۲۲ اردیبهشت
۲۲ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله نور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم
گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم
ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم
میزبان عشق است و وای از عشق! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم
#مهدی_جهاندار
@chaameghazal ⛱
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله نور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم
گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم
ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم
میزبان عشق است و وای از عشق! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم
#مهدی_جهاندار
@chaameghazal ⛱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
دل تشنه شد و در تو گمان برد که آبست!
بیچاره ندانست فریبنده سرابست!
بسیار کسان را که خمار از تو برانده است!
این خون که به لبهای تو همرنگ شرابست!
افسوس که از تلخی دشنام جدا نیست!
در جام لبان تو اگر باده نابست!
لب را چه کنی خسته به پرخاش که ما را!
خاموشی آن چشم سخنگوی, جوابست!
با بوسه و لبخند ز هم باز نگردد!
گوئی که میان من و آن لب شکرابست!
آبادی دل را ز که جویم که همه خلق!
دانند که این خانه ز بنیاد, خرابست!
یاد من سودا زده در آن دل سنگین!
نقشی است گریزنده که در پرده خوابست
#ابوالحسن_ورزی
@chaameghazal loudspeaker
بیچاره ندانست فریبنده سرابست!
بسیار کسان را که خمار از تو برانده است!
این خون که به لبهای تو همرنگ شرابست!
افسوس که از تلخی دشنام جدا نیست!
در جام لبان تو اگر باده نابست!
لب را چه کنی خسته به پرخاش که ما را!
خاموشی آن چشم سخنگوی, جوابست!
با بوسه و لبخند ز هم باز نگردد!
گوئی که میان من و آن لب شکرابست!
آبادی دل را ز که جویم که همه خلق!
دانند که این خانه ز بنیاد, خرابست!
یاد من سودا زده در آن دل سنگین!
نقشی است گریزنده که در پرده خوابست
#ابوالحسن_ورزی
@chaameghazal loudspeaker
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیست
دردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
#عطار_نیشابوری
@chaameghazal boat️
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیست
دردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
#عطار_نیشابوری
@chaameghazal boat️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز
سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز
فتنهئی را که دو صد فتنه به آغوشش بود
دختری هست که در مهد فرنگ است هنوز
ای که آسوده نشینی لب ساحل بر خیز
که ترا کار بگرداب و نهنگ است هنوز
از سر تیشه گذشتن ز خردمندی نیست
ای بسا لعل که اندر دل سنگ است هنوز
باش تا پرده گشایم ز مقام دگری
چه دهم شرح نواها که بچنگ است هنوز
نقش پرداز جهان چون بجنونم نگریست
گفت ویرانه بسودای تو تنگ است هنوز
#اقبال_لاهوری
@chaameghazal ⛱
سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز
فتنهئی را که دو صد فتنه به آغوشش بود
دختری هست که در مهد فرنگ است هنوز
ای که آسوده نشینی لب ساحل بر خیز
که ترا کار بگرداب و نهنگ است هنوز
از سر تیشه گذشتن ز خردمندی نیست
ای بسا لعل که اندر دل سنگ است هنوز
باش تا پرده گشایم ز مقام دگری
چه دهم شرح نواها که بچنگ است هنوز
نقش پرداز جهان چون بجنونم نگریست
گفت ویرانه بسودای تو تنگ است هنوز
#اقبال_لاهوری
@chaameghazal ⛱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
آن دلآرام که دل آینهدار رخ اوست
دوستش دارم و داند که ورا دارم دوست
مرغ دل صید شد از تیر نگاهش زیرا
آن کمانکش مژه اش تیر و کمانش ابروست
چشم مست سیهش رهزن هوش و خرد است
دام دلها شکن طرهی آن مشکینموست
بر لب جوی فرحزاست بسی بزم طرب
تا که آن سرو سهی سایهفکن بر لب جوست
نکنم رو بسوی کعبه و بتخانه و دیر
هر کجا دوست در آنجاست مرا رو سوی اوست
سوز دل رفع نگردد ز مداوای طبیب
وصل یار است که بیماری دل را داروست
بگزین یار خوشآواز و نکوچهره، "سحاب"
ز آنکه قوتِ دلت، آواز خوش و روی نکوست
#سحاب_اصفهانی
@chaameghazal 🪭
دوستش دارم و داند که ورا دارم دوست
مرغ دل صید شد از تیر نگاهش زیرا
آن کمانکش مژه اش تیر و کمانش ابروست
چشم مست سیهش رهزن هوش و خرد است
دام دلها شکن طرهی آن مشکینموست
بر لب جوی فرحزاست بسی بزم طرب
تا که آن سرو سهی سایهفکن بر لب جوست
نکنم رو بسوی کعبه و بتخانه و دیر
هر کجا دوست در آنجاست مرا رو سوی اوست
سوز دل رفع نگردد ز مداوای طبیب
وصل یار است که بیماری دل را داروست
بگزین یار خوشآواز و نکوچهره، "سحاب"
ز آنکه قوتِ دلت، آواز خوش و روی نکوست
#سحاب_اصفهانی
@chaameghazal 🪭
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
گر عقل پشت حرف دل، امّا، نمیگذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
میشد گذشت... وسوسه امّا نمیگذاشت
این قدر اگر معطّل پرسش نمیشدم
شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت
دنیا مرا فروخت ولی کاش دستکم
چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمیگذاشت
گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمیگذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمیگذاشت
ما داغدار بوسهی وصلیم، چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمیگذاشت
#فاضل_نظری
@chaameghazal seedling
تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
میشد گذشت... وسوسه امّا نمیگذاشت
این قدر اگر معطّل پرسش نمیشدم
شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت
دنیا مرا فروخت ولی کاش دستکم
چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمیگذاشت
گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمیگذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمیگذاشت
ما داغدار بوسهی وصلیم، چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمیگذاشت
#فاضل_نظری
@chaameghazal seedling
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
گناه کردن پنهان به از عبادت فاش
اگر خدای پرستی هواپرست مباش
به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن
که دوستان خدا ممکناند در اوباش
بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانند
که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش
به چشم کوته اغیار در نمیآیند
مثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش
کرم کنند و نبینند بر کسی منت
قفا خورند و نجویند با کسی پرخاش
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند
نه دست کفچه کنند از برای کاسهٔ آش
دل از محبت دنیا و آخرت خالی
که ذکر دوست توان کرد یا حساب قماش
به نیکمردی در حضرت خدای، قبول
میان خلق به رندی و لاابالی فاش
قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند
که از میان تهی بانگ میکند خشخاش
کمال نفس خردمند نیکبخت آن است
که سر گران نکند بر قلندر قلاش
مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست
نظر به حسن معاد است نی به حسن معاش
اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندی
تو نیز جامهٔ ازرق بپوش و سر بتراش
مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست
کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش
وز آنچه فیض خداوند بر تو میپاشد
تو نیز در قدم بندگان او میپاش
چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش
نه صورتیست مزخرف عبارت سعدی
چنانکه بر در گرمابه میکند نقاش
که برقعیست مرصع به لعل و مروارید
فرو گذاشته بر روی شاهد جماش
#سعدی
@chaameghazal boat️
اگر خدای پرستی هواپرست مباش
به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن
که دوستان خدا ممکناند در اوباش
بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانند
که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش
به چشم کوته اغیار در نمیآیند
مثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش
کرم کنند و نبینند بر کسی منت
قفا خورند و نجویند با کسی پرخاش
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند
نه دست کفچه کنند از برای کاسهٔ آش
دل از محبت دنیا و آخرت خالی
که ذکر دوست توان کرد یا حساب قماش
به نیکمردی در حضرت خدای، قبول
میان خلق به رندی و لاابالی فاش
قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند
که از میان تهی بانگ میکند خشخاش
کمال نفس خردمند نیکبخت آن است
که سر گران نکند بر قلندر قلاش
مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست
نظر به حسن معاد است نی به حسن معاش
اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندی
تو نیز جامهٔ ازرق بپوش و سر بتراش
مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست
کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش
وز آنچه فیض خداوند بر تو میپاشد
تو نیز در قدم بندگان او میپاش
چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش
نه صورتیست مزخرف عبارت سعدی
چنانکه بر در گرمابه میکند نقاش
که برقعیست مرصع به لعل و مروارید
فرو گذاشته بر روی شاهد جماش
#سعدی
@chaameghazal boat️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۲ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
#هوشنگ_ابتهاج
@chaameghazal ⛱
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
#هوشنگ_ابتهاج
@chaameghazal ⛱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
دلمرا برده اما دلربایی را نمیداند
کسیرا میپرستم که خداییرا نمیداند
تمامعمر پنهانکرده درخود حسنهایش را
چو طاووسی که هرگز خودنمایی را نمیداند
در آمد بعد عمری ازپس ابر آفتابعشق
ولی او قدر این بختطلایی را نمیداند
مرا از بام خود پر میدهد هرچند میداند
که هرگز جلد معنای رهایی را نمیداند
ببارید ابرهای تیره ،باران درس شیرینیست
به هر کس مثل او عقدهگشایی را نمیداند
پساز یک عمر تنهایی به او بد جور دلگرمم
کسیچونکور قدر روشناییرانمیداند
#جواد_منفرد
@chaameghazal ⛱
کسیرا میپرستم که خداییرا نمیداند
تمامعمر پنهانکرده درخود حسنهایش را
چو طاووسی که هرگز خودنمایی را نمیداند
در آمد بعد عمری ازپس ابر آفتابعشق
ولی او قدر این بختطلایی را نمیداند
مرا از بام خود پر میدهد هرچند میداند
که هرگز جلد معنای رهایی را نمیداند
ببارید ابرهای تیره ،باران درس شیرینیست
به هر کس مثل او عقدهگشایی را نمیداند
پساز یک عمر تنهایی به او بد جور دلگرمم
کسیچونکور قدر روشناییرانمیداند
#جواد_منفرد
@chaameghazal ⛱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر بر نمیآید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درختها به من آموختند: فاصلهای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آیینهی پُر غبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر بر نمیآید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درختها به من آموختند: فاصلهای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آیینهی پُر غبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ اردیبهشت
شعر و غزل چامه
در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو
عالم پُر است از تو و خالی است جای تو
هر چند کائنات گدای در تو اند
یک آفریده نیست که داند سرای تو
تاج و کمر چو موج و حباب است ریخته
در هر کنارهای ز محیط سخای تو
آیینهخانهای است پر از آفتاب و ماه
دامان خاک تیره ز موج صفای تو
هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغل
هر خار میکُند به زبانی ثنای تو
یک قطره اشک سوخته، یک مهره گِل است
دریا و کان نظر به محیط سخای تو
خاک سیه به کاسه نمرود میکند
هر پشهای که بال زند در هوای تو
در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟
هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو
عام است التفات کهن خرقه عقول
تشریف عشق تا به که بخشد عطای تو
غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیست
این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟
عمر ابد که خضر بود سایه پرورش
سروی است پست بر لب آب بقای تو
صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟
ای صد هزار جان مقدس فدای تو
#صائب_تبریزی
@chaameghazal ⛱
عالم پُر است از تو و خالی است جای تو
هر چند کائنات گدای در تو اند
یک آفریده نیست که داند سرای تو
تاج و کمر چو موج و حباب است ریخته
در هر کنارهای ز محیط سخای تو
آیینهخانهای است پر از آفتاب و ماه
دامان خاک تیره ز موج صفای تو
هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغل
هر خار میکُند به زبانی ثنای تو
یک قطره اشک سوخته، یک مهره گِل است
دریا و کان نظر به محیط سخای تو
خاک سیه به کاسه نمرود میکند
هر پشهای که بال زند در هوای تو
در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟
هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو
عام است التفات کهن خرقه عقول
تشریف عشق تا به که بخشد عطای تو
غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیست
این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟
عمر ابد که خضر بود سایه پرورش
سروی است پست بر لب آب بقای تو
صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟
ای صد هزار جان مقدس فدای تو
#صائب_تبریزی
@chaameghazal ⛱
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA