ای خورد.
تاریک بود، فکر کرد طلاست.
کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید 2 ریالی است.
بعد دید کاغذی که آتش زده،
هزار تومانی بوده. گفت:
چی را برای چی آتش زدم!
و این حکایت زندگی خیلی از ماهاست
که چیزهای با ارزش را برای
چیزهای بی ارزش آتش می زنیم
و خودمان هم خبر نداریم.
آرامش امروزمان را فدای چشم و
هم چشمی ها و مقایسه کردن های
خود میکنیم و سلامتی امروزمان
را با استرسها و نگرانی های بی مورد
به خطر می اندازیم ...
@dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
۲۵ اردیبهشت
داستان کوتاه
red_circle قباحت زیپ باز شلوار آقایون بیشتر است یا عریانی اندام یک زن
diamonds️وارد کلاس شدم به عمد با زیپ شلوار نبسته!!!
خواستم عکس العمل دانشجویان کلاس را بسنجم و مطلبی را هم که میخواستم، تبیین کنم براش دلیل منطقی داشته باشم.
اولش کسی متوجه نشده بود کم کم بهم رسوندن زیپ شلوار استاد بازه...
دخترها پوزخند پنهانی میزدند و پسرها زیر لب با هم پچ پچ میکردند...
یکی دو نفر خواستن موضوع رو به من منتقل کنند با ممانعت عده دیگری مواجه شدند...
که یعنی بزار بخندیم...
منم ضمن اینکه همگی رو زیر نظر داشتم طبق روال درس را دنبال کردم.
نزدیک آخرهای زمان کلاس بدون اینکه به پائین نگاه کنم روی تخته سیاه نوشتم زیپ شلوارمن پایین بود...اشکالی داره؟؟!!
یهو انگار کلاس با تنفس جدیدی مواجه شده باشه ...
چند نفری متلک گفتن چند نفری هم اظهار فضل کردند.ولی بیشتر خانمها گفتن خوب بی ادبیه اینکه فرد متشخصی چون شما اینگونه ظاهر بشوید!!
بعد نوشتم از درس امروز کسی چیزی یاد گرفت؟؟!!
تقریبا همه گفتن نه...
چون اصلا حواسمون جای دیگه ای متمرکز شده بود!!!
گفتم پس یک زیپ کوچولو میتواند یک نفر باشخصیت رو تنزل بدهد...
دوم اینکه میتواند روی ذهن دیگر تاثیر بگذارد...
حال پاسخ بدهید وقتی دکمه روی سینه دختر خانمی باز میماند...
پاچه شلوار خانمی تا نزدیکی های زانو باز و عریان می شود
وقتی گوشواره و گردنبند و آرایش موهای خانمی با رنگ آمیزی غلیظ و چشم نواز مواجه میشود...
آیا تنزل شخصیت ایجاد نمی کند
آیا...
حواس دیگران را پرت نمیکند ...
به نظر شما قباحت زیپ باز شلوار آقایون بیشتر است یا عریانی اندام یک زن
آیا شما نمی توانستید بدون توجه به زیپ شلوار تمام حواستان را معطوف درس کنید.
پس یادتان باشد حجاب و پوشش برای حفظ آرامش زن و مرد در جامعه لازم است .
small_blue_diamondمجاهد میدان جهاد تبیین باشید و حداقل برای یک نفر ارسال کنید...
@dastan_officiall
diamonds️وارد کلاس شدم به عمد با زیپ شلوار نبسته!!!
خواستم عکس العمل دانشجویان کلاس را بسنجم و مطلبی را هم که میخواستم، تبیین کنم براش دلیل منطقی داشته باشم.
اولش کسی متوجه نشده بود کم کم بهم رسوندن زیپ شلوار استاد بازه...
دخترها پوزخند پنهانی میزدند و پسرها زیر لب با هم پچ پچ میکردند...
یکی دو نفر خواستن موضوع رو به من منتقل کنند با ممانعت عده دیگری مواجه شدند...
که یعنی بزار بخندیم...
منم ضمن اینکه همگی رو زیر نظر داشتم طبق روال درس را دنبال کردم.
نزدیک آخرهای زمان کلاس بدون اینکه به پائین نگاه کنم روی تخته سیاه نوشتم زیپ شلوارمن پایین بود...اشکالی داره؟؟!!
یهو انگار کلاس با تنفس جدیدی مواجه شده باشه ...
چند نفری متلک گفتن چند نفری هم اظهار فضل کردند.ولی بیشتر خانمها گفتن خوب بی ادبیه اینکه فرد متشخصی چون شما اینگونه ظاهر بشوید!!
بعد نوشتم از درس امروز کسی چیزی یاد گرفت؟؟!!
تقریبا همه گفتن نه...
چون اصلا حواسمون جای دیگه ای متمرکز شده بود!!!
گفتم پس یک زیپ کوچولو میتواند یک نفر باشخصیت رو تنزل بدهد...
دوم اینکه میتواند روی ذهن دیگر تاثیر بگذارد...
حال پاسخ بدهید وقتی دکمه روی سینه دختر خانمی باز میماند...
پاچه شلوار خانمی تا نزدیکی های زانو باز و عریان می شود
وقتی گوشواره و گردنبند و آرایش موهای خانمی با رنگ آمیزی غلیظ و چشم نواز مواجه میشود...
آیا تنزل شخصیت ایجاد نمی کند
آیا...
حواس دیگران را پرت نمیکند ...
به نظر شما قباحت زیپ باز شلوار آقایون بیشتر است یا عریانی اندام یک زن
آیا شما نمی توانستید بدون توجه به زیپ شلوار تمام حواستان را معطوف درس کنید.
پس یادتان باشد حجاب و پوشش برای حفظ آرامش زن و مرد در جامعه لازم است .
small_blue_diamondمجاهد میدان جهاد تبیین باشید و حداقل برای یک نفر ارسال کنید...
@dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
داستان کوتاه
سلامhibiscus
diamonds️عزیزان همونطور که در جریانین ما به هیچ ارگانی وابسته نیستیم. یکی مثل شما هستیم و از شما قدرت گرفتیم و به لطف شما چنلمون از 40 تا ممبر به حدود 2500 تا ممبر رسیده و همه ی اینا رو مدیون شماییم دمتون گرمhearts️fire
راستش دوستان عزیز برای ادامه فعالیت چنل و بهبود بخشیدن به محتوای چنل نیاز به حمایت مالی داریم.خودتون از اوضاع اقتصادی در جریان هستین.
خلاصه بگم دوستان لینک دونیتو میذارم
هر چقد که در توانتونه از ما حمایت کنید. :)hearts️hearts️point_downpoint_down
https://daramet.com/dastan_officiall
https://daramet.com/dastan_officiall
diamonds️عزیزان همونطور که در جریانین ما به هیچ ارگانی وابسته نیستیم. یکی مثل شما هستیم و از شما قدرت گرفتیم و به لطف شما چنلمون از 40 تا ممبر به حدود 2500 تا ممبر رسیده و همه ی اینا رو مدیون شماییم دمتون گرمhearts️fire
راستش دوستان عزیز برای ادامه فعالیت چنل و بهبود بخشیدن به محتوای چنل نیاز به حمایت مالی داریم.خودتون از اوضاع اقتصادی در جریان هستین.
خلاصه بگم دوستان لینک دونیتو میذارم
هر چقد که در توانتونه از ما حمایت کنید. :)hearts️hearts️point_downpoint_down
https://daramet.com/dastan_officiall
https://daramet.com/dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
۲۵ اردیبهشت
داستان کوتاه
rotating_light کارشناس شبکه ۳ در پخش زنده: لزوما همه چیز با رهبری هماهنگ نیست؛ دلیل؟! تجربه!
مردم در عین حفظ حرمت مسئولان ،مطالبه گری برای تحقق نظرات و دستورات رهبری را ادامه دهند.
@dastan_officiall
مردم در عین حفظ حرمت مسئولان ،مطالبه گری برای تحقق نظرات و دستورات رهبری را ادامه دهند.
@dastan_officiall
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
داستان کوتاه
داستان انیشتین و راننده اش
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت طوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند راننده اش پیشنهاد داد که جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت به هر حال سخنرانی راننده عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت طوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند راننده اش پیشنهاد داد که جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت به هر حال سخنرانی راننده عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ اردیبهشت
داستان کوتاه
داستانی که شاید شرح حال بعضی از ماهاباشد
ﺗﺎﺟﺮ ی ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ روستایی ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟
روستایی : ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ !
تاجر : ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟
روستایی : ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ !
تاجر : ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻰ؟
روستایی : استراحت می کنم ! می خوابم ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! باخانوادم سپری می کنم و . . . ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ !
تاجر : ﻣﻦ ﺗﻮﯼ شهر ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ! ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ ! ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﻌﺪﺍ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺩﺍﺭﻯ !
روستایی : ﺧﺐ ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
تاجر : ﺑﺠﺎﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها ﻣﯿﺪﻯ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻰ...
ﺑﻌﺪﺵ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻰ... ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻰ ﻭ ﻣﯿﺮﻯ شهر ! ﺑﻌﺪﺵ پایتخت ! ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻰ...
روستایی : ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ؟
تاجر : ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ !
روستایی : ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ ﺁﻗﺎ؟
تاجر : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ ! ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮﮐﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻰ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ میلیاردها ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ !
روستایی : میلیاردها ؟؟؟ ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
تاجر : ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻰ ! ﻣﯿﺮﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺳﺎﺣﻠﻰ ﮐﻮﭼﯿﮏ ! ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﮐﻨﻰ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ ! ﻭ...
روستایی ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ تاجر ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﻨﮑﺎﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!!
ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﭘﺮﮔﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ
ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
ﺗﺎﺟﺮ ی ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ روستایی ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟
روستایی : ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ !
تاجر : ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟
روستایی : ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ !
تاجر : ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻰ؟
روستایی : استراحت می کنم ! می خوابم ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! باخانوادم سپری می کنم و . . . ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ !
تاجر : ﻣﻦ ﺗﻮﯼ شهر ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ! ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ ! ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﻌﺪﺍ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺩﺍﺭﻯ !
روستایی : ﺧﺐ ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
تاجر : ﺑﺠﺎﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها ﻣﯿﺪﻯ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻰ...
ﺑﻌﺪﺵ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻰ... ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻰ ﻭ ﻣﯿﺮﻯ شهر ! ﺑﻌﺪﺵ پایتخت ! ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻰ...
روستایی : ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ؟
تاجر : ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ !
روستایی : ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ ﺁﻗﺎ؟
تاجر : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ ! ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮﮐﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻰ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ میلیاردها ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ !
روستایی : میلیاردها ؟؟؟ ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
تاجر : ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻰ ! ﻣﯿﺮﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺳﺎﺣﻠﻰ ﮐﻮﭼﯿﮏ ! ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﮐﻨﻰ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ ! ﻭ...
روستایی ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ تاجر ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﻨﮑﺎﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!!
ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﭘﺮﮔﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ
ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ
──── · ⋆ sunflower⋆ · ────
𝐉𝐨𝐢𝐧 @dastan_officiall ࣪yellow_heartleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA3Kدنبال کننده
sparkles﷽sparkles
rocket در این کانال، شما را به دنیایی از خیال و واقعیت میبریم. جایی که هر کلمه، یک تصویر است و هر داستان، یک زندگی.
#زنده_باد_ایران
https://rubika.ir/dastan_officiall
ارسال خاطرات :point_down
@yase_sepid1
ناشناس:
https://daigo.ir/secret/989965455.
تعرفه تبلیغات:
https://rubika.ir/tablighatdk
مشاهده کانال پیامرسانrocket در این کانال، شما را به دنیایی از خیال و واقعیت میبریم. جایی که هر کلمه، یک تصویر است و هر داستان، یک زندگی.
#زنده_باد_ایران
https://rubika.ir/dastan_officiall
ارسال خاطرات :point_down
@yase_sepid1
ناشناس:
https://daigo.ir/secret/989965455.
تعرفه تبلیغات:
https://rubika.ir/tablighatdk