۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
+عه چه زود!
₱خب پنجشنبه عقدشونه، باید سریعتر کارهاشون رو انجام بدن.
+اوهوم راس میگی! تو کجا رفته بودی؟
₱مـــــــــننن رفته بودممم . . . . حالا خرید که کردیم میگم بهت🙄grin
+اوکی....
بعد 20 مین جلو یه پاساژ شیک نگه داشت!
وارد پاساژ شدیم که پرهام گفت
₱امشب هر چی دلت خواست میتونی بخری چون دفعه بعد که باهام بیای خرید از این خبرا نیسjoy
+باشه خسیس خانjoyunamused
همونطور که از کنار مغازه ها رد میشدیم یکی از بوتیک ها چشمم رو گرفت! واقعا خیلی لاکچری و قشنگ بودن لباس ها، دست پرهام رو کشیدم و بردم تو مغازهjoy و مشغول دیدن مانتو های توش شدم. بعد از دومین دیدن مانتو ها،از یه مانتوی ترکیبی مشکی و زرد و طوسی خیلی شیک خوشم اومد! به فروشنده گفتم که اون مانتو رو سایز 39 بهم بده. رفتم تو اتاق پرو و پوشیدم که خیلی بهم میومدheart_eyes.همون مانتو رو همراه کمربند واسه شلوار و یه کیف زرد انتخاب کردم همراه شلوار و تیشرت مشکی.
بعد از حساب کردنشون وارد یه مغازه دیگه شدیم و با پرهام یه ست پلیور و شلوار سفید و مشکی گرفتیم.
از مغازه که خارج شدیم پرهام گفت
₱میخوای یه چیز مجلسی هم بگیری؟
+نه تازه خریدم با هیلدا واسه مراسم عقد رهام...
₱نه یه مراسم تولد هست که تو هم دعوتی*-*
+تولد کی؟
₱تو بخر بعد بریم تو کافیشاپِ اینجا بهت میگم!
+اوکی!
از پله برقی بالا رفتیم که رو به روش یه بوتیک بود که شومیز و شلوار مجلسی داشت! واردش که شدیم یه شلوار چرم به چشمم خورد، پرهام هم یه شومیز مشکی که بالاش گیپور بود پیشنهاد کرد که قشنگ بود! اونا هم گرفتیم و رفتیم تو کافه.
یه میز کنار پنجره انتخاب کردیم و نشستیم و گارسون اومد و گفت
گارسون:چی میل دارید؟
+من یه هات چاکلت!
₱منم قهوه دارک!
گارسون چشم کوتاهی گفت و رفت.
+خب پرهام، میشنوم...:)
₱خب راستش دوهفته دیگه پنجشنبه تولد باران هستش، منم تصمیم گرفتم که یه پارتی بگیرم واسش و آشناهامون رو هم دعوت کنم!
+یعنی واس همین منو آوردی که خرید کنم؟unamused
₱اوهومgrin
+من نمیام تولد باران! خودتون بریدunamused
₱ریحانه اذیت نکن توروخدا !!! ببین تو فقط بیا همراهمون و تو جشن باش و خوشبگذرون! نیازی نیس باران رو تحویل بگیری.لطفا بیاااااcry
+میام اونم فقط بخاطر تو!
₱فدای تو آجی قشنگم بشم منheart_eyes
+حالا کجا داری میگیری جشنو؟
₱رامسر!
+ایول شماااالللللheart_eyesheart_eyesdancerdancerdancer
₱حالا خوبه اولش دوست نداشتی بیایjoy
+joyjoy از آشناها کیا دعوتن؟
₱امیر، علی، هیلدا، نگار و رهام و .... که تو نمیشناسی دوستای منن، بعضی هاشونم دوستای باران!
+اوهان! اون وقت کی قراره بریم؟ چند شب میمونیم؟
₱اووممم سشنبه غروب حرکت میکنیم، که تا ساعت 1 تا 2 شب برسیم رامسر، از اون طرف هم تا شنبه وامیستیم یکشنبه صبح زود برمیگردیم تهران!
+عاااوولییheart_eyes خیلی وقته نرفتیم رامسر، دلم تنگ شده واسه آب و هوای اونجا!
₱هوومم*-*
بعد از خوردن سفارشاتمون و حساب کردنش از پاساژ زدیم بیرون و حرکت کردیم سمت خونه.
crownنگار
امروز عصر ساعت3 رهام زنگ زد که بریم خرید لباس عقدمون^^ ، الان ساعت 8شبه و رهام هنوز کت و شلوار نخریدbroken_heart اون وقت میگن ما دخترا خیلی رو مخیم و طول میکشه که کار هامون رو انجام بدیمunamusedconfounded
*وااااییییی رهاااممم!!! بخدا این مزون بیستمیه و تو هنوز لباس انتخاب نکردیsobbroken_heart پاهام تاول زد انقد از این بوتیک به اون بوتیک رفتیمsobsob
registeredخب چیکار کنم! هیچکدوم به دلم نمیشینن!
*رهام تو کلی کت و شلوار داری خب یکیشون رو بپوشconfounded
registeredنگار این یکی بوتیک هم بگردیم اگه چیزی خوشم نیومد برگردیم خونهgrin
*تو خودت هم نخوای بیای خونه من خودم برمیگرمjoybroken_heart
registeredرفیق نیمه راه که میگن تویی!broken_heartjoywalking
وارد مزون شدیم، که واقعا کت و شلوار های شیکی داشت!! با دیدن یکی شون چشمام برق زد که باعث شد بزنم به پهلوی رهام و بگم
*وووییییی رهام اونو ببین چه قشنگه!heart_eyes
registeredخوبه بنظرت؟
*عالللییهheart_eyes
رهام به فروشنده گفت که اون کت و شلوار رو سایزش بده تا پرو کنه! رهام که وارد اتاق پرو شد من یه کفش ست لباسش هم برداشتم و پشت در ایستادم تا لباسش رو بپوشه. بعد چند مین در اتاق پرو رو باز کرد و گفت
registeredچطوره لِیدی؟winkrelieved
*رهام این خیلییی قشنگهheart_eyes
کفش هارو هم که دادم پوشید قشنگ استایلش کامل شد^_^ خیلی جذاب شده بود.
رهام لباسا رو عوض کرد و کت و شلوار رو هم داد حساب کردن و از مزون زدیم بیرون. سوار ماشین شدیم بعد از رفتن به رستوران و خورد یه شکم غذاbroken_heartرهام منو رسوند جلو خونمون. وقتی داشتم پیاده میشدم یهو در ماشین رو قفل کرد!
*عه رهام چرا در رو قفل کردی؟ :((
registeredاول یه بوس خداحافظی بده بعد میزارم بریgrin
*رهاااممم زشته اینجا ممکنه کسی ببینهsee_no_evil
₱خب پنجشنبه عقدشونه، باید سریعتر کارهاشون رو انجام بدن.
+اوهوم راس میگی! تو کجا رفته بودی؟
₱مـــــــــننن رفته بودممم . . . . حالا خرید که کردیم میگم بهت🙄grin
+اوکی....
بعد 20 مین جلو یه پاساژ شیک نگه داشت!
وارد پاساژ شدیم که پرهام گفت
₱امشب هر چی دلت خواست میتونی بخری چون دفعه بعد که باهام بیای خرید از این خبرا نیسjoy
+باشه خسیس خانjoyunamused
همونطور که از کنار مغازه ها رد میشدیم یکی از بوتیک ها چشمم رو گرفت! واقعا خیلی لاکچری و قشنگ بودن لباس ها، دست پرهام رو کشیدم و بردم تو مغازهjoy و مشغول دیدن مانتو های توش شدم. بعد از دومین دیدن مانتو ها،از یه مانتوی ترکیبی مشکی و زرد و طوسی خیلی شیک خوشم اومد! به فروشنده گفتم که اون مانتو رو سایز 39 بهم بده. رفتم تو اتاق پرو و پوشیدم که خیلی بهم میومدheart_eyes.همون مانتو رو همراه کمربند واسه شلوار و یه کیف زرد انتخاب کردم همراه شلوار و تیشرت مشکی.
بعد از حساب کردنشون وارد یه مغازه دیگه شدیم و با پرهام یه ست پلیور و شلوار سفید و مشکی گرفتیم.
از مغازه که خارج شدیم پرهام گفت
₱میخوای یه چیز مجلسی هم بگیری؟
+نه تازه خریدم با هیلدا واسه مراسم عقد رهام...
₱نه یه مراسم تولد هست که تو هم دعوتی*-*
+تولد کی؟
₱تو بخر بعد بریم تو کافیشاپِ اینجا بهت میگم!
+اوکی!
از پله برقی بالا رفتیم که رو به روش یه بوتیک بود که شومیز و شلوار مجلسی داشت! واردش که شدیم یه شلوار چرم به چشمم خورد، پرهام هم یه شومیز مشکی که بالاش گیپور بود پیشنهاد کرد که قشنگ بود! اونا هم گرفتیم و رفتیم تو کافه.
یه میز کنار پنجره انتخاب کردیم و نشستیم و گارسون اومد و گفت
گارسون:چی میل دارید؟
+من یه هات چاکلت!
₱منم قهوه دارک!
گارسون چشم کوتاهی گفت و رفت.
+خب پرهام، میشنوم...:)
₱خب راستش دوهفته دیگه پنجشنبه تولد باران هستش، منم تصمیم گرفتم که یه پارتی بگیرم واسش و آشناهامون رو هم دعوت کنم!
+یعنی واس همین منو آوردی که خرید کنم؟unamused
₱اوهومgrin
+من نمیام تولد باران! خودتون بریدunamused
₱ریحانه اذیت نکن توروخدا !!! ببین تو فقط بیا همراهمون و تو جشن باش و خوشبگذرون! نیازی نیس باران رو تحویل بگیری.لطفا بیاااااcry
+میام اونم فقط بخاطر تو!
₱فدای تو آجی قشنگم بشم منheart_eyes
+حالا کجا داری میگیری جشنو؟
₱رامسر!
+ایول شماااالللللheart_eyesheart_eyesdancerdancerdancer
₱حالا خوبه اولش دوست نداشتی بیایjoy
+joyjoy از آشناها کیا دعوتن؟
₱امیر، علی، هیلدا، نگار و رهام و .... که تو نمیشناسی دوستای منن، بعضی هاشونم دوستای باران!
+اوهان! اون وقت کی قراره بریم؟ چند شب میمونیم؟
₱اووممم سشنبه غروب حرکت میکنیم، که تا ساعت 1 تا 2 شب برسیم رامسر، از اون طرف هم تا شنبه وامیستیم یکشنبه صبح زود برمیگردیم تهران!
+عاااوولییheart_eyes خیلی وقته نرفتیم رامسر، دلم تنگ شده واسه آب و هوای اونجا!
₱هوومم*-*
بعد از خوردن سفارشاتمون و حساب کردنش از پاساژ زدیم بیرون و حرکت کردیم سمت خونه.
crownنگار
امروز عصر ساعت3 رهام زنگ زد که بریم خرید لباس عقدمون^^ ، الان ساعت 8شبه و رهام هنوز کت و شلوار نخریدbroken_heart اون وقت میگن ما دخترا خیلی رو مخیم و طول میکشه که کار هامون رو انجام بدیمunamusedconfounded
*وااااییییی رهاااممم!!! بخدا این مزون بیستمیه و تو هنوز لباس انتخاب نکردیsobbroken_heart پاهام تاول زد انقد از این بوتیک به اون بوتیک رفتیمsobsob
registeredخب چیکار کنم! هیچکدوم به دلم نمیشینن!
*رهام تو کلی کت و شلوار داری خب یکیشون رو بپوشconfounded
registeredنگار این یکی بوتیک هم بگردیم اگه چیزی خوشم نیومد برگردیم خونهgrin
*تو خودت هم نخوای بیای خونه من خودم برمیگرمjoybroken_heart
registeredرفیق نیمه راه که میگن تویی!broken_heartjoywalking
وارد مزون شدیم، که واقعا کت و شلوار های شیکی داشت!! با دیدن یکی شون چشمام برق زد که باعث شد بزنم به پهلوی رهام و بگم
*وووییییی رهام اونو ببین چه قشنگه!heart_eyes
registeredخوبه بنظرت؟
*عالللییهheart_eyes
رهام به فروشنده گفت که اون کت و شلوار رو سایزش بده تا پرو کنه! رهام که وارد اتاق پرو شد من یه کفش ست لباسش هم برداشتم و پشت در ایستادم تا لباسش رو بپوشه. بعد چند مین در اتاق پرو رو باز کرد و گفت
registeredچطوره لِیدی؟winkrelieved
*رهام این خیلییی قشنگهheart_eyes
کفش هارو هم که دادم پوشید قشنگ استایلش کامل شد^_^ خیلی جذاب شده بود.
رهام لباسا رو عوض کرد و کت و شلوار رو هم داد حساب کردن و از مزون زدیم بیرون. سوار ماشین شدیم بعد از رفتن به رستوران و خورد یه شکم غذاbroken_heartرهام منو رسوند جلو خونمون. وقتی داشتم پیاده میشدم یهو در ماشین رو قفل کرد!
*عه رهام چرا در رو قفل کردی؟ :((
registeredاول یه بوس خداحافظی بده بعد میزارم بریgrin
*رهاااممم زشته اینجا ممکنه کسی ببینهsee_no_evil
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
registeredخب ببینه! مشکلش چیه؟ زنمی دلم میخواد بوست کنمrelievedlaughing
*کی گفته من زنتم؟ شاید تو عقد جوابم نه باشه!relievedjoy
registeredگمشو از ماشینمunamusedjoy
*بیشعووررر قهر نکن حالا! اصن مگه من میتونم به تو جواب رد بدم؟wink
registeredپس یه بوس بده برو، خیلی خوابم میادjoysleeping
رفتم جلو و صورتش رو با دستم قاب گرفتم و شروع کردم به بوسیدن لباش و رهام هم همراهیم میکردsee_no_evilheartبعد از چند مین لب گیری از هم جدا شدیم که رهام گفت
registeredآخیشش خواب و خستگی از سرم پریدااااsweat_smileheart_eyes
*بچه پروjoy درو باز کن من برمconfounded
رهام در رو باز کرد و سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم تو ساختمون.
وارد خونه شدم که صدای مامانم از آشپزخونه اومد
مریم:نگار !! اومدی عزیزم؟
*اره مامان...
مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت
مریم:شام که خوردی،اره؟؟
*اره، بیا لباسامو ببین...heart_eyes
مامان پیشبندش رو گذاشت تو آشپزخونه و من هم خرید هایی که کردیم رو نشون مامانم میدادم.
*کی گفته من زنتم؟ شاید تو عقد جوابم نه باشه!relievedjoy
registeredگمشو از ماشینمunamusedjoy
*بیشعووررر قهر نکن حالا! اصن مگه من میتونم به تو جواب رد بدم؟wink
registeredپس یه بوس بده برو، خیلی خوابم میادjoysleeping
رفتم جلو و صورتش رو با دستم قاب گرفتم و شروع کردم به بوسیدن لباش و رهام هم همراهیم میکردsee_no_evilheartبعد از چند مین لب گیری از هم جدا شدیم که رهام گفت
registeredآخیشش خواب و خستگی از سرم پریدااااsweat_smileheart_eyes
*بچه پروjoy درو باز کن من برمconfounded
رهام در رو باز کرد و سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم تو ساختمون.
وارد خونه شدم که صدای مامانم از آشپزخونه اومد
مریم:نگار !! اومدی عزیزم؟
*اره مامان...
مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت
مریم:شام که خوردی،اره؟؟
*اره، بیا لباسامو ببین...heart_eyes
مامان پیشبندش رو گذاشت تو آشپزخونه و من هم خرید هایی که کردیم رو نشون مامانم میدادم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_17
(۱۳۹۸/۱۱/۰۸ روز عقد)
crownنگار
امروز جز بهترین روز های زندگیمه:)
چون قراره زود جشن عروسی بگیریم، واسه عقد زیاد مهمون دعوت نکردیم فقط بزرگ های فامیل و چندتا از دوستای نزدیکمون دعوتن.
ساعت 3 قراره بریم محضر برای عقد، بعدش هم میریم عکاسی و در آخر میریم تالاری که انتخاب کردیم برای شام و جشن و....
با صدای مژگان (آرایشگر) از فکر در اومدم
M: خب عزیزم آماده شدی^^ چطوره بنظرت؟
*مرسی مژگان جون خیلی خوب شدهheart_eyes
M: خوشحالم که خوشت اومدهsmiley
بلند شدم از روی صندلی و خودم رو توی آینه چک کردم. نگاهی به اپل واچم انداختم که 14:00 رو نشون میداد. همون موقع ساحل دوست مژگان اومد و گفت که دوماد منتظره^^ بعد از حساب کردن از در آرایشگاه اومدم بیرون که رهام رو همراه یه دسته گل رز سفید دیدم. اومد سمتم و گل رو داد دستم! طبق گفته فیلمبردارمون رهام پیشونیم رو بوسید و بعد دستمو گرفت و رفتیم سوار ماشین شدیم. رهام با لبخند قشنگ همیشگیش نشست و گفت
registeredچقد خوشگل شدی خانممheart_eyescrown
*چشات قشنگ میبینه^^ تو هم خیلی خوشتیپ و جذاب شدیheart_eyes
registeredاز اولش هم جذاب بودمrelieved
*خودشیفتهneutral_face
رهام قهقهه ای سر داد و ماشین رو روشن کرد و بعد از پلی کرد اهنگ های شاد حرکت کرد سمت محضر.
*رهام!؟
registeredجونم!
*بقیه چجوری میان؟
registeredریحانه و هیلدا که با ماشین ریحان میان، پرهام با ماشین خودش، مامان و بابام هم میرن دنبال مامان مریم باهم میان! دیگه دوستامون هم که خودشون ماشین دارن میان!
*خب چرا ریحان و هیلدا با پرهام نمیان ؟=\
registeredچون ریحان با هیلدا میرن خونه هیلدا، پرهام هم میره خونه علی! به خواست خودشون میخوان منو تو داخل خونه راحت باشیم:))
*واوو اوکیjoy
registeredسوال دیگه ای نیست!؟joy
*نهههjoy
گوشیم رو درآوردم و از خودمون یه سلفی گرفتم و استوری کردم و روش نوشتم:
آخرین لحظات مجردیheart_eyesringcouple_with_heart
بعد از نیم ساعت رسیدیم محضر ، که دیدم همه اومدن:) حس خوبی بهم منتقل شد^^ از ماشین پیاده شدیم و بعد از روبوسی با خانوادمون وارد جایگاهمون شدیم. از استرس پوست لبم رو میکندم که رهام آروم دم گوشم گفت
registeredبس کن تموم شد=|
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم
*چی تموم شد؟
با اشاره به لبم گفت
registeredاین توتفرنگی هارو میگمwink
با خجالت سرم رو پایین انداختم و ریز خندیدم. بعد از چند مین عاقد اومد و نشست روی صندلیش! واسه عقدمون به روژین و ستایش دوتا از بهترین دوستا ی مشترک منو هیلدا خبر داده بودم که بیان و تو بهترین روز زندگیم مثل همیشه کنارم باشن. ستایش به عنوان شاهد کنار یاشار نشست و روژین و هیلدا پارچه حریر رو بالای سرمون گرفته بودن و ریحانه قند رو می سابید.
رهام قرآن رو گرفت دستش و بازش کرد و عاقد شروع به خوندن خطبه کرد. اصلا حواسم نبود! با صدای عاقد که میگفت
عاقد:خانوم نگار محمدی! آیا وکلیم شما را به عقد دائم آقای رهام هادیان درآورم!؟
+عروس رفته گل بچینه^^
عاقد:برای بار دوم عرض میکنم آیا وکیلم شما را به عقد آقای رهام هادیان درآورم؟
روژین:عروس رفته گوشی دوماد رو چک کنهgrin
با این حرف روژین همه زدن زیر خنده و من برگشتم سمتش و براش با چشمام خط و نشون میکشیدم!
عاقد:برای بار سوم عرض میکنم! آیا وکیلم؟
&عروس زیر لفظی میخوادsweat_smile
مادر رهام جعبه ای رو دستم داد که توش یه نیم ست طلا بود:) زیر لب چیزی مثل "ممنون" زمزمه کردم.
عاقد:برای بار آخر عرض میکنم، آیا وکیلم!؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
*با اجازه بزرگترا بله:)
همه شروع کردن به دست زدن و کِل کشیدن! عاقد رو به رهام گفت
عاقد:آیا وکلیم شما را به عقد دائم خانم نگار محمدی درآورم؟
registeredبله:)
دوباره همه شروع به دست زدن کردن! بعد از اینکه عاقد کلی ازمون امضا گرفت رفت سمت ستایش و یاشار تا اونا هم امضا بزنن. امیر و ریحانه با جبعه حلقه ها مون اومدن و دادن دستمون! من حلقه رهام رو دستش کردم و رهام برای من رو دستم کرد و در آخر دستم رو بوسید و لبخندی به روم پاشید:)))
روژین با ظرف عسل اومد سمتمون و گفت
روژین:خب عروس خانم و عاقا دوماد انگشت هاتون رو بکنید تو عسل بعد هم بکنید تو دهن همدیگهjoyheart_eyes
به گفته روژین عمل کردیم و بعد همه یکی یکی اومدن بهمون تبریک گفتن و عکاسمون هم یه عکس یادگاری خوشگل ازمون گرفتheart_eyes
وقتی از محضر خارج شدیم هیلدا و ریحانه و روژین و ستایش پایین پله ایستادن و هیلدا گفت
&نگار بنداز دسته گل روsmileyheart_eyes
همراه رهام پشت به جمع ایستادیم و باهم دسته گل رو انداختیم که صدای جیغی اومد! برگشتیم که دیدم ریحانه دسته گل رو گرفته و بقیه سعی دارن گل رو ازش بگیرنjoyjoy ریحانه هم که دید نمیتونه گل رو سالم نگه داره پرتاب کرد تو هواscream اما خب امیر پرشی کرد و دسته گل رو گرفت و با نگاه خاصی که تاحالا ندیده بودم به ریحانه زل زد و ریحانه هم بدتر از اون بود=\
بعد از کلی مسخره بازی جلو محضر که ساعت 5 شد منو رهام رفتیم آتلیه و بقیه هم رفتن تالار تا مهمون ها بیان.
crownریحانه
بعد از اینکه نگارهام رفتن آتلیه، ماهم سوار ماشینامون شدیم و سمت تالار حرکت کردیم. حدودا ساعت 6:30 رسیدیم تالار. چون تعداد مهمون ها کم بود و جشن کوچیک بود تصمیم گرفته بودن مختلط باشه.
خاله مریم و مامان بابا جلوی در ایستاده بودن و به مهمون هایی که میومدن خوش آمد میگفتن. هیلدا هم با ستایش و روژین روی میز چهار نفره نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن، اما من چون یکم خسته بودم نرفتم کنارشون و یه میز دو نفره نزدیک پیست رقص پیدا کردم و نشستم و مشغول اینستا گردی شدم.
(۱۳۹۸/۱۱/۰۸ روز عقد)
crownنگار
امروز جز بهترین روز های زندگیمه:)
چون قراره زود جشن عروسی بگیریم، واسه عقد زیاد مهمون دعوت نکردیم فقط بزرگ های فامیل و چندتا از دوستای نزدیکمون دعوتن.
ساعت 3 قراره بریم محضر برای عقد، بعدش هم میریم عکاسی و در آخر میریم تالاری که انتخاب کردیم برای شام و جشن و....
با صدای مژگان (آرایشگر) از فکر در اومدم
M: خب عزیزم آماده شدی^^ چطوره بنظرت؟
*مرسی مژگان جون خیلی خوب شدهheart_eyes
M: خوشحالم که خوشت اومدهsmiley
بلند شدم از روی صندلی و خودم رو توی آینه چک کردم. نگاهی به اپل واچم انداختم که 14:00 رو نشون میداد. همون موقع ساحل دوست مژگان اومد و گفت که دوماد منتظره^^ بعد از حساب کردن از در آرایشگاه اومدم بیرون که رهام رو همراه یه دسته گل رز سفید دیدم. اومد سمتم و گل رو داد دستم! طبق گفته فیلمبردارمون رهام پیشونیم رو بوسید و بعد دستمو گرفت و رفتیم سوار ماشین شدیم. رهام با لبخند قشنگ همیشگیش نشست و گفت
registeredچقد خوشگل شدی خانممheart_eyescrown
*چشات قشنگ میبینه^^ تو هم خیلی خوشتیپ و جذاب شدیheart_eyes
registeredاز اولش هم جذاب بودمrelieved
*خودشیفتهneutral_face
رهام قهقهه ای سر داد و ماشین رو روشن کرد و بعد از پلی کرد اهنگ های شاد حرکت کرد سمت محضر.
*رهام!؟
registeredجونم!
*بقیه چجوری میان؟
registeredریحانه و هیلدا که با ماشین ریحان میان، پرهام با ماشین خودش، مامان و بابام هم میرن دنبال مامان مریم باهم میان! دیگه دوستامون هم که خودشون ماشین دارن میان!
*خب چرا ریحان و هیلدا با پرهام نمیان ؟=\
registeredچون ریحان با هیلدا میرن خونه هیلدا، پرهام هم میره خونه علی! به خواست خودشون میخوان منو تو داخل خونه راحت باشیم:))
*واوو اوکیjoy
registeredسوال دیگه ای نیست!؟joy
*نهههjoy
گوشیم رو درآوردم و از خودمون یه سلفی گرفتم و استوری کردم و روش نوشتم:
آخرین لحظات مجردیheart_eyesringcouple_with_heart
بعد از نیم ساعت رسیدیم محضر ، که دیدم همه اومدن:) حس خوبی بهم منتقل شد^^ از ماشین پیاده شدیم و بعد از روبوسی با خانوادمون وارد جایگاهمون شدیم. از استرس پوست لبم رو میکندم که رهام آروم دم گوشم گفت
registeredبس کن تموم شد=|
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم
*چی تموم شد؟
با اشاره به لبم گفت
registeredاین توتفرنگی هارو میگمwink
با خجالت سرم رو پایین انداختم و ریز خندیدم. بعد از چند مین عاقد اومد و نشست روی صندلیش! واسه عقدمون به روژین و ستایش دوتا از بهترین دوستا ی مشترک منو هیلدا خبر داده بودم که بیان و تو بهترین روز زندگیم مثل همیشه کنارم باشن. ستایش به عنوان شاهد کنار یاشار نشست و روژین و هیلدا پارچه حریر رو بالای سرمون گرفته بودن و ریحانه قند رو می سابید.
رهام قرآن رو گرفت دستش و بازش کرد و عاقد شروع به خوندن خطبه کرد. اصلا حواسم نبود! با صدای عاقد که میگفت
عاقد:خانوم نگار محمدی! آیا وکلیم شما را به عقد دائم آقای رهام هادیان درآورم!؟
+عروس رفته گل بچینه^^
عاقد:برای بار دوم عرض میکنم آیا وکیلم شما را به عقد آقای رهام هادیان درآورم؟
روژین:عروس رفته گوشی دوماد رو چک کنهgrin
با این حرف روژین همه زدن زیر خنده و من برگشتم سمتش و براش با چشمام خط و نشون میکشیدم!
عاقد:برای بار سوم عرض میکنم! آیا وکیلم؟
&عروس زیر لفظی میخوادsweat_smile
مادر رهام جعبه ای رو دستم داد که توش یه نیم ست طلا بود:) زیر لب چیزی مثل "ممنون" زمزمه کردم.
عاقد:برای بار آخر عرض میکنم، آیا وکیلم!؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
*با اجازه بزرگترا بله:)
همه شروع کردن به دست زدن و کِل کشیدن! عاقد رو به رهام گفت
عاقد:آیا وکلیم شما را به عقد دائم خانم نگار محمدی درآورم؟
registeredبله:)
دوباره همه شروع به دست زدن کردن! بعد از اینکه عاقد کلی ازمون امضا گرفت رفت سمت ستایش و یاشار تا اونا هم امضا بزنن. امیر و ریحانه با جبعه حلقه ها مون اومدن و دادن دستمون! من حلقه رهام رو دستش کردم و رهام برای من رو دستم کرد و در آخر دستم رو بوسید و لبخندی به روم پاشید:)))
روژین با ظرف عسل اومد سمتمون و گفت
روژین:خب عروس خانم و عاقا دوماد انگشت هاتون رو بکنید تو عسل بعد هم بکنید تو دهن همدیگهjoyheart_eyes
به گفته روژین عمل کردیم و بعد همه یکی یکی اومدن بهمون تبریک گفتن و عکاسمون هم یه عکس یادگاری خوشگل ازمون گرفتheart_eyes
وقتی از محضر خارج شدیم هیلدا و ریحانه و روژین و ستایش پایین پله ایستادن و هیلدا گفت
&نگار بنداز دسته گل روsmileyheart_eyes
همراه رهام پشت به جمع ایستادیم و باهم دسته گل رو انداختیم که صدای جیغی اومد! برگشتیم که دیدم ریحانه دسته گل رو گرفته و بقیه سعی دارن گل رو ازش بگیرنjoyjoy ریحانه هم که دید نمیتونه گل رو سالم نگه داره پرتاب کرد تو هواscream اما خب امیر پرشی کرد و دسته گل رو گرفت و با نگاه خاصی که تاحالا ندیده بودم به ریحانه زل زد و ریحانه هم بدتر از اون بود=\
بعد از کلی مسخره بازی جلو محضر که ساعت 5 شد منو رهام رفتیم آتلیه و بقیه هم رفتن تالار تا مهمون ها بیان.
crownریحانه
بعد از اینکه نگارهام رفتن آتلیه، ماهم سوار ماشینامون شدیم و سمت تالار حرکت کردیم. حدودا ساعت 6:30 رسیدیم تالار. چون تعداد مهمون ها کم بود و جشن کوچیک بود تصمیم گرفته بودن مختلط باشه.
خاله مریم و مامان بابا جلوی در ایستاده بودن و به مهمون هایی که میومدن خوش آمد میگفتن. هیلدا هم با ستایش و روژین روی میز چهار نفره نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن، اما من چون یکم خسته بودم نرفتم کنارشون و یه میز دو نفره نزدیک پیست رقص پیدا کردم و نشستم و مشغول اینستا گردی شدم.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
ساعت 7:45مین بود که نگار و رهام وارد تالار شدن و بعد از احوالپرسی با مهمون ها تو جایگاهشون نشستن. خیلی خوشحال بودم از اینکه داداشم به عشقش رسیده. تو حال و هوای خودم بودم که یه لحظه احساس خفگی بهم دست داد و نفس کشیدن برام سخت شد! کیف دستی و گوشیم رو از روی میز برداشتم و از سالن خارج شدم و وارد باغ شدم تا یکم بهم اکسیژن برسه. مشغول قدم شدم که یهو صدای امیر رو از پشت یه درخت شنیدم که داشت با تلفن حرف میزد!
-ببین سارا...خب بِ...ای بابا یه لحظه گوش کن سارا جان...
دیگه نتونستم چیزی بشنوم! انگار کل دنیا برام سکوت شده بود، قلبم درد گرفته بود و دوباره احساس خفگی میکردمbroken_heart اشکام جاری شد! دیگه نتونستم تحمل کنم و به سمت ورودی قدم برداشتم و وارد سرویس بهداشتی شدم که اولش یه راهرو و رختکن داشت و چندتا مبل چرم مشکی! روی مبل نشستم و اجازه دادم که اشکام بباره.... sobbroken_heart
بعد از اینکه انقدر گریه کردم تا خسته شدم جلوی آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم که چشمام و نوک بینیم قرمز شده بود! اما شانس آوردم آرایشم ضد آب بود. زیر لب با بغض زمزمه کردم
+من...ریحانه هادیان.. به خودم..ا..اعتر..راف می... میکنم که..عاشق شدم! عاشق یه پ..پسر به.. اس.. اسم امیر! امیر مقاره:) پسری که نمیدونم عاشقمه یا نه! دوستم داره یا نه! اما ... اما به خودم قول میدم این پسر رو به دست میارم... چون امیر برای منه:)yellow_heart
بعد از اینکه یکم بهتر شدم از سرویس خارج شدم و داشتم میرفتم سر جای قبلیم بشینم که به کسی برخورد کردم.. سرم رو بالا گرفتم که با چهره پریشون امیر مواجه شدم! هر دو همزمان باهم گفتیم
+-خوبی؟
هر دومون خندیدیم که امیر گفت
-گریه کردی؟
+اوومم راستشو بخوای آره:)
-عه چرا؟ اتفاقی افتاده؟!
+نه اتفاق خاصی نیوفتاده اشک شوق بود! خیلی خوشحالم از اینکه داداشم به عشقش رسیده:)
نگاه گنگی بهم انداخت و گفت
-ایشالا تو هم به عشقت برسی:))
هع! آرزوی قشنگیه چون عشق من تویی دلبر! اینو تو دلم گفتم اما کاش میتونستم میکروفون رو بردارم و بلند همه جا جار بزنم که عاشقتم! =))
+ممنون تو هم همینطور:(: راستی تو خوبی؟
-میشه بشینیم یکم حرف بزنیم؟
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و سمت میزی که قبلا روش نشسته بودم حرکت کردم و امیر دنبالم اومد....
-ببین سارا...خب بِ...ای بابا یه لحظه گوش کن سارا جان...
دیگه نتونستم چیزی بشنوم! انگار کل دنیا برام سکوت شده بود، قلبم درد گرفته بود و دوباره احساس خفگی میکردمbroken_heart اشکام جاری شد! دیگه نتونستم تحمل کنم و به سمت ورودی قدم برداشتم و وارد سرویس بهداشتی شدم که اولش یه راهرو و رختکن داشت و چندتا مبل چرم مشکی! روی مبل نشستم و اجازه دادم که اشکام بباره.... sobbroken_heart
بعد از اینکه انقدر گریه کردم تا خسته شدم جلوی آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم که چشمام و نوک بینیم قرمز شده بود! اما شانس آوردم آرایشم ضد آب بود. زیر لب با بغض زمزمه کردم
+من...ریحانه هادیان.. به خودم..ا..اعتر..راف می... میکنم که..عاشق شدم! عاشق یه پ..پسر به.. اس.. اسم امیر! امیر مقاره:) پسری که نمیدونم عاشقمه یا نه! دوستم داره یا نه! اما ... اما به خودم قول میدم این پسر رو به دست میارم... چون امیر برای منه:)yellow_heart
بعد از اینکه یکم بهتر شدم از سرویس خارج شدم و داشتم میرفتم سر جای قبلیم بشینم که به کسی برخورد کردم.. سرم رو بالا گرفتم که با چهره پریشون امیر مواجه شدم! هر دو همزمان باهم گفتیم
+-خوبی؟
هر دومون خندیدیم که امیر گفت
-گریه کردی؟
+اوومم راستشو بخوای آره:)
-عه چرا؟ اتفاقی افتاده؟!
+نه اتفاق خاصی نیوفتاده اشک شوق بود! خیلی خوشحالم از اینکه داداشم به عشقش رسیده:)
نگاه گنگی بهم انداخت و گفت
-ایشالا تو هم به عشقت برسی:))
هع! آرزوی قشنگیه چون عشق من تویی دلبر! اینو تو دلم گفتم اما کاش میتونستم میکروفون رو بردارم و بلند همه جا جار بزنم که عاشقتم! =))
+ممنون تو هم همینطور:(: راستی تو خوبی؟
-میشه بشینیم یکم حرف بزنیم؟
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و سمت میزی که قبلا روش نشسته بودم حرکت کردم و امیر دنبالم اومد....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_18
crownریحانه
همراه امیر نشستیم دور میز و گفتم
+خب میشنوم:)
-اوومم از اولش باید بگم بهت...
crownامیر
-من هنوز خواننده نشده بودم و دنبال کار بودم. بابام میگفت که حتما از الان باید زن آیندم رو پیدا کنم،ولی من هیچ علاقه ای به هیچ فرد مؤنثی تو زندگیم نداشتمconfused تا اینکه گذشت و بابام گفت باید با دختر عمم سارا نامزد کنم، به اجبار! منم که رو حرف بابام نه نمی آوردم،مجبور شدم قبول کنم.
منو سارا اصلا هیچ علاقه ای نداشتیم بهم،بلکه حتی متنفر هم بودیم از همدیگهexpressionless. تا اینکه گذشت و کار گروهمون گرفت و سارا بخاطر شهرتم هی به من نزدیکتر میشد! اما من فاصله میگرفتم. وقتی سارا اینو متوجه شد رفت به خانوادش گفت که ما باید باهم ازدواج کنیم، چون امیر داره دور میشه ازمunamused . و دوباره همه کلی بهم فشار وارد کردن، منم به خاطر همین یه خونه دیگه خریدم و الان همراه دوستم زندگی میکنم.
امشب هم سارا زنگ زده میگه توکه منو دوست داری چرا باهام ازدواج نمیکنیexpressionless اخه دختر هم انقد جلف و بی عفت! من کی گفتم دوست دارم اخهconfused
+خب اگه دوستش نداری، چرا نامزدی رو بهم نمیزنی؟smirk
-اره بابا اون اصن برای من ارزشی نداره! هر چه زودتر باید باهاش کات کنم! البته ما رابطه ای نداریم تا کات کنم،ولی حتی اسم هامون هم نمیخوام کنار همدیگه باشهpersevere
+هوومم کارت درسته^_^
-مرسی به حرفام گوش دادیheart
+خواهش کاری نکردمblush
یکم که نشستیم،اهنگ لایتی پلی شد و من به ریحانه پیشنهاد رقص دادم که قبول کرد و باهم رفتیم وسط...heart_eyes
crownعلی
یه اهنگ لایت و رمانتیک پلی بود و هر کی در حال رقصیدن با پارتنرش بود، اما هیلدا تنها نشسته بود و مشغول ور رفتن با گوشیش بود! تصمیم گرفتم برم پیشش و بهش پیشنهاد رقص بدمrelievedsmiley
سمتش قدم برداشتم و پشتش ایستادم و دستم رو گذاشتم روی شونه هاش که مثل سکته ای ها برگشت سمتم🤣 پقی زدم زیر خنده از حرکتش🤣🤣
&کوفتangry بی ادب،این چه کاریه؟rage
@وااییی...🤣🤣ب..بخشید واقعا 🤣🤣... قصدم ترسوندت نبود🤣
&ایییششconfused خیلی خب حالا، چیکارم داری؟🙂
خندم رو قورت دادم و جلوش ایستادم و دستم رو سمتش گرفتم و گفتم
@افتخار میدی، خانم راد؟🙂heart
دو دل نگاهم کرد و با ناز دستش رو تو دستام قرار داد=)) . به پیست رقص رفتیم و شروع به رقصیدن کردیم. هیلدا دست راستش رو دور گردنم حلقه کرده بود و دست چپش هم روی قلبم بودheart. منم دستام رو دور کمرش سفت حلقه کرده بودم و این باعث شده بود کاملا به همدیگه بچسبیم و برقصیم.
هیلدا خیلی دختر بغلی و کیوتی بود و ادم دوست داشت همیشه بغلش کنهheart_eyes
آخر رقصمون که شد به کمر هیلدا فشار آوردم که به عقب خم شد و من روش خیمه زدم و سرم رو تو گودی گردنش فرو کردم و نفس کشیدمش و هیلدا هم چشماش رو بسته بود!🙂 با صدای تشویق ها به خودمون اومدیم و به حالت عادی ایستادیم🙄grin و بعد رفتیم سر جاهامون نشستیم.
مشغول پوست گرفتن پرتقال تو دستم بودم که یونا اومد نشست کنارم و گفت
¥داداش خوب با هیلدا رقصیدیناا🤣 انگار قبلا تمرین داشتینstuck_out_tongue_winking_eye
@خب من پارتنر نداشتم با هیلدا رقصیدم🙄
¥هوومم منم باور کردم که قصدت چیز دیگه ای نبودneutral_facejoy
@تو هر جوری میخوای فکر کن،مهم اینه من قصدم چیزی نبودexpressionless
وجی: ارع ارواح عمتunamused @توکه دوباره پیدات شدweary وجی: خیلی دلتم بخوادrelieved @حالا که دلم نمیخواد،چند وقت نبودی راحت بودم از دستتneutral_face وجی: اییییش بی لیاقتwalking
اووخیش رفت حالا با خیال راحت پرتقالمو میخورمyum
¥علی چیزی گفتی؟
@نه🙄grin
crownهیلدا
حدودا ساعت 1شب جشن تموم شد و همه رفتن و فقط چندنفر مون بودیم.روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم ریحانه لباسشو بپوشه بیاد بریم . آخه امشب قرار بود ریحانه بیاد خونه من،پرهام هم میخواست بره خونه علی، چون قصدمون این بود که خونه رو خالی کنیم تا نگارهام راحت باشنstuck_out_tongue_closed_eyesgrinunderage
بعد چند مین علی و پرهام اومدن پیش من که برای احترام بلند شدم و لبخندی زدم. علی گفت
@هیلدا خانم شبتون بخیر🙂heart
&شب بخیرblush🧡
و علی رو به پرهام گفت
@من تو ماشین منتظرتمwalking
p اوکی،تو برو منم الان میام:)
بعد از رفتن علی پرهام گفت
p ریحانه رو ندیدی؟ =/
&دوساعته رفته لباس بپوشهexpressionless
p باوشه،این کلید خونس که اگه فردا خواستین برین پشت در نمونیدjoy
&اوکی مرسیjoy، البته دیگه خاله اینا که فردا صبح برمیگردن اراک منم نیاز نیس بیام!
p عه دیگه نمیای؟
&میام،ولی خب انقد نمیمونم فقط میام سر میزنمgrin
p باشه هرجور راحتی! فعلا بایwave🏻
&بای
بعد رفتن پرهام،ریحانه اومد که سریع توپیدم بهش
&وا میستادی دوساعت دیگه میومدی، اه دوساعته منتظرتمااااrageexpressionless
-اه چقد غر میزنیunamused اومدم دیگه=|
&کجا بودی؟
-داشتم با امیر خداحافظی میکردمgrin
&نیششوneutral_face من میدونم شما دوتا با همه یه رابطه هایی دارین، که من خبر ندارمexpressionless
crownریحانه
همراه امیر نشستیم دور میز و گفتم
+خب میشنوم:)
-اوومم از اولش باید بگم بهت...
crownامیر
-من هنوز خواننده نشده بودم و دنبال کار بودم. بابام میگفت که حتما از الان باید زن آیندم رو پیدا کنم،ولی من هیچ علاقه ای به هیچ فرد مؤنثی تو زندگیم نداشتمconfused تا اینکه گذشت و بابام گفت باید با دختر عمم سارا نامزد کنم، به اجبار! منم که رو حرف بابام نه نمی آوردم،مجبور شدم قبول کنم.
منو سارا اصلا هیچ علاقه ای نداشتیم بهم،بلکه حتی متنفر هم بودیم از همدیگهexpressionless. تا اینکه گذشت و کار گروهمون گرفت و سارا بخاطر شهرتم هی به من نزدیکتر میشد! اما من فاصله میگرفتم. وقتی سارا اینو متوجه شد رفت به خانوادش گفت که ما باید باهم ازدواج کنیم، چون امیر داره دور میشه ازمunamused . و دوباره همه کلی بهم فشار وارد کردن، منم به خاطر همین یه خونه دیگه خریدم و الان همراه دوستم زندگی میکنم.
امشب هم سارا زنگ زده میگه توکه منو دوست داری چرا باهام ازدواج نمیکنیexpressionless اخه دختر هم انقد جلف و بی عفت! من کی گفتم دوست دارم اخهconfused
+خب اگه دوستش نداری، چرا نامزدی رو بهم نمیزنی؟smirk
-اره بابا اون اصن برای من ارزشی نداره! هر چه زودتر باید باهاش کات کنم! البته ما رابطه ای نداریم تا کات کنم،ولی حتی اسم هامون هم نمیخوام کنار همدیگه باشهpersevere
+هوومم کارت درسته^_^
-مرسی به حرفام گوش دادیheart
+خواهش کاری نکردمblush
یکم که نشستیم،اهنگ لایتی پلی شد و من به ریحانه پیشنهاد رقص دادم که قبول کرد و باهم رفتیم وسط...heart_eyes
crownعلی
یه اهنگ لایت و رمانتیک پلی بود و هر کی در حال رقصیدن با پارتنرش بود، اما هیلدا تنها نشسته بود و مشغول ور رفتن با گوشیش بود! تصمیم گرفتم برم پیشش و بهش پیشنهاد رقص بدمrelievedsmiley
سمتش قدم برداشتم و پشتش ایستادم و دستم رو گذاشتم روی شونه هاش که مثل سکته ای ها برگشت سمتم🤣 پقی زدم زیر خنده از حرکتش🤣🤣
&کوفتangry بی ادب،این چه کاریه؟rage
@وااییی...🤣🤣ب..بخشید واقعا 🤣🤣... قصدم ترسوندت نبود🤣
&ایییششconfused خیلی خب حالا، چیکارم داری؟🙂
خندم رو قورت دادم و جلوش ایستادم و دستم رو سمتش گرفتم و گفتم
@افتخار میدی، خانم راد؟🙂heart
دو دل نگاهم کرد و با ناز دستش رو تو دستام قرار داد=)) . به پیست رقص رفتیم و شروع به رقصیدن کردیم. هیلدا دست راستش رو دور گردنم حلقه کرده بود و دست چپش هم روی قلبم بودheart. منم دستام رو دور کمرش سفت حلقه کرده بودم و این باعث شده بود کاملا به همدیگه بچسبیم و برقصیم.
هیلدا خیلی دختر بغلی و کیوتی بود و ادم دوست داشت همیشه بغلش کنهheart_eyes
آخر رقصمون که شد به کمر هیلدا فشار آوردم که به عقب خم شد و من روش خیمه زدم و سرم رو تو گودی گردنش فرو کردم و نفس کشیدمش و هیلدا هم چشماش رو بسته بود!🙂 با صدای تشویق ها به خودمون اومدیم و به حالت عادی ایستادیم🙄grin و بعد رفتیم سر جاهامون نشستیم.
مشغول پوست گرفتن پرتقال تو دستم بودم که یونا اومد نشست کنارم و گفت
¥داداش خوب با هیلدا رقصیدیناا🤣 انگار قبلا تمرین داشتینstuck_out_tongue_winking_eye
@خب من پارتنر نداشتم با هیلدا رقصیدم🙄
¥هوومم منم باور کردم که قصدت چیز دیگه ای نبودneutral_facejoy
@تو هر جوری میخوای فکر کن،مهم اینه من قصدم چیزی نبودexpressionless
وجی: ارع ارواح عمتunamused @توکه دوباره پیدات شدweary وجی: خیلی دلتم بخوادrelieved @حالا که دلم نمیخواد،چند وقت نبودی راحت بودم از دستتneutral_face وجی: اییییش بی لیاقتwalking
اووخیش رفت حالا با خیال راحت پرتقالمو میخورمyum
¥علی چیزی گفتی؟
@نه🙄grin
crownهیلدا
حدودا ساعت 1شب جشن تموم شد و همه رفتن و فقط چندنفر مون بودیم.روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم ریحانه لباسشو بپوشه بیاد بریم . آخه امشب قرار بود ریحانه بیاد خونه من،پرهام هم میخواست بره خونه علی، چون قصدمون این بود که خونه رو خالی کنیم تا نگارهام راحت باشنstuck_out_tongue_closed_eyesgrinunderage
بعد چند مین علی و پرهام اومدن پیش من که برای احترام بلند شدم و لبخندی زدم. علی گفت
@هیلدا خانم شبتون بخیر🙂heart
&شب بخیرblush🧡
و علی رو به پرهام گفت
@من تو ماشین منتظرتمwalking
p اوکی،تو برو منم الان میام:)
بعد از رفتن علی پرهام گفت
p ریحانه رو ندیدی؟ =/
&دوساعته رفته لباس بپوشهexpressionless
p باوشه،این کلید خونس که اگه فردا خواستین برین پشت در نمونیدjoy
&اوکی مرسیjoy، البته دیگه خاله اینا که فردا صبح برمیگردن اراک منم نیاز نیس بیام!
p عه دیگه نمیای؟
&میام،ولی خب انقد نمیمونم فقط میام سر میزنمgrin
p باشه هرجور راحتی! فعلا بایwave🏻
&بای
بعد رفتن پرهام،ریحانه اومد که سریع توپیدم بهش
&وا میستادی دوساعت دیگه میومدی، اه دوساعته منتظرتمااااrageexpressionless
-اه چقد غر میزنیunamused اومدم دیگه=|
&کجا بودی؟
-داشتم با امیر خداحافظی میکردمgrin
&نیششوneutral_face من میدونم شما دوتا با همه یه رابطه هایی دارین، که من خبر ندارمexpressionless
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
-عاقاااا پیاده شو باهم بریمneutral_face هیچ رابطه ای بینمون نیست الکی شایعه نسازjoyneutral_face
&تو هم که اصن دوست نداری بینتون چیزی باشه🤣stuck_out_tongue_winking_eye
-فقط خفه شوjoyexpressionless
همونطور که باهم بحث میکردیم رفتیم سمت نگارهام و باهاشون خداحافظی کردیم و بعد از سوار شدن ماشین ریحانه، سمت خونه من رفتیم.
ساعت 2:30 رسیدیم خونه و بعد از شب بخیر گفتن، من رفتم تو اتاقم انقدر که خسته بودم حتی لباسم هم درنیاوردم و به سه نکشیده خوابم برد.
crownنگار
بعد از رفتن مهمون ها و خداحافظی کردن با خانوادمون سوار ماشین رهام شدیم و رفتیم سمت خونشون. بعد از 40مین رسیدیم جلو خونشون. خواستم از ماشین پیاده بشم که رهام گفت
registeredوایسا یه لحظه..
خودش از ماشین پیاده شد و اومد در سمت شاگرد رو باز کرد و قبل از اینکه من پاهام رو از ماشین بزارم بیرون تو هوا معلق موندم neutral_face رهام منو افقی بغل کرده بود و داشت میرفت سمت آسانسورconfused. با دستا ی ظریفم شروع کردم به مشت زدن رهام و با جیغ جیغ گفتم
*رهاامم بزارم رو زمین،مگه فلج شدم منو اینطوری بغل کردی☹️angryangry جیییغغغ رهااممم☹️angry
اما رهام اصلا هیچ توجهی به جیغ و داد های من نکرد و وارد آسانسور شد و کلید طبقه 5رو فشار داد و زل زد تو چشمام بعد سرش رو آورد جلوتر و لب هاش رو روی لبم قرار داد و شروع ب بوسیدن کرد و منم همراهیش میکردمkiss. آسانسور بعد 1مین ایستاد و ازش اومدیم بیرون ، اما رهام منو نذاشت روی زمین و به زور کلید رو از توی جیب شلوارش در آورد و در رو باز کرد و وارد خونه شدیم و من رو آروم روی مبل نشوند و خودش هم کنارم نشست.
registeredامشب چطور بود عشقم؟:)
*مرسی رهامم،همه چیز عالی بودkissing_heartheart_eyes
registeredهیچ کدوم قابل تو رو نداشتheart، من حاضرم حتی بخاطرت کل شهر رو #چراغونی کنم دلبر :)kiss
*رهام،خیلی خوشحالم از اینکه دارمت:))♡
registered:))
رهام منو به خودش فشرد و روی موهام رو بوسید،بعد چند مین گفتم
*خب عشقم بریم لباسامونو عوض کنیم بعد بخوابیم،چون دارم میمیرم از خستگیweary☹️
registeredمگه قراره بخوابیم🙄joy
*رهام ما دربارش صحبت کردیماااexpressionless
registeredخیلی خب بابا یادمه،شوخی کردم joy بریم پس...
منو رهام نمی خواستیم به این زودی رابطه داشته باشیم، و قرار بود تا شب عروسیمون از اون حد خارج نشیمconfused🙄
وارد اتاق رهام شدم که دیدم فقط شلوارک تنشه و بالا تنش کاملا لختهexpressionless
*رهام این چه وضعه خوابیدی! سرما میخوریااا!
registeredمن عادت کردم این مدلی بخوابم، چیزیم نمیشهgrin
*اوکی...
لباس خواب گلبهی رنگم رو از تو چمدون برداشتم و پوشیدم و بعد از پاک کردن آرایشم رفتم رو تخت و کنار رهام دراز کشیدم، که به پهلو سمتم برگشت و منو تو آغوش گرمش گرفت و بعد از یکم عشق بازی خوابیدیم...:) ♡_♡
&تو هم که اصن دوست نداری بینتون چیزی باشه🤣stuck_out_tongue_winking_eye
-فقط خفه شوjoyexpressionless
همونطور که باهم بحث میکردیم رفتیم سمت نگارهام و باهاشون خداحافظی کردیم و بعد از سوار شدن ماشین ریحانه، سمت خونه من رفتیم.
ساعت 2:30 رسیدیم خونه و بعد از شب بخیر گفتن، من رفتم تو اتاقم انقدر که خسته بودم حتی لباسم هم درنیاوردم و به سه نکشیده خوابم برد.
crownنگار
بعد از رفتن مهمون ها و خداحافظی کردن با خانوادمون سوار ماشین رهام شدیم و رفتیم سمت خونشون. بعد از 40مین رسیدیم جلو خونشون. خواستم از ماشین پیاده بشم که رهام گفت
registeredوایسا یه لحظه..
خودش از ماشین پیاده شد و اومد در سمت شاگرد رو باز کرد و قبل از اینکه من پاهام رو از ماشین بزارم بیرون تو هوا معلق موندم neutral_face رهام منو افقی بغل کرده بود و داشت میرفت سمت آسانسورconfused. با دستا ی ظریفم شروع کردم به مشت زدن رهام و با جیغ جیغ گفتم
*رهاامم بزارم رو زمین،مگه فلج شدم منو اینطوری بغل کردی☹️angryangry جیییغغغ رهااممم☹️angry
اما رهام اصلا هیچ توجهی به جیغ و داد های من نکرد و وارد آسانسور شد و کلید طبقه 5رو فشار داد و زل زد تو چشمام بعد سرش رو آورد جلوتر و لب هاش رو روی لبم قرار داد و شروع ب بوسیدن کرد و منم همراهیش میکردمkiss. آسانسور بعد 1مین ایستاد و ازش اومدیم بیرون ، اما رهام منو نذاشت روی زمین و به زور کلید رو از توی جیب شلوارش در آورد و در رو باز کرد و وارد خونه شدیم و من رو آروم روی مبل نشوند و خودش هم کنارم نشست.
registeredامشب چطور بود عشقم؟:)
*مرسی رهامم،همه چیز عالی بودkissing_heartheart_eyes
registeredهیچ کدوم قابل تو رو نداشتheart، من حاضرم حتی بخاطرت کل شهر رو #چراغونی کنم دلبر :)kiss
*رهام،خیلی خوشحالم از اینکه دارمت:))♡
registered:))
رهام منو به خودش فشرد و روی موهام رو بوسید،بعد چند مین گفتم
*خب عشقم بریم لباسامونو عوض کنیم بعد بخوابیم،چون دارم میمیرم از خستگیweary☹️
registeredمگه قراره بخوابیم🙄joy
*رهام ما دربارش صحبت کردیماااexpressionless
registeredخیلی خب بابا یادمه،شوخی کردم joy بریم پس...
منو رهام نمی خواستیم به این زودی رابطه داشته باشیم، و قرار بود تا شب عروسیمون از اون حد خارج نشیمconfused🙄
وارد اتاق رهام شدم که دیدم فقط شلوارک تنشه و بالا تنش کاملا لختهexpressionless
*رهام این چه وضعه خوابیدی! سرما میخوریااا!
registeredمن عادت کردم این مدلی بخوابم، چیزیم نمیشهgrin
*اوکی...
لباس خواب گلبهی رنگم رو از تو چمدون برداشتم و پوشیدم و بعد از پاک کردن آرایشم رفتم رو تخت و کنار رهام دراز کشیدم، که به پهلو سمتم برگشت و منو تو آغوش گرمش گرفت و بعد از یکم عشق بازی خوابیدیم...:) ♡_♡
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_19
crownریحانه
(2 روز بعد)
بعد از خسته نباشید گفتن استاد وسایلم رو از روی میز جمع کردم و،با پریا (دوست صمیمی و هم دانشگاهیم) از کلاس بیرون زدیم. پریا زیر لبش چیزی رو میگفت ک متوجه نمیشدمconfused یهو گفت
P:ریحان بریم سلف؟ مردم از گشنگی☹️
+اره بریم منم گشنمه اتفاقا..
P:ایولللgrin
وارد سلف شدیم و هردومون اسنک مرغ و قارچ سفارش دادیم. مشغول نوشتن جزوم از رو جزوه پریا بودم که گوشیم زنگ خورد! نگاهی به صفحه انداختم که اسم heartAmirheart چشمک میزد grin با ذوق گوشی رو از رو میز چنگ زدم و بلند شدم رفتم سمت پنجره و جواب دادم
+سلااامم امیرheart_eyes
-سلام ریحانه،خوبی؟
+خوب بودم اما الان عالی شدم،تو خوبی!
-چه خوب،منم خوبمheart میگم ریحان...؟!
+جونم!🙄
-کی واسه تمرینای تاتر بیام؟smiley
+اوومم...مگه پرهام تو رو واسه جشن دعوت نکرده!
-اره کرده!
+خب پسفردا قراره بریم، فردا هم که من نمیتونم! پس باشه واسه وقتی که برگشتیمgrin
-اوکی،مرسی ریحونkissing_heart
+خواهش🤗 راستی میگم فردا شب چمدونت رو جمع کن بیا خونه ما همه باهم پسفردا بریمgrin
-مزاحم که نیستم!؟
+نه بابا مراحمیheart_eyes بقیه هم قراره بیان دور هم خوش میگذره 🧡
-اوکی پس میبینمت ع..عزیزم🧡
+بایheart_eyes🙂
بعد از قطع کردن گوشی رفتم نشستم که دیدم اسنک هامون رو آوردن و پریا مشغول خوردنهconfused همونطور که دو لپی اسنک میخورد گفت
P: کی بود... ریحون؟
+به توچه اخه! تو غذاتو بخوردneutral_facegrin
P:ایییششexpressionless
بعد خوردن غذامون وسایلمون رو جمع کردیم و سمت کلاس حرکت کردیم،که بین راه دیدم چندتا از بچها یه جا جمع شدن! دست پریا رو کشیدم و بردم اون سمت تا بهشون نزدیک شم که صدای باران به گوشم خورد،وقتی صداش رو شنیدم گوشیم رو درآوردم و مشغول ضبط کردن صداش شدم که میگفت
×وااااییی دخـــترااااا نمیـــدونـــیـــن کــــه ، پنجشنـبـــه با پرهام رفته بودیم هتل یکی از دوستــــاش! اگه گفتیــــن چی شـــد؟relieved
•خب بگو دیگه خودتneutral_face
×ازم خواست باهاش رابطه داشته باشم relievedgrin
•قبول کردی؟
×نههه من قبول نکردم باهاش رابطه داشته باشم!smirk
•حالا نه اینکه اصن نداشتیexpressionless
×پرهام که نمیدونه! البته چند هفته پیش که بهش زنگ زده بودم ،پیش پارسا بودم داشتم به ف*ک میرفتم که جمعش کردم🤦🏻♀️
•بالاخره که چی؟
×اون خنگ تر از این حرفاس! برعکس خواهرشunamused
دیگه نتونستم به حرفاشون گوش بدم و ازشون فاصله گرفتم!چطور میتونست برادرم رو بازیچه دستش کنه و من کاری نکنم!؟ البته راست میگفت، پرهام انقد خنگه که متوجه نشده و داره برات تولد میگیره!
با صدای پریا که منو مخاطب قراره داده بود به خودم اومد
P:ریحان،این دختره چی میگفت؟
+پریا داره زر مفت میزنه! اخه پرهام اصن اهل این حرفا نیست، فقط چهرش غلط اندازه ☹️
P:چرا جلوشو نمیگیری؟
+قبلا تلاش کردم فایده نداشت،چون کور شده از عشق!
P: خب چرا ویس رو نمیفرستی براش؟
+پریا فعلا نمیتونم!
P:چرا..!؟
+چون من قراره یه اتفاقی برام بیوفته که نمیدونم پرهام رضایت میده یا نه! اون موقعس ک من دیوونه میشم و همه چیزُ رو میکنمsmirk.
بعد از کلی حرف زدن کلاس رو از دست دادم برای اولین بار! بعد هم از پریا خداحافظی کردم و رفتم استودیو پیش علی و یونا...
@واووو خانم هادیان! چه عجب از اینطرفاgrin
+ببخشید اصن وقت نمیشه بیام،دیگه اخرای سالیم استادا همه باهم دارن فشار وارد میکننneutral_facebroken_heart
@موفق باشی🧡
+مررسییkissing_heart. هیلدا و یونا کجان؟
@یونا رفته WC ،هیلدا هم هنوز نیومده!
+اوهانsweat_smile
@چیزی میخوری بیارم!؟
+اسپرسو اگه هست🙂
@اوکی...
بعد چند مین یونا از سرویس اومد و هیلدا هم رسید و مشغول کار شدیم!
....
@خب بچها واسه امروز کافیه،خسته نباشین:)
&اوووف حسابی خسته شدمweary نوک انگشتام همه درد میکنه☹️
@عه بزار ببینم...
علی رفت سمت هیلدا و دستاش رو تو دست خودش قرار داد و با انگشت شصتش نوک انگشتای هیلدا رو ماساژ میداد! در آخر هم دستش رو بوسید که از چشمم دور نموند و هیلدا حسابی تعجب کرده بود .
crownریحانه
(2 روز بعد)
بعد از خسته نباشید گفتن استاد وسایلم رو از روی میز جمع کردم و،با پریا (دوست صمیمی و هم دانشگاهیم) از کلاس بیرون زدیم. پریا زیر لبش چیزی رو میگفت ک متوجه نمیشدمconfused یهو گفت
P:ریحان بریم سلف؟ مردم از گشنگی☹️
+اره بریم منم گشنمه اتفاقا..
P:ایولللgrin
وارد سلف شدیم و هردومون اسنک مرغ و قارچ سفارش دادیم. مشغول نوشتن جزوم از رو جزوه پریا بودم که گوشیم زنگ خورد! نگاهی به صفحه انداختم که اسم heartAmirheart چشمک میزد grin با ذوق گوشی رو از رو میز چنگ زدم و بلند شدم رفتم سمت پنجره و جواب دادم
+سلااامم امیرheart_eyes
-سلام ریحانه،خوبی؟
+خوب بودم اما الان عالی شدم،تو خوبی!
-چه خوب،منم خوبمheart میگم ریحان...؟!
+جونم!🙄
-کی واسه تمرینای تاتر بیام؟smiley
+اوومم...مگه پرهام تو رو واسه جشن دعوت نکرده!
-اره کرده!
+خب پسفردا قراره بریم، فردا هم که من نمیتونم! پس باشه واسه وقتی که برگشتیمgrin
-اوکی،مرسی ریحونkissing_heart
+خواهش🤗 راستی میگم فردا شب چمدونت رو جمع کن بیا خونه ما همه باهم پسفردا بریمgrin
-مزاحم که نیستم!؟
+نه بابا مراحمیheart_eyes بقیه هم قراره بیان دور هم خوش میگذره 🧡
-اوکی پس میبینمت ع..عزیزم🧡
+بایheart_eyes🙂
بعد از قطع کردن گوشی رفتم نشستم که دیدم اسنک هامون رو آوردن و پریا مشغول خوردنهconfused همونطور که دو لپی اسنک میخورد گفت
P: کی بود... ریحون؟
+به توچه اخه! تو غذاتو بخوردneutral_facegrin
P:ایییششexpressionless
بعد خوردن غذامون وسایلمون رو جمع کردیم و سمت کلاس حرکت کردیم،که بین راه دیدم چندتا از بچها یه جا جمع شدن! دست پریا رو کشیدم و بردم اون سمت تا بهشون نزدیک شم که صدای باران به گوشم خورد،وقتی صداش رو شنیدم گوشیم رو درآوردم و مشغول ضبط کردن صداش شدم که میگفت
×وااااییی دخـــترااااا نمیـــدونـــیـــن کــــه ، پنجشنـبـــه با پرهام رفته بودیم هتل یکی از دوستــــاش! اگه گفتیــــن چی شـــد؟relieved
•خب بگو دیگه خودتneutral_face
×ازم خواست باهاش رابطه داشته باشم relievedgrin
•قبول کردی؟
×نههه من قبول نکردم باهاش رابطه داشته باشم!smirk
•حالا نه اینکه اصن نداشتیexpressionless
×پرهام که نمیدونه! البته چند هفته پیش که بهش زنگ زده بودم ،پیش پارسا بودم داشتم به ف*ک میرفتم که جمعش کردم🤦🏻♀️
•بالاخره که چی؟
×اون خنگ تر از این حرفاس! برعکس خواهرشunamused
دیگه نتونستم به حرفاشون گوش بدم و ازشون فاصله گرفتم!چطور میتونست برادرم رو بازیچه دستش کنه و من کاری نکنم!؟ البته راست میگفت، پرهام انقد خنگه که متوجه نشده و داره برات تولد میگیره!
با صدای پریا که منو مخاطب قراره داده بود به خودم اومد
P:ریحان،این دختره چی میگفت؟
+پریا داره زر مفت میزنه! اخه پرهام اصن اهل این حرفا نیست، فقط چهرش غلط اندازه ☹️
P:چرا جلوشو نمیگیری؟
+قبلا تلاش کردم فایده نداشت،چون کور شده از عشق!
P: خب چرا ویس رو نمیفرستی براش؟
+پریا فعلا نمیتونم!
P:چرا..!؟
+چون من قراره یه اتفاقی برام بیوفته که نمیدونم پرهام رضایت میده یا نه! اون موقعس ک من دیوونه میشم و همه چیزُ رو میکنمsmirk.
بعد از کلی حرف زدن کلاس رو از دست دادم برای اولین بار! بعد هم از پریا خداحافظی کردم و رفتم استودیو پیش علی و یونا...
@واووو خانم هادیان! چه عجب از اینطرفاgrin
+ببخشید اصن وقت نمیشه بیام،دیگه اخرای سالیم استادا همه باهم دارن فشار وارد میکننneutral_facebroken_heart
@موفق باشی🧡
+مررسییkissing_heart. هیلدا و یونا کجان؟
@یونا رفته WC ،هیلدا هم هنوز نیومده!
+اوهانsweat_smile
@چیزی میخوری بیارم!؟
+اسپرسو اگه هست🙂
@اوکی...
بعد چند مین یونا از سرویس اومد و هیلدا هم رسید و مشغول کار شدیم!
....
@خب بچها واسه امروز کافیه،خسته نباشین:)
&اوووف حسابی خسته شدمweary نوک انگشتام همه درد میکنه☹️
@عه بزار ببینم...
علی رفت سمت هیلدا و دستاش رو تو دست خودش قرار داد و با انگشت شصتش نوک انگشتای هیلدا رو ماساژ میداد! در آخر هم دستش رو بوسید که از چشمم دور نموند و هیلدا حسابی تعجب کرده بود .
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
+راستی بچها فردا شب چمدونا تونو جمع کنین بیاین خونه ما!
&چرا فرداشب؟neutral_face
+همینطوری دورهم باشیم خوش میگذرهsmiley
y:من نمیتونم بیام شمال باهاتون☹️
+اتفاقا پرهام گفت!چرا نمیای یون؟:(
y:قراره چهارشنبه برم ساوه خونه مامانم!
+خب ما تا هفته بعد هستیم! به جشن نمیرسی ولی بقیش رو هستیgrin
y:جشن مهمه دیگهstuck_out_tongue_closed_eyes
+اه من که فقط چون تو شماله دارم میرم،وگرنه تولد اون دختره پلاستیکی نمیرفتمunamusedexpressionless
@باور کنم بهش حسودی نمیکنی؟joy
حس میکردم دود از سرم خارج میشه🤯 با قیافه ای که چندشی توش موج میزد گفتم
+اییییییششششش من به چیه اون دختره باید حسودی کنم؟ کلا همه جاش مصنوعیه! سوزن بزنیش بادش خالی میشهconfoundedconfused اما من چی؟ کاملا نچرال relievedrelieved
&علی سقفو بگیر نریزه🤦🏻♀️🤣🤣
با این حرف هیلدا علی و یونا پقی زدن زیر خندهexpressionless
+درد،راس میگم خوneutral_face
علی با صدایی که رگه های خنده توش موج میزد گفت
@خیلی.. خب...joy جمع کنین برین خونتونjoyneutral_face منم ..joyدارم میرمgrin
y:عای یاسینی مارو بیرون میکنی از استودیوت!؟neutral_face
@بخدا خستم وگرنه تا صبح اینجا میموندم!🤦🏻♀️
&اره مشخصه زود جمع کردی کارو ،چون از تو بعید بودneutral_facejoy
+علی!چقدر از این هیلدای بیچاره کار کشیدی که هنو یه هفته نیومده دادش در اومده؟joyjoy
@بخدا کاریش نداشتم🤷🏻♂️joy
بعد جمع کردن وسایلمون از هم خداحافظی کردیم و با هیلدا از استودیو زدیم بیرون و قرار شد برسونمش رستوران...
&مرسی ریحون،ببخشید زحمتت شدblush
+نه بابا این چه حرفیه!مسیرم این سمتهkissing_heart
&مگه خونه نمیری؟
+نه میرم خرید کنم واسه خونه،بعدش هم میرم خونه خاله مریم دنبال نگار! آخه رهام گفت امشب یه کوچولو دیر میاد.
&اها،پس مراقب خودت باشheart
+میسی تو همkissing_heart فعلا بای🖐🏻
&بای🖐🏻
بعد پیاده شدن هیلدا با یه تیک آف خفن رفتم سمت هایپر مارکت! سریع خرید هارو از تو قفسه ها جمع کردم و رفتم صندوق که وقتی قیمت رو گفت چشام چهارتا شدflushedneutral_face اخه یک میلیون خریییییدددد!!؟؟؟ کارت بانکیم رو از تو کیفم درآوردم و دادم به دختری که پشت صندوق نشسته بود تا کارت بکشه، و بعدش با کمک یکی از کارکنان فروشگاه وسایل رو گذاشتم صندوق عقب و به نگار هم زنگ زدم که آماده بشه و بیاد پایین!
از وقتی که نگارهام عقد کردن قرار شد نگار خونه ما بمونه،که اینطوری خیلی بهتره!چون نگار جزو اعضای خونه حساب میشه و باید تو کارها کمک کنه و از کارای من کم شدهgrindancer🏻.
بعد ده مین رسیدم جلو خونه خاله مریم که دیدم نگار جلوی دروازه ایستاده،و وقتی وایستادم نگار پرید تو ماشین و با جیغ جیغ شروع به صحبت کرد که من متوجه نمیشدم چی میگه!neutral_face
+نگار بمون یه لحظهneutral_face
*جونمgrin
+میشه چیزایی که گفتی رو از اول و با سرعت پایین تری بگی! من هیچی نفهمیدمneutral_face
*اوکیgrin میگم که کارم جور شد و جواز کسبم آماده شده و میتونم آتلیه مو راه بندازممممممdancer🏻dancer🏻dancer🏻gringrinheart_eyesheart_eyesheart_eyesجییییییغغغغغ
+عررررر راس میگییی؟heart_eyesheart_eyesheart_eyesمبارک باشهههgrinheart_eyesgrinheart_eyesdancer🏻dancer🏻dancer🏻خب دختر فلشو بزن به ماشین میخوام بترکونیمgrindancer🏻
*جیییغغ کجاس؟🤩
+تو داشبورد!
نگار از تو داشبورد فلش رو پیدا کرد و وصلش کرد و چندتا اهنگ رفت جلو و وقتی رسید به "مسخره بازی_تتلو" پلی کرد و شیشه رو پایین داد و تا کمر رفت بالا و میرقصیدgrindancer🏻joyjoy منم سرعتم رو طبق ریتم اهنگ بالا بردم و تو اتوبان با سرعت 150تا رفتیم خونه🙄sweat_smile.
crownهیلدا
ریحانه منو رسوند رستوران و وقتی واردش شدم بعد از احوالپرسی با کارکن ها و عاقای ربیعی رفتم لباس مخصوصم رو پوشیدم و رفتم پشت میزم نشستم.
امشب تقریبا خلوت بود نسبت به بقیه شب ها!مشغول گوشیم بودم که یکی از مشتری ها اومد و گفت
×حساب ما چقدر میشه؟
با صداش بدنم گر گرفت! هنوز همون عطر خاصش:): مطمئن بودم خودشه بخاطر همین جرعت نداشتم سرم رو بالا بگیرم! منو نشناخته بود و از اینکه کاری نمیکردم حرصش گرفته بود و اینو از نفس های عمیقش مشخص بود!
سرم رو بالا گرفتم که از دیدنم تعجب کرد و از تعجب دهنش مثل ماهی باز بسته میشدsmirk
با خونسردی نگاهم رو به دختری که کنارش بود و دستشون تو دست هم بود دادم و با پوزخندی که رو لبم جا خوش کرده بود گفتم...
crownنگار
خیلی خوشحال بودم واسه اینکه کارم جور شده!heart_eyes بخاطر همین تصمیم گرفتم شام امشب رو خودم بپزم و بزارم ریحانه استراحت کنهgrin چه عروس خوبی هستم منrelieved
registeredسقفو بگیر نریزه🤣
*عه رهام تو کی اومدی؟grin
registeredهمین الان:) چرا داری تنها شام درست میکنی؟
*سوپرایزه،موقع شام میگمrelievedgrin
registeredاوه اوکی:)
*خب برو لباستو عوض کن تا کی میخوای اینجا بمونی!؟neutral_face
registeredاول یه بوس بدهgrin🙄
*بچه پرو!joy
بعد خودم رفتم جلو و آروم لبشو بوسیدم و زود کنار کشیدم که کسی نبینه! آخه پرهام و ریحانه هر دفعه مثل جن پیداشون میشه و تاحالا چندبار مچمون رو گرفتنneutral_face🤦🏻♀️
&چرا فرداشب؟neutral_face
+همینطوری دورهم باشیم خوش میگذرهsmiley
y:من نمیتونم بیام شمال باهاتون☹️
+اتفاقا پرهام گفت!چرا نمیای یون؟:(
y:قراره چهارشنبه برم ساوه خونه مامانم!
+خب ما تا هفته بعد هستیم! به جشن نمیرسی ولی بقیش رو هستیgrin
y:جشن مهمه دیگهstuck_out_tongue_closed_eyes
+اه من که فقط چون تو شماله دارم میرم،وگرنه تولد اون دختره پلاستیکی نمیرفتمunamusedexpressionless
@باور کنم بهش حسودی نمیکنی؟joy
حس میکردم دود از سرم خارج میشه🤯 با قیافه ای که چندشی توش موج میزد گفتم
+اییییییششششش من به چیه اون دختره باید حسودی کنم؟ کلا همه جاش مصنوعیه! سوزن بزنیش بادش خالی میشهconfoundedconfused اما من چی؟ کاملا نچرال relievedrelieved
&علی سقفو بگیر نریزه🤦🏻♀️🤣🤣
با این حرف هیلدا علی و یونا پقی زدن زیر خندهexpressionless
+درد،راس میگم خوneutral_face
علی با صدایی که رگه های خنده توش موج میزد گفت
@خیلی.. خب...joy جمع کنین برین خونتونjoyneutral_face منم ..joyدارم میرمgrin
y:عای یاسینی مارو بیرون میکنی از استودیوت!؟neutral_face
@بخدا خستم وگرنه تا صبح اینجا میموندم!🤦🏻♀️
&اره مشخصه زود جمع کردی کارو ،چون از تو بعید بودneutral_facejoy
+علی!چقدر از این هیلدای بیچاره کار کشیدی که هنو یه هفته نیومده دادش در اومده؟joyjoy
@بخدا کاریش نداشتم🤷🏻♂️joy
بعد جمع کردن وسایلمون از هم خداحافظی کردیم و با هیلدا از استودیو زدیم بیرون و قرار شد برسونمش رستوران...
&مرسی ریحون،ببخشید زحمتت شدblush
+نه بابا این چه حرفیه!مسیرم این سمتهkissing_heart
&مگه خونه نمیری؟
+نه میرم خرید کنم واسه خونه،بعدش هم میرم خونه خاله مریم دنبال نگار! آخه رهام گفت امشب یه کوچولو دیر میاد.
&اها،پس مراقب خودت باشheart
+میسی تو همkissing_heart فعلا بای🖐🏻
&بای🖐🏻
بعد پیاده شدن هیلدا با یه تیک آف خفن رفتم سمت هایپر مارکت! سریع خرید هارو از تو قفسه ها جمع کردم و رفتم صندوق که وقتی قیمت رو گفت چشام چهارتا شدflushedneutral_face اخه یک میلیون خریییییدددد!!؟؟؟ کارت بانکیم رو از تو کیفم درآوردم و دادم به دختری که پشت صندوق نشسته بود تا کارت بکشه، و بعدش با کمک یکی از کارکنان فروشگاه وسایل رو گذاشتم صندوق عقب و به نگار هم زنگ زدم که آماده بشه و بیاد پایین!
از وقتی که نگارهام عقد کردن قرار شد نگار خونه ما بمونه،که اینطوری خیلی بهتره!چون نگار جزو اعضای خونه حساب میشه و باید تو کارها کمک کنه و از کارای من کم شدهgrindancer🏻.
بعد ده مین رسیدم جلو خونه خاله مریم که دیدم نگار جلوی دروازه ایستاده،و وقتی وایستادم نگار پرید تو ماشین و با جیغ جیغ شروع به صحبت کرد که من متوجه نمیشدم چی میگه!neutral_face
+نگار بمون یه لحظهneutral_face
*جونمgrin
+میشه چیزایی که گفتی رو از اول و با سرعت پایین تری بگی! من هیچی نفهمیدمneutral_face
*اوکیgrin میگم که کارم جور شد و جواز کسبم آماده شده و میتونم آتلیه مو راه بندازممممممdancer🏻dancer🏻dancer🏻gringrinheart_eyesheart_eyesheart_eyesجییییییغغغغغ
+عررررر راس میگییی؟heart_eyesheart_eyesheart_eyesمبارک باشهههgrinheart_eyesgrinheart_eyesdancer🏻dancer🏻dancer🏻خب دختر فلشو بزن به ماشین میخوام بترکونیمgrindancer🏻
*جیییغغ کجاس؟🤩
+تو داشبورد!
نگار از تو داشبورد فلش رو پیدا کرد و وصلش کرد و چندتا اهنگ رفت جلو و وقتی رسید به "مسخره بازی_تتلو" پلی کرد و شیشه رو پایین داد و تا کمر رفت بالا و میرقصیدgrindancer🏻joyjoy منم سرعتم رو طبق ریتم اهنگ بالا بردم و تو اتوبان با سرعت 150تا رفتیم خونه🙄sweat_smile.
crownهیلدا
ریحانه منو رسوند رستوران و وقتی واردش شدم بعد از احوالپرسی با کارکن ها و عاقای ربیعی رفتم لباس مخصوصم رو پوشیدم و رفتم پشت میزم نشستم.
امشب تقریبا خلوت بود نسبت به بقیه شب ها!مشغول گوشیم بودم که یکی از مشتری ها اومد و گفت
×حساب ما چقدر میشه؟
با صداش بدنم گر گرفت! هنوز همون عطر خاصش:): مطمئن بودم خودشه بخاطر همین جرعت نداشتم سرم رو بالا بگیرم! منو نشناخته بود و از اینکه کاری نمیکردم حرصش گرفته بود و اینو از نفس های عمیقش مشخص بود!
سرم رو بالا گرفتم که از دیدنم تعجب کرد و از تعجب دهنش مثل ماهی باز بسته میشدsmirk
با خونسردی نگاهم رو به دختری که کنارش بود و دستشون تو دست هم بود دادم و با پوزخندی که رو لبم جا خوش کرده بود گفتم...
crownنگار
خیلی خوشحال بودم واسه اینکه کارم جور شده!heart_eyes بخاطر همین تصمیم گرفتم شام امشب رو خودم بپزم و بزارم ریحانه استراحت کنهgrin چه عروس خوبی هستم منrelieved
registeredسقفو بگیر نریزه🤣
*عه رهام تو کی اومدی؟grin
registeredهمین الان:) چرا داری تنها شام درست میکنی؟
*سوپرایزه،موقع شام میگمrelievedgrin
registeredاوه اوکی:)
*خب برو لباستو عوض کن تا کی میخوای اینجا بمونی!؟neutral_face
registeredاول یه بوس بدهgrin🙄
*بچه پرو!joy
بعد خودم رفتم جلو و آروم لبشو بوسیدم و زود کنار کشیدم که کسی نبینه! آخه پرهام و ریحانه هر دفعه مثل جن پیداشون میشه و تاحالا چندبار مچمون رو گرفتنneutral_face🤦🏻♀️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
(سر شام)
p: خب زن داداش نمیگی این همه غذای خوشمزه به چه مناسبته؟
registeredاره نگار بگو مردیم از فوضولیneutral_face🤦🏻♀️
*خیلی خبsweat_smile من مجوز کارم اومده و امروز جواز کسبم رو پست کردن خونه مامانم و این یعنی میتونم شغلم رو گسترده تر ادامه بدمheart_eyesrelieved
registeredجدی میگی نگار؟heart_eyes
*اره بخدا!sweat_smile
registeredوااااییی عالیهheart_eyes مبارکت باشه عشقمkissing_heart
*مرسیی🥰
p:مبارکت باشه زنداداش ایشالا همیشه موفق باشی 🧡🙂
*مرسی پرهامgrin
+ایشالا هر روز موفقتر بشی و کلی از این خبرای خوب بهت برسه،که هم خودت خوشحال بشی ،هم من خوشحال بشم و دیگه کارای خونه رو انجام ندم🤣🤦🏻♀️heart_eyes
با این حرف ریحانه هممون زدیم زیر خندهjoy🤦🏻♀️ اخه دختر به این تنبلی مگه داریم؟ خدا به داد شوهرش بیاره،فکر کنم از تنبلی زیادِ ریحانه شوهرش از گشنگی بمیرهneutral_facebroken_heart البته دست پختش حرف نداره اما خب تنبل هم هست!
p: خب زن داداش نمیگی این همه غذای خوشمزه به چه مناسبته؟
registeredاره نگار بگو مردیم از فوضولیneutral_face🤦🏻♀️
*خیلی خبsweat_smile من مجوز کارم اومده و امروز جواز کسبم رو پست کردن خونه مامانم و این یعنی میتونم شغلم رو گسترده تر ادامه بدمheart_eyesrelieved
registeredجدی میگی نگار؟heart_eyes
*اره بخدا!sweat_smile
registeredوااااییی عالیهheart_eyes مبارکت باشه عشقمkissing_heart
*مرسیی🥰
p:مبارکت باشه زنداداش ایشالا همیشه موفق باشی 🧡🙂
*مرسی پرهامgrin
+ایشالا هر روز موفقتر بشی و کلی از این خبرای خوب بهت برسه،که هم خودت خوشحال بشی ،هم من خوشحال بشم و دیگه کارای خونه رو انجام ندم🤣🤦🏻♀️heart_eyes
با این حرف ریحانه هممون زدیم زیر خندهjoy🤦🏻♀️ اخه دختر به این تنبلی مگه داریم؟ خدا به داد شوهرش بیاره،فکر کنم از تنبلی زیادِ ریحانه شوهرش از گشنگی بمیرهneutral_facebroken_heart البته دست پختش حرف نداره اما خب تنبل هم هست!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_20
crownهیلدا
&حسابتون میشه 400تومن!
کیسان رو به دختری که کنارش ایستاده بود گفت
K:سحر تو برو تو ماشین من زود میام:)
S:اوکی عشقم🙂heart
بعد رفتن اون دختره که اسمش سحر بود ،کیسان گفت
K:هیلدا ت..تو اینجا کار میکنی!؟open_mouth
&اقای محترم،ما هیچ نسبتی با هم نداریم که منو به اسم کوچیک صدا میکنید! کشمش هم دُم داره،لاعقل بعد اسمم از کلمه خانوم استفاده کنیدunamused
K: اوکی! ولی خانم راد میدونی چقد دنبالت گشتم!broken_heart اما انگار اب شده بودی رفته بودی زیر زمین..:)
تن صدام رو کمی بالا بردم و گفتم
&برام مهم نیست!بهت گفته بودم کسی به اسم کیسان دیگه تو زندگی من وجود نداره!angry
کیسان خواست حرف بزنه که اقای ربیعی اومد و گفت
R:مشکلی پیش اومده دخترم!؟
نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و گفتم
&نه انگار این اقا منو با کسی اشتباه گرفتنsmirk
R:خیلی خب!دخترم تو برو شام بخور من اینجا کارها رو انجام میدم!
تشکر کردم و از پشت میز خارج شدم و رفتم تو آشپزخونه و به خاله سمیه گفتم که برام غذا بکشه؛بعد چند مین بشقاب غذامو گذاشت جلوم و من همونطور که به کیسان و اون دختره فکر میکردم غذا میخوردم:/ .
با صدای گوشیم که خبر از پیام رو میداد دست از افکار مزخرفم کشیدم و به گوشی نگاه انداختم که با دیدن یار همیشگیم (ایرانسلjoyneutral_face) حسابی پوکر شدمexpressionless! اخه خدایا یکی پیدا نمیشه که بهم پیام بده بگه؛هیلدا چطوری! 🤦🏻♀️☹️ قاشقم رو پر کردم و بردم نزدیک دهانم که دوباره صدای گوشیم رفت هواexpressionless اگه گذاشت شام بخورم:/ نگاهی به صفحه گوشی انداختم که دیدم علی پیام داده!با کنجکاوی سریع با اثر انگشتم گوشی رو باز کردم و وارد صفحه چت شدم که دیدم نوشته" سلام هیلدا چطوری!؟ " یهو با یادآوری چیزی که چند مین قبل گفتم نگاهی به سقف انداختم و نیشخندی زدمgrin. شروع به تایپ کردم
&سلام،ممنون شما خوبی 🙄
@مرسی! میخواستم بگم فردا شب میای خونه ریحانه اینا...!؟
&اره قراره بیام🙂
@خب من تنهام،تو هم که ماشین نداری!پس اگه مشکلی نداری بیام دنبالت باهم بریمgrin
تعجب کردم و تو دلم گفتم"اخه به تو چه!؟ خودم میام دیگهexpressionlessunamused
وجی:خوبی هم نیومده بهت!expressionless
تو که دوباره پیدات شد! اخه ببین خیلی دخالت میکنه تو کارای منexpressionless
وجی:مگه بده تنهات نمیزاره!؟
میدونی که عاشق تنهاییمgrin
وجی:هی من یه چیزی میگم،تو جواب داری! حالا جواب اون علی رو بده دوساعته معطلته!
&نه نیازی نیست خودم میرم!اخه جایی کار دارم!blush
وجی:ارواح عمتneutral_face
ارواح عمه خودت!angry
وجی:عمه من عمه خودت هم میشهjoy
اه از جلو چشام خفه شو لطفااااgrimacing
@اوکی هر طور راحتی:) اما اگه کارت زودتر تموم شد بگو من میام دنبالت🙂heart
&خیلی ممنون🙂
وااای خدااا چقد پسره نچسبیهههexpressionless ول کن دیگه!وقتی میگم نمیخوام یعنی نمیخوام! پسره لجنunamused(با عرض پوزش از عای یاسینیpray🏻grin)
اخر شب به آقای ربیعی گفتم که تا 10روز نیستم،بنده خدا قبول کرد🤦🏻♀️ ولی با این مرخصی هایی که من تاحالا گرفتم فکر کنم اخرش منو بیرون کنن از اینجا...walking♀️
crownریحانه
همونطور که رژ کالباسیم رو روی لبای قلوه ایم میکشیدم داد زدم
+نگااااررر مانتو اسلش سفید منو ندیدی؟neutral_face
یهو در با شتاب باز شد و نگار اومد تو اتاقم و گفت
*نه باو من از کجا بدونمexpressionless حالا کجا داری میری ؟
+دارم میرم تئاتر! تو خونه هستی!؟
*اره
از پشت میز توالت اومدم بیرون و رفتم سمت کمدم و مانتو کتی مشکی همراه شلوار مام استایل روشن و مقنعه مشکیم رو بیرون اوردم و گفتم
+ناهار چی میپزی؟smileyyum
*هیچیneutral_face منو رهام داریم میریم خریدsmiley
+نگار رد دادیااا!! تو ک الان گفتی خونه میمونی!
*منظورم این بود دانشگاه نمیرمgrin
+دیوونهneutral_facejoyخب دیگه من دارم میرم! اگه لباس خوشملی دیدی برام بخر باهات حساب میکنمgrinkissing_heart
*اوکی بابا،این حرفا چیه مگه چی میشه واس خواهر شوهرم چند دست لباس بگیرمwinkkissing_heart
+هر جور راحتیjoyمن رفتم...
از اتاقم اومدم بیرون و کتونی ونس مشکیم رو پوشیدم و با برداشتن کوله چرمم از خونه زدم بیرون.
......
(ساعت 5عصر )
+خب بچها واسه امروز کافیه خسته نباشید:)
همشون با گفتن خسته نباشید رفتن تو اتاق گریم و مشغول پاک کردن گریمشون شدن! این بار درحال ساختن نمایش درباره "بچه های کار" بودیم همراه پریا. خیلی این کار رو دوست داشتم و لحظه شماری میکردم که زودتر بریم روی صحنه! بچه ها همشون حرفه ای بودن و مشتاق برای معروف شدن و به اوج رسیدن=)) ♡
با خستگی از سالن زدم بیرون و رفتم تو کافه کنار تئاترمون و بعد از خوردن یه قهوه و کیک خیس و یکم خلوت کردن با خودم سوار ماشینم شدم که گوشیم زنگ خورد! نگاهی به صفحش انداختم که اسم "hilda" خودنمایی میکرد!
+جونم هیلی:)
&سلام ریحان،خوبی؟
crownهیلدا
&حسابتون میشه 400تومن!
کیسان رو به دختری که کنارش ایستاده بود گفت
K:سحر تو برو تو ماشین من زود میام:)
S:اوکی عشقم🙂heart
بعد رفتن اون دختره که اسمش سحر بود ،کیسان گفت
K:هیلدا ت..تو اینجا کار میکنی!؟open_mouth
&اقای محترم،ما هیچ نسبتی با هم نداریم که منو به اسم کوچیک صدا میکنید! کشمش هم دُم داره،لاعقل بعد اسمم از کلمه خانوم استفاده کنیدunamused
K: اوکی! ولی خانم راد میدونی چقد دنبالت گشتم!broken_heart اما انگار اب شده بودی رفته بودی زیر زمین..:)
تن صدام رو کمی بالا بردم و گفتم
&برام مهم نیست!بهت گفته بودم کسی به اسم کیسان دیگه تو زندگی من وجود نداره!angry
کیسان خواست حرف بزنه که اقای ربیعی اومد و گفت
R:مشکلی پیش اومده دخترم!؟
نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و گفتم
&نه انگار این اقا منو با کسی اشتباه گرفتنsmirk
R:خیلی خب!دخترم تو برو شام بخور من اینجا کارها رو انجام میدم!
تشکر کردم و از پشت میز خارج شدم و رفتم تو آشپزخونه و به خاله سمیه گفتم که برام غذا بکشه؛بعد چند مین بشقاب غذامو گذاشت جلوم و من همونطور که به کیسان و اون دختره فکر میکردم غذا میخوردم:/ .
با صدای گوشیم که خبر از پیام رو میداد دست از افکار مزخرفم کشیدم و به گوشی نگاه انداختم که با دیدن یار همیشگیم (ایرانسلjoyneutral_face) حسابی پوکر شدمexpressionless! اخه خدایا یکی پیدا نمیشه که بهم پیام بده بگه؛هیلدا چطوری! 🤦🏻♀️☹️ قاشقم رو پر کردم و بردم نزدیک دهانم که دوباره صدای گوشیم رفت هواexpressionless اگه گذاشت شام بخورم:/ نگاهی به صفحه گوشی انداختم که دیدم علی پیام داده!با کنجکاوی سریع با اثر انگشتم گوشی رو باز کردم و وارد صفحه چت شدم که دیدم نوشته" سلام هیلدا چطوری!؟ " یهو با یادآوری چیزی که چند مین قبل گفتم نگاهی به سقف انداختم و نیشخندی زدمgrin. شروع به تایپ کردم
&سلام،ممنون شما خوبی 🙄
@مرسی! میخواستم بگم فردا شب میای خونه ریحانه اینا...!؟
&اره قراره بیام🙂
@خب من تنهام،تو هم که ماشین نداری!پس اگه مشکلی نداری بیام دنبالت باهم بریمgrin
تعجب کردم و تو دلم گفتم"اخه به تو چه!؟ خودم میام دیگهexpressionlessunamused
وجی:خوبی هم نیومده بهت!expressionless
تو که دوباره پیدات شد! اخه ببین خیلی دخالت میکنه تو کارای منexpressionless
وجی:مگه بده تنهات نمیزاره!؟
میدونی که عاشق تنهاییمgrin
وجی:هی من یه چیزی میگم،تو جواب داری! حالا جواب اون علی رو بده دوساعته معطلته!
&نه نیازی نیست خودم میرم!اخه جایی کار دارم!blush
وجی:ارواح عمتneutral_face
ارواح عمه خودت!angry
وجی:عمه من عمه خودت هم میشهjoy
اه از جلو چشام خفه شو لطفااااgrimacing
@اوکی هر طور راحتی:) اما اگه کارت زودتر تموم شد بگو من میام دنبالت🙂heart
&خیلی ممنون🙂
وااای خدااا چقد پسره نچسبیهههexpressionless ول کن دیگه!وقتی میگم نمیخوام یعنی نمیخوام! پسره لجنunamused(با عرض پوزش از عای یاسینیpray🏻grin)
اخر شب به آقای ربیعی گفتم که تا 10روز نیستم،بنده خدا قبول کرد🤦🏻♀️ ولی با این مرخصی هایی که من تاحالا گرفتم فکر کنم اخرش منو بیرون کنن از اینجا...walking♀️
crownریحانه
همونطور که رژ کالباسیم رو روی لبای قلوه ایم میکشیدم داد زدم
+نگااااررر مانتو اسلش سفید منو ندیدی؟neutral_face
یهو در با شتاب باز شد و نگار اومد تو اتاقم و گفت
*نه باو من از کجا بدونمexpressionless حالا کجا داری میری ؟
+دارم میرم تئاتر! تو خونه هستی!؟
*اره
از پشت میز توالت اومدم بیرون و رفتم سمت کمدم و مانتو کتی مشکی همراه شلوار مام استایل روشن و مقنعه مشکیم رو بیرون اوردم و گفتم
+ناهار چی میپزی؟smileyyum
*هیچیneutral_face منو رهام داریم میریم خریدsmiley
+نگار رد دادیااا!! تو ک الان گفتی خونه میمونی!
*منظورم این بود دانشگاه نمیرمgrin
+دیوونهneutral_facejoyخب دیگه من دارم میرم! اگه لباس خوشملی دیدی برام بخر باهات حساب میکنمgrinkissing_heart
*اوکی بابا،این حرفا چیه مگه چی میشه واس خواهر شوهرم چند دست لباس بگیرمwinkkissing_heart
+هر جور راحتیjoyمن رفتم...
از اتاقم اومدم بیرون و کتونی ونس مشکیم رو پوشیدم و با برداشتن کوله چرمم از خونه زدم بیرون.
......
(ساعت 5عصر )
+خب بچها واسه امروز کافیه خسته نباشید:)
همشون با گفتن خسته نباشید رفتن تو اتاق گریم و مشغول پاک کردن گریمشون شدن! این بار درحال ساختن نمایش درباره "بچه های کار" بودیم همراه پریا. خیلی این کار رو دوست داشتم و لحظه شماری میکردم که زودتر بریم روی صحنه! بچه ها همشون حرفه ای بودن و مشتاق برای معروف شدن و به اوج رسیدن=)) ♡
با خستگی از سالن زدم بیرون و رفتم تو کافه کنار تئاترمون و بعد از خوردن یه قهوه و کیک خیس و یکم خلوت کردن با خودم سوار ماشینم شدم که گوشیم زنگ خورد! نگاهی به صفحش انداختم که اسم "hilda" خودنمایی میکرد!
+جونم هیلی:)
&سلام ریحان،خوبی؟
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
+قوربونت!تو خوبی؟
&میسی♡ میگم کجایی؟
+من جلو تئاترم دارم میرم خونه،چطور!؟
&میشه سر راه بیای دنبالم!؟
+اوهوم تا ده دقیقه دیگه اونجام...
.........
(بعد از سوار شدن هیلدا تو ماشین)
&وای ریحون دیشب علی پیام دادexpressionless
+عه چرا..؟sweat_smile
&...(گف چی گفت🙄neutral_face) حالا رفتیم خونتون اگه بهم گفت چرا بامن نیومدی؛تو بگو که اومده بودی خونه ما لباستو جا گذاشته بودی ورش داری منم باهات اومدمexpressionless🤦🏻♀️
+هوووف اوکی🤦🏻♀️neutral_face
بعد نیم ساعت رسیدیم خونه! ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ و رفتیم بالا. با کلید در رو باز کردم و رفتیم داخل که دوتا کفش ناآشنا جلو در بودشjoyneutral_face وارد پذیرایی شدیم که دیدم امیر و علی جفتشون اومدنgrinheart_eyes. منو هیلدا بلند سلام کردیم و بعد از احوالپرسی رفتیم تو اتاق من تا لباسامون رو عوض کنیم...
&میسی♡ میگم کجایی؟
+من جلو تئاترم دارم میرم خونه،چطور!؟
&میشه سر راه بیای دنبالم!؟
+اوهوم تا ده دقیقه دیگه اونجام...
.........
(بعد از سوار شدن هیلدا تو ماشین)
&وای ریحون دیشب علی پیام دادexpressionless
+عه چرا..؟sweat_smile
&...(گف چی گفت🙄neutral_face) حالا رفتیم خونتون اگه بهم گفت چرا بامن نیومدی؛تو بگو که اومده بودی خونه ما لباستو جا گذاشته بودی ورش داری منم باهات اومدمexpressionless🤦🏻♀️
+هوووف اوکی🤦🏻♀️neutral_face
بعد نیم ساعت رسیدیم خونه! ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ و رفتیم بالا. با کلید در رو باز کردم و رفتیم داخل که دوتا کفش ناآشنا جلو در بودشjoyneutral_face وارد پذیرایی شدیم که دیدم امیر و علی جفتشون اومدنgrinheart_eyes. منو هیلدا بلند سلام کردیم و بعد از احوالپرسی رفتیم تو اتاق من تا لباسامون رو عوض کنیم...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_21
crownریحانه
لباسام رو با یه بلیز یقه اسکی قرمز و شلوار چرم مشکی عوض کردم و داشتم میرفتم بیرون که هیلدا گفت
&لباساتو جمع کردی!؟
+اوه شت نهneutral_face حالا فعلا بریم بیرون بشینیم قبل خواب جمع میکنیم:)
&اوکی
با هیلدا از اتاق رفتیم بیرون و نشستیم رو به روی پسرا! همه بودیم جز پرهام! رو به رهام که سرش تو گوشیش بود گفتم
+رُهی پری کو؟grin
registeredرفت واسه شام غذا بگیره!
+اون وقت واس من میخواد چی بگیره؟neutral_face
-گفتم برات جوجه ترش بگیره=)
از حرفش تعجب کردم! امیر از کجا میدونست من جوجه ترش میخورم؟open_mouth سعی کردم از اون حالت تعجب دربیام و زیر لب ممنونی زمزمه کردم، که سرش رو تکون داد و لبخند قشنگی زد 🙂
علی با رهامیر مشغول حرف زدن بودن و هیلدا هم تو فکر بود! منم از پشت جزیره تماشاگرشون بودم! همون موقع ff به صدا در اومد و نگار گفت که میره تا در رو باز کنه! من از تو آشپزخونه به ورودی خونه دید نداشتم اما علی و امیر و هیلدا متعجب به در نگاه میکردن و رهام اخم محوی روی پیشونیش نشسته بود! رفتم تو پذیرایی و با دیدن اون اخم هام رو تو هم کشیدم و دست به سینه کنار امیر ایستادم 🤨 پرهام وقتی دید همه مون ساکتیم گفت
P: دیدم همه هستن باران هم با خودم آوردم! اخه اگه فردا قرار میشد بریم دنبال باران راه طولانی میشدgrin
منم واسه اینکه نخوره تو ذوق پرهام گفتم
+هوومم کار خوبی کردی:)
باران بعد از اینکه با همه احوالپرسی کرد رفت تو اتاق پرهام تا لباسشو عوض کنه بعدش هم اومد و کنار پرهام نشست! اینکه باران رو به روم نشسته بود اذیتم میکرد؛ بخاطر همین بلند شدم و گفتم
+من میرم لباسامو جمع کنم!
*عه خوب شد گفتی ریحانه؛برات چند دست لباس بیرون و تو خونه گرفتم وایسا بیارم برات^_^
+مرسی آجی پس بیار اتاقم!
رفتم تو اتاق و چمدون رو گذاشتم روی تخت و اول رفتم سمت میز توالتم تا لوازم آرایش و لاک هام رو بردارم! هیلدا و نگار اومدن تو اتاق و لباسایی که نگار برای خودش و من گرفته بود رو نگاه میکردن و راجبشون نظر میدادن=/ لباس هایی که نگار برام خریده بود همشون به سلیقه خودم بود بخاطر همین همشون رو گذاشتم توی چمدونم تا بپوشمشون تو شمال! البته از لباس هایی که قبلا هم گرفته بودم یکی دوتا دست برداشتم!grin از بس لباس برداشتم چمدونم و یه کوله پشتی لباس پر شده بود🤦🏻♀️sweat_smile
&عزیزم همه لباسارو میخوای بیاری!؟ بسه بخداexpressionless
+اره دیگه بسه،خیلی شدsweat_smile
*بچها بریم شام بخوریم خیلی گشنمه 🤦🏻♀️☹️
+اوکی بریم!
از اتاق رفتیم بیرون و نگار و هیلدا رفتن غذا ها رو گرم کنن،باران هم رفت میز رو بچینه! منم رفتم تو تراس...
crownامیر
وقتی ریحانه رفت تو تراس، نفس عمیقی کشیدم و به بهونه اینکه گرممه رفتم تو تراس و پشت ریحانه ایستادم اما متوجه اومدنم نشد! :/ دستم رو گذاشتم روی شونش که جیغ خفه ای کشید و برگشت سمتم! از واکنشش زدم زیر خنده و بلند بلند میخندیدم🤣🤣 از اینکه میخندیدم حرصی شد و دست به کمر شد و گفت
+کووفت بی ادبangry
-جوون تو فقط فحش بده🤣
+خیلی عوضی ای این چه کاریه اخه!؟ یه اوهومی اِهِمیangryexpressionless
با لحنی که رگه های خنده توش موج میزد گفتم
-ببخشید.. واقعا!joyفکر... نمیکردم.. بترسی🤦🏼♂️joy
+خیلی خب حالا کم بخند کبود شدیneutral_face
دوباره زدم زیر خنده🤦🏼♂️joy که عصبی منو پس زد و داشت میرفت داخل که مچ دستش رو گرفتم و چون انتظار نداشت و وقتی برگشت سمتم بهم چسبید و باعث شد صورت هامون فقط چند سانت از هم فاصله داشته باشه! تا حالا نشده بود لمسش کنم و اولین بار بود که انقد نزدیک همیم! اما ریحانه زودتر از من به خودش اومد و چند قدم رفت عقب. به خودم اومدم و سرم رو پایین انداختم زیر لب چیزی مثل ببخشید زمزمه کردم که تو چشمام نگاه کرد و با لبخندی که رو لبش داشت و نمیدونم نشون چی بود گفت
+اشکال نداره!
-بریم تو؟
+اوهوم...
وارد خونه که شدیم میزشام حاضر بود!منو ریحانه کنار هم نشستیم، علی کنار من نشسته بود و کنارش هیلدا بود؛اون سمت میز هم نگار و رهام و پرهام و باران به ترتیب رو به روی ما بودن. مشغول خوردن شدیم که یه لحظه سرم رو بالا آوردم و دیدم نگار و ریحانه با چشماشون با هم حرف میزنن و نگار به من اشاره کرد و چشماشو واسه ریحانه ریز کرد و درآخر با چشم غره وحشتناک ریحانه مواجه شد!sweat_smile از کارشون خندم گرفت اما با گاز گرفتن لبم خودم رو کنترل کردم🤦🏼♂️joy.
نگار دختر زرنگی بود و انگار متوجه شده بود من از ریحانه خوشم میاد!اما من تا بخوام به ریحانه بفهمونم که دوسش دارم فکر کنم پیر بشمneutral_face ولی حس میکنم میتونم از نگار کمک بگیرم ! باید راجبش فکر کنم🤦🏼♂️. با صدای پرهام که منو مخاطب خودش قرار داده بود سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم که گفت
P: داداش حواست کجاعه دوساعته دارم صدات میکنم!neutral_face
خنده ای سر دادم و گفتم
-ببخشید یه لحظه ذهنم مشغول چیزی شده بود🤦🏼♂️sweat_smile جانم کاری داشتی!؟
P: میگم چرا غذاتو نمیخوری!؟
-مرسی دیگه جا ندارم،زیاد هم خوردم!بیشتر از این بخوام بخورم باید تا فردا بدوئمjoy
P: joyjoy اوکی پس هرجور راحتی!
تشکری کردم و رفتم تو پذیرایی و روی کاناپه لش کردم. بعد از من بقیه هم کم کم شامشون رو خوردن و اومدن،دخترا هم مشغول جمع کردن میز بودن. بعد از چند مین دخترا هم اومدن،و باران کنار پرهام نشست و نگار هم کنار رهام،ریحانه و هیلدا یه سمت دیگه نشستن و هممون ساکت بودیمneutral_face واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم گفتم
-فردا ساعت چند حرکت میکنیم!؟
registeredبنظرم هر چی زودتر بریم بهتره و کمتر به ترافیک میخوریم!
@اره،ولی خب وسط هفته و این موقع از سال زیاد خیابون شلوغ نیست!
+اره موافقم بات!بنظرم ساعت 10حرکت کنیمgrin
P:نه بابا 10دیرهههه!
+پرهام من صبح حتما باید تا 8بخوابم🤨،اون دوساعت هم خب تا صبحانه بخوریم و آماده بشیم طول میکشه !
*صبحانه رو تو راه هم میتونیم بخوریم!
باران×اره اتفاقا بیشتر حال میده تو راه صبحانه بخوریم!
+به هر حال من قبل 8نمیام ،خودتون میتونید برید من بعدش بیامneutral_face
P:خیلی خب 8به بعد حرکت میکنیم!
+یسسسmuscle🏻relievedgrin
@خب کی ب
crownریحانه
لباسام رو با یه بلیز یقه اسکی قرمز و شلوار چرم مشکی عوض کردم و داشتم میرفتم بیرون که هیلدا گفت
&لباساتو جمع کردی!؟
+اوه شت نهneutral_face حالا فعلا بریم بیرون بشینیم قبل خواب جمع میکنیم:)
&اوکی
با هیلدا از اتاق رفتیم بیرون و نشستیم رو به روی پسرا! همه بودیم جز پرهام! رو به رهام که سرش تو گوشیش بود گفتم
+رُهی پری کو؟grin
registeredرفت واسه شام غذا بگیره!
+اون وقت واس من میخواد چی بگیره؟neutral_face
-گفتم برات جوجه ترش بگیره=)
از حرفش تعجب کردم! امیر از کجا میدونست من جوجه ترش میخورم؟open_mouth سعی کردم از اون حالت تعجب دربیام و زیر لب ممنونی زمزمه کردم، که سرش رو تکون داد و لبخند قشنگی زد 🙂
علی با رهامیر مشغول حرف زدن بودن و هیلدا هم تو فکر بود! منم از پشت جزیره تماشاگرشون بودم! همون موقع ff به صدا در اومد و نگار گفت که میره تا در رو باز کنه! من از تو آشپزخونه به ورودی خونه دید نداشتم اما علی و امیر و هیلدا متعجب به در نگاه میکردن و رهام اخم محوی روی پیشونیش نشسته بود! رفتم تو پذیرایی و با دیدن اون اخم هام رو تو هم کشیدم و دست به سینه کنار امیر ایستادم 🤨 پرهام وقتی دید همه مون ساکتیم گفت
P: دیدم همه هستن باران هم با خودم آوردم! اخه اگه فردا قرار میشد بریم دنبال باران راه طولانی میشدgrin
منم واسه اینکه نخوره تو ذوق پرهام گفتم
+هوومم کار خوبی کردی:)
باران بعد از اینکه با همه احوالپرسی کرد رفت تو اتاق پرهام تا لباسشو عوض کنه بعدش هم اومد و کنار پرهام نشست! اینکه باران رو به روم نشسته بود اذیتم میکرد؛ بخاطر همین بلند شدم و گفتم
+من میرم لباسامو جمع کنم!
*عه خوب شد گفتی ریحانه؛برات چند دست لباس بیرون و تو خونه گرفتم وایسا بیارم برات^_^
+مرسی آجی پس بیار اتاقم!
رفتم تو اتاق و چمدون رو گذاشتم روی تخت و اول رفتم سمت میز توالتم تا لوازم آرایش و لاک هام رو بردارم! هیلدا و نگار اومدن تو اتاق و لباسایی که نگار برای خودش و من گرفته بود رو نگاه میکردن و راجبشون نظر میدادن=/ لباس هایی که نگار برام خریده بود همشون به سلیقه خودم بود بخاطر همین همشون رو گذاشتم توی چمدونم تا بپوشمشون تو شمال! البته از لباس هایی که قبلا هم گرفته بودم یکی دوتا دست برداشتم!grin از بس لباس برداشتم چمدونم و یه کوله پشتی لباس پر شده بود🤦🏻♀️sweat_smile
&عزیزم همه لباسارو میخوای بیاری!؟ بسه بخداexpressionless
+اره دیگه بسه،خیلی شدsweat_smile
*بچها بریم شام بخوریم خیلی گشنمه 🤦🏻♀️☹️
+اوکی بریم!
از اتاق رفتیم بیرون و نگار و هیلدا رفتن غذا ها رو گرم کنن،باران هم رفت میز رو بچینه! منم رفتم تو تراس...
crownامیر
وقتی ریحانه رفت تو تراس، نفس عمیقی کشیدم و به بهونه اینکه گرممه رفتم تو تراس و پشت ریحانه ایستادم اما متوجه اومدنم نشد! :/ دستم رو گذاشتم روی شونش که جیغ خفه ای کشید و برگشت سمتم! از واکنشش زدم زیر خنده و بلند بلند میخندیدم🤣🤣 از اینکه میخندیدم حرصی شد و دست به کمر شد و گفت
+کووفت بی ادبangry
-جوون تو فقط فحش بده🤣
+خیلی عوضی ای این چه کاریه اخه!؟ یه اوهومی اِهِمیangryexpressionless
با لحنی که رگه های خنده توش موج میزد گفتم
-ببخشید.. واقعا!joyفکر... نمیکردم.. بترسی🤦🏼♂️joy
+خیلی خب حالا کم بخند کبود شدیneutral_face
دوباره زدم زیر خنده🤦🏼♂️joy که عصبی منو پس زد و داشت میرفت داخل که مچ دستش رو گرفتم و چون انتظار نداشت و وقتی برگشت سمتم بهم چسبید و باعث شد صورت هامون فقط چند سانت از هم فاصله داشته باشه! تا حالا نشده بود لمسش کنم و اولین بار بود که انقد نزدیک همیم! اما ریحانه زودتر از من به خودش اومد و چند قدم رفت عقب. به خودم اومدم و سرم رو پایین انداختم زیر لب چیزی مثل ببخشید زمزمه کردم که تو چشمام نگاه کرد و با لبخندی که رو لبش داشت و نمیدونم نشون چی بود گفت
+اشکال نداره!
-بریم تو؟
+اوهوم...
وارد خونه که شدیم میزشام حاضر بود!منو ریحانه کنار هم نشستیم، علی کنار من نشسته بود و کنارش هیلدا بود؛اون سمت میز هم نگار و رهام و پرهام و باران به ترتیب رو به روی ما بودن. مشغول خوردن شدیم که یه لحظه سرم رو بالا آوردم و دیدم نگار و ریحانه با چشماشون با هم حرف میزنن و نگار به من اشاره کرد و چشماشو واسه ریحانه ریز کرد و درآخر با چشم غره وحشتناک ریحانه مواجه شد!sweat_smile از کارشون خندم گرفت اما با گاز گرفتن لبم خودم رو کنترل کردم🤦🏼♂️joy.
نگار دختر زرنگی بود و انگار متوجه شده بود من از ریحانه خوشم میاد!اما من تا بخوام به ریحانه بفهمونم که دوسش دارم فکر کنم پیر بشمneutral_face ولی حس میکنم میتونم از نگار کمک بگیرم ! باید راجبش فکر کنم🤦🏼♂️. با صدای پرهام که منو مخاطب خودش قرار داده بود سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم که گفت
P: داداش حواست کجاعه دوساعته دارم صدات میکنم!neutral_face
خنده ای سر دادم و گفتم
-ببخشید یه لحظه ذهنم مشغول چیزی شده بود🤦🏼♂️sweat_smile جانم کاری داشتی!؟
P: میگم چرا غذاتو نمیخوری!؟
-مرسی دیگه جا ندارم،زیاد هم خوردم!بیشتر از این بخوام بخورم باید تا فردا بدوئمjoy
P: joyjoy اوکی پس هرجور راحتی!
تشکری کردم و رفتم تو پذیرایی و روی کاناپه لش کردم. بعد از من بقیه هم کم کم شامشون رو خوردن و اومدن،دخترا هم مشغول جمع کردن میز بودن. بعد از چند مین دخترا هم اومدن،و باران کنار پرهام نشست و نگار هم کنار رهام،ریحانه و هیلدا یه سمت دیگه نشستن و هممون ساکت بودیمneutral_face واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم گفتم
-فردا ساعت چند حرکت میکنیم!؟
registeredبنظرم هر چی زودتر بریم بهتره و کمتر به ترافیک میخوریم!
@اره،ولی خب وسط هفته و این موقع از سال زیاد خیابون شلوغ نیست!
+اره موافقم بات!بنظرم ساعت 10حرکت کنیمgrin
P:نه بابا 10دیرهههه!
+پرهام من صبح حتما باید تا 8بخوابم🤨،اون دوساعت هم خب تا صبحانه بخوریم و آماده بشیم طول میکشه !
*صبحانه رو تو راه هم میتونیم بخوریم!
باران×اره اتفاقا بیشتر حال میده تو راه صبحانه بخوریم!
+به هر حال من قبل 8نمیام ،خودتون میتونید برید من بعدش بیامneutral_face
P:خیلی خب 8به بعد حرکت میکنیم!
+یسسسmuscle🏻relievedgrin
@خب کی ب
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
ا ماشین کی میاد!؟ اخه نمیشه کلی ماشین بشیم تو هر ماشین یه نفر نشسته باشه!neutral_face
+اره اصن ماشینم تا شمال فکر نکنم بیاد=/joy
&اره راس میگیjoyjoy
واسه اینکه ریحانه پیش خودم باشه گفتم
-به نظر من زوج ها با ماشین جدا برن،ما سینگل هم با یه ماشین بریمgrin
&اره خوبه🙂
بعد اینکه همشون تایید کردن،قرار شد پرهام و باران باماشین پرهام بیان، نگارهام هم با ماشین رهام و منو ریحانه و علی و هیلدا با ماشین من! بعد یکم حرف زدن تصمیم گرفتیم که بریم بخوابیم،همراه علی رفتیم تو اتاق مهمون و غذای مایا رو بهش دادم! اخه مایا خیلی وقته تو خونس و نیاز به هوای آزاد داره بخاطر همین با خودم میارمش شمال*_* .
(صبح ساعت 8)
با صدای علی که میگفت پاشو دیر شده،چشمامو باز کردم و زل زدم به سقف تا مغزم لود بشهneutral_face بعد 5مین رفتم WC و بعداز انجام دادن کارهام و پوشیدن لباسم مایا رو بغل کردم و با برداشتن چمدونم از اتاق زدم بیرون که دیدم همشون آماده شدن و زل زدن به در اتاقgrin. نیشخندی زدم و گفتم
-خب دیگه بریم دیر شدgrinstuck_out_tongue_closed_eyes
رهام همونطور که غر میزد زیر لبش چمدون خودش و نگار رو برداشت و رفت پایین🤦🏼♂️joy. رفتیم پایین و چمدون های علی و هیلدا و ریحانه رو تو صندوق ماشین جا به جا کردم و نشستیم تو ماشین. ریحانه پشت من نشسته بود، آینه ماشین رو نامحسوس طوری تنظیم کردم که کامل به ریحانه دید داشته باشم! اما خب از شانس قشنگم علی متوجه شد و با آرنجش زد به پهلوم و آروم با ته خنده گفت
@حرکت کن عای مقاره رفتناjoy
لبخند خجالتی زدم و ماشین رو راه انداختم...
crownرهام
وقتی حرکت کردیم، نگار گوشیش رو به ماشین وصل کرد و اهنگ ملایمی پلی کرد و صندلی رو یه کم پایین برد و گفت
*من میخوام بخوابم رهام واسه صبحانه بیدارم کن🥱
registeredاوکی عزیزدلم بخواب:)
پام رو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم و سرعتم رو بالا بردم و از اهنگی که پلی بود لذت بردم.
crownهیلدا
ریحانه از وقتی که نشست تو ماشین خوابیدneutral_face اصن این دختر سلطان خوابه🤦🏻♀️ کلا عادتشه موقعی که میره مسافرت از اولش میخوابه تا آخرشexpressionless منم که حوصلم سر رفته بود درحال اینستا گردی بودم و درحال چک کردن ریکوئست ها بودم که یه پیجی که آیدیش hilda_fan (این پیج وجود نداره،اگه هم هست واردش نشید!من یهو به ذهنم اومد)
توجهم رو جلب کرد! واردش شدم که دیدم چندتا از عکسای من که مربوط به چند سال قبل هست توشه!flushed این کار هیچ کسی نمیتونست باشه جز کیسان! بیخیال پیج شدم و از اینستا خارج شدم وگوشیم رو خاموش کردم. بعد چند مین ماشین جلوی یه رستوران سنتی ایستاد!
-خب پیاده شین بریم صبحانه بخوریم!🙂
@اوکی!
علی پیاده شد که رو به امیر گفتم
&ریحانه خوابیده!
امیر برگشت عقب و نگاهی به ریحانه انداخت و گفت
-خب تو برو من خودم بیدارش میکنم!
&اوکی...
کیف و گوشیم رو برداشتم و رفتم کنار نگار و باهاشون سمت رستوران حرکت کردیم...
crownامیر
ریحانه مثل فرشته ها خواب بود و دلم نمیومد بیدارش کنم،ولی اینطوری گشنه میموند! از ماشین پیاده شدم و در عقب رو باز کردم و جلوی ریحانه ایستادم
-ریحانه!؟ ریحانههه بیدار شو(خیلی آروم)
نه انگاری خوابش خیلی سنگینهconfused
-ریــحانـــههه پاشوو
آروم لای پلک هاشو باز کرد و زل زد به من وگفت
+چی شده؟
-بیا بریم صبحونه بخوریم! همه رفتن🙂
+اوکی!
ریحانه بعداز برداشتن گوشیش از ماشین پیاده شد و باهم رفتیم سمت رستوران. خیلی رستوران شیک و باحالی بود و همه جا پر از تخت های بزرگ بود! وقتی رسیدیم پیش بچها ریحانه رفت کنار رهام نشست و سرش رو گذاشت رو شونه های رهام وچشماش رو بست! واقعا خیلی خوابش میومد بچمjoy منم لبه تخت نشستم ومشغول حرف زدن شدیم! گارسون اومد و منوی صبحانه رو گذاشت وسط و هممون املت سفارش دادیمyumheart_eyes
بعداز خوردن صبحانه رفتیم تو ماشینامون و حرکت کردیم سمت رامسر! ریحانه هم دیگه خوابش پریده بود و با هیلدا مشغول مسخره بازی بودن🤦🏼♂️joy
crownریحانه
(3ساعت بعد،1بعدازظهر)
بعد اینکه صبحونه خوردیم یه کله اومدیم رامسر و دیگه وسط راه نموندیمneutral_face،الان هم رامسر تو حیاط ویلایی که پرهام گرفته بود هستیمheart_eyes. خیلی ویلای لاکچری ای هستش و کنار ساحله!
P:خب بچها بیاین تو خونه اتاقاتونو انتخاب کنین!
رفتم سمت ماشین امیر و چمدونم رو برداشتم و همراه بقیه وارد خونه شدیم. خونه تقریبا بزرگ و همچنین قشنگی بودheart_eyes. هممون وسط خونه ایستاده بودیم که رهام رو به پرهام گفت
registeredخب اینجا چندتا اتاق داره پرهام؟
p: چهار تا اتاق! دوتا بالاعه، دوتا هم پایین!
×خب منو پرهام که همین پایین میمونیم!
*منو رهام هم پایین وامیستیم راحت تره برامونgrin
نگارهام و پرهام و باران رفتن تو اتاقاشون و فقط منو امیر و علی و هیلدا وسط خونه وایستاده بودیمneutral_face تصمیم گرفتم که هیلدا و علی تو یه اتاق باشن تا یکم با امیر تنها باشم و وجودش رو نفس بکشم:)
+خب هیلی تو و علی برین تو یه اتاق،منو امیر هم تو یه اتاق باهم میمونیمgrin
&چرا اون وقت؟
+چون خیلی بد میخوابی! همیشه دستت تو دهن منهneutral_face میخوام این چند روز رو راحت بخوابمsweat_smile خدا ب دادت برسه علیjoy
امیر و علی هم که یه لبخند شیطنت آمیزی رو لب هاشون داشتن و انگار از تصمیمم راضی بودن🤦🏻♀️joy
منو امیر راه افتادیم سمت اتاق و هیلدا هنو منو گنگ نگاه میکردjoy🤣
+اره اصن ماشینم تا شمال فکر نکنم بیاد=/joy
&اره راس میگیjoyjoy
واسه اینکه ریحانه پیش خودم باشه گفتم
-به نظر من زوج ها با ماشین جدا برن،ما سینگل هم با یه ماشین بریمgrin
&اره خوبه🙂
بعد اینکه همشون تایید کردن،قرار شد پرهام و باران باماشین پرهام بیان، نگارهام هم با ماشین رهام و منو ریحانه و علی و هیلدا با ماشین من! بعد یکم حرف زدن تصمیم گرفتیم که بریم بخوابیم،همراه علی رفتیم تو اتاق مهمون و غذای مایا رو بهش دادم! اخه مایا خیلی وقته تو خونس و نیاز به هوای آزاد داره بخاطر همین با خودم میارمش شمال*_* .
(صبح ساعت 8)
با صدای علی که میگفت پاشو دیر شده،چشمامو باز کردم و زل زدم به سقف تا مغزم لود بشهneutral_face بعد 5مین رفتم WC و بعداز انجام دادن کارهام و پوشیدن لباسم مایا رو بغل کردم و با برداشتن چمدونم از اتاق زدم بیرون که دیدم همشون آماده شدن و زل زدن به در اتاقgrin. نیشخندی زدم و گفتم
-خب دیگه بریم دیر شدgrinstuck_out_tongue_closed_eyes
رهام همونطور که غر میزد زیر لبش چمدون خودش و نگار رو برداشت و رفت پایین🤦🏼♂️joy. رفتیم پایین و چمدون های علی و هیلدا و ریحانه رو تو صندوق ماشین جا به جا کردم و نشستیم تو ماشین. ریحانه پشت من نشسته بود، آینه ماشین رو نامحسوس طوری تنظیم کردم که کامل به ریحانه دید داشته باشم! اما خب از شانس قشنگم علی متوجه شد و با آرنجش زد به پهلوم و آروم با ته خنده گفت
@حرکت کن عای مقاره رفتناjoy
لبخند خجالتی زدم و ماشین رو راه انداختم...
crownرهام
وقتی حرکت کردیم، نگار گوشیش رو به ماشین وصل کرد و اهنگ ملایمی پلی کرد و صندلی رو یه کم پایین برد و گفت
*من میخوام بخوابم رهام واسه صبحانه بیدارم کن🥱
registeredاوکی عزیزدلم بخواب:)
پام رو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم و سرعتم رو بالا بردم و از اهنگی که پلی بود لذت بردم.
crownهیلدا
ریحانه از وقتی که نشست تو ماشین خوابیدneutral_face اصن این دختر سلطان خوابه🤦🏻♀️ کلا عادتشه موقعی که میره مسافرت از اولش میخوابه تا آخرشexpressionless منم که حوصلم سر رفته بود درحال اینستا گردی بودم و درحال چک کردن ریکوئست ها بودم که یه پیجی که آیدیش hilda_fan (این پیج وجود نداره،اگه هم هست واردش نشید!من یهو به ذهنم اومد)
توجهم رو جلب کرد! واردش شدم که دیدم چندتا از عکسای من که مربوط به چند سال قبل هست توشه!flushed این کار هیچ کسی نمیتونست باشه جز کیسان! بیخیال پیج شدم و از اینستا خارج شدم وگوشیم رو خاموش کردم. بعد چند مین ماشین جلوی یه رستوران سنتی ایستاد!
-خب پیاده شین بریم صبحانه بخوریم!🙂
@اوکی!
علی پیاده شد که رو به امیر گفتم
&ریحانه خوابیده!
امیر برگشت عقب و نگاهی به ریحانه انداخت و گفت
-خب تو برو من خودم بیدارش میکنم!
&اوکی...
کیف و گوشیم رو برداشتم و رفتم کنار نگار و باهاشون سمت رستوران حرکت کردیم...
crownامیر
ریحانه مثل فرشته ها خواب بود و دلم نمیومد بیدارش کنم،ولی اینطوری گشنه میموند! از ماشین پیاده شدم و در عقب رو باز کردم و جلوی ریحانه ایستادم
-ریحانه!؟ ریحانههه بیدار شو(خیلی آروم)
نه انگاری خوابش خیلی سنگینهconfused
-ریــحانـــههه پاشوو
آروم لای پلک هاشو باز کرد و زل زد به من وگفت
+چی شده؟
-بیا بریم صبحونه بخوریم! همه رفتن🙂
+اوکی!
ریحانه بعداز برداشتن گوشیش از ماشین پیاده شد و باهم رفتیم سمت رستوران. خیلی رستوران شیک و باحالی بود و همه جا پر از تخت های بزرگ بود! وقتی رسیدیم پیش بچها ریحانه رفت کنار رهام نشست و سرش رو گذاشت رو شونه های رهام وچشماش رو بست! واقعا خیلی خوابش میومد بچمjoy منم لبه تخت نشستم ومشغول حرف زدن شدیم! گارسون اومد و منوی صبحانه رو گذاشت وسط و هممون املت سفارش دادیمyumheart_eyes
بعداز خوردن صبحانه رفتیم تو ماشینامون و حرکت کردیم سمت رامسر! ریحانه هم دیگه خوابش پریده بود و با هیلدا مشغول مسخره بازی بودن🤦🏼♂️joy
crownریحانه
(3ساعت بعد،1بعدازظهر)
بعد اینکه صبحونه خوردیم یه کله اومدیم رامسر و دیگه وسط راه نموندیمneutral_face،الان هم رامسر تو حیاط ویلایی که پرهام گرفته بود هستیمheart_eyes. خیلی ویلای لاکچری ای هستش و کنار ساحله!
P:خب بچها بیاین تو خونه اتاقاتونو انتخاب کنین!
رفتم سمت ماشین امیر و چمدونم رو برداشتم و همراه بقیه وارد خونه شدیم. خونه تقریبا بزرگ و همچنین قشنگی بودheart_eyes. هممون وسط خونه ایستاده بودیم که رهام رو به پرهام گفت
registeredخب اینجا چندتا اتاق داره پرهام؟
p: چهار تا اتاق! دوتا بالاعه، دوتا هم پایین!
×خب منو پرهام که همین پایین میمونیم!
*منو رهام هم پایین وامیستیم راحت تره برامونgrin
نگارهام و پرهام و باران رفتن تو اتاقاشون و فقط منو امیر و علی و هیلدا وسط خونه وایستاده بودیمneutral_face تصمیم گرفتم که هیلدا و علی تو یه اتاق باشن تا یکم با امیر تنها باشم و وجودش رو نفس بکشم:)
+خب هیلی تو و علی برین تو یه اتاق،منو امیر هم تو یه اتاق باهم میمونیمgrin
&چرا اون وقت؟
+چون خیلی بد میخوابی! همیشه دستت تو دهن منهneutral_face میخوام این چند روز رو راحت بخوابمsweat_smile خدا ب دادت برسه علیjoy
امیر و علی هم که یه لبخند شیطنت آمیزی رو لب هاشون داشتن و انگار از تصمیمم راضی بودن🤦🏻♀️joy
منو امیر راه افتادیم سمت اتاق و هیلدا هنو منو گنگ نگاه میکردjoy🤣
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_22
crownهیلداcrown
@خیلی خب دیگه بیا بریم بالاjoy
&مثل اینکه خیلی خوشحالی قراره با من تو یه اتاق باشیsmirk
@نه اتفاقا خیلی ناراحتم که حدود یک هفته باید تو رو تحمل کنم!
و بدون حرف دیگه ای رفت بالا و حتی چمدون منو هم نبرد! پسره بی فرهنگ ،اصن کی به این گفته صداش خوبه که رفته خواننده شدهexpressionless دست از چرت و پرتام کشیدم و کشون کشون چمدونم رو بردم بالا و وارد اتاق شدم. اتاق تم طوسی و یاسی داشت که خیلی قشنگ بود! نگاهی به دور و برم انداختم اما علی تو اتاق نبود؛ اما وقتی صدای آب رو شنیدم فهمیدم رفته حموم. یه ست تیشرت و شلوار برداشتم به همراه حوله تا برم حمومی که تو راهرو هست و دوش بگیرم...
crownریحانهcrown
اتاق منو امیر تمش سفید و مشکی بود و یه پنجره قدی بزرگ رو به دریا داشت*_* با دیدن منظره رو به روم کوله پشتیم رو روی تخت انداختم و وارد تراس اتاق شدم و نفس عمیقی کشیدم و عطر دریا رو وارد ریه هام کردم:) بعد از چند مین امیر هم اومد کنارم و گفت که میره حموم و منم در جوابش فقط سرم رو تکون دادم ! بعد از ربع ساعت که از دیدن دریا خسته شدم وارد اتاق شدم که همون لحظه امیر از حموم اومد بیرون و فقط حوله به کمرش بسته بود و بالاتنش لخت بود،و پشت ب من ایستاده بود! stuck_out_tongue_closed_eyessee_no_evil ووووشششش چه بدنی داشتتتت🤤
یهو امیر برگشت سمتم که سرمو بردم بالا و به سقف خیره شدم neutral_face ،واسه اینکه حرکتم ضایع نباشه گفتم
+چقد سقف اتاقش قشنگ طراحی شده expressionless🤦🏻♀️
امیر با صدایی که خنده توش موج میزد گفت
-اره طرح ساده خیلی قشنگهjoy و پقی زد زیر خندهbroken_heartneutral_face. وقتی حسابی تو دلم بهش فحش دادم سرمو آوردم پایین و دیدم که تو این همه مدت فقط شلوار پوشیده و هنوز لخته بالاتنش🤤🤦🏻♀️ با جیغ گفتم
+اهههه امیر بپوش دیگه لباستو دوساعته دارم سقفو نگاه میکنم گردنم خشک شد!
-چقدرم که تو ندیدی منوjoy
+نیاز نیس به روم بیاریbroken_heartneutral_face
-سعیمو میکنم 🤣
بعداز چند دقیقه کل کل کردن امیر رفت پایین پیش بچها و منم رفتم حموم تا خستگی راه از بدنم دربره...
crownامیرcrown
مایا رو بغل کردم و رفتم پایین تو پذیرایی اما هیچکس نبود! شیطنتم گل کرد و مایا رو گذاشتم زمین و نشستم رو آخرین پله و با صدای بلندی داد زدم:
-آااااییییییی پاااااممممممم! آااااخخخخخخ خداااا(🤣)
در یکی از اتاقا باز شد و رهام و نگار با شتاب اومدن سمتم،بعدش هم هیلدا و علی از بالا اومدن پایین🤦🏼♂️joy رهام سعی داشت باهام حرف بزنه و ازم بپرسه که چی شده اما من فقط ادا و اصول درمیاوردم از خودم🤣 مایا هم چون فکر کرده بود اتفاقی افتاده برام هی پارس میکرد؛ یهو از اون حالت گریه شروع کردم به قهقهه زدن! همشون شوکه شده بودن که نگار گفت
*امیر الان داری میخندی یا گریه میکنی؟neutral_face
با این حرفش بیشتر زدم زیر خنده که با نگاه برزخی رهام کاملا خفه شدمno_mouth
registeredامیر این الان چه کاری بود کردی؟ واقعا خیلی شوخی مسخره ای بود، هممونو ترسوندی expressionless
نگار زیر گوش هیلدا گفت: خوب شد ریحانه نبود وگرنه غش میکردneutral_face ،و دوتایی زدن زیر خنده! که رهام ازنگار پرسید
registeredچیزی گفتی؟
*نهgrin
از جام بلند شدم و با نیش باز گفتم
-خب دیگه نمایش تموم شد،حالا برین بشینین تو پذیرایی یکم حرف بزنیمjoy
@عاقاا من خیلی گشنمه چیزی نیس بخوریم؟
&حالا که گشنته تشریف ببر رستوران یه چیزی هم واسه ناهار بخرneutral_face
@امر دیگه؟
&عرضی نیستgrin
علی با یه لحن با مزه ای دستشو رو به بالا گرفت و گفت
@خدایا وقتی داشتی به اینا 10متر زبون میدادی من کجا بودم؟🥺broken_heart
-صف دستشوییneutral_facejoy
با این حرفم همشون زدن زیر خنده،علی و پرهام هم رفتن رستوران تا واسه ناهار به سلیقه خودشون غذا بخرن! همون موقع ریحانه اومد پایین و کنار رهام نشست و مشغول حرف زدن شدیم. حدود یک ساعت بعد علی و پرهام با ظرف های غذا اومدن و دادن دست دخترا تا بچینن رو میز! چن مین بعد هیلدا صدامون زد که بریم واسه غذا. همه دور میز بودیم و فقط ریحانه تو آشپزخونه بود!
registeredریحانههه بیا غذا سردشد!
+وایسا لیوانا رو بردارم میام:)
ریحانه هم اومد و داشت کنار رهام مینشست که نگار گفت
*ریحون برو کنار امیر بشین،دوس دارم روبه روم باشیgrinstuck_out_tongue_winking_eye
ریحانه هم که همینطور واسه نگار با چشماش خط و نشون میکشید اومد کنارم نشست!
نگار خوب میدونست که ریحانه منو دوست داره،از حس من به ریحانه هم انگار باخبر بود؛ برای همین تصمیم گرفتم تو اولین فرصت ازش بخوام که کمکم کنه...:)
crownهیلداcrown
@خیلی خب دیگه بیا بریم بالاjoy
&مثل اینکه خیلی خوشحالی قراره با من تو یه اتاق باشیsmirk
@نه اتفاقا خیلی ناراحتم که حدود یک هفته باید تو رو تحمل کنم!
و بدون حرف دیگه ای رفت بالا و حتی چمدون منو هم نبرد! پسره بی فرهنگ ،اصن کی به این گفته صداش خوبه که رفته خواننده شدهexpressionless دست از چرت و پرتام کشیدم و کشون کشون چمدونم رو بردم بالا و وارد اتاق شدم. اتاق تم طوسی و یاسی داشت که خیلی قشنگ بود! نگاهی به دور و برم انداختم اما علی تو اتاق نبود؛ اما وقتی صدای آب رو شنیدم فهمیدم رفته حموم. یه ست تیشرت و شلوار برداشتم به همراه حوله تا برم حمومی که تو راهرو هست و دوش بگیرم...
crownریحانهcrown
اتاق منو امیر تمش سفید و مشکی بود و یه پنجره قدی بزرگ رو به دریا داشت*_* با دیدن منظره رو به روم کوله پشتیم رو روی تخت انداختم و وارد تراس اتاق شدم و نفس عمیقی کشیدم و عطر دریا رو وارد ریه هام کردم:) بعد از چند مین امیر هم اومد کنارم و گفت که میره حموم و منم در جوابش فقط سرم رو تکون دادم ! بعد از ربع ساعت که از دیدن دریا خسته شدم وارد اتاق شدم که همون لحظه امیر از حموم اومد بیرون و فقط حوله به کمرش بسته بود و بالاتنش لخت بود،و پشت ب من ایستاده بود! stuck_out_tongue_closed_eyessee_no_evil ووووشششش چه بدنی داشتتتت🤤
یهو امیر برگشت سمتم که سرمو بردم بالا و به سقف خیره شدم neutral_face ،واسه اینکه حرکتم ضایع نباشه گفتم
+چقد سقف اتاقش قشنگ طراحی شده expressionless🤦🏻♀️
امیر با صدایی که خنده توش موج میزد گفت
-اره طرح ساده خیلی قشنگهjoy و پقی زد زیر خندهbroken_heartneutral_face. وقتی حسابی تو دلم بهش فحش دادم سرمو آوردم پایین و دیدم که تو این همه مدت فقط شلوار پوشیده و هنوز لخته بالاتنش🤤🤦🏻♀️ با جیغ گفتم
+اهههه امیر بپوش دیگه لباستو دوساعته دارم سقفو نگاه میکنم گردنم خشک شد!
-چقدرم که تو ندیدی منوjoy
+نیاز نیس به روم بیاریbroken_heartneutral_face
-سعیمو میکنم 🤣
بعداز چند دقیقه کل کل کردن امیر رفت پایین پیش بچها و منم رفتم حموم تا خستگی راه از بدنم دربره...
crownامیرcrown
مایا رو بغل کردم و رفتم پایین تو پذیرایی اما هیچکس نبود! شیطنتم گل کرد و مایا رو گذاشتم زمین و نشستم رو آخرین پله و با صدای بلندی داد زدم:
-آااااییییییی پاااااممممممم! آااااخخخخخخ خداااا(🤣)
در یکی از اتاقا باز شد و رهام و نگار با شتاب اومدن سمتم،بعدش هم هیلدا و علی از بالا اومدن پایین🤦🏼♂️joy رهام سعی داشت باهام حرف بزنه و ازم بپرسه که چی شده اما من فقط ادا و اصول درمیاوردم از خودم🤣 مایا هم چون فکر کرده بود اتفاقی افتاده برام هی پارس میکرد؛ یهو از اون حالت گریه شروع کردم به قهقهه زدن! همشون شوکه شده بودن که نگار گفت
*امیر الان داری میخندی یا گریه میکنی؟neutral_face
با این حرفش بیشتر زدم زیر خنده که با نگاه برزخی رهام کاملا خفه شدمno_mouth
registeredامیر این الان چه کاری بود کردی؟ واقعا خیلی شوخی مسخره ای بود، هممونو ترسوندی expressionless
نگار زیر گوش هیلدا گفت: خوب شد ریحانه نبود وگرنه غش میکردneutral_face ،و دوتایی زدن زیر خنده! که رهام ازنگار پرسید
registeredچیزی گفتی؟
*نهgrin
از جام بلند شدم و با نیش باز گفتم
-خب دیگه نمایش تموم شد،حالا برین بشینین تو پذیرایی یکم حرف بزنیمjoy
@عاقاا من خیلی گشنمه چیزی نیس بخوریم؟
&حالا که گشنته تشریف ببر رستوران یه چیزی هم واسه ناهار بخرneutral_face
@امر دیگه؟
&عرضی نیستgrin
علی با یه لحن با مزه ای دستشو رو به بالا گرفت و گفت
@خدایا وقتی داشتی به اینا 10متر زبون میدادی من کجا بودم؟🥺broken_heart
-صف دستشوییneutral_facejoy
با این حرفم همشون زدن زیر خنده،علی و پرهام هم رفتن رستوران تا واسه ناهار به سلیقه خودشون غذا بخرن! همون موقع ریحانه اومد پایین و کنار رهام نشست و مشغول حرف زدن شدیم. حدود یک ساعت بعد علی و پرهام با ظرف های غذا اومدن و دادن دست دخترا تا بچینن رو میز! چن مین بعد هیلدا صدامون زد که بریم واسه غذا. همه دور میز بودیم و فقط ریحانه تو آشپزخونه بود!
registeredریحانههه بیا غذا سردشد!
+وایسا لیوانا رو بردارم میام:)
ریحانه هم اومد و داشت کنار رهام مینشست که نگار گفت
*ریحون برو کنار امیر بشین،دوس دارم روبه روم باشیgrinstuck_out_tongue_winking_eye
ریحانه هم که همینطور واسه نگار با چشماش خط و نشون میکشید اومد کنارم نشست!
نگار خوب میدونست که ریحانه منو دوست داره،از حس من به ریحانه هم انگار باخبر بود؛ برای همین تصمیم گرفتم تو اولین فرصت ازش بخوام که کمکم کنه...:)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_23
(2روز بعد_تولد باران)
crownریحانهcrown
نگار و هیلدا اومده بودن تو اتاق من و مشغول آرایش کردن بودیم. باران هم رفته بود آرایشگاه واسه تولدش،البته فک میکرد یه جشن کوچیک تو خونه داریم و از همه چیز باخبر نبود! بعد 2ساعت آماده شدیم و دخترا رفتن تو اتاقشون تا لباسشونو بپوشن ولی من هنوز پشت میز توالت نشسته بودم. با رفتن دخترا امیر اومد تو اتاق و رفت سراغ چمدونش و لباساشو برداشت و رفت پشت پارتیشن تا لباسشو عوض کنه.
وقتی اومد بیرون با دیدنش کپ کردم! لباسش مث من چرم مشکی بودheart_eyes. تو این چند وقت یکم بهم نزدیکتر شده بودیم بهم و احساس راحتی بیشتری نسبت به قبل به همدیگه داشتیم.
-ریحانه؟
با صداش به خودم اومدم و گفتم:جانم
-میشه موهامو سشوار کنی؟
+اره حتما،بشین رو صندلی:)
سشوارم رو از روی میز برداشتم و دماش رو تنظیم کردم و مشغول سشوار کشیدن موهای طلاییش شدم. وقتی انگشتام رو داخل موهاش فرو میکردم حس خوبی بهم دست میداد! یه حسی مثل آرامش خالص:)heart بعد از اینکه کارم تموم شد کش مو امیر رو برداشتم و موهاش رو گوجه ای بستم و با اسپری مو کارم رو کامل کردم و گفتم:
+خب تموم شد^^
-مرسی ریحانه خیلی خوب شده،به خوبیه مسعود درست کردی موهاموsweat_smile
+قابلتو نداشت:)
-بریم پایین؟
+اوکی بریم...
crownعلیcrown
لباسمو پوشیده بودم و منتظر بودم هیلدا هم آماده بشه! نگاهی بهش انداختم که دیدم با قفل گردنبندش درگیره؛ این دختر از بس مغرور بود که حتی نمیگفت بیا برام ببند قفل گردنبندموneutral_face خودم بلند شدم و پشتش ایستادم و گردنبند رو ازش گرفتم و بهش نزدیکتر شدم تا ببندم براش:) بوی موهاش خیلی خوب بود و حالم رو دگرگون میکرد... بخاطر همین سریع ازش فاصله گرفتم تا کاری دستمون ندم و رفتم پایین که دیدم همه هستن جز باران،که اونم گویا هنوز برنگشته بود و قرار بود پرهام بره دنبالش! چند مین بعد هیلدا هم به جمعمون اضاف شد و کنار ریحانه نشست و پرهام یهو گفت
p: اقا یه مشکلی هستش الانgrin
@چی شده؟
p:تو این جشن همه یا رل هستن و یا نامزد،اما خب الان اینجا 4تا سینگل داریم!
-پس چیکار کنیم؟
p: فقط یه راه هست اونم اینه که یه امشبو تظاهر کنین رل هستین!joy
registeredپرهام خل شدی؟angry یعنی چی که تظاهر کنن رلن؟expressionless
*وااییییی رهام چرا طرز فکرت انقد قدیمیه؟! مگه میخوان تا اخر عمرشون باهم باشن،فقط همین امشب رو نقش اینکه رل هستن رو بازی میکنن!🙄
registeredمن نمیفهمم چرا باید این کار رو انجام بدن!؟ مگه پرهام تو صاحب جشن نیستی این چ قانون مزخرفیه وقتی خودت میدونی اینا سینگلن؟neutral_face
p:اووممم...
*رهام ولکن توروخداااexpressionless
registeredاوکی ولی دیگه نبینم از این قانون های چرت و پرت بزارین واسه جشناتون:/
p: اوکیgrin،خب ریحانه و امیر باهم باشین،هیلدا و علی هم باهم🤗
از خداخواسته نگاهی به هیلدا انداختم که لبخند محوی روی لبش بود و انگار اون هم از این قانون راضی بودهjoyheart.
crownنگارcrown
(فلش بک_شب قبل)
بعد ازشام دورهم روی کاناپه نشسته بودیم و مشغول فیلم دیدن بودیم که صدای گوشیم بلند شد،نگاهی به صفحه انداختم که با دیدن اسم امیر کپ کردمflushed امیر که اینجا نشسته چرا بهم پیام داده!بخاطر همین سوالی صداش کردم...
*امیر؟
با چشم بهم فهموند که اون چیزی تو ذهنمه رو نگم و گفت
-بله زنداداش؟
*اووممم...میشه صدای تلویزیون رو کم کنی لطفا🤦🏻♀️
-باشه...
دوباره نگاهم رو به گوشی دوختم و شروع به خوندن پیامش کردم:
"سلام زنداداش! هر وقت دورت خلوت شد بهم بگو،میخوام راجب موضوع مهمی باهات حرف بزنم"
بعد خوندن پیامش به امیر نگاه انداختم که دیدم منتظر نگاهم میکنه و با سر بهش اوکی دادم و پیام رو هم از تو گوشیم حذف کردم تا سوءتفاهم پیش نیاد:/ ! از کنجکاوی اینکه امیر قراره بهم چی بگه بلند گفتم:
*بچها خوراکی هارو جمع کنین بریم کنار ساحل! اونجا آتیش هم روشن میکنیم خیلی فضای رمانتیکی میشهheart_eyesgrin
همه با حرفم موافقت کردن و پسرا وسایل رو جمع کردن رفتن سمت ساحل،ما دخترا هم دنبالشون راه افتادیم. وقتی رسیدیم ساحل پرهام گفت که بریم چوب جمع کنیم واسه آتیش!
registeredخودتون برین من باید گیتارمو کوک کنم!
-خب من میرم چوب جمع کنم..
قبل از اینکه کسی بخواد با امیر بره گفتم: *وایسا منم میام باهات:) و دوییدم و کنارش ایستادم و باهم حرکت کردیم!
*خب میشنوم آقا امیرjoy
-راستش نمیدونم باید از کجا شروع کنم!
*برو سر اصل مطلب، حوصله مقدمه چینی ندارم=/
-خببب... من از اون روزی که ریحانه رو توی اجرا تئاترش دیدیم عاشقش شدم و نمیدونم چجوری باید بهش بگم! و از همه مهمتر نمیدونم اونم منو دوست داره یا فقط به عنوان یه رفیق یا شاید هم به عنوان رفیق برادرش منو قبول دارهconfused
*حدس میزدم که تو از ریحانه خوشت اومده باشهsweat_smile و همچنین حس میکنم ریحانه هم خیلی دوست داره چون وقتی اسمت میاد گاهی چنان ازت تعریف و تمجید میکنه که خدا میدونهjoy🧡
-امیدوارم که همینطور باشه🙄
خم شدم چندتا چوب برداشتم و گفتم*خب حالا چ کاری از من برمیاد؟
-اگه میتونی از زیر زبون ریحانه حرف بکش ببین نظرش راجب من چیه و یکم مارو بهم نزدیک تر کن به هر روشی که شده لطفاااpray🏻🥺
مظلومیت از چهره و صدای امیر میباریدjoy *باشه تموم تلاشمو میکنم،حالا فعلا چندتا چوب جمع کن برگردیم!
بعد 5مین برگشتیم پیش بچها و وقتی داشتم چوب های تو دستم رو میدادم به پرهام آروم زیر گوشش گفتم: * وقتی داریم برمیگردیم یه لحظه بیا پیشم کارت دارم!
p:اوکی...
پرهام آتیش رو روشن کرد و کنار هم نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم که هیلدا گفت
(2روز بعد_تولد باران)
crownریحانهcrown
نگار و هیلدا اومده بودن تو اتاق من و مشغول آرایش کردن بودیم. باران هم رفته بود آرایشگاه واسه تولدش،البته فک میکرد یه جشن کوچیک تو خونه داریم و از همه چیز باخبر نبود! بعد 2ساعت آماده شدیم و دخترا رفتن تو اتاقشون تا لباسشونو بپوشن ولی من هنوز پشت میز توالت نشسته بودم. با رفتن دخترا امیر اومد تو اتاق و رفت سراغ چمدونش و لباساشو برداشت و رفت پشت پارتیشن تا لباسشو عوض کنه.
وقتی اومد بیرون با دیدنش کپ کردم! لباسش مث من چرم مشکی بودheart_eyes. تو این چند وقت یکم بهم نزدیکتر شده بودیم بهم و احساس راحتی بیشتری نسبت به قبل به همدیگه داشتیم.
-ریحانه؟
با صداش به خودم اومدم و گفتم:جانم
-میشه موهامو سشوار کنی؟
+اره حتما،بشین رو صندلی:)
سشوارم رو از روی میز برداشتم و دماش رو تنظیم کردم و مشغول سشوار کشیدن موهای طلاییش شدم. وقتی انگشتام رو داخل موهاش فرو میکردم حس خوبی بهم دست میداد! یه حسی مثل آرامش خالص:)heart بعد از اینکه کارم تموم شد کش مو امیر رو برداشتم و موهاش رو گوجه ای بستم و با اسپری مو کارم رو کامل کردم و گفتم:
+خب تموم شد^^
-مرسی ریحانه خیلی خوب شده،به خوبیه مسعود درست کردی موهاموsweat_smile
+قابلتو نداشت:)
-بریم پایین؟
+اوکی بریم...
crownعلیcrown
لباسمو پوشیده بودم و منتظر بودم هیلدا هم آماده بشه! نگاهی بهش انداختم که دیدم با قفل گردنبندش درگیره؛ این دختر از بس مغرور بود که حتی نمیگفت بیا برام ببند قفل گردنبندموneutral_face خودم بلند شدم و پشتش ایستادم و گردنبند رو ازش گرفتم و بهش نزدیکتر شدم تا ببندم براش:) بوی موهاش خیلی خوب بود و حالم رو دگرگون میکرد... بخاطر همین سریع ازش فاصله گرفتم تا کاری دستمون ندم و رفتم پایین که دیدم همه هستن جز باران،که اونم گویا هنوز برنگشته بود و قرار بود پرهام بره دنبالش! چند مین بعد هیلدا هم به جمعمون اضاف شد و کنار ریحانه نشست و پرهام یهو گفت
p: اقا یه مشکلی هستش الانgrin
@چی شده؟
p:تو این جشن همه یا رل هستن و یا نامزد،اما خب الان اینجا 4تا سینگل داریم!
-پس چیکار کنیم؟
p: فقط یه راه هست اونم اینه که یه امشبو تظاهر کنین رل هستین!joy
registeredپرهام خل شدی؟angry یعنی چی که تظاهر کنن رلن؟expressionless
*وااییییی رهام چرا طرز فکرت انقد قدیمیه؟! مگه میخوان تا اخر عمرشون باهم باشن،فقط همین امشب رو نقش اینکه رل هستن رو بازی میکنن!🙄
registeredمن نمیفهمم چرا باید این کار رو انجام بدن!؟ مگه پرهام تو صاحب جشن نیستی این چ قانون مزخرفیه وقتی خودت میدونی اینا سینگلن؟neutral_face
p:اووممم...
*رهام ولکن توروخداااexpressionless
registeredاوکی ولی دیگه نبینم از این قانون های چرت و پرت بزارین واسه جشناتون:/
p: اوکیgrin،خب ریحانه و امیر باهم باشین،هیلدا و علی هم باهم🤗
از خداخواسته نگاهی به هیلدا انداختم که لبخند محوی روی لبش بود و انگار اون هم از این قانون راضی بودهjoyheart.
crownنگارcrown
(فلش بک_شب قبل)
بعد ازشام دورهم روی کاناپه نشسته بودیم و مشغول فیلم دیدن بودیم که صدای گوشیم بلند شد،نگاهی به صفحه انداختم که با دیدن اسم امیر کپ کردمflushed امیر که اینجا نشسته چرا بهم پیام داده!بخاطر همین سوالی صداش کردم...
*امیر؟
با چشم بهم فهموند که اون چیزی تو ذهنمه رو نگم و گفت
-بله زنداداش؟
*اووممم...میشه صدای تلویزیون رو کم کنی لطفا🤦🏻♀️
-باشه...
دوباره نگاهم رو به گوشی دوختم و شروع به خوندن پیامش کردم:
"سلام زنداداش! هر وقت دورت خلوت شد بهم بگو،میخوام راجب موضوع مهمی باهات حرف بزنم"
بعد خوندن پیامش به امیر نگاه انداختم که دیدم منتظر نگاهم میکنه و با سر بهش اوکی دادم و پیام رو هم از تو گوشیم حذف کردم تا سوءتفاهم پیش نیاد:/ ! از کنجکاوی اینکه امیر قراره بهم چی بگه بلند گفتم:
*بچها خوراکی هارو جمع کنین بریم کنار ساحل! اونجا آتیش هم روشن میکنیم خیلی فضای رمانتیکی میشهheart_eyesgrin
همه با حرفم موافقت کردن و پسرا وسایل رو جمع کردن رفتن سمت ساحل،ما دخترا هم دنبالشون راه افتادیم. وقتی رسیدیم ساحل پرهام گفت که بریم چوب جمع کنیم واسه آتیش!
registeredخودتون برین من باید گیتارمو کوک کنم!
-خب من میرم چوب جمع کنم..
قبل از اینکه کسی بخواد با امیر بره گفتم: *وایسا منم میام باهات:) و دوییدم و کنارش ایستادم و باهم حرکت کردیم!
*خب میشنوم آقا امیرjoy
-راستش نمیدونم باید از کجا شروع کنم!
*برو سر اصل مطلب، حوصله مقدمه چینی ندارم=/
-خببب... من از اون روزی که ریحانه رو توی اجرا تئاترش دیدیم عاشقش شدم و نمیدونم چجوری باید بهش بگم! و از همه مهمتر نمیدونم اونم منو دوست داره یا فقط به عنوان یه رفیق یا شاید هم به عنوان رفیق برادرش منو قبول دارهconfused
*حدس میزدم که تو از ریحانه خوشت اومده باشهsweat_smile و همچنین حس میکنم ریحانه هم خیلی دوست داره چون وقتی اسمت میاد گاهی چنان ازت تعریف و تمجید میکنه که خدا میدونهjoy🧡
-امیدوارم که همینطور باشه🙄
خم شدم چندتا چوب برداشتم و گفتم*خب حالا چ کاری از من برمیاد؟
-اگه میتونی از زیر زبون ریحانه حرف بکش ببین نظرش راجب من چیه و یکم مارو بهم نزدیک تر کن به هر روشی که شده لطفاااpray🏻🥺
مظلومیت از چهره و صدای امیر میباریدjoy *باشه تموم تلاشمو میکنم،حالا فعلا چندتا چوب جمع کن برگردیم!
بعد 5مین برگشتیم پیش بچها و وقتی داشتم چوب های تو دستم رو میدادم به پرهام آروم زیر گوشش گفتم: * وقتی داریم برمیگردیم یه لحظه بیا پیشم کارت دارم!
p:اوکی...
پرهام آتیش رو روشن کرد و کنار هم نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم که هیلدا گفت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
&واااایییی حوصلمون سررفتneutral_face ینی اینجا 4تا خواننده داریم هیچکدوم نمیخواین آهنگ بخونین برامون؟؟ دلمون گرفت neutral_facebroken_heart
×اره هیلداجون موافقم باهات!blush
-با اجازتون من میخونم،رهام داداش گیتارتو بدهgrin رهام گیتارش رو داد به امیر و دوباره کنار من نشست .
-شاد بخونم یا غمگین؟🙄
+غمگین:)
-اوکی امیر زل زد تو چشمای ریحانه و شروع ب خوندن کرد...
musical_scoreآسون که نیست دل کندن از چشمای تو
آروم بایست حس کنم اون دستای تو
وقتی نباشی خونه بی تو ساکته
قرصای اعصابو صدای پای تو
نداره این عشقو دیگه بعد تو هیشکی
آتیش کشیدم عکسامونو وقتی نیستی
شمعای روشن روی میز و بوی دریا
فکر و خیالت هست همیشه با من اینجا
عاشق که میشی از دنیا میبری
حرفی نمیزنی چیزی نمیخوری
عاشق که میشی این بارون لعنتی
رو روی صورتت با اشک میخوری
عاشق که میشی از دنیا میبری
حرفی نمیزنی چیزی نمیخوری
عاشق که میشى این بارون لعنتی
رو روی صورتت با اشک میخوری
منه دیوونه هر شب کل شهرو
با خاطراته تو آهنگ کردم
چشای تو شبیه آسمونه
با چشمات خونه رو همرنگ کردم
یه عاشق چیزی جز عشقش نداره
که تویه لحظه هاش یادش بیاره
یه عاشق از دلش حرفاشو میگه
آخه دل که دیگه منطق نداره
عاشق که میشی از دنیا میبری
حرفی نمیزنی چیزی نمیخوری
عاشق که میشی این بارون لعنتی
رو روی صورتت با اشک میخوری
عاشق که میشی از دنیا میبری
حرفی نمیزنی چیزی نمیخوری
عاشق که میشى این بارون لعنتی
رو روی صورتت با اشک میخوریmusical_score
(عاشق که میشی_ماکان بند )
بعد تموم شدن اهنگ چشای جفتشون خیس شده بود:) انگار امیر با این آهنگ تمام عشقشو به ریحانه منتقل کرده بود اما ریحانه مغرور تر از این حرفا بود که بخواد به روی خودش بیارهexpressionless هممون برای امیر دست زدیم و بعدش گیتار رو دادن دست علی و تا ساعت 2شب کنار دریا بودیم.
+وای من خسته شدم میشه بریم؟
registeredاره بچها جمع کنین بریم!
+داداش میشه منو بغل کنی بخدا نمیتونم قدم بردارم🥺 و رفت تو بغل رهام. باران زیر لب لوسی نثار ریحانه کرد،اما خداروشکر ریحانه از خستگی نفهمید باران چی گفت وگرنه بینشون دعوا میشدjoy🤦🏻♀️
registeredبچها من ریحانه رو میبرم خودتون وسایل رو میارید؟
-اره داداش تو ببر ریحانه رو یه وقت سرما نخوره!
registeredنگار تو هم بیا بریم!
*نه تو ریحانه رو ببذ من به بچها کمک میکنم وسایل رو بیاریم:)
registeredبش..
بعد رفتن رهام رفتم کنار پرهام و گفتم
*خب پرهام ببین مستقیم میرم سر اصل مطلبneutral_face من حس میکنم علی هیلدا رو دوست داره!
p:خب به ما چ خوشبخت بشنneutral_face
*واااایییی میگم میخوام اینا تو جشن فرداشب کنار هم باشنexpressionless
p:خب فقط یه راه هست اما مشکل داره،چون اگه من قانون جشن رو تغیر بدم ریحانه و امیر میمونن!
*خب اوناهم همین کار رو انجام بدن🙄grin اتفاقی ک قرار نیس بیوفته بینشون!
p:اره بابا من به امیر بیشتر از چشمام اعتماد دارم،اما یه وقت اتفاقی واسه هیلدا نیوفته!!؟
*نه نگران نباش چیزی نمیشه!
p:اوکی پس حلهsunglassesjoy
*خب برو حالا تا زنت نیومده پاچه بگیرهneutral_face
با رفتن پرهام اوکی رو ب امیر دادم! ینی این برنامه ب اسم هیلدا و علی ولی به کام امیریحانه تموم شدjoy🧡
(حال)......
×اره هیلداجون موافقم باهات!blush
-با اجازتون من میخونم،رهام داداش گیتارتو بدهgrin رهام گیتارش رو داد به امیر و دوباره کنار من نشست .
-شاد بخونم یا غمگین؟🙄
+غمگین:)
-اوکی امیر زل زد تو چشمای ریحانه و شروع ب خوندن کرد...
musical_scoreآسون که نیست دل کندن از چشمای تو
آروم بایست حس کنم اون دستای تو
وقتی نباشی خونه بی تو ساکته
قرصای اعصابو صدای پای تو
نداره این عشقو دیگه بعد تو هیشکی
آتیش کشیدم عکسامونو وقتی نیستی
شمعای روشن روی میز و بوی دریا
فکر و خیالت هست همیشه با من اینجا
عاشق که میشی از دنیا میبری
حرفی نمیزنی چیزی نمیخوری
عاشق که میشی این بارون لعنتی
رو روی صورتت با اشک میخوری
عاشق که میشی از دنیا میبری
حرفی نمیزنی چیزی نمیخوری
عاشق که میشى این بارون لعنتی
رو روی صورتت با اشک میخوری
منه دیوونه هر شب کل شهرو
با خاطراته تو آهنگ کردم
چشای تو شبیه آسمونه
با چشمات خونه رو همرنگ کردم
یه عاشق چیزی جز عشقش نداره
که تویه لحظه هاش یادش بیاره
یه عاشق از دلش حرفاشو میگه
آخه دل که دیگه منطق نداره
عاشق که میشی از دنیا میبری
حرفی نمیزنی چیزی نمیخوری
عاشق که میشی این بارون لعنتی
رو روی صورتت با اشک میخوری
عاشق که میشی از دنیا میبری
حرفی نمیزنی چیزی نمیخوری
عاشق که میشى این بارون لعنتی
رو روی صورتت با اشک میخوریmusical_score
(عاشق که میشی_ماکان بند )
بعد تموم شدن اهنگ چشای جفتشون خیس شده بود:) انگار امیر با این آهنگ تمام عشقشو به ریحانه منتقل کرده بود اما ریحانه مغرور تر از این حرفا بود که بخواد به روی خودش بیارهexpressionless هممون برای امیر دست زدیم و بعدش گیتار رو دادن دست علی و تا ساعت 2شب کنار دریا بودیم.
+وای من خسته شدم میشه بریم؟
registeredاره بچها جمع کنین بریم!
+داداش میشه منو بغل کنی بخدا نمیتونم قدم بردارم🥺 و رفت تو بغل رهام. باران زیر لب لوسی نثار ریحانه کرد،اما خداروشکر ریحانه از خستگی نفهمید باران چی گفت وگرنه بینشون دعوا میشدjoy🤦🏻♀️
registeredبچها من ریحانه رو میبرم خودتون وسایل رو میارید؟
-اره داداش تو ببر ریحانه رو یه وقت سرما نخوره!
registeredنگار تو هم بیا بریم!
*نه تو ریحانه رو ببذ من به بچها کمک میکنم وسایل رو بیاریم:)
registeredبش..
بعد رفتن رهام رفتم کنار پرهام و گفتم
*خب پرهام ببین مستقیم میرم سر اصل مطلبneutral_face من حس میکنم علی هیلدا رو دوست داره!
p:خب به ما چ خوشبخت بشنneutral_face
*واااایییی میگم میخوام اینا تو جشن فرداشب کنار هم باشنexpressionless
p:خب فقط یه راه هست اما مشکل داره،چون اگه من قانون جشن رو تغیر بدم ریحانه و امیر میمونن!
*خب اوناهم همین کار رو انجام بدن🙄grin اتفاقی ک قرار نیس بیوفته بینشون!
p:اره بابا من به امیر بیشتر از چشمام اعتماد دارم،اما یه وقت اتفاقی واسه هیلدا نیوفته!!؟
*نه نگران نباش چیزی نمیشه!
p:اوکی پس حلهsunglassesjoy
*خب برو حالا تا زنت نیومده پاچه بگیرهneutral_face
با رفتن پرهام اوکی رو ب امیر دادم! ینی این برنامه ب اسم هیلدا و علی ولی به کام امیریحانه تموم شدjoy🧡
(حال)......
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_24
crownعلیcrown
منو امیر دست در دست پارتنر هامون از خونه خارج شدیم و رفتیم به ویلای دیگه ای که تو حیاط بود برای جشن. وارد ویلا که شدیم ریحانه و امیر رفتن روی مبل ها نشستن و منو هیلدا رو تنها گذاشتن! داشتم به دور و برم نگاه میکردم که هیلدا گفت
&فک نکن الان دستمو گرفتی اجازه میدم همیشه اینکارو بکنی! دلتو صابون نزنsmirk
@neutral_faceneutral_face
وات د فاز!؟neutral_face چرا یهو جوگیر میشه! =/ با هیلدا کنار یکی از میز ها ایستاده بودیم که پرهام و باران وارد سالن شدن، با این آرایشی که باران کرده بود کمه کمش 2کیلو اضاف کرده بود فکر کنمjoy🤦🏻♀️. بچها اومدن با همه یکی یکی احوال پرسی کردن و باران رفت پیش دوستاش.
هیلدا هم که مشغول گوشیش بود بخاطر همین منم مشغول گوشیم شدم و رفتم تو اینستا...
crownهیلداcrown
حسابی حوصلم سررفته بود و هیچ چیز سرگرم کننده ای هم پیدا نبود و نگارهام و امیریحانه مشغول رقصیدن بودن،این علی هم که مث مجسمسexpressionlessno_mouth اخه یه حرکتی چیزی :/ . گوشیم رو از تو کیفم برداشتم و مشغول شدم باهاش که یکی از پسرایی که داشت نوشیدنی هارو تعارف میکرد جلو اومد و من شربت آلبالو برداشتم و یه کله سرکشیدم🤦🏻♀️
بعد از چند مین احساس کردم سرم گیج میره و رو ب علی گفتم
&من برم.. صورتمو آب بزنمsweat
@حالت خوبه؟ میخوای منم بیام باهات؟
&نه نیازی نیس...
از میزها کمک گرفتم و رفتم سرویس و چند مشت آب ریختم رو صورتم ، البته حالم خوب که نشد هیچ بدتر هم شدم و حالت تهو گرفتم(گلاب بروتونjoy🤦🏻♀️) دیوار رو نگه داشتم و از سرویس خارج شدم که همون لحظه یه پسر جلوم قرار گرفت اما چون من چشمام تار میدید متوجه نشدم کیه و چند ثانیه بعد احساس کردم که تو هوا معلق موندم و دیگه چیزی متوجه نشدم...!
crownنگارcrown
طبق نقشم هیلدا و علی باهم بودن و امیریحانه باهم! درحال حرف زدن بودیم که یهو رهام گفت
registeredهیلدا کجاعه!؟ چرا علی تنهاس؟
+همین الان کنار هم بودن رهامneutral_face
*اره منم دیدم همونجا بودش!
+وایسین من برم از علی بپرسم...
crownریحانهcrown
رفتم سمت علی که سرش تو گوشی بود و دستمو گذاشتم رو شونش که یه متر پرید هوا🤣 اخه پسر انقد ترسو؟neutral_face🤦🏻♀️
@یه اوهومی اِهمی قلبم اومد تو دهنمunamused
+خیلی خب بابا انقد شلوغش نکن،بگو هیلدا کجاعه؟
@اووممم حالش خوب نبود رفت صورتش رو آب بزنه!
+اون وقت گذاشتی تنها برهههه؟🤦🏻♀️ خدایاااا علییی اگه چیزیش بشه چیی؟
@اخه من بهش گفتم که برم همراهش اما گفت لازم نیس برمdisappointed_relieved
+خا..
همون لحظه رهام و نگار و امیر اومدن و رهام گفت
registeredهیدا کو؟
+مثل اینکه حالش بد بود رفت صورتشو اب بزنی!
registeredعلیی اون وقت تو نرفتی!؟ میدونی اگه بلایی سرش بیاد که زنده نمیزارمت!(با صدای بلند)
-رهام هنو که چیزی نشده چرا داد میزنی!
*ای باباااا ب جای اینکه الکی حرف بزنین دنبالش بگردینexpressionless
+نگار راست میگه،امیر بیا بریم تو سرویس دنبالش! علی تو هم برو بالا تو اتاقا رو بگرد...
منو امیر رفتیم سمت سرویس بهداشتی و هی صداش میکردیم اما خبری نبود ازش...
crownعلیcrown
پله هارو دوتا یکی بالا رفتم و تمام اتاقارو گشتم اما خبری ازش نبود! دیگه داشتم ناامید میشدم که دیدم یه راهرو دیگه سمت راست هست. واردش شدم و وقتی اولین در رو باز کردم کپ کردم! هیلدا مست و با چشمای خمار رو تخت افتاده بود و یه پسر هم نیمه لخت میخواست لباس های هیلدا رو در بیاره!
با عصبانیت جهیدم سمت پسره و از گردن گرفتمش و چسبوندمش به دیوار و از لای دندونام غریدم
@داشتی چه گوهی میخوردی!؟ هــــان؟
خواست حرف بزنه، با مشتم کوبیدم تو صورتش که پخش زمین شد! رفتم سمت هیلدا و وقتی مطمئن شدم حالش خوبه افقی بغلش کردم و از اتاق رفتم بیرون و وقتی رسیدم پایین پله ها امیر و ریحانه رو دیدم که با سرعت دارن میان سمتم!
+وایی خداروشکر که پیداش شد🥺
-حالش چطوره؟
@خوبه دارم میبرمش خونه استراحت کنه،مست کرده حالش دست خودش نیس!
+هوووفف این دختر هنو فرق شربت و شراب رو نمیدونهexpressionless
@راستی به رهام بگو من انقد هیلدا رو دوسش دارم که برام مهم باشه چی ب سرش اومده!
و بدون اینکه منتظر جوابی باشم از در خارج شدم. سرعت پاهامو زیاد کردم و که برسیم خونه،اخه هیلدا از سرمای هوا بدنش میلرزید و هزیون هم میگفت اما توجهی نکردم به حرفاش!
وارد اتاق شدم و هیلدا رو گذاشتم رو تخت و پتو رو تا کمرش بالا و خودم لبه تخت نشستم و محو صورت ماهش شدم :) چشمای نازش که خمار نگاهم میکرد ، لبای کوچولوش که حسابی خوردنی بودن، موهای بلوندش! کی قراره اینا سهم من بشن:) ؟ صورتمو نزدیک صورتش کردم و آروم کنار لبشو بوسیدم♡ زود ازش جدا شدم و بلند شدم از رو تخت،چون اگه بمونم ممکنه اتفاقی بیوفته که جفتمون اذیت بشیم...
رفتم سمت پارتیشن و دکمه های پیراهنم رو باز کردم و درش اوردم و خواستم شلوارم رو دربیارم که یهو دوتا دست دور کمرم حلقه شد! هیلدا خودش رو کاملا بهم چسبونده بود و دستاش رو روی بدنم حرکت میداد! دستاشو از بدنم جدا کردم و برگشتم سمتش و گفتم
@هیلدا برو بخواب الان حالت خوب نیس!
&اتفاقا عالیم:)
و دوباره بغلم کرد =/ روی موهاش رو بوسیدم و دوباره بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت و زود رفتم پایین و روی مبل دراز کشیدم و کم کم چشام گرم شد...
crownریحانهcrown
crownعلیcrown
منو امیر دست در دست پارتنر هامون از خونه خارج شدیم و رفتیم به ویلای دیگه ای که تو حیاط بود برای جشن. وارد ویلا که شدیم ریحانه و امیر رفتن روی مبل ها نشستن و منو هیلدا رو تنها گذاشتن! داشتم به دور و برم نگاه میکردم که هیلدا گفت
&فک نکن الان دستمو گرفتی اجازه میدم همیشه اینکارو بکنی! دلتو صابون نزنsmirk
@neutral_faceneutral_face
وات د فاز!؟neutral_face چرا یهو جوگیر میشه! =/ با هیلدا کنار یکی از میز ها ایستاده بودیم که پرهام و باران وارد سالن شدن، با این آرایشی که باران کرده بود کمه کمش 2کیلو اضاف کرده بود فکر کنمjoy🤦🏻♀️. بچها اومدن با همه یکی یکی احوال پرسی کردن و باران رفت پیش دوستاش.
هیلدا هم که مشغول گوشیش بود بخاطر همین منم مشغول گوشیم شدم و رفتم تو اینستا...
crownهیلداcrown
حسابی حوصلم سررفته بود و هیچ چیز سرگرم کننده ای هم پیدا نبود و نگارهام و امیریحانه مشغول رقصیدن بودن،این علی هم که مث مجسمسexpressionlessno_mouth اخه یه حرکتی چیزی :/ . گوشیم رو از تو کیفم برداشتم و مشغول شدم باهاش که یکی از پسرایی که داشت نوشیدنی هارو تعارف میکرد جلو اومد و من شربت آلبالو برداشتم و یه کله سرکشیدم🤦🏻♀️
بعد از چند مین احساس کردم سرم گیج میره و رو ب علی گفتم
&من برم.. صورتمو آب بزنمsweat
@حالت خوبه؟ میخوای منم بیام باهات؟
&نه نیازی نیس...
از میزها کمک گرفتم و رفتم سرویس و چند مشت آب ریختم رو صورتم ، البته حالم خوب که نشد هیچ بدتر هم شدم و حالت تهو گرفتم(گلاب بروتونjoy🤦🏻♀️) دیوار رو نگه داشتم و از سرویس خارج شدم که همون لحظه یه پسر جلوم قرار گرفت اما چون من چشمام تار میدید متوجه نشدم کیه و چند ثانیه بعد احساس کردم که تو هوا معلق موندم و دیگه چیزی متوجه نشدم...!
crownنگارcrown
طبق نقشم هیلدا و علی باهم بودن و امیریحانه باهم! درحال حرف زدن بودیم که یهو رهام گفت
registeredهیلدا کجاعه!؟ چرا علی تنهاس؟
+همین الان کنار هم بودن رهامneutral_face
*اره منم دیدم همونجا بودش!
+وایسین من برم از علی بپرسم...
crownریحانهcrown
رفتم سمت علی که سرش تو گوشی بود و دستمو گذاشتم رو شونش که یه متر پرید هوا🤣 اخه پسر انقد ترسو؟neutral_face🤦🏻♀️
@یه اوهومی اِهمی قلبم اومد تو دهنمunamused
+خیلی خب بابا انقد شلوغش نکن،بگو هیلدا کجاعه؟
@اووممم حالش خوب نبود رفت صورتش رو آب بزنه!
+اون وقت گذاشتی تنها برهههه؟🤦🏻♀️ خدایاااا علییی اگه چیزیش بشه چیی؟
@اخه من بهش گفتم که برم همراهش اما گفت لازم نیس برمdisappointed_relieved
+خا..
همون لحظه رهام و نگار و امیر اومدن و رهام گفت
registeredهیدا کو؟
+مثل اینکه حالش بد بود رفت صورتشو اب بزنی!
registeredعلیی اون وقت تو نرفتی!؟ میدونی اگه بلایی سرش بیاد که زنده نمیزارمت!(با صدای بلند)
-رهام هنو که چیزی نشده چرا داد میزنی!
*ای باباااا ب جای اینکه الکی حرف بزنین دنبالش بگردینexpressionless
+نگار راست میگه،امیر بیا بریم تو سرویس دنبالش! علی تو هم برو بالا تو اتاقا رو بگرد...
منو امیر رفتیم سمت سرویس بهداشتی و هی صداش میکردیم اما خبری نبود ازش...
crownعلیcrown
پله هارو دوتا یکی بالا رفتم و تمام اتاقارو گشتم اما خبری ازش نبود! دیگه داشتم ناامید میشدم که دیدم یه راهرو دیگه سمت راست هست. واردش شدم و وقتی اولین در رو باز کردم کپ کردم! هیلدا مست و با چشمای خمار رو تخت افتاده بود و یه پسر هم نیمه لخت میخواست لباس های هیلدا رو در بیاره!
با عصبانیت جهیدم سمت پسره و از گردن گرفتمش و چسبوندمش به دیوار و از لای دندونام غریدم
@داشتی چه گوهی میخوردی!؟ هــــان؟
خواست حرف بزنه، با مشتم کوبیدم تو صورتش که پخش زمین شد! رفتم سمت هیلدا و وقتی مطمئن شدم حالش خوبه افقی بغلش کردم و از اتاق رفتم بیرون و وقتی رسیدم پایین پله ها امیر و ریحانه رو دیدم که با سرعت دارن میان سمتم!
+وایی خداروشکر که پیداش شد🥺
-حالش چطوره؟
@خوبه دارم میبرمش خونه استراحت کنه،مست کرده حالش دست خودش نیس!
+هوووفف این دختر هنو فرق شربت و شراب رو نمیدونهexpressionless
@راستی به رهام بگو من انقد هیلدا رو دوسش دارم که برام مهم باشه چی ب سرش اومده!
و بدون اینکه منتظر جوابی باشم از در خارج شدم. سرعت پاهامو زیاد کردم و که برسیم خونه،اخه هیلدا از سرمای هوا بدنش میلرزید و هزیون هم میگفت اما توجهی نکردم به حرفاش!
وارد اتاق شدم و هیلدا رو گذاشتم رو تخت و پتو رو تا کمرش بالا و خودم لبه تخت نشستم و محو صورت ماهش شدم :) چشمای نازش که خمار نگاهم میکرد ، لبای کوچولوش که حسابی خوردنی بودن، موهای بلوندش! کی قراره اینا سهم من بشن:) ؟ صورتمو نزدیک صورتش کردم و آروم کنار لبشو بوسیدم♡ زود ازش جدا شدم و بلند شدم از رو تخت،چون اگه بمونم ممکنه اتفاقی بیوفته که جفتمون اذیت بشیم...
رفتم سمت پارتیشن و دکمه های پیراهنم رو باز کردم و درش اوردم و خواستم شلوارم رو دربیارم که یهو دوتا دست دور کمرم حلقه شد! هیلدا خودش رو کاملا بهم چسبونده بود و دستاش رو روی بدنم حرکت میداد! دستاشو از بدنم جدا کردم و برگشتم سمتش و گفتم
@هیلدا برو بخواب الان حالت خوب نیس!
&اتفاقا عالیم:)
و دوباره بغلم کرد =/ روی موهاش رو بوسیدم و دوباره بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت و زود رفتم پایین و روی مبل دراز کشیدم و کم کم چشام گرم شد...
crownریحانهcrown
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۱ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
به رهام حرفای علی رو گفته بودم که حسابی کپ کردneutral_facejoy البته هیچ کدوممون انتظار نداشتیم انقد یهویی علی بیاد بگه بهمون! اونم وقتی هنو خوده هیلدا نمیدونه که علی دوسش داره.
آهنگ بی کلام رمانتیکی پلی شد که رهام و نگار رفتم تو پیست! پرهام و باران هم که از اولش تو پیست بودن🤦🏻♀️ منم خیلی دلم میخواست برم برقصم اما کسی نبود که باهاش برقصم:( محو پیست بودم که دستی جلوم دراز شد! سرمو بالا گرفتم که ببینم صاحب این دست کیه، که با ی پسر جذاب چشم ابرو مشکی با چشمای سبز مواجه شدم! اووووففف چه تیکه ای بود🤤heart_eyesjoy
~افتخار رقص میدین مادمازل؟wink
خواستم اوکی رو بدم که امیر اومد و رو به این پسر خوشگله گفت
-شما با چه اجازه ای به دیگران پیشنهاد رقص میدین؟
~به شما چ مربوطه؟🤨
از استرس اینکه دعوا بشه امیر رو صدا کردم اما توجه نکرد و با ی نگاه کوتاه به من کرد و رو به پسره گفت
-نامزدمه! حالا هم گمشوsmirk
پسره با یه چشم غره به امیر ازمون دور شد و من کماکان با استرس به امیر نگاه میکردم که یهو منو کشید تو پیست رقصneutral_face
+یواش تر بابا پرام ریختexpressionless
-joyjoyایشالا دفعه بعد!
+پروexpressionless
.....
ساعت 1 شب شده بود و منو نگار داشتیم بیهوش میشدیم از خواب🥱 و بعد از غر زدن های نگار بالاخره رهامیر بلند شدن که بریم ویلا. منو نگار زودتر از باران و پرهام خدافظی کردیم و از ویلا خارج شدیم و رهام و امیر هنو داشتن با پرهام حرف میزدن . یهو یاد تلکابین افتادم و گفتم
+میگم که نگار فردا میای بریم تلکابین؟
*دونفری؟
+اهووم، میخوام از جمع دور باشمconfused
*نه من نمیام!
+ایییشششش بی ذوقunamused اصن خودم تنها میرم! به رهام نگو ولی چون نمیزاره از خونه خارج بشم.
*اوکیjoy
بالاخره رهامیر دست از حرف زدن کشیدن و وارد خونه شدیم که دیدم علی رو مبل خوابیده🥺
+عای هادیان تحویل بگیرunamused فردا ازش عذرخواهی میکنیا!
registeredاوکی:/ شب بخیر...
آهنگ بی کلام رمانتیکی پلی شد که رهام و نگار رفتم تو پیست! پرهام و باران هم که از اولش تو پیست بودن🤦🏻♀️ منم خیلی دلم میخواست برم برقصم اما کسی نبود که باهاش برقصم:( محو پیست بودم که دستی جلوم دراز شد! سرمو بالا گرفتم که ببینم صاحب این دست کیه، که با ی پسر جذاب چشم ابرو مشکی با چشمای سبز مواجه شدم! اووووففف چه تیکه ای بود🤤heart_eyesjoy
~افتخار رقص میدین مادمازل؟wink
خواستم اوکی رو بدم که امیر اومد و رو به این پسر خوشگله گفت
-شما با چه اجازه ای به دیگران پیشنهاد رقص میدین؟
~به شما چ مربوطه؟🤨
از استرس اینکه دعوا بشه امیر رو صدا کردم اما توجه نکرد و با ی نگاه کوتاه به من کرد و رو به پسره گفت
-نامزدمه! حالا هم گمشوsmirk
پسره با یه چشم غره به امیر ازمون دور شد و من کماکان با استرس به امیر نگاه میکردم که یهو منو کشید تو پیست رقصneutral_face
+یواش تر بابا پرام ریختexpressionless
-joyjoyایشالا دفعه بعد!
+پروexpressionless
.....
ساعت 1 شب شده بود و منو نگار داشتیم بیهوش میشدیم از خواب🥱 و بعد از غر زدن های نگار بالاخره رهامیر بلند شدن که بریم ویلا. منو نگار زودتر از باران و پرهام خدافظی کردیم و از ویلا خارج شدیم و رهام و امیر هنو داشتن با پرهام حرف میزدن . یهو یاد تلکابین افتادم و گفتم
+میگم که نگار فردا میای بریم تلکابین؟
*دونفری؟
+اهووم، میخوام از جمع دور باشمconfused
*نه من نمیام!
+ایییشششش بی ذوقunamused اصن خودم تنها میرم! به رهام نگو ولی چون نمیزاره از خونه خارج بشم.
*اوکیjoy
بالاخره رهامیر دست از حرف زدن کشیدن و وارد خونه شدیم که دیدم علی رو مبل خوابیده🥺
+عای هادیان تحویل بگیرunamused فردا ازش عذرخواهی میکنیا!
registeredاوکی:/ شب بخیر...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ مرداد
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_25
(صبح روز بعد)
crownهیلدا
با نور یهویی خورشید چشمام رو آروم باز کردم که دیدم نگار بالای سرم ایستاده!
&چی شده کله سحر بالا سر من راست وایسادی؟
*حالت خوبه؟ اگه نه میخوای بریم دکتر؟
&مگه باید بد باشم؟
روش رو کرد سمت در و گفت:
*این اصن چیزی یادش نیست:/
دوباره منو نگاه کرد و دستش رو جلو صورتم گرفت گفت
*این چنتاعه؟ v=|
&2 neutral_face نگار چرا سوالای الکی میپرسی!
نشستم رو تخت که دیدم رهام و ریحانه و امیر جلو در ایستادن و زل زدن به من:/
&من نمیدونم دارین راجب چی حرف میزنین،حالمم خوبه! اگه میشه تشریف ببرید بیرون من لباسمو عوض کنم!
با رفتنشون پتو رو کنار زدم و حوله ام رو برداشتم و رفتم سمت حموم که یهو یاد دیشب افتادم و همه اتفاق ها مث یه سریال از جلو چشمام گذشتopen_hands🏻. هوووففف لعنتی ! حالا چجوری تو چشم علی نگاه کنمno_mouth! خدایاااا آخه چرا من انقد خنگم!؟ اخه آب آلبالو کجا و شراب کجا🤦🏻♀️
هیلدا! خونسرد باش و وقتی رفتی پایین طوری رفتار کن که انگار اتفاقی نیفتاده:)♡ . بعد از کلی چرند گفتن و حموم کردن ،لباس هامو پوشیدم و رفتم پایین که دیدم همه دور میز نشستن و مشغول صبحونه خوردنن! سمتشون رفتم و یکم که دقت کردم دیدم تنها جای خالی کنار علیهneutral_facebroken_heart، بعله اینم شانس منه=/ . نفس عمیقی کشیدم و بلند سلام کردم که همشون جوابمو دادن ! خیلی خونسرد و درست طبق نقشم کنار علی نشستم و مشغول لقمه گرفتن برای خودم شدم🙄.
بعد خوردن صبحونمون،با دخترا میز رو جمع کردیم و تو نشیمن نشستیم!
registeredخب امروز برنامه چیه؟
*بنظرم امروز هرکی هرکاری میخواد بکنه،تا اینکه فردا بریم بیرون! نظرتون چیه؟
@منم با نگار موافقم! احتمالا تا فردا یونا هم میاد!
با اومدن اسم یونا ناخوداگاه لبخندی رو لبم نشست که خودمم دلیلشو نفهمیدم=|
&منم ک تابع جمعمvgrin
crownامیر
نگار دیشب بهم گفته بود که ریحانه قراره بره تلکابین و نخواسته کسی بدونه جز خودش و مثل اینکه بچها تصمیم گرفته بودن خونه بمونن! این بهترین فرصت بود که من دنبال ریحانه برم و همه حرفای دلمو بهش بگم. بعد چند مین من رفتم تو اتاق و داشتم لباس هامو چک میکردم که چی بپوشم واسه امروز ،که همون لحظه ریحانه وارد اتاق شد!
+مزاحمت که نشدم؟🙂
-نه راحت باش!
ریحانه چمدونش رو گذاشت روی تخت و یکی یکی لباس هارو مینداخت رو تخت! رفتم سمتش و گفتم
-میخوای کمکت کنم؟
+اره اگه میشه:( نمیدونم چی بپوشم !
-خب تو برو کنار تا من لباستو انتخاب کنم.
ریحانه رفت سمت میز توالت و مشغول آرایش شد و منم بعد چند مین از بین لباساش یه لباس ست چرم مخ همراه تیشرت سفید کنار گذاشتم و یه بوت مشکی چرم هم براش انتخاب کردم و گفتم
-لباساتو گذاشتم اینجا!
+مرسییی امیرheart_eyes اگه تو نبودی واقعا نمیدونستم چی بپوشم☹️grin
-قربونت کاری نکردم کsweat_smile🧡 و از اتاق رفتم بیرون و وارد تراس شدم و منتظر شدم تا ریحانه از خونه خارج بشه!
بعد یک ربع ریحانه از دروازه رفت بیرون و سوار اسنپ شد! سریع رفتم تو اتاق و ست لباس ریحانه یه لباس پوشیدم و بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه خارج شدم!
دیشب به دوستم گفته بودم که موتورش رو بیاره تا با موتور وارد شهر بشم و ماشینم خونه باشه تا نتونن پیدام کنن! سوار موتور شدم و رسیدم به ورودی تلکابین....
(صبح روز بعد)
crownهیلدا
با نور یهویی خورشید چشمام رو آروم باز کردم که دیدم نگار بالای سرم ایستاده!
&چی شده کله سحر بالا سر من راست وایسادی؟
*حالت خوبه؟ اگه نه میخوای بریم دکتر؟
&مگه باید بد باشم؟
روش رو کرد سمت در و گفت:
*این اصن چیزی یادش نیست:/
دوباره منو نگاه کرد و دستش رو جلو صورتم گرفت گفت
*این چنتاعه؟ v=|
&2 neutral_face نگار چرا سوالای الکی میپرسی!
نشستم رو تخت که دیدم رهام و ریحانه و امیر جلو در ایستادن و زل زدن به من:/
&من نمیدونم دارین راجب چی حرف میزنین،حالمم خوبه! اگه میشه تشریف ببرید بیرون من لباسمو عوض کنم!
با رفتنشون پتو رو کنار زدم و حوله ام رو برداشتم و رفتم سمت حموم که یهو یاد دیشب افتادم و همه اتفاق ها مث یه سریال از جلو چشمام گذشتopen_hands🏻. هوووففف لعنتی ! حالا چجوری تو چشم علی نگاه کنمno_mouth! خدایاااا آخه چرا من انقد خنگم!؟ اخه آب آلبالو کجا و شراب کجا🤦🏻♀️
هیلدا! خونسرد باش و وقتی رفتی پایین طوری رفتار کن که انگار اتفاقی نیفتاده:)♡ . بعد از کلی چرند گفتن و حموم کردن ،لباس هامو پوشیدم و رفتم پایین که دیدم همه دور میز نشستن و مشغول صبحونه خوردنن! سمتشون رفتم و یکم که دقت کردم دیدم تنها جای خالی کنار علیهneutral_facebroken_heart، بعله اینم شانس منه=/ . نفس عمیقی کشیدم و بلند سلام کردم که همشون جوابمو دادن ! خیلی خونسرد و درست طبق نقشم کنار علی نشستم و مشغول لقمه گرفتن برای خودم شدم🙄.
بعد خوردن صبحونمون،با دخترا میز رو جمع کردیم و تو نشیمن نشستیم!
registeredخب امروز برنامه چیه؟
*بنظرم امروز هرکی هرکاری میخواد بکنه،تا اینکه فردا بریم بیرون! نظرتون چیه؟
@منم با نگار موافقم! احتمالا تا فردا یونا هم میاد!
با اومدن اسم یونا ناخوداگاه لبخندی رو لبم نشست که خودمم دلیلشو نفهمیدم=|
&منم ک تابع جمعمvgrin
crownامیر
نگار دیشب بهم گفته بود که ریحانه قراره بره تلکابین و نخواسته کسی بدونه جز خودش و مثل اینکه بچها تصمیم گرفته بودن خونه بمونن! این بهترین فرصت بود که من دنبال ریحانه برم و همه حرفای دلمو بهش بگم. بعد چند مین من رفتم تو اتاق و داشتم لباس هامو چک میکردم که چی بپوشم واسه امروز ،که همون لحظه ریحانه وارد اتاق شد!
+مزاحمت که نشدم؟🙂
-نه راحت باش!
ریحانه چمدونش رو گذاشت روی تخت و یکی یکی لباس هارو مینداخت رو تخت! رفتم سمتش و گفتم
-میخوای کمکت کنم؟
+اره اگه میشه:( نمیدونم چی بپوشم !
-خب تو برو کنار تا من لباستو انتخاب کنم.
ریحانه رفت سمت میز توالت و مشغول آرایش شد و منم بعد چند مین از بین لباساش یه لباس ست چرم مخ همراه تیشرت سفید کنار گذاشتم و یه بوت مشکی چرم هم براش انتخاب کردم و گفتم
-لباساتو گذاشتم اینجا!
+مرسییی امیرheart_eyes اگه تو نبودی واقعا نمیدونستم چی بپوشم☹️grin
-قربونت کاری نکردم کsweat_smile🧡 و از اتاق رفتم بیرون و وارد تراس شدم و منتظر شدم تا ریحانه از خونه خارج بشه!
بعد یک ربع ریحانه از دروازه رفت بیرون و سوار اسنپ شد! سریع رفتم تو اتاق و ست لباس ریحانه یه لباس پوشیدم و بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه خارج شدم!
دیشب به دوستم گفته بودم که موتورش رو بیاره تا با موتور وارد شهر بشم و ماشینم خونه باشه تا نتونن پیدام کنن! سوار موتور شدم و رسیدم به ورودی تلکابین....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ شهریور
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_26
crownامیر
وارد محوطه تله کابین شدم و رفتم سمت اسکله. راه رو درست رفته بودم چون ریحانه ته اسکله نشسته بود و تو فکر بود:) از موتور پیاده شدم و پشت ریحانه ایستادم و وقتی متوجه شدم حواسش نیست کنارش نشستم! با نشستنم کنارش به خودش اومد و گفت
+عه تو اینجا چیکار میکنی! اصن چطور منو پیدا کردی؟
+پیدا کردن عشق کاری نداره!
صاف نشست سر جاش و با چشایی که تعجب توش سونامی میزد نگام کرد و گفت
+چی میگی امیر حالت خوبه؟neutral_face
-اره حالم خوبه و چیزی که شنیدی هم درست بود! تو هیچی نمیدونی من الان بخاطر این اینجام تا تکلیفمونو مشخص کنم، و ازت میخوام تا وقتی همه حرفامو نشنیدی چیزی نگی:) باشه؟
+اوکی:)
- خب قصه از اونجایی شروع شد که اومدم تئاتر به دعوت رهام...(همه چیزو تعریف کردwink) خب ریحانه امیدوارم منظورمو متوجه شده باشی!:)
+یعنی تو الان داری میگی که عاشقم شدی؟🥲
-اره ریحانه بخدا من عاشقتم! میشه بهم قول بدی که تا اخر عمرم کنارم باشی؟
+اما...
-اصن نیاز نیس به این زودی تصمیم بگیری و تا هرموقع که خودت بخوای میتونی فکر کنی،اما لطفا درست فکر کن🥺
یهو زد زیر گریه و از جاش بلند شد و چند قدم رفت اونورتر؛ از جام بلند شدم و بهش خیره شدم تا اینکه خودش برگشت سمتم با چشمای اشکی بهم زل زد که دلم رفت براش:)
+امیر!
-جونم:)
+عاشقتمsobheart
و اومد تو بغلم و سرش رو چسبوند به سینهام! یهو شکه شدم و اصن انتظار نداشتم که همه چیز طبق برنامم پیش بره و به این زودی جواب مثبت بده.
دستمو دورش قفل کردم و سفت چسبوندمش به خودم:) بعد از چند مین ازم جدا شد و رو به روم ایستاد. با انگشت شصتم رد اشک رو از روی صورتش پاک کردم و پیشونیم رو به پبشونیش چسبوندم و گفتم
-از این به بعد دیگه نمیخوام از چشای خوشگلت اشک بیاد:) تو دیگه منو داری عشقمheart
و بعد لبامون به هم گره خورد⛓️kiss
از هم جدا شدیم و گفتم
-پایه ای امشب خونه نریم؟
+اره،ولی رهام عصبی میشه☹️
-اونو که اوکی کردم!
+چجوری؟
-همه اینا به کمک نگار اتفاق افتاد،وگرنه حالا حالاها من جرعت نمیکردم نزدیکت بشمneutral_facejoy
+ـjoy خب پس باید ازش تشکر کنیم حتما
-پس فعلا بیا گوشیامونو خاموش کنیم تا فردا صبح!
+اوکی!
بعداز خاموش کردن گوشیامون دستشو گرفتم و رفتیم سمت موتور. ریحانه با دیدن موتور مث بچها پرید بغلم و گفت
+وااااییییی من عاشق موتورممheart_eyes🤩
-عالیه پس بزن بریــــــمwink
نشستیم رو موتور و بعد از گذاشتن کلاه هامون ریحانه دستاشو دور کمرم حلقه کرد و راه افتادیم...
crownرهام
ساعت 8شب شده بود و از صبح ریحانه و امیر خونه نبودن و این حسابی منو نگران کرده بود! برای بار هزارم به امیر زنگ زدم و گوشیش خاموش بود.
registeredنچ گوشیش خاموشه! خیلی نگرانشونم! اصن دارم دیوونه میشم🤯
هیلدا یکم نزدیکتر شد و گفت
&ریحانه هم گوشیش خاموشه! اصن شاید باهمدیگن🤔
*نه ریحانه که داشت میرفت تنها بود،ولی امیر رو ندیدم کی از خونه رفت🤷🏻♀️
×بنظرم الکی نگرانین! اونا چه باهم باشن و یا چه تنها داره بهشون خوش میگذرهsmirk رهام چقد ساده ای! الان معلوم نیس ریحانه تو کدوم خونسsmirk!
و بعد رفت تو اتاقش! رو ب پرهام گفتم
registeredپرهام یا الان میری رلتو ادم میکنی یا خودم میرمrage پرهام بدون حرفی رفت تو اتاق و بعد چند دقیقه صدای داد زدنش بلند شد...
با عصبانیت راه میرفتم و به ریحانه و امیر زنگ میزدم اما دریغ از یک جواب! ساعت 10شب شده بود و هنوز هم خبری نبود!
بعد چند مین گوشی علی زنگ خورد و بعداز اینکه صحبتش تموم شد گفت
@یونا رسیده رامسر، نیم ساعت دیگه میاد!
با سرم نشونه تایید رو نشون دادم. هیلدا و نگار بلند شدن و نگار گفت
*ما میریم یه چیزی آماده کنیم، احتمالا همتون گشنه اید! 🙂
crownریحانه
امشب قرارشد بریم جواهرده و یه خونه اجاره کنیم و فردا صبح زود برگردیم خونه! الان هم تو خونه کنار شومینه نشسته بودیم و امیر داشت هیزم هارو درست میکرد.
-فک کنم الان رهام حسابی عصبیه از دستتjoy
+اره! موندم فردا چی بهش بگیمneutral_face
-من تورو اول میرسونم جلو خونه و وقتی رفتی داخل بگو رفته بودی خونه دوستت و اصلا از من خبری نداری و تعجب میکنی از اینکه من خونه نبودمgrin
+wowww مث اینکه واسه همه چیز برنامه ریزی کردیjoy
- baba who am i? 🤣(بابا هو ام آیjoy)
+امیــــر؟
-جون دلم:)
+فکر نمیکردم عاشقم بشی و بهم اعتراف کنی! اونم به این زودی🥺
crownامیر
وارد محوطه تله کابین شدم و رفتم سمت اسکله. راه رو درست رفته بودم چون ریحانه ته اسکله نشسته بود و تو فکر بود:) از موتور پیاده شدم و پشت ریحانه ایستادم و وقتی متوجه شدم حواسش نیست کنارش نشستم! با نشستنم کنارش به خودش اومد و گفت
+عه تو اینجا چیکار میکنی! اصن چطور منو پیدا کردی؟
+پیدا کردن عشق کاری نداره!
صاف نشست سر جاش و با چشایی که تعجب توش سونامی میزد نگام کرد و گفت
+چی میگی امیر حالت خوبه؟neutral_face
-اره حالم خوبه و چیزی که شنیدی هم درست بود! تو هیچی نمیدونی من الان بخاطر این اینجام تا تکلیفمونو مشخص کنم، و ازت میخوام تا وقتی همه حرفامو نشنیدی چیزی نگی:) باشه؟
+اوکی:)
- خب قصه از اونجایی شروع شد که اومدم تئاتر به دعوت رهام...(همه چیزو تعریف کردwink) خب ریحانه امیدوارم منظورمو متوجه شده باشی!:)
+یعنی تو الان داری میگی که عاشقم شدی؟🥲
-اره ریحانه بخدا من عاشقتم! میشه بهم قول بدی که تا اخر عمرم کنارم باشی؟
+اما...
-اصن نیاز نیس به این زودی تصمیم بگیری و تا هرموقع که خودت بخوای میتونی فکر کنی،اما لطفا درست فکر کن🥺
یهو زد زیر گریه و از جاش بلند شد و چند قدم رفت اونورتر؛ از جام بلند شدم و بهش خیره شدم تا اینکه خودش برگشت سمتم با چشمای اشکی بهم زل زد که دلم رفت براش:)
+امیر!
-جونم:)
+عاشقتمsobheart
و اومد تو بغلم و سرش رو چسبوند به سینهام! یهو شکه شدم و اصن انتظار نداشتم که همه چیز طبق برنامم پیش بره و به این زودی جواب مثبت بده.
دستمو دورش قفل کردم و سفت چسبوندمش به خودم:) بعد از چند مین ازم جدا شد و رو به روم ایستاد. با انگشت شصتم رد اشک رو از روی صورتش پاک کردم و پیشونیم رو به پبشونیش چسبوندم و گفتم
-از این به بعد دیگه نمیخوام از چشای خوشگلت اشک بیاد:) تو دیگه منو داری عشقمheart
و بعد لبامون به هم گره خورد⛓️kiss
از هم جدا شدیم و گفتم
-پایه ای امشب خونه نریم؟
+اره،ولی رهام عصبی میشه☹️
-اونو که اوکی کردم!
+چجوری؟
-همه اینا به کمک نگار اتفاق افتاد،وگرنه حالا حالاها من جرعت نمیکردم نزدیکت بشمneutral_facejoy
+ـjoy خب پس باید ازش تشکر کنیم حتما
-پس فعلا بیا گوشیامونو خاموش کنیم تا فردا صبح!
+اوکی!
بعداز خاموش کردن گوشیامون دستشو گرفتم و رفتیم سمت موتور. ریحانه با دیدن موتور مث بچها پرید بغلم و گفت
+وااااییییی من عاشق موتورممheart_eyes🤩
-عالیه پس بزن بریــــــمwink
نشستیم رو موتور و بعد از گذاشتن کلاه هامون ریحانه دستاشو دور کمرم حلقه کرد و راه افتادیم...
crownرهام
ساعت 8شب شده بود و از صبح ریحانه و امیر خونه نبودن و این حسابی منو نگران کرده بود! برای بار هزارم به امیر زنگ زدم و گوشیش خاموش بود.
registeredنچ گوشیش خاموشه! خیلی نگرانشونم! اصن دارم دیوونه میشم🤯
هیلدا یکم نزدیکتر شد و گفت
&ریحانه هم گوشیش خاموشه! اصن شاید باهمدیگن🤔
*نه ریحانه که داشت میرفت تنها بود،ولی امیر رو ندیدم کی از خونه رفت🤷🏻♀️
×بنظرم الکی نگرانین! اونا چه باهم باشن و یا چه تنها داره بهشون خوش میگذرهsmirk رهام چقد ساده ای! الان معلوم نیس ریحانه تو کدوم خونسsmirk!
و بعد رفت تو اتاقش! رو ب پرهام گفتم
registeredپرهام یا الان میری رلتو ادم میکنی یا خودم میرمrage پرهام بدون حرفی رفت تو اتاق و بعد چند دقیقه صدای داد زدنش بلند شد...
با عصبانیت راه میرفتم و به ریحانه و امیر زنگ میزدم اما دریغ از یک جواب! ساعت 10شب شده بود و هنوز هم خبری نبود!
بعد چند مین گوشی علی زنگ خورد و بعداز اینکه صحبتش تموم شد گفت
@یونا رسیده رامسر، نیم ساعت دیگه میاد!
با سرم نشونه تایید رو نشون دادم. هیلدا و نگار بلند شدن و نگار گفت
*ما میریم یه چیزی آماده کنیم، احتمالا همتون گشنه اید! 🙂
crownریحانه
امشب قرارشد بریم جواهرده و یه خونه اجاره کنیم و فردا صبح زود برگردیم خونه! الان هم تو خونه کنار شومینه نشسته بودیم و امیر داشت هیزم هارو درست میکرد.
-فک کنم الان رهام حسابی عصبیه از دستتjoy
+اره! موندم فردا چی بهش بگیمneutral_face
-من تورو اول میرسونم جلو خونه و وقتی رفتی داخل بگو رفته بودی خونه دوستت و اصلا از من خبری نداری و تعجب میکنی از اینکه من خونه نبودمgrin
+wowww مث اینکه واسه همه چیز برنامه ریزی کردیjoy
- baba who am i? 🤣(بابا هو ام آیjoy)
+امیــــر؟
-جون دلم:)
+فکر نمیکردم عاشقم بشی و بهم اعتراف کنی! اونم به این زودی🥺
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ شهریور
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
-منم فکرشو نمیکردم همون لحظه بهم جواب اوکی رو بدی:)
+مگه من بهت جواب مثبت دادم؟🤔joy
-مجبوری بدیgrin
+نه مجبور نیستم،اصن رهام نمیزاره من با تو بدبخت بشم🤣
- که اینطور؟🤨 پس به من جواب مثبت نمیدی چون بدبخت میشی؟ آره؟
+اهومsunglasses
یهو در یک حرکت سریع منو خوابوند رو زمین و شروع کرد قلقلک دادنم🤣
+واااایییی🤣...امییییررررر ...ولم کننننن... غلط کردمممم🤣🤣
-بگو بهم جواب مثبت میدی تا ولت کنمjoy
+باشهه باشههه..🤣 بهت ...جواب مثبت... میدم🤣🤣
بلاخره ولم کرد و باهم نفس نفس میزدیم!
+خیلی بیشوری امیرjoy
-مث اینکه دوباره دلت میخواد قلقلکت بدم؟🤨sweat_smile
+نههه نههexpressionless امیر میشه بخوابیم؟
-اهووم
با کمک هم رخت خواب هارو کنار شومینه پهن کردیم. امیر همه لباسش جز شلوارش رو در آورد=/ منم با گپ و شلوارم رفتم کنارش و سرم رو گذاشتم رو سینه هاش و چشمام رو بستم و گفتم
+شبت بخیر عشقم:)
روی موهام رو بوسید و گفت
-شب توام بخیر زندگیمkisssparkles
crownعلی
یونا بعد نیم ساعت بالاخره رسید. رفتم تو حیاط استقبالش ؛اما با دیدنش حسابی تعجب کردم! چشماش پر از خون و اشک بود و صورتش بی روح شده بود! رفتم سمتش و تو بغلش گرفتمش که شونه هاش شروع به لرزیدن کرد!
@یونا داداش چی شده؟ چرا 2 روز ندیدمت انقد بی جون شدی؟
¥ علی اصن حالم خوب نیسpensive میشه بعدا حرف بزنیم؟
@آره داداش بریم تو خونه...
وارد خونه شدیم بعد از اینکه یونا باهاشون احوال پرسی کرد رو بهم گفت
¥من کجا باید بمونم؟
@بریم تو شاه نشین پرهام اونجا رو برات آماده کرده!
بعد از اینکه اتاق یونا رو بهش نشون دادم اومدم پایین پیش بقیه که رهام گفت
registeredیونا چیزیش شده؟ اصن مثل قبل نبود!
@اره حالش خوب نیس،چیزی هم بهم نگفته هنوز گفت بعدا میگه!
registeredایشالا که خیره:)
@ایشالا♡
حدود یک ساعت بعد شام آماده شد و دور هم نشستیم و درسکوت خیلی سنگینی شام رو خوردیم و بعد روی کاناپه لش کردیم:/ این سکوت مزخرف رو هیلدا شکوند و رو به یونا گفت
&یونی چرا انقد پکری؟ من تورو اینجوری نمیشناختم!
¥اره! مث قبل نیستم چون هویتم رو نمیشناسم؛)
@چی میگی یونا؟
¥دیشب قرار بود برم ساوه خونه پدر مادرم...
crownیونا
(فلش بک)
به اصرار مامان که زنگ زد و گفت کار واجبی باهام داره آماده شدم و راه افتادم سمت ساوه! بعد 2ساعت رسیدم خونه ای که از وقتی یادمه توش بزرگ شدم! وارد خونه شدم و مثل همیشه رفتار مهربون مامان و بابا شامل حالم شد:) برای شام غذای مورد علاقم رو درست کرده بودyum
بعد از شام دور هم نشسته بودیم که رو به مامان و بابا گفتم
¥چه موضوع مهمی رو میخواستین بهم بگین؟ خیلی کنجکاوم که بدونم🙂
بابا: راستش پسرم اینی که میخوایم بهت بگیم درواقع یه حقیقته که باید زودتر بهت میگفتیم ،اما شرایطش رو نداشتیم اما الان دیگه سن و سالی از من و مادرت گذشته و ممکنه برامون اتفاقی بیوفته و تو هیچ وقت حقیقت رو متوجه نشی!
¥این چه حرفیه بابا،ایشالا که همیشه سلامت باشی و سایتون بالا سرمون باشه:) خب میشنوم!
مامان: یونا پسرم؛ تو برات سوال نشده که چرا دوتا اسم داری؟
¥خب خیلیا دوتا اسم دارن و این عادیه بنظرم🙄
مامان: برات سوال نشده که چرا خواهر و برادر نداری؟cry
¥نه مامان هیچکدوم از اینا برام سوال نشده میشه بری سر اصل مطلب دارین نگرانم میکنید!disappointed_relieved
بابا: راستش تو پسر ما نیستیpensive یعنی پسر معنویمون هستی اما از پوست و خون ما نیستی! میدونم الان خیلی تعجب کردی اما این واقعیت داره...
مامان: یونا پسرم..، ما تو رو خیلی دوست داریم و عاشقتیم! اصن تو با اومدنت این زندگی رو واسمون از تاریکی درآوردی🥺
بابا: ما فقط میخواستیم تو واقعیت رو بدونی!
تا الان بدون هیچ واکنشی روبه روشون نشسته بودم! یه قطره اشک از چشمام چکید🥲 از جام بلند شدم و از خونه زدم بیرون...
(حال)
همه:hushedpensivebroken_heart
@ینی عمواینا پدرمادر واقعیت نیستن؟
¥نه:)
registeredحالا میخوای چیکار کنی؟
¥کاری از دستم بر نمیاد🙂
+مگه من بهت جواب مثبت دادم؟🤔joy
-مجبوری بدیgrin
+نه مجبور نیستم،اصن رهام نمیزاره من با تو بدبخت بشم🤣
- که اینطور؟🤨 پس به من جواب مثبت نمیدی چون بدبخت میشی؟ آره؟
+اهومsunglasses
یهو در یک حرکت سریع منو خوابوند رو زمین و شروع کرد قلقلک دادنم🤣
+واااایییی🤣...امییییررررر ...ولم کننننن... غلط کردمممم🤣🤣
-بگو بهم جواب مثبت میدی تا ولت کنمjoy
+باشهه باشههه..🤣 بهت ...جواب مثبت... میدم🤣🤣
بلاخره ولم کرد و باهم نفس نفس میزدیم!
+خیلی بیشوری امیرjoy
-مث اینکه دوباره دلت میخواد قلقلکت بدم؟🤨sweat_smile
+نههه نههexpressionless امیر میشه بخوابیم؟
-اهووم
با کمک هم رخت خواب هارو کنار شومینه پهن کردیم. امیر همه لباسش جز شلوارش رو در آورد=/ منم با گپ و شلوارم رفتم کنارش و سرم رو گذاشتم رو سینه هاش و چشمام رو بستم و گفتم
+شبت بخیر عشقم:)
روی موهام رو بوسید و گفت
-شب توام بخیر زندگیمkisssparkles
crownعلی
یونا بعد نیم ساعت بالاخره رسید. رفتم تو حیاط استقبالش ؛اما با دیدنش حسابی تعجب کردم! چشماش پر از خون و اشک بود و صورتش بی روح شده بود! رفتم سمتش و تو بغلش گرفتمش که شونه هاش شروع به لرزیدن کرد!
@یونا داداش چی شده؟ چرا 2 روز ندیدمت انقد بی جون شدی؟
¥ علی اصن حالم خوب نیسpensive میشه بعدا حرف بزنیم؟
@آره داداش بریم تو خونه...
وارد خونه شدیم بعد از اینکه یونا باهاشون احوال پرسی کرد رو بهم گفت
¥من کجا باید بمونم؟
@بریم تو شاه نشین پرهام اونجا رو برات آماده کرده!
بعد از اینکه اتاق یونا رو بهش نشون دادم اومدم پایین پیش بقیه که رهام گفت
registeredیونا چیزیش شده؟ اصن مثل قبل نبود!
@اره حالش خوب نیس،چیزی هم بهم نگفته هنوز گفت بعدا میگه!
registeredایشالا که خیره:)
@ایشالا♡
حدود یک ساعت بعد شام آماده شد و دور هم نشستیم و درسکوت خیلی سنگینی شام رو خوردیم و بعد روی کاناپه لش کردیم:/ این سکوت مزخرف رو هیلدا شکوند و رو به یونا گفت
&یونی چرا انقد پکری؟ من تورو اینجوری نمیشناختم!
¥اره! مث قبل نیستم چون هویتم رو نمیشناسم؛)
@چی میگی یونا؟
¥دیشب قرار بود برم ساوه خونه پدر مادرم...
crownیونا
(فلش بک)
به اصرار مامان که زنگ زد و گفت کار واجبی باهام داره آماده شدم و راه افتادم سمت ساوه! بعد 2ساعت رسیدم خونه ای که از وقتی یادمه توش بزرگ شدم! وارد خونه شدم و مثل همیشه رفتار مهربون مامان و بابا شامل حالم شد:) برای شام غذای مورد علاقم رو درست کرده بودyum
بعد از شام دور هم نشسته بودیم که رو به مامان و بابا گفتم
¥چه موضوع مهمی رو میخواستین بهم بگین؟ خیلی کنجکاوم که بدونم🙂
بابا: راستش پسرم اینی که میخوایم بهت بگیم درواقع یه حقیقته که باید زودتر بهت میگفتیم ،اما شرایطش رو نداشتیم اما الان دیگه سن و سالی از من و مادرت گذشته و ممکنه برامون اتفاقی بیوفته و تو هیچ وقت حقیقت رو متوجه نشی!
¥این چه حرفیه بابا،ایشالا که همیشه سلامت باشی و سایتون بالا سرمون باشه:) خب میشنوم!
مامان: یونا پسرم؛ تو برات سوال نشده که چرا دوتا اسم داری؟
¥خب خیلیا دوتا اسم دارن و این عادیه بنظرم🙄
مامان: برات سوال نشده که چرا خواهر و برادر نداری؟cry
¥نه مامان هیچکدوم از اینا برام سوال نشده میشه بری سر اصل مطلب دارین نگرانم میکنید!disappointed_relieved
بابا: راستش تو پسر ما نیستیpensive یعنی پسر معنویمون هستی اما از پوست و خون ما نیستی! میدونم الان خیلی تعجب کردی اما این واقعیت داره...
مامان: یونا پسرم..، ما تو رو خیلی دوست داریم و عاشقتیم! اصن تو با اومدنت این زندگی رو واسمون از تاریکی درآوردی🥺
بابا: ما فقط میخواستیم تو واقعیت رو بدونی!
تا الان بدون هیچ واکنشی روبه روشون نشسته بودم! یه قطره اشک از چشمام چکید🥲 از جام بلند شدم و از خونه زدم بیرون...
(حال)
همه:hushedpensivebroken_heart
@ینی عمواینا پدرمادر واقعیت نیستن؟
¥نه:)
registeredحالا میخوای چیکار کنی؟
¥کاری از دستم بر نمیاد🙂
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ شهریور
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
&چرا ازشون نپرسیدی که پدرمادر واقعیت کی هستن؟
¥اون لحظه از بس کپ کرده بودم نتونستم حرفی بزنم باهاشون،باید دوباره ببینمشون و حرف بزنم باهاشون.
&اهووم حق داری! اما هیچ وقت ترکشون نکن، چون اونا تا الان کلی برات زحمت کشیدن و جای بچه خودشون دوستت داشتن🙃
¥اره من اصن ازشون ناراحت نیستم و خیلی هم ممنونم ازشون که تو این سالها مراقبم بودن! اما... چرا پدر و مادر واقعیم ولم کردن؟ یعنی من انقدر مزاحم بودم؟
*حتما اونا هم دلیل داشتن واسه اینکه چرا سپردنت دست یه خانواده دیگه! و تو الان فقط باید دنبال این باشی که خانواده اصلیت رو پیدا کنی:)
¥مرسی ازتون که حالمو خوب کردین🥺heart واقعا نمیدونم چجوری جبران کنم:)
registeredنیازی به جبران نیس چون کاری نکردیم! اینو هم بدون هر کاری از دستمون بر بیاد برای پیدا کردن خانوادت انجام میدیدم.
¥ممنونم♡
@حالا هم برو بخواب، کلی انرژیت رفته!
¥اوکی شبتون بخیرsparkles
همه: شب بخیر
¥اون لحظه از بس کپ کرده بودم نتونستم حرفی بزنم باهاشون،باید دوباره ببینمشون و حرف بزنم باهاشون.
&اهووم حق داری! اما هیچ وقت ترکشون نکن، چون اونا تا الان کلی برات زحمت کشیدن و جای بچه خودشون دوستت داشتن🙃
¥اره من اصن ازشون ناراحت نیستم و خیلی هم ممنونم ازشون که تو این سالها مراقبم بودن! اما... چرا پدر و مادر واقعیم ولم کردن؟ یعنی من انقدر مزاحم بودم؟
*حتما اونا هم دلیل داشتن واسه اینکه چرا سپردنت دست یه خانواده دیگه! و تو الان فقط باید دنبال این باشی که خانواده اصلیت رو پیدا کنی:)
¥مرسی ازتون که حالمو خوب کردین🥺heart واقعا نمیدونم چجوری جبران کنم:)
registeredنیازی به جبران نیس چون کاری نکردیم! اینو هم بدون هر کاری از دستمون بر بیاد برای پیدا کردن خانوادت انجام میدیدم.
¥ممنونم♡
@حالا هم برو بخواب، کلی انرژیت رفته!
¥اوکی شبتون بخیرsparkles
همه: شب بخیر
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ شهریور
𝑐ℎ𝑒𝑟𝑎𝑔ℎ𝑜𝑜𝑛𝑖
#پارت_27
crownریحانه
صبح ساعت 7 بیدار شدیم و بعداز خوردن صبحانمون راه افتادیم سمت ویلا. بعد از یک ساعت رسیدیم ویلا،از موتور پیاده شدم و رفتم داخل حیاط امیر هم رفت موتور دوستش رو تحویل بده! چون میدونستم همه خوابن خیلی آروم در ورودی رو باز کردم و داخل خونه شدم.کل خونه تاریک بود و فقط مقدار کمی نور از تو پنجره میومد،به زور خودمو رسوندم به پله ها و پام رو روی اولین پله گذاشتم که یهو دست کسی روی شونه هام نشست🤦🏻♀️روی پاشنه پام چرخیدم که دیدم رهام پشتم ایستادهpersevere!
registeredچه عجبب بالاخره اومدی خونه! کجا بود تا این وقت صبح؟ چرا گوشیتون خاموش بود؟ (با داد)
+الکی داد نزن سرم! رفته بودم خونه ملیکا! گوشیمم هنگ کرد خاموش شد:/
علی و هیلدا اومدن پایین و پرهام هم از اتاق اومد بیرون و گفت
₱اینجا چخبرع! رهام چرا الکی داد و بیداد میکنیexpressionless
@عه ریحون اومدی!
+نه روحمه داری میبینی:/
registeredپس امیر کجاعه؟
+مگه امیر خونه نیس؟
registeredنه! دیروز جفتتون باهم غیب شدین،فک کردم باهمید!
+نه اصن ازش خبر ندارم:(
رهام خواست چیزی بگه که همون لحظه امیر از در اومد داخل و گفت
-سلام،چرا همتون اونجا جمع شدین؟neutral_face
+رهام داشت بازجویی میکرد ازم:/
registeredپسر تو از دیروز کجا رفتی؟
-جواهرده رفته بودم!
registeredحداقل یه خبر میدادی؛کلی نگرانتون شدیمunamused
+رهام میزاری بریم اتاقمون یا بازم میخوای سخنرانی کنی؟ :/
registeredبرید...
با امیر رفتیم تو اتاقمون و باهم زدیم زیر خنده!joy از اینکه تونسته بودیم بپیچونیمشون حسابی حال کرده بودیم! امیر زود رفت حموم و بعد از تعویض لباساش نشست روی تخت و گفت
-دیشب خوب خوابیدی؟
+مگه میشه تو بغل یار بخوابی و بد باشه؟:)
-فدات بشم که خوشگلمheart
+بریم پایین؟
-بریم...
crownهیلدا
امیر و ریحانه خیلی مشکوک بودن و به نظرم دیشب باهم بودن!
&علی!
@جانم؟
&تو هم به امیر و ریحانه شک داری؟
@نه،واس چی باید شک داشته باشم؟
&اخه انگار داشتن میپیچوندن رهامو:/
@نمد! مهم اینه که سالم برگشتن:)
&اره... ولی من بالاخره از کار این دوتا سر درمیارم!
@دختره ی فوضولneutral_face
رفتم بالا سرش ایستادم و گفتم
&چی گفتی؟🤨
@هیچیgrin
دستمو گرفتم سمتش و گفتم
&یه بار دیـ..
یهو علی دستمو کشید سمت پایین و منو انداخت رو خودش! محو صورتش شدم و تو ذهنم مشغول قربون صدقه رفتنش شدم🥲 چند مین تو همین حالت بودیم ک یهو در اتاق باز شد و نگار اومد تو اتاقneutral_faceleaves وقتی مارو تو اون حالت دید برگشت عقب و همونطور که از اتاق میرفت بیرون گفت
*بیـــایـن صبحونه🤦🏻♀️
بعد رفتنش به خودمون اومدیم و از روی علی بلند شدم و بدون حرفی از اتاق رفتم بیرون...
crownنگار
بچه هارو یکی یکی صدا کردم واسه صبحانه. خداروشکر صبح خوبی رو شروع کردیم و رهام به بچها گیر ندادno_mouth
بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم بریم بام لاهیجان و دور استخر... لباس هامونو عوض کردیم و به 3تا ماشین تقسیم شدیم و راه افتادیم.
(دوساعت بعد)
داشتیم دور استخر قدم میزدیم که ریحانه اومد کنارم و با صدای آروم و جیغ جیغوش گفت
+ووویییی نگار نمیدونم چجوری ازت تشکر کنمheart_eyes🥺اگه تو نبودی معلوم نبود تا کی قراره منو امیر عشقمونو از هم پنهان کنیم؛) ♡
*پس دیشب باهم بودین کلکاsmile فدات بشم وظیفم بود♡
+مرسییی
crownریحانه
صبح ساعت 7 بیدار شدیم و بعداز خوردن صبحانمون راه افتادیم سمت ویلا. بعد از یک ساعت رسیدیم ویلا،از موتور پیاده شدم و رفتم داخل حیاط امیر هم رفت موتور دوستش رو تحویل بده! چون میدونستم همه خوابن خیلی آروم در ورودی رو باز کردم و داخل خونه شدم.کل خونه تاریک بود و فقط مقدار کمی نور از تو پنجره میومد،به زور خودمو رسوندم به پله ها و پام رو روی اولین پله گذاشتم که یهو دست کسی روی شونه هام نشست🤦🏻♀️روی پاشنه پام چرخیدم که دیدم رهام پشتم ایستادهpersevere!
registeredچه عجبب بالاخره اومدی خونه! کجا بود تا این وقت صبح؟ چرا گوشیتون خاموش بود؟ (با داد)
+الکی داد نزن سرم! رفته بودم خونه ملیکا! گوشیمم هنگ کرد خاموش شد:/
علی و هیلدا اومدن پایین و پرهام هم از اتاق اومد بیرون و گفت
₱اینجا چخبرع! رهام چرا الکی داد و بیداد میکنیexpressionless
@عه ریحون اومدی!
+نه روحمه داری میبینی:/
registeredپس امیر کجاعه؟
+مگه امیر خونه نیس؟
registeredنه! دیروز جفتتون باهم غیب شدین،فک کردم باهمید!
+نه اصن ازش خبر ندارم:(
رهام خواست چیزی بگه که همون لحظه امیر از در اومد داخل و گفت
-سلام،چرا همتون اونجا جمع شدین؟neutral_face
+رهام داشت بازجویی میکرد ازم:/
registeredپسر تو از دیروز کجا رفتی؟
-جواهرده رفته بودم!
registeredحداقل یه خبر میدادی؛کلی نگرانتون شدیمunamused
+رهام میزاری بریم اتاقمون یا بازم میخوای سخنرانی کنی؟ :/
registeredبرید...
با امیر رفتیم تو اتاقمون و باهم زدیم زیر خنده!joy از اینکه تونسته بودیم بپیچونیمشون حسابی حال کرده بودیم! امیر زود رفت حموم و بعد از تعویض لباساش نشست روی تخت و گفت
-دیشب خوب خوابیدی؟
+مگه میشه تو بغل یار بخوابی و بد باشه؟:)
-فدات بشم که خوشگلمheart
+بریم پایین؟
-بریم...
crownهیلدا
امیر و ریحانه خیلی مشکوک بودن و به نظرم دیشب باهم بودن!
&علی!
@جانم؟
&تو هم به امیر و ریحانه شک داری؟
@نه،واس چی باید شک داشته باشم؟
&اخه انگار داشتن میپیچوندن رهامو:/
@نمد! مهم اینه که سالم برگشتن:)
&اره... ولی من بالاخره از کار این دوتا سر درمیارم!
@دختره ی فوضولneutral_face
رفتم بالا سرش ایستادم و گفتم
&چی گفتی؟🤨
@هیچیgrin
دستمو گرفتم سمتش و گفتم
&یه بار دیـ..
یهو علی دستمو کشید سمت پایین و منو انداخت رو خودش! محو صورتش شدم و تو ذهنم مشغول قربون صدقه رفتنش شدم🥲 چند مین تو همین حالت بودیم ک یهو در اتاق باز شد و نگار اومد تو اتاقneutral_faceleaves وقتی مارو تو اون حالت دید برگشت عقب و همونطور که از اتاق میرفت بیرون گفت
*بیـــایـن صبحونه🤦🏻♀️
بعد رفتنش به خودمون اومدیم و از روی علی بلند شدم و بدون حرفی از اتاق رفتم بیرون...
crownنگار
بچه هارو یکی یکی صدا کردم واسه صبحانه. خداروشکر صبح خوبی رو شروع کردیم و رهام به بچها گیر ندادno_mouth
بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم بریم بام لاهیجان و دور استخر... لباس هامونو عوض کردیم و به 3تا ماشین تقسیم شدیم و راه افتادیم.
(دوساعت بعد)
داشتیم دور استخر قدم میزدیم که ریحانه اومد کنارم و با صدای آروم و جیغ جیغوش گفت
+ووویییی نگار نمیدونم چجوری ازت تشکر کنمheart_eyes🥺اگه تو نبودی معلوم نبود تا کی قراره منو امیر عشقمونو از هم پنهان کنیم؛) ♡
*پس دیشب باهم بودین کلکاsmile فدات بشم وظیفم بود♡
+مرسییی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA