[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
236دنبال کننده
بِسم الله اَلرحمن اَلرحیم sparkles
.
بزرگ ترین کانال #کافه_رمان

اطلاعات کانالمون @bnbvvcn
مشاهده کانال پیام‌رسان
دانلود روبیکا
۱۵ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
#پارت_1
#دانشجوی_مغرور_من


بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم ، نگاهم به بک گراند گوشیم افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد .

یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم نبود .

جشن ازدواج ما برگزار شد ، و تو عمارت آقاجون یه خونه مجهز ساخته شده بود برای ما زندگیمون رو شروع کردیم ، من عاشقانه دوستش داشتم اون هم طوری وانمود میکرد که من رو دوست داره اما وقتی من هجده ساله شدم یه دعوا درست حسابی با آقاجون افتاد

که هنوز بعد گذشت اون همه سال دلیلش رو نمیدونم ، من رو طلاق داد و برای همیشه گذاشت رفت ، اما من هنوز عاشقش بودم و فراموشش نکرده بودم ، نمیتونستم هیچکس رو به قلبم راه بدم کاش میتونستم دوباره برای یکبار شده صورتش رو ببینم .

_ آناهید داری گریه میکنی !؟

با شنیدن صدای ساناز دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و هول شده گفتم :
_ نه
خواست چیزی بگه که در کلاس باز شد ، سرم پایین بود که صدای آشنایی پیچید :
_ امیرصدرا مشایخ هستم استاد جدید این ترم شما .
این صدا صدای خودش بود مگه میتونستم صداش رو فراموش کنم ، با شک سرم و بلند کردم ، با دیدنش احساس کردم روح از تنم خارج شد خودش بود


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۵ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
پارت بعدی در امار 90point_up
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
leavesfire @babesfni fireleaves
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
#پارت_2
#دانشجوی_مغرور_من


امیرصدرا بود ، استاد جدید این ترم شوهر سابق من بود ، چقدر عوض شده بود صورتش مردونه تر شده بود ، اندامش ورزیده تر شده بود حتی نسبت به سابق خیلی عوض شده بود میشد گفت یه آدم دیگه شده بود ، سریع دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و سرم رو پایین انداختم چونم بشدت داشت میلرزید بغض تو گلوم داشت من رو خفه میکرد هی سعی میکردم ، امیرصدرا پسر عمه من بود ...! یعنی عمه میدونست اون برگشته پس چرا چیزی به ما نگفته بود
داشت حضور غیاب میکرد وقتی به اسم من رسید کمی مکث کرد
_ مهشید نجم .

فقط تونستم دستم رو بالا ببرم که سرش رو بلند کرد برای چند ثانیه نگاهمون گره خورد ، سریع ازش چشم دزدیدم و سرم رو پایین انداختم اون هم بعد تموم شدن لیست بلند شد و شروع کرد به درس دادن ، خیلی جدی بود
همینطور خشک هیچکس جرئت نداشت چیزی بگه ، گاهی نگاهش بهم میفتاد اما نگاهش خیلی سرد و غریبه بود ، پوزخندی کنج لبهام نشست چه توقعی داشتم پس که من رو فراموش نکنه اما مگه میشد .
وقتی ساعت کلاس تموم شد ، وسایلم رو داشتم جمع میکردم که نگاهم به دخترای اطرافش افتاد احساس حسادت مثل خوره افتاد به جون من !
یکی نبود بهم بگه اون تو رو طلاق داد احمق الان ایستادی به چی خیره شدی اما همه ی اینا به کنار باز هم من حسودیم شده بود .
زیر لب فحشی نثارش کردم و با عصبانیت از کلاس خارج شدم ، سوار ماشین خودم شدم و
به سمت خونه روندم انقدر حالم خراب شده بود از دیدن امیرصدرا که نزدیک بود چند بار تصادف کنم ، همین که داخل خونه شدم با ناراحتی به سمت اتاقم داشتم میرفتم که ...


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۷ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
پارت بعدی در امار ¹00point_up
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_3
#دانشجوی_مغرور_من


صدای آقاجون باعث شد وایستم و به سمتش برگردم ، با صدای گرفته گفتم :
_ جان
_ بیا اینجا عزیزم
به سمتش رفتم کنارش نشستم ، دستی به سرم کشید و پرسید :
_ برای چی ناراحت هستی عزیزم !؟
با صدای گرفته ای گفتم :
_ ناراحت نیستم آقاجون دانشگاه درس ...
_ امیرصدرا رو دیدی ...!؟
از اینکه بی مقدمه داشت این سئوال رو میپرسید شکه شده بودم ، چند دقیقه ساکت بهش خیره شدم و بعدش پرسیدم :
_شما از کجا میدونید ؟
_ چون امیرصدرا برگشته و امروز تو دانشگاه شما تدریس میکنه برای همین میدونم ، و وقتی اومدی دیدم حالت چقدر خرابه پس یعنی دیدیش .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ آقاجون خیلی سخت بود
_ میفهمم
_ من دوستش داشتم اما اون من رو طلاق داد ، من حتی سال ها بعد اون قضیه هنوز نتونستم فراموشش کنم و هیچ مردی رو وارد زندگیم کنم ، شاید احمقانه باشه اما من هنوزم خودم رو متعهد به اون میدونم .
آقاجون با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ تو نباید انقدر زود کم بیاری دخترم باید قوی باشی !.
_ چجوری آقاجون فکر میکردم فراموشش کردم ، فکر میکردم با دوباره دیدنش قلبم نمیلرزه اما اینطوری نشد قلبم لرزید و خودم خیلی کم آوردم میفهمید !؟
آقاجون آه تلخی کشید و پرسید :
_ هنوز دوستش داری
_ جونم رو بخاطرش میدم ...!
_ پس صبور باش شاید دوباره تونستی قلبش رو نرم کنی .
_ منظورتون چیه آقاجون !؟
_ امیرصدرا قراره بیاد و با ما زندگی کنه تو این عمارت پیش مادرش .
_ چی !؟
_ بخاطر مادرش برگشته شنیده حالش بد شده برای همین دوباره اومده .
_ پس چرا به من چیزی نگفتید !؟
_ میخواستم تو یه فرصت مناسب بهت بگم .


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
دلــــبر جذاب
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_4
#دانشجوی_مغرور_من


از اتاقم خارج شدم سرم تو گوشیم بود و داشتم با صدای بلند میخندیدم ، پیمان بود داشت مسخره بازی درمیاورد
خوردم به کسی که باعث شد گوشیم از دستم بیفته و خورد و خاکشیر بشه با گریه به گوشیم خیره شدم و شروع کردم به غر زدن
_ گوشیم نازنیم شکست وای خدا الهی چشمهات ...
و همزمان سرم و بلند کردم که با دیدن امیرصدرا ماتم برد ، درسته آقاجون بهم گفته بود امیرصدرا قراره بیاد و با ما زندگی کنه اما هضم این موضوع برای من خیلی سخت بود
_ حواست رو جمع کن جای لاس زدن
چشمهام گرد شد یعنی با من بود الان ، با عصبانیت بهش خیره شدم و فریاد کشیدم :
_ درست حرف بزن عوضی وگرنه به آقاجون میگم چه شکلی داری با من حرف میزنی تو فکر کردی ....
_ بسه حوصله ی شنیدن حرف های تو یکی رو ندارم .
بعدش گذاشت رفت داخل اتاقش و محکم در رو بست ، اتاقش دقیقا کنار اتاق من بود ، اشکام روی صورتم جاری شدند
_ مهشید
با شنیدن صدای عمه مهین مامان امیرصدرا سریع دستی به چشمهای خیس شده ام کشیدم و دستپاچه گفتم :
_ جان عمه ؟
با چشمهای ریز شده به من خیره شد و پرسید :
_ گریه کردی ؟
_ نه عمه چرا باید گریه کنم ، گوشیم شکست عصبی شدم
عمه مشکوک بهم خیره شد میدونستم حرفم رو باور نکرده خم شدم گوشی شکسته شده ام رو برداشتم و دوباره برگشتم داخل اتاق همونجا کنار در اتاق سر خوردم نشستم و شروع کردم به بیصدا گریه کردن چجوری میتونستم تو این مدت دووم بیارم امیرصدرا خیلی باهام بد برخورد میکرد اما منه احمق هنوزم عاشقش بودم لعنت به من !



fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۴ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_5
#دانشجوی_مغرور_من


همه نشسته بودیم اعضای فامیل برای دیدن امیرصدرا اومده بودند ، دنیز دختر خاله ام رسما چسپیده به امیرصدرا نشسته بود و داشت براش عشوه خرکی میومد منم جوری رفتار میکردم که انگار اصلا مهم نیست و با پیمان مشغول بگو بخند شده بودیم
_ مهشید
با شنیدن صدای عمو پرویز به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ دخترم اون گوشی که عصر گفتی رو برات خریدم اما مدل جدیدش رو خریدم تو هم بیشتر حواست باشه اینبار گوشیت رو داغون نکنی .
ذوق زده جیغی کشیدم و با شادی گفتم :
_ وای عمو خیلی ممنون عاشقتم
دنیز با بدجنسی گفت :
_ خدا شانس بده یتیم شدی اما به جاش همه هوات رو دارند شاید اگه پیش خانواده داغون مادرت بودی الان پرورشگاه بودی و ‌‌‌....
_ دنیز خفه شو
با شنیدن صدای عصبی عمو پرویز ساکت شد ، تند تند داشتم پلک میزدم تا گریه نکنم با گفتن ببخشید بلند شدم رفتم بیرون داخل حیاط قلبم گرفته بود ، یتیم بودن خیلی سخت بود اینکه هیچکس رو نداشته باشی من هیچوقت نتونستم مامان بابام رو داشته باشم
_ مهشید
با شنیدن صدای پیمان سریع اشکام رو پاک کردم به سمتش برگشتم لبخند مصنوعی زدم و گفتم :
_ جان
_ حیف اشکات که برای حرف های دنیز سرازیر بشه ، خودت میدونی چقدر حسوده پس چرا برای حرف های مفت اون گریه میکنی ؟
_ یاد مامان بابام که میفتم ناراحت میشم من هیچوقت نتونستم اونارو داشته باشم حاضر بودم مامان بابام رو داشته باشم اما تو خونه ی کوچیک باشم ، میدونی پیمان من وقتی زن امیرصدرا شدم خیلی زود عاشقش شدم بهش وابسته شدم چون من تشنه ی محبت بودم اما اونم بهم ضربه زد طلاقم داد من خیلی تنها و شکسته هستم کاش با حرفاش به زخمام نمک نمیپاشید .
_ من عین یه داداش و دوست همیشه کنارت هستم اصلا نیازی نیست گریه کنی خوشگل خانوم .
_ دیوونه
گفتم :
_ خیلی خوبه که هستی پیمان !


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_6
#دانشجوی_مغرور_من


وقتی ازش جدا شدم نگاهم به امیرصدرا افتاد که با اخم داشت بهم نگاه میکرد منم بهش اخم کردم و زیر لب فحشش دادم که پیمان خندید و گفت :
_ چرا داری به اون بنده خدا فحش میدی آخه ؟
_ نگاهش کن آخه چجوری داره نگاه میکنه انگار ارث باباش رو خوردم
_ زشته دختر
_ اصلا هم زشت نیست
سرش رو با تاسف تکون داد
_ بریم داخل عمو پرویز خیلی ناراحت شد
_ بریم اما اونی که باید ناراحت باشه عمو نیست اون عفریته خانوم هست که خیلی هم ذوق و شوق داره برای اینکارش
_ شما درست میگید بانو !
_ معلومه که من درست میگم
بعدش همراهش به سمت خونه رفتیم همین که داخل شدم عمو پرویز به سمتم اومد و شروع کرد به دلجویی منم جوری رفتار کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دوست نداشتم کسی بابت من ناراحت بشه اونم بخاطر بیشعور بودن دنیز ، وقتی همه رفتند خمیازه ای کشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا قبل رفتن آب بخورم ، امیرصدرا هم داخل آشپزخونه بود با پوزخندی که روی لبهاش بود داشت بهم نگاه میکرد عصبی بهش خیره شدم و گفتم :
_ چه مرگته اون شکلی نگاه میکنی ؟
_جدیدا خیلی لاس میزنی نمیدونستم انقدر عوض شدی و اون دختر معصوم تبدیل شده به یه ...
ساکت با اخم وحشتناکی داشت بهم نگاه میکرد
_ خیلی بده به یه دختر یتیم تهمت بزنی درسته ؟ بعدش فکر نمیکنی کارای من به تو هیچ ربطی نداشته باشه ؟


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_7
#دانشجوی_مغرور_من


عصبی خندید
_ درسته کارای تو هیچ ربطی به من نمیتونه داشته باشه هر چقدر دوست داشتی لاس بزن ‌.
بعدش در مقابل چشمهای عصبی من گذاشت رفت ، عوضی تو که من و طلاق دادی پس این همه عصبی شدنت چیه باز اومده تا من و هوایی کنه میدونستم اما محال بود اگه دوباره قلبم رو رسوا میکردم .
به سمت اتاقم رفتم که دیدم اتاق جون باز و لامپش روشن راهم رو کج کردم تقه ای زدم و داخل شدم آقاجون روی تخت نشسته بود و قاب عکس دستش بود به سمتش رفتم با دیدن عکس مامان بابا بغضم گرفت
_ مهشید بابا
_ جان آقاجون
_ بابت امشب خیلی ببخشید عزیزکم دوست نداشتم بهت بی احترامی بشه نمیدونم اون ...
بغضم رو قورت دادم وسط حرفش پریدم و گفتم :
_ بیخیال آقاجون اصلا نیاز نیست نگران باشید من میدونم اون از چی لجش گرفته بود
_ حسوده
خندیدم
_ ای شیطون از کجا فهمیدی
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ باز این شکلی حرف زدی
کنارش نشستم و خندیدم
_ بیخیال آقاجون دنیا دو روزه باید شاد باشیم .
آقاجون من و بغل کرد
_ عزیزدلم
ازش جدا شدم و با حرص گفتم :
_ آقاجون
_ جان
_ این پسره امیرصدرا تا کی قراره اینجا باشه ؟
_ چطور ؟
_ رو اعصاب منه همش راه به راه متلک میندازه
آقاجون متفکر گفت :
_ مگه چیکار کرد میشه توضیح بدی ؟
_ آره
_ خوب ؟
fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۲۸ آبان
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
پارت بعدی در امـار۱۲۰point_up
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ آذر
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_8
#دانشجوی_مغرور_من


_ هیچی آقاجون من بیرون ناراحت بودم پیمان با من حرف زد که آروم بشم این غول بی شاخ و دم دید بعدش تو آشپزخونه اومده میگه داشتی لاس میزدی عوض شدی فلان شدی آخه یکی نیست بگه به تو چه .
_ که اینطور
چشمهام گرد شد
_ آقاجون شما قصد ندارید بهش چیزی بگید ؟
آقاجون به چشمهام خیره شد و گفت ؛
_ چرا من باهاش صحبت میکنم عزیزم
با ذوق گفتم :
_ جدی ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
_ قشنگ بشوریدش تا بفهمه نمیتونه با من بد برخورد کنه
_ باشه
بلند شدم و خواستم برم که صداش بلند شد
_ مهشید
_ جان
_ دوستت دارم عزیزم همیشه پشتت هستم دوست ندارم هیچوقت اشک به چشمت بیاد بابت اون دو سال که تحت درمان بودی بخاطر ....
حرفش رو قطع کردم
_ شما هیچ تقصیری نداشتید آقاجون فراموشش کنید منم فراموش کردم .
_ هنوز عاشقش هستی !؟
بدون تردید خیلی محکم گفتم :
_ نه
آه تلخی کشید
_ برو بخواب دیر وقته
_ چشم
بعدش به سمت اتاقم رفتم داخل شدم رفتم عکسش رو از کمدم کشیدم بیرون لبخندی بهش زدم عکس ازدواج من و امیرصدرا بود وقتی بچه بودیم کاش اون روزا اصلا تموم نمیشد من هنوز دوستش داشتم عاشقش بودم تو رویاهام باهاش زندگی میکردم مگه میشد عاشق بشی و فراموش کنی ؟ نه اصلا نمیشد من هنوز عاشق بودم شاید بیشتر از قبل میترسیدم با دیدن دوباره امیرصدرا به حال اون روزایی که داشتم بیفتم برای همین تا میتونستم ازش فاصله میگرفتم .


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ آذر
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_9
#دانشجوی_مغرور_من


با حسادت به دختر هایی که دور امیرصدرا جمع شده بودند ، خیره شده بودم انگار موقع درس دادن همشون خواب بودند که حالا جلوش جمع شده بودند جزوه هام رو برداشتم و بلند شدم تا از کلاس خارج بشم که صدای امیرصدرا بلند شد :
_ خانوم فاتحی ؟
ایستادم به سمتش برگشته بود که کیفش رو برداشت و رو به دانشجو های دختر گفت :
_ باید موقع درس دادن حواستون رو جمع میکردید
و هیچ توجهی به اعتراضشون نکرد ، خیلی جدی به سمتم اومد
_ بریم
چشمهام گرد شد
_ کجا ؟
_ خونه
_ چلاق نیستم خودم میام شما تشریف ببرید
با شنیدن این حرف من نیشخندی زد
_ منم میدونم چلاق نیستی ولی میدونم مغزت معیوب و مشکل ذهنی داری پس بهتره بهت یاد آوری کنم من پسر عمه ات هستم و آقاجون زنگ زد گفت بیاید عمارت خیلی زود تو هم قراره همراه من بیای .
متعجب از شنیدن حرفش آخرش گفتم :
_ چیشده ؟
_ خبر ندارم 
خودش راه افتاد منم مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادم ، سنگینی نگاه خیلیا رو روی خودم احساس میکردم اما اصلا اهمیت نمیدادم وقتی رسیدیم پارکینگ سوار ماشینش شدم اون هم بدون حرف اضافه حرک کرد
کلافه گفتم :
_ چیشده یعنی ؟
شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ نمیدونم
استرس داشتم نمیدونم چرا اما احساس میکردم اتفاق خیلی بدی افتاده ، تموم مدت راه جفتمون ساکت بودیم وقتی رسیدیم بدون حرف پیاده شدم و به سمت سالن رفتم همه نشسته بودند با دیدن دختر جوونی که یه پسر بچه تو بغلش بود متعجب شدم چخبر شده بود
_ سلام
همه به سمتم برگشتند و جوابم رو دادند رفتم سمت آقاجون و گفتم :
_ چیشده آقاجون
_ بشین
با شنیدن صدای عصبیش متعجب شدم بیشتر از قبل نگاهم به پیمان افتاد که با تاسف سرش رو تکون داد
وقتی امیرصدرا اومد اون پسر بچه به سمتش دوید و گفت :
_ بابا
خشک شده بهشون خیره شده بودم احساس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه چیشده بود !


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ آذر
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
پارت بعدی در امار۱۴۰point_up_2confused
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ دی
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_10
#دانشجوی_مغرور_من


شکه ساکت همونجا نشسته بودم و حتی قدرت این که بلند بشم رو هم نداشتم ، امیرصدرا اون بچه رو تو بغلش گرفته بود و داشت قربون صدقش میرفت ، آقاجون داد زد :
_ فاطمه
فاطمه خدمتکار خونه اومد به آقاجون خیره شد و گفت :
_ بله آقا ؟
_ امیرعلی رو ببر تو حیاط باهاش بازی کن
_ چشم
فاطمه رفت سمت امیرعلی و اون رو با خودش برد بیرون امیرصدرا اومد سمت اون زن و گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
پوزخندی تحویلش داد :
_ زن و بچت رو ترک کردی اومدی اینجا فکر کردی به همین آسونیه ؟
امیرصدرا دستی داخل موهاش کشید ، که آقاجون خطاب بهش گفت :
_ وقتی بهت گفتم حال مادرت خوب نیست و باید بیای منظورم این بود با زن و بچت بیا نه اینکه تو کشور غربت ولشون کنی به امان خدا ، از امروز به بعد زن و بچت هم همراه ما تو همین عمارت زندگی میکنند .
_ اما آقاجون ...
آقاجون وسط حرفش پرید
_ دیگه هم نمیخوام چیزی بشنوم
بعدش آقاجون بلند شد رفت ، من هنوز شکه بودم و نمیدونستم چخبره از حرف هایی که شنیده بودم خیلی متعجب شده بودم انگار همه چیز یه خواب بود .
نگاهم به امیرصدرا افتاد که داشت بهم نگاه میکرد ، دوست نداشتم اوضاعم خراب باشه و غرورم شکسته بشه بلند شدم و به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل شدم بغضم شکست پس بخاطر این دختره من و طلاق داده بود ! از سن بچش مشخص بود بعد طلاق من رفته دوباره ازدواج کرده خدایا خودت بهم صبر بده
با شنیدن صدای در اتاق خودم و جمع و جور کردم با صدای گرفته ای گفتم :
_ بفرمائید داخل
در اتاق باز شد و عمه اومد داخل اتاق بهم خیره شد و گفت :
_ حالت خوبه عزیزم ؟
مصنوعی خندیدم
_ من خوب هستم چرا باید بد باشم  ، اونی که باید حالش بد باشه پسر شماست که زن و بچش رو ول کرده پا شده تنهایی اومده اینجا البته اون عادتش شده همیشه همینکارو میکنه دوست داره قلب بقیه رو خورد کنه .
عمه ناراحت بهم خیره شد و گفت :
_ تو هنوز از دستش دلخور هستی ؟
_ چه نیازی هست من از دستش دلخور باشم عمه من خیلی وقته فراموش کردم من بچه بودم اون موقع ها عاشقش که نبودم پس نیاز نیست نگران باشید و احساس خطر کنید .
چشمهاش گرد شد
_ احساس خطر ؟
_ درسته شما میترسید من امیرصدرا رو دوست داشته باشم اونم وقتی که اون زن و بچه داره اما من دارم به شما میگم هیچ عشق و علاقه ای در کار نیست


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ دی
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_11
#دانشجوی_مغرور_من


_ من اونقدر بهت اعتماد دارم که میدونم هیچ کار خطایی انجام نمیدی ، بعدش من اومده بودم ببینم حالت چطوره تو یادگار داداش من هستی مهشید
اشک تو چشمهاش جمع شده بود به خودم لعنت فرستادم که باعث ناراحتیش شده بودم ، بی اختیار محکم بغلش کردم و گفتم :
_ معذرت میخوام عمه ببخشید
ازم جدا شد
_ تو چرا معذرت خواهی میکنی که باید شرمنده باشه من هستم نباید تو رو به عقد پسرم درمیاوردم که باعث بشه قلبت شکسته بشه من و ببخش
لبخندی بهش زدم :
_ گذشته ها گذشته عمه نیاز نیست انقدر ناراحت باشید و خودتون رو شکنجه کنید
بعد یه سری حرف با عمه که خیلی سبک شده بودم ، رفتم حموم بعدش اومدم لباس هام رو پوشیدم یه آرایش ملیح روی صورتم انجام دادم و رفتیم بیرون که آقاجون پرسید :
_ مهشید عزیزم کجا داری میری ؟
_ دارم میرم شام بیرون آقاجون
_ باشه مواظب خودت باش
اولین قدم رو برداشتم که صدای امیرصدرا اومد :
_ وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله ؟
_ حق نداری جایی بری !.
ابرویی بالا انداختم
_ جانم ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ این وقت شب حق نداری جایی بری شنیدی ؟
مثل خودش اخمام رو تو هم کشیدم و با حرص جوابش رو دادم :
_ من هر جایی که دوست داشته باشم میرم و فکر نمیکنم این بهت مربوط باشه
بعدش رو به آقاجون گفتم :
_ بهتر نیست شما بهش بگید آقاجون ؟
آقاجون نگاهش رو به امیرصدرا دوخت و گفت :
_ برو پیش زن و بچت تنها هستند
امیرصدرا با شنیدن این حرف آقاجون عصبی گذاشت رفت بهش خیره شدم لبخند دندون نمایی زدم :
_ دمت گرم آقاجون
_ برو تا منصرف نشدم .


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ دی
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_12
#دانشجوی_مغرور_من


امیرصدرا بعد از طلاق من دوباره ازدواج کرده بود اون هم درست یکهفته بعد طلاقمون با فهمیدن این موضوع قلبم بشدت به درد اومد اما باز هم جلوی احساساتم رو گرفتم نباید چیزی بروز میدادم که هنوز عاشقش هستم اون دیگه مال من نبود خودش یه زندگی داشت .
سرم رو تکون دادم مانتوم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم که همزمان در اتاق امیرصدرا هم باز شد و زنش آتنا اومد بیرون نگاهش ازش گرفتم و خواستم برم که صداش بلند شد :
_ مهشید
ایستادم به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت :
_ تو زن سابق امیر هستی ؟
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم‌ :
_ زن سابقش بودم اونم وقتی هجده ساله بودم و یه دختر خام و نوجوون ، برای چی داری میپرسی ؟
شونه ای بالا انداخت
_ بخاطر حسادتت پرسیدم .
با شنیدن این حرفش شکه شدم چند دقیقه ساکت بهش خیره شدم این الان چی داشت برای خودش میگفت من حسادت میکردم ؟ به چی باید حسادت میکردم آخه
_ ببخشید به چی باید حسودی کنم ؟
_ اینکه من زن امیر هستم و براش یه بچه بدنیا آوردم .
زدم زیر خنده و بریده بریده گفتم :
_ ببینم تو مطمئنی سرت به جایی نخورده ؟
_ درست صحبت کن
اینبار جدی شدم
_ اونی که باید درست صحبت کنه و حدش رو بفهمه تو هستی نه من اومدی مقابل من قرار گرفتی و داری یه مشت اراجیف میگی توقع داری باهات خوب برخورد کنم ؟
_ ببین پات و از زندگی من بکش بیرون
چشمهام گرد شد خدایا این زن یا دیوونه شده بود یا میخواست من و دیوونه کنه ذاتا اعصابم خورد بود
در اتاقشون باز شد و امیرصدرا اومد بیرون نگاهی به من عصبی و آتنا انداخت و خشک گفت :
_ چخبره اینجا ؟
پوزخندی زدم
_ از زنت بپرس چخبره ، معلوم نیست چه اراجیفی بهش گفتی که اومده از من حساب پس میگیره ، من و تو یه گذشته ای داشتیم که تموم شد خیلی سال از هم خبر نداشتیم برای چی زنت بخاطر گذشته باید بیاد حرف بار من کنه ؟
امیرصدرا با خشم به آتنا توپید :
_ تو چی گفتی ؟
آتنا ترسیده بهش خیره شد اما سعی داشت خودش رو خونسرد نشون بده
_ بهش گفتم حسادت نکنه !
خندیدم
_ خدا به جفتتون عقل درست حسابی بده ، چی دارید که من حسادت کنم جز یه ذهن بیمار ، از من فاصله بگیرید حوصله ندارم با شماها سر و کله بزنم .
بعدش رفتم سمت پایین واقعا اعصاب نداشتم باهاشون بحث کنم این زنش هم از همین الان مشخص شد تا آخرش با هم جنگ و جدل داریم خدایا خودت بهم صبر بده من بلایی سر این زنیکه نیارم .


fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ دی
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leaf

#پارت_13
#دانشجوی_مغرور_من


همه نشسته بودیم داخل سالن و گرم صحبت شده بودیم منم طبق معمول با پیمان گرم گرفته بودم و داشتم باهاش شوخی میکردم که صدای خواهرش نیاز باعث شد نگاهم رو بهش بدوزم
_ مهشید فردا میای بریم مسافرت ، دانشگاه هم که یه مدت تعطیل هست اینجوری یه استراحت هم برای تو میشه .
متفکر بهش خیره شدم که صدای دنیز اومد :
_ وای نیاز قراره این بچه یتیم رو هم دنبال خودمون بیاری که چی بشه من ...
اقاجون با داد حرفش رو قطع کرد
_ کافیه
ساکت شد با چشمهای گشاد شده از ترس به آقاجون خیره شد که ادامه داد :
_ تو چجوری جرئت میکنی با مهشید اینجوری حرف بزنی هان ؟ منظورت از بچه یتیم چیه اون دختر منه پس هیچکس حق نداره بهش توهین کنه .
عمه با شرمندگی بهش خیره شد و گفت :
_ ببخشید آقاجون اشتباه کرد
آقاجون با اخم به دخترش خیره شد و گفت :
_ به دخترت یاد بده درست برخورد کنه اصلا این رفتار در شان اون نیست که راه به راه به مهشید توهین کنه .
پیمان دستم رو فشار داد که با لبخند بهش خیره شدم ، لبخندم درد داشت پیمان هم انگار فهمید چون سرش رو نزدیک آورد و خیلی آروم گفت :
_ سعی کن بیتفاوت باشی و اصلا اهمیت ندی وگرنه همیشه اوضاعت همین میشه فهمیدی ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم :
_ آره

fallen_leaf
fallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leaf
fallen_leafrosefallen_leafrose
fallen_leafrosefallen_leafrosefallen_leaf
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
۱۳ دی
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
پارت بعدی در امار160neutral_face
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
[رمـان دهـ هـشتـادے ]•°
236دنبال کننده
بِسم الله اَلرحمن اَلرحیم sparkles
.
بزرگ ترین کانال #کافه_رمان

اطلاعات کانالمون @bnbvvcn
مشاهده کانال پیام‌رسان