۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
bell #تـــــلنگـــر
diamond_shape_with_a_dot_insideوقتی که به تاریڪی مےرسے مےایستی
و قدم از قدم بر نمےداری...
وقتی هم که
یڪ مسئله برایت تاریڪ است و روشن نیست یعنے نمےدانی درست است یانه بایست 🤚
name_badge هیچ داوری و قضاوت نڪن
و اجازه حرڪت و گفتن به زبانت نده!!
ok_hand #اینسفارشحــقاست
book ســوره اســـراء ۳۶
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
diamond_shape_with_a_dot_insideوقتی که به تاریڪی مےرسے مےایستی
و قدم از قدم بر نمےداری...
وقتی هم که
یڪ مسئله برایت تاریڪ است و روشن نیست یعنے نمےدانی درست است یانه بایست 🤚
name_badge هیچ داوری و قضاوت نڪن
و اجازه حرڪت و گفتن به زبانت نده!!
ok_hand #اینسفارشحــقاست
book ســوره اســـراء ۳۶
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
movie_camera#تصویری
sparklesتشیع جنازه تاریخی...
🎙استاد#انصاریان
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
#باید_برخاست
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
sparklesتشیع جنازه تاریخی...
🎙استاد#انصاریان
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
#باید_برخاست
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
small_orange_diamond #شاید_امام_شهید_ما_باشد
red_circle در خاطرات شفاهی مربوط به اصحاب سرّ و شاگردان آیتالله سید عبدالکریم کشمیری، جملهای با این مضمون نقل شده است:
«در آخرالزمان، غربت عتبات عالیات و مظلومیت شیعه با یک واقعهٔ تکاندهنده به پایان میرسد. یکی از فرزندان روحالله و پرچمداران حق، پیکرش واسطهٔ فیض میشود؛ او را در نجف و کربلا تشییع میکنند و با این تشییع، گویی قفلهای معنوی و ظاهری عراق گشوده میشود و راه برای زائران و زمینهسازان ظهور هموار میگردد.»
booksمنبع تحلیلی: کتاب «شیدا» (مجموعه یادداشتهای سلوکی پیرامون شاگردان مکتب نجف)
red_circleتعبیر صریح مرحوم آیتالله سید احمد نجفی :
«در آستانه ظهور، واقعهای رخ میدهد که قلبها را متوجه عتبات عالیات میکند. پیکر پاک یکی از پرچمداران بزرگ جبهه حق، مظلومانه اما با عظمتی ملکوتي، وارد نجف و کربلا میشود. این تشییع، یک مراسم معمولی نیست؛ بلکه غلغلهای است در آسمان و زمین که ملائکه در آن حاضرند. طواف این پیکر در حرم جدش امیرالمؤمنین (ع) و تشییع او در کربلا، آغازگر یک حرکت عظیم و بیداری نهایی در قلوب شیعیان برای استقبال از امر فرج خواهد بود.»
booksمنبع: بیانات و مواعظ شفاهی ثبتشده در جزوات معرفتی مریدان و شاگردان مرحوم آقاجان نجفی (موضوع: پیوند عاشورا و ظهور)
red_circle نقلقول از دستنوشتههای سلوکی شاگردان آیتالله بهاءالدینی:
«خونهایی که در راه ولایت ریخته میشود، در عتبات مقدسه ثمر میدهد. پیش از ظهور، یکی از بزرگان و اوتاد جبهه حق به لقاءالله میرسد که تشییع پیکر مطهرش در میان حرمین (نجف و کربلا) ولولهای در عالم ایجاد میکند. این تشییع باشکوه، نشانه و بشارتی است بر اینکه زمان تقاص خون شهدای کربلا و اتصال به حکومت جهانی نزدیک شده است.»
booksمنبع: کتاب «سیری در آفاق ملکوت» (خاطرات و مکاشفات شاگردان آیتالله بهاءالدینی و علما قم )
red_circle مرحوم میرزا اسماعیل دولابی:
«شهید را که به کربلا و نجف میبرند، برای طواف نیست؛ خاک کربلا و نجف مشتاقِ دیدار این بدنهاست. در آخرالزمان خواهید دید که چگونه جنازهٔ عزیزان و بزرگان دین روی دست مردم، بین نجف و کربلا غوغا میکند. این تشییعها نشانهٔ تلاقی خونِ یارانِ آخرالزمانی با خونِ سیدالشهداست و بوی فرج میدهد.»
booksمنبع: برداشت و اقتباس از مفاهیم کتاب مصباحالهدی (بیانات حاج میرزا اسماعیل دولابی)، بخش مربوط به اسرار شهادت و فرج
✍️پی نوشت: نقل این موارد از دل سوختگان و صاحب دلان به معنای تطبيق نیست و فرضاً توجه به تشابه است
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
red_circle در خاطرات شفاهی مربوط به اصحاب سرّ و شاگردان آیتالله سید عبدالکریم کشمیری، جملهای با این مضمون نقل شده است:
«در آخرالزمان، غربت عتبات عالیات و مظلومیت شیعه با یک واقعهٔ تکاندهنده به پایان میرسد. یکی از فرزندان روحالله و پرچمداران حق، پیکرش واسطهٔ فیض میشود؛ او را در نجف و کربلا تشییع میکنند و با این تشییع، گویی قفلهای معنوی و ظاهری عراق گشوده میشود و راه برای زائران و زمینهسازان ظهور هموار میگردد.»
booksمنبع تحلیلی: کتاب «شیدا» (مجموعه یادداشتهای سلوکی پیرامون شاگردان مکتب نجف)
red_circleتعبیر صریح مرحوم آیتالله سید احمد نجفی :
«در آستانه ظهور، واقعهای رخ میدهد که قلبها را متوجه عتبات عالیات میکند. پیکر پاک یکی از پرچمداران بزرگ جبهه حق، مظلومانه اما با عظمتی ملکوتي، وارد نجف و کربلا میشود. این تشییع، یک مراسم معمولی نیست؛ بلکه غلغلهای است در آسمان و زمین که ملائکه در آن حاضرند. طواف این پیکر در حرم جدش امیرالمؤمنین (ع) و تشییع او در کربلا، آغازگر یک حرکت عظیم و بیداری نهایی در قلوب شیعیان برای استقبال از امر فرج خواهد بود.»
booksمنبع: بیانات و مواعظ شفاهی ثبتشده در جزوات معرفتی مریدان و شاگردان مرحوم آقاجان نجفی (موضوع: پیوند عاشورا و ظهور)
red_circle نقلقول از دستنوشتههای سلوکی شاگردان آیتالله بهاءالدینی:
«خونهایی که در راه ولایت ریخته میشود، در عتبات مقدسه ثمر میدهد. پیش از ظهور، یکی از بزرگان و اوتاد جبهه حق به لقاءالله میرسد که تشییع پیکر مطهرش در میان حرمین (نجف و کربلا) ولولهای در عالم ایجاد میکند. این تشییع باشکوه، نشانه و بشارتی است بر اینکه زمان تقاص خون شهدای کربلا و اتصال به حکومت جهانی نزدیک شده است.»
booksمنبع: کتاب «سیری در آفاق ملکوت» (خاطرات و مکاشفات شاگردان آیتالله بهاءالدینی و علما قم )
red_circle مرحوم میرزا اسماعیل دولابی:
«شهید را که به کربلا و نجف میبرند، برای طواف نیست؛ خاک کربلا و نجف مشتاقِ دیدار این بدنهاست. در آخرالزمان خواهید دید که چگونه جنازهٔ عزیزان و بزرگان دین روی دست مردم، بین نجف و کربلا غوغا میکند. این تشییعها نشانهٔ تلاقی خونِ یارانِ آخرالزمانی با خونِ سیدالشهداست و بوی فرج میدهد.»
booksمنبع: برداشت و اقتباس از مفاهیم کتاب مصباحالهدی (بیانات حاج میرزا اسماعیل دولابی)، بخش مربوط به اسرار شهادت و فرج
✍️پی نوشت: نقل این موارد از دل سوختگان و صاحب دلان به معنای تطبيق نیست و فرضاً توجه به تشابه است
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
این ویدئو رو به عنوان پیشگویی شهید والامقام نصرالله عزیز دیدم.
در نزدیکی انتخابات آبان ماه امریکا هستیم
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
در نزدیکی انتخابات آبان ماه امریکا هستیم
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
white_check_mark او :point_down
توانست
هم نماینده مجلس بشود
هم رئیس جمهور،
هم رهبر
رکورد دنیا را در انتخابات
با ۹۵٪ آراء شکست
وقتی رهبر شد
ده ها بحران ،
۷ فتنه
و ۶ رئیس جمهور
متفاوت را مدیریت کرد
white_check_mark او
قدیمی ترین مبارز دنیا بود
۸۶ سال سن
و ۶۴ سال مبارزه
جنگ،
تبعید،
زندان،
ترور،
شکنجه
جانبازی
و در نهایت شهادت را تجربه کرد.
در هیچ جنگی شکست نخورد
حتی جنگ آخر..
white_check_mark او
خیلی برای ما دَوید...sob
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
توانست
هم نماینده مجلس بشود
هم رئیس جمهور،
هم رهبر
رکورد دنیا را در انتخابات
با ۹۵٪ آراء شکست
وقتی رهبر شد
ده ها بحران ،
۷ فتنه
و ۶ رئیس جمهور
متفاوت را مدیریت کرد
white_check_mark او
قدیمی ترین مبارز دنیا بود
۸۶ سال سن
و ۶۴ سال مبارزه
جنگ،
تبعید،
زندان،
ترور،
شکنجه
جانبازی
و در نهایت شهادت را تجربه کرد.
در هیچ جنگی شکست نخورد
حتی جنگ آخر..
white_check_mark او
خیلی برای ما دَوید...sob
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
تا حالا از این زاویه به بی حجابی نگاه کرده بودید؟
#پیشنهاد_مشاهده
#نشر_حداکثری
#مردان_بی_غیرت smirk🤐
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
#پیشنهاد_مشاهده
#نشر_حداکثری
#مردان_بی_غیرت smirk🤐
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
cherry_blossomرمان #راهنمای_سعادت
cherry_blossomنویسنده؛ فاطمه سادات
cherry_blossomخلاصه رمان:
cherry_blossomدخترک داستان ما خیلی سختی کشیده بود
مادرش رو توی سن نه سالگی بخاطر سرطان از دست میده پدرش هم دوسال بعداز مادرش توی تصادف میمیره و اون تنهای تنها میشه خانواده مادری و پدریش هم بهش نزدیک نمیشدن چون از قبول کردن سرپرستی نیلا عاجز بودن!
اما نیلا هیچوقت کم نیاورد و ادامه ماجرا ...
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
cherry_blossomنویسنده؛ فاطمه سادات
cherry_blossomخلاصه رمان:
cherry_blossomدخترک داستان ما خیلی سختی کشیده بود
مادرش رو توی سن نه سالگی بخاطر سرطان از دست میده پدرش هم دوسال بعداز مادرش توی تصادف میمیره و اون تنهای تنها میشه خانواده مادری و پدریش هم بهش نزدیک نمیشدن چون از قبول کردن سرپرستی نیلا عاجز بودن!
اما نیلا هیچوقت کم نیاورد و ادامه ماجرا ...
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomرمان #راهنمای_سعادت
cherry_blossomقسمت28
با دیدن فردی که رو به روم بود با تعجب نگاهش کردم اما قبل از اینکه اون منو ببینه رفتم و قایم شدم که اونم وقتی دید کسی نیست با دست اشکاشو پاک کرد و رفت!
آخه امیرعلی چرا باید گریه میکرد؟
اصلا مگه پیش مامانش نبود؟!
پس چجوری سر از اینجا درآورد؟
حتما مامانش بیدار شده دیگه من چه فکرایی میکنما!
سری به افکار مبهمم تکون دادم و به سمت محل اقامت خواهران حرکت کردم.
وقتی رسیدم در زدم تا در رو برام باز کنن آخه خودم تعادل درست و حسابی نداشتم باید یکی بهم کمک میکرد.
در که باز شد پشت در فاطمه رو دیدم خواست کمکم کنه که دستم رو عقب کشیدم که دستی از پشت دستم رو گرفت!
خانم حقی بود که دستم رو گرفت و به جای فاطمه کمکم کرد.
فاطمه هم ناراحت شد و از پشت در کنار رفت.
بقیه هم با چهارتا چشمِ گنده شده نگاهمون میکردن!
رها منو نادیده گرفت و اومد کنار خانم حقی و باهاش گرم گرفت.
این وسط عشوه های ریزی هم میریخت که از چشم من دور نموند!
دلیل این رفتارش رو درک نمیکردم تا اینکه رها گفت:
- خانم حقی با پسرتون اومدید؟
خانم حقی گفت:
- اره دخترم الانم رفت محل اقامت خودشون!
رها سری تکون داد و رفت بیرون!
با تعجب به در نگاه کردم!
اها پس بگو چشمش امیرعلی رو گرفته!
آهی کشیدم و به خانم حقی نگاه کردم.
نگاهش برام خیلی آرام بخش بود.
دیگه تا اذان صبح چیزی نمونده بود پس با کمک خانم حقی رفتیم تا وضو بگیریم!
وضو گرفتم و خواستم برم که خانم حقی گفت:
- کجا میری دخترم؟ الان اذان رو میگن
گفتم:
- دوست دارم توی خلوت نمازم رو بخونم میخوام برم یه جایی همین گوشه کنارا که خلوته نمازم رو بخونم.
خانم حقی گفت:
- آخه خودت تنها که سختته!
لبخندی زدم و گفتم:
- نگران نباش خانم حقی جان
خندید و سوالی گفت:
- خانم حقی جان؟! میتونی با اسم کوچیکم صدام کنی میتونی بگی مامان فرشته
چه اسم قشنگی داشت! واقعاً بهش میومد لبخندی زدم و گفتم:
- نگران نباش مامان فرشته جونمممم!
منو توی بغلش گرفت و فشرد و سرم رو بوسید و گفت:
- باشه گلم برو اما خیلی حواست به خودت باشه ها!
چشمی گفتم و حرکت کردم.
همینطور که میرفتم تا جای خلوتی پیدا کنم یکدفعه صدای رها رو از پشت یه ماشین شنیدم!
مثل همیشه کنجکاوانه دنبال صدا رفتم و دیدمش رو به روش یه مرد ایستاده بود که خیلی آشنا میزد!
خوب که دقت کردم دیدم امیرعلیِ و مثل همیشه سرش پایینه اما رها سعی داشت تو چشمای امیرعلی نگاه کنه!
چقدر این دختر سمج بود آخه!
رها رو به امیرعلی گفت:
- آقا امیرعلی خیلی خسته نباشید شنیدم اون دختره رو با خودتون تا اینجا آوردین خواستم بگم که تا میتونید ازش دوری کنید اونطور که شنیدم اومده اینجا تا پسرای بسیجی رو تور کنه!
امیرعلی کمی سکوت کرد و بعد گفت:
- ببخشید که از این لحن برای صحبت کردن استفاده میکنم اما بهتره سرتون توی کار خودتون باشه چکار به این بنده خدا دارید نیت خودتون هم خدشه دار نکنید.
رها عصبانی شد اما خودش رو کنترل کرد و با صدای عشوه ایش گفت:
- ببخشید اما میخواستم حواستون باشه توی تلهاش نیوفتین، نگاه به ظاهرش نکنیدا دختره از اوناشه توی پارتی های مختلفی هم بوده!
امیرعلی گفت:
- لااللهالالله، من رفتم خدانگهدارتون.
امیرعلی که رفت رها پاهاش رو به زمین کوبید و گفت:
- آخرش تورو مال خودم میکنم فقط صبر کن.
راستش خوشحال شدم که امیرعلی انقدر قشنگ جوابش رو داد.
این دفعه دیگه گریه نکردم چون حرفاش همه پوچ بود و امیرعلی خوب اینو فهمید و اینجوری جوابش رو داد خداروشکر!
منم باید یاد میگرفتم که برای هرچیز بی ارزشی گریه نکنم چون رها و حرفاش واقعا لیاقتش رو ندارن!
اما واقعا تهمت هایی که بهم زد رو نمیتونم ببخشم و واگذارش میکنم به خدا!
cherry_blossomنویسنده: فاطمه سادات
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
cherry_blossomرمان #راهنمای_سعادت
cherry_blossomقسمت28
با دیدن فردی که رو به روم بود با تعجب نگاهش کردم اما قبل از اینکه اون منو ببینه رفتم و قایم شدم که اونم وقتی دید کسی نیست با دست اشکاشو پاک کرد و رفت!
آخه امیرعلی چرا باید گریه میکرد؟
اصلا مگه پیش مامانش نبود؟!
پس چجوری سر از اینجا درآورد؟
حتما مامانش بیدار شده دیگه من چه فکرایی میکنما!
سری به افکار مبهمم تکون دادم و به سمت محل اقامت خواهران حرکت کردم.
وقتی رسیدم در زدم تا در رو برام باز کنن آخه خودم تعادل درست و حسابی نداشتم باید یکی بهم کمک میکرد.
در که باز شد پشت در فاطمه رو دیدم خواست کمکم کنه که دستم رو عقب کشیدم که دستی از پشت دستم رو گرفت!
خانم حقی بود که دستم رو گرفت و به جای فاطمه کمکم کرد.
فاطمه هم ناراحت شد و از پشت در کنار رفت.
بقیه هم با چهارتا چشمِ گنده شده نگاهمون میکردن!
رها منو نادیده گرفت و اومد کنار خانم حقی و باهاش گرم گرفت.
این وسط عشوه های ریزی هم میریخت که از چشم من دور نموند!
دلیل این رفتارش رو درک نمیکردم تا اینکه رها گفت:
- خانم حقی با پسرتون اومدید؟
خانم حقی گفت:
- اره دخترم الانم رفت محل اقامت خودشون!
رها سری تکون داد و رفت بیرون!
با تعجب به در نگاه کردم!
اها پس بگو چشمش امیرعلی رو گرفته!
آهی کشیدم و به خانم حقی نگاه کردم.
نگاهش برام خیلی آرام بخش بود.
دیگه تا اذان صبح چیزی نمونده بود پس با کمک خانم حقی رفتیم تا وضو بگیریم!
وضو گرفتم و خواستم برم که خانم حقی گفت:
- کجا میری دخترم؟ الان اذان رو میگن
گفتم:
- دوست دارم توی خلوت نمازم رو بخونم میخوام برم یه جایی همین گوشه کنارا که خلوته نمازم رو بخونم.
خانم حقی گفت:
- آخه خودت تنها که سختته!
لبخندی زدم و گفتم:
- نگران نباش خانم حقی جان
خندید و سوالی گفت:
- خانم حقی جان؟! میتونی با اسم کوچیکم صدام کنی میتونی بگی مامان فرشته
چه اسم قشنگی داشت! واقعاً بهش میومد لبخندی زدم و گفتم:
- نگران نباش مامان فرشته جونمممم!
منو توی بغلش گرفت و فشرد و سرم رو بوسید و گفت:
- باشه گلم برو اما خیلی حواست به خودت باشه ها!
چشمی گفتم و حرکت کردم.
همینطور که میرفتم تا جای خلوتی پیدا کنم یکدفعه صدای رها رو از پشت یه ماشین شنیدم!
مثل همیشه کنجکاوانه دنبال صدا رفتم و دیدمش رو به روش یه مرد ایستاده بود که خیلی آشنا میزد!
خوب که دقت کردم دیدم امیرعلیِ و مثل همیشه سرش پایینه اما رها سعی داشت تو چشمای امیرعلی نگاه کنه!
چقدر این دختر سمج بود آخه!
رها رو به امیرعلی گفت:
- آقا امیرعلی خیلی خسته نباشید شنیدم اون دختره رو با خودتون تا اینجا آوردین خواستم بگم که تا میتونید ازش دوری کنید اونطور که شنیدم اومده اینجا تا پسرای بسیجی رو تور کنه!
امیرعلی کمی سکوت کرد و بعد گفت:
- ببخشید که از این لحن برای صحبت کردن استفاده میکنم اما بهتره سرتون توی کار خودتون باشه چکار به این بنده خدا دارید نیت خودتون هم خدشه دار نکنید.
رها عصبانی شد اما خودش رو کنترل کرد و با صدای عشوه ایش گفت:
- ببخشید اما میخواستم حواستون باشه توی تلهاش نیوفتین، نگاه به ظاهرش نکنیدا دختره از اوناشه توی پارتی های مختلفی هم بوده!
امیرعلی گفت:
- لااللهالالله، من رفتم خدانگهدارتون.
امیرعلی که رفت رها پاهاش رو به زمین کوبید و گفت:
- آخرش تورو مال خودم میکنم فقط صبر کن.
راستش خوشحال شدم که امیرعلی انقدر قشنگ جوابش رو داد.
این دفعه دیگه گریه نکردم چون حرفاش همه پوچ بود و امیرعلی خوب اینو فهمید و اینجوری جوابش رو داد خداروشکر!
منم باید یاد میگرفتم که برای هرچیز بی ارزشی گریه نکنم چون رها و حرفاش واقعا لیاقتش رو ندارن!
اما واقعا تهمت هایی که بهم زد رو نمیتونم ببخشم و واگذارش میکنم به خدا!
cherry_blossomنویسنده: فاطمه سادات
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomرمان #راهنمای_سعادت
cherry_blossomقسمت29
بدون اینکه رها ببینه از اونجا رفتم تا جایی واسه خلوتم با خدا پیدا کنم.
همینطور که قدم میزدم اشکم جاری میشد این غمی که داشتم با هیچ چیز عوض نمیشد دلم خانوادم رو میخواست.
بعضی وقتا از درد بیکسی واقعاً نمیدونم چکار کنم!
بالاخره یه جایی پیدا کردم تقریباً درو از محل اقامتمون بود اما مهم این بود که دیگه اینجا کسی مزاحمم نمیشه و فقط خودمم و خدا!
عصا رو از زیر بغلم کنار زدم و سعی کردم روی زمین خاکی بشینم.
مهری که با خودم آورده بودم توی دستم بود، زمین گذاشتمش و شروع کردم به خوندن نماز...الله اکبر..
نماز رو که خوندم دوباره آرامش گرفتم.
قلبم با خوندن نماز آرامش عجیبی میگرفت!
عجیب بود اما احساس میکردم یکی کنار ایستاده و داره با لبخند نگام میکنه چیزی نمیدیدما اما خوب حسش میکردم!
شاید خیلیا توی این شرایط بترسن اما من اصلا حس ترس نداشتم و از اینکه نمیدیدمش و حسش میکردم خوشحال بودم نمیدونم کیه اما وجودش خیلی آرامش بخشه!
آرامش داشتم، قلبم آروم بود؛ اما دلم یک تلنگر میخواست برای گریه کردن!
واقعاً اشک ریختن همدمم بود توی تمام این سالها و آرومم میکرد.
اما ایندفعه دوست نداشتم اون تلنگر فکر کردن به بدبختیام باشه چون اینجا کلی شهید هست که با فکر کردن به اونا خود به خود اشکت جاری میشه!
یادمه اون خانمه توی اتوبوس میگفت خیلی از شهدا بی سر برمیگشتن و خانواده هاشون چه عذاب هایی که نکشیدن!
قلبم از فکر کردن به اینا مچاله شد و اشکم جاری شد.
فکر کردن به اینکه اینجا چه زمین مقدسی میتونه باشه و من فردا که عیده کجا هستم و میتونم کنار شهدا باشم دلم رو شاد میکرد.
دیگه داشت دیر میشد مطمئنم خانم حقی الان خیلی نگران شده!
عصا رو برداشتم و با کمکش بلند شدم و زدم زیر بغلم و به راه افتادم تا سریعتر برسم.
همینجور که میرفتم یکی رو دیدم که داره بهم نزدیک میشه!
خانم حقی بود که داشت به سمتم میدوید و چادرش توی باد به رقص دراومده بود.
منم سرجام ایستاده بود و تکون نمیخوردم بهم که رسید توی بغل گرفتم و گفت:
- دختر نمیگی نگرانت میشم؟ همه جا رو دنبالت گشتم اما پیدات نکردم چرا اینقدر دور شده بودی اگه گم میشدی چکار میکردی؟!
آروم نوازشش کردم تا آروم بشه بعدش گفتم:
- ببخشید زمان از دستم در رفت همین که یاد شما افتادم خواستم بیام که خودتون منو پیدا کردین!
مهربونانه دستی به سرم کشید و گفت:
- باشه باشه نمیخواد انقدر توضیح بدی اما قول بده دیگه کسی رو نگران نکنی!
باشهای گفتم که سری تکون داد و باهم به راه افتادیم.
قدم که میزدیم احساس کردم چیزی به عصام چسبیده!
عصا رو بالا آوردم که نزدیک بود بیوفتم اما خانم حقی گرفتم و مانع از افتادنم شد.
یه عکس بود که به عصام چسبیده بود درش آوردم که با دیدن تصویر با تعجب نگاهش کردم!
نمیدونم چرا اما یکدفعه اشکم جاری شد و بیهوش شدم!
فقط صدای خانم حقی رو میشنیدم که تکونم میداد و صدام میزد اما همون صدا هم کم کم نشنیدم و کاملا از حال رفتم..
cherry_blossomنویسنده: فاطمه سادات
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
cherry_blossomرمان #راهنمای_سعادت
cherry_blossomقسمت29
بدون اینکه رها ببینه از اونجا رفتم تا جایی واسه خلوتم با خدا پیدا کنم.
همینطور که قدم میزدم اشکم جاری میشد این غمی که داشتم با هیچ چیز عوض نمیشد دلم خانوادم رو میخواست.
بعضی وقتا از درد بیکسی واقعاً نمیدونم چکار کنم!
بالاخره یه جایی پیدا کردم تقریباً درو از محل اقامتمون بود اما مهم این بود که دیگه اینجا کسی مزاحمم نمیشه و فقط خودمم و خدا!
عصا رو از زیر بغلم کنار زدم و سعی کردم روی زمین خاکی بشینم.
مهری که با خودم آورده بودم توی دستم بود، زمین گذاشتمش و شروع کردم به خوندن نماز...الله اکبر..
نماز رو که خوندم دوباره آرامش گرفتم.
قلبم با خوندن نماز آرامش عجیبی میگرفت!
عجیب بود اما احساس میکردم یکی کنار ایستاده و داره با لبخند نگام میکنه چیزی نمیدیدما اما خوب حسش میکردم!
شاید خیلیا توی این شرایط بترسن اما من اصلا حس ترس نداشتم و از اینکه نمیدیدمش و حسش میکردم خوشحال بودم نمیدونم کیه اما وجودش خیلی آرامش بخشه!
آرامش داشتم، قلبم آروم بود؛ اما دلم یک تلنگر میخواست برای گریه کردن!
واقعاً اشک ریختن همدمم بود توی تمام این سالها و آرومم میکرد.
اما ایندفعه دوست نداشتم اون تلنگر فکر کردن به بدبختیام باشه چون اینجا کلی شهید هست که با فکر کردن به اونا خود به خود اشکت جاری میشه!
یادمه اون خانمه توی اتوبوس میگفت خیلی از شهدا بی سر برمیگشتن و خانواده هاشون چه عذاب هایی که نکشیدن!
قلبم از فکر کردن به اینا مچاله شد و اشکم جاری شد.
فکر کردن به اینکه اینجا چه زمین مقدسی میتونه باشه و من فردا که عیده کجا هستم و میتونم کنار شهدا باشم دلم رو شاد میکرد.
دیگه داشت دیر میشد مطمئنم خانم حقی الان خیلی نگران شده!
عصا رو برداشتم و با کمکش بلند شدم و زدم زیر بغلم و به راه افتادم تا سریعتر برسم.
همینجور که میرفتم یکی رو دیدم که داره بهم نزدیک میشه!
خانم حقی بود که داشت به سمتم میدوید و چادرش توی باد به رقص دراومده بود.
منم سرجام ایستاده بود و تکون نمیخوردم بهم که رسید توی بغل گرفتم و گفت:
- دختر نمیگی نگرانت میشم؟ همه جا رو دنبالت گشتم اما پیدات نکردم چرا اینقدر دور شده بودی اگه گم میشدی چکار میکردی؟!
آروم نوازشش کردم تا آروم بشه بعدش گفتم:
- ببخشید زمان از دستم در رفت همین که یاد شما افتادم خواستم بیام که خودتون منو پیدا کردین!
مهربونانه دستی به سرم کشید و گفت:
- باشه باشه نمیخواد انقدر توضیح بدی اما قول بده دیگه کسی رو نگران نکنی!
باشهای گفتم که سری تکون داد و باهم به راه افتادیم.
قدم که میزدیم احساس کردم چیزی به عصام چسبیده!
عصا رو بالا آوردم که نزدیک بود بیوفتم اما خانم حقی گرفتم و مانع از افتادنم شد.
یه عکس بود که به عصام چسبیده بود درش آوردم که با دیدن تصویر با تعجب نگاهش کردم!
نمیدونم چرا اما یکدفعه اشکم جاری شد و بیهوش شدم!
فقط صدای خانم حقی رو میشنیدم که تکونم میداد و صدام میزد اما همون صدا هم کم کم نشنیدم و کاملا از حال رفتم..
cherry_blossomنویسنده: فاطمه سادات
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
cherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossomcherry_blossom
cherry_blossomرمان #راهنمای_سعادت
cherry_blossomقسمت30
(دقایقی بعد)
با حس خیسی صورتم چشام رو باز کردم همه دورم رو گرفته بودن و خانم حقی روم یه لیوان آب سرد ریخته بود تا بهوش بیام.
نگاه نگرانش رو بهم دوخته بود که گفتم:
- نگران نباشید من خوبم فقط میشه اون عکس رو بهم بدید!
و خود به خود اشکم جاری شد!
این حالم دست خودم نبود یه حال عجیبی داشتم.
خانم حقی گفت:
- توی این عکس چی دیدی که حالت اینطوری شد؟ این که یه عکس شهید بیشتر نیست!
چی؟!
درست شنیدم؟!
اون گفت شهید؟؟
اما مطمئنم این همونیه که تو خوابم بهم نماز یاد داد و کمکم کرد!
با هق هق گفتم:
- اسم این شهید چیه؟ توروخدا بیشتر راجبش بگید؟
اون شهید مزارش کجاست؟ میخوام برم پیشش؟!
همه متعجب بهم خیره شده بودن خانم حقی دستپاچه گفت:
- آرومتر دخترم، باشه همه چیز رو راجبش بهت میگم اما قبلش یه نفس عمیق بکش و آروم باش چیزی نشده که..!
ایشون شهید ابراهیم هادی هستن
این شهید گمنامه مزاری نداره فقط یه یادبود توی تهران ازش هست.
اینو که گفت بیشتر اشک ریختم!
من چقدر بدبخت بودم که شخصی که به خوابم اومده بود و کمکم میکرد رو نمیشناختم!
اما همچنین شخصی که پیش خدا جایگاه ویژهای داره توی خواب من چی میخواد؟
چرا بهم کمک میکنه؟
چرا همش حس میکنم کنارمه!
چرا شخصیت به این مهمی رو الان باید بشناسم؟
این چراها ذهنم رو درگیر کرده بود و از طرفی حالم زیاد خوب نبود ازبس گریه کرده بودم احساس میکردم دیگه اشکام داره خشک میشه!
وقتی تو اتوبوس خوابشو دیدم و گفتم کی هستی گفت که بزودی میفهمی و الان فهمیدم!
دوست داشتم دوباره بیاد و باهاش حرف بزنم از همون اولم از چهرهی نورانیش پیدا بود شخصت ویژهای پیش خدا داره!
اما چرا باید به منِ بیلیاقت کمک میکرد؟
خانم حقی با ناراحتی گفت:
- چرا دوباره داری اشک میریزی عزیزم چیشده مگه؟!
با گریه گفتم:
- این شهید همونیه که توی خواب بهم نماز یاد داد از تاریکی دورم کرد و با خدا آشنایم کرد!
و منه بدبخت تازه فهمیدم اونی که توی خوابم بهم کمک میکرده یه شهید بوده!
اشکام دست خودم نیست خود به خود جاری میشه!
بیشتر از این گریم میگیره که چرا به منه بیلیاقت که خیلی وقته از خدا دور بودم کمک کرده!
خانم حقی باتعجب گفت:
- مطمئنی همین شخصی که توی عکسه به خوابت اومده؟
با دستم اشکام رو پاک کردم و گفتم:
- آره خودش بود!
بغلم کرد و گفت:
- خوش به سعادتت، نظر کرده ی شهدایی!
چیزی نگفتم توی بغلش آروم گرفتم
رها گفت:
- اینا همش نمایشه داره گولتون میزنه که مثلا خودشو پاک جلوه بده!
خانم حقی خواست بهش چیزی بگه که گفتم:
- هیس! بزارید هرچی میخواد بگه برام مهم نیست.
سری تکون داد و کمکم کرد بلند بشم.
همون موقع بود دخترایی که دورم جمع شده بودن کمکم پراکنده شدن که من یه گوشه چندتا مرد هم دیدم ایستادن!
داخلشون فقط محمد و امیرعلی رو کمی میشناختم که کنار هم ایستاده بودن بنظر رفیق صمیمی میومدن!
با نگاه به امیرعلی هم احساس کردم یه حاله اشک دور چشاشه اما این رو انگاری فقط من حس میکردم.
سری به افکارم تکون دادم و دوباره به فکر اون شهید گمنام افتادم!
ازبس گریه کرده بودم دیگه اشک تو چشمام خشک زده بود با کمک خانم حقی لنگان لنگان به محل اقامتمون رسیدیم.
خانم حقی کمکم کرد که بشینم و بعدش رفت تا راحت باشم.
همینطور که نشسته بودم از خستگی خوابم برد.
cherry_blossomنویسنده: فاطمه سادات
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
cherry_blossomرمان #راهنمای_سعادت
cherry_blossomقسمت30
(دقایقی بعد)
با حس خیسی صورتم چشام رو باز کردم همه دورم رو گرفته بودن و خانم حقی روم یه لیوان آب سرد ریخته بود تا بهوش بیام.
نگاه نگرانش رو بهم دوخته بود که گفتم:
- نگران نباشید من خوبم فقط میشه اون عکس رو بهم بدید!
و خود به خود اشکم جاری شد!
این حالم دست خودم نبود یه حال عجیبی داشتم.
خانم حقی گفت:
- توی این عکس چی دیدی که حالت اینطوری شد؟ این که یه عکس شهید بیشتر نیست!
چی؟!
درست شنیدم؟!
اون گفت شهید؟؟
اما مطمئنم این همونیه که تو خوابم بهم نماز یاد داد و کمکم کرد!
با هق هق گفتم:
- اسم این شهید چیه؟ توروخدا بیشتر راجبش بگید؟
اون شهید مزارش کجاست؟ میخوام برم پیشش؟!
همه متعجب بهم خیره شده بودن خانم حقی دستپاچه گفت:
- آرومتر دخترم، باشه همه چیز رو راجبش بهت میگم اما قبلش یه نفس عمیق بکش و آروم باش چیزی نشده که..!
ایشون شهید ابراهیم هادی هستن
این شهید گمنامه مزاری نداره فقط یه یادبود توی تهران ازش هست.
اینو که گفت بیشتر اشک ریختم!
من چقدر بدبخت بودم که شخصی که به خوابم اومده بود و کمکم میکرد رو نمیشناختم!
اما همچنین شخصی که پیش خدا جایگاه ویژهای داره توی خواب من چی میخواد؟
چرا بهم کمک میکنه؟
چرا همش حس میکنم کنارمه!
چرا شخصیت به این مهمی رو الان باید بشناسم؟
این چراها ذهنم رو درگیر کرده بود و از طرفی حالم زیاد خوب نبود ازبس گریه کرده بودم احساس میکردم دیگه اشکام داره خشک میشه!
وقتی تو اتوبوس خوابشو دیدم و گفتم کی هستی گفت که بزودی میفهمی و الان فهمیدم!
دوست داشتم دوباره بیاد و باهاش حرف بزنم از همون اولم از چهرهی نورانیش پیدا بود شخصت ویژهای پیش خدا داره!
اما چرا باید به منِ بیلیاقت کمک میکرد؟
خانم حقی با ناراحتی گفت:
- چرا دوباره داری اشک میریزی عزیزم چیشده مگه؟!
با گریه گفتم:
- این شهید همونیه که توی خواب بهم نماز یاد داد از تاریکی دورم کرد و با خدا آشنایم کرد!
و منه بدبخت تازه فهمیدم اونی که توی خوابم بهم کمک میکرده یه شهید بوده!
اشکام دست خودم نیست خود به خود جاری میشه!
بیشتر از این گریم میگیره که چرا به منه بیلیاقت که خیلی وقته از خدا دور بودم کمک کرده!
خانم حقی باتعجب گفت:
- مطمئنی همین شخصی که توی عکسه به خوابت اومده؟
با دستم اشکام رو پاک کردم و گفتم:
- آره خودش بود!
بغلم کرد و گفت:
- خوش به سعادتت، نظر کرده ی شهدایی!
چیزی نگفتم توی بغلش آروم گرفتم
رها گفت:
- اینا همش نمایشه داره گولتون میزنه که مثلا خودشو پاک جلوه بده!
خانم حقی خواست بهش چیزی بگه که گفتم:
- هیس! بزارید هرچی میخواد بگه برام مهم نیست.
سری تکون داد و کمکم کرد بلند بشم.
همون موقع بود دخترایی که دورم جمع شده بودن کمکم پراکنده شدن که من یه گوشه چندتا مرد هم دیدم ایستادن!
داخلشون فقط محمد و امیرعلی رو کمی میشناختم که کنار هم ایستاده بودن بنظر رفیق صمیمی میومدن!
با نگاه به امیرعلی هم احساس کردم یه حاله اشک دور چشاشه اما این رو انگاری فقط من حس میکردم.
سری به افکارم تکون دادم و دوباره به فکر اون شهید گمنام افتادم!
ازبس گریه کرده بودم دیگه اشک تو چشمام خشک زده بود با کمک خانم حقی لنگان لنگان به محل اقامتمون رسیدیم.
خانم حقی کمکم کرد که بشینم و بعدش رفت تا راحت باشم.
همینطور که نشسته بودم از خستگی خوابم برد.
cherry_blossomنویسنده: فاطمه سادات
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavescherry_blossomleavesleavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
blossomleavesblossomleavesblossomleavesblossomleavesblossomleavesblossom
leavesرمان #پــلــاک_پــنــهــان
leavesرمان جذاب پلیسی و امنیتی
leavesنویسنده؛ خانم فاطمه امیری زاده
رمان #پــلــاک_پــنــهــان دربارهی سمانه دختری مهربان و فعال در عرصههای فرهنگی سیاسی دانشگاه است که به دلیل رابطهی فامیلی با یکی از مردان خانواده، هدف انتقام گروه خلافکاری قرار می گیرد. این سبب میشود که در انتخابات، اتفاقی دور از انتظار برایش اتفاق بیفتد.
gift_heart با ما همـــراه باشیـــــدgift_heart
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
leavesرمان #پــلــاک_پــنــهــان
leavesرمان جذاب پلیسی و امنیتی
leavesنویسنده؛ خانم فاطمه امیری زاده
رمان #پــلــاک_پــنــهــان دربارهی سمانه دختری مهربان و فعال در عرصههای فرهنگی سیاسی دانشگاه است که به دلیل رابطهی فامیلی با یکی از مردان خانواده، هدف انتقام گروه خلافکاری قرار می گیرد. این سبب میشود که در انتخابات، اتفاقی دور از انتظار برایش اتفاق بیفتد.
gift_heart با ما همـــراه باشیـــــدgift_heart
beginner https://rubika.ir/dastan9
beginner https://eitaa.com/dastan9
beginner http://Splus.ir/dastan9
beginner https://ble.ir/dastan9
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
blossomleavesblossomleavesblossomleavesblossomleavesblossomleavesblossom
leavesرمان جذاب، پلیسی و امنیتی #پلاک_پنهان
leavesقسمت ۱۴۲
سمانه روی تخت نشست و با بغض به عکس کمیل روی دیوار خیره شد.
صداهای خنده در حیاط پیچیده بود، از صبح همه با شنیدن خبر آمدن کمیل به خانه، آمده بودند.
دایی محمد و یاسین و محسن کمیل را به نوبت در آغوش گرفتند و مردانه اشکـ ریختند.
صغری برای مدت طولانی در آغوش کمیل مانده بود و گریه می کرد، که با اصرارهای همسرش کمی آرام گرفت.
در طول روز سمیه خانم کنار کمیل نشسته بود و دستانش را در دست گرفته بود.
کمیل همهی وقت یک نگاهش به همسر خواهرش بود، و یک نگاهش به دَر خانه، در انتظار آمدن سمانه.
اما سمانه همه ی اتفاقات را، از پنجره اتاق مشاهده می کرد و از وقتی کمیل آمده بود، به اتاقش رفته بود، حتی با اصرارهای مادرش و زهره و بقیه هم، حاضر نشد، که پایین بیاید.
در زده شد و صغرا وارد اتاق شد، سمانه لبخندی زد و گفت:
ــ داری میری؟
ــ آره،پایین نیومدی گفتم بیام باهات خداحافظی کنم
سمانه صغرا را در آغوش گرفت و آرام گفت:
ــ بسلامت عزیزم
صغری غمگین به او نگاهی انداخت و گفت:
ــ سمانه اینکارو نکن، کمیل داغونه داغون ترش نکن
سمانه تشر زد:
ــ تمومش کن صغری
ــ باشه دیگه چیزی نمیگم،اما بدون کمیل بدون تو نمیتونه
ــ برو شوهرت منتظرته
ــ باشه
صغری بوسه ای بر گونه ی سمانه نشاند و از اتاق خارج شد.
همه رفته بودند، سمانه چمدانی که آماده کرده بود، را روی تخت گذاشت به طرف چادرش رفت که در اتاق باز شد، و سمیه خانم وارد اتاق شد.
ــ دخترم سمانه،برات شام بز..
با دیدن چمدان آماده، حرفش نصفه ماند و با صدای لرزانی گفت:
ــ این چمدون چیه؟
ــ خاله گ..
ــ سمانه گفتم این چمدون چیه ؟
ــ دارم میرم خونمون
سمیه خانم تشر زد:
ــ خونه ی تو اینجاست ،میخوای تنهام بزاری؟
سمانه با صدای لرزونی گفت:
ــ پسرت برگشته، دیگه تنها نیستی
ــ اون پسرمه، اما تو دخترمی، عروسمی
ــ من دیگه عروست نیستم ،باید برم خاله
صدای سمیه خانم بالا رفت و جدی گفت:
ــ تو چهار سال اینجا زندگی کردی، تو این اتاق، کنار من. پس این خونه ی تو هستش، این خونه ی شوهرته پس جای تو اینجاست
ــ خاله لطفا ..
ــ سمانه با من بحث نکن
ــ من اینجا نمی مونم
در باز شد و کمیل وارد اتاق شد:
ــ دلیل رفتنت اومدن من به این خونه است؟
blossomleavesنویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
leavesرمان جذاب، پلیسی و امنیتی #پلاک_پنهان
leavesقسمت ۱۴۲
سمانه روی تخت نشست و با بغض به عکس کمیل روی دیوار خیره شد.
صداهای خنده در حیاط پیچیده بود، از صبح همه با شنیدن خبر آمدن کمیل به خانه، آمده بودند.
دایی محمد و یاسین و محسن کمیل را به نوبت در آغوش گرفتند و مردانه اشکـ ریختند.
صغری برای مدت طولانی در آغوش کمیل مانده بود و گریه می کرد، که با اصرارهای همسرش کمی آرام گرفت.
در طول روز سمیه خانم کنار کمیل نشسته بود و دستانش را در دست گرفته بود.
کمیل همهی وقت یک نگاهش به همسر خواهرش بود، و یک نگاهش به دَر خانه، در انتظار آمدن سمانه.
اما سمانه همه ی اتفاقات را، از پنجره اتاق مشاهده می کرد و از وقتی کمیل آمده بود، به اتاقش رفته بود، حتی با اصرارهای مادرش و زهره و بقیه هم، حاضر نشد، که پایین بیاید.
در زده شد و صغرا وارد اتاق شد، سمانه لبخندی زد و گفت:
ــ داری میری؟
ــ آره،پایین نیومدی گفتم بیام باهات خداحافظی کنم
سمانه صغرا را در آغوش گرفت و آرام گفت:
ــ بسلامت عزیزم
صغری غمگین به او نگاهی انداخت و گفت:
ــ سمانه اینکارو نکن، کمیل داغونه داغون ترش نکن
سمانه تشر زد:
ــ تمومش کن صغری
ــ باشه دیگه چیزی نمیگم،اما بدون کمیل بدون تو نمیتونه
ــ برو شوهرت منتظرته
ــ باشه
صغری بوسه ای بر گونه ی سمانه نشاند و از اتاق خارج شد.
همه رفته بودند، سمانه چمدانی که آماده کرده بود، را روی تخت گذاشت به طرف چادرش رفت که در اتاق باز شد، و سمیه خانم وارد اتاق شد.
ــ دخترم سمانه،برات شام بز..
با دیدن چمدان آماده، حرفش نصفه ماند و با صدای لرزانی گفت:
ــ این چمدون چیه؟
ــ خاله گ..
ــ سمانه گفتم این چمدون چیه ؟
ــ دارم میرم خونمون
سمیه خانم تشر زد:
ــ خونه ی تو اینجاست ،میخوای تنهام بزاری؟
سمانه با صدای لرزونی گفت:
ــ پسرت برگشته، دیگه تنها نیستی
ــ اون پسرمه، اما تو دخترمی، عروسمی
ــ من دیگه عروست نیستم ،باید برم خاله
صدای سمیه خانم بالا رفت و جدی گفت:
ــ تو چهار سال اینجا زندگی کردی، تو این اتاق، کنار من. پس این خونه ی تو هستش، این خونه ی شوهرته پس جای تو اینجاست
ــ خاله لطفا ..
ــ سمانه با من بحث نکن
ــ من اینجا نمی مونم
در باز شد و کمیل وارد اتاق شد:
ــ دلیل رفتنت اومدن من به این خونه است؟
blossomleavesنویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
blossomleavesblossomleavesblossomleavesblossomleavesblossomleavesblossom
leavesرمان جذاب، پلیسی و امنیتی #پلاک_پنهان
leavesقسمت ۱۴۳
سمانه سکوت کرد و سرش را پایین انداخت، تا کمیل حرف های دلش را مثل همیشه از چشمانش نخواند.
ــ سمانه من همه چیزو برات توضیح دادم، ولی نمیدونم، چرا نمیخوای باور کنی!
سمانه پوزخندی زد، که کمیل عصبی گفت:
ــ به جای پوزخند زدن برای من حرف بزن، بگو چته؟
ــ من حرفمو زدم، اینجا دیگه جای من نیست، میخوام برم خونمون
ــ مامان هم گفت که اینجا خونه ی تو هستش، خونه ی شوهرت یعنی خونه ی تو
ــ من شوهری ندارم، شوهرم چهارسال پیش شهید شد
کمیل عصبی به سمتش رفت و بازویش را در دست گرفت و فشرد!
ــ من محرمتم ،من شوهرتم سمانه اینو بفهم
سمانه بازویش را از بین دست کمیل بیرون کشید و عصبی فریاد زد:
ــ نیستی، تو شوهر من نیستی، اگه بودی چرا گذاشتی تو همین خونه بیان خواستگاری من، اگه بودی چرا باید چهار سال من زجر بکشم، چرا باید تکیه گاه نداشته باشم؟؟ چرا چهارسال از ترس چهار ستون بدنم شب و روز بلرزه چرا؟؟
از کمیل دور شد و به بیرون اشاره کرد و با صدای لرزان فریاد زد:
ــ اگه شوهر دارم چرا باید هر شب از نگاه کثیف مرد همسایه وحشت کنم، چرا باید از مردم حرف بشنوم، چرا وقتی کمک خواستم، تکیه گاه خواستم نبودی، میتونی جواب این چراهارو بدی؟؟؟
سمانه در سکوت به چشم های سرخ کمیل خیره شده بود، تنها صدایی که در اتاق میپیچید، صدای گریه های سمیه خانم بود.
سمانه نتوانست جلوی بارانی نشدن صورتش را بگیرد، اشک هایش را پاک کرد و با بغض گفت:
ــ وقتی اومدم خونه و فهمیدم خاله مراسم خواستگاری برام راه انداخته، با خودم میگفتم، اگه کمیل زنده بود گردن این خواستگارو میشکوند
کل این خونه رو با دادهایش روی سرش میگذاشت، که چرا اجازه دادید خواستگار پا به این خانه بگذارد.
خنده ی تلخی کرد وگفت:
ــ اما ای دل غافل،شوهرم بود و کاری نکرد، شوهرم بود و حرفی نزد
هق هق اش امانش را برید و نتوانست حرفش را ادامه بدهد.
به دیوار تکیه داد، شانه هایش از شدت گریه میلرزیدند و صورتش را با دو دست پوشانده بود.
کمیل که با شنیدن حرف های سمانه، دیگر پاهایش او را برای ایستادن یاری نمیکردن.
به دیوار تکیه داد و کم کم نشست، چشمانش می سوخت، دستانش مشت شده بر روی زانوانش بود.
سمانه وسط گریه گفت:
ــ تو این چهار سال کارم شده بود شبا که خاله و صغری میخوابیدن، بیام تو اتاقت، و تا شب با عکست حرف بزنم و گریه کنم، قلبم میسوخت، احساس میکردم داره میترکه ، همیشه منتظر اومدنت بودم ، باورم نمی شد که رفتی.!
blossomleavesنویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
leavesرمان جذاب، پلیسی و امنیتی #پلاک_پنهان
leavesقسمت ۱۴۳
سمانه سکوت کرد و سرش را پایین انداخت، تا کمیل حرف های دلش را مثل همیشه از چشمانش نخواند.
ــ سمانه من همه چیزو برات توضیح دادم، ولی نمیدونم، چرا نمیخوای باور کنی!
سمانه پوزخندی زد، که کمیل عصبی گفت:
ــ به جای پوزخند زدن برای من حرف بزن، بگو چته؟
ــ من حرفمو زدم، اینجا دیگه جای من نیست، میخوام برم خونمون
ــ مامان هم گفت که اینجا خونه ی تو هستش، خونه ی شوهرت یعنی خونه ی تو
ــ من شوهری ندارم، شوهرم چهارسال پیش شهید شد
کمیل عصبی به سمتش رفت و بازویش را در دست گرفت و فشرد!
ــ من محرمتم ،من شوهرتم سمانه اینو بفهم
سمانه بازویش را از بین دست کمیل بیرون کشید و عصبی فریاد زد:
ــ نیستی، تو شوهر من نیستی، اگه بودی چرا گذاشتی تو همین خونه بیان خواستگاری من، اگه بودی چرا باید چهار سال من زجر بکشم، چرا باید تکیه گاه نداشته باشم؟؟ چرا چهارسال از ترس چهار ستون بدنم شب و روز بلرزه چرا؟؟
از کمیل دور شد و به بیرون اشاره کرد و با صدای لرزان فریاد زد:
ــ اگه شوهر دارم چرا باید هر شب از نگاه کثیف مرد همسایه وحشت کنم، چرا باید از مردم حرف بشنوم، چرا وقتی کمک خواستم، تکیه گاه خواستم نبودی، میتونی جواب این چراهارو بدی؟؟؟
سمانه در سکوت به چشم های سرخ کمیل خیره شده بود، تنها صدایی که در اتاق میپیچید، صدای گریه های سمیه خانم بود.
سمانه نتوانست جلوی بارانی نشدن صورتش را بگیرد، اشک هایش را پاک کرد و با بغض گفت:
ــ وقتی اومدم خونه و فهمیدم خاله مراسم خواستگاری برام راه انداخته، با خودم میگفتم، اگه کمیل زنده بود گردن این خواستگارو میشکوند
کل این خونه رو با دادهایش روی سرش میگذاشت، که چرا اجازه دادید خواستگار پا به این خانه بگذارد.
خنده ی تلخی کرد وگفت:
ــ اما ای دل غافل،شوهرم بود و کاری نکرد، شوهرم بود و حرفی نزد
هق هق اش امانش را برید و نتوانست حرفش را ادامه بدهد.
به دیوار تکیه داد، شانه هایش از شدت گریه میلرزیدند و صورتش را با دو دست پوشانده بود.
کمیل که با شنیدن حرف های سمانه، دیگر پاهایش او را برای ایستادن یاری نمیکردن.
به دیوار تکیه داد و کم کم نشست، چشمانش می سوخت، دستانش مشت شده بر روی زانوانش بود.
سمانه وسط گریه گفت:
ــ تو این چهار سال کارم شده بود شبا که خاله و صغری میخوابیدن، بیام تو اتاقت، و تا شب با عکست حرف بزنم و گریه کنم، قلبم میسوخت، احساس میکردم داره میترکه ، همیشه منتظر اومدنت بودم ، باورم نمی شد که رفتی.!
blossomleavesنویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
blossomleavesblossomleavesblossomleavesblossomleavesblossomleavesblossom
leavesرمان جذاب، پلیسی و امنیتی #پلاک_پنهان
leavesقسمت ۱۴۴
ــ همه ی این چهارسال برای من زجرآور بود، کار من شده بود، گریه های شبانه تو اتاقت، حتی نمیتونستم راحت گریه کنم، جلوی دهنمو محکم با دست میگرفتم، تا خاله نشنوه تا دوباره حالش بد نشه.
دوباره با دست اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد:
ــ مریض شدم تو نبودی،!! درد داشتم تو نبودی!! خاله حالش بد شد، بستری شد، اما تو نبودی،!! صغری ازدواج کرد، بچه دار شد، اما باز هم تو نبودی!!!!کمیل تو، تو مهمترین لحظات زندگیمون نبودی، چرا؟ کارت مهمتر بود؟ نجات دادن آرش مهمتر بود، سمیه خانم که نگران سمانه شده بود با چشمان اشکی به سمانه نزدیک شد و گفت:
ــ قربونت برم مادر آروم باش الان حالت بد میشه
ــ بزار بگم خاله، بزار پسرت بشنوه، تو این چند سال چی به من گذشته بزار بدونه دردم چیه
نگاهش را به سمت کمیل که نگاهش را به زمین دوخته بود، سوق داد.
ــ منو نگاه کن، دارم میگم منو نگاه کن
کمیل چشمان سرخش را دو چشمان سمانه گره زد.
ــ میدونی درد من چیه؟
کمیل آرام زمزمه کرد:
ــ چیه
قطره ی اشکی از چشمان سمانه بر روی گونه های سردش نشست و با صدای لرزان گفت:
ــ تو هیچوقت منو دوست نداشتی، از اول هم به خاطر عذاب وجدان و مواظبت از من پیش قدم شدی، حرف های اون شبت درست بود، خاله و صغری تورو مجبور به این وصلت کردن
کمیل از جایش بلند شد و به طرف سمانه آمد، با خشم هر دو بازویش را در مشت گرفت و غرید:
ــ بفهم چی میگی؟ فهمیدی.؟؟؟ هزار بار بهت گفتم تورو من انتخاب کردم نه کسی دیگه، دوست دارم سمانه ،اون چند سال سکوتم هم بخاطر تو بود والّا زودتر از اینا پیشقدم می شدم
ــ بسه نمیخوام بشنوم
به طرف چمدان رفت و قبل از اینکه دستش به آن برسد، سمیه خانم با گریه جلویش ایستاد
ــ کجا میری دخترم
ــ اینجا دیگه جای من نیست
کمیل که دیگر تحمل بحث با سمانه را نداشت،گفت:
ــ من میرم تو بمون.....
gift_heartادامه دارد..
blossomleavesنویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
leavesرمان جذاب، پلیسی و امنیتی #پلاک_پنهان
leavesقسمت ۱۴۴
ــ همه ی این چهارسال برای من زجرآور بود، کار من شده بود، گریه های شبانه تو اتاقت، حتی نمیتونستم راحت گریه کنم، جلوی دهنمو محکم با دست میگرفتم، تا خاله نشنوه تا دوباره حالش بد نشه.
دوباره با دست اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد:
ــ مریض شدم تو نبودی،!! درد داشتم تو نبودی!! خاله حالش بد شد، بستری شد، اما تو نبودی،!! صغری ازدواج کرد، بچه دار شد، اما باز هم تو نبودی!!!!کمیل تو، تو مهمترین لحظات زندگیمون نبودی، چرا؟ کارت مهمتر بود؟ نجات دادن آرش مهمتر بود، سمیه خانم که نگران سمانه شده بود با چشمان اشکی به سمانه نزدیک شد و گفت:
ــ قربونت برم مادر آروم باش الان حالت بد میشه
ــ بزار بگم خاله، بزار پسرت بشنوه، تو این چند سال چی به من گذشته بزار بدونه دردم چیه
نگاهش را به سمت کمیل که نگاهش را به زمین دوخته بود، سوق داد.
ــ منو نگاه کن، دارم میگم منو نگاه کن
کمیل چشمان سرخش را دو چشمان سمانه گره زد.
ــ میدونی درد من چیه؟
کمیل آرام زمزمه کرد:
ــ چیه
قطره ی اشکی از چشمان سمانه بر روی گونه های سردش نشست و با صدای لرزان گفت:
ــ تو هیچوقت منو دوست نداشتی، از اول هم به خاطر عذاب وجدان و مواظبت از من پیش قدم شدی، حرف های اون شبت درست بود، خاله و صغری تورو مجبور به این وصلت کردن
کمیل از جایش بلند شد و به طرف سمانه آمد، با خشم هر دو بازویش را در مشت گرفت و غرید:
ــ بفهم چی میگی؟ فهمیدی.؟؟؟ هزار بار بهت گفتم تورو من انتخاب کردم نه کسی دیگه، دوست دارم سمانه ،اون چند سال سکوتم هم بخاطر تو بود والّا زودتر از اینا پیشقدم می شدم
ــ بسه نمیخوام بشنوم
به طرف چمدان رفت و قبل از اینکه دستش به آن برسد، سمیه خانم با گریه جلویش ایستاد
ــ کجا میری دخترم
ــ اینجا دیگه جای من نیست
کمیل که دیگر تحمل بحث با سمانه را نداشت،گفت:
ــ من میرم تو بمون.....
gift_heartادامه دارد..
blossomleavesنویسنده؛ بانو فاطمه امیری زاده
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
#داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی
─┅─═ঊঈleavesleavesblossomleavesleavesঊঈ═─┅─
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
آخر این کلیپ قهقهه خواهید زد sobjoy
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
#حجاب؛ يعنى همين دقّت در برخورد،
كه آلوده نشوى و آلوده نسازى؛
كه اسير نشوى و اسير ننمايى.
#حجاب، فقط اين نيست كه زن خود را بپوشاند؛
كه زن و مرد، هر دو بايد در اين دنيايى
كه راه است و ميدان حركت است و كلاس و كوره است؛ سنگ راه نباشند و
ديگران را در خود اسير نسازند و چشمها
و دلها را نگه ندارند و در دنيا نمانند.
✍استاد علی صفایی حائری
hibiscus۲۱ تیر روز عفاف و حجاب گرامی باد.
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
كه آلوده نشوى و آلوده نسازى؛
كه اسير نشوى و اسير ننمايى.
#حجاب، فقط اين نيست كه زن خود را بپوشاند؛
كه زن و مرد، هر دو بايد در اين دنيايى
كه راه است و ميدان حركت است و كلاس و كوره است؛ سنگ راه نباشند و
ديگران را در خود اسير نسازند و چشمها
و دلها را نگه ندارند و در دنيا نمانند.
✍استاد علی صفایی حائری
hibiscus۲۱ تیر روز عفاف و حجاب گرامی باد.
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
movie_cameraروسیه، آمریکا، کره شمالی و بسیاری از کشورها برای مقابله با ترور رهبرانشون برنامه دارن به جز ایران!
small_red_triangle_downوقتی دشمن از ما بازدارندگی نبیند باز هم اقدام به ترور می کند
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
small_red_triangle_downوقتی دشمن از ما بازدارندگی نبیند باز هم اقدام به ترور می کند
triangular_flag_on_post #یا_لثارات_الخامنهای triangular_flag_on_post
🇮🇷 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
sparkles @DASTAN9 sparkles
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
red_circle #هشدار red_circle
امر فقط امرِ سید مجتبی
حکم فقط حکمِ سید مجتبی
قابل توجه عموم ملت ایران:
red_circle پروژه عبور از رهبری در جریان است...
red_circle ای ملت مبعوث شده هشیار باشید!
red_circle عده ای از مسئولان در حال اجرای پروژه عبور از رهبری هستند
diamonds️به جملات زیر که از زبان مسئولان رده بالای کشور جاری شده دقت کنید:
- اگر قرار بود فقط نظر رهبری اجرا شود، مجلس و شعام معنایی نداشت.
- ساختار نظامی و مدیریتی کشور از "فرد محوری" خارج شده.
- تجمعات خیابانی به بهداشت روانی جامعه آسیب زده.
- اگر میخواهید بجنگید باید پای لرز آن هم بایستید.
و ... صدها گفتار دیگر که در تقابل با نظرات و دستورات امام جامعه و جایگاه ولی فقیه مطرح شده است.
این را بدانید که عده ای با بستن مجلس و برجسته کردن تصمیمات شورای عالی امنیت ملی به دنبال این هستند تا فصل الخطاب بودن کلام و دستورات امام جامعه را به حاشیه ببرند!
مافیاهای قدرت،
صاحبان ثروت،
کاسبان مذاکره،
به دنبال این هستند تا انقلاب را از مسیر اصلی خود خارج کنند.
به دنبال این هستند که جمهوری اسلامی را با "جمهوری بن سلمانی"
عوض کنند.
به دنبال این هستند تا آرمان اصلی این انقلاب یعنی زمینه سازی برای ظهور امام زمان ارواحنا فداه را به باد فراموشی بسپرند.
جریان نفاق و کودتا همچنان نفس میکشد...
امید امام مجتبی خامنه ای به مردم است
اگر می بینید که امام مجتبی خامنه ای در پیام خود، مردم و خودش را از برخی مسئولان جدا کرده و مسئولیت پیگیری تحقق شروط تفاهم نامه را به دوش ملت مبعوث گذاشته به این دلیل است که عده ای از مسئولان خواهان این هستند تا جایگاه ولی فقیه را در بین مردم تضعیف کنند!
طبق قانون اساسی تمامی دستگاه های اجرایی از جمله شورای عالی امنیت ملی باید در خدمت ولی فقیه و اهداف انقلاب باشند.
در غیر اینصورت وضعیت همانی هست که میبینید...
دستور ولی فقیه باید فصلالخطاب و لازمالاجرا باشد والسلام!
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
امر فقط امرِ سید مجتبی
حکم فقط حکمِ سید مجتبی
قابل توجه عموم ملت ایران:
red_circle پروژه عبور از رهبری در جریان است...
red_circle ای ملت مبعوث شده هشیار باشید!
red_circle عده ای از مسئولان در حال اجرای پروژه عبور از رهبری هستند
diamonds️به جملات زیر که از زبان مسئولان رده بالای کشور جاری شده دقت کنید:
- اگر قرار بود فقط نظر رهبری اجرا شود، مجلس و شعام معنایی نداشت.
- ساختار نظامی و مدیریتی کشور از "فرد محوری" خارج شده.
- تجمعات خیابانی به بهداشت روانی جامعه آسیب زده.
- اگر میخواهید بجنگید باید پای لرز آن هم بایستید.
و ... صدها گفتار دیگر که در تقابل با نظرات و دستورات امام جامعه و جایگاه ولی فقیه مطرح شده است.
این را بدانید که عده ای با بستن مجلس و برجسته کردن تصمیمات شورای عالی امنیت ملی به دنبال این هستند تا فصل الخطاب بودن کلام و دستورات امام جامعه را به حاشیه ببرند!
مافیاهای قدرت،
صاحبان ثروت،
کاسبان مذاکره،
به دنبال این هستند تا انقلاب را از مسیر اصلی خود خارج کنند.
به دنبال این هستند که جمهوری اسلامی را با "جمهوری بن سلمانی"
عوض کنند.
به دنبال این هستند تا آرمان اصلی این انقلاب یعنی زمینه سازی برای ظهور امام زمان ارواحنا فداه را به باد فراموشی بسپرند.
جریان نفاق و کودتا همچنان نفس میکشد...
امید امام مجتبی خامنه ای به مردم است
اگر می بینید که امام مجتبی خامنه ای در پیام خود، مردم و خودش را از برخی مسئولان جدا کرده و مسئولیت پیگیری تحقق شروط تفاهم نامه را به دوش ملت مبعوث گذاشته به این دلیل است که عده ای از مسئولان خواهان این هستند تا جایگاه ولی فقیه را در بین مردم تضعیف کنند!
طبق قانون اساسی تمامی دستگاه های اجرایی از جمله شورای عالی امنیت ملی باید در خدمت ولی فقیه و اهداف انقلاب باشند.
در غیر اینصورت وضعیت همانی هست که میبینید...
دستور ولی فقیه باید فصلالخطاب و لازمالاجرا باشد والسلام!
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
small_red_triangle حجت الاسلام طباخیان :
small_blue_diamondمن سربسته به شما بگویم
خیلی جاها به ما تذکر میدهند که بحث خونخواهی رهبر شهید را مطرح نکنید...
گفتمان عمومی ما خونخواهی رهبری نیست !
#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
small_blue_diamondمن سربسته به شما بگویم
خیلی جاها به ما تذکر میدهند که بحث خونخواهی رهبر شهید را مطرح نکنید...
گفتمان عمومی ما خونخواهی رهبری نیست !
#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
ب کوری چشم آنها..
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
o️ دو کلمه حرف حساب.
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
triangular_flag_on_post #یـا_لثـارات_الخـامنـهای
🏴 #اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
🏴 @DASTAN9 🏴
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۱ تیر
داستان های کوتاه و رمان های مذهبی
306دنبال کننده
﷽
کپی مطالب و نشر با ذکرصلوات
تبلیغ و تبادل
🇮🇷 https://eitaa.com/dastan9
🇮🇷 http://Splus.ir/dastan9
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
مدیریت کانال @golenarges14030⚘️
مشاهده کانال پیامرسانکپی مطالب و نشر با ذکرصلوات
تبلیغ و تبادل
🇮🇷 https://eitaa.com/dastan9
🇮🇷 http://Splus.ir/dastan9
🇮🇷 https://rubika.ir/dastan9
مدیریت کانال @golenarges14030⚘️