دانلود روبیکا
۱۹ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۹ تیر
کافه ی تنهایی
امــروز
دلــم تنگ دیــروزی است
که میگفتــی :
“فردایــت را می ســـازم …”
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
بگذار دنیای من سیاه‌تر از این باشد، زمانی که تو نیستی، برق الماس و سیاهی ذغال برایم فرقی ندارد.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
دلخوریام دونه دونه جمع شد تبدیل شد به سکوت…..
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
‌‌رفتنت زیاد مهم نبود که!
اصلا مهم نبود که رفتی و بیخیالم شدی!
جوری که رفتی خیلی بد بود!
وقتی فکر میکردم من ، منی که چندین بار
نه گفتم و فکر کردم بالاخره آدم درست رو پیدا کردم
همونجا ولم کردی و تموم شدی!
وقتی دردامو برات توضیح دادم؛
وقتی چیزایی که ازش خجالت میکشم
وقتی چیزایی که ازش میترسم
وقتی چیزای عجیبی که دوستشون داشتم
وقتی خودمو بهت توضیح دادم!
کتابمو بستی و انداختیم یه گوشه تا خاک بخورم!
همینقدر بد جنس و بی احساس!
‌و این بود که درد داشت!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
دیگه خوبم.
حتی اگه حالم بد باشه خوبم.
حتی اگه قلبم تو دستم باشه خوبم.
حتی اگه تو اشکام غرق شده باشم خوبم.
حتی اگه نفسم بالا نیاد خوبم.
میدونی؛دیگه خوب تر از این نمیشم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
عبارت " شکسته شدن قلب " کاملا علمیه!
وقتی ناراحتی و دلسردی به اوج خودش برسه
مثل شکست عشقی خوردن و از دست دادن عزیزی؛
بعضی از رگ های قلب پاره میشن و
فشار خون بالا می‌ره و خون لخته به وجود میاد!
ضربان قلب پایین میاد و خون به مغز نمی‌رسه!
و مغز ناراحت و ناراحت می‌مونه!
تا زمانی که کم کم رگ ها ترمیم بشن!
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
•"آرزوهایی کہ زیرِ خروارها خاک، دفن شدند"

چند روز پیش یہ متن خوندم، دلم بدجور گرفت... نوشتہ بود:« نرخ دیہ‌ی جنین پسر ۴۸۰ میلیون
نرخ دیہ‌ی جنین دختر ۲۴۰ میلیون
نرخ دیہ‌ی جنینی کہ جنسیتش مشخص نباشہ ۳۶۰ میلیون... یعنی حتیٰ بی جنسیت بودن هم بہتر از دختر بودنہ.»
حالا اینارو بیخیال... میخوام چندتا جملہ بگم کہ بہ گوش همہ‌مون آشناست.
- با صدای بلند نخند، حیا نداری مگہ؟
- بی‌صدا اشک بریز، صداتو نامحرم می‌شنوه...
- حقِ عاشق شدن نداری، بشین تا یکی بیاد خواستگاریت...
- تنہا نرو بیرون، مردُم حرف در میارن...
- موهاتو بزار زیرِ شال، جامعہ رو به فساد می‌کِشی.
باشہ، ولی مگہ حق انتخاب نداریم؟
هِہ... چہ سوالیہ آخه! دخترا کہ حقِ انتخاب ندارن! دخترا کہ آدم نیستن! دخترا کہ دل ندارن.
یہ‌روز با داس، یہ‌روز بہ دست پدر، یہ‌روز بہ دست همسر، یہ‌روز با اسید، یہ‌روز با تَوَهُمِ ناموس بودن؛ در آخر هم بہ جُرم دختر بودن، ما رو می‌کُشن... اصلا با این وضع، زنده بمونیم کہ چی بشہ؟ وقتی آزادی و حقِ انتخاب نداریم، مُردن بہتره... آره، من مُردن‌و بہ زندانی بودن ترجیح میدم...
«بہ امید روزی کہ دختران هم آزاد باشند»
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
ساعتهــــا به این می اندیشم ، که چرا زنــــده ام هنـــوز
مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو میمیرم
خدا یادش رفته است مرا بکشــــد
یا تــــــو قرار است برگردی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۰ تیر
کافه ی تنهایی
مَن چیزیم نیس 🙂 فَقَط اَز دَرون مُردَم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۱ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ تیر
کافه ی تنهایی
‌هنوز هم سَر میزنم به کوچه ای که وسطش گم شدم ، غرورم رو کَندم و از تمنا پر شدم جهان هم ایستاده بود من ایستاده توی گردباد و بُهبُهَش بارون میخورد سُر رو طُره ی موهات عجیب شعله ای داشت جمله ی کوتاهت دست هات حلقه زده بودن دور زانو هات میزدم لگد زیر زانو های قانون هام زور دلم نمیرسید به نفوذ چشم هات چمباته زده بودم بین پلک هات هر لحظه نفس میکشیدمت محکوم به حبس ولی شیفته یِ زندان ، انتهای دهلیز خاکستری دلم یه صدایی میگفت که به طرفت برم درونم میدوییدم توی تونل های تاریک مگه میشه که به کلمه بگم؟من از خط مقدم روزگار خشنم خسته پناه آوردم به کلبه دِنجت تموم نقش هام رو پشت در گذاشتم جا تا ببندم یه نقش کنج ذهنت ولی مگه زندگی به همین آسونیه؟ شاید خوش خیالی نیازمند نابودیه هنوز هم سَر میزنم به اون کوچه کوچه ای که واسه من همیشه بارونیه.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ تیر
کافه ی تنهایی
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، اما من نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان تو و من نیست غریبی‌است
صدبار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟!

انگار که یک کوه سفره کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه‌ی سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خودم رآ بکشانم

ای عشق! مرا پیش تر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن و او زنده بمانم
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ تیر
کافه ی تنهایی
دیدی آن را که تو خواندی
به جهان یارترین ؟

سینه را ساختی
از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت:
«منم بهر تو غمخوارترین !»

چه دل آزارترین شد
چه دل آزارترین ...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ تیر
کافه ی تنهایی
کسی به شدتِ تو
به سخره ام کوبید
و من فرو رفتم
به قعر دریا ها
که قعر دریا ها
پُر از مزار شود
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ تیر
کافه ی تنهایی
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA