۳۱ شهریور
۳۱ شهریور
۱ مهر
نجیب زاده ی تاریکی
-زَخمآ یادِگار میشَن دَردآ تَجرُبِه-
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ مهر
نجیب زاده ی تاریکی
میگذرونم با بگایی ترین حال ممکن؛
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱ مهر
۲ مهر
۲ مهر
۴ مهر
نجیب زاده ی تاریکی
فرهاد با چشم خون دید تن به دیگری دادن شیرینش را.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۴ مهر
۴ مهر
۱۴ مهر
نجیب زاده ی تاریکی
هرکی داره با غمی میجنگه که ما ازش خبر نداریم واقعا آدمو مهربونتر میکنه....
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۵ مهر
نجیب زاده ی تاریکی
هیچ وقت خاکستر قلبتون رو از دست ندین:)
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ مهر
۱۶ مهر
۱۸ آذر
نجیب زاده ی تاریکی
شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران
من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم؟
-لادری.
من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم؟
-لادری.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ دی
۱۷ دی
نجیب زاده ی تاریکی
سعی داشتم جسد سرد خودم رو از اعماق اقیانوس بیرون بکشم،اما...
من که حالا جسدی بیش نبود توان قبلی رو نداشتم تا جسمی سنگین که فشار آب سرد و شور سنگین ترش میکرد به ساحل ببرم
اما هنوز هم شوری آب زخم های بی شمار بدنم را میسوزاند ...
و تنها چیزی که در میان این درد ها برایم دلنشین بود
چشمانی به رنگ قهوه ای و شیرینی همانند کارامل بود.
من که حالا جسدی بیش نبود توان قبلی رو نداشتم تا جسمی سنگین که فشار آب سرد و شور سنگین ترش میکرد به ساحل ببرم
اما هنوز هم شوری آب زخم های بی شمار بدنم را میسوزاند ...
و تنها چیزی که در میان این درد ها برایم دلنشین بود
چشمانی به رنگ قهوه ای و شیرینی همانند کارامل بود.
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ دی
نجیب زاده ی تاریکی
ساعت از 12 گذشته بود، روز جدیدی با تاریکی مطلق اغاز شد، ولی این روز جدید هیچ تفاوتی نداشت...
تکه سنگی سیاه در دست داشت که مردم او قلب نامگذاری کرده بودند ...
داشت خاکستر را که به روی سنگ بود پاک میکرد اما نه تنها پاک نمیشد بلکه اثار تیز بال های پروانه که حال به جسد های زیبا تبدیل شده بودند به روی خود داشت
لبخندی به روی تکه سنگ قلب نامگذاری شده زد و احساس کرد که چگونه میان انبوهی از طناب ها که به گلویش پیچیدند و تکه سنگ قلب نامی که به میان دستها در حال فشردن بود تا از بین برود... این جادوی تاریکی مطلق بود، او اگر موفق به فرار از انبوه طناب ها میشد حتی بدون قلب... طولی نمیکشید که پادشاه تاریکی نام میگرفت
اما او تکه ی بزرگ قلبش را به چشمانی باخته بود که تنها نگاه سرد شدن نسیب او میشد
ای حکایت یکشب به دست ظلمت و تاریکیست هر روز بد تر خواهد شد...
_نجیب زاده ی تاریکی
_18/December/2024/kim
تکه سنگی سیاه در دست داشت که مردم او قلب نامگذاری کرده بودند ...
داشت خاکستر را که به روی سنگ بود پاک میکرد اما نه تنها پاک نمیشد بلکه اثار تیز بال های پروانه که حال به جسد های زیبا تبدیل شده بودند به روی خود داشت
لبخندی به روی تکه سنگ قلب نامگذاری شده زد و احساس کرد که چگونه میان انبوهی از طناب ها که به گلویش پیچیدند و تکه سنگ قلب نامی که به میان دستها در حال فشردن بود تا از بین برود... این جادوی تاریکی مطلق بود، او اگر موفق به فرار از انبوه طناب ها میشد حتی بدون قلب... طولی نمیکشید که پادشاه تاریکی نام میگرفت
اما او تکه ی بزرگ قلبش را به چشمانی باخته بود که تنها نگاه سرد شدن نسیب او میشد
ای حکایت یکشب به دست ظلمت و تاریکیست هر روز بد تر خواهد شد...
_نجیب زاده ی تاریکی
_18/December/2024/kim
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ دی
۱۷ دی
۱۷ دی
نجیب زاده ی تاریکی
دگر هیچ کس همانند من به پرستش تو نمی پردازد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۷ دی
۱۷ دی
نجیب زاده ی تاریکی
چنل انتقال پیدا میکنه و خوشحالم میکنین باز هم کنارم باشین
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ دی