۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
headphonesقرائت #زیارت_عاشــورا"
microphone با نوای #علی_فانی
ear_of_rice به نیت سلامتی و تعجیل در #ظهور امام زمــان ارواحنافداه pray
maple_leafمتن عربی و انگلیسی سلام بر امام حسین (ع)
ear_of_rice أَلسَّلاَمُ عَلىٰ الْـحُسَيْنِ، وَعَلىٰ عَلِيِّ بْنِ الْـحُسَيْنِ، وَعَلىٰ أَوْلاَدِ الْـحُسَيْنِ، وَعَلىٰ أَصْحَابِ الْـحُسَيْنِ.ear_of_rice
maple_leafGreetings be upon Husayn, and upon 'Ali the son of Husayn and upon the children of Husayn and upon the companions of Husaynmaple_leaf
🇮🇷 https://eitaa.com/dastan9
🇮🇷 http://Splus.ir/dastan9
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
─┅─═ঊঈleavescherry_blossomleavesঊঈ═─┅─
#داستانهای_کوتاه_و_آموزنده
─┅─═ঊঈleavescherry_blossomleavesঊঈ═─┅─
microphone با نوای #علی_فانی
ear_of_rice به نیت سلامتی و تعجیل در #ظهور امام زمــان ارواحنافداه pray
maple_leafمتن عربی و انگلیسی سلام بر امام حسین (ع)
ear_of_rice أَلسَّلاَمُ عَلىٰ الْـحُسَيْنِ، وَعَلىٰ عَلِيِّ بْنِ الْـحُسَيْنِ، وَعَلىٰ أَوْلاَدِ الْـحُسَيْنِ، وَعَلىٰ أَصْحَابِ الْـحُسَيْنِ.ear_of_rice
maple_leafGreetings be upon Husayn, and upon 'Ali the son of Husayn and upon the children of Husayn and upon the companions of Husaynmaple_leaf
🇮🇷 https://eitaa.com/dastan9
🇮🇷 http://Splus.ir/dastan9
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
─┅─═ঊঈleavescherry_blossomleavesঊঈ═─┅─
#داستانهای_کوتاه_و_آموزنده
─┅─═ঊঈleavescherry_blossomleavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
book تقویم شیعه
sunny️ امروز:
شمسی: شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
میلادی: 2026 Saturday -09May
قمری: السبت؛، 21 ذی القعده 1447
rose امروز متعلق است به:
small_orange_diamondپبامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلّم
sparkle️ وقایع مهم شیعه
small_blue_diamondامروز مناسبتی نداریم
calendar روزشمار:
black_small_square️8 روز تا شهادت امام جواد علیه السلام
black_small_square️15 روز تا شهادت امام محمد باقر علیه السلام
black_small_square️17 روز تا روز عرفه
hibiscus17 روز تا عید سعید قربان
hibiscus22 روز تا ولادت امام هادی علیه السلام
hibiscus26 روز تا عید اکبر غدیر
#یا_زهرا
#یا_ابا_عبدلله_حسین
#یا_صاحب_الزمان
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
#تعجیل_در_فرج_مولایمان_صلوات
diamond_shape_with_a_dot_inside @dastan9 diamond_shape_with_a_dot_inside
sunny️ امروز:
شمسی: شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
میلادی: 2026 Saturday -09May
قمری: السبت؛، 21 ذی القعده 1447
rose امروز متعلق است به:
small_orange_diamondپبامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلّم
sparkle️ وقایع مهم شیعه
small_blue_diamondامروز مناسبتی نداریم
calendar روزشمار:
black_small_square️8 روز تا شهادت امام جواد علیه السلام
black_small_square️15 روز تا شهادت امام محمد باقر علیه السلام
black_small_square️17 روز تا روز عرفه
hibiscus17 روز تا عید سعید قربان
hibiscus22 روز تا ولادت امام هادی علیه السلام
hibiscus26 روز تا عید اکبر غدیر
#یا_زهرا
#یا_ابا_عبدلله_حسین
#یا_صاحب_الزمان
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
#تعجیل_در_فرج_مولایمان_صلوات
diamond_shape_with_a_dot_inside @dastan9 diamond_shape_with_a_dot_inside
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
red_circle علائم #آخرالزمان ... #بی_حجابی و ...
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
#پندانه
✍ آنچه خدا به تو داده، مقدمه خواسته توست
small_blue_diamondشخصی از خدا دو چیز خواست: یک گل و یک پروانه.
small_orange_diamondاما چیزی که به دست آورد یک کاکتوس و یک کرم بود.
small_blue_diamondغمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را دوست ندارد و به من توجهی ندارد.
small_orange_diamondچند روز گذشت. از آن کاکتوس پر از خار، گلی زیبا رویید و آن کرم تبدیل به پروانهای زیبا شد.
anger اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید، به او اعتماد کنید. شاید آنچه خدا به شما داده، مقدمه خواسته شما باشد. خارهای امروز گلهای فردایند.
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
✍ آنچه خدا به تو داده، مقدمه خواسته توست
small_blue_diamondشخصی از خدا دو چیز خواست: یک گل و یک پروانه.
small_orange_diamondاما چیزی که به دست آورد یک کاکتوس و یک کرم بود.
small_blue_diamondغمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را دوست ندارد و به من توجهی ندارد.
small_orange_diamondچند روز گذشت. از آن کاکتوس پر از خار، گلی زیبا رویید و آن کرم تبدیل به پروانهای زیبا شد.
anger اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید، به او اعتماد کنید. شاید آنچه خدا به شما داده، مقدمه خواسته شما باشد. خارهای امروز گلهای فردایند.
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
red_circle ملاقاتِ جوانِ اعدامی ، با امام زمان (عج)
small_blue_diamond شده تا حالا امام زمانت رو با اعتقاد صدا بزنی و جواب نشنویbangbang️
#امام_زمان
#توسلات_مهدوی
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
small_blue_diamond شده تا حالا امام زمانت رو با اعتقاد صدا بزنی و جواب نشنویbangbang️
#امام_زمان
#توسلات_مهدوی
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
دختر خوبم...
🖊 دختر خوبم! سقوط و انحطاط خيلى آسان و طبيعى است. جاذبهها تو را به سقوط مىخوانند... ولى يك گياه كوچك را نگاه كن، كه چهطور از زير خاكها و سنگها سر بيرون مىآورد و حتّى آسفالتها و سيمانها را مىشكند و سر بلند مىنمايد.
اگر تو به اندازهى اين گياه كوچك، ريشه داشته باشى، از زير خاك و سنگ و از زير عادت و غريزه و از زير حرفها و هوسها سر بيرون مىآورى و سربلند مىشوى.
دخترم! مىدانى ريشهى آدم چيست؟ ريشهى تو، فهم تو، علاقهى تو و انتخاب توست. عمل تو، از اين ريشهها سر بلند مىكند.
🖊 دختر خوبم! نمىتوانم از اين همه آتش و فتنه و از اين همه دستهاى ظالم و خائن و از اين همه زمينههاى سنگين براى تو نگويم و تو را بگذارم كه با غريزه و با صفاى حس و احساس، گرفتار اين رذالتهاى پنهان و آشكار بشوى.
🖊 آدمى مىتواند با علم و مشورت و با سنجش و دقّت و با حلم و شكيبايى، خطرهاى كمين نشسته را بشناسد...
علم و اطّلاع را با تجربه،با عبرت،با مشورت،با فكر و با مطالعه مىتوانى به دست بياورى و در هر كارى كندوكاو نمايى.
🖊 فريب محبّتها را نخور؛ به ريشهها و انگيزهها و هدفهاى ديگران هم فكر كن و اينها را هم به سنجش بياور؛ كه اين تعقّل و سنجش انگيزهها و هدفها و شكلهاى عمل، مىتواند تو را از طعمهشدن و طعمهساختن نجات بدهد
#عینصاد
heart️ #اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرج heart️
https://rubika.ir/dastan9
https://eitaa.com/dastan9
http://Splus.ir/dastan9
https://ble.ir/dastan9
🖊 دختر خوبم! سقوط و انحطاط خيلى آسان و طبيعى است. جاذبهها تو را به سقوط مىخوانند... ولى يك گياه كوچك را نگاه كن، كه چهطور از زير خاكها و سنگها سر بيرون مىآورد و حتّى آسفالتها و سيمانها را مىشكند و سر بلند مىنمايد.
اگر تو به اندازهى اين گياه كوچك، ريشه داشته باشى، از زير خاك و سنگ و از زير عادت و غريزه و از زير حرفها و هوسها سر بيرون مىآورى و سربلند مىشوى.
دخترم! مىدانى ريشهى آدم چيست؟ ريشهى تو، فهم تو، علاقهى تو و انتخاب توست. عمل تو، از اين ريشهها سر بلند مىكند.
🖊 دختر خوبم! نمىتوانم از اين همه آتش و فتنه و از اين همه دستهاى ظالم و خائن و از اين همه زمينههاى سنگين براى تو نگويم و تو را بگذارم كه با غريزه و با صفاى حس و احساس، گرفتار اين رذالتهاى پنهان و آشكار بشوى.
🖊 آدمى مىتواند با علم و مشورت و با سنجش و دقّت و با حلم و شكيبايى، خطرهاى كمين نشسته را بشناسد...
علم و اطّلاع را با تجربه،با عبرت،با مشورت،با فكر و با مطالعه مىتوانى به دست بياورى و در هر كارى كندوكاو نمايى.
🖊 فريب محبّتها را نخور؛ به ريشهها و انگيزهها و هدفهاى ديگران هم فكر كن و اينها را هم به سنجش بياور؛ كه اين تعقّل و سنجش انگيزهها و هدفها و شكلهاى عمل، مىتواند تو را از طعمهشدن و طعمهساختن نجات بدهد
#عینصاد
heart️ #اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرج heart️
https://rubika.ir/dastan9
https://eitaa.com/dastan9
http://Splus.ir/dastan9
https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
megamegamega
red_circle سقوط پول ایران!
angerنگاه زیبای یک عراقی درباره کاهش ارزش پول ملی ایران
کامل بخونید لطفاpray
شنیدم که ارزش تومان ایران در برابر دلار به پایینترین حد خود رسیده است ، شادی عجیبی داشتم و به همسرم گفتم: «این یک فرصت تکرارنشدنی است ، میروم ارز تبدیل کنم تا در سفر آیندهمان به ایران بهره ببریم!»
به صرافی رفتم، اما جمعیت زیادی آنجا بود. صرافی را که میشناختم صدا زدم و گفتم: «زودتر برایم تبدیل کن، تومان به خاک افتاده است!»
اما او با لبخندی آرام پاسخ داد: «بله، اما صبر کن تا نوبتت برسد!»
درحالیکه در صف انتظار نشسته بودم، مردی پنجاهساله که سیمایی موقر و آرام داشت، با تسبیحی از خاک کربلا در دست، کنارم بود ، چشمانش حسی از سکون و عمق داشت. ناگهان اشکی بر گونه پاکش جاری شد و با صدایی آرام اما دردناک گفت:
«برادر، از حرفت دلم گرفت.»
احساس شرمندگی کردم و با تردید پرسیدم: «چرا ، حاجی؟»
نگاهی پر از حکمت به من انداخت و پرسید: «شیعه هستی؟»
سریع پاسخ دادم: «بله، قطعاً!»
سرش را با اندوه تکان داد و گفت: «به نظر میرسد که هنوز به زیارت عاشورا آنطور که باید، تأمل نکردهای ، چگونه میتوانی از سقوط ارزش پول کشوری که پرچمدار تشیع است، خوشحال باشی؟ کشوری که مردمش بخاطر ایستادگی در برابر استکبار و ظلم، هزینه تحریمها و دشمنیها را میپردازند؟»
لحظهای سکوت کردم و سپس پرسیدم: «این چه ارتباطی با زیارت عاشورا دارد؟»
با اندوه لبخندی زد و گفت: «مگر در زیارت امام حسین (علیهالسلام) نمیگویی:من با کسانی که با شما در صلحاند ، در صلحم، و با کسانی که با شما در جنگند، در جنگم؟ پس چگونه از ضعف اقتصادی کشوری که در کنار مستضعفان ایستاده است و خون فرزندانش در عراق، سوریه، یمن و فلسطین برای دفاع از عقیده و مقدسات جاری شده، خوشحال میشوی؟ آیا خون سردار سلیمانی را فراموش کردهای؟ همان کسی که جانش را فدا کرد تا زمین ما مورد تعرض دشمنان قرار نگیرد و زنان و ناموسمان در امنیت باشند؟»
سکوت سنگینی در میان جمع حاکم شد، گویی کلماتش ما را از غفلت بیدار کرده بود. سپس با عزمی راسخ ادامه داد:
«من فقط کالای ایرانی میخرم و از حمایت اقتصادی کشورهای سازشکار خودداری میکنم، چون هر درهمی که به آنجا برود، به گلولهای تبدیل میشود که بر سر کودکان یمن، سوریه و عراق فرود میآید.»
سرم را پایین انداختم و از شادیای که معنایی نداشت، شرمنده شدم ، "تومان" سقوط نکرده بود، بلکه ما در این آزمون شکست خورده بودیم، و تومان ما را شرمنده کرد!
ما هم نگاهی به رفتار خودمان داشته باشیم.
راستی ما ایرانیها چقدر حامی و مدافع
ارزش اقتصاد وطن هستیم.
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
red_circle سقوط پول ایران!
angerنگاه زیبای یک عراقی درباره کاهش ارزش پول ملی ایران
کامل بخونید لطفاpray
شنیدم که ارزش تومان ایران در برابر دلار به پایینترین حد خود رسیده است ، شادی عجیبی داشتم و به همسرم گفتم: «این یک فرصت تکرارنشدنی است ، میروم ارز تبدیل کنم تا در سفر آیندهمان به ایران بهره ببریم!»
به صرافی رفتم، اما جمعیت زیادی آنجا بود. صرافی را که میشناختم صدا زدم و گفتم: «زودتر برایم تبدیل کن، تومان به خاک افتاده است!»
اما او با لبخندی آرام پاسخ داد: «بله، اما صبر کن تا نوبتت برسد!»
درحالیکه در صف انتظار نشسته بودم، مردی پنجاهساله که سیمایی موقر و آرام داشت، با تسبیحی از خاک کربلا در دست، کنارم بود ، چشمانش حسی از سکون و عمق داشت. ناگهان اشکی بر گونه پاکش جاری شد و با صدایی آرام اما دردناک گفت:
«برادر، از حرفت دلم گرفت.»
احساس شرمندگی کردم و با تردید پرسیدم: «چرا ، حاجی؟»
نگاهی پر از حکمت به من انداخت و پرسید: «شیعه هستی؟»
سریع پاسخ دادم: «بله، قطعاً!»
سرش را با اندوه تکان داد و گفت: «به نظر میرسد که هنوز به زیارت عاشورا آنطور که باید، تأمل نکردهای ، چگونه میتوانی از سقوط ارزش پول کشوری که پرچمدار تشیع است، خوشحال باشی؟ کشوری که مردمش بخاطر ایستادگی در برابر استکبار و ظلم، هزینه تحریمها و دشمنیها را میپردازند؟»
لحظهای سکوت کردم و سپس پرسیدم: «این چه ارتباطی با زیارت عاشورا دارد؟»
با اندوه لبخندی زد و گفت: «مگر در زیارت امام حسین (علیهالسلام) نمیگویی:من با کسانی که با شما در صلحاند ، در صلحم، و با کسانی که با شما در جنگند، در جنگم؟ پس چگونه از ضعف اقتصادی کشوری که در کنار مستضعفان ایستاده است و خون فرزندانش در عراق، سوریه، یمن و فلسطین برای دفاع از عقیده و مقدسات جاری شده، خوشحال میشوی؟ آیا خون سردار سلیمانی را فراموش کردهای؟ همان کسی که جانش را فدا کرد تا زمین ما مورد تعرض دشمنان قرار نگیرد و زنان و ناموسمان در امنیت باشند؟»
سکوت سنگینی در میان جمع حاکم شد، گویی کلماتش ما را از غفلت بیدار کرده بود. سپس با عزمی راسخ ادامه داد:
«من فقط کالای ایرانی میخرم و از حمایت اقتصادی کشورهای سازشکار خودداری میکنم، چون هر درهمی که به آنجا برود، به گلولهای تبدیل میشود که بر سر کودکان یمن، سوریه و عراق فرود میآید.»
سرم را پایین انداختم و از شادیای که معنایی نداشت، شرمنده شدم ، "تومان" سقوط نکرده بود، بلکه ما در این آزمون شکست خورده بودیم، و تومان ما را شرمنده کرد!
ما هم نگاهی به رفتار خودمان داشته باشیم.
راستی ما ایرانیها چقدر حامی و مدافع
ارزش اقتصاد وطن هستیم.
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
red_circleاحسنت به دکتر حسینی اقتصاد دان انقلابی که اینقدر زیبا ودقیق مافیای اقتصادی داخلی رو رسوا کرد
+حتمااااااا ببیینید تا بفهمید کیا دارن جام زهر رو آماده میکنند،بفهمید کیا برا اقتصاد نسخه دارن مینویسند
#اقتصادی
heart️ #اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرج heart️
https://rubika.ir/dastan9
https://eitaa.com/dastan9
http://Splus.ir/dastan9
https://ble.ir/dastan9
+حتمااااااا ببیینید تا بفهمید کیا دارن جام زهر رو آماده میکنند،بفهمید کیا برا اقتصاد نسخه دارن مینویسند
#اقتصادی
heart️ #اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرج heart️
https://rubika.ir/dastan9
https://eitaa.com/dastan9
http://Splus.ir/dastan9
https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
heart_eyesمعرفی رمان جدیدمونheart_eyes
green_heart نام رمان: #به_طور_ناگهانی
green_heartژانر: عاشقانه، پلیسی
green_heartنویسندہ: آیه
ماجرا از این قراره که نورا، یه پزشک جوون و چادریه، که مجبور میشه با سرگرد آریا آرمان، یک افسر پلیس سختگیر و با اصول، به ماموریتی در زمینه مبارزه با مواد مخدر بره که خوندن ادامه داستان خالی از لطف نیستrelaxed️green_heart
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
─┅─═ঊঈleavescherry_blossomleavesঊঈ═─┅─
#داستانهای_کوتاه_و_آموزنده
─┅─═ঊঈleavescherry_blossomleavesঊঈ═─┅─
green_heart نام رمان: #به_طور_ناگهانی
green_heartژانر: عاشقانه، پلیسی
green_heartنویسندہ: آیه
ماجرا از این قراره که نورا، یه پزشک جوون و چادریه، که مجبور میشه با سرگرد آریا آرمان، یک افسر پلیس سختگیر و با اصول، به ماموریتی در زمینه مبارزه با مواد مخدر بره که خوندن ادامه داستان خالی از لطف نیستrelaxed️green_heart
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
─┅─═ঊঈleavescherry_blossomleavesঊঈ═─┅─
#داستانهای_کوتاه_و_آموزنده
─┅─═ঊঈleavescherry_blossomleavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
🤍seedling🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍
🤍
seedlingرمان پلیسی و عاشقانه #به_طور_ناگهانی
seedlingقسمت: ۴۰
خیلی معذب بود... منم همینطور! مثلا محرم بودیم، دستاش خیلی سرد بودن...هرجور که بود با هزار بدبختی دستش رو باندپیچی کردم!
حس خاصی داشتم از اینکه دستاش رو گرفته بودم، همسنای من الان یا بچه داشتن یاحداقل ماه عسل بودن! درسته...جزئی از شغلم بود، خودم قبول کرده بودم که چنین زندگی ای داشته باشم و همه سختیاشو به جون بخرم!
کمکش کردم پاشه و روی صندلی بشینه ولی با احترام دستم رو کنار زد! منم گذاشتم راحت باشه...
آروم گفتم:
_آقای آرمان من ازتون عذر میخوام تازگیا اصلا حالم خوش نیست، واقعا شرمندتونم!
+نه خانم این چه حرفیه، کاملا درکتون می کنم! بالاخره هر دومون در موقعیتی گیر کردیم که واقعا آسون نیست...مجبوریم از خیلی از خواسته هامون، علایقمون و وقتمون بزنیم تا نتیجه دلخواهمون رو بگیریم، منم از شما ممنونم که به ما در این پروژه کمک می کنید با این که مطابقتی با شغل شما نداره!
از اینکه از عبارت «هر دومون» توی حرفاش استفاده کرد احساس خوشایندی داشتم...نمیدونم چه مرگمه بالاخره! هر حسی هست باید جلوشو بگیرم چون باعث میشه از هدفمون دور بمونیم و اونجوری که باید و شاید نتونیم عمل کنیم....ازش تشکر کردم.
موبایلم زنگ خورد...از درمانگاه تماس گرفته بودن:
_سلام خانم دانشور! میشه هر چه سریعتر خودتون رو برسونید؟! بیمار بد حال داریم!
+سلام مگه برای این مدت دکتر جایگزین من نشده؟!
_چرا ولی امروز کار براشون پیش اومد نیومدن...
+باشه الان خودمو می رسونم!
سریع از روی صندلی بلند شدم، لباسمو مرتب کردم و بعد از خداحافظی راهی درمانگاه شدم...
seedlingنویسنده: آیه
🤍
seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍seedling🤍 🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍
🤍
seedlingرمان پلیسی و عاشقانه #به_طور_ناگهانی
seedlingقسمت: ۴۰
خیلی معذب بود... منم همینطور! مثلا محرم بودیم، دستاش خیلی سرد بودن...هرجور که بود با هزار بدبختی دستش رو باندپیچی کردم!
حس خاصی داشتم از اینکه دستاش رو گرفته بودم، همسنای من الان یا بچه داشتن یاحداقل ماه عسل بودن! درسته...جزئی از شغلم بود، خودم قبول کرده بودم که چنین زندگی ای داشته باشم و همه سختیاشو به جون بخرم!
کمکش کردم پاشه و روی صندلی بشینه ولی با احترام دستم رو کنار زد! منم گذاشتم راحت باشه...
آروم گفتم:
_آقای آرمان من ازتون عذر میخوام تازگیا اصلا حالم خوش نیست، واقعا شرمندتونم!
+نه خانم این چه حرفیه، کاملا درکتون می کنم! بالاخره هر دومون در موقعیتی گیر کردیم که واقعا آسون نیست...مجبوریم از خیلی از خواسته هامون، علایقمون و وقتمون بزنیم تا نتیجه دلخواهمون رو بگیریم، منم از شما ممنونم که به ما در این پروژه کمک می کنید با این که مطابقتی با شغل شما نداره!
از اینکه از عبارت «هر دومون» توی حرفاش استفاده کرد احساس خوشایندی داشتم...نمیدونم چه مرگمه بالاخره! هر حسی هست باید جلوشو بگیرم چون باعث میشه از هدفمون دور بمونیم و اونجوری که باید و شاید نتونیم عمل کنیم....ازش تشکر کردم.
موبایلم زنگ خورد...از درمانگاه تماس گرفته بودن:
_سلام خانم دانشور! میشه هر چه سریعتر خودتون رو برسونید؟! بیمار بد حال داریم!
+سلام مگه برای این مدت دکتر جایگزین من نشده؟!
_چرا ولی امروز کار براشون پیش اومد نیومدن...
+باشه الان خودمو می رسونم!
سریع از روی صندلی بلند شدم، لباسمو مرتب کردم و بعد از خداحافظی راهی درمانگاه شدم...
seedlingنویسنده: آیه
🤍
seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍seedling🤍 🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
🤍seedling🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍
🤍
seedlingرمان پلیسی و عاشقانه #به_طور_ناگهانی
seedlingقسمت: ۴۱
از درب اصلی وارد درمانگاه شدم، نسبتا درمانگاه بزرگی بود! راهرو رو طی کردم و وارد بخش اورژانس شدم... کلا یکی از پرستار ها و سوپروایزر اونجا بودند. خیلی سریع راهی اتاق جلسه پرسنل شدم تا وسایل رو بذارم و به بیمار برسم!
چراغها خاموش بودن... دستم رو دراز کردم که روشنشون کنم ولی از چیزی که دیدم تعجب کردم! بابک بود یا همون ماهان خودمون! آره! خودش بود...اینجا چکار میکرد؟
بابک: سوپرایز.... تولدت مبارک بانو!
_چی؟ تولدم؟ (راس میگه امروز تولدمه پاک فراموش کرده بودم!)
خودم رو متعجب نشون دادم و کمی ذوق زده...آه که چقدر این کار های اجباری برام چندش آور بودن!
_سلام باب...(منِ احمق میخواستم اسم اصلیشو صدا بزنم!سریع حرفمو خوردم و ادامه دادم) ماهان جان، چقد خوشحالم که می بینمت!
+منم همینطور، گفتم بیام اینجا و یه تولد با همکارات برات بگیریم، بعد نگاهی به بچه های درمانگاه کرد و خندید...
پیداست که اونم سرده باهام و فقط خودشو میخواد ذوق زده نشون بده! حالا دوتامون بازیگر شده بودیم!
+دلم برات تنگ شده بود عزیزم!
_منم....(هه عمرا!)
خانم سلیمی پرستار قسمت اورژانس که تقریبا میشه گفت باهم راحت بودیم و سلام علیک داشتیم گفت:
تولدت مبارک نورا جانم، دست آقای رسولی درد نکنه! آخه میدونید از صبح تا حالا در حال آماده کردن وسایل و موقعیت تولدت بودن!
بابک: نه بابا! در این حدم نه! ایشون اغراق میکنن... بعدم برای نورا خانم هرکاری بکنیم بازم کمه!
یکی از همکارا گفت:
اوهههه، ما که مجردیم چکار کنیم! انقدر جلوی ما دل ندید قلوه بگیرید! (همه زدن زیر خنده)
تشکر کردم...حالم واقعا داشت بد میشد! همون موقع در اتاق باز شد...
seedlingنویسنده: آیه
🤍
seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍seedling🤍 🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍
🤍
seedlingرمان پلیسی و عاشقانه #به_طور_ناگهانی
seedlingقسمت: ۴۱
از درب اصلی وارد درمانگاه شدم، نسبتا درمانگاه بزرگی بود! راهرو رو طی کردم و وارد بخش اورژانس شدم... کلا یکی از پرستار ها و سوپروایزر اونجا بودند. خیلی سریع راهی اتاق جلسه پرسنل شدم تا وسایل رو بذارم و به بیمار برسم!
چراغها خاموش بودن... دستم رو دراز کردم که روشنشون کنم ولی از چیزی که دیدم تعجب کردم! بابک بود یا همون ماهان خودمون! آره! خودش بود...اینجا چکار میکرد؟
بابک: سوپرایز.... تولدت مبارک بانو!
_چی؟ تولدم؟ (راس میگه امروز تولدمه پاک فراموش کرده بودم!)
خودم رو متعجب نشون دادم و کمی ذوق زده...آه که چقدر این کار های اجباری برام چندش آور بودن!
_سلام باب...(منِ احمق میخواستم اسم اصلیشو صدا بزنم!سریع حرفمو خوردم و ادامه دادم) ماهان جان، چقد خوشحالم که می بینمت!
+منم همینطور، گفتم بیام اینجا و یه تولد با همکارات برات بگیریم، بعد نگاهی به بچه های درمانگاه کرد و خندید...
پیداست که اونم سرده باهام و فقط خودشو میخواد ذوق زده نشون بده! حالا دوتامون بازیگر شده بودیم!
+دلم برات تنگ شده بود عزیزم!
_منم....(هه عمرا!)
خانم سلیمی پرستار قسمت اورژانس که تقریبا میشه گفت باهم راحت بودیم و سلام علیک داشتیم گفت:
تولدت مبارک نورا جانم، دست آقای رسولی درد نکنه! آخه میدونید از صبح تا حالا در حال آماده کردن وسایل و موقعیت تولدت بودن!
بابک: نه بابا! در این حدم نه! ایشون اغراق میکنن... بعدم برای نورا خانم هرکاری بکنیم بازم کمه!
یکی از همکارا گفت:
اوهههه، ما که مجردیم چکار کنیم! انقدر جلوی ما دل ندید قلوه بگیرید! (همه زدن زیر خنده)
تشکر کردم...حالم واقعا داشت بد میشد! همون موقع در اتاق باز شد...
seedlingنویسنده: آیه
🤍
seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍seedling🤍 🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
🤍seedling🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍
🤍
seedlingرمان پلیسی و عاشقانه #به_طور_ناگهانی
seedlingقسمت: ۴۲
در باز شد، ولی چهره مهلا لبخند به لبم نمیآورد! نمیدونم چرا اومده بود اینجا...داشتم از استرس میمردم!
همه به من و مهلا نگاه میکردم، خودم رو عادی نشون دادم و گفتم:
_عه، مهلا جون خوش اومدی بیا تو اتاقم...
سریع دستش رو گرفتم و اوردمش بیرون...!
آروم گفتم:
چرا اومدی اینجا؟
+میخواستم تشکر کنم ازت!
بابت چی؟
+آریا باهام حرف زد!
یک لحظه قلبم اومد توی دهنم، اون از تشکر اونم از صحبت با آریا! مطمین شدم که آریا مال من نیست! نفس عمیقی کشیدم و گفتم خب...
+بهم گفت شما نگرانم بودید، قراره بعد از ماموریت باهم ازدواج کنیم...
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
بسلامتی...خیلی براتون خوشحال شدم.
همون لحظه بابک اومد پیش ما و گفت خانوم رو معرفی نمیکنید؟
مهلا میخواست صحبت کنه که من سریع پریدم وسط حرفش و گفتم:
_ماهان جان ایشون دوست منه، توی اداره باهم آشنا شدیم...البته اونجا کار نمیکنه.
seedlingادامه دارد...
seedlingنویسنده: آیه
🤍
seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍seedling🤍 🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍
🤍
seedlingرمان پلیسی و عاشقانه #به_طور_ناگهانی
seedlingقسمت: ۴۲
در باز شد، ولی چهره مهلا لبخند به لبم نمیآورد! نمیدونم چرا اومده بود اینجا...داشتم از استرس میمردم!
همه به من و مهلا نگاه میکردم، خودم رو عادی نشون دادم و گفتم:
_عه، مهلا جون خوش اومدی بیا تو اتاقم...
سریع دستش رو گرفتم و اوردمش بیرون...!
آروم گفتم:
چرا اومدی اینجا؟
+میخواستم تشکر کنم ازت!
بابت چی؟
+آریا باهام حرف زد!
یک لحظه قلبم اومد توی دهنم، اون از تشکر اونم از صحبت با آریا! مطمین شدم که آریا مال من نیست! نفس عمیقی کشیدم و گفتم خب...
+بهم گفت شما نگرانم بودید، قراره بعد از ماموریت باهم ازدواج کنیم...
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
بسلامتی...خیلی براتون خوشحال شدم.
همون لحظه بابک اومد پیش ما و گفت خانوم رو معرفی نمیکنید؟
مهلا میخواست صحبت کنه که من سریع پریدم وسط حرفش و گفتم:
_ماهان جان ایشون دوست منه، توی اداره باهم آشنا شدیم...البته اونجا کار نمیکنه.
seedlingادامه دارد...
seedlingنویسنده: آیه
🤍
seedling🤍
🤍seedling🤍
seedling🤍seedling🤍
🤍seedling🤍seedling🤍 🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
exclamation️ از مردم معذرت بخواید چون جهانی که شما سالها به مردم معرفی کردید دروغ بود. الان مردم فهمیدند جهان طور دیگریست
📽 عالی بودی امین آقای سلیمی!
جهان همان شکلی بود که خامنهای شهید میگفت نه طوری که شما میگویید
چون این مردم، گفتمان واداده شما را نپذیرفتند، شدند اقلیت رانتی؟!
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
📽 عالی بودی امین آقای سلیمی!
جهان همان شکلی بود که خامنهای شهید میگفت نه طوری که شما میگویید
چون این مردم، گفتمان واداده شما را نپذیرفتند، شدند اقلیت رانتی؟!
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
کانـالداســـتانهـایکــــــوتاهورمــــانهـایمـذهبـی
tulipرمان پرطرفدار و جذابمونheart_eyesheart_eyes
tulipرمان مذهبی ، عاشقانه و شهدایی
tulipاسم رمان؛ #لبخند_بهشتی
tulipنویسنده؛ مریم بانو
tulipتعداد قسمت؛ ۱۳۲ قسمت
love_letterبا ما همـــراه باشیـــــد love_letter
🇮🇷 https://eitaa.com/dastan9
🇮🇷 http://Splus.ir/dastan9
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
tulipرمان پرطرفدار و جذابمونheart_eyesheart_eyes
tulipرمان مذهبی ، عاشقانه و شهدایی
tulipاسم رمان؛ #لبخند_بهشتی
tulipنویسنده؛ مریم بانو
tulipتعداد قسمت؛ ۱۳۲ قسمت
love_letterبا ما همـــراه باشیـــــد love_letter
🇮🇷 https://eitaa.com/dastan9
🇮🇷 http://Splus.ir/dastan9
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
seedlingseedlingtulipseedlingseedlingtulipseedlingseedlingtulipseedlingseedling
tulipرمان جذاب و خواهر_برادری #لبخند_بهشتی
tulipقسمت ۱۰۹ و ۱۱۰
نورا صدا زدن هایش .......
نفسم تنگ میشود . دیگر توان تحمل این حجم از افکار پراکنده را ندارم .
احساس میکنم مغزم دارد خالی میشود ، بدنم توانش را از دست میدهد و صداها برایم گنگ میشوند .
آخرین چیزی که میبینم صورت مضطرب شهریار ، و مادرم است که دارد با ترس به سمتم میاید .
.
.
چشم هایم را آرام باز میکنم .
با چشم هایی نیمه باز دور و برم را نگاه میکنم ،داخل ماشینمان هستم و در قسمت کمک راننده دراز کشیده ام . شهریار هم در قسمت راننده نشسته و به بیرون خیره شده است .
روی صندلی مینشینم ، با تکان خوردنم تازه شهریار متوجهم میشود .
لبخند نصفه نیمه ای میزند .
به چشم هایش خیره میشوم ، آبی چشم هایش در رگ های قرمز چشمش غرق شده است .
بیش از چیزی که فکر میکردم برای سوگل غصه دار است . صندلی را برایم صاف میکند تا راحت بشینم .
خطاب به او میگویم
+مراسم چی شد ؟
_تموم شد ؛ بیرونو نگاه کن .
و بعد به شیشه سمت خودش اشاره میکند .
نگاهی به بیرون می اندازم ، روی قبر را تپه ای از خاک پوشانده و پارچه مشکی رنگی رویش کشیده شده . اطراف قبر خالی از جمعیت شده و تنها خانواده من و عمو محمود هستند . بالای قبر عکس خندان سوگل قرار گرفته ، حتی در عکس هم چشم هایش مهربان اند .
بغض میکنم و چشم از عکس سوگل میگیرم .
سرم را به صندلی تکیه میدهم و سکوت غم آلود حاکم بر فضا را میشکنم .
+چرا حالم بد شد؟
_بخاطر فشار عصبی
همان موقع از صندلی های عقب کیک و آبمیوه ای بر میدارد .
کیک و آبمیوه را برایم باز میکند و به دستم میدهد .
با دست پسش میزنم
+نمیخورم
سعی میکند لبخند بزند
_باید بخوری وگرنه دوباره حالت بد میشه
با اکراه از دستش میگیرم و جرعهای از آبمیوه مینوشم .
شهریار در ماشین را باز میکند
+کجا میری ؟
_میرم به خاله بگم پاشدی ، گفت هر وقت بیدار شدی بهش بگم
+صبر کن یکم دیگه برو
_چرا؟
+میخوام ازت یه سوال بپرسم ، جواب سوالمو بده بعد برو .
در را میبندد و منتظر نگاهم میکند .بعد از کمی مکث با تردید میگویم
+تو سوگلو دوست داشتی؟
آب دهانش را با شدت قورت میدهد، دریای چشم هایش طوفانی میشود . نگاهش را از من میدزدد و با انگشتر عقیق در دستش بازی میکند .
به راحتی از عکس العملش جوابم را گرفتم .نفس عمیقی میکشم و نگاهم را به بیرون میدوزم
+سوگلم دوست داشت ، خیلیم دوست داشت. میدونی چرا همش میرفت لب ساحل؟ میگفت دریا براش چشمای تو رو تداعی میکنه .
شهریار سر بلند میکند و هوا را میبلعد تا بتواند بغضش را قورت بدهد .
با صدایی دورگه میگوید
_میخواستم چند سال صبر و سکوت کنم بعد برم خواستگاری . هم سن من برای ازدواج کم بود هم سن سوگل . گفتم شاید قسمت نشد با هم ازدواج کنیم الکی به من دل خوش نکنه و هوایی نشه ، نمیخواستم موردهای مناسبو به خاطر من رد کنه .
اگه میدونستم قراره اینطوری بشه حتما بهش میگفتم
زیر لب آه بلندی میکشد .
چشم هایش را میبندد و سرش را به صندلی تکیه میدهد .
حالا میفهمم چرا شهریار از معاینه سوگل امتناع میکرد .
نمیخواست هیچ احساس دیگری در عشق پاکش دخیل بشود .
اگرچه که هم من اطمینان دارم و هم خود شهریار میداند که این اتفاق نیوفتاد اما میخواست احتیاط کند .
.
.
آرام کنار سنگ قبر مینشینم . تقریبا ۲ ماه از فوت سوگل میگذرد .
۲ماهی که در آن لبخند به لب خانواده من و عمو محمود نیامد .
۲ ماهی که در آن خاله شیرین ۲۰ سال پیرتر شد
و عمو محمود کمرش شکست .
شیشه گلاب را باز میکنم و سنگ قبر را تمیز میشورم و بعد چند گل گلایلی که خریداری کرده ام را روی آن قرار میدهم .
لبخند محزونی میزنم
+سلام سوگلی . خوبی؟ خوش میگذره بدون ما؟ خیلی خودخواهی . همه چیزای خوبو برای خودت میخوای؟ نمیگی ما اینجا بدون تو دق میکنیم؟
بغض میکنم
+سوگل اومدم بهت یه خبر بدم. میدونم که خیلی دیره ، میدونم که خودت میدونی ؛ اما شاید از زبون من بشنوی خوشحال بشی . میدونستی شهریار دوست داره؟ اینو روز خاکسپاریت خودش بهم گفت .
بغضم را به سختی قورت میدهم و بعد از چند لحظه میگویم
+دلم برات تنگ شده ، خیلیم تنگ شده . اون روز لب ساحل بهم گفتی میخوای تو دریای چشای شهریار غرق بشی ، ولی نگفتی میخوای تو دریای شمال غرق بشی ، نگفتی میخوای بری و دیگه نیای ، نگفتی قراره منو تنها بزاری ، نگفتی قراره همه مونو غصه دار کنی .
قطره های اشک یکی پس از دیگری از چشم هایم میبارند و روی چادر می افتند .
باصدایی لرزان از شدت گریه میگویم.
tulip نویسنده؛ مریم بانو
tulipلطفا با نام نویسنده کپی کنین.
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
tulipرمان جذاب و خواهر_برادری #لبخند_بهشتی
tulipقسمت ۱۰۹ و ۱۱۰
نورا صدا زدن هایش .......
نفسم تنگ میشود . دیگر توان تحمل این حجم از افکار پراکنده را ندارم .
احساس میکنم مغزم دارد خالی میشود ، بدنم توانش را از دست میدهد و صداها برایم گنگ میشوند .
آخرین چیزی که میبینم صورت مضطرب شهریار ، و مادرم است که دارد با ترس به سمتم میاید .
.
.
چشم هایم را آرام باز میکنم .
با چشم هایی نیمه باز دور و برم را نگاه میکنم ،داخل ماشینمان هستم و در قسمت کمک راننده دراز کشیده ام . شهریار هم در قسمت راننده نشسته و به بیرون خیره شده است .
روی صندلی مینشینم ، با تکان خوردنم تازه شهریار متوجهم میشود .
لبخند نصفه نیمه ای میزند .
به چشم هایش خیره میشوم ، آبی چشم هایش در رگ های قرمز چشمش غرق شده است .
بیش از چیزی که فکر میکردم برای سوگل غصه دار است . صندلی را برایم صاف میکند تا راحت بشینم .
خطاب به او میگویم
+مراسم چی شد ؟
_تموم شد ؛ بیرونو نگاه کن .
و بعد به شیشه سمت خودش اشاره میکند .
نگاهی به بیرون می اندازم ، روی قبر را تپه ای از خاک پوشانده و پارچه مشکی رنگی رویش کشیده شده . اطراف قبر خالی از جمعیت شده و تنها خانواده من و عمو محمود هستند . بالای قبر عکس خندان سوگل قرار گرفته ، حتی در عکس هم چشم هایش مهربان اند .
بغض میکنم و چشم از عکس سوگل میگیرم .
سرم را به صندلی تکیه میدهم و سکوت غم آلود حاکم بر فضا را میشکنم .
+چرا حالم بد شد؟
_بخاطر فشار عصبی
همان موقع از صندلی های عقب کیک و آبمیوه ای بر میدارد .
کیک و آبمیوه را برایم باز میکند و به دستم میدهد .
با دست پسش میزنم
+نمیخورم
سعی میکند لبخند بزند
_باید بخوری وگرنه دوباره حالت بد میشه
با اکراه از دستش میگیرم و جرعهای از آبمیوه مینوشم .
شهریار در ماشین را باز میکند
+کجا میری ؟
_میرم به خاله بگم پاشدی ، گفت هر وقت بیدار شدی بهش بگم
+صبر کن یکم دیگه برو
_چرا؟
+میخوام ازت یه سوال بپرسم ، جواب سوالمو بده بعد برو .
در را میبندد و منتظر نگاهم میکند .بعد از کمی مکث با تردید میگویم
+تو سوگلو دوست داشتی؟
آب دهانش را با شدت قورت میدهد، دریای چشم هایش طوفانی میشود . نگاهش را از من میدزدد و با انگشتر عقیق در دستش بازی میکند .
به راحتی از عکس العملش جوابم را گرفتم .نفس عمیقی میکشم و نگاهم را به بیرون میدوزم
+سوگلم دوست داشت ، خیلیم دوست داشت. میدونی چرا همش میرفت لب ساحل؟ میگفت دریا براش چشمای تو رو تداعی میکنه .
شهریار سر بلند میکند و هوا را میبلعد تا بتواند بغضش را قورت بدهد .
با صدایی دورگه میگوید
_میخواستم چند سال صبر و سکوت کنم بعد برم خواستگاری . هم سن من برای ازدواج کم بود هم سن سوگل . گفتم شاید قسمت نشد با هم ازدواج کنیم الکی به من دل خوش نکنه و هوایی نشه ، نمیخواستم موردهای مناسبو به خاطر من رد کنه .
اگه میدونستم قراره اینطوری بشه حتما بهش میگفتم
زیر لب آه بلندی میکشد .
چشم هایش را میبندد و سرش را به صندلی تکیه میدهد .
حالا میفهمم چرا شهریار از معاینه سوگل امتناع میکرد .
نمیخواست هیچ احساس دیگری در عشق پاکش دخیل بشود .
اگرچه که هم من اطمینان دارم و هم خود شهریار میداند که این اتفاق نیوفتاد اما میخواست احتیاط کند .
.
.
آرام کنار سنگ قبر مینشینم . تقریبا ۲ ماه از فوت سوگل میگذرد .
۲ماهی که در آن لبخند به لب خانواده من و عمو محمود نیامد .
۲ ماهی که در آن خاله شیرین ۲۰ سال پیرتر شد
و عمو محمود کمرش شکست .
شیشه گلاب را باز میکنم و سنگ قبر را تمیز میشورم و بعد چند گل گلایلی که خریداری کرده ام را روی آن قرار میدهم .
لبخند محزونی میزنم
+سلام سوگلی . خوبی؟ خوش میگذره بدون ما؟ خیلی خودخواهی . همه چیزای خوبو برای خودت میخوای؟ نمیگی ما اینجا بدون تو دق میکنیم؟
بغض میکنم
+سوگل اومدم بهت یه خبر بدم. میدونم که خیلی دیره ، میدونم که خودت میدونی ؛ اما شاید از زبون من بشنوی خوشحال بشی . میدونستی شهریار دوست داره؟ اینو روز خاکسپاریت خودش بهم گفت .
بغضم را به سختی قورت میدهم و بعد از چند لحظه میگویم
+دلم برات تنگ شده ، خیلیم تنگ شده . اون روز لب ساحل بهم گفتی میخوای تو دریای چشای شهریار غرق بشی ، ولی نگفتی میخوای تو دریای شمال غرق بشی ، نگفتی میخوای بری و دیگه نیای ، نگفتی قراره منو تنها بزاری ، نگفتی قراره همه مونو غصه دار کنی .
قطره های اشک یکی پس از دیگری از چشم هایم میبارند و روی چادر می افتند .
باصدایی لرزان از شدت گریه میگویم.
tulip نویسنده؛ مریم بانو
tulipلطفا با نام نویسنده کپی کنین.
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
seedlingseedlingtulipseedlingseedlingtulipseedlingseedlingtulipseedlingseedling
tulipرمان جذاب و خواهر_برادری #لبخند_بهشتی
tulipقسمت ۱۱۱ و ۱۱۲
+چرا تو دریا غرق شدی؟ اصلا چطوری اینطوری شد؟ هنوز هیچکس نمیدونه چرا این اتفاق افتاد . میدونم که از عمد نکردی ، همه مون میدونیم که از عمد نکردی . حتما به یاد چشمای شهریار رفتی تو آب انقدر تو افکارت غرق شدی که یادت رفته کجایی ، دریای نامرد هم تو رو بلعیده . کی فکرشو میکرد دریا با اون همه ملایمتش انقدر بی رحمانه تو رو ازمون بگیره . خاله شیرینی که عاشق دریا بود ، الان اگه اسم دریا جلوش بیاریم حالش بد میشه .
کمی مکث میکنم و به سختی گریه ام را کنترل میکنم
+سوگل میخوام یه رازیو بهت بگم ، دیگه سینم جا نداره بخوام پیش خودم نگهش دارم . میدونستی منم عاشقم ؟ چند ماهه که عاشقم . میخوای بدونی عاشق کیم ؟
عاشق برادرت ؛ سجاد ! خنده داره نه ؟! تو عاشق برادر من بودی من عاشق برادر تو .
دیگر نمیتوانم اشک های انبار شده پشت چشمم را نگه دارم . صدای هق هقم بلند میشود .
چند دقیقه ای فقط گریه میکنم تا قلبم آرام بگیرد . تازه گریه ام آرام شده که با صدای کسی سر بر میگردانم
_سلام نورا خانم !
با دیدن سجاد هول میکنم. سریع بلند میشود و با دستپاچگی سلام میکنم .
سجاد لبخندی میزند و حال و احوال میکند .
بی توجه به حرف هایش با ترس میپرسم
+از کی اینجایید؟
لبخندش را عمیق تر میکند و چشم به سنگ قبر سوگل میدوزد .
_تازه رسیدم
فقط امیدوارم حرف هایم را نشنیده باشد . با کلافگی سر بلند میکنم . بی اختیار روی صورتش دقیق تر میشوم .
دیگری خبری از رنگ پریدگی چند روز قبل نیست . در این ۲ ماه آنقدر رنگ پریده و لاغر شده بود که دیدن این چهره سرحال از او برایم تعجب برانگیز است . که در این ۲ ماه غم نبود سوگل را نخورده بود .
چند قدمی عقب میروم
+با اجازتون من دیگه میرم
_اگه بخاطر من میخواید برید من میرم نیم ساعت دیگه میام
لبخند تصنعی میزنم
+نه خیلی ممنون ، دیگه خودمم میخواستم کم کم بلند بشم برم .
سر بلند میکند ، هر دو چشم در چشم میشویم .چشم میدزدم و سر به زیر می اندازم . سجاد آب دهانش را با شدت قورت میدهد .
همانطور که از او دور میشوم میگویم
+خداحافظ
_یاعلی
.
همانطور که از دانشگاه خارج میشوم ، موبایلم را از کولهام بیرون میکشم .
۵ تماس بی پاسخ از مادر
و ۳ تماس بی پاسخ از شهریار .
شماره مادرم را میگیرم اما قبل از اینکه تماس را برقرار کنم با صدای علیرام سر بر میگردانم
_ببخشید خانم رضایی میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
نگاهی به او می اندازم ، شلوار کتان مشکی رنگی همراه با بلیز سفید رنگ به تن کرده . کیف سامسونتی در دست گرفته و ریش و موهای خوش رنگش را مرتب شانه زده .
نفس عمیقی میکشم . اصلا حوصله صحبت با او را ندارم اما به اجبار پاسخ میدهم
+امرتون؟
دستی به موهایش میکشد و به گوشه چادرم چشم میدوزد
_راستش من با پدرتون صحبت کردم . ایشون گفتن شما خودتون فعلا تمایل به ازدواج ندارین و به خاطر همین اجازه خواستگاری به من ندادن . من میدونم اگه شما قبول کنید پدرتون هم اجازه میدن پس خواهشا به درخواستم بیشتر فکر کنید
لبم را با زبان تر میکنم و با تحکم میگویم
+بیینید آقای حسینی من فعلا قصد ازدواج ندارم بخاطر همین فکر کردن به درخواست شما بی فایدست . شرایط ....
صدای آشنایی میان حرفم میپرد
_قصد ازدواج داری ولی با شخص مورد نظرت!!
سر میچرخانم . بادیدن شهروز انگار سطل آب سردی را روی سرم خالی کرده اند ، فقط امیدوارم آبرویم حفظ شود. عینک آفتابیاش را از روی چشم هایش بر میدارد و با پوزخندی به ما نزدیک میشود .علیرام اخم غلیظی میکند و با حالت بدی میگوید
+شما؟
شهروز ابرو بالا می اندازد
_اینو من باید بپرسم نه تو
قبل از اینکه دعوا یا سوءتفاهمی پیش بیاید با اشاره به شهروز میگویم
+پسر عموم هستن
و همانطور که به علیرام اشاره میکنم میگویم
+هم دانشگاهیم هستن
با صدای خنده چند دختر نگاهی به پشت سر می اندازم ، با دیدنشان متوجه میشوم از بچه های دانشگاه هستند . یکی از آنها با دیدن شهروز ، نگاه خریدارانهای به او می اندازد و دستی به موهای قهوه رنگ بیرون زده از شالش میکشد . آرایش غلیظی کرده که به شدت توی ذوق میزند .
راهش را کج میکند و از عمد از جلوی شهروز رد میشود ، اما شهروز حواسش پیش علیرام است . دختر با ناامیدی دوباره به جمع دوستانش میپیوندد و به راهش ادامه میدهد . سری به نشانه تاسف برایشان تکان میدهم . برده پول و ظاهر افراد هستند و ذرهای اخلاق و احساسات طرف مقابل را در نظر نمیگیرند .
دوباره حواسم را جمع میکنم .
علیرام کمی اخمش را باز میکند و جدی میگوید
_خوشبختم
revolving_heartsادامه دارد....
tulip نویسنده؛ مریم بانو
tulipلطفا با نام نویسنده کپی کنین.
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
tulipرمان جذاب و خواهر_برادری #لبخند_بهشتی
tulipقسمت ۱۱۱ و ۱۱۲
+چرا تو دریا غرق شدی؟ اصلا چطوری اینطوری شد؟ هنوز هیچکس نمیدونه چرا این اتفاق افتاد . میدونم که از عمد نکردی ، همه مون میدونیم که از عمد نکردی . حتما به یاد چشمای شهریار رفتی تو آب انقدر تو افکارت غرق شدی که یادت رفته کجایی ، دریای نامرد هم تو رو بلعیده . کی فکرشو میکرد دریا با اون همه ملایمتش انقدر بی رحمانه تو رو ازمون بگیره . خاله شیرینی که عاشق دریا بود ، الان اگه اسم دریا جلوش بیاریم حالش بد میشه .
کمی مکث میکنم و به سختی گریه ام را کنترل میکنم
+سوگل میخوام یه رازیو بهت بگم ، دیگه سینم جا نداره بخوام پیش خودم نگهش دارم . میدونستی منم عاشقم ؟ چند ماهه که عاشقم . میخوای بدونی عاشق کیم ؟
عاشق برادرت ؛ سجاد ! خنده داره نه ؟! تو عاشق برادر من بودی من عاشق برادر تو .
دیگر نمیتوانم اشک های انبار شده پشت چشمم را نگه دارم . صدای هق هقم بلند میشود .
چند دقیقه ای فقط گریه میکنم تا قلبم آرام بگیرد . تازه گریه ام آرام شده که با صدای کسی سر بر میگردانم
_سلام نورا خانم !
با دیدن سجاد هول میکنم. سریع بلند میشود و با دستپاچگی سلام میکنم .
سجاد لبخندی میزند و حال و احوال میکند .
بی توجه به حرف هایش با ترس میپرسم
+از کی اینجایید؟
لبخندش را عمیق تر میکند و چشم به سنگ قبر سوگل میدوزد .
_تازه رسیدم
فقط امیدوارم حرف هایم را نشنیده باشد . با کلافگی سر بلند میکنم . بی اختیار روی صورتش دقیق تر میشوم .
دیگری خبری از رنگ پریدگی چند روز قبل نیست . در این ۲ ماه آنقدر رنگ پریده و لاغر شده بود که دیدن این چهره سرحال از او برایم تعجب برانگیز است . که در این ۲ ماه غم نبود سوگل را نخورده بود .
چند قدمی عقب میروم
+با اجازتون من دیگه میرم
_اگه بخاطر من میخواید برید من میرم نیم ساعت دیگه میام
لبخند تصنعی میزنم
+نه خیلی ممنون ، دیگه خودمم میخواستم کم کم بلند بشم برم .
سر بلند میکند ، هر دو چشم در چشم میشویم .چشم میدزدم و سر به زیر می اندازم . سجاد آب دهانش را با شدت قورت میدهد .
همانطور که از او دور میشوم میگویم
+خداحافظ
_یاعلی
.
همانطور که از دانشگاه خارج میشوم ، موبایلم را از کولهام بیرون میکشم .
۵ تماس بی پاسخ از مادر
و ۳ تماس بی پاسخ از شهریار .
شماره مادرم را میگیرم اما قبل از اینکه تماس را برقرار کنم با صدای علیرام سر بر میگردانم
_ببخشید خانم رضایی میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
نگاهی به او می اندازم ، شلوار کتان مشکی رنگی همراه با بلیز سفید رنگ به تن کرده . کیف سامسونتی در دست گرفته و ریش و موهای خوش رنگش را مرتب شانه زده .
نفس عمیقی میکشم . اصلا حوصله صحبت با او را ندارم اما به اجبار پاسخ میدهم
+امرتون؟
دستی به موهایش میکشد و به گوشه چادرم چشم میدوزد
_راستش من با پدرتون صحبت کردم . ایشون گفتن شما خودتون فعلا تمایل به ازدواج ندارین و به خاطر همین اجازه خواستگاری به من ندادن . من میدونم اگه شما قبول کنید پدرتون هم اجازه میدن پس خواهشا به درخواستم بیشتر فکر کنید
لبم را با زبان تر میکنم و با تحکم میگویم
+بیینید آقای حسینی من فعلا قصد ازدواج ندارم بخاطر همین فکر کردن به درخواست شما بی فایدست . شرایط ....
صدای آشنایی میان حرفم میپرد
_قصد ازدواج داری ولی با شخص مورد نظرت!!
سر میچرخانم . بادیدن شهروز انگار سطل آب سردی را روی سرم خالی کرده اند ، فقط امیدوارم آبرویم حفظ شود. عینک آفتابیاش را از روی چشم هایش بر میدارد و با پوزخندی به ما نزدیک میشود .علیرام اخم غلیظی میکند و با حالت بدی میگوید
+شما؟
شهروز ابرو بالا می اندازد
_اینو من باید بپرسم نه تو
قبل از اینکه دعوا یا سوءتفاهمی پیش بیاید با اشاره به شهروز میگویم
+پسر عموم هستن
و همانطور که به علیرام اشاره میکنم میگویم
+هم دانشگاهیم هستن
با صدای خنده چند دختر نگاهی به پشت سر می اندازم ، با دیدنشان متوجه میشوم از بچه های دانشگاه هستند . یکی از آنها با دیدن شهروز ، نگاه خریدارانهای به او می اندازد و دستی به موهای قهوه رنگ بیرون زده از شالش میکشد . آرایش غلیظی کرده که به شدت توی ذوق میزند .
راهش را کج میکند و از عمد از جلوی شهروز رد میشود ، اما شهروز حواسش پیش علیرام است . دختر با ناامیدی دوباره به جمع دوستانش میپیوندد و به راهش ادامه میدهد . سری به نشانه تاسف برایشان تکان میدهم . برده پول و ظاهر افراد هستند و ذرهای اخلاق و احساسات طرف مقابل را در نظر نمیگیرند .
دوباره حواسم را جمع میکنم .
علیرام کمی اخمش را باز میکند و جدی میگوید
_خوشبختم
revolving_heartsادامه دارد....
tulip نویسنده؛ مریم بانو
tulipلطفا با نام نویسنده کپی کنین.
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleaves...tulip...leavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
گلشیفته فراهانی که ظاهرا زندگی هنری موفقی داشت وضعیتش اینه، وای به حال بازیگرای درجه چندمی مثل ارجمند و خطیبی و...اینهمه تقلای سیاسی که میکنن برای همین پوچی زندگیشونه.
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
#حکایت
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود🖊
کودکی پرسید: چه می نویسیquestion
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشویexclamation️
پسرک تعجب کردexclamation️چون چیز خاصی در مداد ندید.
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری100
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازدexclamation️
سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آیدexclamation️
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛
پس در انتخاب اعمالت دقت کنexclamation️
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود🖊
کودکی پرسید: چه می نویسیquestion
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشویexclamation️
پسرک تعجب کردexclamation️چون چیز خاصی در مداد ندید.
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری100
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازدexclamation️
سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آیدexclamation️
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛
پس در انتخاب اعمالت دقت کنexclamation️
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
o️ #اندکی_تاملexclamation️
exclamation️تعداد شهدای جنگ ۴۰ روزه رمضان با ابر قدرت ها تقریبا با شهدا و کشته های ۱۸ و ۱۹ دی برابر است!
o️معنی و مفهوم آن این است ؛ که دشمن به بهانه مذاکرات زمان می خرد تا نتایج اقتصادی جنگ و محاصره؛ اثرش را بگذارد و دوباره حوادث دی ماه تکرار شود.
interrobang️این من و شما هستیم که تصمیم می گیریم مانند جنگ رمضان در اوج انسجام ملی و با عزت؛بجنگیم و شهید بدهیم.
questionیا در اختلافات و فتنه های غبار آلود داخلی ناشی از فشار اقتصادی دشمن هزینه های به مراتب بیشتر بدهیم!
bangbang️پس تردید نکنید که باید جنگید
که اگر با دشمن خارجی نجنگید با هموطن داخلی خواهید جنگید!
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
exclamation️تعداد شهدای جنگ ۴۰ روزه رمضان با ابر قدرت ها تقریبا با شهدا و کشته های ۱۸ و ۱۹ دی برابر است!
o️معنی و مفهوم آن این است ؛ که دشمن به بهانه مذاکرات زمان می خرد تا نتایج اقتصادی جنگ و محاصره؛ اثرش را بگذارد و دوباره حوادث دی ماه تکرار شود.
interrobang️این من و شما هستیم که تصمیم می گیریم مانند جنگ رمضان در اوج انسجام ملی و با عزت؛بجنگیم و شهید بدهیم.
questionیا در اختلافات و فتنه های غبار آلود داخلی ناشی از فشار اقتصادی دشمن هزینه های به مراتب بیشتر بدهیم!
bangbang️پس تردید نکنید که باید جنگید
که اگر با دشمن خارجی نجنگید با هموطن داخلی خواهید جنگید!
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
حتی اگر هزینه اش
تنها ایستادن باشدfist🇮🇷
#خیابان_با_ماfist🏻
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
تنها ایستادن باشدfist🇮🇷
#خیابان_با_ماfist🏻
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
مقاومت مردم ایران و بیداری ملت ها
🎙دکتر روح الله پوراسماعیلی
کارشناس مسائل سیاسی وبین الملل
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
🎙دکتر روح الله پوراسماعیلی
کارشناس مسائل سیاسی وبین الملل
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج🌤
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۹ اردیبهشت
246دنبال کننده
﷽
کپی مطالب و نشر با ذکرصلوات
تبلیغ و تبادل
🇮🇷 https://eitaa.com/dastan9
🇮🇷 http://Splus.ir/dastan9
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
مدیریت کانال @golenarges14030⚘️
مشاهده کانال پیامرسانکپی مطالب و نشر با ذکرصلوات
تبلیغ و تبادل
🇮🇷 https://eitaa.com/dastan9
🇮🇷 http://Splus.ir/dastan9
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
مدیریت کانال @golenarges14030⚘️