۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دایه هجده ساله..smiling_imp🥂hotsprings️
#𝑃𝑎𝑟𝑡_64
خودمم خوب میدونستم ترسیدم و رنگ به رخ ندارم ،حتی خیسی خون روی صورتمم رو هم حس میکردم اما ترس از دکتر نمیذاشت آروم بگیرم.
بچه رو از بغل آلما بیرون کشیدم و گفتم:
-من خوبم حاجی...باید برم
آلما کنارم نشست و در حالیکه توی اون فاصله جعبه کمک های اولیه رو آورده بود با لحن بچگونه و مهربونی گفت:
-بشین قلبونت بلم
اول زخمت و پانسمان کنم بعد هر جا خواستی برو
حین شستشوی زخمم گفت:
-میدونی...آخه خیلی ذوق داشتم
هیچکی نمیدونه برگشتم ایران جز بابام
میخواستم مهمونی بگیرم همه رو سوپرایز کنم که اینجوری شد
حوصله حرفای دختر رو نداشتم ،اما خیلی مهربون و بامزه بود و استرسم رو کم میکرد:
-راستی ...من الما هستم
اسم تو چیه؟!
لبخند بیجونی زدم و گفتم:
-منم گلابم ...همه بهم میگن گلی
آلما میخواست جوابم رو بده که تلفنش زنگ خورد و با دست روی سرش کوبید:
-یا خدا...تو رو جون الما هیچی نگیا
بابامه...کله مو میکنه
با همون دستپاچگی لبخندی زد و تماس تصویری که برقرار شد نگاهم روی تصویر اون مرد خیره موند.
آلما فورا گفت:
-سلام باباخان...احوال خانزاده ؟
ایام به کامه ارباب؟
مرد نگاه تیزی بهم انداخت و گفت:
-دارم میام تهران آلما
فقط خدا به دادت برسه مامانت نفهمه تصادف کردی
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
#𝑃𝑎𝑟𝑡_64
خودمم خوب میدونستم ترسیدم و رنگ به رخ ندارم ،حتی خیسی خون روی صورتمم رو هم حس میکردم اما ترس از دکتر نمیذاشت آروم بگیرم.
بچه رو از بغل آلما بیرون کشیدم و گفتم:
-من خوبم حاجی...باید برم
آلما کنارم نشست و در حالیکه توی اون فاصله جعبه کمک های اولیه رو آورده بود با لحن بچگونه و مهربونی گفت:
-بشین قلبونت بلم
اول زخمت و پانسمان کنم بعد هر جا خواستی برو
حین شستشوی زخمم گفت:
-میدونی...آخه خیلی ذوق داشتم
هیچکی نمیدونه برگشتم ایران جز بابام
میخواستم مهمونی بگیرم همه رو سوپرایز کنم که اینجوری شد
حوصله حرفای دختر رو نداشتم ،اما خیلی مهربون و بامزه بود و استرسم رو کم میکرد:
-راستی ...من الما هستم
اسم تو چیه؟!
لبخند بیجونی زدم و گفتم:
-منم گلابم ...همه بهم میگن گلی
آلما میخواست جوابم رو بده که تلفنش زنگ خورد و با دست روی سرش کوبید:
-یا خدا...تو رو جون الما هیچی نگیا
بابامه...کله مو میکنه
با همون دستپاچگی لبخندی زد و تماس تصویری که برقرار شد نگاهم روی تصویر اون مرد خیره موند.
آلما فورا گفت:
-سلام باباخان...احوال خانزاده ؟
ایام به کامه ارباب؟
مرد نگاه تیزی بهم انداخت و گفت:
-دارم میام تهران آلما
فقط خدا به دادت برسه مامانت نفهمه تصادف کردی
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دایه هجده ساله..smiling_imp🥂hotsprings️
#𝑃𝑎𝑟𝑡_65
با حسرت به اون پدر و دختر نگاه کردم،چقدر نگران آلما بود.
بابای خوشتیپی که با موهای جوگندمیش خوشتیپ تر به نظر میرسید.
با اینکه سنش به ۵۰ میرسید اما چهار شونه و با ابهت بود.
خیره بهشون بودم که آلما با دستپاچگی گوشی رو به طرفم چرخوند و گفت:
-بابا ...به خدا هیچی نشده،خودت ببین
بچه که نیستم اگه یه چیزیش بشه میبرمش بیمارستان
کنارم نشست و با لحن پر از التماس گفت:
-گلی جونم خودت به بابام بگو
با اینکه بغض توی گلوم نشسته و احساس تنهایی و غربت میکردم لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
-سلام عمو...لطفا نیاید من خوبم
نگران نباشید
مرد برای چند لحظه توی سکوت به چشمام خیره شد،نگاهش توی چشمام میچرخید.
سرش رو جلوتر آورد و گفت:
-اسمت چیه دخترم؟
-گلی!
بابای آلما سری تکون داد و گفت:
-مطمئنی حالت خوبه؟
سر درد و سر گیجه نداری؟
تاری دید،سوزش چشم،حالت تهوع
اگه هر کدوم و داری بگو حاج بابا همین الان تو رو ببره بیمارستان تا من خودم و برسونم
-نه مشکل خاصی ندارم...
شما نگران نباشید
با صدای ظریف زنونه ای آلما توی سرش کوبید و گفت:
-بابا...تو رو خدا به مامان نگیا
الان پا میشه میاد تهران...
صدای زن به حدی قشنگ بود دلم میخواست چهره اش رو ببینم اما مرد چشم غره ای به آلما رفت و تماس قطع شد.
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
#𝑃𝑎𝑟𝑡_65
با حسرت به اون پدر و دختر نگاه کردم،چقدر نگران آلما بود.
بابای خوشتیپی که با موهای جوگندمیش خوشتیپ تر به نظر میرسید.
با اینکه سنش به ۵۰ میرسید اما چهار شونه و با ابهت بود.
خیره بهشون بودم که آلما با دستپاچگی گوشی رو به طرفم چرخوند و گفت:
-بابا ...به خدا هیچی نشده،خودت ببین
بچه که نیستم اگه یه چیزیش بشه میبرمش بیمارستان
کنارم نشست و با لحن پر از التماس گفت:
-گلی جونم خودت به بابام بگو
با اینکه بغض توی گلوم نشسته و احساس تنهایی و غربت میکردم لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
-سلام عمو...لطفا نیاید من خوبم
نگران نباشید
مرد برای چند لحظه توی سکوت به چشمام خیره شد،نگاهش توی چشمام میچرخید.
سرش رو جلوتر آورد و گفت:
-اسمت چیه دخترم؟
-گلی!
بابای آلما سری تکون داد و گفت:
-مطمئنی حالت خوبه؟
سر درد و سر گیجه نداری؟
تاری دید،سوزش چشم،حالت تهوع
اگه هر کدوم و داری بگو حاج بابا همین الان تو رو ببره بیمارستان تا من خودم و برسونم
-نه مشکل خاصی ندارم...
شما نگران نباشید
با صدای ظریف زنونه ای آلما توی سرش کوبید و گفت:
-بابا...تو رو خدا به مامان نگیا
الان پا میشه میاد تهران...
صدای زن به حدی قشنگ بود دلم میخواست چهره اش رو ببینم اما مرد چشم غره ای به آلما رفت و تماس قطع شد.
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دایه هجده ساله..smiling_imp🥂hotsprings️
#𝑃𝑎𝑟𝑡_66
بعد از کلی مکافات بالاخره تونستم آلما رو راضی کنم که باید برگردم خونه و حالم خوبه.
من توی اون لحظه اگه سرمم قطع میشد ناراحت نمیشدم فقط از برگشتن دکتر میترسیدم .
آلما درک نمیکرد که من از چی میترسم.
وارد حیاط که شدیم گوشیم رو بیرون آوردم و تازه متوجه شدم که دکتر ۳۰ بار زنگ زده.
بدون اینکه وارد پیامک ها بشم گالری رو باز کردم و گفتم:
-شما میدونی این ساختمون کجاست؟
چند تا کوچه با شما فاصله داره
ولی من چون تازه اومدم نمیدونم
آلما عکس رو به حاج بابا نشون داد و پیرمرد گفت:
-آره...ساختمون ارکیده ست
۲ تا کوچه فاصله داریم...
آلما اینبار یکی از ماشین هاش رو از پارکینگ بیرون آورد و گفت:
-بشین خودم میرسونمت
اونقدر دلشوره داشتم که تعارف نکردم و سوار شدم.
حتی جرات نداشتم دوباره تلفنم رو روشن کنم و تماس های دکتر رو ببینم.
نمیفهمیدم آلما چی میگه،یا از کدوم کوچه رد شد و ماشین جلوی ساختمون نگهداشت.
اونقدر هول کرده بودم که با دستپاچگی خداحافظی کردم و وارد ساختمون شدم، سوار آسانسور که شدم شروع کردم به جویدن پوست لبم.
از استرس داشتم بالا میاوردم.
چند لحظه بعد از آسانسور که پیاده شدم دکتر با حالت برزخی به طرفم اومد.
بچه رو که از توی بغلم بیرون کشید و دستش سنگینش توی صورتم نشست.
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
#𝑃𝑎𝑟𝑡_66
بعد از کلی مکافات بالاخره تونستم آلما رو راضی کنم که باید برگردم خونه و حالم خوبه.
من توی اون لحظه اگه سرمم قطع میشد ناراحت نمیشدم فقط از برگشتن دکتر میترسیدم .
آلما درک نمیکرد که من از چی میترسم.
وارد حیاط که شدیم گوشیم رو بیرون آوردم و تازه متوجه شدم که دکتر ۳۰ بار زنگ زده.
بدون اینکه وارد پیامک ها بشم گالری رو باز کردم و گفتم:
-شما میدونی این ساختمون کجاست؟
چند تا کوچه با شما فاصله داره
ولی من چون تازه اومدم نمیدونم
آلما عکس رو به حاج بابا نشون داد و پیرمرد گفت:
-آره...ساختمون ارکیده ست
۲ تا کوچه فاصله داریم...
آلما اینبار یکی از ماشین هاش رو از پارکینگ بیرون آورد و گفت:
-بشین خودم میرسونمت
اونقدر دلشوره داشتم که تعارف نکردم و سوار شدم.
حتی جرات نداشتم دوباره تلفنم رو روشن کنم و تماس های دکتر رو ببینم.
نمیفهمیدم آلما چی میگه،یا از کدوم کوچه رد شد و ماشین جلوی ساختمون نگهداشت.
اونقدر هول کرده بودم که با دستپاچگی خداحافظی کردم و وارد ساختمون شدم، سوار آسانسور که شدم شروع کردم به جویدن پوست لبم.
از استرس داشتم بالا میاوردم.
چند لحظه بعد از آسانسور که پیاده شدم دکتر با حالت برزخی به طرفم اومد.
بچه رو که از توی بغلم بیرون کشید و دستش سنگینش توی صورتم نشست.
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دایه هجده ساله..smiling_imp🥂hotsprings️
#𝑃𝑎𝑟𝑡_67
سایه دکتر با اون قد بلند و شونه های پهنش روی تنم سایه انداخته بود.
شبیه یه هیولا که انگار میخواست گلی رو ببلعه.
پناه گریه میکرد اما من شبیه کسی بودم که از پا وارونه بین زمین و هوا معلق مونده.
ضرب دستش اونقدر سنگین بود که به عقب پرت شدم و مات و مبهوت بهش خیره موندم.
حتی نمیتونستم دستم رو بالا بیارم و روی جای سیلی بذارم.
صورتم درد میکرد.
حتی فکم و دندونام.
باورم نمیشد کتکم زده باشه.
انگار که خواب میدیدم.
من حتی باورم نمیشد ولی با اون حرص و عصبانیت به طرفم هجوم اورد ، به یقه ام چنگ زد و تنم رو محکم به دیوار کوبید.
شبیه یه عروسک سبک توی هوا پرت شدم و تنم به دیوار سرد و سنگی برخورد کرد.
دکتر دوباره یه یقه ام چنگ زد و تنم رو بالا اورد و غرید:
-کدوم گوری رفته بودی دختره ی ه..ر جایی؟
بچه منو کجا برده بودی؟
نگفتی پیدات کنم پدرت و در میارم؟
کتفم درد میکرد اما غرورم بیشتر.
مغزم روی کلمه هرجایی قفل کرده بود.
مخصوصا وقتیکه دستش بالا رفت و دوباره توی صورتم کوبیده شد.
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
#𝑃𝑎𝑟𝑡_67
سایه دکتر با اون قد بلند و شونه های پهنش روی تنم سایه انداخته بود.
شبیه یه هیولا که انگار میخواست گلی رو ببلعه.
پناه گریه میکرد اما من شبیه کسی بودم که از پا وارونه بین زمین و هوا معلق مونده.
ضرب دستش اونقدر سنگین بود که به عقب پرت شدم و مات و مبهوت بهش خیره موندم.
حتی نمیتونستم دستم رو بالا بیارم و روی جای سیلی بذارم.
صورتم درد میکرد.
حتی فکم و دندونام.
باورم نمیشد کتکم زده باشه.
انگار که خواب میدیدم.
من حتی باورم نمیشد ولی با اون حرص و عصبانیت به طرفم هجوم اورد ، به یقه ام چنگ زد و تنم رو محکم به دیوار کوبید.
شبیه یه عروسک سبک توی هوا پرت شدم و تنم به دیوار سرد و سنگی برخورد کرد.
دکتر دوباره یه یقه ام چنگ زد و تنم رو بالا اورد و غرید:
-کدوم گوری رفته بودی دختره ی ه..ر جایی؟
بچه منو کجا برده بودی؟
نگفتی پیدات کنم پدرت و در میارم؟
کتفم درد میکرد اما غرورم بیشتر.
مغزم روی کلمه هرجایی قفل کرده بود.
مخصوصا وقتیکه دستش بالا رفت و دوباره توی صورتم کوبیده شد.
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دایه هجده ساله..smiling_imp🥂hotsprings️
#𝑃𝑎𝑟𝑡_68
دکتر که از سکوتم کفری شده بود بازم از بین دندونای کلید شده غرید:
-دِ حرف بزن تا زبونت و از حلقومت نکشیدم بیرون
اما گلی لال شده بود.
نمیتونستم حتی زبونم رو تکون بدم.
از بچگی همین مشکل رو داشتم،هر دفعه که میترسیدم لال میشدم و زبونم توی دهنم نمیچرخید.
صدام میرفت و ساعت ها طول میکشید تا دوباره به حرف بیام.
سیلی بعدی رو که نوش جان کردم اشکام قطره قطره از چشمام چکید.
دکتر از عصبانیت رگ دستاش بیرون زده بود.
بهش حق میدادم،نگران بچه اش بود.
داشت دیوونه میشد ولی چرا نمیذاشت حرف بزنم.
چرا نمیفهمید ازش میترسم.
با خنده هیستریکی گفت گفت:
-حرف نمیزنی، نه؟
لال مونی گرفتی؟
ایرادی نداره ،من بلدم با ح..رومزاده هایی مثل تو چجوری رفتار کنم
نیشخندی زد و با حالت تهدید ادامه داد:
-پلیس تا چند دیقه دیگه میاد، جواب شون و خودت میدی
با قدمای بلند به طرف در ورودی رفت.
چنان عصبانی بود که میترسیدم بلایی بدتری سرم بیاره.
اما ساک و لباسام رو جلوی پاهام پرت کرد و گفت:
-همینجا میمونی تا پلیس برسه
بعد از این که به سوالاشون جواب دادی گورت و گم میکنی و میری همون قبرستونی که ازش اومدی
گدا زاده رو چه به زندگی تو پنتهوس
یابو برت داشت!
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
#𝑃𝑎𝑟𝑡_68
دکتر که از سکوتم کفری شده بود بازم از بین دندونای کلید شده غرید:
-دِ حرف بزن تا زبونت و از حلقومت نکشیدم بیرون
اما گلی لال شده بود.
نمیتونستم حتی زبونم رو تکون بدم.
از بچگی همین مشکل رو داشتم،هر دفعه که میترسیدم لال میشدم و زبونم توی دهنم نمیچرخید.
صدام میرفت و ساعت ها طول میکشید تا دوباره به حرف بیام.
سیلی بعدی رو که نوش جان کردم اشکام قطره قطره از چشمام چکید.
دکتر از عصبانیت رگ دستاش بیرون زده بود.
بهش حق میدادم،نگران بچه اش بود.
داشت دیوونه میشد ولی چرا نمیذاشت حرف بزنم.
چرا نمیفهمید ازش میترسم.
با خنده هیستریکی گفت گفت:
-حرف نمیزنی، نه؟
لال مونی گرفتی؟
ایرادی نداره ،من بلدم با ح..رومزاده هایی مثل تو چجوری رفتار کنم
نیشخندی زد و با حالت تهدید ادامه داد:
-پلیس تا چند دیقه دیگه میاد، جواب شون و خودت میدی
با قدمای بلند به طرف در ورودی رفت.
چنان عصبانی بود که میترسیدم بلایی بدتری سرم بیاره.
اما ساک و لباسام رو جلوی پاهام پرت کرد و گفت:
-همینجا میمونی تا پلیس برسه
بعد از این که به سوالاشون جواب دادی گورت و گم میکنی و میری همون قبرستونی که ازش اومدی
گدا زاده رو چه به زندگی تو پنتهوس
یابو برت داشت!
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دایه هجده ساله..smiling_imp🥂hotsprings️
#𝑃𝑎𝑟𝑡_69
بهمگفته بود گ..دا زاده.
کتکی که خورده بودم یه طرف،توهین و تحقیر هاش ریشه ام رو داشت میسوزوند.
من عادت داشتم به کتک.
بابام همیشه میزد.
کافی بود پام رو کج بذارم یه کت..ک جانانه نوش جان میکردم اما تحقیر هیچ وقت عادی نمیشد.
دکتر به همراه پناه ازم رو گرفت و در حالیکه دخترک گریه میکرد وارد خونه شدن.
تنها که شدم بغضم ترکید.
صورتم خیس شده و اشک هام روی شالم فرود میاومد.
با همون حال خراب لباسام رو توی ساک چپوندم و به طرف راه پله ها رفتم.
روی همون پله اول نشستم و تنم رو به دیوار تکیه دادم و منتظر پلیس شدم.
حالا چطور برمیگشتم خونه.
چه جوابی به مامان و بابام میدادم.
به محض جاگیر شدنم به مامانم زنگ زده و با ذوق از خونه و زندگیم تعریف کرده بودم.
ازم خواسته بود عکس بفرستم تا به عمه ها و زن عموهام نشون بده تا از حسادت بترکن.
اگه بعد از ۲ روز برمیگشتم سر شکسته میشدن.
جواب فامیل رو بعد از آبروریزی ازدواجم با پیمان چی میدادن.
صدای گریه پناه یه لحظه هم قطع نمیشد،درست مثل گریه ی من .
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
#𝑃𝑎𝑟𝑡_69
بهمگفته بود گ..دا زاده.
کتکی که خورده بودم یه طرف،توهین و تحقیر هاش ریشه ام رو داشت میسوزوند.
من عادت داشتم به کتک.
بابام همیشه میزد.
کافی بود پام رو کج بذارم یه کت..ک جانانه نوش جان میکردم اما تحقیر هیچ وقت عادی نمیشد.
دکتر به همراه پناه ازم رو گرفت و در حالیکه دخترک گریه میکرد وارد خونه شدن.
تنها که شدم بغضم ترکید.
صورتم خیس شده و اشک هام روی شالم فرود میاومد.
با همون حال خراب لباسام رو توی ساک چپوندم و به طرف راه پله ها رفتم.
روی همون پله اول نشستم و تنم رو به دیوار تکیه دادم و منتظر پلیس شدم.
حالا چطور برمیگشتم خونه.
چه جوابی به مامان و بابام میدادم.
به محض جاگیر شدنم به مامانم زنگ زده و با ذوق از خونه و زندگیم تعریف کرده بودم.
ازم خواسته بود عکس بفرستم تا به عمه ها و زن عموهام نشون بده تا از حسادت بترکن.
اگه بعد از ۲ روز برمیگشتم سر شکسته میشدن.
جواب فامیل رو بعد از آبروریزی ازدواجم با پیمان چی میدادن.
صدای گریه پناه یه لحظه هم قطع نمیشد،درست مثل گریه ی من .
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دایه هجده ساله..smiling_imp🥂hotsprings️
#𝑃𝑎𝑟𝑡_70
حدودا یک ساعتی میشد که پناه توی خونه گریه میکرد،هنوز پلیس هم نیومده بود.
سر چرخوندم و با ناراحتی به در بسته نگاه کردم ،دلم برای بچه میسوخت،اون طفلی گناهی نداشت.
به پدرش هم حق میدادم که نگران بشه.
۳۰ بار بهم زنگ زد،پیام داد و من بی جواب گذاشتم.
ولی اون رفتار هم حقم نبود،خودش اجازه داد که برم بیرون.
حالا دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
هم برای بچه.
هم برای خودم.
حالا دیگه نه درد کتک برام مهم بود،نه تحقیر ها.
فقط از پلیس میترسیدم.
اگه به جرم دزدیدن بچه زندانی میشدم چی.
کسی رو توی تهران نداشتم که نجاتم بده.
بابامم چیزی نداشت که برای وثیقه گرو بذاره.
اگه خونه آلما رو یادم میموند خوب میشد،لااقل به عنوان شاهد میاومد و میگفت که تصادف کردم.
یا شایدم اونم خودش رو توی دردسر نمی انداخت ،منکه اصلا نمیشناختمش.
با استرس به پایین پله ها زل زده و خودم رو هیستریک تکون میدادم که حس کردم یه نفر بالای سرم وایساده.
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
#𝑃𝑎𝑟𝑡_70
حدودا یک ساعتی میشد که پناه توی خونه گریه میکرد،هنوز پلیس هم نیومده بود.
سر چرخوندم و با ناراحتی به در بسته نگاه کردم ،دلم برای بچه میسوخت،اون طفلی گناهی نداشت.
به پدرش هم حق میدادم که نگران بشه.
۳۰ بار بهم زنگ زد،پیام داد و من بی جواب گذاشتم.
ولی اون رفتار هم حقم نبود،خودش اجازه داد که برم بیرون.
حالا دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
هم برای بچه.
هم برای خودم.
حالا دیگه نه درد کتک برام مهم بود،نه تحقیر ها.
فقط از پلیس میترسیدم.
اگه به جرم دزدیدن بچه زندانی میشدم چی.
کسی رو توی تهران نداشتم که نجاتم بده.
بابامم چیزی نداشت که برای وثیقه گرو بذاره.
اگه خونه آلما رو یادم میموند خوب میشد،لااقل به عنوان شاهد میاومد و میگفت که تصادف کردم.
یا شایدم اونم خودش رو توی دردسر نمی انداخت ،منکه اصلا نمیشناختمش.
با استرس به پایین پله ها زل زده و خودم رو هیستریک تکون میدادم که حس کردم یه نفر بالای سرم وایساده.
⎯⎯⎯⎯⎯⎯ㅤ𔘓 ⎯⎯⎯⎯⎯⎯
𓍼 𓈒 ࣪ ..🦢
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
#پارت_کامل_PDFرمان smiling_impfireno_entry_sign
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼anger
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💢
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼cherry_blossom
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼anger
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💢
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼cherry_blossom
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۳ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
اگه دوست داری فایل کامل رمان بخونی وقت و حوصله روزی یه پارت رو نداری
فقط با ثبت نام در سایت رمان دریافتش کنیدpoint_down
.
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼kiss
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💋
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💋
.
داخل سایت ثبت نام کنید طبق چیزی گه ازتون میخوادpurple_heart
بعد اسم رمانی که میخوای سرچ کنbouquet
فقط با ثبت نام در سایت رمان دریافتش کنیدpoint_down
.
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼kiss
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💋
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💋
.
داخل سایت ثبت نام کنید طبق چیزی گه ازتون میخوادpurple_heart
بعد اسم رمانی که میخوای سرچ کنbouquet
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
برداشتی بپاکمinterrobang️rageneutral_face
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
قشنگام با بعضی از شماره ها پیدیاف رو واستون نمیاره اگه پی دی اف واستون نیومد داخل سایت بالا خروج بزنید و دوباره با سایتمون وارد شین و شماره دیگه رو وارد کنید تا واستون باز شه green_heartribbonheart_eyes
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
من قربون شما نرم؟🥹
داره محدودیت پر میشه سریع تر برید xxxsee_no_evil
داره محدودیت پر میشه سریع تر برید xxxsee_no_evil
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دلبرامم آمادید بریم پارت🤤green_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
#پارت_کامل_PDFرمان smiling_impfireno_entry_sign
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼anger
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💢
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼cherry_blossom
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼anger
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💢
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼cherry_blossom
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۴ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
قشنگامم خودتون خسته نمیشین هر شب میاین پارت میخونین؟؟worried خب وارد سایت بالا شید و PDFرمان دلخواه تو بردار دیگ مجبور نیسی منتظر پارتامون باشید🤫heart️
پی دی اف کامل رمـان تقدیم به شماheart_eyes🥳
پی دی اف کامل رمـان تقدیم به شماheart_eyes🥳
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دلبرامheart️ نویسنده لطف کرد کل پارت ها رو به صورت پی دی اف داخل یه سایت گذاشت که فقط باید احراز هویت کنید سایتو گذاشتم برید احراز رو کامل کنید و برید کل پارت هارو بخونیددد🤤relaxed️ point_up_2
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
از سه ماه پیش تا الان 588 هزار ثبت نامی و دریافتی پی دی اف داشتیم🫠
مثل سایتای قبلی نیست این فروشگاه خودمونه و قابل اعتماد🥹
مثل سایتای قبلی نیست این فروشگاه خودمونه و قابل اعتماد🥹
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
بعضی کانال ها میان روزی 1پارت میزارن مردمو اذیت میکننneutral_faceneutral_face
فقط با ثبت نام پارت اول تا پایانی را در پی دی اف مطالعه کنpoint_up️
فقط با ثبت نام پارت اول تا پایانی را در پی دی اف مطالعه کنpoint_up️
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
قشنگام ب دلیل محدودیت های کپی رایت تنها راه پارت خواندن ب سایت بالاست پی دی اف کامل رمانheart_eyeswhite_check_mark
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۵ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
برداشتی بپاکمinterrobang️rageneutral_face
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دلبرامم آمادید بریم پارت🤤green_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
#پارت_کامل_PDFرمان smiling_impfireno_entry_sign
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼anger
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💢
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼cherry_blossom
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
#پـــــارت1 تــا پـــــــارت آخـــر
بـرای دریافت تـمـامـی پـارـــت هـا smiling_impfire
در سـایــت زیـر ثبـت نـام کـنـیـدpoint_down🏻
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼anger
http://zil.ink/pdf.roman👈🏼💢
http://zil.ink/pdf.roman point_left🏼cherry_blossom
برای پــی دی آف کــامــل ضربه بزن point_up_2fire
بـخـاطــر heart️ حـتمـا بـایـد بـالـای 18 سـال داشتــه بـاشـید اگـر نـداریـد بـا اکانت پـدر یـا مــادر وارد شــویــد
سـایـت معـتـبر و هـیـچ مـشکـل پـیـش نـمـیـاد credit_cardfire
#تـبـلـیـغــاتــتــتتنــیـــســتتتتت
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۶ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
پارت اصلی بدون سان. سور اینجاسsmilepoint_up🏻pray
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ خرداد
رمان دایه هیجده ساله😈❌🥂"
دلبرامم آمادید بریم پارت🤤green_heart
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA19Kدنبال کننده
رمان دایه هیجده ساله
#رمان_دایه_هیجده_ساله
رمان قلدر محل ناز و نیاز لبهات خوشگل کلاسمون رو اعصابم نرو بازوهاتو گاز بگیرم دخمل تپل من نزدیکم نشو متهم من گناهم باش حیا کن پشمک حاجی مار قصر شیطونک بابا لنگ دراز من ناجی من باش دلبری کن برام سرپرست وحشی گریه نکن دخترک لال میخامت تورو اسب سواری بلدی
مشاهده کانال پیامرسان#رمان_دایه_هیجده_ساله
رمان قلدر محل ناز و نیاز لبهات خوشگل کلاسمون رو اعصابم نرو بازوهاتو گاز بگیرم دخمل تپل من نزدیکم نشو متهم من گناهم باش حیا کن پشمک حاجی مار قصر شیطونک بابا لنگ دراز من ناجی من باش دلبری کن برام سرپرست وحشی گریه نکن دخترک لال میخامت تورو اسب سواری بلدی